31 October 2005



سخنان احمدی نژاد بازتاب سیاست مماشات جویانه غرب زینت میرهاشمی
تاریخمان را از ما نگیریی فواد شمس
تخریب قطعه 33 حذف میراث جنبش عدالتخواهانه مردم است جعفر پویه
با وجود استبداد مذهبي نميتوان به پيشرفت علمي دست يافت مهدي سامع
ترس جمهوري اسلامي از پيكر در خاك خفته ي فرزندان ايران حسن زرهي
برای او که نشست تا همه برخیزند! وبلاگ آرش سرخ
در کلاف سردرگم داريوش همايون
رنگ فدرالیستی زدن به تحولات سیاسی ایران ایران محكوم است! علی جوادی
گفتگوی اتمی من و عمه جان عبد القادر بلوچ
راه پله های باريک و ديوار آپارتايد يک توضيح ضروری سایت روشنگری
«زنان» در خدمت تحکیم نظام مردسالارانه زینت میرهاشمی
ظهور امام زمان را لطفا عقب بیندازید! دكتر حسين باقرزاده
آقازاده یعنی تجاور، دزدی، غارت و چپاول جعفر پویه
تروريسم و سکوت ما علی ناظر
مهاجرت از شهرها به کجا؟ منصور امان
نگاهی به راه - ششمين جشنوارة تأترو هنرهاي نمايشي ایران در تبعيد (گوهرمراد) رضا بي شتاب
زخمهای زيبا مهستی شاهرخی
زير سنگينی خودشان داريوش همايون
وحشی سر سپرده رکسانا گيلاني
از این سفر فريدون گيلاني
آيا اين نهضت آزادی است؟ عبدالعلی پارسا
حكم خامنه ای نشانگر بن بست و لاعلاجی رژیم اسلامی است! علی جوادی
یک کشور يک ملت داريوش همايون
وقایع نگاری یک جنایت از پیش اعلام شده امید حبیبی نیا
حکومت کنید و... بچاپید! وبلاگ حسن آقا
تحكیم قدرت مافیای حاكم در جمهوری اسلامی دكترحسين باقرزاده
عضويت افتخاری انجمن قلم دانمارک برای حسين قاضيان و تقی رحمانی غل و رنجیرشده
نشست رسانه ای با پروفسور احسان بارشاطر مجید زهری
ترچمه ایرانیکا و حکومت ایران ف.م.سخن
نظارت مجمع تشخيص مصلحت بر قوای سه گانه سایت روشنگری
در برلين هنوز قاضي هست علی سجادی

30 October 2005

زینت میر هاشمی

سخنان احمدی نژاد بازتاب سیاست مماشات جویانه غرب

15 کشور عضو شورای امنیت سازمان ملل سخنان احمدی نژاد را محکوم کردند. احمدی نژاد با سخنان خود دندان زهر آگین ولایت فقیه را چنان نمایان ساخت که جنب و جوشی جدید در سیاستهای جهانی ایجاد شد. این موضع گیری چندین پیام مشخص سیاسی به همراه داشت. این که رزیم تغییری نکرده و ذر بر همان پاشنه ای می چرخد که بنیانگذارش آن را بنیان نهاد. اساس این سیاست صدور انقلاب و ایجاد اتحاد جماهیر اسلامی است. پیام احمدی نژاد با توجه به نقش جمهوری اسلامی در بحران و تشنجهای فعلی در منطقه و به ویژه شراکت رژیم در قدرت سیاسی در عراق، بیانی سیاسی است. این بیان مخاطبان خودش را در میان نیروهای عقب مانده، بنیادگرا و ارتجاعی دارد. وی در مقابل تهدید بردن پرونده هسته ای رژیم به شورای امنیت، اسرائیل و به نوعی مخالفان خود را آن هم از میان ابرقدرتها به جنگ دعوت می کند.

تفسیر بر سر این که چطور در این شرایط حساس که رژیم از هر طرف زیر فشار است رئیس آن چنین موضع گیری «احمقانه»ای کرده است متفاوت است. برخیها خوش دارند که این موضع گیری را به بی سیاستی و بی تجربگی او بگذارند و تعجب می کنند که چطور منافع نظام را نمی فهمد. حرف وی حرف جدیدی نیست. این حرف نه حرف او بلکه سیاست رهبر است که از زبان او بیان می شود. سخنان احمدی نژاد دقیقا از ماهیت این رژیم بر می آید. وقتی بنیان سیاست و گفتمان پایوران رژیم صدور انقلاب و ایجاد اتحاد جماهیر اسلامی است طبیعی است که این سیاست به آرزو و راهیابی برای محو یک کشور از نقشه جهان بیانجامد. حرفهای احمدی نژاد دقیقا سیاسی و حساب شده بود. پایوران رژیم و نیز احمدی نژاد هیچگاه سیاست و موضعی بر اساس منافع مردم نگرفته اند که این بار حساب زیانهای این سیاست ماجراجویانه برای مردم را بکنند. تمامی سیاستها و حتا جایی که این سیاستهای ماجراجویانه به جنگ منتهی شده دقیقا بر اساس منافع نظام و در راستای حفظ خیمه نظام صورت گرفته است. این بار هم همین گونه موضع گیری شده است. تعیین روز قدس و محو شدن اسرائیل از نقشه جهان همان حرفهایی است که خمینی در ابتدای روی کار آمدنش بیان نمود. منوچهر متکی وزیر امور خارجه رژیم به درستی اظهارت احمدی نژاد را «راهبرد و سیاست 27 ساله جمهوری اسلامی» دانست. وی گفت در سال 1358 خمینی «با اعلام آخرین جمعه ماه رمضان به عنوان روز قدس، به صراحت گفته بود اسرائیل باید از بین برود. شعاری که هنوز بر دیوارها و تابلوهای بیشماری در ایران به چشم می خورد.»

مقاومت ایران، شورای ملی مقاومت و نیروهای اپوزیسیون دموکراتیک سالهاست که بر این نکته تاکید می کنند که این رژیم یک رژیم بنیادگرای اسلامی است و خطری جدی برای پیشرفت و توسعه در سطح جهان است. این رژیم بحران زا، تشنج آفرین و نیز در رویای رسیدن به قدرتی جهانی است. بنیادگرایان حاکم بر ایران در رسیدن به این قدرت از دستیابی به بمب اتمی تا همه گونه ابزاری استفاده خواهند کرد. اما اقدامهای ماجراجویانه چه در صحنه بین المللی و چه در رابطه با جنبشهای مردمی، از دید سیاستمداران و قدرتمندان جهان به دلیل مناسبات اقتصادی نادیده گرفته شده است. دولتهای بزرگ در مقابل این تروریسم و وحشگیری خود را برای مدتها به ناشنوایی و کوری زده تا بتوانند جیبهای سرمایه دارانشان را از مزایای کلان و باجهای رژیم پر نگاه دارند. احمدی نژاد در واکنش به موضع گیری کشورهای غربی، آنها را پر رو توصیف کرد. سیاستهای کرنش گرایانه غرب و لاس زدنهای آنها یکی از علتهای بیان آشکار چنین سیاستهای ماجراجویانه از طرف رژیم ایران است. سیاستهای مماشات جویانه کشورهای غربی و نیز سیاستهای ماجراجویانه رژیم به طور مستقیم مردم ایران و جنبشهای اجتماعی آن را زیر فشار قرار می دهد. این مردم هستند که بهای چنین سیاستها را می دهند.

ایران نبرد

27 October 2005

فواد شمس

تاریخمان را از ما نگیرید

می خواستم مطلبی در مورد تخریب قطعه ی ۳۳ بنویسم . اما آن قدر ناراحتم که دستم به نوشتن نمی رود .

این جمله ی خسرو گلسرخی تماما در مغزم می چرخد و گلویم را فشار می دهد اشک از چشمانم روان می سازد و خشم و کینه ام را فروزان تر می کند . داغونم می کنند .

آری آن جمله که خسرو در بی دادگاه شاه فریاد زد: من در اینجا از خودم دفاع نمی کنم من در اینجا از خلقم دفاع می کنم.

و امروز آن خلق کجاست که از ۲ متر قبر خسرو گلسرخی دفاع کند؟

این قدر ناراحتم که نمی توانم ادامه دهم.............

آخرین گزارشات را در سایت

آشوب


وبلاگ نسل قرئا

-

مهدي سامع

با وجود استبداد مذهبي نمي‌توان به پيشرفت علمي دست يافت

سید علی خامنه ای، ولی فقیه نظام در نماز جمعه روز 29 مهر برای توجیه سیاست ماجراجویانه جمهوری اسلامی در عرصه اتمی به شیوه آخوندی به تعریف و تمجید از گذشته «ملت ایران» پرداخت و با ردیف کردن مشتی ادعاهای بی پایه گفت:«ملت ايران يك ملت با استعداد، با فرهنگ، بزرگ، توانا، با نشاط و جوانه. اين جور ملتي صبر نمي كند كه اجازه بدن تا به فلان پيشرفت علمي يا پيشرفت فن آوري دست پيدا كنه. نه. اين جور ملتي خودش وارد ميشه. مرزهاي دانش رو هم مي شكنه و عبور مي كنه و خودش رو نشان ميده.»
تراژدی «امت اسلامی» که خمینی با حمله به «ملی گرایی» بر آن تاکید می کرد، با این سخنان خامنه ای به خوبی مشخص می شود. خامنه ای پا را از این هم فراتر نهاده و «ملت ایران» را پیشروی «ملل اسلامی» قلمداد می کند و می گوید:«ما همون ملتي هستيم كه در همه دوران اسلامي از همه ملتهاي مسلمان بدون استثنا پيشروتر بوديم. در همه علوم و فنون، در فلسفه، در علم. حتي علوم مربوط به زبان عربي، بزرگترين زبان دانها و نحويها و علماي علم زبان عربي ايرانيند. بهترين كتابها و قويترين كتابها در همون رشته هم حتي ايرانيها نوشتند. در فلسفه، در علوم گوناگون دانشهاي تجربي جلوتر از زمانه اين ملت هميشه پيشرو بوده است. اين همون ملته. منتظر نمي مانه. لذا خب منتظر هم نمانده است.»
در این که در گذشته دور ایرانیان در عرصه های مختلف فرهنگی و علمی جایگاه شایسته ای داشته اند، جای تردیدی وجود ندارد. اما نکته مضحک این است که یک بنیادگرای مرتجع در خیال خام خود در صدد است با تکیه بر سلاح اتمی ایران را به «ام القرای» کشورهای «اسلامی» تبدیل کند و همزمان به شکل مپتذل بر شیپور «ملی گرایی» بدمد.
خامنه ای برای به دست آوردن امنیت ولایتش به دنبال تهیه سلاح اتمی است و به همین منظور با در پیش گرفتن یک سیاست ماجراجویانه هزینه های سنگینی را به مردم محروم ایران تحمیل می کند. خامنه ای دست پیدا کردن به دانش هسته ای را با پیشرفتهای فرهنگی و علمی گذشته دور ایران برابر جلوه می دهد تا از این مقایسه شیادانه سیاستهای ضدمردمی رژیم را توجیه کند. اما آیا دست یابی به دانش هسته ای در کشور عقب افتاده ای که طی یک صد سال گذشته به علت سلطه دیکتاتورها، مرتجعان و امپریالستها بسیاری از منابع مادی و معنوی و انسانی آن نابود شده است را باید یک پیشرفت جدی و بنیادی به حساب آورد؟
در کشوری که بیشترین فرسودگی خاک را دارد و بیش از 60 در صد آبهایش به هدر می رود و طی 25 سال گذشته و در حیات جمهوری اسلامی بیش از نیمی از جنگلهایش نابود شده است، کشوری که با وجود منابع نفت و گاز وارد کننده بنزین است و.......با خرید مخفیانه دستگاههای اتمی و دانش هسته ای نمی توان مدعی پیشرفت علمی شد.
از نگاه دیگر و در جهانی که به یک دهکده تبدیل شده، وجود دیکتاتوری و فقدان آزادی بیان و آزادی کسب اطلاعات و نبود آزادیهای سیاسی و اجتماعی اساسی ترین مانع پیشرفت علمی است.
یک روز قبل از سخنرانی خامنه ای شورای عالی انقلاب فرهنگی به رياست محمود احمدی نژاد، سياستهای عرضه و نمايش فيلمهای سينمايی و مواد سمعی و بصری خارجی را تصويب کرده است. بر اساس اين مصوبه که خبرگزاریهای دولتی آن را نشر دادند، «توزيع ونمايش فيلمهايی که به تبليغ مکاتبی همچون سکولاريسم، لبيراليسم، نهيليسم يا فمينيسم می پردازند و فرهنگهای اصيل جوامع دينی را تخريب و تحقير می کنند» ممنوع است.
از نظر آزادی مطبوعات هم ايران داراي بدترين وضعيت در خاورميانه است. سازمان خبرنگاران بدون مرز در گزارش ساليانه خود که روز 28 مهر منتشر شد، براي چندمين بار ايران را بدترين كشور خاورميانه در خصوص آزادي مطبوعات معرفي كرد.
آیا در کشوری که بدترین وضعیت آزادی رسانه ها را دارد و تبلیغ بسیاری از مکاتب سیاسی و اجتماعی در آن ممنوع است، می توان مدعی «پیشرفت علمی» در آن شد.
آیا در کشوری که هر روز 2 نفر در اثر انفجار مینهای باقی مانده از جنگ 8 ساله مجروح می شوند، صرف میلیاردها دلار برای دست یابی به سلاح اتمی سیاستی عمیقا ضد ملی و ضد مردمی نیست؟
در همان روزی که خامنه ای در نماز جمعه با عوامفریبی از پیشرفت علمی دم می زد، هفته نامه سلامت از وجود ۱۶ ميليون مين در ايران خبر داده که از جنگ هشت ساله با عراق بر جای مانده و روزانه دو نفر بر اثر انفجار مين مجروح می شوند.
به نوشته سلامت، ايران بعد از مصر دومين کشور آلوده به مين در دنياست و نزديک به سه ميليون هکتار از مناطق غربی ايران آلوده به مين است.
با گذشت نزديک به هفده سال از پايان جنگ تنها يک ميليون و ۲۰۰ هزار هکتار از مناطق آلوده به مين پاکسازی شده است و اگر همين روال ادامه يابد خنثی سازی مينها دهها سال طول خواهد کشيد.
این واقعیتهای تاسف آور جامعه و کشور ایران قطره ای از اقیانوس نابسامانیها و موانع پیشرفت است و محصول یک نظام استبدادی و مذهبی است. وجود این نظام نافی پیشرفت علمی و تکنولوژی است.
وقتی خامنه ای برای امنیت ولایتش به تبلیغ ملی گرایی می پردازد با نیشخند مردم مواجه می شود. اما وقتی افراد و گروههایی کوشش می کنند ارتجاعی ترین و ماجراجویانه ترین سیاست نظام حاکم بر ایران را به یک گفتمان «ملی» تبدیل کنند، دانسته و یا ندانسته به تحکیم نظامی می پردازند که هر اقدام کوچک و یا بزرگش علیه عالیترین مصالح و منافع مردم ایران است.


نبرد خلق شماره 244: ۱ آبان ۱۳۸۴ - ۲۳ اكتبر ۲۰۰۵

جعفر پویه

تخریب قطعه 33 حذف میراث جنبش عدالتخواهانه مردم است

رژیم ضد انسانی ولایت فقیه که پس زد و بند با حامیان رژیم پهلوی توانست بر امواج اعتراضات مردم در سال 57 سوار شود، به دلیل ماهیت ضد مردمی خود، توانست با قلع و قمع آزادیخواهان به تثبیت خود بپردازد. این رژیم در کارنامه خود سابقه شکنجه، قتل و کشتار بیش از صد و بیست هزار تن از فرزندان مردم ایران را ثبت کرده است.
جمهوری اسلامی پس از حذف فیزیکی آزادیخواهان، اقدام به محو آثاری کرده که ثابت می کند، این رژیم میراث آن مبارزان نبوده بلکه، حاصل تبانی رهبر و بنیانگذار ددمنش آن یعنی خمینی با دشمنان مردم ایران است. زدوبندچیهای صاحب قدرت در ادامه سیاستهای به غایت ارتجاعی و ضد مردمی خود، تصمیم دارند قطعه 33 بهشت زهرا که مدفن جمعی از پیشتازان مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران است را به بهانه "بهسازی و ساماندهی" تخریب کنند.
قطعه 33 اثر و نماد بخشی از جنبش آزادیخواهانه یک نسل از مردم ایران است. ارزش تاریخی این قطعه چیزی کمتر از محلی نیست که رژیم با احداث سد سیوند، در صدد از بین بردن آن برآمده است، هر چند آرمان و اهداف جانباختگانی که در قطعه 33 مدفون هستند در شعارها و خواسته های مردم ایران زنده است و دستیابی به آزادی و عدالت که آرمان آنان بوده، به معنای حضور همیشگی آنان در ذهن جامعه ایرانی است.
عمل رژیم برای تخریب این قطعه یک گستاخی دیگر در برابر آرمانهای مردم ایران و تلاش بی شرمانه برای حذف مبارزان راه آن است که نباید در مقابل آن بی تفاوت ماند. سکوت در برابر اعمال مستبدین حاکم بر جان و مال مردم که دست به تخریب نمادهای آزادیخواهانه و تاریخی آنان می زنند، همراهی با دشمنان آزادی است. کسانی که در قطعه 33 آرمیده اند، فرزندان دلاور مردمی هستند که در برابر ظلم و بی عدالتی سرخم نکردند و برای رساندن فریاد مردمی که از بیداد رژیمی وابسته به امپریالیسم به جان آمده بودند، از بذل جان خود نیز دریغ نورزیدند. قطعه 33 نشان از رشادت و دلیری فرزندان مردمی دارد که بهای آزادی را با خون خود پرداخته اند و یادگاری است از همت و دلاوری مردم ایران.
سالهاست که رژیم مستبد حاکم با هتک حرمت و خرابکاری سعی دارد تا به شیوه های مختلف، به مزار پیشتازان عدالت خواهی مردم توهین کند. رژیم فاسد حتا داشتن سنگ قبری را نیز از آنان دریغ کرد و با تحت پیگرد قرار دادن کسانی که برای مرمت دست بالا می کردند، این قطعه را متروکه کرده بود. اما اکنون به دلیل اعمالی که خودشان مرتکب شده اند، "شکستن سنگ گور دلاوران، آتش زدن قطعه" و بی حرمتیهای دیگر، اکنون تصمیم گرفته اند تا قطعه 33 را دو طبقه کنند و با اینکار به حساب خودشان، حتا گور مبارزان را نیز از صحنه حذف کنند.
گفته دغل کاران و نیرنگ بازان فاسد حاکم که اعلام می کنند تصمیم دارند تا قطعه 33 را "بهسازی و ساماندهی" کنند، دروغی بیش نیست. آنان تصمیم به تخریب قطعه 33 و حذف همه آثار جنبش آزادیخواهانه مردم ایران گرفته اند. در مقابل این بی شرمی نباید سکوت کرد، با اعتراض به آن، از میراث جنبش ترقیخواهانه خود دفاع کنیم.

حسن زرهي

ترس جمهوري اسلامي از پيكر در خاك خفته ي فرزندان ايران

آنكه دست به واكنش و تهاجم و تسويه مي يازد، ترسو است. از ترس و ناتواني و حس شكست است كه آدمها و حكومت ها هجومهاي بي خردانه ميآورند. در اين مورد هم رژيم ايران از پيكرهاي به خاك خفته ي فرزندان "ايران خانم" دچار ترس در حد مرگ است.

رژيم ظرفيت تحمل مردگاني را كه از هر زنده اي زنده ترند ندارد. رهبران رويا بر باد رفته ي حكومت تهران، همه شب كابوس عشق و احترام فراوان مردم به گلسرخي ها، دانشيان ها، رضايي ها، سلطان پورها، بديع زادگان ها، جزني ها، خوشدل ها، حنيف نژادها، دهقاني ها، خياباني ها، فراهاني ها و بسياران ديگر را مي بينند.

هزاران جان جوان از فرزندان ايران خانم كه تنها آرزويشان سعادت و نيكبختي اين مردم و سرزمين و برقراري آزادي و دمكراسي بود، و صد صد و ده ده در گورهاي نفرت حكومت دفن شدند، حالا هر شب به سيماي لشكري شكست ناپذير در خوابها و خلوتهاي رهبران رژيم رژه ميروند، و خواهان آزادي و آبادي ايران ميشوند. كابوسهايي كه رهبران و گردانندگان رژيم ايران گمان دارند، با پاك گرداني نشانه هاي خاك و مزار اين ارجمندترين فرزندان ايران از دستشان خلاص شوند. در حالي كه نه رژيم و رهبران بي روياي او و نه هيچ قدرت و قباحت ديگري قادر به پاك گرداني صورت صبحگاهي آن جانهاي شريف و عزيز نيست.

آنها جان بر سر داد و ستد نداده اند كه با دادني و ستادني از صحنه ي تاريخ و روزگار پاك شوند.

آنان براي بهتر شدن همين جهان، براي بهتر كردن روزگار همين مردمان و بدون هيچ محاسبه و معامله اي جان بر سر آرمانهاي خويش نهادند، براي همين است كه زبونان تباه كردار رژيم ايران را توان پاك كردن نام آنان از پيشاني تاريخ آن سرزمين نخواهد بود.

آن سنگ و آن خاك و آن قطعه اگر از بهشت زهرا پاك شود، اگر از خاوران با هجوم خفت وار خوف و خرافه برچيده شود، به دل همه ي فرزندان ايران خانم كوچ خواهد كرد، در محفل و محضر مردم، محترم خواهد ماند و به لشكري شكست ناپذير در برابر جمهوري جهل تبديل خواهد شد.

خاوران و قطعه ي 33 بهشت زهرا از سرودخواني آزادي و آبادي ايران دست برنخواهد داشت.

صداي پر صلابت كرامت دانشيان در گوش هاي سنگين ظالمان تاريخ براي هميشه زنگ خواهد زد كه:

هوا دلپذير شد
گل از خاك بردميد
پرستو به بازگشت زد نغمه ي اميد
به جوش آمدست خون درون رگ گياه
بهار خجسته باز
خرامان رسد ز راه
به مردان تيز خشم كه پيكار ميكنند
به آنان كه با قلم تباهي درد را
به چشم جهانيان پديدار ميكنند

هيچكس هست به اين رهبران بي روياي رژيم ايران بگويد به اين سرود گوش كنند تا بدانند كه آن نامها و آن يادها پاك كردني نيستند.
آن تيز خشمان پيكارگر كه با قلم تباهي درد را به چشم جهانيان پديدار ميكردند را نميشود با بيلي و بلايي به نام جمهوري اسلامي از دل تاريخ ايران زدود، زايل كرد. اين صداي پر محبت كرامت دانشيان را كدام جور و جفايي خواهد توانست خاموش كند كه:

به خويشان،
به دوستان،
به ياران آشنا،
. . .
بهاران خجسته باد!
بهاران خجسته باد! (1)

ميشنويد اين فرياد هرگز فروكش نشونده ي خسرو گلسرخي است. روياي رشك انگيز نيكخواهي او براي مردمان و ايران است.


ميشنويد، در آن يكي دادگاهتان گفت، خطاب به آن يكي بازجو، غفارزاده، يا غفاري چه توفيري دارد، مهم حرف خسرو است كه حك دلها شده، حرمت تاريخ شده، آنگاه كه گفت خطاب به خباثتي كه خيال ميكرد‌ قدرت چيدن روياهاي ملتي را دارد: "به من دستور ندهيد، برويد به سرجوخه ها و گروهبانهايتان دستور بدهيد . . ."

اين جمله ها را به خاطر ميآوريد: "بر خود مي بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزديكترم و هر چه كينه شما به من و عقايدم شديدتر باشد لطف و حمايت توده از من قوي تر است. حتي اگر مرا به گور بسپاريد ــ كه خواهيد سپرد ــ مردم از جسدم پرچم و سرود ميسازند. . ."

چطور ميتوانيد سرود و پرچم مردمان را از ذهن و زمانشان پاك كنيد. خيال ميكنيد آن همه جان جوان و آن اقيانوسهاي مواج رويا را ميتوانيد از سينه ي تاريخ پاك كنيد؟"

باور كنيد در اين بازي "عرض خود ميبريد و زحمت ما ميافزاييد.

پانویس:
1ــ سرود "بهاران خجسته باد" سروده دكتر عبدالله بهزادي است كه در اسفند 1339 چند هفته پس از ترور پاتريس لومومبا در همدردي با همسر او سروده و در "سپيد و سياه" چاپ شده است. اين سرود را كرامت دانشيان با آهنگي كه خود روي آن گذاشته بود در زندان ميخواند و توسط يارانش پس از انقلاب به بيرون زندان آمد. بعدها اسفنديار منفردزاده روي آن آهنگ گذاشت و به صورتي كه امروز در خاطره ها مانده درآمد.

26 October 2005

وبلاگ آرش سرخ

برای او که نشست تا همه برخیزند!
به مناسبت درگذشت رزا پارکس, قهرمان جنبش برابری طلبی سیاهان آمریکا

در میان اخبار مختلف این دنیا, اخباری که اگر انسانی هنوز قلب انسانی در سینه داشته باشد برایش منبع تنفر و حال به هم خوردن می
باشند, امروز خبری, خبری کوچک در گوشه ی اخبار رسمی, توجهم را جلب کرد.
رزا پارکس از پیشگامان جنبش حقوق مدنی آمریکا درگذشت.
رزا پارکس کیست؟ راستش من برای اولین بار وقتی با اسم او آشنا شدم که فهمیدم روز تولد او با دوست دخترم یکی است.
او از فعالان حقوق سیاه پوستان در آمریکا بود که وقتی راننده ی اتوبوسی در ایالت آلابای آمریکا, از او خواست که صندلی اش را به مرد سفیدی بدهد که تازه وارد اتوبوس شده بود, با مخالفت رزا مواجه شد و در نتیجه دستگیر شد و به زندان رفت!

این کار ساده,اما انقلابی رزا فریادی علیه قوانین کثیف نژادپرستانه ی امریکای آن زمان بود. رزا از صندلی اش برنخواست و سرجایش نشست, تا هزاران نفر در همه جای امریکا برخیزند و بلافاصله با بایکوت اتوبوس های شهر مونتگمری, مبارزه ی سازمان یافته ای را آغاز کنند.هیچ کس در کل شهر دیگر حاضر به استفاده از اتوبوس ها نبود. مانند هر مقطع تاریخی دیگری از مبارزات مردم, همکاری مردم مونتگمری(اعم از سفید و سیاه) در طول کمپین "بایکوت اتوبوس های مونتگمری" به قدری انسانی و زیبا و به یادماندنی است که اشک بر چشم انسان می آورد. صندوق های کمک مالی به مردمی که به هر حال نیاز به حمل و نقل داشتند در سراسر آمریکا شروع به کار کردند, هزاران نفر (و بخصوص هزاران زن خانه دار) با ماشین هایشان به خیابان آمدند و به مردم در حمل و نقل کمک کردند. راننده های تاکسی نرخ 10 سنت در بعضی مسیرها مسافران را سوار می کردند و حتی گروهی کفش های مخصوصی برای پیاده روی طولانی (که بخش اجباری از زندگی بسیاری از کارگران مونتگمری بود) طراحی کردند!گویی مردم در قلب آمریکا, برای مدتی دنیای رقابت و پول و سرمایه را فراموش کرده بودند و به یاری یک دیگر برخواسته بودند. گویی به قول مولوی "روزگار اصل خویش" را باز می جستند .کمپین "بایکوت اتوبوس های مونتگمری" با موفقیت پیش رفت و در کمتر از یک سال به پیروزی قاطعی دست یافت. دادگاه عالی ایالت متحده, قانون مربوط به ارجحیت سفیدپوستان در اتوبوس را در سراسر ایالت آلاباما غیرقانونی و ملغی اعلام کرد.اما نه آن صحنه های زیبای انسانی و نه حتی پیروزی کمپین مونتگمری, مهمترین دستاورد حرکت انقلابی رزا نبود. از دل این حرکت بود که رهبر گمنامی که در به پیروزی رساندن کمپین نقش وِیژه ای داشت, بیرون آمد. مارتین لوتر کینگ جونیور. و بعدها هم او بود که رهبری مبارزات برابری طلبانه ی سیاهپوستان آمریکا را به دست گرفت و از "رویایش" سخن گفت تا جامعه ی آمریکا از شر بسیاری از قوانین کثیف نژادپرستانه راحت شود و نقطه ی آغاز همه ی این ها وجدان آگاه یک انسان بود. صدای اعتراض رزا که نمی خواست هر خزعبلی را به عنوان "نظم و قانون" بپذیرد.
رزا پارکس در 92 سالگی درگذشت. او در حالی از بین ما رفت که از محبوب ترین شخصیت های تاریخ آمریکاست. او را بسیار محترم می شمارند, به نامش تمبر و مدال چاپ می کنند و آن اتوبوس تاریخی که او روزی از یکی از صندلی هایش آن حماسه را رقم زد, امروز در موزه ای نگهداری می شود.
اما علیرغم همه ی اینها باید که بگوییم در دنیای کثیف معاصرمان, راسیسم و نژادپرستی و قوم پرستی همه جا را پر کرده است و گویی کسی هم از آن ککش نمی گزد.در حالی که همه تبعیضات علیه سیاهان آمریکا را همچون نسل کشی های هیتلری جنایات راسیستی می دانند و محکوم می کنند, همین امروز راسیسم نوین, یعنی تقسیم انسان ها بر حسب نژاد را به متن جامعه تبدیل کرده اند و گویی باید آن را از پیش بپذیری. باید بپذیری که اگر در قلب اروپا در خانواده ی مسلمانی متولد شوی, خواسته ها و نیازها و علایق و "ارزش"هایت متفاوت است. باید بپذیری که یک سری روشن فکر نشسته اند و "مطالعه"! کرده اند و فهمیده اند که انسان در قالب فرهنگش معنی پیدا می کند!
امروز که هر لجن و کثافتی را از قرون وسطی بلند کرده اند و می خواهند به عنوان نظم نوین" و مطالعات و تحقیقات نوین آکادمیسین ها به خوردت بدهند, بشریت و انسانیت به هزاران رزا پارکس نیاز دارد که از جا برخیزند و به "بدیهیات" و پیش فرض های کثیف این دنیا, از قانون اساسی سیاه عراق تا عروج راسیسم تحت عنوان مولتی کالچرالیسم و نسبیت فرهنگی در سراسر جهان, نه بگویند. امروز به هزاران نفر مانند مردم دهه ی 50 مونتگمری نیاز داریم که این "نه" را عملی کنند و تا پیروزی از پای ننشینند.
همه ی ما, در زندگی هر روزه مان, بارها و بارها به درخواست "راننده های اتوبوس" برای نشستن روی صندلی عقبی تنها به جرم تفاوت نژادمان پاسخ مثبت می دهیم. این امر آنقدر برایمان بدیهی شده که بی هیچ شکی این کار را می کنیم.
اما مهم نیست که چقدر این کثافات را هر روزه عادی جلوه می دهند و به عنوان قانون تصویبش می کنند و ظاهرا رای مردم را هم در موردش جمع می کنند, باید محکم بر صندلی خود بنشینیم و بگوییم "نه".
باشد که از پس هر نشستن, هزاران و میلیون ها نفر برخیزند و دنیای بهتری رقم زنند.

http://www.redarash.com/

25 October 2005

داريوش همايون



در کلاف سردرگم

ايران را تا هر جای لجنزار حجره و حوزه فرو ببرند باز ايران است

مهار و توازن (چک اند بالانس در فرهنگ سياسی انگلوساکسون) باقانون اساسی امريکا در يک نظام دمکراتيک وارد شد. منظور از آن برقراری مکانيسمی است که از زياده روی قوای حکومتی (قانونگزاری، اجرائی، قضائی) و چيرگی يکی بر ديگری جلوگيری کند. اين مکانيسم در قانون اساسی دويست و سی ساله امريکا تا کنون بهترين نمونه بوده است.

