10 September 2006

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر: اگر زنان را دست­مايه اثر خويش قرار نداده بود

Student committee of

human right reporters

تاریخ 19/۶/۱۳۸۵

شماره۱۲۳-۲۰۰۶

در اين بن‌بست كج و پيچ سرما

آتش را

به سوختبار سرود شعر

فروزان مي‌دارند


دير زماني ست برخورد يكسويه ­ي بانيان فرهنگ را با اصحاب هنر شاهديم و به اين موضوع خو كرده ­ا يم كه رفتار تحقير­آميز مرتجعين را با نام ­آوران ادب و دگرانديشان ببينيم؛ نااميد از آن كه سخني بر زبان آوريم، چه همگان خود بهتر بدين نكته واقفند كه انتقاد را سودي در پي نيست. چه بسا ناقد خود به خشم دگم ­ا نديشان گرفتار آيد.

هنر، جنبش وا‍ژ­ه ­ي زيست، اين آستانه ­ي آفرينش زيبايي و هنرمند هر دو به يك سرنوشت گرفتار آمده ­ا ند. هنرمندي كه هنر را براي مردم خويش مي­خواهد به لفظ خود­فروخته خطاب مي­شود، تنها به جرم ديدن كاستي­ها، كژي­ها و نابرابري­ها. گناه او همه اينست كه مي­آفريند

نه از براي خشنودي متصديان، كه براي مردمش،

سالهاست كه درخشا ن­ترين آثار سينمايي ما در عين درخشش در جشنواره ­هاي معتبر جهاني و تحسين منتقدين از امكان اكران براي مخاطب عام ايراني محروم مانده ­اند

آفسايد، آخرين ساخته ­ي جعفر پناهي تنها نمونه ­ي كوچكي­ست از سياهه ­اي كه در آرشيوها به خاك نشسته ­اند.

افساید فيلمي­ست كه براي ديدن ساخته شده. فيلمي در خصوص فوتبال­، زن ايراني و داستان هميشگي درهاي بسته، وتلاش زناني كه تبعيض را نپذيرفته ­اند.

فيلم با ظرافت­هاي كميك مي­كوشد گوشه ­اي از نابرابري­هاي جنسي جامعه را به بيننده بنماياند. و چندان عجيب نيست عناد نابخردان كه وقيحانه كمر به محو صورت مسائل بسته اند.

زنان درجامعه ­ي سنتي و مردسالار ايراني همواره در حاشيه مانده ­ا ند و كژانديشان هماره با ابزار دين و فساد و تباهي بر مسند قدرت تكيه زده و زنان را از حضور در اجتماع مانع شدند. حال آنكه زن ايراني به حق از سستي به دور است و تباهي را بايد در زواياي تاريك مخيله بدانديشان جست.

و اينان كماكان به كار خويش مشغولند. زنان چه در چهره و پوشش كه حتي در نام سانسور مي­شوند و اين را در آثار سينمايي به وضوح مي­توانديد.

چه بسا اگر پناهي زنان را دست­مايه اثر خويش قرار نداده بود (و صد البته نام خودش هم در ليست سياه نبود) بی ­دغدغه مي­توانست اكران فيلمش را شاهد باشد.

آخرین ساخته جعفر پناهی این بار، نامزد شرکت در رقابت اسکار است اما به دلیل اینکه در کشور اجازه نمایش به فیلمش داده نمیشود باید از این افتخار محروم بماند .