اکنون در جمهوری اسلامی که، هر روز بدايع و بدعت هايش مايه شگفتی جهانيان می شود، مهار و توازن را تا پايانش برده اند. ما ديگر حتی از قوای حکومتی نمی توانيم سخن بگوئيم و هر چه هست مهار و توازن تا حد توقف است. نه تنها قوای حکومتی با مداخلات هر روزه در کار يکديگر اين وظيفه را انجام می دهند بلکه هر قوه پيوسته در جنگ با نهاد های رسمی و غير رسمی و قانونی و فرا قانونی است که ناگهان پديدار و ناپديد و نيرومند و ناتوان می شوند.

رژيم اسلامی در ايده و ساختار، از لحاظ فلسفی و قانونگزاری هردو، کامل ترين حکومت فردی و نظام پيشوائی است و چنين نظامی، بنا بر تعريف، مهار و توازن بر نمی دارد. اين نظامی است که هم اراده فقيه به موجب اصل ولايت، از طريق نبوت و امامت، منشاء الهی دارد و جای چون و چرا نمی گذارد؛ و هم به موجب قانون اساسی، هيچ مرجع مستقلی جز او نيست و همه قوا از او ناشی می شود. در چنين نظامی از قوای حکومتی مستقل سخنی نمی توان گفت که يکديگر را مهار و متوازن کنند. خامنه ای به عنوان رهبر همه سررشته ها را در دست دارد. اختيارات او بيش از يک ديکتاتور معمولی است، که به خود اجازه می دهد کار ها را از کوچک و بزرگ هماهنگ کند و جريانات گوناگون را در يک مسير اندازد. در عمل آنچه در دست خامنه ای است کلاف سردرگمی بيش نيست که با چاره انديشی شتاب آميز اخير از هميشه بهم ريخته تر شده است.

اما با نگاهی از نزديک تر، هيچ چيز طبيعی تر از هرج و مرج سازمانيافته در رژيمی که خمينی بنياد گذاشت نيست و در اينجاست که به ضعف ذاتی پرقدرت ترين نظام های ديکتاتوری می رسيم. هنگامی که قدرت و مشروعيت از يک تن ناشی می شود جز در کوتاه مدت و شرايط استثنائی ــ شخصيت فرهمند در اوضاع و احوال موقتی ــ نمی توان نظم و کارائی به يک نظام سياسی بخشيد. ديکتاتوری ها با ظاهر تمرکز قدرت، نماينده بد ترين آشفتگی ها هستند، بويژه در جهانی که پيوسته پيچيده تر می شود. مهار و توازن دمکراتيک قانون اساسی امريکا، که بسيار از زمانش پيش بود و در های جهانی را گشود که هنوز بيشتر جهانيان راهی بدان ندارند، باز در نخستين نگاه، به نظر نسخه ای برای فروبستگی ("انسداد" بی سليقه ای که در جمهوری اسلامی بکار می برند) می آيد. در مقايسه با نظامی که اختيارش در دست يک تن يا گروه کوچکی است سيستم سياسی چند مرکزی دمکراتيک با چانه زدن ها و بده بستان ها و سازش های ناگزير و وقت گيرش بسيار ناکارامد جلوه می کند. چه اندازه آسان تر است که پرونده ای را يک راست نزد ديکتاتور، عنوانش هر چه باشد، ببرند و در چند دقيقه فرايند چند ماهه را طی کنند؟

اين تصادفی نيست که در جمهوری اسلامی با بيشترين تمرکز قدرت ديکتاتوری، بيشترين از هم پاشيدگی قدرت را می بينيم. آخوند ها کوشش خود را کرده اند که ايران را به سطح خويشتن پائين بياورند و به رياست جمهوری رساندن کسی همچون تازه ترين متصدی اين مقام را، که حقا جانشين شايسته پيشينيان تابناک خويش است، می بايد بزرگ ترين دستاوردشان شمرد.


ولی ايران را تا هر جای لجنزار جهان حوزه و حجره فرو ببرند باز ايران است. جامعه ايرانی آن اندازه دستمايه فرهنگی و زير ساخت اجتماعی و غنای خاطره تاريخی دارد که با اين شيوه ها قابل اداره نباشد. دليل اصلی حرکت به پيش دمکراسی در پنج قاره جهان همين است که جامعه ها پپچيده تر شده اند و کشور داری با راه حل های ساده استبدادی نا ممکن است. خمينی خود با همه اوضاع و احوال استثنائي اش، در آنچه به کشور داری، و نه ساختن چنين هيولای رقت آوری، ارتباط می يابد فروماند. نشانه های از هم پاشيدگی حکومت در همان سال های خمينی نمودار شد. اينکه او نيز مانند جانشين سزاوارش، عمدا به هرج و مرج حکومتی دامن می زد باز تصادفی نيست. ديکتاتور ها، بی بهره از مشروعيت دمکراتيک، در جامعه های پيچيده امروزی ناگزير از تحمل و باج دادن به مراکز قدرت هستند و برای نگهداری خود، هم بر شمار چنان مراکز می افزايند، هم از کشاکش آنها بهره می برند، و هم پيوسته مردمان بی قابليت تری را "به کار های گران می فرستند."

* * *

وصله تازه ای که بر اين خرقه آلوده (آلوده به همه چيز) که نامش جمهوری است دوخته اند، يک اقدام نوميدانه دفاعی است ــ دفاع از ولايت فقيه ساختگی که همه مشروعيتش از نفت و سرنيزه است، و دفاع از رژيمی که به تندی رو در سراشيب بحران ويرانگر سياست خارجی دارد. دو سه ماهی از يکدست شدن حکومت به سرکردگی سينه زنان حسينيه ها و اوباش بسيجی، عموما با "دانشنامه" های مهندسی و دکترا، برنيامده، رهبران جمهوری اسلامی خود را با موقعيتی تحمل ناپذير روبرو يافتند. گروهی خويشاوند و "بچه محل،" بکلی پرت از واقعيات، با شتابزدگی کرکسان گرسنه، مقامات اجرائی را "يک بدين دست و يک بدان چنگال" ميان خود تقسيم می کردند و چشمان آزمند بر غنيمت های اصلی دوخته بودند. در درون، سياستشان چالش کردن دستگاه قدرت نسل اول پيروزمندان انقلاب بود؛ و در بيرون چالش کردن جبهه دولت های بزرگ غرب که با يک نگاه به گروه تازه فرمانروايان، متحد تر از هميشه به اين نتيجه رسيدند که ديگر بس است.

افزودن يک لايه ديگر تصميم گيری با گسترش اختيارات مجمع تشخيص ... به منظور مهار کردن گروه تازه فرمانروايان است؛ و در آشفته بازار حکومت اسلامی، اين تدبير نيز نتيجه ای نخواهد داشت. مهار در همه جا ممکن نيست؛ ناشيگری و فساد همچنان کار خود را خواهد کرد. اما توازن مدت هاست که در اين رژيم جايش را به ايست و بن بست داده است.


http://www.d-homayoun.info/

24 October 2005

علی جوادی

تلاش استراتژیستهای آمریكایی
در
رنگ فدرالیستی زدن به تحولات سیاسی ایران
محكوم است!

اخیرا مایكل لدین از انستیتو امریكن انترپرایز اقدام به برگزاری كنفرانسی تحت عنوان "ایران مورد دیگری برای فدرالیسم" نموده و از برخی جریانات قوم پرست و ناسیونالیست افراطی منتسب به كرد و عرب و بلوچ وآذری در این كنفرانس دعوت به عمل آورده شده است. هدف از این كنفرانس رنگ قومی و فدرالیستی زدن به تحولات سیاسی در ایران است.
این اقدامی ارتجاعی است. هرگونه تلاش برای رنگ قومی٬ فدرالیستی و ناسیونالیستی زدن به تحولات سیاسی ایران سیاستی تماما ارتجاعی و ضد آزادی است. این اقدامی مخرب است. عواقب عملی چنین سیاستی از پیش روشن است. جنگ های خونین قومی٬ پاكسازی قومی٬ گورهای دسته جمعی٬ تخریب مدنیت و از هم پاشیدگی شیرازه جامعه محصول تحقق چنین سیاست ارتجاعی است. این اقدامی ارتجاعی در جهت یوگسلاویزه كردن تحولات سیاست ایران و تماما محكوم است.
واقعیت این است كه بر خلاف تبلیغات جریانات ناسیونالیست قوم پرست و یا برخی استراتژیستهای آمریكایی فدرالیسم نسخه ای برای "رفع ستم ملی" و یا "دمكراتیزه" كردن جامعه و یا اقدامی در جهت "گسترش آزادیهای سیاسی" در جامعه نیست. راه حلی مدنی برای جامعه ای متشكل از "اقوام" با زبانها و یا "تاریخچه قومی" متفاوت نیست. نسخه ای برای "همزیستی مسالمت آمیز" و "آشتی اقوام" و بخشهای مختلف جامعه نیست. بر عكس فدرالیسم متضمن تحمیل عظیم ترین عقبگردهای فرهنگی و اجتماعی به مردم٬ یك سیاست ارتجاعی و ضد مردمی است. سیاستی است كه عمیقترین شكافها و خصومتهای قومی و ملی را در جامعه نهادینه میكند. فدرالیسم به لحاظ عملی تنها میتواند چاشنی یكی از خونین ترین درگیری ها در تاریخ معاصر ایران باشد. فدرالیسم تلاشی برای حاكم كردن عقب مانده ترین و مرتجع ترین نارهبران و احزاب و جریانات سیاسی قوم پرست بر سرنوشت مردم است. از نقطه نظر آزادیخواهی و مدنیت هر تلاشی در جهت رنگ فدرالیستی زدن به تحولات ایران محكوم است.
بجای رژیم آدمكشان جمهوری اسلامی باید یك نظام سیاسی و اداری سكولار٬ مدرن٬ غیر مذهبی٬ غیر ملی و غیر قومی كه در آن آزادی و برابری حقوقی و اجتماعی كلیه اهالی و شهروندان جامعه مستقل از قومیت٬ جنسیت٬ نژاد٬ و مذهب تضمین شده باشد٬ مستقر گردد.

۲۴ اكتبر ۲۰۰۴

عبد القادر بلوچ

گفتگوی اتمی من و عمه‌جان


عمه‌جان در حالیکه از عصبانیت می‌لرزد می‌گوید: همه اتم را غنی می‌کنند، همه این بمب کوفتی را می‌سازند. نوبت که به ما رسید آسمان تپید؟
می‌گویم عمه جان از آنهمه چیزی که جهان دارد چرا ما فقط به این یکی پیله می‌کنیم؟ پاکستان که این کوفتی را دارد چرا در یک زلزله لنگهایش به هوا رفت و دو تا هلیکوپتر نداشت زخمیها را برساند به دوا و دکتر؟
کمی فکر می‌کند و می‌گوید: یعنی کابینه‌ای که با حضرت امام زمان عجل‌الله عهد نامه امضاء می‌کند این چیزها را نمی‌داند؟
می‌گویم: عمه‌جان امام که ظهور کند احتیاجی به بمب اتم و غیر اتم نیست. اینها طلسمیاتند و از کار می‌افتند. اتفاقاً این کابینه تا دیر نشده باید یک کارخانه‌ی شمشیر سازی راه بیندازد.
افسرده و نگران و دو دل می‌گوید: ولله نمیدانم! من نمیخواهم پس فردا که آقا ظهور می‌کند ما شرمنده‌ی روی مبارکش بشویم.
می‌گویم: عمه‌جان غصه نخور، قبل از ظهور آن بزرگوار دجال و خرش باید ظهور کنند فعلاً که الحمد‌لله حضرت رهبر و احمدی‌نژادش ظهور فرموده‌اند.


اطلاعات.نتettelaat.net http://www.ettelaat.net/05-10/news.asp?id=9839

23 October 2005

سایت روشنگری 30 مهر 1384

يک توضيح ضروری
راه پله های باريک و ديوار آپارتايد


کيهان شريعتمداری از چاپ يک خبر در مورد جداسازی در دانشگاه آزاد نجف آباد با يک ,توضيح ضروری, به شرحی که در زير
آمده، ابراز ندامت کرده است. معلوم است دهن بند کيهانيان برای خودشان هم مورد استفاده قرار می گيرد و تفهيم شده اند که ,يک ذره عقل هم چيز خوبی نيست, و بايد بر طبل ارتجاع تا هرجاکه تيغ شان می برد کوبيد.
اما بر اساس توضيح ضروری کيهان، تنگ و باريک بودن راه پله ها توجيه کننده تصميم رئيس دانشگاه آزاد مبنی بر جدا سازی بوده است. يعنی ديوار ضخيم آپارتايد را نمی شد در خود راه پله های باريک بر پا کرد. از اين رو تصميم گرفته شد راه پله ها بين دختران و پسران تقسيم شود.
اما چون اين توضيح هم راه به جايی نمی برد و به هرحال نمی توان وجود ديوار منفور آپارتايد رابه بهانه باريک بودن راه پله ماستمالی کرد، بالاخره برای توضيح معقول تر به همان وسيله آشنا و قديمی متوسل می شوند: يعنی دروغ و می گويند آپارتايد خواست خود دانشجويان بوده و آن ها برای اعمال سياست جداسازی مراجعه کرده بودند.
اما يک توضيح ضروری تر برای کيهانيان: امروز رهبر آقای شريعتمداری در خطبه های نماز جمعه گفت همه پرسى کاری بزرگ و مبارك است. البته منظورش همه پرسی قانون اساسی در عراق بود که برادران شيعی ايشان در دستگاه رهبری عراق هم با روی گشاده از آن استقبال کردند.
خوب است شما فرمايشات جناب را تعميم بدهيد و حد اقل در مورد آپارتايد جنسی در دانشگاه های ايران يک همه پرسی را سازمان بدهيد. ناظرش هم همان ناظر انتخابات قانون اساسی عراق باشد. اعتراض نکنيد که آن جا ناظر اصلی همان جناب زلمای خليل زاد و ارتش آمريکاست. چطور ميشود آنجا برای برگزاری رفراندوم با آقای خليل زاد و آمريکا همکاری کرد، اين جا نمی شود؟ لابد نبايد نگران باشيد که در آنجا آيت الله سيستانی هوای رای مطابق ميل شما را داشت، اين جا چکار بايد کرد. مگر ادعا نکرده ايد که خود دانشجويان برای بالا آوردن ديوار آپارتايد مکررا به شما مراجعه کرده اند؟

اين هم شرح ندامت نامه کيهان. توجه کنيد به آخرين پاراگراف که ندامت نامه را با قسم دروغ هم مهر کرده و خبر و موضع قبلی را از بيخ منکر شده اند.

توضيح ضرورى

در ستون اخبار ويژه كيهان 25/7/84 خبرى با عنوان ,بعدش چي؟!, به چاپ رسيده و در آن به تنش در دانشگاه آزاد نجف آباد اشاره شده و آمده بود كه ,طرح تأمل برانگيز رئيس دانشگاه آزاد نجف آباد مبنى بر كانال زدن و جدا كردن ورودى دختر و پسر اين دانشگاه باعث تنش در اين دانشگاه شد, و به نقل از يكى از اساتيد دانشگاه اضافه شده بود ,اگر دانشجويان دختر و پسر از دو درب جداگانه وارد شوند در ادامه ناچارند از يك راهرو مشترك به كلاسهاى مشترك خود بروند آيا راهروها را هم جداسازى مى كنند؟, در پى چاپ خبر يادشده، آقاى دكتر سيدمحمد اميرى رئيس دانشگاه آزاد نجف آباد با ارسال نامه اى به كيهان توضيح داده است كه جداسازى مورد اشاره در راه پله هاى باريك صورت گرفته و مقصود از آن، آسايش دختران و پسران دانشجو هنگام عبور از اين راه پله ها و عدم اختلاط آنان بوده كه تاكنون بارها مورد درخواست دانشجويان بوده است.

گفتنى است كه گزارش هاى ديگر هم از انگيزه درخور تقدير مسئولان دانشگاه آزاد در اجراى طرح يادشده حكايت مى كند و در خبر ويژه كيهان نيز ايجاد تنش به عناصر فرصت طلب نسبت داده شده بود

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20051022004947.html





زینت میرهاشمی

«زنان» در خدمت تحکیم نظام مردسالارانه

زنان از اولین قربانیان نظام مردسالارانه ولایت فقیه در ایران بوده و هستند. آنها در برابر روشهای خشونت آمیز حکومتگران در جدالی نابرابر چنان مقاومتی کردند که به «سمبل» زن در یک حکومت بنیادگرا ضربه هایی اساسی وارد کردند. زنان ایران، این رژیم بنیادگرا را به گونه ای به چالش کشیده اند که باور این که حقوق زنان اصل اساسی حقوق بشر است را تبدیل به امری تحقق یافتنی در چشم انداز جنبش زنان در ایران نموده اند.

قوانین موجود در جمهوری اسلامی تماما در خدمت نظام مردسالار حاکم است. زنانی که تاکنون در مدار این حکومت راه بافته اند در خدمت تحکیم این قوانین ضد بشری گام برداشته اند. گذشتن از صافی شورای نگهبان، التزام به ولایت مطلقه فقیه، التزام به قوانین ارتجاعی موجود همه از جمله ابزارهایی هستند که این زنان بر اساس آن به قدرت راه یافته اند. پس طبیعی است که آنها اگر بر خلاف میل این سیستم گامی بردارند از دایره کارورزان نظام به بیرون پرتاب خواهند شد. این که حقوق زنان حقوق بشر است و نیز حقوق زنان خارج از نسبیتهای فرهنگی و ملی، حقوقی جهان شمول است، امری است که توسط کنشگران حقوق زنان و حقوق بشر، به خواسته ای پیش روی جنبش زنان تبدیل شده و به طور واقعی پایوران رژیم را به چالش کشیده است. به همین دلیل برخورد به مسائل و حقوق زنان حتا در میان کسانی که در اندیشه و عمل از این امر مهم بسیار فاصله دارند تبدیل به یک ابزاری جهت جمع آوری رای، کشانیدن زنان به تشکلهای سیاسی حکومتی و نیز قصد جلوگیری از پویندگی جنبش زنان در رویارویی با حکومتگران می شود.

خبرگزاری ایسنا آدینه 29 مهر از امکان تشکیل دو حزب از طرف زنان خبر داد. یکی از این احزاب احتمالی از طرف زنان «حزب مشارکت» و دیگری از طرف زنان «اصولگرا» در مجلس هفتم به نام حزب «زنان جمهوری اسلامی» که خانمها نوبخت و عباسی تقاضای تاسیس آن را نموده اند، می باشد.

این گونه حزب سازیها که وابسته به قدرت و در دایره خودیها جای دارند نه تنها مشکلی از مسائل زنان را حل نخواهد کرد بلکه با توجه به سازندگان آنها و نیز ساختار شکل گیری آن، در خدمت تحکیم نظام مردسالارانه قرار خواهند گرفت. شکل گیری تشکلهای دست ساز برای حقوق زنان در حالی که جنبش زنان و حقوق آنها در تضاد کامل با قوانین حاکم قرار دارد به عنوان ابزاری برای کمرنگ تر کردن حقوق زنان می تواند مورد استفاده قرار گیرد. البته خود این اقدامها از طرف این افراد نشان دهنده این است که حقوق زنان به عنوان مسأله ای مهم و جدی همه سیاست ورزان در ایران را به چالش کشیده است.

22 October 2005

دكتر حسين باقرزاده

ظهور امام زمان را لطفا عقب بیندازید!

دوره آخرالزمان ظاهرا فرارسیده است و مقدمات ظهور امام زمان از همه جهت فراهم می‌شود. دولت منتخب امام زمان در جمهوری
اسلامی بر سر كار آمده است. رییس جمهور در سازمان ملل برای تعجیل در فرج امام زمان دعا می‌‌كند، و جهان درگیر فقر و خشونت و توفان و ترور و نگران از خرابی ‌محیط زیست و گسترش سلاح‌های‌ كشتار جمعی‌ را به ظهور قریب ‌الوقوع او تبشیر و انذار می‌دهد. اعضای هیئت دولت با امام زمان میثاق می‌بندند و وزیر ارشاد اسلامی برای‌ رساندن آن به امام زمان رهسپار چاه جمكران می‌شود. دولت آقای رییس جمهور بودجه كلانی را برای پذیرایی از زایران چاه جمكران اختصاص می‌دهد و مسیر حركت امام زمان را مشخص می‌كند تا آن را پیش از ظهور بسازد و آماده داشته باشد، و فالگیران دولت پیش‌بینی می‌كنند كه دو سال بیشتر برای‌ این كار وقت ندارند. همراهان رییس جمهور دست‌یابی ایران به فنآوری اتمی را از علایم ظهور می‌شناسند و تعجیل در آن را به این دلیل لازم. مردم ایران حد اكثر یكی ‌دو سال وقت دارند كه خود را برای‌ ظهور امام زمان آماده كنند. ایران در یكی دو سال آینده محور تحولات جهان خواهد بود و جهان پس از آن شكل و شمایل دیگری‌ خواهد داشت.
این مهلت یكی دوساله اتفاقا با برخی از پیش‌بینی‌های مقامات غربی و ناظران سیاسی‌ همآهنگی دارد. آنان نیز معتقدند كه یكی دو سال آینده برای‌ ایران و جهان سرنوشت‌ساز خواهد بود. جمهوری اسلامی و تحولات آن در مركز دیپلماسی جهانی قرار گرفته است. عراق و افغانستان و كره شمالی و زیمبابوه و سودان و حتی‌ اسراییل و فلسطین به تدریج از قلم اول دستور كار تماس‌ها و فعالیت‌‌های بین‌المللی كنار می‌روند و جای آن‌ها را ایران می‌گیرد. همه نگرانند - نگران یك حادثه تاریخی و سرنوشت‌ساز. ارزیابان و تحلیلگران تحولات سیاسی‌ از ظهور تازه‌ای خبر می‌دهند. ظهور قدرتی كه خواب شب را بر اسراییل و آمریكا و متحدان آنان حرام خواهد كرد. ظهور قدرتی مخرب و تهدیدكننده جهان از پایگاه (و خاستگاه؟) امام زمان. دستیابی جمهوری اسلامی، این «زنگی» مست، به تیغ بران سلاح اتمی. حادثه‌ای كه معادلات سیاسی‌ خاورمیانه و احیانا جهان را به هم خواهد ریخت.
تقارن و همسویی این دو پیش‌بینی كاملا تصادفی نیست. امام زمان خود بیش از هزار و سد سال آزگار منتظر تشكیل جمهوری اسلامی ایران و ظهور آقای احمدی‌نژاد بوده است. اكنون كه این هر دو فراهم شده ظاهرا دلیل دیگری برای تاخیر در ظهور خود او باقی نمانده است. البته در روایات آمده است كه امام زمان با شمشیر (ذوالفقار دو دم علی؟) به جان كفار می‌افتد و از كشته آنان پشته می‌سازد. ولی هر بچه مسلمانی می‌داند كه در عصر تانك و خمپاره و موشك و اتم از شمشیر كاری ساخته نیست، و از این رو باید شمشیر را استعاره‌ای از سلاح مدرن زمان دانست. یعنی كه حضرتش باید به پیشرفته‌ترین سلاح روز یعنی سلاح اتمی مجهز باشد تا بتواند دمار از كفار برآرد. و تامین این مهم، البته بر عهده مخلصان درگاه او است. آنان باید سلاح مناسب او را فراهم آورند تا آن حضرت در ظهورش تاخیر نكند. چگونه می‌توان ادعای‌ انتظار ظهور كرد و هر جمعه صبح با دعای ندبه به استغاثه پرداخت تا خداوند در ظهور امام زمان تعجیل كند و در عین حال برای ‌تامین سلاح مناسب او كاری نكرد؟ اگر دنیا در برابر این انجام این مهم ایستاده است باید راهی برای علاج آن یافت. امام در مورد مسلمانان خدعه كرد و آن را مجاز دانست. در مورد كفار به طریق اولی می‌توان چنین كرد. و مكروا، و مكرالله، والله خیر الماكرین.
به این ترتیب، هم گفتن این كه دست‌یابی جمهوری اسلامی ایران به فنآوری اتمی از علایم ظهور امام زمان است معنی ‌پیدا می‌كند و هم مهلت دوساله‌ای كه مقامات برای‌ ظهور امام زمان پیش‌بینی‌ كرده‌اند با ارزیابی‌های بسیاری از ناظران بین‌المللی برای ‌دستیابی حكومت ایران به سلاح‌های اتمی هم‌خوانی دارد. البته ناظرانی هم هستند كه این مهلت را پنج تا ده سال پیش‌بینی كرده‌اند، ولی حكومت ایران كه از خوش‌حالی قرار ظهور امام زمان در دو سال دیگر در پوست خود نمی‌گنجد دسته گل را عملا به آب داده و بر پیش‌بینی‌های این ناظران خط بطلان كشیده است. مقامات جمهوری اسلامی زرنگی‌های زیادی در تماس‌های خود با جامعه بین‌المللی و از جمله آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و اتحادیه اروپا از خودنشان داده‌اند، و تا امروز توانسته بودند خبر ظهور امام زمان را مخفی نگهدارند. ولی اكنون ظاهرا چنان از پیشرفت كار راضی‌اند و ظهور امام را قطعی ‌می‌دانند كه دلیلی برای‌ مخفی داشتن بیشتر آن ندیده‌اند و ناگفتنی را باز گفته‌اند.به هر حال تا این جای كار مسئله پیش‌بینی است و معلوم نیست سر انجام آن به كجا بكشد. قدر مسلم این كه كفار از ظهور امام زمان باید بسیار دلهره داشته باشند. مسئله شوخی بردار نیست. پس از هزار و سیسد سال كه اسلام و شیعه مظلوم مانده بوده، برای‌ اولین بار یك حكومت اسلامی استقرار یافته است تا مقدمات ظهور امام عصر را فراهم كند. قرن‌ها كفار بر مسلمانان و به خصوص شیعیان ستم كرده‌اند. امام زمان بیش از هزار و سد سال رنج غیبت را بر خود هموار كرده بوده است. همه كائنات در انتظار بوده‌اند تا جمهوری‌ اسلامی تاسیس شود. در این جمهوری نیز بیست و شش سال طول كشیده تا دولت امام زمان روی كار بیاید. اكنون امام زمان می‌آید تا انتقام تاریخی مسلمانان و بالاخص شیعیان را از كفار بگیرد. كدام كافری است كه از شنیدن این خبر تنش نلرزد و شب از خواب نپرد؟ دوران سلطه كفر و استكبار جهانی رو به پایان می‌رود. كافران جهان متحد شوید!
و این اتحاد در حال شكل‌گیری است. اگر عراق در صف كافران جهان تفرقه انداخت و اروپا و آمریكا را در برابر هم قرار داد، امروز به یمن سیاست‌های ظهورطلبانه جمهوری اسلامی ایران این جدایی رو به زوال است. در فاصله چندماه پس از روی كار آمدن دولت منتظر ظهور احمدی‌نژاد دو قطب اروپا و آمریكا به طرز معجزه‌آمیزی به هم نزدیك شده‌اند. سیاست دولت بریتانیا كه یكی از مدافعان جمهوری‌ اسلامی در برابر فشار آمریكا بود بیش از هر زمان دیگر با سیاست آمریكا هم‌آهنگ شده است. در آژانس بین‌المللی ‌انرژی اتمی‌ حتی‌ هند نیز علیه ایران رای داد. گویی كه همه دنیای‌ كفر به صداقت سخنان احمدی‌نژاد در سازمان ملل دایر بر نزدیكی ظهور امام زمان اطمینان یافته و قانع شده كه خطر واقعا جدی است. این سخنان و اظهارات متعاقب آن در ایران كار دیپلمات‌های آمریكایی را بسیار ساده كرده است. اگر كولین پاول سه چهار سال پیش باید بارها به اروپا و آسیا سفر می‌كرد تا متحدی در برابر عراق پیدا كند (و غالبا دست خالی باز می‌گشت) امروز خانم رایس با یك سفر كوتاه به راحتی ره چندساله را یكشبه طی‌ می‌كند
.دنیای كفر در برابر خطر ظهور امام زمان ساكت نمی‌نشیند، و اكنون كه دولت احمدی‌نژاد پیش‌بینی وقوع آن را در دو سال آینده كرده است فوریت مقابله با آن را بیشتر درك می‌كند. بدین ترتیب جمهوری اسلامی و غرب (دنیای‌كفر) در یك مسابقه زمان‌بندی شده مرگ و زندگی درگیر شده‌اند. دولت آقای احمدی‌نژاد می‌داند كه بدون ظهور امام زمان موجودیت جمهوری اسلامی در برابر هجوم فرهنگی و سیاسی‌ دنیای كفر در خطر است، و از این رو برای‌ تامین شرایط لازم ظهور امام زمان از هیچ كوششی فروگذار نخواهد بود. دنیای كفر نیز كه با فرض ظهور امام زمان حیات خود را در خطر می‌بیند سعی خواهد كرد نگذارد آن «شرایط لازم» فراهم شود. دو رقیب: یكی‌ ظاهرا به دنبال سلاح اتمی‌ بیمه‌كننده موجودیت خود و دیگری به دنبال حفظ حیات خویش و محروم كردن رقیب از این سلاح. و در میان آنان مردم ایران كه باید هزینه این بازی خطرناك را از حیات و مال و جان خود بپردازند.

خداوندا!
ظهور امام زمان را به دوره دیگری موكول كن و جمهوری اسلامی را نیز هرچه زودتر در كنار امام زمان به غیبت كبرا ببر!
آمین یا رب العالمین.

انقلاب اسلامي ايران شايد نالازم ترين و غيرضروري ترين انقلاب در تاريخ انقلاب هاي دو قرن اخير بود





برخي منظره ها و مناظره هاي فكري در ايران امروز
نگاهي به انديشه هاي دكتر هاشم آقاجري و اكبر گنجي
(بازخوانی یک مقاله)

علی میرفطروس


انقلاب اسلامی ایران،
شاید نالازم ترین و غیر ضروری ترین انقلاب در تاریخ انقلاب های دو قرن اخیر بود ..
بر بستر یک بی بضاعتی فکری و بی نوائی فلسفی،
هرکس «یوسف گُمگشته» ی خود را در «کنعانِ» اندیشه ها و ایدئولوژی های ضد تجدّد می یافت
و در فضائی از اسطوره و وهم و خواب و خیال، زمزمه می کرد
: من خواب دیده ام که کسی می آید ..

دکتر هاشم آقاجری در یک تناقض آشکار، فراموش می کند
که اگر «فهم ها و درک ها و استنباط های شخصیِ علمای دورة گذشته،
ربطی به اسلام (راستین) ندارد»
پس چگونه فهم و درک شخصیِ ایشان،
امروز می تواند "ملاک و معیار «اسلام راستین» باشد؟!
این «تفسیر به رأی» آیا خود نوعی «اسلام تاریخی» نیست؟
!

اكبر گنجي در دو كتاب اخيرش از «جمهوري تمام عيار» دفاع مي كند،
اما نمي گويد كه مصداق ها و مستوره هاي «جمهوري تمام عيار» ش
كدام كشورها هستند:
سوريه و عراق و تركيه؟ يا فرانسه و آلمان و آمريكا؟
مي توان گفت كه گنجي با جمهوري هاي دسته اول، مخالف است،
در اينصورت پرسيدني است
كه كداميك از ساختارهاي اقتصادي ـ اجتماعي و فرهنگي ما
شبيه به فرانسه و آلمان و آمريكا است
تا نظام يا ساختار سياسي ما نيز چنان باشد؟...



انقلاب اسلامي ايران دگرگوني هاي ژرفي در عرصة سياست، فرهنگ، اخلاق و رفتارهاي اجتماعي در ايران بوجود آورده و بار ديگر سئوالات مهمي را در برابر مردم و خصوصاً روشنفكران ما قرار داده است: «چرا انقلاب؟»، «چرا آيت الله خميني؟»... و «چه بايد كرد؟»... منظره ها و مناظره هاي فكري در ايران امروز از زاوية پاسخ به اين سئوالات اساسي، بسيار جالب و گاه اميد انگيزاند.
انقلاب اسلامي ايران شايد نالازم ترين و غيرضروري ترين انقلاب در تاريخ انقلاب هاي دو قرن اخير بود زيرا همة انقلاب هاي دو قرن اخير در اوج انحطاط اقتصادي و زوال اجتماعي روي داده اند، در حاليكه انقلاب اسلامي ايران در دوران رشد اقتصادي و رونق مناسبات اجتماعي بوقوع پيوسته است. از اين گذشته، وقوع دو رويداد عمدتاً غيرمذهبي (لائيك) يعني انقلاب مشروطيت (1906) و جنبش ملي كردن صنعت نفت در ايران (1950) ابهامات و تناقضات موجود در چرائيِ ظهورِ خميني و وقوع انقلاب اسلامي را دو چندان مي كند.
تبيين اين تناقضات در علل و زمينه هاي متفاوت انقلاب اسلامي در ايران و انقلاب هاي ديگر كشورها، موضوع كتاب ها و تحقيقات بسياري بوده است ولي شايد بتوان گفت كه بيشتر اين تحقيقات از ضعف هاي تاريخي جامعة ايران و از علل فرهنگي و عوامل ايدئولوژيك ظهور آيت الله خميني و وقوع انقلاب اسلامي غافل اند.
نگارنده در مقالات و مصاحبه هاي چندي ـ بقدر توان و بضاعت خويش ـ به طرح كلي اين ضعف ها، علل و عوامل تاريخي اشاره كرده است (1). در واقع با سقوط شاهنشاهي ساساني، ايران در يك روند 1400 ساله، شاهد حملات و حكومت هاي متعدد قبيله اي بوده است، قبايلي كه بقول ابوالفضل بيهقي: «بيابان، ايشان را پدر و مادر است، چنانكه ما را شهرها». اين حملات و هجوم ها، و سپس مهاجرت و اسكان قبايل چادرنشين در شهرهاي بزرگ، بتدريج اخلاق و «عصبيّت»هاي قبيله اي را در جامعه ايران نهادينه ساخت و باعث تضعيف همبستگي هاي قومي يا ملي ايرانيان گرديد. در اين دوران هاي متعدد مرگ و زندگي، زبان پارسي و بعضي آئين هاي ملي ايرانيان و نيز ـ خصوصاً ـ ادبيات حماسي ايران باعث بقا و پايداري «حس ملي» در ايران گرديد و شگفت اينكه بسياري از قبايل مهاجم و حكومت هاي مستقر قبيله اي نيز در شرايط حساس تاريخي به اين «حس ملي» و ادبيات حماسي توسل جسته اند، بطوريكه ـ مثلاً، پس از شكست بزرگ قزلباشان ترك زبان صفوي از قواي عثماني در جنگ چالدران (1514 ميلادي) كه ناشي از بي تدبيري نظامي، خرافه پرستي مذهبي و خودسري شاه اسماعيل صفوي بود، براي فائق آمدن روحي بر اين شكست هولناك، بدستور شاه اسماعيل و سپس شاه طهماسب، «شاهنامه طهماسبي» تهيه و تدوين گرديد كه با بيش از دويست و پنجاه نقاشي مينياتور و خط نگاري هاي بغايت زيبا «يك گنجينه تصويري يا يك نگارخانه قابل حمل» است. جالب اينكه بيشتر تصاوير، صحنه هائي از شاهنامه است كه در آن، ايران بر توران پيروز گرديده و بر عظمت ايران و ايرانيان تأكيد شده است (2).
خصلت پدرسالانه حكومت هاي قبيله اي، پيدايش مفهوم «فرد» و «مالكيت فردي» را غيرممكن ساخت و لذا در فقدان «فرد» و «مالكيت فردي»، حقوق فردي نيز نمي توانست تحقق يابد، بنابراين، مفهوم «شهروند» نيز هيچگاه در تاريخ اجتماعي ايران امكان بروز نيافت.
در قرن بيستم، با توجه به جهاني شدن سرمايه داري غربي و نفوذ گريزناپذير آن در ايران، و نيز با توجه به تمركز و تراكم مالكيت (سرمايه) در دست دولت (شاه) مشاهده مي كنيم كه برخلاف جوامع غربي دولت در ايران عامل پيدايش، رشد و گسترش سرمايه داري بوده و در نتيجه، برخلاف جوامع غربي، طبقات نوين اجتماعي ـ اساساً ـ زائيده يا زائده حكومت هاي وقت بوده اند. بنابراين: تحليل تاريخ اجتماعي ايران براساس الگوهاي جوامع غربي، نادرست و داراي نتايج گمراه كننده خواهد بود.
حكومت رضاشاه باعث گسست قطعي جامعه ايران از مناسبات قبيله اي (پيش سرمايه داري) گرديد. اصلاحات اجتماعي گسترده رضاشاه اگرچه بسياري از آرمان هاي ناكام جنبش مشروطيت را جامه عمل پوشاند، اما ساختار آمرانه و استبدادي سلطان (دولت) دست نخورده باقي ماند. ضعف نهادهاي مستقل اقتصادي ـ اجتماعي و سياسي و فقدان يك طبقه متوسط شهري نيرومند، به حضور قاهره حكومت در عرصه‌ هاي فوق، توان بيشتري بخشيد.
در حكومت محمد رضاشاه، سرمايه داري صنعتي رشد چشم گيري يافت بطوري كه پيدايش نهادهاي مدني و كارخانه هاي متعدد صنعتي، نشانه پيدايش و گسترش نيروهاي نوين اجتماعي بود، اما تداوم «مالكيت دولتي» و خصوصاً تكيه حكومت بر درآمد سرشار نفت، اساساً، مشاركت اقشار و طبقات «ماليات ده» را در عرصه سياست، منتفي ساخت. بر اين اساس ـ برخلاف جوامع غربي ـ در ايران هيچگاه «دولت پاسخگو» در برابر «شهروندهاي ماليات ده» بوجود نيامد و اين امر، قدرت قاهره حكومت (دولت) را در عرصه هاي سياسي ـ اجتماعي تقويت كرد.
فروپاشي ساختار قبيله اي ـ «فئودالي» و رشد و رونق مناسبات سرمايه داري، فلسفه سياسي و جهان بيني نويني را براي جامعه در حال تحول ايران ضروري ساخت، اما در تمامت اين دوران، ما نه تنها شاهد ظهور فيلسوف يا انديشمند نوآوري نبوديم بلكه عموم «فيلسوف»هاي ما با بازنويسي و بازسازي فلسفه اسلامي (شيعه)، عقل ستيزي خويش را در پرده غرب ستيزي پوشاندند و « انجمن شاهنشاهي فلسفه» نيز ـ كه با عنايت به «2500 سال شاهنشاهي در ايران» قرار بود فلسفه اي ايراني ـ مبتني بر انديشه هاي ايران باستان ـ تدوين نمايد، در سلطه و سيادت كساني چون دكتر سيد حسين نصر و آيت الله مرتضي مطهري ـ عملاً ـ به تدوين فلسفه شيعي پرداخت.
در هياهوي «روشنفكران» و «فلاسفه»ي تجددستيزي مانند جلال آل احمد، دكتر احمد فرديد، دكتر رضا داوري و شاگردان و مريدان ايراني هانري كربن (دكتر داريوش شايگان و دكتر سيد حسين نصر) نه تنها نهال نورس تجدد در ايران بارور نگرديد بلكه عقايد و افكار اين دسته از «متفكرين»، ميخ هائي بودند بر تابوت نوزاد نيمه جان تجدد در ايران. بدين ترتيب: روح شيخ فضل الله نوري «همچون پرچمي» نه تنها بر بام «حوزه هاي علميه»، بلكه بر بلنداي دانشگاه ها و «حوزه هاي علمي» ما برافراشته شد (3). بر بستر اين بي بضاعتي فكري و بي نوائي فلسفي، هر كس «يوسف گم گشته»ي خود را در «كنعان» انديشه ها و ايدئولوژي هاي ضدتجدد مي يافت و در فضائي از اسطوره و وهم و خواب و خيال زمزمه مي كرد:
«من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام
كسي ديگر
كسي بهتر
و مثل آنكسي است كه بايد باشد
و قدش از درخت هاي خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشن تر
و اسمش، آنچنان كه مادر
در اول نماز و در آخر نماز
صدايش مي كند
يا قاضي القضات
يا حاجت الحاجات است
و مي تواند كاري كند كه لامپ الله
(كه سبز بود، مثل صبح سحر، سبز بود)
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود...
كسي مي آيد
كسي مي آيد.»
(4)

اينچنين بود كه هر يك از ما، در كوره بي خردي هامان دميديم و آتش بيار معركه انقلاب و استبداد گرديديم... روحانيت سنتي شيعه ـ كه در دوران رضاشاه دچار ضربات مهلكي شده بود ـ در زمان محمد رضاشاه و در بيم رژيم از «شبح كمونيسم»، جاني تازه يافت و در پيله « انتظار» از طريق شبكه ها و انجمن ها و هيأت هاي مذهبي به بازسازي خويش پرداخت. با اينهمه، وضعيت مذهب در ميان روشنفكران و دانشجويان و جوانان ايران آنچنان بود كه دكتر علي شريعتي و مرتضي مطهري از آن بعنوان «حالت نيمه مرده و نيمه زنده مذهب و وضعيت بسيار بسيار خطرناك آن» ياد كرده اند (5). حجت الاسلام سيد محمد خاتمي نيز در باره وضعيت دين در ميان جوانان و دانشجويان اين دوران تأكيد كرده است:
«دانشگاه ها، مرعوب هياهوي تبليغي الحاد بودند ـ بويژه الحاد ماركسيستي ـ بچه هاي مسلمان ما در دانشگاه هاي ايران، قاچاقي زندگي مي كردند»
(6).
در چنان شرايطي، وقتي دكتر علي شريعتي با زباني شعرگونه و شورانگيز از «پروتستانتيسم اسلامي» ياد كرد و از «مذهب عليه مذهب» يا از «پدر ـ مادرها! ما متهميم» و از «شيعه، يك حزب تمام» سخن گفت، ناگهان باورهاي سنگ شده و سنتي شيعه، از درون منفجر شد و بعد، چون آواري هستي فكري جوانان و دانشجويان ما را در خود گرفت.

در آن فضاي شعر و شور و افسانه و افسون، رهبران جبهه ملي و مليون ايران در كربلاي 28 مرداد سينه مي زدند و از تدوين يك فلسفه ملي، معقول و معاصر بازماندند. «انديشمندان» سلطنتي نيز در غوغائي از تملق ها و بزرگ نمائي هاي تاريخي، و در گرايش دروني به «آفاق تفكر معنوي اسلام ايراني»، راه «يوسف گم گشته»ي انقلاب آينده را هموار مي كردند.

بدين ترتيب: پنج جريان تجدد ستيز و عقل گريز و ضد آزادي (جلال آل احمد، دكتر احمد فرديد، دكتر شريعتي، چپ ماركسيستي و تفكرات كربني در «انجمن شاهنشاهي فلسفه») بهم پيوستند و اينچنين شد كه «دروازه هاي تمدن بزرگ» از فاضلاب هاي انقلاب اسلامي سر درآورد...

ظهور آيت الله خميني و وقوع انقلاب اسلامي در ايران از يكطرف، تبلور عيني يك تنازع تاريخي يا يك تسويه حساب فكري بود كه خصوصاً از جنبش مشروطيت تا بهمن ماه 57، ناتمام و نيمه كاره و پنهان، باقي مانده بود، و از طرف ديگر: آغازي بود براي تقدس زدائي از چهره مذهب و روحانيت شيعه و اين جهاني شدن (عرفي شدن) دين و روحانيت در ايران.
انقلاب اسلامي ايران و حضور عملي رهبران و روشنفكران مذهبي در صحنه هدايت جامعه، ـ در واقع ـ آزمايشگاهي بود كه در آن، همه تئوري سازي هاي رايج مذهبي (از « اسلام نبوي» تا «شيعه علوي»ي دكتر شريعتي و از «اقتصاد توحيدي» تا «تشيع، تئوري پيشگام در راه استقلال و توسعه»ي آقاي ابوالحسن بني صدر) به محك تجربه در آمد. نتيجه اين آزمايش و تجربه اگر چه هزينه هاي بسيار سهمگيني براي ملت ما داشت، اما شكست بزرگ و شرمساري تاريخي رهبران ديني و روشنفكران ملي ـ مذهبي ما را مسلم ساخت. اميد بود كه اين شكست و شرمساري، رهبران و روشنفكران مذهبي ما را فروتن و فروتن تر سازد تا ضمن حفظ حرمت دين (بعنوان يك مقوله وجداني و خصوصي) از «بازسازي ناداني» و بازآفريني فاجعه هاي ديگر جلوگيري گردد، اما طرح و تلاش هاي جديد بعضي از نوانديشان ديني در ايران، اين اميد يا انتظار معقول را به يأس بدل مي سازد زيرا كه اين نوانديشان ديني، با آرايش دوباره باورهاي كهنه و بازسازي «متجددانه»ي آنها، ظاهراً آزمايش خونين و هولناك ديگري را براي مردم ما تدارك مي بينند!... نظرات دكتر عبدالكريم سروش، سيد محمد خاتمي، سعيد حجاريان و... خصوصاً سخنراني جنجال برانگيز آقاي دكتر هاشم آقاجري نمونه درخشان اين طرح ها و تلاش هاست.
مرحوم دكتر شريعتي با زباني شوريده و شاعرانه، مخاطبان خويش را دچار جذبه اي انقلابي و در عين حال عارفانه مي كرد، دكتر عبدالكريم سروش ـ اما ـ با قلمي فاخر، شوريده و شيوا به طرح عقايد مذهبي خويش مي پردازد. او يك فيلسوف اسلامي است كه عرفان و ادبيات ايران را بخوبي مي شناسد. دكتر علي شريعتي، پيچيده ترين مفاهيم فلسفي و جامعه شناسي جديد را ساده و مبتذل مي كرد، دكتر سروش ـ اما ـ ساده ترين مفاهيم علمي، مذهبي و فلسفي را در لفافه اي پيچيده و شبه فلسفي، طرح و تبيين مي كند. او اهل «كلام» است و لذا ضعف ها و تناقضات دروني عقايدش را در سيلي از كلام و كلمات عارفانه، فلسفي و «علمي» پنهان مي كند. نگارنده ـ قبلاً ـ در حد توان و بضاعت خويش ـ به بررسي و نقد آراء دكتر شريعتي و دكتر سروش پرداخته است (7). لذا در اينجا به بررسي عقايد آقاي دكتر آقاجري مي پردازيم تا در پرتو آن، به منظره ها و مناظره هاي مهم در انديشه هاي آقاي اكبر گنجي، اشاره كنيم.
سخنراني ساده آقاي آقاجري اگرچه تكرار حرف هاي مرحوم دكتر شريعتي و دكتر عبدالكريم سروش بود، اما جنجال هاي متعاقب آن، اقتدارگرايان سنتي درون حاكميت را به قدرت نمائي نويني براي حذف يا سركوب رقيبان «اصلاح طلب»شان واداشت.
برخلاف جامعه مدني، در «جامعه توده وار» هيچكس به هيچكس «پاسخگو» نيست: نه دولت و دولتيان، و نه روشنفكران و مدعيان. بر اين اساس است كه شكست ها و ناكامي ها و اشتباهات خانمانسوز رهبران و روشنفكران، جائي مندرج يا متمركز نيستند، كارنامه اي نيست تا ارائه و ارزيابي گردد، لذا آگاهي هاي سياسي ـ اجتماعي جامعه، سيال يا غيرمتمركز است. برخلاف جامعه مدني، در «جامعه توده وار» از «رهبري» تا «رهبري» راهي نيست. سرنوشت «جامعه توده وار» را ـ همواره ـ «روشنفكران هميشه طلبكار» رقم مي زنند و... اينچنين است كه توده اي پرونده ساز ديروز ـ به راحتي ـ به آزاديخواه و دموكرات امروز بدل مي شود، متحجر مذهبي ديروز، بدل به «معمار و مغز متفكر اصلاحات» مي گردد، شكنجه گران ديروز، بدل به نمايندگان شعور و عقلانيت جامعه مي شوند. مباشران « انقلاب فرهنگي» و مسئولان پاكسازي هزاران استاد، دبير و معلم و دانشجوي شريف و آزاديخواه به مبشران «عقل نقدي» و مناديان جامعه مدني بدل مي گردند و «قهرمانان سرشكسته»، چنگ بر چهره حقيقت، و تيغ بر ديدگان دانايي مي كشند و در اين ميانه كسي نيست كه بپرسد:
«آقايان! لطفاً كارنامه هاي تان!»...
بدين ترتيب: «عقل نقاد» به «عقل نقال» سقوط مي كند و در پرتو «هدايت» اين رهبران و روشنفكران، راه سقوط به اشتباهات هولناك آينده، هموارتر مي شود چرا كه برخلاف جامعه مدني، «جامعه توده وار» فاقد حافظه تاريخي است. * * *
دكتر هاشم آقاجري فعاليت هاي سياسي ـ مذهبي خود را از انجمن ضدبهائيت «حجتيه» آغاز كرد و سپس آيت الله خميني را مرجع و مقتداي مذهبي خود شناخت. آشنائي با عقايد دكتر علي شريعتي «نقطه عطف جديدي» در زندگي سياسي او بود بطوري كه «آشنائي با دكتر شريعتي و خواندن كتاب ها و شنيدن سخنراني هاي ايشان نگاه (وي) را به يك نگاه روشنفكرانه و ترقي خواه تبديل كرده بود» (8)
. در انقلاب اسلامي، دكتر هاشم آقاجري با تلفيق عقايد آيت الله خميني و دكتر علي شريعتي توانست «بخش عظيمي از جوانان انقلاب را در دامان اسلام و انقلاب حفظ كند... جواناني كه بسياري از آنها در زمان جنگ، شهيد شدند»، جنگي كه دكتر آقاجري نيز ـ خود ـ از لطمات و صدمات آن در امان نماند و باعث قطع پاي وي گرديد. او اينك از تئوريسين هاي بنام «سازمان انقلاب اسلامي» است كه جزو مهم ترين سازمان هاي تشكيل دهنده «جبهه دوم خرداد» بشمار مي رود.
بطوريكه گفتيم، سخنراني ساده دكتر آقاجري مي توانست در سادگي و سكوت برگزار شود، اما پيامدهاي پرجنجال اين سخنراني، وي را به چهره اي بحث انگيز بدل ساخت آنچنانكه تعدادي از نشريات معروف فارسي زبان در خارج از كشور نيز اين سخنراني را «يك سرفصل تاريخي در نبرد بين روشن انديشي و نوآوري با خرافه و جهل و سنت گرائي» تلقي كرده اند! (9)
دكتر آقاجري براساس عقايد دكتر شريعتي و دكتر عبدالكريم سروش معتقد به تفكيك «اسلام ذاتي» از «اسلام تاريخي» است. به عقيده او نيز «اسلام تاريخي، حاصل استنباط ها، فهم ها، درك ها و سنت ها و عرف هاي نسل هاي گذشته است و فهم ها و درك ها و استنباط هاي علماي دوره هاي گذشته، ربطي به اسلام ندارد» (10)... اما مرجع و معيار «اسلام ذاتي» چيست يا كدام است؟ دكتر آقاجري ـ چونان دكتر شريعتي و سروش ـ «قرآن» را مرجع و معيار «اسلام ذاتي» يا «راستين» مي داند و تأكيد مي كند: «برويد سراغ قرآن، خودتان برويد قرآن را بخوانيد، اگر متد داشته باشيد بهتر از بسياري از روحانيون مي توانيد حرف هاي قرآن را بفهميد. يك دانشجو اگر با متد علمي، با روش برود سراغ مطالعه قرآن، چيزهائي درك مي كند و مي فهمد كه آن آقائي كه يك خروار علوم قديمه هم مي داند، اما متد و روش نمي داند، هيچگاه آنها را درك نخواهد كرد»... دكتر آقاجري هيچ توضيحي از «متد علمي» خود نمي دهد و فقط با ارجاع به كساني چون «دكتر شريعتي، طالقاني، مهندس بازرگان، شهيد بهشتي، شهيد مطهري و در رأس آنها رهبر بزرگ انقلاب اسلامي آيت الله خميني» به زيربناهاي ذهني و بت هاي فكري خويش اشاره مي كند.
متأسفانه، نه مرجع دكتر آقاجري (قرآن) و نه مصداق هاي او (دكتر علي شريعتي، شهيد مطهري... و آيت الله خميني) هيچيك باعث اعتبار «اسلام ذاتي» ايشان نيست. واقعاً امروزه كدام روشنفكر ترقيخواه و آزاده اي (حتي با «روش علمي»!!) مي تواند مدافع تعاليم قرآن در باره برده داري، پايمال كردن حقوق زنان و غيرمسلمانان و سركوب دگرانديشان يا قتل كفار باشد؟ (11)اينگونه توضيحات غيرعلمي نه به سود اسلام است و نه به سود تاريخ و تحولات تاريخي در ايران.
دكتر آقاجري در سراسر سخنراني خود از «فهم ديني ما» و «درك ديني ما» ياد مي كند و مي گويد: «فهم ديني ما و درك ديني ما آن چهارچوبي ست كه ما تجربه شخصي و جمعي خودمان را دائم در آن تكرار مي كنيم». او داشتن اين «درك و فهم شخصي» را براي فهم اسلام راستين (اسلام ذاتي) مهم و اساسي مي داند، اما در يك تناقض آشكار فراموش مي كند كه اگر «فهم ها و درك ها و استنباط هاي شخصي علماي دوره هاي گذشته، ربطي به اسلام ندارد» پس چگونه فهم و درك شخصي ايشان، امروز مي تواند ملاك و معيار «اسلام راستين» باشد؟! اين «تفسير به رأي» آيا خود، نوعي «اسلام تاريخي» نيست؟!
دكتر آقاجري با ستايش از عقايد دكتر شريعتي و پروژه پروتستانتيسم اسلامي وي، امروز نياز به آن را «خيلي جدي تر» مي داند. از طرف ديگر، او «امام خميني» را «در رأس مصلحان اجتماعي و نوگرايان ديني» مي نامد! چنين تعلق خاطري نسبت به اين دو «نوگراي ديني» در نزد دكتر آقاجري ـ البته ـ بي جهت نيست چرا كه هم فلسفه سياسي دكتر شريعتي، و هم فلسفه سياسي آيت الله خميني به نوعي «اصالت رهبر» (پيشوا، امام يا ولي مطلقه فقيه) ختم مي شود (12).
برخلاف ادعاي دكتر آقاجري، در ديدگاه دكتر شريعتي نيز، امام، انساني مافوق و پيشوا است. ابرمردي است كه جامعه را سرپرستي، زعامت و رهبري مي كند. در ديدگاه دكتر شريعتي نيز دوام و قوام جامعه بوجود امام بستگي دارد زيرا «امام، عامل حيات و حركت امت (جامعه) است. وجود و بقاي امام است كه وجود و بقاي امت (جامعه) را ممكن مي سازد». در ديدگاه شريعتي نيز امام، متعهد نيست كه همچون رئيس جمهور آمريكا مطابق ذوق و پسند و آراي اكثريت مردم عمل كند. او نه تنها تعهدي ندارد كه براي خوشي، شادماني، رفاه و سعادت جامعه كوشش كند بلكه در نظر امام، سعادت و شادماني جامعه امري فرعي و حتي مسخره مي نمايد. امام تنها متعهد است كه هر چه زودتر جامعه را بسوي «كمال» رهبري كند، حتي اگر اين «كمال» به قيمت رنج افراد و برخلاف اراده و علاقه مردم باشد. بقول دكتر شريعتي:
«مسئوليت امام، ايجاد يك انقلاب شيعي است.. مسئوليت گستاخ بودن در برابر مصلحت ها، در برابر عوام و پسند عوام (مردم) و بر ذوق و ذائقه و انتخاب عوام (مردم) شلاق زدن... امام مسئول است كه مردم را براساس مكتب (شيعه) تغيير و پرورش دهد حتي عليرغم شماره آراء... او هرگز سرنوشت انقلاب را بدست لرزان دموكراسي نمي سپارد» (13).
دريغا كه دكتر علي شريعتي سال هاست كه در ميان ما نيست تا شاهد تحقق آرمان ها و انديشه هايش در جمهوري اسلامي باشد. اما آيا از نظر آقاي دكتر آقاجري، رهبر و امام آرماني دكتر شريعتي غير از «امام خميني» و انديشه ها و عملكردهاي وي بود؟ و آيا شگفت انگيز است كه سيد احمد خميني در ستايش دكتر شريعتي گفته بود:
«پدرم (آيت الله خميني) براي مردم و انقلاب چيزي نداشته و كاري نكرده است، همه از آن شريعتي ست».(14)
پروتستانتيسم اسلامي دكتر شريعتي بدنبال آزادسازي و رهائي «فرد» (بعنوان يك شهروند مستقل و آزاد) نبود لذا جامعه موعود او نه يك جامعه مدني بلكه ـ اساساً ـ يك جامعه توده وار بود كه در آن فرديت انسان در مفاهيمي مانند شهادت، امامت، عبوديت و ايثار، نيست و نابود مي گردد. در چنين بينشي آن كس كه «پيشوا» يا «امام» مي كارد ـ بي ترديد ـ خميني يا استالين درو خواهد كرد.

* * *

«ما براي شما پيام آور راستي و حقيقت بوديم، ولي اين پيام ها در دهان هاي مان به دروغ تبديل شدند. ما براي شما آزادي به ارمغان آورديم كه در دستان ما به شلاق تبديل شد. ما به شما وعده حيات و زندگي داديم، ولي صداي ما به هر كجا رسيد، درختان را خشكاند و صداي خش خش برگ ها به هوا برخاست» (15). اكبر گنجي با اين جملات تكان دهنده «آرتور كويستلر» كتاب جديدش را آغاز كرده است. او نيز مانند دكتر آقاجري، سعيد حجاريان و بسياري ديگر، از مذهب آغاز كرد، به دكتر علي شريعتي رسيد و سرانجام به انديشه ها و امامت آيت الله خميني سر سپرد و مدت ها از كارگزاران سياست و ايدئولوژي انقلاب اسلامي بود. اما گنجي، برخلاف دكتر آقاجري، سعيد حجاريان و بسياري ديگر، در رؤياها و تعصبات اسلامي خويش باقي نماند بلكه با برخورد به صخره هاي واقعيت، از تفكر مجرد به تفكر تجربي رسيد و چون روشنفكري متعهد و آگاه اينك به نقد انديشه ها و عملكردهاي خويش نشسته است، نقد و نظراتي كه سرزنش و سركوب وي توسط دوستان ديروزش و شكنجه و زندان توسط دشمنان امروزش را بدنبال داشته است. با اين اعتقاد روشن كه: «يك روز ـ كه خيلي دور نخواهد بود ـ درب بايگاني ها گشوده خواهد شد و به تاريكخانه ها، نور آزادي خواهد تابيد». كارل پوپر ـ بدرستي ـ مي گويد: اگر قرار است كه تمدن بشري زنده بماند ما بايد عادت دفاع از «مردان بزرگ» را ترك كنيم چرا كه بسياري از اين «مردان بزرگ» با حمله به آزادي و عقل، خطاهاي بزرگ مرتكب شده اند. پوپر، اين دسته از روشنفكران و خردمندان را كه با انديشه هاي خويش، عملاً در خدمت خودكامگان قرار داشته و راهگشاي حكومت هاي جبار بوده اند، «پيامبران دروغين» مي نامد.
كارل پوپر را «فيلسوف آزادي» ناميده اند، چرا كه او با تكيه بر علم و عقلانيت بدنبال رهائي انسان از قيد و بندهاي ايدئولوژيك و حتي «علمي» است. ترجمه و انتشار يكي از معروف ترين كتاب هايش بنام «جامعه باز و دشمنانش» (16) در ايران موج عظيمي از نظرات و مناظرات فكري را باعث گرديد (17). اكبر گنجي را مي توان محصول اين موج و مناظرات ناميد. مقاله اكبر گنجي با نام «غرب ستيزي، دينداري و...» (18) پاسخي شجاعانه ـ و حتي افشاگرايانه ـ به دكتر رضا داوري و شاگردان مكتب «فرديد» است كه در دوران قبل و بعد از انقلاب اسلامي، با انديشه هاي تجددستيز و آزادي گريز خويش راهگشاي نوعي فاشيسم در ايران بوده اند، انديشه هاي تجددستيز و آزادي گريزي كه ريشه در عقايد و آراي «مارتين هايدگر» فيلسوف بزرگ آلماني داشت. فيلسوفي كه مدتي نظريه پرداز نازيسم هيتلري بوده است.
كارنامه فكري اكبر گنجي نشان مي دهد كه از مقاله «غرب ستيزي...» تا «مجمع الجزاير زندان گونه» و «مانيفست جمهوريخواهي»، او تلاش كرده تا به تحول و تكامل انديشه هايش بپردازد، تلاشي كه براي شخصي چون او (با آن مقام و موقعيت ممتازش در دستگاه حكومتي) بسيار پرهزينه، خطر آفرين و حتي مرگبار مي تواند باشد.
«مجمع الجزاير زندان گونه» (19) در واقع، مانيفستي است عليه خردستيزي روشنفكران، و دعوتي است در دفاع از عقلانيت و آزادي انديشه و در نقد روشنفكران و «پيامبران دروغين»، نقدي كه بقول گنجي «تا اوراق كردن همه چيز، زدودن هاله هاي تقدس و به حاشيه رانده شدن تمام روابط ثابت و منجمد و عقايد كهنه و محترم و دنيوي شدن هر آنچه مقدس است پيش مي رود». چرا كه: «هر نقدي ـ هر قدر كه بنيادين و برانداز باشد ـ در چهارچوب مدرنيته است».