اي كه دستت مي­رسد كاري بكن

پيش از آنكه از تو نايد هيچ كار


کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

Komite_gozareshgar@yahoo.com

Komite.gozareshgar@gmail.com

http://www.komitegozareshgar.blogfa.com

8 September 2006

وبلاگ یک گیله مرد: آ یا کسی سکته کرده است؟

http://gilehmard.blogspot.com/2006/09/blog-post_08.html

برای مشاهده بقیه عکسها، همینجا کلیک کنید!
آزادی همه زندانیان سیاسی

فیض محمدی هم در زندان بقتل رسید. گفته بودند اکبر بعد از نه روز اعتصاب غذا سکته قلبی کرد. میگویند ولی الله بعد از نه روز اعتضاب غذا سکته مغزی کرد.
دروغ گفته و دروغ میگیویند!
منکه شکی ندارم که زورگو، دروغگو هست. با همه اینحال در دروغهایشان، حقیقتی میبینم.
من شکی ندارم که این دو انسان سکته قلبی و مغذی نکرده اند. اما آیا هیچکس سکته نکرده است؟ متوجه شده ام که این من (من مینویسم منظورم خودم هست، تو میخوانی بدان که خودت استثنا نیستی، و او که نخوانده هم باید بداند ...) هستم که سالهاست سکته قلبی و مغزی کرده ام و اینرا نمیخواستم بدانم.
نخیر محمدی ها سکته نکرده اند،
اما کسانی که سکته مغذی و قلبی کردند، زیادند ...
باید خودمان را معالجه کنیم!

وبلاگ با حسی به سرخی خون ایستاده ام



درود بر تو که لال مادر زادی بودی با تو آوازه خوان جهان شدی ای آزادی





7 September 2006

وبلا گ کوچه بی دار و بی درخت: حلاج



و چون دستانش بریدند، چهره و بازوان به خون دستان آغشته کرد. پرسیدندش از چه رو خون به چهره مالیدی؟

کفت:«اینک که شما دستان مرا بریده ­ا ید، خون زیادی از من رفته و رنگ چهره ­ا م زرد شده. چهره با خون خود سرخ می­کنم که مپندارید زردی­ی رویم از هراس است»

پرسیدند بازوان از چه رو به خون آغشتی؟

گفت:«در عشق دو رکعت نماز باشد که وضوی آن را از خون می­باید ساخت»

*

در میدان که او را می­گرداندند، پیرمردی پرسیدش عشق چه باشد؟

گفت:«امروز بینی و فردا و پس­فردا»

آن­روزش بردار کردند، دیگر روز پیکرش سوزاندند و روز سوم خاکسترش بر دجله ریختند.



(نقل به مضمون از تاریخ بیهقی)

6 September 2006

جمشید پیمان: نفر بعدی کیست؟ اسم ، چندان مهم نیست! .


فریاد زدم: نگذاریم فیض مهدوی اعدام شود
ولی فیض مهدوی اعدام شد


جمشید پیمان



قابل توجه نوحه خوان های سیاسی
قابل توجه نق زن های عرصه ی اپوزیسیون
قابل توجه عریضه نویس های سر چهار راه انقلاب
قابل توجه امضا جمع کن های حرفه ای
قابل توجه پرخور های کم دو اما پر توقع
قابل توجه طلبکاران حرفه ای از مجاهدین
قابل توجه درجوال روندگان با هر کس و ناکس
قابل توجه واعظان نا متعظ در حاشیه ی اپوزیسیون
قابل توجه رمال های تحصیل کرده ی میدان مبارزه
قابل توجه نسخه نویس های دارو نچشیده
قابل توجه پستو نشینان اندرونی اپوزیسیون
قابل توجه چپ نشینان راست کردار
قابل توجه راست نمایان کج مدار
قابل توجه یکصد و بیست و چهار هزار سازمان انقلابی
قابل توجه من ، تو ، او ، ما ؛شما، ایشان :
بشتابید که فصل برداشت محصولست
بشتابید که لحظه ی "استرپ تیز" مبارزاتیست
بشتابید که تنور خود نمائی داغ داغ است
بشتابید که که فیض مهدوی را کشته اند
اینجا دیگر عجله کار شیطان نیست
اینجا تعجیل عین صوابست و ثواب
باید سایت ها و روزنامه ها را دریابیم
باید رادیوها و تلویزیون هامان را رونق بخشیم
باید نشان دهیم اگر اهل عمل نیستیم اهل سینه زدن که هستیم
باید بکوشیم از خون ریخته شده ی فیض مهدوی چیزی به ما بماسد
و چون فیض مهدوی را کشته اند دادگاه تشکیل دهیم
و چون دادگاه تشکیل دادیم مجاهدین خلق را محکوم کنیم
فقط مواظب باشیم این وسط :
گردی از ما بردامان مسند نشینان حاکمیت آخوندی ننشیند !