برخلاف سعيد حجاريان كه انقلاب اسلامي را «انقلاب مدرنيته عليه مدرنيزاسيون» مي نامد، اكبر گنجي از انقلاب اسلامي بعنوان يك «انقلاب ضد مدرنيته كه نوستالژي جهان گذشته را داشت» ياد مي كند و آشكارا ـ يا به اشاره ـ «بت هاي ذهني» خويش ـ از آيت الله خميني و سيد محمد خاتمي تا دكتر عبدالكريم سروش و دكتر علي شريعتي ـ را مورد انتقادات بي پروا قرار مي دهد. از نظر او: «خاتمي كسي است كه حقيقت را در پاي مصلحت ـ براي توجيه وضع موجود ـ فدا كرد و امكان اصلاحات دموكراتيك را منتفي ساخت». گنجي ـ بدرستي ـ تأكيد مي كند كه «خاتمي نه مي خواهد و نه مي تواند رهبر جنبش باشد» هم از اين روست كه خسران زده و خروشان، از خويش انتقاد مي كند كه با انديشه ها و عملكردهايش، چرا موجب «مشروعيت عقلائي و قانوني» خاتمي و ديگر دوستانش شده است.
اكبر گنجي در بررسي عقايد دكتر عبدالكريم سروش، دكتر علي شريعتي و مجتهد شبستري، از همه كساني كه با طرح «اسلام ذاتي» و «اسلام تاريخي» و با رويكرد هرمنوتيكي به اسلام، هر فهم و روايت و قرائت و برداشتي از «متون مقدس» را ممكن و مجاز مي دانند و «از دل دين، دموكراسي و پلوراليسم و جامعه مدني و تساهل و تسامح و روامداري و حقوق بشر را بيرون مي آورند» انتقاد مي كند و نشان مي دهد كه «كتاب (قرآن) و سنت قطعي پيغمبر با ليبرال دموكراسي و سوسيال دموكراسي تعارض دارد و چنان تفاسيري را برنمي تابد»... لذا به عقيده گنجي: «دانه دموكراسي يا ليبرال دموكراسي را بدست هرمنوتيك در مزرعه دين نمي توان نشاند».
اكبر گنجي قرائت انساني ـ عقلاني از دين را متضمن جدائي نهاد دين از نهاد دولت مي داند چرا كه به عقيده او «نه دين دولتي دين است و نه دولت ديني، دولت». او با اشاره به عقايد دكتر علي شريعتي، جلال آل احمد، دكتر عبدالكريم سروش و آيت الله خميني تأكيد مي كند: در قبل از انقلاب «بسياري از نظريه پردازان به صراحت و از موضعي ايدئولوژيك، دموكراسي و آزادي را نفي مي كردند. گفته مي شد: سرنوشت انقلاب را به دموكراسي رأي هاي بي ارزش نبايد دهند، مردم نيازمند شستشوي فكري اند... انقلاب اسلامي در چنين بستر فكري اي زاده شد و بطور طبيعي، مادر انقلاب، آبستن دموكراسي نمي توانست باشد».(20) موضوع روشنفكري: فكر كردن، استدلال، نقد و شك كردن است. در اين معنا، شك كردن، تنها موضوعي است كه در آن شك نيست. روشنفكر با بيدار كردن شك، مي كوشد تا پايه هاي يقين را استوار كند. از طرف ديگر: نخستين جرقه استدلال براي درك حقيقت، اولين گام براي پشت كردن به مذهب و «عقايد كهنه و محترم» است. بقول پوپر: «هدف اصلي انسان، نه مالكيت حقيقت، بلكه جستجوي مستمر آن است». با اين ديدگاه پوپر، اكبر گنجي معتقد است كه «روشنفكر ديني» وجود ندارد زيرا كه «روشنفكري به عقلانيت و عقلانيت با تعبد به كس يا كسان و متن يا متون خاصي منافات دارد (لذا) روشنفكر ديني يا دموكراسي ديني وجود ندارد و نمي تواند وجود داشته باشد». از نظر گنجي: مصلحان و مبارزان ديني را نه «روشنفكر» بلكه بايد «نوانديشان ديني» ناميد، زيرا كه «روشنفكر» فرزند انديشه تجدد است.
در «مانيفست جمهوريخواهي» (21) نيز اكبر گنجي تحت تأثير انديشه هاي پوپر، بدنبال عقلانيت و آزادي انديشه است. او تأكيد مي كند: «نگاه عقلاني به دين، چيز زيادي از دين باقي نمي گذارد. پروژه عقلانيت، پروژه همه يا هيچ است... كه همچون اسيد، عمل مي كند». در «مانيفست جمهوريخواهي»، اكبر گنجي بدنبال ارائه طرح يا مدلي است براي «برون رفت از بن بست تصلب سياسي» حاكم بر ايران. اين رساله در نقد طرح و تفكري است كه از سوي آقاي سعيد حجاريان ارائه گرديده كه طي آن با مشروط كردن اختيارات رهبري (آيت الله خامنه اي) و ايجاد يك «حكومت مشروط ولايت فقيه» مي توان تداوم حكومت اسلامي را ميسر ساخت و از سرنگوني آن جلوگيري كرد. اكبر گنجي در اين «مانيفست» (بيانيه) معتقد است كه: «راه برون رفت از بن بست تصلب سياسي با تداوم حاكميت دوگانه و كارآمد و مشروط كردن آن، امكان پذير نيست... استراتژي مشروطه خواهي... نمي تواند جريان روشنفكري را جذب نمايد.»
بطوريكه مي بينيم، هم آقاي حجاريان و هم اكبر گنجي با نوعي «اينهماني» و شبيه سازي كوشيده اند تا «ولايت فقيه مشروط» را با نظام «مشروطه خواهي» يكي بدانند، اين «اينهماني» يا شبيه سازي از سوي سعيد حجاريان و بسياري از اصلاح طلبان و جمهوريخواهان ديني اگر ناشي از ناآگاهي سياسي يا از كينه تاريخي آنان نسبت به مشروطيت و آرمان هاي غيرديني آن است، در مورد اكبر گنجي ـ اما ـ مي تواند ناشي از محدوديت هاي وي در زندان جمهوري اسلامي و خطر متهم كردن او به «سلطنت طلبي» باشد. جنبش مشروطيت (1906) بعنوان بزرگ ترين جنبش اصلاح طلبانه تاريخ معاصر ايران براساس قانون و حاكميت مردم استوار بود. فلسفه سياسي اين جنبش با احكام شرعي (مبني بر ولايت مطلق يا مشروط فقها و حاكميت قوانين الهي) تعارض ذاتي داشت. قانون اساسي مشروطيت و متمم آن، با تأكيد بر تساوي همه افراد جامعه در برابر قانون، امنيت جاني، مالي و عقيدتي و مصونيت از بازداشت هاي خودسرانه، آزادي انتشار روزنامه ها و تشكيل انجمن ها را تضمين مي كرد و ضمن نفي هرگونه حكومت مطلقه (چه ديني و چه دولتي)، حاكميت ملي را هدف اصلي و اساسي خويش قرار داده بود و اراده مردم را منشاء قدرت دولت، و سلطنت را اگرچه «وديعه و موهبتي الهي» اما آنرا «از طرف ملت به شخص شاه، مفوض شده» مي دانست. روشنفكران جنبش مشروطيت ـ اساساً، در پي كسب قدرت سياسي نبودند بلكه ضمن خواست كنترل قدرت سياسي (از طريق مجلس شوراي ملي و انجمن هاي ايالتي و ولايتي...) بدنبال گسترش آموزش و پرورش و استقرار جامعه مدني بودند. آنان، بيشتر تحت تأثير انديشمندان ليبرال اروپائي (مانند ولتر، ژان ژاك روسو و منتسكيو) قرار داشتند. اينكه چرا و چگونه جنبش مشروطيت پيروز نشد بلكه در مقابله با نيروهاي ضد مشروطه، شكست خورد، مسئله اي است كه اساساً ريشه در ضعف هاي تاريخي و ساختاري جامعه ايران در آن دوره داشت (از جمله بيسوادي اكثريت مردم و فقدان آگاهي هاي سياسي ـ اجتماعي، نبود ساختار سرمايه داري كه جامعه مدني و مدرنيته محصول آنست، و نيز خصوصاً فقدان يك طبقه متوسط نيرومند شهري كه بتواند از دستاوردهاي جنبش مشروطيت دفاع نمايد)... با توجه به خصلت اصلاح طلبانه جنبش مشروطيت و با توجه به آرمان ها و شعارهاي اصلي آن (مدرنيته، آزادي،‌ دموكراسي، قانونگرائي، جدائي دين از دولت، ناسيوناليسم و...) مي توان گفت كه جنبش نوين روشنفكري در ايران و خصوصاً شعارها و آرمان هاي دانشجويان و جوانان و نيروهاي معروف به «خط سوم» يا «جريان سوم»، امروزه اساساً بر ميراث ها و آرمان هاي جنبش مشروطيت استوار است.
در مقابل «مشروطه مشروعه»ي سعيد حجاريان، اكبر گنجي در دو كتاب اخيرش از «جمهوري تمام عيار» دفاع مي كند، اما نمي گويد كه مصداق ها و مستوره هاي «جمهوري تمام عيار»ش كدام كشورها هستند: سوريه و عراق و تركيه؟ يا فرانسه و آلمان و آمريكا؟ مي توان گفت كه گنجي با جمهوري هاي دسته اول، مخالف است، در اينصورت پرسيدني است كه كداميك از ساختارهاي اقتصادي ـ اجتماعي و فرهنگي ما شبيه به فرانسه و آلمان و آمريكا است تا نظام يا ساختار سياسي ما نيز چنان باشد؟ از اين گذشته، نگاهي به رژيم هاي مشروطه در انگليس و سوئد و دانمارك و هلند و بلژيك و ژاپن (و شايد اسپانيا) نشان مي دهد كه دموكراسي، آزادي و حاكميت قانون در اين كشورهاي مشروطه نه تنها همسان و همطراز با «جمهوري هاي تمام عيار» است بلكه در مواردي، بسيار غني تر، پايدارتر و استوارتر از فرانسه و ايتاليا و آلمان و آمريكا مي باشد.
بنظر نگارنده كوشش هاي بعضي از اصلاح طلبان ديني (مانند آقاي سعيد حجاريان) در شبيه سازي بين «مشروطه‌ خواهي» و «ولايت فقيه مشروط» يا قرار دادن «جمهوريخواهي» در برابر «مشروطه خواهي» در شرايط حساس كنوني، نوعي ايجاد سنگرهاي مصنوعي در مقابله با سنگر استبداد و ارتجاع حاكم بر ايران است و لذا هوشياري نيروهاي سياسي و مبارزاتي را طلب مي كند. خوشبختانه اكبر گنجي ـ هوشيارانه و مسئولانه ـ به اين سنگرهاي مصنوعي اشاره كرده و به نقد كساني پرداخته است كه «به جاي مسئله ها، مسئله نماها يا شبه مسئله ها را پيش مي كشند و مردم را با سرگرم كردن به مسئله نماها و آگاهي هاي كاذب، از توجه به مسئله هاي اساسي، باز مي دارند». لذا او، بدون طرح نابهنگام و پيش رس «تعيين نوع نظام» تأكيد كرده: «گشودن آگاهانه درب ها و پنجره ها و تأسيس حكومت دموكراتيك مبتني بر جامعه باز، گره گشاي مشكلات ماست (لذا) اگر رأي ملت بالفعل، معتبر است. اگر تعيين سرنوشت، حق مردم است، بايد رفراندوم در باره نوع نظام را پذيرفت و به آن، خوشآمد گفت»!
بطوريكه گفتيم، دو كتاب اخير اكبر گنجي: دعوتي است به انديشيدن، روشنگري و همبستگي، پس بقول شاعر:
«بنشينيم و بيانديشيم
اينهمه
با هم بيگانه!؟» (22)
مهرماه 1381 پاريس
……………………………………..
30 مهر 1384

cyrusnews.com
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=7608

-------------------------------
یادداشت ها:1ـ نگاه كنيد به: ديدگاه ها، علي ميرفطروس، سوئد، 1993، صص 72-82؛ گفتگوها، آلمان، 1998، صص 32-47، 99-104؛ رو در رو با تاريخ، آلمان، 1999، صص 23-25، 46-47، 66-79؛ ملاحظاتي در تاريخ ايران، چاپ چهارم، فرانسه، كانادا، 2001، صص 13-56. براي يك بحث جامع و ارزشمند در اين باره نگاه كنيد به: ديباچه اي بر نظريه انحطاط ايران، دكتر سيد جواد طباطبائي، تهران، 1380.
2ـ در باره ارزش و اهميت هنري شاهنامه طهماسبي، نگاه كنيد به مقاله زير:Hellenbrand, Robert : « The Iconography of the Shah-nami-yi shahi » in : Safavid Persia, ed : Charles Melville, London, 1996, pp. 53-79.همچنين نگاه كنيد به: ايران عصر صفوي، راجر سيوري، ترجمه كامبيز عزيزي، چاپ ششم، تهران، 1378، صص 125-126.3ـ اشاره به سخن جلال آل احمد در ستايش «نعش آن بزرگوار» (شيخ فضل االه نوري): غرب زدگي، جلال آل احمد، تهران، 1359، ص 36.
4ـ شناخت نامه فروغ فرخزاد، گردآورنده شهناز مرادي كوچي، تهران، 1379، صص 271-274.
شاعر ديگري (نعمت آزرم)
در تعبير عيني اين خواب زدگي، و در ستايش از ظهور «امام» سرود :
«سوي پاريس شو! اي پيك سبكبال سحر / نامه مردم ايران سوي آن رهبـــر بر!
تا ببال و پر خونين نشوي ســـوي امام / هـان پر و بال بشويي بـه گلاب قمصر
نامه اي از سوي ابناي وطن نزد امــام / تهنيت نامه اي از خلق به سوي رهبر...
اي امامي كـه ترا نيست زعيمي همدوش / اي خميني كه ترا نيست به گيتي همبر»

(روزنامه اطلاعات، شماره 15761، 26 دي ماه 1357)
5ـ نگاه كنيد به: ملاحظاتي در تاريخ ايران، ص 107-108.
6ـ كيهان هوائي، 27 خرداد ماه 1366، ص 26.
7- نگاه كنيد به: ملاحظاتي در تاريخ ايران، صص 121-129، 135-155؛ گفتگوها، صص 49-53؛ رو در رو با تاريخ، صص 95، 100-105.
8ـ جملات داخل « » از گفتگوي دكتر آقاجري، چاپ شده در روزنامه نيمروز، شماره 693، ص 17 نقل شده اند.
9ـ مثلاً نگاه كنيد به: روزگار نو، چاپ لندن، شماره 4، شهريور 1381، ص 36.
10ـ تمام جملات سخنراني دكتر آقاجري از متن سخنراني وي مندرج در روزنامه نيمروز، شماره 690، ص 10، نقل شده اند.
11ـ در باره آموزه هاي قرآن در اين مسائل نگاه كنيد به: اسلام شناسي. علي ميرفطروس، ج 1، چاپ دوازدهم، آلمان، 1999، صص 32، 44-45، 50-58 و 79.
12ـ براي مقايسه تطبيقي انديشه هاي سياسي دكتر شريعتي و آيت الله خميني و تشابهات آنها با فاشيسم و استالينيسم نگاه كنيد به: ملاحظاتي در تاريخ ايران، صص 118-153.
13ـ امت و امامت، دكتر علي شريعتي، مجموعه آثار شماره 26، صص 504-505، 521 و 601-607، 622 و 630-631؛ مسئوليت شيعه بودن، دكتر شريعتي، مجموعه آثار، شماره 7، صص 47، 248-249، 254 و 264؛ شيعه يك حزب تمام، ص 47، مجموعه آثار شماره 7.
14ـ موحدين انقلابي (هواداران مكتب دكتر شريعتي)، اطلاعيه 29 دي ماه 1364، ص 2، به نقل از صفحات شورا، نشريه مجاهد، 1365.
15ـ ظلمت نيمروز، آرتور كويستلر، ص 60، به نقل از اكبر گنجي.
16ـ جامعه باز و دشمنانش، كارل پوپر، ترجمه علي اصغر مهاجر، ج 1 و 2، تهران، 1364.
17ـ براي نمونه هائي از اين موج و مناظرات نگاه كنيد به نشريه كيهان فرهنگي، سال هاي 1364-1366.
18ـ كيهان فرهنگي، شماره 5، مردادماه 1365، صص 11-16.
19ـ مجمع الجزاير زندان گونه، اكبر گنجي، تهران، 1381.
20ـ مقايسه كنيد با متن و منابع صفحات 69-70.
21ـ مانيفست جمهوريخواهي، اكبر گنجي، زندان اوين، فروردين ماه-شهريور 1381، به نقل از سايت ايران امروز.
22ـ از هوشنگ ابتهاج (ه‍. الف سايه).

http://www.mirfetros.com/

21 October 2005

قازاده یعنی تجاور، دزدی، غارت و چپاول


آقازاده یعنی تجاور، دزدی، غارت و چپاول

جعفر پویه

پایوران رژیم جمهوری اسلامی که همه هم و غم خود را صرف موعظه مردم، برای رعایت شئونات مذهبی می کنند، خود چون به
خلوت می روند آن کار دیگر می کنند. شعار دهان پرکن مبارزه با مفاسد اقتصادی سالهاست که همچون شمشیر دموکلوسی بالای سر هر رغیب حکومیتی ای قرار دارد. اما این شمشیر نیز در بخار دهان های حرافانی چون جنتی و مصباح یزدی زنگ زده و نیم خیزهای رهبر دزدان یعنی ولایت فقیه نیز کاربردی برای آن نمی یابد. زدوبندهای میلیاردی و زدن چوب حراج بر ثروت ملی مردم برای دریافت پورسانت های "حلال" کار را به جایی می رساند که کار فرزند رفسنجانی با استات اویل بالا می گیرد و پرونده در نیمه راه بررسی محو می شود. دریافت کروبی از شهرام جزایری به عنوان رئیس قوه مقننه، با پاسخ شرعی او روبرو می شود. کروبی می گوید ما آخوندیم و از قدیم هم وقتی مردم پولی را بما می دادند آنرا دریافت می کردیم. اما چرا او رشوه ای را که در ازای گذراندن قانونی از مجلس به نفع شهرام جزایری دریافت می کند، سهم امام می نامد و طیب و طاهر، این دیگر حدیث آخوند و ملاست و نشستن بر سفره مال مفت، که همه فهم است. اما در این وانفسای بچاپ بچاپ جمهوری چاپندگان حکایت مردم درمانده همچون مالباختگانی که امیدی ندارند، از همه غم انگیز تر است. زیرا هر مالباخته ای با امید به قاضی و قانون است که پا براه می گذارد تا مگر تومنی صنار از مال از دست رفته را زنده کند و چاره ای برای زندگی غارت شده خویش نماید. اما وقتی قاضی و مفتی و عسس همه دزدند و مالبر و مالخر، شکایت کجا برند؟
تریبونهای بزرگ و کوچک حکومت، از نماز جمعه تا رادیو تلویزیون، هر روزه شعار صد من شندر غاز مبارزه با ارازل و اوباش می دهند و برای اثبات پایمردی خود در اینکار جوانان را دسته دسته بازداشت می کنند. آنها را به جرم زیر پا گذاشتن قوانین عصر حجر، به شلاق می بندند و سپس با دریافت جریمه نقدی و یا محکومت به زندان به محکم کاری می پردازند. گاهی نیز در اینکار چنان راه افراط و تفریط را پیش می گیرند که با خالی کردن چند تیر در بدن یکی از آنان که روزه خوار است و با صدای بلند موسیقی گوش کرده است، سعی دارند که همگان را به عزم جزم خود هشیار کنند. حال با این همه ارازل و اوباشی که خود را وزیر و کیل و آقازاده می نامند و دزد با چراغ اند چه باید کرد؟ این روزها درگوشی خبر می رسد که شورای شهر تهران در گزارشی که برای رهبر نظام فرستاده، آورده است که رئیس جمهور جدید موقعی شهردار بوده، گوی سبقت را از همه اختلاس گران قبلی ربوده است. شاگرد مکتب مصباح و دست بوس رهبر، پروژه ای را به برادر خود و تعدادی پاسدار "حبه" کرده است که 20 میلیارد تومان برای آنان نان و آب داشته است. بله همان منو ریل میدان صادقیه به فرودگاه مهرآباد که بعدن معلوم می شود اصلن فرودگاه به جای دیگری منتقل می شود و اینکار غیر ضروری است. پروژه شروع نشده متوقف می شود، اما 20 میلیارد تومان رفته که رفته.
و یا با قراردادی صوری چراغانی حد فاصل میدان ونک تا پارک وی به مبلغ 3 میلیارد تومان به شرکتی واگذار می شود که وجود خارجی ندارد. پول کجا رفته کسی از آن خبر ندارد. این مشتی کوچک از خروارهایی است که کسی را پروای به زبان آوردن آن نیست. فرزندان آخوندهای گردن کلفت و صاحب منسبان، با اسم رمز آقازاده قشری را پدید آورده اند که بجز تجاوز، دزدی، غارت و چپاول مشخصه دیگری ندارند. الحق که واعظان ریایی حاکم بر مردم ایران دست هرچه شیطان و ابلیس و اهریمن است را از پشت بسته اند.


19 October 2005

علی ناظر



تروريسم و سکوت ما

علی ناظر

اينبار دو بمب در اهواز منفجر شد و 5 نفر کشته و 100 نفر مجروح شدند.رژيم مي گويد «کار انگليسيا» ست. برخي از رسانه ها فاجعه سينما رکس و بمب گذاري در مشهد را يادآور شده و مي گويند «کار آخوندها» ست.نکته قابل تأمل اين واقعيت است که اکثر نهادهاي سياسي و درگير براندازي رژيم جمهوري اسلامي، اين سري بمبگذاري و انفجارها را که منجر به کشته و مجروح شدن شهروندان غير نظامي/اطلاعاتي شده است را محکوم نکرده اند.
شايد منتظرند تا دُم خروس از زير عباي آخوند شماره يک و يا دو بيرون بزند و بعد موضع بگيرند. شايد هم جو تشنج و تنشي که اخيرا بين آخوند اول و دومي پيش آمده است را به فال نيک گرفته و اميدوارند که تنش افزايش پيدا کند، تا بتوانند از آب گل آلود ماهي بگيرند
.واقعيت اينست که رژيم در ضعيف ترين جايگاه ديپلماتيک قرار گرفته و بنا به ماهيت ضد مردمي اش احتمال دارد آمر اينگونه ترورها باشد. از سوي ديگر جهانخواران در پي انتقال مرکز تشنج از عراق، و آماده شدن براي مذاکرات هسته اي در نوامبر اند، و بعيد نيست که آمرين عمليات اهواز باشند.
هرچه مي خواهد باشد، و هر کدام از اين دو مظنون مقصر باشد، در اصل مطلب تفاوتي نمي کند. بايد شفاف موضع خود را در قبال اينگونه حرکتهاي تروريستي مشخص کنيم. نيروي راديکال و مترقي که سالهاست براي دموکراسي و دفاع از مردم مبارزه مي کند، طبيعتا نمي تواند از کنار اينگونه عمليات کور تروريستي بگذرد. سکوت ما چراغ سبز نشان دادن به آمرين انفجارهاست. ناگفته روشن است که دشمن اصلي همچنان رژيم باقي خواهد ماند.

26 مهر 1384 – ديدگاه
http://www.didgah.net/

18 October 2005

منصور امان




مُهاجرت از شهرها به کجا؟

منصور امان

آخرین دستاورد جمهوری اسلامی در فن آوری گُسترش فقر، ناگُزیر ساختن شهرنشینان به مهاجرت به حاشیه شهرها است. مُدیرکُل امور اجتماعی اُستان تهران، با اشاره به این پدیده ی نوظهور، از آن به عنوان "مُهاجرت معکوس" نام بُرده است، یک نامگُذاری که به خوبی جهتی که رژیم مُلاها در برخورد به استانداردهای کار و زندگی مردم در پیش گرفته را بازتاب می دهد.

کارگُزار یاد شده اعتراف کرده است که علت این مُهاجرت اجباری انبوه "افزایش هزینه زندگی و عدم توان پاسخگویی مالی افراد به شرایط پیش آمده" است. وی ابراز داشته است، هم اکنون "جمعیتی بیش از یک میلیون و دویست هزار نفر" در حاشیه شهر تهران زندگی می کنند. آنچه که آقای زهرا نژاد مایل نیست به گونه دقیق تر به آن نزدیک شود، "شرایط پیش آمده" ای است که وی شتابان بدان اشاره کرده است و سرچشمه ی آن از تدابیر خانمان برانداز حکومت اسلامی برمی خیزد.

تورم فزاینده و هزینه ی پرداخت ناپذیر نیازمندیهای روزانه، مسکن، آموزش، بهداشت، رفت و آمد و هر رشته ی چشم ناپوشیدنی دیگر زندگی، بیش از همه کارورزان و اقشار تُهیدست را آماج پیامدهای خود قرار داده به گونه ای که مساله ی بقا را برای آنان به گونه بی واسطه ای با کاهش دایمی سطح زندگی و معاش خود پیوند داده است.

مُهاجرت شهروندان به جزیره هایی در کناره زیست با تراکم جمعیتی تصور ناپذیر که از کمترین امکانات شهرنشینی بهره مند و در چرخه ی فقر و ناهنجاریهای ناشی از آن دست و پا می زند، یک انتخاب داوطلبانه نیست بلکه، تحمیلی خشونت بار است که علیه زحمتکشان و شریف ترین اقشار جامعه اعمال می شود.

این حقیقت که در رژیم مُلاها هیچکس خود را مسوول به فلاکت کشیده شُدن مردم نمی داند را می توان از سُخنان یک کارگُزار وزارت بازرگانی برگرفت که در گفتگو با خبرگُزاری دولتی مهر، هر گونه تقصیر در رابطه با گرانی روزافزون کالاهای پایه ای را مُنکر شده و مسوولیت را متوجه وزارت جهاد کشاورزی می کند. در همین راستا، شهردار سابق و رییس جمهور کنونی نیز تاکنون از هر توضیحی پیرامون محل هزینه مبالغ هنگفتی که از راه فروش (گویا) غیرقانونی تراکم به دست آورده، خودداری نموده است. وی پیشتر وعده داده بود که درآمدهای مزبور صرف تولید مسکن خواهد شد.

ایران نبرد
..........................................................................................................


رضا بي شتاب

نگاه به راه - ششمين جشنوارة تأتر
و هنرهاي نمايشي ایران در تبعيد (گوهرمراد)

ششمين جشنوارة تأتر و هنرهاي نمايشي ایران در تبعيد (گوهرمراد) ، با همان شكوهِ بي شائبه و با سادگي تمام برگزار شد. شكوه و سادگي و اصالتٍ بيقرار آن، بيننده را مجذوب مي كند چراكه طاق و تُرم و كوس و كرنايي در ميانه نيست و هر چه هست از خود مايه گذاشتن در مسيري درست با اعتقادي عميق است. امسال نيز همچون نخستين سال با شگفتي و شكوفاييِ تحسين برانگيز به پايان رسيد. پاياني كه هرگز نمي توان پايانش ناميد چونكه تموج و تداومِ آغاز را، راهي به پايان نيست. نهالي كه محال مي نمود، با رسوم مأنوس و خالصانة انساني، كاشته و آبياري و حراست شد و با تمام سنگ اندازي ها و تبركشي ها، برگ و بار گسترانيده و ريشه به اعماق دوانده است. هر چند منكران در آن به ديده اي خصمانه و مزاحم بنگرند و تلاش بر رد و نفي اش بورزند. چه باك، چشمه اي كه از خويش و در خويش مي جوشد شاهد خوشگواري خويش است و رهزنان نيز راه بر نفس اش نتوانند بست. ذوق و ذهنِ زايندة هنرمندان و گردانندگانِ حاذق آن، آينه دار روز و روزگار خويش است و نور و رونق اينگونه برنامه هاي كم مثال و كاملاً مستقل از شعور و عشق نشو و نما مي نمايد و با حضور مشتاقان و دردآشنايان هر چه بيشتر منتشر مي شود. و اين خود محكي محكم است براي سنجش و مقياس جانهايي كه صادقانه و بي ريا مي انديشند و جوهر و جنم خويش به رايگان و بيگار نمي فروشند. همين كه اهل هنر در تبعيد در كنار هم و به ديدار هم خشنود مي شوند، از يكديگر نيرو و توان لازم، براي ايستادگي در برابرِ عبث و پوسيدگيِ مرثيه سازان را مي آموزند، با دوستداران خويش گفتگو مي كنند و با آنها و براي آنها مي آفرينند و مي سرايند و به صحنه مي برند، هيجاني جدي و اصيل است كه صبوري و يأسِ صميمانة تبعد را تعديل مي نمايد. و اين آگاهيِ بي بديل را به ياد مي آورد كه؛ تبعد نوعي عزيمت اعتراضي است بر جبر و جور و جهل، نپذيرفتن و انكار كردن و گردن و گرده زير بارِ زورگويان و قداره بندان خم نكردن است، و بارويي از باور و يقين به آزاديِ انسان در مقابل سيلِ ستم ساختن است، و از همه چيز خويش گذشتن در راهي است كه آگاهانه و خردمندانه، از آغاز برگزيده شده است.

جشنواره هايي بي پيرايه و بي آرايه از اين دست در شمار حركتهايي هوشمندانه و برجسته و خجسته است كه استقبال گسترده از فعاليتهاي مستقل آن، غنيمتي گرانقدر است و گواهي بر شايستگيِ شايان ذكرش مي باشد كه بايد به جان پاس اش داشت. حضور زنده و ارزنده و آزاد آن، پنجره اي ديگر در زمان مي گشايد. پنجره اي ملتهب و مشعشع از دانش و نقش و رنگ خويش و آشنايي از مكاني كه در آن به تلخي ايستاده و منتظر است. بزرگترين دست آورد اين جشنواره شناسانده هويت هنرمندان تبعيدي به مردمان ميزبان و حضور روشن آنان و درج خبر در رسانه هاي سراسري فرانسه است. و هشداري است كه هرآنچه از آنسوي مرزهاي مرتعش به سفارش و التماس دعا مي رسد، به ديدة شك و ترديد بنگريد. بودن جوانان فرانسوي و هنرمندان اين سرزمين در كنار تبعيديانِ دور از ديار، به خودي خود فرخنده و بزرگ است، و نشان از آن دارد كه انسانِ تبعيدي تنها و منزوي نيست و با قلبي مالامال از آرزو و اميد و خلاقيت و حساسيت انساني به جهاني عاري از ظلم و بي عدالتي و حق كشي مي نگرد و نگاهش همواره مشتعل است. جنس اينگونه جشنواره ها در ذات خود بي غل و غش اند و در صدد گشودن راهي براي مراوده و مكاتبه و مكالمه با تمام تبعيديان و رانده شدگان عالم از اقليم خويش اند. اهميت اين برنامه هاي خودگردان و گرانسنگ در آينة آينده پديدار و مشخص خواهد شد. و با تمام تنگناهاي موجود و محسوس، بر سعيِ برپادارندگان آن بايد سلام فرستاد كه با چه سرسختي و علاقه اي به كار و راه خويش باورمندانه ادامه مي دهند. هر چند سگان عوعو كنند ماه از درخشش و بخشش نور باز نخواهد ماند.

در حاشيه و در خصوص چند دسته

آنانكه نمي آيند ( منهاي آنها كه كار و زندگي و ضيق وقت امانشان را بريده است) و شركت خويش را در محافل رسمي و فرمايشي بايسته تر مي دارند، چرايش را خود بهتر مي دانند و واقف اند كه پاي در كدام دامچه مي نهند و چينه دان از كدام دانه مي انبارند. اما آنانكه به منت قدم رنجه مي دارند تا جاسوسي و سرشماري كنند، و سر و گوشي آب دهند، قرقري و نق نقي كنند و ناگهان به سان برق غيب شان بزند، جز براي دلسرد كردن و ويرانگري نمي آيند و گويي وظيفة ديگري بر دوش شان نگذاشته اند و پاي از مدار خود بيرون نمي دارند، كه بيشتر به دستة دسيسه كاران ـ كه خاموشي و فراموشي اينگونه برنامه ها را طالب اند و در مخيله مي پزند ـ تعلق قلبي و ديني و دنيايي دارند. و نيز هستند كسانيكه براي تهيه گزارش و در كسوت مخبر مي آيند اما آنچه مي نگارند به عمد و به حقد وارونه و كوچك جلوه دادن تماميت اين برنامه هاي بي پروا و معترض است. بر سر و كلة اين چند دستة كارشكن و مدهوش، مگر گرز عزرائيل فرود آيد و مددي كند.

اندرو اشكال گرگي ظاهر است شكل او از گرگي او مخبر است. (مولانا)
و به فرمودة خبرنگار بي بي سي“ جاي بزرگان” خالي بود. حال كدام بزرگان كه خود بحث درازدامني است. تنها شايد بشود اشاره كرد كه منظور آناني هستند كه به محافل حرفه اي قدرت و مجالس بالماسكه راه برده اند و يا آنانكه در ذهن و زبان حاميِ قدرتمدارانِ بي مروت دنيا شده اند، و در تأييدٍ وارثانِ ماه نشين جامه بر اندام دريده اند و خرقه بخشي و خرقه دوزي و بزرگ انگاري را از جدٍ جليلِ ـ فعلاً عليلِ ـ خود، مرده ريگ برده اند؟
واقعاً بايد از اين بزرگانِ جاي خالي پرسيد: “ مش اسلام خبريه!؟” ـ اشاره به فيلم گاو نوشتة گوهر مراد.

2005/10/15 پاريس
دیدگاه

17 October 2005

مهستی شاهرخی

زخمهای زيبا


بیا زخمهایم را ببین
ببین جمجمه ی شکسته ام را
ببین ترکها را اینجا و اینجا
ببین این خون مردگی ها را
ببین حنجره ی خونینم را
ببین حلق شکافته ام را
ببین زهدان از هم دریده ام را
ببین مچ پایم را
انگشتانم را ببین
ببین آرنجهایم را
ببین کبودی روی پستانهایم را
ببین! اینجا و اینجا را ببین
ببین این خراشها را
اینجا و اینجا را می بینی؟
می بینی این زخمها را؟ فقط همین زخمهاست
و این کبودیها
و این خون مردگی ها
و این گلوی پاره
و این زهدان از هم شکافته
می بینی اینها را؟ وگرنه من هنوز زنده ام و جوان
من هنوز زیبایم با این سر از هم شکافته

هشتم اکتبر ۲۰۰۵ پاریس
http://chachmanbidar.blogspot.com
مهستی شاهرخی / وبلاگ "چشمان بیدار"

15 October 2005

جمهوری اسلامی در تازه ترين دگرديسی خود تکيه را از حوزه به حسينيه و از بازار به سپاه گذاشته است




جمهوری اسلامی در تازه ترين دگرديسی خود
تکيه را از حوزه به حسينيه
و از بازار به سپاه گذاشته است

زير سنگينی خودشان

داريوش همايون


در دوران ما که حکومت های ديکتاتوری به دشواری بيش از هميشه به زير می آيند، اگر عامل خارجی نقش قاطع در سرنگونی آنها نداشته باشد (کامبوديای پول پوت و عراق صدام حسين) يک عامل نيرومند ديگر هست که به کمک مبارزه مردم می آيد. چنين رژيم هائی زير سنگينی طبيعت شان خرد می شوند ــ هنگامی که به بيشترينه خلوص خودشان می رسند. رژيم فاسد زورگوئی که اجازه يابد به حد اکثر، خودش بشود و تا ژرفای فساد و زورگوئی که درطبع اوست برود زندگی اش را کوتاه می کند. جمهوری اسلامی با انتخاب احمدی نژاد و گروه تازه فرمانروايانی که با او می آيند يا بر او تحميل می شوند گام در اين وادی نهاده است. بيست و هفت سال کشيده است تا رژيم اسلامی بتواند خود خالصش را بيابد؛ از زير تاثير گذشته هر چه بيشتر بدر آيد؛ نسل تازه دست پرورده اش را به قدرت رساند و به ياری بد ترين عناصری از نسل انقلابی که از فاسد کننده ترين آزمايش های بيست و هفت ساله گذشته بدرآمده اند بفرستد.

انقلاب و جمهوری اسلامی به دليل نا لازم و توضيح ناپذير بودنش، به دليل ناهنگامی (آناکرونيسم) اش ناچار با ناشايسته ترين عناصر به پيروزی و قدرت رسيد و ناشايسته ترين عناصر را به خود گرفت. (جوانتر ها در ايران پدر و مادر هارا آسوده نمی گذارند که آخر چرا انقللاب کرديد؟) يک حکومت درست تر که علت وجودی اش خرافات و دروغ و سودجوئی نيست نمی تواند با چنين عناصری سر کند. هر چه بر اين رژيم گذشت آنها که با طبع يک جمهوری اسلامی ــ در هر کشوری باشد ــ سازگار تر بودند بيشتر جذب آن شدند و در يک انتخاب طبيعی، کور دل ترين و نامردم ترين شان دست بالا تر يافتند. هر رژيمی نفرات و هواداران خود را لازم دارد. رژيم اسلامی زمان می خواست که يکدست شود به اين معنی که خود را از بقاياي روحيه ای که حکومت را اساسا و با همه کژروی ها و تباهی ها، در خدمت توسعه و نوسازندگی می خواست بپيرايد. تا وقتی بازماندگان روحيه گذشته، در ميان غوغای طبقه جديد، نوميدانه گونه ای توسعه و نوسازندگی را پيش می بردند رژيم در پوست خودش آسوده نمی بود.

امروز پس از انتخاباتی که بد ترين ضربه را به جمهوری اسلامی زده است ميدان هر چه بيشتر به دست اسلامی های راستين می افتد. رئيس جمهوری تازه حقا نماد اين مرحله در تاريخچه ای است که هر سال با مرکب پر رنگ تر ابتذال و فساد و توحش نوشته می شود. مکتبی هائی که دارند در کشاکش فلج کننده جناح ها بر سر اعمال نفوذ و سوء استفاده، و چوب هائی که از هر سو لای چرخشان می رود، به قدرت می رسند آرزو های بلند دارند: فرو بردن جامعه ای که نيم بيشترش در دنيای امروز می زيد به چاه جمکران و رساندن ايران به مقام رهبری نيروهای تروريسم اسلامی در جهان. تصادفی نيست که نخستين ابتکارات حکومت تازه تامين بودجه مسجد جمکران بود و چالش کردن جامعه بين المللی در سخنرانی های احمدی نژاد در مجمع عمومی ملل متحد. او و پيرامونيان نادان ترش البته دير يا زود با واقعياتی که روح مکتب شان نيز از آن بيخبر است آشنا تر خواهند شد و تکانی که رای شورای کميسيون بين المللی انرژی اتمی به او داد مقدمه ای بيش نيست. گروه تازه از هم اکنون خود را در تار عنکبوتی گرفتار می بيند که عناصری از آن را دير يا زود به انديشه ضرب شصت نظامی خواهد انداخت.

جمهوری اسلامی در تازه ترين دگرديسی خود تکيه را از حوزه به حسينيه و از بازار به سپاه گذاشته است. (بازار در همه حال کار دلالی و جابجا کردن دلار های نفتی اش را می کند.) يک حکومت بسيجی- امنيتی مسلح به بمب اتمی؛ و سرپرست و خزانه دار اصلی جنبش های تروريستی اسلامی و سردمدار يک اردوگاه تازه جهانی با شرکت "چاوز" ونزوئلا، رويای تازه ترين مدعی جانشينی صلاح الدين است که برای جنگ صليبی سده بيست و يکم آماده می شود. (صدام حسين مدعی پيشين صلاح الدينی بود.)

اينهمه در کشوری است که گريز سرمايه از آن با گريز مغز ها پهلو می زند و به ابعاد خونروش نزديک می شود و نه تنها سرمايه های چند ده ميليونی، بلکه چند ده هزار دلاری راه خارج را در پيش می گيرند (رئيس قوه قضائی دم از سرمايه گزاری دويست ميليارد دلاری ايرانيان در دبی می زند و ده هزار شرکت ايرانی که در آنجا کار می کنند.) در کشوری است که نسبت معتادان به جمعيت در آن رتبه اول را در جهان يافته است (شمار معتادان را پنج ميليون تن تخمين می زنند) و در دانشگاه هايش "بسيجی های فعالی" را راه می دهند که با نمره های صفر در زبان خارجی و رياضيات و فيزيک در پی گرفتن درجه مهندسی هستند.

با چنين زيرساخت اقتصادی و فرهنگی و با چنان برنامه چالشگری بين المللی، جماعتی که از سينه زنی تا گلوله زنی آغاز کرده اند، به پشتگرمی درامد های متورم و تورم زای نفتی، و آن بخش جمعيت که برايش چاه زنانه و مردانه می زنند که دست هاشان را به دستی هزار ساله دربن آن چاه برسانند، خود را در بالا ترين جا ها می يابند و حقيقتا خيال می کنند که "می توانند." دستگاه حکومتی که سرمايه اصلی اش نادانی است و غروری که از نادانی برخاسته است، دارد خودش و ايران را به چاه بزرگ تری رهبری می کند که زير پای خويش می کند. خامنه ای و شرکاء با کاميابی انکار ناپذير در کار آنند که جمهوری اسلامی دلخواه خمينی را بسازند و انقلابی را که نخستين صلای تروريسم اسلامی را در آبادان 1357/1978 در داد به سرنوشت گريز ناپذيرش، فرو افتادن در آن بد ترين چاه، که تصورش لرزه آور است، برسانند. (باز هم چاه، ولی در جائی که ما هستيم از تمثيل چاه چاره ای نداريم.)

وحشی سر سپرده


<

وحشی سر سپرده

رکسانا گيلاني


ای وحشی سر سپرده
سلاحت را زمین بگذار
شرمت را پرچم کن
هراست را هشیار کن
خودت را برانداز کن
به چشمان شرورت نگاه کن
اگر توان نگاه کردن در توست


تو گفتی
تو دروغ گفتی
تو کشتی
بی دلیل کشتی
برای بقایت ؟
کدام بقا ؟
بقای ننگینت
بقای حقارتت
برای ادامه ات کشتی
ادامه ات به چه ؟
کدام زندگی ؟
کدام معنی ؟
کدام حقیقت ؟
روحش را باز کن
قلبش را بشکاف
حقیقت تو
جز سیاهی نیست


ای سیاه !
ای تباه !
ای با همه چیز بی معنی !


دوم اکتبر 2005

از این سفر

از این سفر

فريدون گيلاني

دوباره بلند شد
مثل صدای زنده راه رفت
مثل زبان تازه حرف زد
دوباره از اتاق بزرگتر شد
به قدر شعرهای بلند بالا
قد کشید
از امتداد همسایه عبور کرد
خیال قایق ها راحت شد که بادبان
به موج ها تردید دارد
و دیگر هیچ بیابانی
به فکر آبادی های نامفهوم نمی خوابد

دوباره با سطح خانه
که از پرسش های این موسیقی کمی بلند تر بود
زمینه های طرح سفر را شکست
خودش را
دوباره لا به لای روزها ترمیم کرد
کنار شهر
کسی به انتظارش نبود
از فکر انتشار در آمد
بسیار به دیوارها نوشت
گاهی به گوش رهگذران زمزمه کرد
دستش را
به سرعت سایه ها افزود
نمی توانست کنار بوته
برای خاطر پروانه ها کمین بگذارد
تنش را
مثل کوه
در دهانه ی جنگل منتشر کرد
مبادا که چاپخانه ها
زبانه هایش را پوشال کنند
و آدم های خالی را
پشت ویترین بگذارند کلمه ای دیگر
فتنه ای دیگر
مگرچقدر در این خرابه چکمه ساخته بودند ؟! میل به خواندن
مثل چشم دیدن
در مستعمره جا مانده
وقتی گنجشک ها
در جلدهای زیبا دنبال دانه می گردند
سطرها را
با زنجیر به هم بسته اند
که خیال آقایان راحت باشد
و آواز ها را
از جریان تنفس دزدیده اند

کلمه ای دیگر
فتنه ای دیگر
مگر چقدر در این خرابه چکمه ساخته بودند ؟
اگر زرهی کارسازتر از عشق پیدا کردید
راهش را با کلمات نبندید
چکمه ها را چنان ساخته اند
که هیچ پهلوانی دیگر
به بازوبندهای بازاری اعتماد نمی کند
آخرین کشتی هم
پراز چکمه های ساق بلند است
دوباره بلند شد
دوباره صدایش
به اندازه ی شهر شد
کلمه ای دیگر
فتنه ای دیگر
اگر رزهی کارسازتر از عشق پیدا کردید
راهش را با کلمات نبندید.

14 October 2005

با انقلاب شکوهمند اسلامی چنان معيار ها به هم ريخت و آدم هائی وزير و وکيل شدند که معلوم نيست با چه معجزه ای درست شود


آيا اين نهضت آزادی است؟

عبدالعلی پارسا

با انقلاب شکوهمند اسلامی چنان معيار ها به هم ريخت و آدم هائی وزير و وکيل شدند که معلوم نيست با چه معجزه ای درست شود...
نسل جوان ايران! مواظب باشيد برای شما بت و اسطوره نسازند. ما در انقلاب جاهل بوديم که اختيارمان را دست امثال بازرگان داديم. او هم معتقد به ترکيب دين و سياست بود، چيزی که بيش از دويست سال است که بطلان آن را ثابت کرده اند. آزمايش های مکرر تاريخی نشان داده است که دين هرگاه با سياست همراه شود هم سياست را خراب می کند و هم خود دين را. درهمين کشور ما ببينيد دين به چه ابزار حقه بازی و مردم فريبی تبديل شده است
آيا در جهان جامعه ای سراغ داريد که اکثريت مردمش اين همه بی اعتقاد باشند و ثروتمندانش بچاپند، خر خود را برانند و هرگاه کوچکترين خطری احساس کردند سرمايه های خود را از کشور خارج کنند؟
آيا همهء اين ها نتيجهء حکومت دينی نيست؟


12 October 2005

علی جوادی


بالایی ها نمی توانند
پایینی ها در کمین نشسته اند!
حكم خامنه ای نشانگر بن بست و لاعلاجی رژیم اسلامی است!


معنای حكم خامنه ای در "تفویض" بخشی از "اختیاراتش" به مجمع تشخیص مصلحت نظام چیست؟ پی آمدهای احتمالی آن كدامست؟ تاثیر این حكم بر موقعیت باندها و دستجات رقیب و شریك در حاكمیت جمهوری اسلامی چه خواهد بود؟ آیا این حكم مجددا بازی دعوای جناحها را در شكل دیگری باز خواهد كرد؟ عوامل و شرایط موثر در اتخاذ چنین چنین "حكمی" كدامها هستند؟ برای بررسی نگاهی تاریخی به جنگ باندها و جناحهای رژیم اسلامی و روند این تحولات و كشمكش ها می اندازیم.
اما قبل از پرداختن به جنگ باندهای رژیم اسلامی باید اشاره كرد كه صدور چنین حكمی از جانب خامنه ای بار دیگر نشان دهنده پوچ بودن تبلیغات رژیم آدمكشان اسلامی مبنی بر دخالت و رای مردم در تعیین سرنوشت سیاسی جامعه و قبول چنین وضعیتی حتی از جانب خودشان است. در رژیم اسلامی "میزان رای مردم" نیست٬ توسل به هر خس و خاشاكی از خدا و پیغمبر و میهن و ملت و امت گرفته تا تیغ اسلام و تمامی هیولاهای تاریخ ارتجاع بمنظور حفظ حاكمیت سیاه اسلام میزان و جوهر تلاشهای این دار و دسته اوباش است.

رژیم باندها٬ جنگ باندها

یكی از عواقب خصلت شبه ائتلافی و تركیبی رژیم اسلامی جدال همیشگی باندها و جناحهای تشكیل دهنده حاكمیت اسلامی بوده است. جدال و كشمكش درونی رژیم اسلامی با شكل گیری این نظام عجین و همزاد این رژیم بوده است. این جنگ و رقابت درون حكومتی زمانی به حذف یك جناح از حاكمیت٬ زمانی به شكست یك جناح و قبول هژمونی جناح دیگر و زمانی به بازگشت مجدد جناح شكست خورده به حاكمیت منتج شده است. اما تاكنون همیشگی و دائمی بوده است. هر شكست و پیروزی یك باند مبنای كشمكشی دیگر و عرصه دیگری از رقابت در درون حاكمیت و یا در حواشی آن بوده است. هیات حاكمه اسلامی همواره از تناقضات و كشمكشها و تخاصمات حاد درونی رنج برده است.
نیروهای جبهه ای كه پشتیبان ائتلاف خمینی _ بازرگان درقدرت بودند و پایه های اجتماعی این جریان را شكل میدادند از همان اوان شكل گیری حكومت اسلامی در تقابل و كشمكش با هم قرار گرفتند. جریان بازرگان در سركوب اعتراضات مردم بپا خاسته ناتوان بود. مردمی كه با انقلاب 57، سقوط رژیم شاه و آزادیهای بدست آمده و تحمیل شده به ضد انقلاب اسلامی كه با كمك غرب و توافق این نیروها در گوادالوپ به قدرت خزیده بود٬ به تلاششان برای رسیدن به آزادی و برابری و رفاه دامنه گسترده تری بخشیدند. جامعه ای كه پس از سالیان سال مزه و طعم آزادی را تجربه میكرد٬ خواستهای خود را داشت. مجموعه این شرایط٬ ضد انقلاب اسلامی به سركردگی خمینی را وادار كرد تا بر خلاف وعده و وعیدهای اولیه مبنی بر اقامت در واتیكان ایران به تهران منتقل شود و بمنظور جلوگیری از گسترش اعتراضات مردم٬ شیرازه امور از جماران در دست بگیرد و یكسره به سركوب اعتراضات مردم مشغول شود. یكی از اقدامات اولیه خمینی كنار زدن بازرگان و شركای نهضت آزادی و جبهه ملی از حاكمیت بود. جریان افراطی اسلام سیاسی "سازشكاری و سستی" این جریانات "لیبرال" در سركوب اعتراضات رو به رشد مردم را منجر به از كف رفتن اوضاع میدانست و به همین عنوان هم با آنها مواجه شد. از نقطه نظر این نیروی ارتجاعی مردم انقلابی باید توسط ضد انقلاب اسلامی سركوب میشدند. همان دستوری كه رژیم شاه در مقابل خود گذاشته بود و در انجام آن ناموفق از كار در آمده بود. انقلاب را ضد انقلاب اسلامی به نام انقلاب باید سركوب میكرد. دفاع از دستاوردهای انقلاب٬ دفاع از سنگرهای آزادی بدست آمده توسط مردم از یكطرف و تلاش گسترده بمنظور سركوب این آزادیها توسط حاكمیت اسلامی جوهر كشمكش این دوران را تشكیل میداد. موفقیت خمینی در این دوران باید منجر به تثبیت حاكمیت بورژوازی میشد. باید صفوف درهم ریخته و حاكمیت به قدرت خزیده را سازمان میبخشید و بزیر خط واحدی منسجم میكرد. باید سركوب كارگر و مردم قطعی میشد.
اما تلاش خمینی بمنظور یكپارچه كردن حاكمیت اسلامی و "عزل" بازرگان و سپس بنی صدر و شركا از قدرت نیز عملا به حاكمیت یكدست اسلامی و انسجام كامل رژیم منتج نشد. یكپارچگی دوامی نیاورد. طولی نكشید و پس از دوران كوتاهی مجددا حاكمیت به دستجات جدید و باندهای جدید و رقیب تجزیه شد. حكومت كنندگان اسلامی كه تازه از جدال با شركای دیروز بیرون آمده بودند خود به دستجات رقیب و درگیر تبدیل شدند. تلاش خمینی حتی برای كنار زدن سازمانها و جریانات تشكیل دهنده ضد انقلاب اسلامی به تخفیف دائمی تنش در میان جریانات و باندهای حاكم منجر نشد. حزب جمهوری اسلامی٬ سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و سایر باندهای مافیایی اسلامی كه خود را رسما منحل كرده بودند زمین دیگری برای تجمع و رقابت و سهم بری از قدرت ایجاد كردند. جامعه روحانیت مبارز و محافل متعدد آخوندی – اسلامی به مكانی برای تداوم كشمكشهای این باندها تبدیل شد.
تا مدتها پس از به قدرت خزیدن جریان ضد انقلاب اسلامی صورت مساله كشمكشها و دعواهای جریانات حاكم چگونگی مواجه با مردم و سركوب اعتراضات كارگران و مردم خواهان آزادی و برابری بود. با سركوب خونین انقلاب در مقطع ۳۰ خردد ٬۱۳۶۰ با كشتن و نابودی دهها هزار از فعالین كمونیست و آزادیخواه و نیروهای اپوزیسیون انقلاب را در هم شكست. زندانها پر شد و هر گونه دستاورد قیام مردم به خون كشیده شد. حاكمیت اسلامی در پس یك سركوب خونین و وحشیانه تماما اسلامی مستقر شد. اما هیچگاه به حكومت متعارف و روتین سرمایه در ایران تبدیل نشد و این مساله همواره یكی از مبانی بحران و تضاد بخشهای مختلف حاكمیت و دول سرمایه داری غرب با حكومت اسلامی بوده است. ضد انقلاب اسلامی از نقطه نظر ارتجاع غرب تنها میتوانست رسالت موقتی به عهده داشته باشد. ابزاری برای سركوب انقلاب بود. به همین منظور حدادی شده بود. به همین جهت به جلوی صحنه سیاست رانده شده بود. جریان اسلام سیاسی و رژیم اسلامی زمانیكه ناتوانی حكومتهای ناسیونال – سكولاریستی پرو غربی در اداره و كنترل چشم انداز و بحرانهای جوامع خاورمیانه شكست خوردند به جلوی صحنه آورده شدند. خصلت ضد كمونیستی٬ ضد كارگری و ضد آزادیخواهی این جریانات اسلامی ماتریال مهمی در مواجهه با بحران جوامعی از جمله ایران و حركتهای آزادیخواهانه و برابری طلبانه توده های مردم این جوامع بود.
اگر در دوران اولیه چگونگی سركوب مردم صورت مساله بخشهای مختلف حاكمیت اسلامی بود٬ در فردای سركوب چگونگی تداوم حاكمیت سیاه حكومت آدمكشان اسلامی در دستور قرار گرفت. كشمكشهای آتی اساسا پیرامون جوانب مختلف الگو و مدلهای اقتصادی حكومت اسلامی٬ مبانی سیاسی و اداری و فقهی حاكمیت اسلامی٬ نقش و جایگاه ولایت فقیه٬ چگونگی و میزان رابطه با غرب و كلا راه اندازی و تامین شرایط لازم بمنظور حركت و انباشت سرمایه در جامعه ایران بود. دوران میر حسین موسوی و دوران رفسنجانی دورانی بود كه جدالهای درونی حاكمیت بر محور این مسائل دور میزد. میرحسین موسوی سیاست دولتگرایی اقتصادی٬ محدودیت ورود كالاهای خارجی را به حد اعلی رسانده بود. مخالفین این باند كه در جناح راست حول نشریه رسالت متشكل بودند در تقابل آشكار با سیاستهای اقتصادی جریان خط امام وحزب الله و میر حسین موسوی قرار داشتند. این جریان در این دوران در عین حفاظت از عقب مانده ترین گرایشات اسلامیستی در اقتصاد حامی سیاستهای بخش خصوصی سرمایه بود.
دوران رفسنجانی دوران چرخش اقتصادی و تغییر و تعدیل مناسبات رژیم اسلامی با غرب بود. اهرم این چرخش از نقطه نظر جناح رفسنجانی فقط میتوانست خود رژیم و حاكمیت و نه نیرویی در بیرون از حاكمیت باشد. رفسنجانی با سیاست خصوصی كردن ها٬ شناور كردن و تك نرخی كردن ریال٬ آزاد كردن واردات و حذف سوبسیدهای دولتی را مبنای سیاست و برنامه اقتصادی خود قرار داد. رفسنجانی به دنبال مدل تغییر مدل اقتصادی دوران میر حسین موسوی از یك اقتصاد دستوری و كنترل شده و تماما دولتی به یك الگوی قابل قبول برای غرب و سرمایه جهانی و نیمه دولتی بود. بهبود رابطه با غرب٬ تلاش برای متعارف و قابل قبول كردن موقعیت رژیم اسلامی برای بورژوازی و غرب در محور این سیاستها و بعنوان پیش شرط موفقیت این مجموعه سیاست اقتصادی قرار داشت.
دوران رفسنجانی در عین حال دوران تغییر هژمونی در درونی حاكمیت اسلامی بود. جناح خط امامی حزب الله از مراكز اصلی قدرت كنار زده شد. چهره های اصلی این جریان از جمله كروبی٬ میر حسین موسوی٬ موسوی تبریزی٬ خویینی ها و امثالهم یا خانه نشین شدند یا تماما حاشیه ای شدند. كنار زدن خط امامیهای دیروز و دوم خردادیهای امروز از راس حاكمیت بحرانی بود كه حاكمیت اسلامی با تحمل هزینه ای جدی از سر گذراند. اما رفسنجانی نتوانست به تغییرات مورد نظر در عرصه اقتصادی دست یابد. پیشبرد پلاتفرم اقتصادی رفسنجانی مستلزم تغییرات سیاسی عمیق در حاكمیت اسلامی بود كه نه رفسنجانی توان آن را داشت و نه میتوانست در صورت پایان این پروسه كماكان در قدرت قرار داشته باشد. روندی را كه رفسنجانی شروع كرده بود اگر قرار بود به اهداف خود دست یابد نه او و نه هیچ بخشی از رژیم اسلامی نمیتوانست در پایان كماكان در قدرت باشد. این روند مستلزم تصفیه حساب جدی و تعیین كننده ای بر سر خود موجودیت جمهوری اسلامی بود. سرنوشت اسلام و ولایت فقیه و اسلام سیاسی باید رقم زده میشد تا رفسنجانی موفق شود و این نه هدف رفسنجانی بود و نه خواست این جریان. بعلاوه به سرانجام رساندن این تغییر و تحول در حیطه قدرت و توان رژیم اسلامی و كلا ایران نبود. فاكتورهای جهانی تری از جمله مساله اعراب و فلسطین٬ سرنوشت اسلام سیاسی در خاورمیانه٬ سرنوشت سود آوری و امنیت سرمایه در این بخش از جهان٬ تماما مسائلی بودند كه چشم انداز این تغییر و تحول را رقم میزدند. رژیم اسلامی روبنای مناسبی برای سرمایه بطور متعارف نیست. كشورهای اسلام زده حوزه مطلوب صدور سرمایه نیستند. از ساختارهای مناسب سیاسی و ایدئولوژیك و تولیدی مناسب برای امنیت و انباشت سرمایه برخوردار نیستند.
رفسنجانی شكست خورد. شكست سیاست اقتصادی رفسنجانی نشان بن بست و لاعلاجی كلیت رژیم اسلامی در تبدیل شدن به حكومت متعارف سرمایه علیرغم تلاشهای قابل ملاحظه در این راستا بود. حكومت اسلامی باید برود این حكم بن بست اقتصادی رژیم اسلامی است. یكی از نتایج این شكست گسترش فقر و فلاكت مردم محروم زحمتكش و بالا رفتن هزینه زندگی مردم و تعمیق شكاف طبقاتی در این دوران بود. این دوران همزمان با عروج پدیده آقازاده ها در عرصه اقتصاد ایران اسلام زده بود. در سطح سیاسی این شكست مترادف با شكل گیری شورشهای شهری در مقابل رژیمی كه تحمل كوچكترین اعتراضی را نداشت٬ بود. اعترضات گسترده شهری به یكباره مانند رعد در آسمان بی ابر نمایان شد؟! سقوط و فروپاشی رژیم در پس اعتراضات و شورشهای شهری به یك واقعیت هولناك برای بخشهای وسیعی از نیروهای حاكمیت اسلامی تبدیل شد. مردم سرنگونی طلب به میدان تعیین تكلیف سیاسی پا گذاشته بودند. شكست رفسنجانی سر آغاز بحران و بن بست همه جانبه رژیم اسلامی بود.