فریاد زدم: نگذاریم فیض مهدوی اعدام شود
ولی فیض مهدوی اعدام شد

نفر بعدی کیست؟اسم ، چندان مهم نیست.
پس آن چه را پیشتر گفتم اینک تکرار می کنم .
فقط کافیست نام فیض مهدوی را بردارید
و بجایش نام نفر بعدی را بگذارید !

این که ولی الله فیض مهدوی برای ماندن بر سر آرمانش چه بهایی را می پردازد ، فقط و فقط به خودش مربوط است . این که رژیم جناینکار جمهوری اسلامی او را اعدام می کند ، همچنان که حجت زمانی را اعدام کرد ، بدون تردید به ما مربوط است. میگویم " به ما " . هیچکس چه بخواهد و چه نخواهد از شمول این ضمیر اول شخص جمع ( ما ) بیرون نمی ماند. هنگامی که رژیم جنایت پیشه فیض مهدوی را به جرم هواداری از یک سازمان سیاسی و مخالفت با وضع موجود اعدام می کند ، در حقیقت حکم اعدام همه ی کسانی را که مخالف سیاسی او هستند صادر میکند. با اعدام فیض همه ی آزادی خواهان و دگر اندیشان را اعدام می کند. و این نمی تواند به ما مربوط نباشد چه آن بخش از مایی که با فیض مهدوی و آرمانش و سازمانش مخالفیم و چه آن بخشی که از لحاظ آرمان و شیوه مبارزاتی و مشی سیاسی همراه و همسو با فیض مهدوی هستند. جدا از " ما "، کسانی که وجودشان و حیاتشان با وجود و حیات فیض ها و حجت ها در تضاد قرار دارد، از جمله سرسپردگان به رژیم جمهوری اسلامی ، بیش از هرکسی پایشان در این قضییه گیر است و دیر یا زود باید حساب جنایاتشان و همراهی هایشان با جنایکاران را پس بدهند . و یقینا پس خواهند داد حتی اگر پیش از فرارسیدن روز حسابرسی، مرگشان فرا رسد.

آن بخش از مایی که لا اقل در آزادی خواهی و در مخالفت با رژیم جنایتکار حاکم، با فیض مهدوی وجه اشتراک داریم باید هم اکنون حساب پس بدهیم. به چه کسی؟ به خودمان و نه هیچ کس دیگر. به وجدانمان . به صورتمان در برابر آیینه ی تمام نمای واقعیت. اعتراض ما به اعدام فیض مهدوی نه از مقوله ی انجام وظیفه و نه از این بابست که نگذاریم شتر اعدام کردن رژیم در خانه ی دیگری بخوابد. اعتراض ما که آزادی خواهیم فقط و فقط باید در جهت تعمیق هرچه بیشتر مبارزه برای آرمان آزادی خواهی باشد. آرمانی که حجت زمانی ها و فیض مهدوی ها و ده ها هزار چون اینان طی بیست وهفت سال گذشته جانشان را بخاطرش در طبق اخلاص نهادند. فیض مهدوی در پیامش از درون سیاه چال رژیم باصراحت این را می گوید ، آنجا که اظهار می دارد: من برای آزادی، عدالت و ایران اعدام می شوم.

و ما . . . بخاطر آزادی ، عدالت و ایران نگذاریم فیض مهدوی اعدام گردد.

من شخصا با این ایده مخالفم که چون سازمان ها و مجامع حقوق بشری و یا ارگان های بین المللی نظیر سازمان ملل متحد گویا درزیر سلطه ی مثلا امپریالیست ها هستند و جز به منافع خودشان و یا امپریالیست ها ، نمی اندیشند ، پس به آنها متوسل نشویم. ما باید اگر می توانیم هر فرد و هر سازمان و تشکیلات محلی و ملی و بین المللی را علیه اقدامات جنایتکارانه رژیم و در این مورد علیه اعدام فیض مهدوی بسیج کنیم و با خودمان همراه سازیم. جان فیض مهدوی، جان آزادی ، از چنان ارزش والایی برخوردارست که برای نجاتش بدون ذره ای تردید باید حتی به دولت ها و سازمان هایی متوسل شویم که در موجودیت این رژیم برای خودشان منافعی دیده اند و می بینند. درست نیست که با چنین دیدی و با نگریستن از پشت شیشه های تیره ی چنین عینکی نظاره گر به دار کشیدن یک آزادی خواه دیگر شویم.چنین نیست که در این جهان شش میلیاردی، آزادی و آزادی خواهان ایران غریب و بی کس باشند. ما باید یارانمان را ، هوادارانمان را، همراهان و همسویانمان برای کسب آزادی را بیابیم و با خود همگام سازیم . باید آنها را بیابیم و به مدد خودمان برانگیزانیم ولو از طریق ردیاب ها و و سایلی که و جود دارند و در اختیار صاحبان قدرتند. هزینه ی معنوی چنین کاری بسیار اندک تر از منزه طلبی های افراطیست که ما را به سکوت و شانه خالی کردن از زیر بار عمل می کشاند.

جان فیض مهدوی جان آزادیست. بکوشیم آن را از مرگ برهانیم، با هر قیمتی .

منصور امان: خاتمی در آمریکا، ویترینی از اجناس دست دُوم

خاتمی در آمریکا، ویترینی از اجناس دست دُوم


منصور امان


بازاریابی حُجت الاسلام خاتمی در سفر غیر رسمی خود به ایالات مُتحده با کساد روبرو شُده است. وی که از دیر باز شُهرت "ویترین جمهوری اسلامی" را یدک می کشد، با عرضه ی اجناس کُهنه ای که پیشتر و در دوران ماموریتهای رسمی اش به نمایش گُذاشته بود، نتوانست مُشتریان مُفیدی را به پیاده رو بکشد.


آقای خاتمی که تاکید می کُند دارای هیچ پُست دولتی نیست، در برابر رسانه های آمریکایی همچون یک کارمند روابط عمومی دولت نظامی - امنیتی ظاهر شُد تا استدلالهای آقایان لاریجانی یا احمدی نژاد در مورد اهداف برنامه هسته ای "نظام"، ادامه دادن به مُذاکرات، حمایت از حزب الله لبنان و جُز آن را گاه با همان جُملات و عبارات تکرار کُند. در حالی که روند رویدادها و فاکتهای برآمده از آن، تایید یا تکذیب ادعاهای رهبر "اصلاح طلبان" جمهوری اسلامی را به سادگی مُمکن ساخته است، می توان به خوبی تصور کرد طرح مُجدد این موارد کُمک زیادی به گُشاد شُدن دریچه ورود او (گُفتُگوی تمدنها) به بازار کاهش فشار بر حکومت و ارایه چهره مُتفاوت از آن نکرده است.


دُشواری کار حُجت الاسلام خاتمی در آرایش و روتوش سیاستهای تقریبا شناخته شُده "نظام" را از آنجا می توان دریافت که تبسُمهای پُر زحمت تنها پاسُخ او به سووالهای رو در روی شنوندگان خود یا خبرنگاران بود. اُرگان ولی فقیه، روزنامه کیهان مایل است در این رابطه "هوشیاری" آقای خاتمی را در فرار از "سووال پیچ شُدن و سوواستفاده" بستاید.


لغو دیدار برنامه ریزی شُده حُجت الاسلام خاتمی و آقای کارتر یعنی، یک هدف اصلی تور "گفتگوی تمدُنها" که می بایست دمُکراتها را با چهره مُذاکره پذیر و بی آزار جمهوری اسلامی آشنا کُند، به خوبی نشان می دهد که یخ ابتکار "نظام" در بلاد "شیطان بُزُرگ" نگرفته است

.