عروج دوم خرداد

دوم خرداد بر متن شكست سیاست اقتصادی و سیاسی رفسنجانی و از طرف دیگر تقابل با حضور نسل جدیدی از جامعه٬ نسل جدید٬ در حیاست سیاسی جامعه شكل گرفت. خط امامیهای سابق با تجدید سازماندهی به مركز قدرت برگشتند.
ائتلاف ناگهانی و غیر مترقبه رفسنجانی و خط امامیها به نجات این جریان آمد. رفسنجانی كه در پس شكست سیاستش طرد و حاشیه ای شدن خود و یكدست شدن حاكمیت اسلامی را میدید در یك چرخش حساب شده٬ اعلام كرد كه تقلب و بند و بست در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی و تعیین سرنوشت دعواهای حكومتی ممكن نخواهد شد. مردم از فرصت استفاده كردند. در انتخابات دوم خرداد شركت كردند. قادر شدند كه شكافی عمیق در بالاترین سطوح حاكمیت ایجاد كنند. ناطق نوری كنار زده شد. حاكمیت اسلامی دو پاره شد. خط امامیها كه از مجلس چهارم كنار گذاشته شده بودند در راس حاكمیت قرار گرفتند. تناقضات و بحرانهای رژیم شدت یافت.
فرض پایه ای این جریان این بود كه سیاستهای تاكنونی رژیم اسلامی منتج به رو در رویی و مصاف حاكمیت اسلامی با مردم خواهد شد و شكست حاكمیت در این نبرد قطعی است. نسل جوان را در كلیت در تقابل با رژیم اسلامی میدیدند كه نه برای آمالها و اهداف اسلامیستها تره خورد میكند و نه از این رژیم آدمكش شكست خورده است و نه اسیر توهمات ارتجاعی نیروهای ملی _ اسلامی است. نسلی است كه تازه نبردش آغاز شده است. نسلی كه توقعاتش از زندگی هیچ نقطه اشتراكی با مبانی حاكمیت اسلامی و اسلام ندارد. آزادی میخواهد. مطبوعات میخواهد. آزادی تشكل و تحزب میخواهد. میخواهد امروزی زندگی كند. میخواهد مرفه باشد. از نابرابری و زن ستیزی بیزار است. این مفروضات دوم خرداد بود. برای دوم خردادیها مفروض بود كه رژیم اسلامی تاكنونی و بر مبنای سیاستهای تاكنونی راست رفتنی است. میدانستند كه سیاستهای جناح راست به سرعت روز تعیین تكلیف نهایی و قهرآمیز كل رژیم اسلامی با مردم را به جلو می اندازد. میدیدند كه سركوب مستقیم نه تنها موجب ارعاب و عقب نشینی مردم نمیشود بلكه مردم جری تر میشوند و مصاف نهایی مترادف سرنگونی و مرگ است و باید از آن اجتناب كرد. این پیام دوم خردادیها و خط امامی های سابق در شكل و شمایل جدید به دوستان خود در جناح راست بود. مدعی شدند كه میتوانند بر مبنای یك جمهوری اسلامی از نوع دوم٬ یك رژیم اسلامی كمی تعدیل شده٬ كمی در زرورق قانون اساسی پیچیده شده٬ رژیمی كه بخشهای مطیع تر و رام تر اپوزیسیون ملی _ اسلامی را به بازی گرفته و دامنه خودیها را گسترش دهد٬ میتوانند به بقا و عمر رژیم اسلامی بیافزاید. از این رو اصلاحات حكومتی به پرچم سیاسی این جریان تبدیل شد. جامعه مدنی٬ توسعه سیاسی٬ تعدیل٬ تسامح كلمات كلیدی این پروژه بود. اینها تصور میكردند كه اگر خشونت و سركوب و خفقان را برای كمونیستها٬ رادیكالها و كارگران و زنان و جوانان نگاه دارند و تعدیلاتی را در حكومت به منظور گسترش پایه های نحیف آن بعمل آورند قادر خواهند شد كه پرونده اسلام و حاكمیت اسلامی را باز نگهدارند و به نقطه سازشی طلایی با مردم دست یابند. میدانستند كه یك رژیم ارتجاعی با ابزار سركوب قادر به حفظ اوضاع نیست. اما كودنانه تصور میكردند كه یك جنبش ارتجاعی با شعارها و پیامهای به اندازه كافی گنگ و نا روشن٬ از جنس دوم خرداد قادر به حفظ و بقای رژیم خواهد بود.
اما جناح راست به تصورات دوم خرداد تن نمیداد. مجاب نمیشد. این جریان تصور واقع بینانه تری از مبانی حاكمیت اسلامی دارد. میدانستند كه پایه های رژیم اسلامی سست تر و پوك تر از آن است كه بتوان بر ابزاری به غیر سركوب گسترده آن را حفظ كرد. میدانستند كه هر درجه عقب نشینی رژیم اسلامی نه به سازش مردم بلكه منجر به جاری شدن سیلاب سیاسی خواهد شد. میدانستند كه توسعه سیاسی مجرایی برای عروج و قدرت گیری نیروی سومی در جامعه٬ نیروی مردم سرنگونی طلب خواهد شد. نتیجتا میبایست از نفوذ و یا حضور غیر خودیها در حاكمیت جلوگیری كنند. میدانند كه تنها با خشونت و سركوب است كه قادر به بقا هستند و به هر درجه كه لازم باشد باید خشونت كرد تا شاید بتوان ماند. برایشان مثل روز روشن بود كه جمهوری اسلامی كه نتواند سركوب كند٬ ماندنی نیست. رفتنی است. این جوهر سیاست جناح راست در مقابل دوم خرداد بود. چاره دیگری نداشتند.
تصورات دوم خرداد پوچ و بی اساس بود. این سیاست كه جنبش ارتجاعی دوم خرداد قادر به حفظ و بقای رژیم اسلامی و خفه كردن و كنترل اعتراضات مردم است تماما پوچ بود. انتظارات و جنبشی كه در مقابل رژیم اسلامی شكل گرفت آنقدر وسیع و رادیكال است كه در قالب محدود و محقر ادعاهای دوم خرداد نمی گنجید. این مردم٬ این نسل رژیم اسلامی را با حداقل انتظارات بشر امروزی از یك زندگی امروازی در ضدیت و تناقض آشكار می بینند. نمیخواهندش. حكم به سرنگونی اش داده اند. چنین رژیمی نتیجتا درمان ندارد. اگر بی خاصیتی سركوب نقطه شروع حركت دوم خرداد است. خام اندیشی و تصورات كودنانه از عمق مطالبات مردم ركن دیگر سیاست این جریان و تعیین كننده سرنوشت سیاسی اش است.

جنبش سرنگونی : "جنگ بازنده ها"

نیروی سومی در سیاست ایران حضور پیدا كرده بود. این نیرو جنبش سرنگونی طلبی مردم بود كه موجودیت خود را در ۱۸ تیر ۷۸ قدرتمند اعلام كرد. سایه سنگین این واقعیت را بر همه جناحهای حكومت بسادگی میشد دید. معادلات و كشمكش و مضون جدال جناحها و حاكمیت تماما تحت الشعاع این نیرو قرار میگرفت. در این شرایط صورت مساله كل حاكمیت چگونگی حفظ رژیم در مقابل این نیروی تازه به میدان آمده بود. سرنگونی طلبی به سیاست اصلی در مبارزات روزمره مردم تبدیل شده بود. چگونگی مقابله با این جنبش سرنگونی رادیكال و سرنگونی طلب٬ چگونگی خنثی كردن آن٬ نقش تعیین كننده و اساسی در تشدید اختلافات درون حكومتی داشت.
در این دوره ما شاهد شدت بیسابقه و علنی جنگ جناحها بودیم. دوم خرداد و جناح راست بر سر هم میكوبیدند بدون آنكه هیچكدام بتوانند چشم انداز قانع كننده و راه حلی برای بقاء ارائه دهند. بن بست اقتصادی٬ سیاسی و فرهنگی رژیم و مردمی كه در خود توان سرنگونی رژیم اسلامی و دستیابی به آزادی و برابری را مشاهده میكنند٬ راه حلی برای رژیم اسلامی باقی نگذاشته اند. همدیگر را میكوبیدند٬ بدون آنكه بتوانند از یكدیگر قطع امید كنند. خط و نشان میكشند بدون آنكه بتوانند تهدیدشان را عملی كنند. از كودتا میترسانند به این امید كه ناگزیر به كودتا نشوند.
در چنین شرایطی جناحهای رژیم ناچارند با هم بجنگند. سازشی ممكن نیست. نمیتوانند تسلیم شوند. حتی اگر شكست بخورند نمیتوانند تسلیم شوند. چرا كه هر كدام در پیروزی یك جانبه طرف دیگر با سر به سمت نابودی رفتن كل نظام را میبیند. این موقعیت خیره كننده تماما انعكاسی از بن بست رژیم اسلامی و بیان این واقعیت است كه مردم در كمین رژیم نشسته اند. این جنگ بازنده ها است. پیروزی در كار نیست. حتی اگر جناحی پیروز شود. به روز موعود و شیرین سقوط رژیم اسلامی نزدیك تر شده است. بازی باید ادامه پیدا كند. خاتمه بازی و جنگ جناحها٬ نزدیكی به مصاف و رو در رویی نهایی با مردم است. هر كدام خود را ناجی رژیم معرفی میكند. اما راه نجاتی وجود ندارد.
موقعیت جناح راست نا امن و در پرده ابهام بود. خامنه ای دخالت میكند. دخالت مستقیم خامنه ای علیه دوم خردادیهای مجلس بر سر اصلاح قانون مطبوعات موجب یك چرخش سیاسی در جدال جناحها میشود. دخالت خامنه ای بیانگر استیصال جناح راست و پوچی كل پروژه دوم خرداد در تامین شرایط حاكمیت رژیم اسلامی است. رژیم اسلامی با برگ ولایت فقیه بازی میكند. جایی برای عقب نشینی وجود ندارد. حتی قانون مطبوعاتی كه به خودیهای رژیم و صد بار قسم خوردگان حاكمیت اسلامی اجازه فعالیت میدهد نباید تحمل شوند. دوم خرداد وارد دورانی از كومای سیاسی میشود. كرنش و تسلیم به حكم خامنه ای پوشالی بودن تز تغییر گام به گام رژیم اسلامی از درون را كاملا نشان میدهد. گویا حكم مرگ تدریجی خودشان را دریافت كرده بودند. راه پس و پیشی نداشتند. اگر مقاومت میكردند٬ مردم در كمین نشسته گسترده به میدان می آمدند و میدان از دستشان تماما خارج میشد. اگر تسلیم میشدند٬ خودشان تمام میشدند. خفه شدند. مقاومتی نكردند. كرنش كردند. نتیجتا تجزیه و به شدت تضعیف شدند. اما سرنگونی طلبی همچنان تهدید و خطر اصلی حاكمیت است. نتیجتا از دوم خرداد عبور شد.

"راست بدون دوم خرداد"

از دوم خرداد چه در بالا و چه در پایین عبور شد. برای خامنه ای و جناح راست مسجل شده بود كه جنبش دوم خرداد قادر به مهار و كنترل اعترضات مردم نیست. دوم خرداد قادر نیست مردم را به سازش با رژیم اسلامی بكشاند. جناح راست عدم تمكین مردم به رهبران دوم خردادی را دیده بود. ۱۸ تیر یك ملاك تعیین كننده بود. برای خامنه ای و راست اگر دوم خرداد قادر به كنترل مردم و جنبش سرنگونی نیست٬ اگر جنبش سرنگونی همچنان تهدید میكند و حادثه می آفریند٬ اگر مردم به سوی جریانات آزادیخواه و رادیكال گرایش پیدا میكنند بطوریكه خامنه ای مجبور میشود در نماز جمعه در موردشان موعظه كند٬ دیگر چه احتیاجی به دوم خرداد است. دوم خرداد ارزش مصرف خود برای خامنه ای و راست را از دست داده بود. و اگر دوم خرداد و رهبرانش دیگر كاره ای نیستند و كسی در جامعه برایشان تره خورد نمیكند. جناح راست دیگر احتیاجی به ادامه این بازی و اجتناب از حذف رقیب ندارد. میتوانند بزنند و حذف كنند. باید مستقیما و نه از پهلو به سراغ مساله اصلی رفت. باید برای جنبشی كه در مركز توجه جامعه قرار گرفته و به امید مردم برای تامین اولین پیش شرطهای رهایی تبدیل شده است٬ رفت. اگر دوم خرداد اهرمی برای كنترل نیست٬ باید تماما قیدش را زد.
مجلس را با تلاش شورای نگهبان و چراغ سبز خامنه ای از دست دوم خرداد در آوردند. بسیاری از كاندیداهای سرشناس دوم خردادی حتی صلاحیتشان تصویب نشد. انتخابات ریاست جمهوری عرصه ای برای تعیین تكلیف نهایی شد. در صف راست دو گرایش وجود داشت. نیروهای مركز این جریان خواهان ایجاد تعادلی جدید بر مبنای هژمونی جناح راست و حضور نیمه وقت برخی دوم خردادیها بودند. میكوشیدند كه تا عناصر كلیدی دوم خرداد از جمله خاتمی و كروبی را هضم كنند. و جایی برای این جریان در حاكمیت نگهدارند. اما خط میلیتاریستی راست فائق شد و كنترل تحولات را دردست گرفت. با خاتمی و كروبی و حتی رفسنجانی اتمام حجت كردند. تلاش برای یكسره كردن قدرت در دستور جناحهای افراطی راست قرار گرفت.
جناح راست تهاجم كرد. ابتدا باید از خاكریز دوم خرداد عبور میكردند. دوم خردادیها پیش از این مردم را از "كودتای خزنده سیاسی و فرهنگی سپاه پاسداران" بمنظور به سازش كشاندن مردم با دوم خرداد میترساندند. قهر گسترده تر به عنوان ابزار رسمی تعیین و تكلیف در دستور حاكمیت و جناح قرار گرفت.
جناح راست احمدی نژاد را که یك تیر خلاص زن درجه دوم حاكمیت اسلامی بود، به جلوی صحنه آورد. باندهای میلیتاریستی جناح راست در جلوی صحنه قرار گرفتند. دوم خرداد تجزیه و چند پارچه در دور اول بند و بست كنار زده شد. اعتراضات كروبی و معین تاثیری نداشت. دوم خردادیها به دور رفسنجانی گرد آمدند. خط رفسنجانی بر عادی سازی مناسبات سیاسی و دیپلماتیك با غرب٬ جلب سرمایه ها٬ و تخصص و مدیریت تاكید داشت. در كلیت یك مدل چینی را دنبال میكند. درجه ای از گشایش اقتصادی و حتی بعضا فرهنگی اما با حفظ انحصاری قدرت سیاسی در دست تماما خودیهای رژیم. بدون دخالت غیر خودیها٬ بدون دخالت نیروهای ملی _اسلامی.
راست برای پیشبرد استراتژی خود با بند و بست و تقلب علیرغم تقلای رفسنجانی مضحكه انتخاباتی را با پیروزی به پایان برد. جناح راست بدون دوم خرداد قدرت را یكسره در دست گرفت.
راست در حاكمیت : مستاصل و درمانده
راست تمامی اركان حاكمیت اسلامی را در دست گرفت. یك روند پر سر وصدای تجدید آرایش سیاسی هیات حا کمه در دستور قرار گرفت. اركان داخلی و خارجی استراتژی راست بر تشدید بحران و تهاجم استوار شده است. غداره بندی در دستور سیاست داخلی قرار گرفت. از سر گیری غنی سازی اورانیوم و مواجهه در این عرصه و همچنین گسترش تنش در اوضاع سیاسی عراق و فلسطین جوانب دیگر اركان استراتژی راست را تشكیل میدادند. حاكمیت بر مبنای استراتژی جناح حفظ حكومت با تشدید سركوب و تشدید بحرانهای بین المللی سازمان یافت. بر خلاف سیاست دوم خردادی "آرامش فعال" باندهای میلیتاریستی جناح راست سیاست "درگیری و تنش فعال" را در دستور قرار دادند.
اما پوچی و استیصال حركت راست از پیش معلوم بود. احتیاجی به محك اجتماعی برای ارزیابی از این سیاست نبود. سئوال این نبود كه آیا راست با سیاست غداره بندی قادر به حفظ رژیم و سركوب جنبش سرنگونی هست یا نه؟ پاسخ این سئوال از پیش روشن بود. دوم خردا اساسا بر مبنای شكست و عدم كارآیی سیاست سركوب بیشتر و گسترده به میدان آمده بود. مساله این بود كه در طی چه مدتی شكستشان حتی برای بخشهای از خود نیروهای راست اثبات میشود و به استیصال می افتند.
راست چهره كریه و بزك نشده رژیم اسلامی را جلوی جامعه و جهانیان قرار داد. صحبت از گسترش اعدام و دست بریدن و سنگسار و نمایش توحش اسلام برای بقاء كردند. رسما اعلام كردند كه این حكومت جانیان است. و تا به حال تنها با كشتن و اعدام سر پا مانده اند و راه دیگری برای بقا ندارند. اگر نكشند تمام میشوند.
اما اوضاع تماما به گونه دیگری است. شرایط تماما تغییر كرده است. درایت زیادی نمیخواهد تا استیصال و زبونی و وحشت خودشان را از روی آوری و ادامه این سیاست مشاهده كرد. این تیر آخر تركششان است. بعد از این چه خواهند كرد؟ غداره بندی كمكی به بقاء رژیم نكرد. مدتهای مدیدی است كه این مردم مرعوب و اسیر سیاست غداره بندی نیستند. جایی برای ارعاب و تمكین وجود ندارد.
سه ماه هم بیشتر طول نكشید. راست با آدمكشی به استقبال اعتراضات جامعه رفت. شهرهای كردستان و غرب كشور صحنه یك نبرد گسترده شد. رژیم كشت و تلاش كرد تا مرعوب كند. اما همانطور كه معلوم بود با گسترش اعتراضات مردم مواجه شد. رژیم دستگیر كرد. تیغ كشید. اما كسی را مرعوب نكرد. مردم با اعتماد به نفس بیشتر و رویت چهره مستاصل راست كلیت رژیم را به مصاف طلبیدند. رژیم غداره بند در اولین مصافش با مردم ناتوان از پیروزی ناچار به عقب نشینی شد. اما جایی برای عقب نشینی و استراحت وجود ندارد. رژیم در سراشیبی سقوط است. استراحتگاهی در میانه راه نیست.
جناح راست بدون پرده و حائل دوم خرداد٬ لخت و عور٬ در مقابل مردم معترض قرار گرفت. تناقضات و تنشهای خرد كننده رژیم بر خلاف تصورات ساده انگارانه دوم خردادی نه تنها با یكدست شدن حاكمیت اسلامی تخفیف پیدا نكرد بلكه عملا تشدید شد. از یك طرف بخشی ازاین تنشها به پایین منتقل شد. و حاكمیت را در موقعیت خرد كننده تری قرار داد. از طرف دیگر كشمكش در ارگانهای جانبی حاكمیت در بالا و از جمله مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت بالا گرفت و این نهادها به مكان اصلی كشمكش و دعوای جناحها تبدیل شدند. یك نتیجه مستقیم این شرایط قرار گرفتن خامنه ای در تیر رس مستقیم مردم بدون حفاظ دوم خرداد بود. جناح راست و خامنه ای مستاصل و درمانده در فكر چاره بودند. خامنه ای حتی زیر آماج حمله باندها و دستجات حاكمیت قرار گرفت. زمزمه های جانشین سازی خامنه ای نیز در دالانهای حاكمیت شنیده میشود. حاكمیت یكدست جناح راست لزوم و ضرورتی به خامنه ای و نیرویی فرا دست خود ندارد. این مكانیسم تحولات و یك نتیجه آن است. این مجموعه شرایط بیانگرتشدید بحران و نزدیك شدن انفجار درونی رژیم اسلامی است. حاكمیت یكدست برایشان بهای گزافی داشته است. یكدست اما شكننده تر. یكپارچه اما ضعیف تر. دیدند كه دوم خرداد نتوانست٬ شاهدند كه راست نیز ورشكسته نه تنها كاری از پیش نبرده است٬ بلكه به وخامت اوضاع افزوده است. واقعیت این است كه هیچ بخشی از رژیم٬ هیچ باند و محفلی از اوباش اسلامی قادر به تامین شرایط بقا و سركوب اعتراضات مردم نیست.
خود را برای یورش و هجوم به مردم آماده كردند. دوستان دیروز و شركاء خود را به كناری زدند تا به جلو بروند٬ اما در هراس از یورش به مردم اكنون وحشت زده ناچارند زمان رو در رویی را به عقب بیندازند. این تنها ابزار بقاء برایشان است. قادر به حفظ خود نیستند. به حكم شرایط عینی و سیاسی محكوم به زوال و نابودی اند. تنها راه بقاء تعویق روز و تاریخ مرگ است. دیگر برای خامنه ای هم مسجل شده است كه باندهای میلیتاریستی راست نه راه درمان رژیم بلكه فقط حاكمیت اسلام را با سر به سمت سقوط پیش میبرند.

خامنه ای : هراس از یورش

خامنه ای بار دیگر دخالت میكند. این اقدامی در اوج استیصال است. "تفویض" برخی از اختیارات رهبری اقدامی درجهت كند كردن شتاب جناح راست در سقوط است. آخرین سنگرهای امید خود را از دست داده اند. اگر از شتاب سقوط جناح راست كم نكنند٬ جناح راست با سقوط خودش كل رژیم را به زیر میكشد. دخالت خامنه ای اعلام رسمی رویگردانی از سیاست چند ماهه خودشان است. خامنه ای با این اقدام زمین دیگری برای ادامه دعواهای جناحی و تحكیم موقعیت خودش بمثابه هماهنگ كننده توازن قوای جناحها شكل میدهد. تفویض برخی از اختیارات خامنه ای به مجمع تشخیص مصلحت اگر چه به معنای تقویت موقعیت رفسنجانی است اما به معنی تضعیف خامنه ای در قبال سایر جناحها و یا رفسنجانی نیست. تركیب مجمع تشخیص مصلحت اساسا در كنترل نیروهای حول و حوش خامنه ای است. خامنه ای در مجمع تشخیص مصلحت در قبال رفسنجانی دست بالا را دارد. خامنه ای در عین حال میكوشد بالانس ولی فقیه در این معادلات جدید را حفظ كند. اما از واكنش مردم در قبال تعرض راست به وحشت افتاده اند.
راست قدرت را یكسره كرد تا با اعتراضات مردم تعیین تكلیف كند. اما در اولین مصاف راه بجایی نبرد. جناح راست به باندهای كوچكتر و ضعیف تر تجزیه شده است. خامنه ای گیچ و مستاصل است. در همین دوره كوتاه برای بسیاری از خودشان هم مسجل شده است كه این سیاست هم خیری برایشان ندارد. تنها روز سرنگونی و سقوطشان را نزدیك میكند. كمكی به بقاء و تثبیت نظام نمیكند. برعكس آتش اعتراض مردم كارد به استخوان رسیده را شعله ور تر میكند. در پی این محاسبات است كه خامنه ای در هراس از پی آمدهای یورش راست به مردم به طور غیر مستقیم فرمان آهسته باش برایشان صادر كرده است. بحران و بن بست اقتصادی و سیاسی و حاكمیت كثیف اسلام سیاسی بر حیات مدنی و اجتماعی جایی برای مانور رژیم باقی نگذاشته است. قالبی برای سازش و یا ارعاب مردم برایشان متصور نیست. راه جلوشان فقط سراشیبی و سقوط است. حركت قهقرایی رژیم مدتهاست كه آغاز شده است.
تكلیف جناح راست چه میشود؟ راست هم اكنون به باندها و دستجات متعدد تجزیه شده است. جمعشان از نیروی كلشان ضعیف تر است. در پراكندگی طعمه آسانتری برای مردم مترصد حمله هستند. تضیعف شده اند. باندهای افراطی و میلیتاریستی راست بیش از پیش از كنترل مركز حاكمیت خارج میشوند. با وارفتن عربده كشی های جناح راست و شكست نمایش ارعاب و سبعیت اسلامی راهی دیگر در مقابل ندارند. میزنند تا بمانند بدون اینكه امیدی به ماندن داشته باشند. رژیمی كه برای تداوم یك روز حاكمیتش نیازمند سركوب و ارعاب و تحمیق است٬ اگر نتواند سركوب و ارعاب و تحمیق كند بدون تردید باید به فكر مراسم ترحیم خود باشد. بوی الرحمان رژیم در فضای جامعه حس میشود. این جماعت رفتنی اند.
روند از هم پاشیدگی و چند دستگی رژیم اسلامی در حاكمیت بسرعت در حال شدت گیری است. بالائیها قادر به حكومت كردن نیستند. پائینیها در كمین رژیم نشسته اند. راه حلی جز سرنگونی قهر آمیز رژیم در مقابل مردم و جامعه قرار ندارد. سیاست رادیكال و كمونیستی حقانیت خود را در جامعه اثبات كرد. كلید پیشروی در تحكیم رابطه حزب با طبقه كارگر ومردم است. پیشروی نیازمند شكل گیری یك رهبری انقلابی و حاكم شدن یك افق انقلابی بر جنبش سرنگونی است. آینده در گرو این انتخاب مردم و این تلاش ما است. در صورت تامین چنین شرایطی پیروزی بر اسلام و سرمایه دور نخواهد بود. حزب كمونیست كارگری مصمم است.

9 October 2005

آگهی های تجارتی / "ملی "/ مذهبی/ تعزیه ای / هسته ای

جای آگهی های تجارتی / "ملی "/ مذهبی/ تعزیه ای / هسته ای
شما
هم وطنان ارجمند ايراني
درسایت های جدیدالاتنشار
روز" و "ایران ما" و چه و چه و چه "
خالی است
سایت جدیدالاتنشار ایران ما
شنبه 16 مهر 1384

ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .
.............................

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین
به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد،
من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب






...................................................


از شاه شاهان،
شاه پارس،
شاه سرزمینهای پرشمار
، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها،
شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس،
یزدگرد سوم ساسانی
به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.
شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟
تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟
آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.
من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.
آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی




برای درآوردن ايران به يک کشور فدرال می بايد نخست آن را پاره پاره و پاکشوئی قومی کرد

يک کشور يک ملت

برای درآوردن ايران به يک کشور فدرال می بايد نخست آن را پاره پاره و پاکشوئی قومی کرد
داريوش همايون

در حالی که شعار های پيکار برای آزادی و حقوق بشر در ايران و جانشين کردن جمهوری اسلامی با يک نظام آزاد و ازاد منش، دمکرات و ليبرال، (اين دو لزوما يکی نيستند) همه را برداشته است گروه هائی در بيرون و درون ايران برنامه ای را به موازات آن دنبال می کنند که جلو همکاری مبارزان آزادی و حقوق بشر را می گيرد؛ زندگی رژيم اسلامی را دراز تر می کند؛ و دورنمای تيره ای دربرابر ايران می گذارد.

سازمان های قومی زير شعار حق تعيين سرنوشت دارند به ضرب تکرار و با نديده گرفتن هر سخن مخالف، هر چه هم درست باشد، ملت ايران را حذف، و سياست و تاريخ و جغرافيای ايران را به ترتيب تکه تکه می کنند. خواست بر حق حقوق فرهنگی و عدم تمرکز حکومتی در نزد آنها به مليت سازی بالا برده شده است و از مليت تا ملت جز همان "ی" فاصله ای نيست. ايران را به مليت هائی تقسيم می کنند که صرفا با همزبانی و در روياروئی شان با مليت "فارس" و "ستم ملی" که بر آنها روا داشته است تعريف می شوند. پاره ای از آنان با چنان کينه ای از "فارس ها" سخن می گويند که هر ايرانی را می بايد از فردای پس از امروز نگران سازد: آيا همه اين تلاش ها برای آن است که "مليت" های ايران هر کدام هر جا را که ادعا دارند بردارند و ببرند و به هر که خواستند بدهند و بر سر تکه پاره های کشور به جان يکديگر بيفتند؟
نظام فدرالی که اين سازمان ها برای ايران پيش بينی می کنند فراورده تحولاتی است که بيرون از ايران روی داده است. تا امريکائيان در شمال عراق حکومتی در استان های کرد نشين برپا ندشته بودند خود مختاری شعار حد اکثری بود که از مهم ترين سازمان های قومی شنيده می شد. اکنون خود مختاری با دگرگونی اوضاع و احوال به يک گردش قلم فدراليسم شده است تا فردا به گردش قلم ديگری استقلال شود. حق تعيين سرنوشت مگر جز اختيار جدائی معنی می دهد؟ گرفتاری اين سازمان ها آن است که چشمان خود را بيش از اندازه به تحولات بين المللی می دوزند و از سه مشکل اصلی طرح خود غافل می مانند.

نخستين مشکل آن است که برای درآوردن ايران به يک نظام فدرال نخست می بايد ايران را پاره پاره کرد. ايران مانند عراق سر هم نشده است و سه هزاره ای پيشينه دارد. هيچ گروه قومی در ايران به زور يا به اراده وزارت مستعمرات به ايران نپيوسته است. و آنگاه مشکل خود اين سازمان های قومی با هم است در تعيين سرزمين هايشان و خط و نشان پاکشوئی قومی که از هم اکنون برای هم و برای ديگران می کشند. دومين مشکل آن است که هيچ دولت خارجی قدرت آن را ندارد که با ايران مانند عراق رفتار کند. محافلی که از دشمنی با جمهوری اسلامی در امريکا يا کشور های ديگر به اين سازمان های قومی دلگرمی می دهند نه خواهند توانست ده دوازده سالی چتر هوائی خود را بر سر آنها بگسترانند نه با لشگرکشی به ايران هر تکه ميهن ما را به گروهی واگذارند. سومين مشکل ان است که با همه تاکيد ها بر ستم ملی و فارس های چنين و چنان، ما يک ملت ايران داريم با پيشينه دراز دفاع از يکپارچگی و استقلال ملی و اين ملت ايران می خواهد همچنان بماند و اجازه نخواهد داد.

ما حق دمکراتيک سازمان های قومی را به داشتن باور ها و آرزو های خود می شناسيم. ولی نمی توانيم آسيب های آينده و از هم اکنون را يادآور نشويم. ما می بينيم که سازمان های قومی از مبارزه ملی برکنارند. بدين معنی که به آنچه در مناطق قومی شان نمی گذرد اعتنای چندان ندارند و تنها هنگامی به مسائل عمومی تر می پردازند که پيشاپيش برنامه سياسی شان پذيرفته شود. همکاری آنها در مبارزه تا جائی است که به پيشبرد ايده فدراليسم کمک کند. اندک اندک در بيرون به ايرانيانی می توان برخورد که ديگر خود را ايرانی معرفی نمی کنند و نام گروه قومی خود را به زبان می آورند.

آسيب بزرگ تر بهره برداری جمهوری اسلامی از اين گروه هاست. آنها لولوی تجزيه ايران را به دست رژيم داده اند. ما تا کنون ايرانيان نگران از سرنگونی اين رژيم کمتر داشتيم. امروز اين نگرانی برای گروه روزافزونی هست و نگرانی برقراری دمکراسی در ايران پس از جمهوری اسلامی را نيز با اين مبارزات انحرفی داريم. با کشوری که برای اکثريت بزرگ مردم از همه چيز گرامی تر است نمی توان رفتار گوسفند قربانی کرد. سازمان های قومی می توانند با زياده روی های خود، اولويت های ملی را از بيم اولويت های مليتی، زير پرسش جدی ببرند. جمهوری اسلامی با سياست های تبعيض آميز و تاکتيک های جنايت کارانه به گرايش های تجزيه طلبی ياری می رساند و سازمان های قومی با تلاش خود به حذف کردن ملت ايران (تا نوبت کشور ايران هم برسد) يک خط دفاعی تازه و بسيار استوار برای رژيم فراهم می دارند.

کسانی که تا همين اواخر در ته دل آرزو می کردند امريکائيان با ضربات هوائی بر مراکز اعصاب رژيم اسلامی، آن را به آستانه سقوط بکشانند، امروز از اينکه چنان انديشه ای را به خاطر خود راه داده اند در نهان پوزش می خواهند. ما از هميشه بيشتر می بايد دربرابر هر حمله ای به خاک ايران ايستادگی کنيم و جای ترديد نگذاريم که در چنان صورتی در پشت همين حکومتی که به خون ما تشنه است خواهيم ايستاد. اگر قرار است آينده ايران را در سليمانيه و تلويزيون الجزيره تعيين کنند و سازمان هائی همه سر در کشورهای همسايه ايران، جمهوری های فدرال عشيره ای خود را در غرب و جنوب ايران تشکيل دهند بسياری اولويت ها تغيير خواهد کرد. سازمان های قومی مسئوليت بزرگی بر عهده گرفته اند. هر اشتباه و زياده خواهی آنان برای همه ما گران تمام خواهد شد. هيچ کس نمی بايد تصور کند که به بيشترينه خواست های خود خواهد رسيد. ما همگان را به يافتن يک راه حل بهينه که جملگی را به درجه ای راضی کند فرا می خوانيم.


وقایع نگاری یک جنایت از پیش اعلام شده



این یادداشت بخشی از سر فصل های اصلی بازداشت ، بازجویی ، شکنجه ، محاکمه و قتل عام و آزادی بر اساس تجربیات شخصی نگارنده در بازداشتگاه اطلاعات و زندان کرمان است که برای آگاهی از شرایط شکنجه گاههای مخوف رژیم جمهوری اسلامی در سال قتل عام زندانیان سیاسی نگاشته شده است

وقایع نگاری یک جنایت از پیش اعلام شده
گوشه هایی از خاطرات زندان در سال ۱۳۶۷
امید حبیبی نیا

بازداشت


ساعت شش بعد از ظهر روز دهم اردیبهشت۱۳۶۷ ( روز قبل از اول ماه مه روز جهانی کارگر ) در نزدیکی خانه مان در خانه های سازمانی ارتش دستگیر شدم.