در شرایطی که طاس ریخته و شُمارش آغاز گذشته، نه دعوت گُماشته ولی فقیه از رییس جمهور آمریکا به "مُناظره" و نه تقاضای دیدار "تدارُکچی نظام" از اپوزوسیون وی، می تواند اعلام نتیجه را به تاخیر بیاندازد.

http://www.iran-nabard.com/

5 September 2006

داريوش همايو ن:جنبش دانشجویی و بوم‌های مرگ ‌اندیش


رژيم اسلامی درگير بحران‌های فزاينده از هر سو، دست به کار نابود کردن طبقه متوسط ايران در دو جبهه عمده شده است. از سوئی تهی کردن دانشگاه‌ها از محتوای دانشگاهی و خفه کردن صدا‌های روشنفکری در هر جا و از سوی ديگر راندن بخش خصوصی به بی اهميت‌ترين حاشيه‌های اقتصاد ملی که به بيکاری پردامنه کارگران خواهد انجاميد.


جنبش دانشجوئی هفت سال است زير ضربه‌های حکومت‌، از دوم خردادی تا بسيجی، پايداری می‌کند

تا کنون دانشجويان و کارگران جداگانه و ناهمزمان عمل می‌کردند. از اين پس می‌توان هماهنگی بيشتری را از آنان انتظار داشت.

محمدی نه تنها به توده بزرگ دانشجو، سرمشقی در جنگيدن تا پايان داد ولی بايد از همه مبارزان، دانشجو و غير دانشجو، خواست که با اعتصاب غذا به رژيمی که خواهان نابودی آنهاست کمک نکنند. ما در مبارزه خود به شهيد نيازی نداريم. مرگ و شهادت را می‌بايد به بوم‌های مرگ‌انديش حزب‌الله در هرجا ارزانی داشت.


جنبش دانشجویی
و بوم‌های مرگ ‌اندیش دوم خردادی و بسيجی

داريوش همايون



مرگ يا، به احتمالی، کشته شدن اکبر محمدی را در زندن می‌بايد سراسر بر زمينه جنبش دانشجوئی نگريست. آن جنبش خود بر پايه سوء تفاهمی از دوم خرداد و در پشتيبانی آن سرگرفته بود و کم و بيش با همان فراز و نشيب. ولی در حالی که سرجنبانان دوم خرداد در حاشيه دستگاه حکومت نيز از شمار برخوردارانند، دست درکاران جنبش دانشجوئی يا در زندان افتاده‌اند (طبرزدی، باطبی، منوچهر محمدی و همه ديگران) يا در سايه تهديد هميشگی، در حالت نيمه گريزان، بسر می‌برند، يا اگر خوشبخت‌تر بوده‌اند خود را به بيرون انداخته‌اند. اکنون يکی از آنها بهای سرکشی و تسليم ناپذيری خود را با جانش می‌پردازد.

آنچه به جنبش دانشجوئی ناماور شد در پيروزی انتخاباتی خاتمی نقش تعيين کننده داشت و طبعا با پيکار انتخاباتی يايان نيافت. دانشجويانی که طبقه متوسط ايران را به پای صندوق‌های رای کشيدند شکست نامزد انتخاباتی فيضيه را آغاز پايان ولايت فقيه می‌شمردند و آماده بودند بقيه راه را بروند. پس از يک دوره نا آرامی‌های دانشگاهی، رژيم اوباش بسيجی را به سرکوبی دانشجويان فرستاد ولی حمله به خوابگاه‌های دانشجوئی در تهران و تبريز با تظاهرات هژده تير ۱۳۷۸/۱۹۹۹ پاسخ داده شد که می‌توانست دوم خرداد را، چنانکه دانشجويان تصور می‌کردند به فرا آمد ناگزيرش برساند. حکومتی که با رای طبقه متوسط روی کار آمده بود، و خود آن طبقه متوسط، فرصتی می‌يافت که در برابر ولايت فقيه و فيضيه روحيه باخته بايستد و انقلاب اسلامی را به يک "ترميدور" واقعی، نه آنچه مخالفان وفادار رژيم و ناظران آرزوپرور غربی به زور بر مانند‌های رفسنجانی می‌بستند و می‌بندند، برساند.