تیم تعقیب و عملیات اطلاعات کرمان از چند روز قبل تمام رفت و آمد های مرا زیر نظر گرفته بود و ظاهرا با تصور این که برای اول ماه مه تدارک تبلیغات ( پخش تراکت و شعار نویسی ) داشته ام مرا دستگیر کردند زیرا اولین سوالات بازجویان نیز در همین مورد بود.

دو نفر از افراد تیم اطلاعات با فاصله در برابر در خانه رفت و آمد های مرا کنترل می کردند و همان ها نیز به سایرین خروج مرا از خانه خبر دادند در نتیجه چهار نفر دیگر اعضای تیم در خیابان پشتی انتظار مرا می کشیدند و قبل از این که من از خیابان عبور کنم مرا به نام صدا کردند. فرمانده تیم که دستش را روی کلت خود که روی کمر و زیر پیراهنش بود گذاشته بود به آرامی به سمت من آمد تا مرا به درون اتومیبل پیکان سفید رنگ خود راهنمایی کند. از آن جا که من انتظار دستگیری توسط اطلاعات را نداشتم چندان وحشتزده نشدم وبا خونسردی به طرف آن ها برگشتم ، فرمانده تیم در حالی که دو نفر دیگر به جز راننده مراقب اطراف بودند مرا در میان دو سرنشین دیگر خودرو قرار داد و گفت که سرم را روی زانو هایم بگذارم پارچه ای نیز روی سرم کشیدند و با سرعت به طرف مقر اطلاعات که در نزدیکی خانه مان در میان ستاد سپاه پاسداران قرار داشت حرکت کردند.

تیم عملیات ظاهرا پس از تحویل من به بازداشتگاه به حوالی خانه بازگشته بود و تا چندین روز تمام کسانی را که به خانه مراجعه می کردند مورد شناسایی و گاه پرس و جو قرار می داد تا به خیال خود همدستان من را نیز بازداشت کند.

بازجویی

شیوه بازجویی تا حدودی به شیوه های بازجویی که پیش از آن در مورد ساواک شنیده بودم شباهت داشت. در ابتدا یک بازجوی بسیار خشن که ظاهرا اسم مستعارش حامد بود با شکنجه و تهدید و بد دهنی وارد می شد و سپس یک بازجوی ظاهرا دلسوز که سعی می کرد در آن شرایط احساس بی پناهی اسیر را وادار به تسلیم کند.

زمان مقرر بر اساس قواعد تشکیلاتی برای مقاومت بیست و چهار ساعت برای افشای قرار بود و بازجویان بر همین اساس فشار طاقت فرسایی برای درهم شکستن اسیر و افشای قرار و یا نام همرزمان وارد می آوردند .

در مواردی نیز برای آن که نقشه اسیر را برای خلق یک طرح برای گریز از افشای اطلاعات مورد درخواست در برگه های اولیه بازجویی در هم بشکنند چند بازجو وی را دوره می کردند و با سوالات پی در پی سعی می کردند موارد تناقض در نوشته ها و گفته های وی را همراه با تهدید و شکنجه به رخ وی بکشند.

سیربازجویی در روزهای اول مانند یک مسابقه تکواندو است به این معنا که هر دو حریف در روزهای اولیه یکدیگر را محک می زنند. بازجویان نقاط ضعف اسیر را شناسایی می کنند و زندانی نیز تمام تمرکزش بر روی آن است که در یابد که اطلاعات تا چه حد نسبت به وی آگاهی دارد و چگونه می تواند داستان و طرحی بسازد تا ضمن حفظ امنیت تشکیلات ، همرزمان و حتی دوستان از تله های بازجویان رهایی یابند.

اولین برگه های بازجویی حاوی سوالاتی کلی و گاه ابلهانه بودندیکی از این سوالات دلیل دستگیری ست که البته اگر فرد دلیل آن را نداند بی معنا ست.

اما از سوی دیگر اطلاعات مفصلی را از کودکی تا کنون طلب می کرد ،به ویژه از فعالیت سیاسی بعد از بیست و دو بهمن پنجاه و هفت و فهرستی از کلیه دوستان نزدیک و همچنین زندانیان ،جان باختگان یا فعالان سیاسی در خانواده. این اطلاعات ظاهرا در مراحل بعدی برای تطبیق اطلاعات و نیز بهره برداری برای دستگیریهای آتی مورد استفاده قرار می گرفت.

من در چند روز اول با وجود شکنجه و تهدیدهای طاقت فرسابطور کلی هرگونه فعالیت سیاسی را نفی کردم و تلاش کردم تا دریابم اطلاعات تا چه حد از فعالیت های من آگاه است. به علاوه اعضای هسته مطالعاتی وابسته به خود را نیز که از اتفاق هیچ یک از آنان در شهر نبودند و به موقع از دستگیری من مطلع شده بودند از خطر حفظ کنم.از همین رو بازجویهای اولیه با چشم بسته و اغلب در ساعات شب صورت می گرفت که معمولا زمان بازجویی از افرادی بود که باید سریعا تخلیه اطلاعاتی می شدند.

به همین ترتیب بازجوی خشن در برابر داستان سرایی های من اختیار از کف می داد و دستور شکنجه یا به قول خودشان تعزیر را صادر می کرد و بازجویی که نقش دلسوزانه را ایفا می کرد سعی می کرد مرا وادار کند تا دست از مقاومت بردارم. بازرسی منزل و یافتن دفاتر خاطرات و اسناد و کتب دیگری که گرایش و برخی از فعالیت های من را برملا می کرد به این انکار فعالیت سیاسی خاتمه داد.اگرچه اطلاعات مهمی در این دفاتر خاطرات نبود اما بهرحال زمینه های فکری من را آشکار می کرد به این ترتیب بخش های مهمی از پرونده با اوارق این دفاتر خاطرات پر شد.

در روزهای بعدی بازجویی کتبی و شفاهی برای رسیدن به نتیجه شدت گرفت و بازجویان از شکنجه بیشتر از قبل استفاده کردند.

اما با وجود این که بازجویان هم به دلیل اطلاعاتی که از سوی یکی از بستگان شاغل در وزارت اطلاعات کسب کرده بودند و هم اطلاعاتی که خود جمع آوری کرده بودند و در یک مرحله کپی نامه ای که من به یک حزب سیاسی در خارج از کشور نوشته بودم و نیز برخی از تراکت های دستنویسی را که در سطح شهر پخش کرده بودم به من نشان دادند علیرغم چندین ماه تعقیب و مراقبت ( که از چند ماه قبل مرا ممنوع الخروج کرده بودند ) و نیز استعلام از رکن دوم ژاندرمری که در زمان سربازی نیز چند بار بازداشت و بازجویی شده بودم و نیز وحشگیری آنان چه در دوران بازجویی و چه در زندان ،موفق نشدند هیچ اطلاع خاصی در مورد همرزمان و یا حتی دوستان از من کسب کنند و تنها اطلاعاتی سوخته از سال ها قبل که احتمال می دادم خود از آن با خبرند تحویل گرفتند. این امر نشانگر آن است که برخلاف آن چه برخی می پندارند امکان مقاومت در برابر بازجویان در آن سالها نیز وجود داشت به ویژه آن که بازجویان دریافته بودند شکنجه جسمی بر خلاف برخی از بازداشت شدگان در مورد من تاثیری ندارد و حتی نتیجه معکوس می دهد از همین رو از ترفند های مختلف نظیر گرسنگی دادن ، بی خوابی دادن ، تهدید و یا قرار دادن در شرایطی که صدای شکنجه دیگران را بشنوم نیز استفاده می کردند . به علاوه سلول انفرادی در آن شرایط و الزام سکوت نیز سبب افزایش تنش در زندانی و احساس بی پناهی می شد.

در اولین روزی که زوایای سلول را برای وقت کشی از نظر می گذرانیدم با نوشته ای پشت در مواجه شدم که به حفظ اسرار توصیه میکرد. در روی اغلب سلول ها تاریخ ها و یا علامت هایی برای تاریخ نگاری وجود داشت که گاه سر به چندین سال می زد و در فرصتی که با یکی از زندانیان دیگر برای چند روز هم سلول شدم وی معتقد بود که این تاریخ ها را خود شکنجه گران برای شکستن روحیه زندانی روی دیوار سلول ها حک می کنند.

در هفته سوم بازجویی ها برای تکمیل نهایی پرونده شدت یافت ، به ویژه این که ظاهرا به دلیل انتقال برخی از زندانیان از زندان کرمان به بازداشتگاه اطلاعات ( که گفته می شد برای تدارک آزادی آن هاست ) دچار کمبود جا شده بودند و علاوه بر یک سلول که ظاهرا دختران مجاهدین در آن جای داده شده بودند و زیر بازجویی بودند و گاه صدای فریاد آنان را زیر شکنجه می شنیدیم ، بقیه سلول ها که حدود دوازده سلول بود بین چندین نفر تقسیم شده بود به گونه ای که در برخی سلول ها که دو متر در دو متر بود چهار نفر را جای داده بودند. من را نیز به ناچار به سلولی بردند که زنده یاد دکتر حمید افشار عضو سازمان نظامی در آن آخرین روزهای زندان خود را سپری می کرد و برای طی مراحل آزادی به مقر اطلاعات انتقال یافته بود . به علاوه یک جوان نیز که دچار اختلال روانی بود و به دلیل قصد تهیه نارنجک در کردستان ( ظاهرا برای خودکشی ) بازداشت شده بود نیز در این سلول بود، در زمانی که بار دیگر به دلیل شروع قتل عام ها ناچار مرا با دو نفر دیگر برای مدت چند روز هم سلول کردند دقت کردند تا با افرادی هم سلول کنند که هیچ زمینه فکری و اشتراک عقیده ای میان ما وجود نداشته باشد به این ترتیب مرا با دو هوادار ساده مجاهدین در یک سلول جای دادند.

در روزهای پایانی همچنین پرسشنامه های قطوری شامل سوالاتی برای تفتیش عقاید و نیز دستیابی به زمینه هایی برای درک جنبه های روانشناختی گرایش به مبارزه به من دادند که عنوان مرکز تحقیقاتی زمینه های فکری ضد انقلاب را داشت و احتمالا وابسته به یک گروه از توابین در زندان اوین بود.

فشار بازجویان در زوهای پایانی و تصمیم برای عدم افشای اطلاعات مفید برای آنان سبب شد تا به یکی دو مورد فعالیت فردی نیز به اصطلاح اعتراف کنم که اصولا واقعیت نداشت و این امر هم خیال بازجویان را راحت می کرد و از فشار آنان می کاست و هم آنان را به قیمت سنگین تر شدن پرونده به بیراهه می کشاند. این امر تقریبا در مراحل اولیه بازجویی در بسیاری از بازداشت شدگان عمومیت داشت و آنان برای رهایی از شرایط تنش و استرس طاقت فرسای بازجویی که در روزهای اول خواب و اشتها را مختل می کند گاه به اعمالی اعتراف می کردند که واقعیت نداشت و با وجود این که بازجویان به این موضوع آگاهی داشتند اما برای آن که کار خود را موثر جلوه دهند ، با شادمانی پرونده آنان را از این اعترافات دروغین پر می کردند.


شکنجه


در بازداشتگاه اطلاعات کرمان شکنجه تحت نام تعزیر امری رایج و بدیهی بود ، توجیه آن نیز تنبیه در برابر دروغ بود و گاه به زندانی حکم قاضی برای تعزیر را نیز نشان می دادند، به این ترتیب این شکنجه قانونی از پیش طرح ریزی شده بود.بازجویان تعدادی حکم با امضا و عنوان کلی تعزیر داشتند که فقط نام متهم در آن خالی بود و در موارد لزوم برای تهدید زندانی نام وی را تایپ و به وی نشان می دادند. هنگامی که من به شکنجه اعتراض کردم حکمی با نام من با امضای قاضی شعبه مربوطه نشانم دادند که در آن به بازجویان اختیار داده شده با رعایت موارد شرعی به تعزیر من بپرازند!

اولین شکنجه ای که تجربه کردم آویزان کردن از دست از سقف به مدت چند ساعت بود، سپس بی خوابی دادن و ایستاده نگه داشتن در گوشه اتاق به مدت طولانی و گرسنه نگه داشتن را نیز تجربه کردم.

پس از آن دستور شکنجه به شیوه های معمول تر صادر شد. شلاق زدن با کابل بر کف پاها ، سوزاندن انگشتان پا با آتش ،در آفتاب نگه داشتن و در نهایت اعدام نمایشی در زندان در آغاز قتل عام.

به جز زندان که شکنجه گاه بدون دلیل و غیر سیستماتیک و بیشتر به دلیل اختلال روانی پاسداران زندانبان که به قول خودشان موجی شده و از جنگ برگشته بودند صورت می گرفت و یا بنا بر حکم قاضی برای تعزیر در برابر نماز نخواندن جاری می شد
درمقر اطلاعات به نظر می رسید که شکنجه ها مطابق ضابطه خاصی صورت می گرفت ، به عنوان نمونه هرگاه قرار بود با کابل بر کف پاهای من زده شود از قبل به من گوشزد می کردند که به دلیل عدم همکاری ، دروغ گویی و یا سر موضع بودن محکوم به تعزیر شده ام ولی در زندان اصولا جز در زمان خاصی که جیره شلاق در برابر نماز نخواندن را دریافت کردم شکنجه نظم و ترتیب خاصی نداشت.

شنیدن صدای شکنجه دیگران به ویژه دختران از دیگر شکنجه های رایج بود به ویژه وفتی که زندانی در نوبت شکنجه قرار داشت فریاد ها و ناله های دیگران روحیه وی را به شدت تخریب می کرد ، بازجویان معمولا از این روش برای افرادی که هم پرونده بودند استفاده می کردند.
در شهریور ماه در اوج قتل عام ، مرا با چشمان بسته در دفتر بند سیاسی که خود به آن بند گروهکی می گفتند بردند و از من پرسیدند که چرا نماز نمی خوانم. بسادگی پاسخ دادم که بلد نیستم ، گفتند که هر طور بلدی نماز بخوان بعدا برایت کتابچه می آوریم دو روز بعد کتاب نمازی که ظاهرا نوشته قرائتی بود را برایم آوردند و چون خبری از نماز خواندن نشد ، بار دیگر مرا احضار کردند و گفتند برای هر وعده نماز که قضا بشود به تعداد هر رکعت ده روز اول یک ضربه ، ده روز دوم دو ضربه و ده روز سوم سه ضربه شلاق تعزیری دریافت می کنم و اگر بازهم نماز نخوانم به عنوان کافر ،باقی و سر موضعی پرونده ام مجددا به دادگاه ارسال خواهد شد. به این ترتیب تا چند هفته جیره شلاق بر زندانیان چپ جاری می شد که ظاهرا پس از مدتی دستور قطع آن صادر شد.

محاکمه نمایشی

پس از انتقال به دادسرای انقلاب اسلامی و تفهمیم بیست و یک مورد اتهام و انتقال به سلول های انفرادی بند سیاسی زندان کرمان ، در حوالی تیرماه یک روز صبح بدون خبر قبلی مرا برای دادگاه فراخواندند. وقتی که از بند خارج شدم متوجه غیر عادی بودن اوضاع شدم و با تعجب یک نفربر سپاه با تیربار که روبروی بند سیاسی قرار گرفته بود را دیدم، بلندگوی زندان نیز مرتب سرودهای اسلامی پخش می کرد. از قرائن معلوم بود که مجاهدین خلق به مرزها حمله کرده اند ولی در تبلیغاتی که از رادیو پخش می شد چنین وانمود می شد که ارتش عراق بعد از پذیرش قطعنامه به مرزها حمله کرده است.

بهرحال در چنین اوضاعی مرا برای محاکمه به دفتر زندان بردند.قاضی شرع در میانه محاکمه قاچاقچیان و معتادان مواد مخدر نوبتی هم به من داده بود. از پیش معلوم بود که دادگاهی در کار نیست و حکم از قبل صادر شده است.بار دیگر حرفهای دکتر افشار در زمانی که چند روزی همسلول بودیم را به خاطر آوردم که تاکید می کرد حکم دادگاه توسط اطلاعات صادر می شود و پیش بینی می کرد که حکم زندان تعلیقی به من بدهند. با این حال وقتی با آخوندی روبرو شدم که در حال خربزه خوردن و وارسی رادیویی که ظاهرا برایش هدیه آورده بودند ، بود. انتظار داشتم این محاکمه که حتی بر اساس موازین قانونی جمهوری اسلامی کاملا غیر قانونی بود حداقل حفظ ظاهر دادگاه را بکند. اما در عوض منشی دادگاه موارد بیست و یک گانه اتهامی را که جر یکی ( یعنی هواداری ازیک سازمان رادیکال) یکی از دیگری ابلهانه تر بود را به سرعت قرائت کرد و از من خواست که زیر برگه دادگاه را امضا کنم. پرسیدم این امضا برای چیست؟ منشی دادگاه گفت به این معناست که دادگاه ت خاتمه یافته است و تو حکم صادره را می پذیری و بلافاصله هم اضافه کرد که حکم ظرف یک هفته ابلاغ می شود! در آن جا برای نخستین بار کمی خونسردی م را از دست دادم و فریاد اعتراض بر آوردم که این چه دادگاهی ست. قاضی شرع که تا کنون به خوش و بش با اطرافیان و خربزه خوردن مشغول بودبا دیدن اعتراض من عصبانی شد و گفت اگر یک کلمه دیگر حرف بزنی به جرم برهم زدن نظم دادگاه دستور می دهم شلاق ت بزنند. من نیز پاسخ دادم :بله قبلا هم حکم های شما را برای شلاق دیده ام !معنی دادگاه را هم فهمیدیم، در این جا بود که آخوند عصبانی شد و در حالی که توحیدی رئیس بند به کمک یک پاسبان دو بازوی مرا محکم گرفته بودند که مبادا به طرف آن ها حمله ور شوم فریاد زد شما را یا باید کشت و یا باید در زندان نگه داشت! بعد هم زیر برگه ای را امضا کرد و به رئیس بند و منشی داد گفت اگر همین الان امضا نکرد ببرید شلاقش بزنید تا زمانی که امضا کند. در این جا بود که افسر نگهبان که لابد پدر من را که دادستان نظامی کرمان بود می شناخت مرا کناری کشید و گفت چه امضا بکنی چه نکنی فرقی ندارد فقط بیخود شلاق می خوری ، حالا زیر برگه دادگاه را امضا کن بعد اگر به حکم اعتراض داشتی از دادیار زندان تقاضا کن پرونده ات را مجددا به گردش بیندازند مگر نمی دانی الان چه اوضاع و احوالی ست؟

به ناچار برگه دادگاه را امضا کردم و در حالی که پاسدار توحیدی در تمام طول راه مرا تهدید و شماتت می کرد که چرا دادگاه(!) را بر هم زده ام به سلولم برگردانده شدم و به عنوان تنبیه از ناهار هم محروم شدم.

به علاوه هوا خوری من که هر چند روز یک بار نیم ساعت بود قطع شد و تمام روز و شب را در سلول یکی مانده به آخر ( که پیش از این محل اسکان موقت زندانیان محکوم به اعدام بود ) به همراه چند زندانی دیگر که یا به دلیل تنبیه یا برای بازجویی و یا مانند من در زیر حکم بودند در کریدور سلول ها ی انفرادی بودیم در حالی که صدای نوحه و قرآن که دائما از ضبط نگهبانی به عنوان نوعی شکنجه روانی برای ما پخش می شد تا زمانی که فتوای قتل عام رسید، بی وقفه اعصاب ما را در هم می ریخت.

قتل عام


چند روز بعد از دادگاه نمایشی ،یک شب ما را در حیاط بند انفرادی با فاصله از همدیگر نشاندند و تلویزیون را در وسط حیاط گذاشتند که گزارشی از جریان حمله مجاهدین خلق و قلع و قمع آنان نمایش می داد.بعد بدون هیچ گونه حرفی بار دیگر ما را به سلول ها بازگرداند. از همان شب بود که همه چیز برای ما تغییر کرد.

فردا صبح زود ناگهان به سلول ها حمله ور شدند و هرچه دم دستشان بود بیرون ریختند. بعد یکی یکی زندانیان را به هواخوری فرستادند و سلول ها را به دقت بازرسی کردند . بعد از این که به سلول ها بازگشتیم تقریبا جز یک پتو چیزی در سلول نبود و آن هابی که کتاب و مداد داشتند نیز از آن محروم شده بودند.من که تنها یک مداد داشتم که برای خودم طرح می کشیدم این تنها سرگرمی ام را هم از دست دادم.عصر آن روز برای ما لباس زندان مخصوصی آوردند و گفتند که باید همیشه آن را به تن داشته باشیم . روی این لباس یک شماره نیز بود که توحیدی گفت باید به عنوان شماره خودمان همیشه حفظ باشیم شماره من هم ۰۲۰۶بود.فردای آن روز هم ما را به سلول های قرنطینه در زندان عادی منتقل کردند، در حالی که تیر بار و پاسداران مسلح هنوز در برابر بند سیاسی خودنمایی میکرد ما را که پنج نفر بودیم به دو سلول قرنطینه منتقل کردند، مزیت این سلول ها آن بود که دیواری بین آن ها نبود و میله بین هر سلول بود ، ما را با یک سلول فاصله به دو گروه تقسیم کردند ، دو نفر را در یک سلول و سه نفر دیگر را در سلول دیگری قرار دادند. این سلول ها بر خلاف سلول های بند سیاسی آفتاب گیر بود به علاوه برخلاف بند سیاسی که در گوشه ای پرت افتاده از زندان قرار داشت این سلول ها وسط زندان بود و بعد از مدت ها می توانستیم علاوه بر هم صحبتی با یکدیگر صدای دیگران را نیز از پشت پنجره ها بشنویم.

شش سلول انفرادی بند سیاسی به زندانیان بند اختصاص یافت ، علاوه بر آن تعداد دیگری به بازداشتگاه اطلاعات اعزام شدند. بازجویی و در واقع تعیین تکلیف زندانیان در سه محل یعنی بند ، سلول ها و بازداشتگاه آغاز شده بود. بعد ها شنیدیم که حتی کسانی که آزاد شده بودند یا در شرف آزادی بودند نیز مجددا احضار ، به زندان بازگردانده شده بودند و یا حتی اعدام شده بودند.

بهر حال ما چند روزی در آن سلول ها در حالی که تحلیل مشخصی از وقایعی که در محیط خارج و زندان رخ می داد نداشتیم به سر بردیم تا آن که سر انجام نوبت ما رسید. از ما پنج نفر من زیر حکم بودم ، یک هوادار مجاهدین به نام پرویز م که در حین عبور از مرز به همراه مجاهدین دستگیر شده بود حکم دو سال زندان داشت و به احتمال زیاد قرار بود تمام این دو سال در انفرادی باقی بماند. یک هوادار مجاهدین دیگر نیز که مدت زیادی از محکومیتش باقی نمانده بود برای تنبیه در انفرادی بود ، دو نفر دیگر نیز به دلیل اطلاعات جدیدی که در رابطه با آن ها مطرح شده بود زیر بازجویی بودند.یکی از آن ها از سال شصت وقتی شانزده سال داشت در زندان بود.

بعد از چند روز یک روز پاسداری که نسبت به بقیه زندانبان ها رفتاری عادی تر داشت و بعدها شنیدیم که به دلیل طرفداری از منتظری از سپاه اخراج شده است،به سراغ ما آمد و زیان به نصیحت گشود که اوضاع خیلی حساس است و به ما فهماند که سر موضعی ها از این وضعیت جان سالم به در نخواهند برد و تاکید کرد که حتما نماز بخوانیم. دو هوادار مجاهد هم سلولی من این توصیه را رعایت کردند و از آن روز شروع به نماز خواندن کردند و به اصرار از من نیز خواستند که نماز بخوانم زیرا معتقد بودند که اگر من نماز نخوانم همه سلول را را تنبیه می کنند ، به اصرار آن ها هر گاه که در هنگام ظهر آن ها زندانبان را فرا می خواندند تا وضو بگیرند من نیز آن ها را همراهی می کردم تا آن ها نیز فکر کنندکه من هم نماز می خوانم.این در حالی بود که اصولا یکی از سه سوال مربوط به تعیین تکلیف زندانی برای قرار گرفتن در لیست اعدام همین نماز خواندن بود.

روز بعد رئیس بند به همراه یک نفر دیگر با لباسی تیره که ظاهرا مامور اعدام بود از راه رسید، همه ما را یک جا جمع کرد و گفت خودتان می دانید که منافقین حمله کرده اند ، یک عده از زندانیان یک نامه ای تهیه کرده اند که این حمله را محکوم کرده اند شما هم می خواهید این نامه را امضا کنید؟ طبعا کسی اظهار تمایل نکرد که نامه کذایی را امضا کند . توحیدی سپس اضافه کرد رزمندگان اسلام در نبرد با منافقین و رژیم بعثی نیاز به خون دارند ، آیا شما حاضرید از شما خون گرفته شود تا به این وسیله کمکی در جنگ کرده باشید؟این بار هم کسی اظهار تمایل نکرد. توحیدی که ظاهرا انتظار این واکنش را داشت ، سرش را به علامت تاسف تکان داد و به همراه آن مرد سیاهپوش خارج شدند. بعد ها فهمیدیم که به این ترتیب هر پنج نفر ما در لیست سر موضعی ها قرار گرفته ایم. چند ساعت بعد که ظاهرا بار دیگر مرد سیاهپوش از بند سیاسی بازگشت، سوال و جواب ها به صورت انفرادی آغاز شد.وی ابتدا می پرسید که وابسته به چه سازمانی هستی؟ آیا حاضری سازمانت را محکوم کنی و در مصاحبه تلویزیونی آن را اعلام کنی؟ آیا نماز می خوانی؟ آیا توبه کرده ای؟ هر گونه پاسخ منفی به معنای سرموضع بودن و یا کافر بودن تلقی می شد. روز بعد پرویز م را از سلول ما بردند و بعد از چند ساعت در حالی که وحشتزده بود بازگرداند وی با ناباوری می گفت که حکم زندان وی را به پنج سال افزایش داده اند و می گفت سربازان به وی گفته اند که اعدام ها شروع شده است همچنین در باره اعتقادات من و این که نماز می خوانم یا نه از وی سوال کرده بودند.

در واقع یکی از پاسداران موجی زندان هم همان روز برایمان با خوشحالی خبر آورد که رفقایمان را اعدام کرده اند و از این به بعد هر شب اعدام دارند ، البته قبل از این که وی به خاطر کینه و بغض بیمارگونه ای که داشت بتواند خبرهای دیگری به ما بدهد پاسدار طرفدار منتظری که سر رسیده بود به تندی وی را ساکت کرد وبار دیگر ما را نصیحت کرد که حتما انزجار نامه امضا کنیم و نماز بخوانیم.

پرویز و مجاهد همسلولی من این بار بدون تظاهر شروع به نماز خواندن کردند و تقریبا شرایط به گونه ای بود که ما هر شب با دلهره منتظر زمان اعدام خود بودیم.

یک روز صبح زود بار دیگر ما را به سلول های قبلی برگرداندند ، وقتی از پشت بند رد می شدیم هنوز تیر بار و سه چوبه دار تازه هم در آن جا بود.

سلول ها پر شده بودند و در هر سلول که دو متر در دو متر بود دو، سه یا چهار نفر را حبس کرده بودند فقط مرا در انتهای کریدور در سلول شش به تنهایی جا دادند. روز بعد توحیدی سر رسید و گفت از الان به ازای هر رکعت نماز ت که قضا شود یک ضربه شلاق می خوری.این شلاق ها که گاه حسابش از دست زندانبان ها در می رفت تا یک ماه یعنی پایان قتل عام ادامه داشت و زندانیان چپ همگی مشمول این شلاق ها می شدند.

هواخوری ما تا پایان شهریور ماه قطع بود و از قرائن هم پیدا بود که در بند کسی باقی نمانده است. از بندی که گفته می شد دویست نفر در آن زندانی بودند تا پایان شهریور ماه صد و خرده ای به بازداشتگاه اطلاعات و بقیه به بازداشتگاه سپاه و یا اطلاعات اعزام شده بودند و بقیه نیز یا در اطلاعات تیرباران شدند یا در زندان اعدام شدند.

اعدام نمایشی

اواخر شهریور ماه ، حوالی نیمه شب پاسداران به سرعت به طرف سلول من آمدند در آن را گشودند و قبل از این که فرصت عکس العملی بیابم چشم بند به چشمانم زدند و دست بند به دستهایم.مرا از کریدور بیرون بردند و با خشونت گفتند استغفارکن ، من که از حرفهایشان چیزی نمی فهمیدیم گیج شده بودم . بعد مرا کشان کشان به سمت محل اعدام بردند و بار دیگر دستم را از پشت به یک چوبه دست بند زدند و گفتند که صبر کن تا نوبتت بشود. دیگر همه چیز روشن بود. اما به هیچ وجه نمی خواستم باور کنم که به همین سادگی قرار است مرا اعدام کنند.

مدتی گذشت و هیچ خبری نشد. سعی می کردم تمام حواسم را متمرکز صدا های اطرافم کنم تا ببینم چه وقت به سراغ من می آیند. حتی به خودم هم می گفتم که تیرباران بهتر از اعدام است، هر چند تیر خلاص... این افکار ساعت ها ادامه یافت ولی هیچ خبری نبود جز صدای باد سردی که در آستانه پائیز ناله می کرد صدایی نبود.شنیده بودم که گذشته از تخریب روحیه زندانی ، برای اعتراف گیری هم از این روش استفاده می کنند و بار ها اتفاق افتاده زندانی که تظاهر به بریدن کرده در هنگام اعدام نمایشی فریاد زنده باد سوسیالیسم بر آورده و آن گاه باز به زیر شکنجه رفته است.

بهر حال آن شب دهشتزا به سر رسید، تازه سپیده سر زده بود که یکی از پاسداران موجی به سراغم آمد و هشدار داد که به کسی چیزی نگویم و ساکت باشم بعد در حالی که دستانم از فرط کشیدگی خشک شده بود مرا کشان کشان به سلول برگرداند. زندانیان سلول کناری من که نگرانم شده بودند با خوشحالی با وجود این که حرف زدن در سلول ها ممنوع بود از من خواستند تا تائید کنم که برگشته ام. فردای آن روز ظاهرا آن ها این موضوع را در حین سرکشی پاسدار طرفدار منتظری با وی در میان گذاشتند و وی سراسیمه به سراغ من آمد وقتی شرح ماجرا را از زبان خودم شنید تاکید کرد که به هیچ وجه این موضوع را به کسی نگویم و خودش مرتکبین این اقدام خودسرانه را تنبیه می کند ، ظاهرا وی این موضوع را به اطلاعات گزارش داده بود و از زندانبانان بازخواست کرده بودند زیرا تا چند هفته کمتر آزارشان به من رسید به علاوه جیره شلاق م نیز قطع شد و بازجویم نیز به دیدنم آمد و تاکید کرد که چون رفتارم در زندان بد بوده است زندانبانان خود سرانه خواسته اند مرا تنبیه و به قول خودشان متوجه روز قیامت کنند تا توبه کنم! اما در صورتی که از این موضوع سخنی به میان نیاورم به زودی آزاد خواهم شد.

چند روز بعد که ظاهرا اوضاع عادی تر شد و اعدام ها خاتمه یافت ، حکم زندان تعلیقی مرا شفاها به من خبر دادند و گفتند که به زودی آزاد می شوم اما این آزادی چندین ماه به تعویق افتاد.

آزادی

اواخر پائیز برای آزادی مقرر شده بود که سندی گرو گذاشته شود، خانواده پدری من از این کار سر باز زدند.پس از یک ماه که آزاد کردن بقایای زندانیان شروع شد، از خیر سند هم گذشتند و به تعهد بسنده کردند. اما این بار شرط آن بود که قبل از آزادی انزجار نامه امضا کنم ، ظاهرا ضبط مصاحبه ویدئویی لغو شده بود. طبعا من با این توجیه که بیگناه بوده ام و در زمان دستگیری فعالیت تشکیلاتی نداشته ام از این کار نیز سر باز زدم.

در سلول های انفرادی چند نفر از اعضای رده بالای حزب توده و اکثریت به ترتیب آزاد شدند ، بعد نوبت به مجاهدین رسید و برخی از آن ها که دوران محکومیتشان به پایان رسیده بود یا مدت کوتاهی به پایان آن باقی بود آزاد شدند. تنها چند نفری در سلول ها باقی مانده بودند. یکی از آن ها نماینده زندانیان و از کادر های سازمان چفخا اقلیت و مهندس پرواز بود که در زمان آزادی من همچنان از نوشتن انزجار نامه و یا حتی به مرخصی رفتن نیز امتناع می کرد.


سرانجام در روز هایی که حتی محکومین نیز به تدریج آزاد می شدند و از آزادی من خبری نبود، یک روز صبح بدون مقدمه از من خواستند تا وسایلم را جمع کنم که جز لباس زندان و یک پتو چیزی نداشتم. وقتی از کریدور خارج می شدیم من به تصور این که مرا به بازداشتگاه اطلاعات برمی گردانند تا در آن جا برای امضای انزجار نامه و تعهد شرایط آزادی از جمله معرفی هر چند وقت یک بار به اطلاعات مرا تحت فشار بگذارند با صدای بلند گفتم: خداحافظ! و از یکی از سلول ها صدای سوت انترناسیونال بدرقه راهم شد.

به جای نگهبانی مرا به دفتر بند بردند و از من خواستند تا شماره ام را تحویل بدهم و گفتند که آزاد شده ام. توحیدی خودش شخصا وظیفه بدرقه من تا در خروجی زندان را بر عهده گرفت و با تعجب از این که چرا از آزادی م خوشحال نیستم مرا تحویل پدرم داد.

پدرم به من خبر داد که حداقل سی نفر در کرمان اعدام شده اند ، چند سال پیش با خبر شدم که دکتر افشار هم مدتی بعد از آزادی توسط باند های ترور رژیم ترور شده است.

در حالی که اغلب آزاد شدگان چند سال بعد از آزادی پاسپورت می گرفتند و به خارج از کشور می رفتند من تا زمان خروج از کشور به دلیل فعالیت مطبوعاتی ممنوع الخروج ماندم و در طول پانزده سال هیچ جواب روشنی برای بیان دلیل ممنوع الخروج بودنم به من ندادند.
از اعضای هسته مطالعاتی دو نفر از طریق مرز ترکیه خود را پس از مدتی به سویس و کانادا و بعد آمریکا رساندند در آن جا سیاست را رها کردند و به کار و کسب مشغول شدند و تا آن جا که خبر دارم یکی از آن ها که نام آمریکایی برای خود انتخاب کرده است مدیر یک شرکت عظیم حمل و نقل است. یکی از رابطبین فعالین قطع ارتباط شده تشکیلات نیز که مدتی پیش بطور اتفاقی رد او را در اینترنت یافتم هم اکنون پس از کنار گذاشتن سیاست ، استاد یکی از دانشگاه های آمریکا ست و...

اگر چه قبل و بعد از زندان شصت و هفت چند بار دیگر بازداشت و بازجویی را تجربه کردم اما تصور می کنم تجربه ای که برای مقاومت درآن شرایط طاقت فرسا کسب کردم در مراحل بعدی کمک بزرگی بود زیرا مقاومت در آن شرایط ( که در این جا فرصت شرح جزئیات آن شرایط و مکانیسم های دفاعی زندانیان نبود ) به آبدیده شدن فولاد سازش ناپذیری یک نسل منجر شد.

نسلی که حماسه مقاومتش در دهشتزا ترین شرایط و در هنگامه ای که روح الله خمینی فتوای قتل عام شان را صادر کرده بود ،به الگویی بی بدیل برای نسل انقلابی دهه بعد بدل شد.

سرانجام آن روز که این سلول ها هم ویران شوند از راه خواهد رسید ، روزی که کودکان شاد و آزادی که در پارکی که به جای این سلول ها بنا شده بازی می کنند، خاطره جنایت و بیداد را به تاریخ می سپارند.

ناکجا آبادی که وطن من نیست

سی مرداد ماه ۱۳۸۳


آینه های روبرو Oposite Mirrors

5 October 2005

- نشست رسانه‌ای با پروفسور احسان يارشاطر

............................................................................


نشست رسانه‌ای با پروفسور احسان يارشاطر

مجید زهری



در کنفرانس رسانه‌ای پريروز شنبه، پرسشی که با دکتر یارشاطر مطرح کردم اين بود: "آیا بر ترجمه‌هايی که از ايرانيکا در ايران منتشر شده نظارتی داشته‌اند و از لحاظ وفاداری به متن اصلی، آن‌ها را چگونه ارزيابی می‌کنند" که ايشان با دقت و تواضع پاسخ دادند. نظر ايشان اين بود که ترجمه‌ها دارای نقص‌هايی‌ست، اما در مجموع کار مفيدی بوده است. پرسشی نيز در طول مسير و تمام مدّت با من در کش و قوس بود که بالاخره همان‌جا در ذهنم مدفون شد: "آيا برای جانشينی شما شخص شایسته‌ای در نظر گرفته شده"؟ هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم با خودم کنار بيايم که از ايشان بپرسم‌اش. پيرمرد با آن دست‌های لرزان و کهولت سن می‌گفت 14-15 سال ديگر تا تکميل ايرانيکا راه هست... کاری که ايشان و يارانش دست گرفته‌اند، کار يک دولت است نه چند نفر ايرانی مهاجر؛ به راستی کاری‌ست کارستان که قدر کارشان را تاريخ خواهد دانست... اگر بداند! در دل می‌پرسيدم: آیا اين رواست که خود مسئول پروژه با اين سن و سال و بيماری، به نيت جمع‌کردن توشه‌ی ادامه‌ی راه، در سرزمين‌های مختلف بگردد و طلب همياری کند؟ آیا ايشان نباید گوشه‌ی دنجی بنشيند و دوران بازنشستگی را بگذراند؟ آیا اين رواست که بزرگ‌ترين پروژه‌ی فرهنگی ايران ما در غربت با مشکلات مادّی‌ای چنين طاقت‌کش دست‌وپنجه نرم کند؟ ...و عدالت از دست زندگی می‌گريزد و در کوچه‌ها سرگردان می‌میرد... از اين دست پرسش‌ها در ذهنم بسيار بود...
به گفته‌ی احسان يارشاطر، پروژه‌ی ايرانيکا حداقل سالی نهصدهزاردلار هزينه دارد. اين هزينه تاکنون توسط افراد و سازمان‌های خيّر غير دولتی -و در واقع خود مردم- تأمين شده است. در تمام ممالک جهان، کار برگ هويت ملّی و دانشنامه‌ی تاريخی-بوم‌شناختی‌شان با سرمايه‌ی دولتی سامان می‌گیرد، امّا شوربختی اين‌جاست که جمهوری اسلامی تاکنون حتا یک ريال به اين پروژه‌ی در‌واقع ملّی کمک نکرده است! بدتر از آن، امکان ترجمه‌ی دولتی آن را در درون مرز فراهم نکرده است که بی‌شک مسئوليتی‌ست بر دوش نظام حاکم. چنين است که ارباب ايرانيکا تمام‌مدّت در مضيقه‌ی مادّی-معنوی هستند.
ديدار با استاد یارشاطر برایم غنيمتی بود؛ نه بهتر است گفت افتخاری بود. لحن کلام، نگاه و برخورد استاد سخت به من چسبيد. تواضع ايشان -با وجود جايگاه بی‌مثل علمی‌شان- به‌راستی مثال‌زدنی بود. در کنار ايشان ايرانی ايران‌دوست و خيّری، بانويی با نام فرشته بخرد نشسته بودند که به‌همراه فردی ديگر حاضر شده بودند در ازای هر دلار که ايرانيان شهر تورنتو به اين پروژه کمک کنند، يک دلار هم ايشان کمک کنند و سقف اين کمک را نيز يک ميليون و دويست هزار دلار معين کرده بودند. به ايشان در دل آفرين گفتم. در زمانه‌ای که در آسمان ردّ پشيزی را می‌زنند و برای سکه‌ای خون به‌پا می‌کنند، چنين انسانی نيز يافت می‌شود و به محيط اميد می‌افشاند... و در دل آفرين‌اش گفتم.
در آخر، پرسش اين‌جاست که آیا همّت عالی ايرانيان تورنتو[1] به اندازه‌ی همين يک زن هست؟ بايد صبوری کرد و ديد... و اين‌جاست که فرق "جامعه" با "جمعيت" نمود می‌کند.

1- 25 نوامبر قرار است در تورنتو جشنی به‌پا شود و در آن، برای کمک به برقرارماندن پروژه‌ی ايرانيکا پول جمع کنند.
· ايرانيکا را آنلاين بخوانيد: «Encyclopaedia Iranica»
· گزارش مهين ميلانی از جايزه‌ی "احسان یارشاطر" در ونکوور: «کار نه اين گنبد گردان کند...»


......................................
http://majidzohari.blogspot.com/2005/10/blog-post_03.html
.........................................................................................

ترجمه ي ايرانيکا و حکومت ايران

مجيد زهري مطلبي نوشته است زير عنوان "گفت و گوي رسانه اي با پروفسور احسان يارشاطر" و به چند نکته اشاره کرده است مثل ترجمه ايرانيکا در ايران و عدم کمک جمهوري اسلامي به ترجمه ي چنين اثر گران سنگي. مي خواستم در مورد اين نکته ها چند خط زير مطلب مجيد بنويسم که بلاگر راه نداد و فکر کردم بد نيست آن چند خط را همين جا بياورم.
اولا در مورد کميت ترجمه ها بايد بگويم ازکل مقالات منتشر شده ي ايرانيکا، تنها چند مقاله به فارسي برگردانده شده و توسط انتشارات مصادره شده و دولتي اميرکبير به چاپ رسيده است. از اين ترجمه هم به ظن قوي هيچ چيز دست صاحبان اصلي ايرانيکا را نگرفته است.
در مورد کيفيت ترجمه، اگر چه عادت ندارم به کسي که بر روي کاري زحمت زياد مي کشد ايراد بگيرم و زحمات طاقت فرسايي را که در راه انجام آن کار متحمل شده کم ارزش جلوه دهم ولي چه کنم اگر نگويم که اين ترجمه گره اي از کار محققان نمي گشايد و خواندن مقالات اصلي با زبان شکسته بسته ي انگليسي ِ امثال من به مراتب راحت تر از خواندن ترجمه ي فارسي همان مقالات است. متاسفانه مترجم دانشمند، واحد ترجمه را کلمه گرفته و به منظور حفظ امانت همه چيز را در همان قالب زبان مبدا ريخته که به شدت خواندن ترجمه را دشوار و غيرقابل فهم مي کند. خود مقالات ايرانيکا به قول علما چون دائرةالمعارفي است فشرده و موجز است و انتظار زبان شيرين رمان نمي توان از آن داشت اما همين ايجاز وقتي با ترجمه ي کلمه به کلمه ترکيب مي شود نتيجه اش جز خستگي ذهن چيز ديگري نيست. اصولا چنين ترجمه اي بايد توسط کسي صورت بگيرد که در رشته ي مورد نظر متخصص است و جز زبان، با خود مقوله نيز آشناست و مي داند چه ترجمه مي کند. جز اين باشد، نتيجه اش مي شود همين ترجمه که فکر مي کنم نوشتن در موردش به همين اندازه بس باشد.
در مورد کمک حکومت و دولت، مجيد بايد توجه داشته باشد که يکي از نقاطي که ياران سعيد امامي و برنامه سازان "هويت" و "چراغ" و روشنفکرکشان ِ امنيتي روي آن حساسيت بسيار داشتند و مدام در برنامه ي "هويت" بر آن تاکيد مي کردند همين ايرانيکاي صهيونيست ِ امپرياليست ِ جهانخوار و شخص شخيص احسان يارشاطر بود!
اين دشمني با استاد يارشاطر از زمان مرحوم جلال آل احمد و بارقاطر خواندن ايشان آغاز شد و به برادران ِ امامي و اسلامي و غيره به ارث رسيد. انتظار داشتن از چنين حکومتي که بيايد به ايرانيکا و يارشاطر کمک کند عبث است ولي با کمال تعجب مي توان انتظار داشت که همين کتاب را توسط انتشارات به غنيمت گرفته شان ترجمه و منتشر و عوايدش را روانه ي جيب هاي مبارک کند. نکته ي جالب توجه اين که در تمام دائرةالمعارف هاي منتشر شده در دوران بعد از انقلاب مانند اثر گران قدر و عظيم آقاي بجنوردي، -"دائرةالمعارف بزرگ اسلامي" - اکثر استنادها و ارجاع ها به همين دائرةالمعارف ايرانيکاست! کمتر کتاب جدي مي توان ديد که به ايرانيکا به نوعي استناد نکرده باشد.
به هر طريق خوشحالم که زهري با استاد بزرگ مان ملاقات کرده و منتظريم اگر گفت و گويي صورت داده هر چه زودتر آن را منتشر کند.

http://www.fmsokhan.com/archives/2005/10/oeoeoeuu_u_oeuo.html

4 October 2005

نظارت مجمع تشخيص مصلحت بر قوای سه گانه

نظارت مجمع تشخيص مصلحت
بر قوای سه گانه
*
اين آيين نامه چنانكه محسن رضايى دبير مجمع تشخيص مصلحت ژريم در مصاحبه مطبوعاتى خود توضيح داد، نتيجه سپردن وظيفه نظارت بر عملكرد سه قوه از سوى خامنه اى به مجمع تشخيص مصلحت است. دو نكته محورى كه گمانه زنى ها در باره آن مطرح شده است، دلايل و چرايى سپردن اين وظيفه به مجمع و كيفيت و پيامدهاى آن است

در اعتراضى كه به اين موضوع در مجلس از سوى اعلمى صورت گرفت مطرح شد كه آيين نامه مزبور عملا مجلس را به يك ارگان بى خاصيت و ناكارا تبديل مى كند. (مجلس با يا بدون آيين نامه مجمع تشخيص مصلحت نيز ارگان آلت دست ولايت فقيه است و از خود اختيارى ندارد. مجلس ششم چنين بود و ديديم كه نتوانست يك مصوبه درست و حسابى خلاف راى و نظر ولايت فقيه تصويب كند كه از زير تيغ نمايندگان ولى فقيه در شوراى نگهبان جان سالم به در ببرد، مجلس هفتم كه اعضايش به ضرب نظارت استسلاخى شوراى نگهبان وارد مجلس شدند كه ديگر جاى خود دارد).


به صورت يك احتمال مطرح شده است كه تدوين آيين نامه جديد نظارتى مجمع تشخيص مى تواند به معناى آن باشد كه دولت جديد از نظر عملكرد زير نظارت مجمع تشخيص مصلحت قرار گيرد، يعنى سياست هاى احمدى نژاد تحت كنترل هاشمى رفسنجانى و جناح وى كه در مجمع تشخيص مصلحت خط حاكم به شمار مى رود درآيند.


پيش از اين خصوصى سازى هاى بى پروا و كنار گذاشتن اصل 44 قانون اساسى در زمينه مالكيت دولتى بر صنايع بزرگ و كليدى توسط مجمع تشخيص تحت عنوان سياست هاى كلى تنظيم و مورد تصويب خامنه اى قرار گرفته است. هاشمى رفسنجانى در مورد پرونده هسته اى نيز در سخنانش در نماز جمعه بيشتر در چهارچوب روش هاى برخورد تيم سابق شوراى امنيت ملى اظهار نظر كرده است. در باره دلايل واسپارى وظيفه نظارتى طيفى از گمانه زنى ها مطرح است: اين امر مى تواند يك اقدام تشريفاتى و نوعى دلجويى از رفسنجانى به خاطر تخريب هاى سازمانيافته و حتى حمله شخصى به وى و انداختن عمامه از سرش در جريان شبه كودتاى انتخاباتى اخير باشد؛ در شرايطى كه رويارويى با غرب در پرونده هسته اى وارد دالان تاريكى مى شود موافقت خامنه اى با آيين نامه نظارتى مجمع تشخيص مى تواند به قصد جلوگيرى از گسترش شكافى كه در انتخابات اخير ميان هسته اصلى هيات مديره نظام جمهورى اسلامى پديد آمده بود صورت گرفته باشد.

برخى از مخالفان جمهورى اسلامى مى گويند كه خامنه اى با نمايش اعتماد خود به رفسنجانى خواسته است تندروهاى تيم كيهان و مافياى نظامى - سياسى را سر جاى خود بنشاند و آنها را مهار كند. براساس يك ارزيابى ديگر اين اقدام كه به دنبال تعويض 6 تن از فرماندهان بلندپايه نظامى رژيم صورت گرفته، محصول نگرانى خامنه اى از عاقبت گسترش نفوذ نظاميان و فرماندهان نيروهاى مسلح و ترس از كنار زدن خود اوست. براساس يك گمانه زنى ديگر اقدام مزبور ممكن است مقدمه چرخش سياسى در پرونده هسته اى به سمت سياست تيم سابق شوراى امنيت ملى باشد كه اساسا زير نفود رفسنجانى قرار داشت. و سرانجام اين كه موافقت خامنه اى با قايل شدن شان نظارتى براى مجمع در رابطه با عملكرد سه قوه مى تواند نتيجه تركيب همه اين عوامل باشد.

واقعيت اين است كه رژيم ولايت مطلقه فقيه، يك رژيم متكى بر راى مردم و پاسخگو در برابر مردم نيست و به عنوان يك ديكتاتورى توطئه گر در برابر مردم و نيروهاى سياسى با چراغ خاموش حركت مى كند. بنابراين در لحظه حاضر يك ارزيابى قطعى در باره ماجراى آيين نامه نظارتى مجمع تشخيص مصلحت منتفى است. گر چه در هر حال نمى توان دو نكته را ناگفته گذاشت: قائل شدن شان نظارتى براى مجمع تشخيص نصلحت از سوى خامنه اى معنايش كاهش اختيارات ماوراقانونى ولايت فقيه نيست و اصل اين قدرت را محدود نمى كند، بلكه روشى براى گسترش عمقى تر اين قدرت ارتجاعى و ضدمردمى است و نكته ديگر اين كه جناخ هاى رژيم چه موقعى عمامه هم را برمى دارند و همديگر را تخريب مى كنند، چه موقعى كه در آغوش هم فرو مى روند، چه موقعى كه از موضعى فرادست تعادل جديدى در تناسب قواى آنها پديد مى آيد، در همه حال جناح هاى رژيم جمهورى اسلامى هستند و ولى فقيه براى ماندن خود به آنها متكى است.

http://www.roshangari.net
....................................................................


در همين زمينه ... در بخش خبرهاى سایت روشنگرى:

-محسن رضايى:

هدف از آئين‌‏نامه جديد مجمع تشخيص مصلحت نظام در خصوص نظارت اين مجمع بر سه قوه تحقق اهداف عاليه مقام معظم رهبرى است
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20051003164530.html


2 October 2005

علی سجادی


در برلين هنوز قاضي هست

علی سجادی

بعد از صدور رأي دادگاه عالي برلين در روز 10 آوريل 1997 در محكوميت نظام جمهوري اسلامي به دليل دست داشتن رهبران عالي رتبه و مقامهاي ارشد ديني و دولتي در جنايت رستوران ميكونوس, دولت آلمان 14 نفر از مأموران امنيتي جمهوري اسلامي را كه در پوشش ديپلماتيك در اين كشور مشغول فعاليت بودند, اخراج كرد. از جمله اخراج شدگان ميتوان از سفير جمهوري اسلامي در آلمان حسين موسويان و اماني فراني كنسول اول جمهوري اسلامي در برلين, نام برد. دولتهاي اروپاي غربي نيز بلافاصله رابطه ديپلماتيك خود را جمهوري اسلامي ايران قطع كردند. سفراي خود را از تهران فراخواندند و سفراي جمهوري اسلامي را بازپس فرستادند. اما چندي بعد جمهوري اسلامي در تماس با دولتهاي اروپاي غربي تعهد كرد كه ديگر مخالفان و دگرانديشان را در اروپاي غربي به قتل نرساند و تا كنون به اين تعهد خود وفادار مانده است.

پرويز دستمالچي:
” از 10 آوريل 1999 به بعد يعني بعد از صدور رأي دادگاه ميكونوس تا امروز در اروپاي غربي, تأكيد مي كنم در اروپاي غربي افراد اپوزيسيون ايران و دگرانديشان ايران به قتل نرسيدند. اگر كه كار اينها نبوده, چرا قول مي دهند كه نمي كنند و چرا كه قول مي دهند بعد اتفاقي نمي افتد و يا اون حرفي رو كه مدعي شدند يك مدتي بعدا كه كار جمهوري اسلامي است, احتمالا گروه هاي خودسر بودند, خوب اگر اين گروه ها خودسر بودند, جمهوري اسلامي هر قولي مي خواهد بدهد, اين خودسران مي روند باز هم كار خودشون رو مي كنند. تمام اينها نشون مي دهد كه نه خودسري وجود داشته, نه چيز ديگري.كار اقدام و تصميم گيري بسيار متمركز و با ديسيپلين از طرف عالي ترين مقامات جمهوري اسلامي انجام گرفت“.

به گفته برخي از تحليلگران و ناظران سياسي ايراني و غير ايراني بعد از صدور حكم تاريخي و بي سابقه دادگاه عالي برلين در محكوميت رهبران ديني و سياسي يك كشور در حالي كه هنوز ايشان بر مسند قدرت نشستند, باعث تغيير آرايش سياسي جمهوري اسلامي شد. اين تغيير آرايش سياسي و سپردن مقام رياست جمهوري به حجت السلام محمد خاتمي نيز بنابه اظهارات سعيد حجاريان كه به عنوان تئوريسين اصلاح طلبان شناخته شده, از درون وزارت اطلاعات و امنيت كشور شكل گرفت. خود آقاي حجاريان كه بعدا توسط يكي از عناصر حزب اللهي مورد اصابت گلوله قرار گرفت ولي جان سالم به در برد, در كنار ابو القاسم مصباحي يا شاهد سي. دادگاه ميكونوس از معماران وزارت اطلاعات و امنيت جمهوري اسلامي ايران بود و به هر حال هنگامي كه رأي 10 آوريل 1997 دادگاه عالي برلين توسط ديوان عالي كشور در روز 9 دسامبر 1998 قطعي شد, محمد خاتمي بر مسند رياست جمهوري اسلامي تكيه زده بود و تغيير آرايش سياسي جمهوري اسلامي اميدهايي را در ميان اروپاييان به تغيير در روشهاي اين نظام برانگيخته بود. دادگاه عالي برلين تقريبا همه ابعاد جنايت رستوران ميكونوس را روشن كرد. از چگونگي طراحي ترور تا تداركات و عمليات و شناسايي آمران و عاملان ترور. اما نتوانست درباره يك موضوع به نتيجه قطعي برسد و آن تعيين هويت شخصي بود كه به عنوان خبرچين وزارت اطلاعات و امنيت جمهوري اسلامي عمل كرد و اجتماع رهبران كرد را به آنان اطلاع داده بود.

شهره بديعی:
” فقط يك مورد خيلي خاص بود كه در واقع آرزوي من هنوز هم هست كه اين مشخص بشود, يك موقع به بيرون بيايد و چنانكه مي دانم اينها همچنان دنبال مي كنند اين قضيه رو و اون هم مسئله جاسوس يا كسي هستش كه در واقع اين نشست رو و اينكه در واقع امكان اينكه اين دوستان عزيز در اون شب در اون رستوران دور هم جمع بشوند, اين اطلاع رو از قبل داده و اون شب ترور هم اين اطلاع رو داده بود“.

مهدي ابراهيم زاده:
” من فكر مي كنم كه اين حادثه بدون وجود يك خبرچين مستقيم يا غير مستقيم در ميان اين جمع ما, يعني حتي اين جمع 9 نفره نمي توانست به اين شكلي كه انجام شد امكانش فراهم بشود. يعني اينكه محل نشست افراد روشن باشد, حتي اون فحشي كه داده شد باعث اين بودش كه چهره ها سرشون را مي كنند بالا و اون افرادي رو كه هدف اين ترور بودند, من اينجا بگويم كه به گمان من در اون شب هدف ترور اون هيئت نمايندگي حزب دموكرات كردستان بودند. هدف ترور در اون مرحله ما نبوديم, اما از اينكه هر كدوم از ماها بهمون تيري اصابت بكند يا كشته بشيم خوب به هر حال جمهوري اسلامي, قاتلين و به طريق اولي جمهوري اسلامي (نامفهوم) نداشت و ميتواند به هر حال اينها عواملي باشد كه شايد نقش داشته در اينكه ما زنده مونديم. ولي به هر حال براي من اين مسلم است كه قطعا بايد بين ما بوده باشد“.

از ميان افراد حاضر در رستوران ميكونوس كه جان سالم به در بردند, عزيز غفاري صاحب رستوران بعد از واقع برلين را ترك كرد و به دوسلدورف رفت و از سال 1997 بين ايران و آلمان رفت و آمد و تجارت مي كند. مسعود ميراشد و اسنفديار صادق زاده كماكان در آلمان زندگي مي كنند, اما من نتوانستم با هيچ يك از اين 3 نفر تماس بگيرم. مجتبي ابراهيم زاده و پرويز دستمالچي كه روايت آنان را از واقع شنيديد نيز در آلمان زندگي و كار مي كنند. اما از ميان محكومان دادگاه يوسف امين كه با پليس همكاري كرده بود و اطلاعات مهمي درباره جريان تدارك ترور ميكونوس در اختيار آنان گذارده بود, در سال 1999 از زندان مرخص شد و به لبنان فرستاده شد و گفته مي شود در لبنان به قتل رسيده است. كاظم دارابي كازروني كه به حبس ابد محكوم شده هنوز در زندان است و اگر چه دولت جمهوري اسلامي چند بار خواهان تعويض او با برخي از زندانيان لبنان شده, اما نتوانسته توافق دولت آلمان را در اين زمينه جلب كند. خانواده كاظم دارابي كازروني به طور مرتب براي ديدار او از ايران به آلمان سفر مي كنند و چندي پيش معلوم شد, او در زندان از يك تلفن موبايل به طور غير قانون استفاده مي كند. مسئولان زندان نمي گويند اين تلفن موبايل از چه طريقي به دست او رسيده و تماسهاي اين زنداني با چه كساني در آلمان و خارج از آن بوده است. عباس راعل كه تير خلاص را به قربانيان شليك مي كرد نيز به حبس ابد محكوم شده و بعيد به نظر مي رسد كه هرگز مورد عفو واقع شود يا دوران محكوميت او كوتاه شود. عبد الرحمن بني هاشمي كه با رگبار مسلسل 4 نفر را در رستوران ميكونوس به قتل رساند و بر اساس شواهد قتل برخي ديگر از شهروندان ايران در خارج از كشور نيز به دست او انجام شده در ايران به سر مي برد و ظاهرا از اعضاي برجسته حزب موئتلفه اسلامي است.

حسين موسويان سفير جمهوري اسلامي در آلمان كه سوگند خورده بود هيچ اطلاعي از جريان ترور ندارد و بعد در دادگاه روشن شد در تدارك برخي از عمليات وزارت اطلاعات و امنيت در اروپا دست داشته, به اتفاق يك ديپلمات ديگر جمهوري اسلامي به نام سيروس ناصري كه بر اساس اسناد دادگاه سازماندهي عمليات قتل كاظم رجوي در ژنو را عهده دار بوده تا چندي پيش عضو هيئت نمايندگي و مذاكره كننده جمهوري اسلامي در سازمان بين المللي انرژي اتمي بودند.

حدود 10 سال بعد از جنايت ميكونوس, دولت محلي برلين به پيشنهاد ايراني تباران و با فعاليت آنان تصميم گرفت لوح يادبودي در مقابل رستوران ميكونوس نصب كند, اما دولت جمهوري اسلامي نهايت تلاش خود را به كار برد تا از نصب اين لوح جلوگيري كند. سفارت ايران نامه هاي متعددي به وزارت امور خارجه آلمان نوشت و تماسهاي متعددي با مقامهاي محلي و شهردار برلين برقرار كرد و بالاخره موفق شد از ذكر نام سازمان امنيت ايران در لوح يادبود جلوگيري كند. در لوح يادبود قربانيان ميكونوس به جاي سازمان امنيت ايران, به عنوان عامل جنايت از زمامداران سابق جمهوري اسلامي ياد شده است. در لوح يادبود قربانيان جنايت ميكونوس آمده است:” در اين محل در رستوران سابق ميكونوس, در 17 سپتامبر 1992, 3 تن از رهبران حزب دموكرات كردستان ايران, دكتر صادق شرفكندي, فتاح عبدالي, همايون اردلان به همراه سياستمدار ساكن برلين نوري دهكردي توسط زمامداران وقت ايران به قتل رسيدند. آنها در مبارزه براي آزادي و حقوق بشر جان باختند“.

اين را هم ناگفته نگذارم كه نام اين مجموعه گزارش يعني ”در برلين هنوز قاضي هست ”را از داستاني گرفتم كه در آلمان مشهور است و حميد نوذري از آن در كتابي با همين عنوان استفاده كرده. داستان از اين قرار است كه در قرن 18 هنگامي كه برلين بخشي از شاه نشين پروس بود, زني دهقان از پادشاه پروس به دادگاه شكايت كرد, زيرا معقتد بود مالياتي كه عوامل پادشاه براي تعيين كردند به حدي بالا است كه زندگي شرافتمندانه او را ناممكن مي سازد. بقيه داستان را از حميد نوذري مي شنويم:” تمامي اهالي و تمامي مجموعهاي رسمي و نيم رسمي استان پروس به شكايت اين زن مي خنديدند و اون رو مسخره مي كردند كه چه جور يك زن دهقان مي تواند از پادشاه و امكان اين رو هم به خودش بدهد كه ببره. اين خانم هنگامي كه دلايلش رو مطرح مي كند و بيليت خرجش رو و همچنين ماليات جديد رو ارائه مي دهد, رئيس دادگاه بر عليه پادشاه تصميم مي گيرد و اون ماليات رو خودسرانه مي بيند و مي گويد, اين ماليات با توجه به اين زندگي نبايستي براي اين خانم دهقان به اجرا در بيايد و اونجا است كه پس از اين اون پير زن فرياد مي كشد كه هنوز در برلين قاضي هست و اين حالت اسطوره مانندي پيدا مي كند توي آلمان. مظهر اين مي شود كه قاضي در برابر قدرت سر فرو نياورده و بلكه فقط دنبال حقيقت گشته و قاضيها فقط در مقابل مدرك و حقيقت است كه سرش خودشون رو پايين مياورند و نه در مقابل قدرت“».


ایران لیبرتی