هژده تير که هنوز بزرگ‌ترين تظاهرات سياسی برضد رژيم اسلامی است (تظاهرات در اعتراض به کاريکاتور يا شورش‌های شهری دوران "سازندگی" چنان ژرفا و ابعادی نداشتند) يک لحظه حقيقت تمام عيار بود. رژيم اسلامی از آن زمان تصميم به حذف سياسی طبقه متوسط ايران گرفت و آن طبقه متوسط ــ اگرچه موقتا ــ رای به بی‌اثری خود داد. رژيمی که با انقلاب طبقه متوسط به قدرت رسيده بود بيش از هميشه به شکاف پرنشدنی، يک همگريزی وجودی، ميان خود و پيشرفته‌ترين و روشن‌ترين لايه‌های جامعه ايرانی پی برد و طبقه متوسطی که بيشتر صد سال گذشته را ــ که دوران شکل گيری و بالندگی آن طبقه بوده است ــ نمايشگاه نابسندگی انتلکتوئل و سستی اخلاقی و ضعف سياسی خود کرده، تصميم گرفت تماشاگر ميدان نبردی که بر سر او درگرفته بود بماند. اما دوم خردادی که اميد آن طبقه متوسط برای دگرگشت آرام و بی هزينه رژيم اسلامی بود در آن لحظه قطعی بجای پيوستن به جبهه دمکراسی، طبيعت ملی مذهبی خويش را بار ديگر نشان داد و از نيرو‌های
آزادی و ترقی، پناه به زير عبای ارتجاع مذهبی و شرمساری تاريخی برد.

و اين بار می‌داند که دوستان و دشمنانش کها هستند. تکرار هژده تير با به ميدان آوردن انبوه بسيجيان ديگر امکان نيافت بويژه که دوم خرداديان اصلاح طلب نيز کارد‌ها را از پشت و رو بيدريغ بر دانشجويان فرو آوردند. با اينهمه جنبش به پايان نرسيد و مرگ محمدی به طرفه‌ای تلخ نشانه زنده ماندن آن است. ما کار خود را به جائی رسانده‌ايم که زنده بودنمان را می‌بايد با مرگ ثابت کنيم.

* * *

پايداری جنبش دانشجوئی در شرايط کنونی مهم‌ترين سلاح مبارزه است. جنبش می‌بايد هم از درون و هم از بيرون پايدار بماند. اختلاف انداختن در دفتر تحکيم وحدت، بهره برداری از ترور شخصيت دانشجويان به دست همرزمان آنان و برخورد‌های شخصی ناگزير در فضای محدود زندان، تاکتيک‌های پيش بينی پذير مقامات امنيتی برای بی اعتبار کردن دانشجويان بوده است. خنثی کردن اين تاکتيک‌ها اهميتی کمتر از تسليم ناپذيری دربرابر فشار‌های از بيرون ندارد. خوشبختانه بخش بسيار بزرگ‌تر دانشجويان فريب تحريکات را نخورده‌اند.

رژيم اسلامی درگير بحران‌های فزاينده از هر سو، دست به کار نابود کردن طبقه متوسط ايران در دو جبهه عمده شده است. از سوئی تهی کردن دانشگاه‌ها از محتوای دانشگاهی و خفه کردن صدا‌های روشنفکری در هر جا و از سوی ديگر راندن بخش خصوصی به بی اهميت‌ترين حاشيه‌های اقتصاد ملی که به بيکاری پردامنه کارگران خواهد انجاميد. جامعه ايرانی بسوی برخورد‌های سخت‌تر از گذشته می‌رود؛ و درامد‌های سرشار نفتی در حکومتی که به دستی تاراج می‌کند و به دستی ديگر رای می‌خرد ريسمانی به گردن آن خواهد شد. دير نخواهد بود روزی که حتی يک حکومت ناشايسته‌سالار اثرات ويرانگر سرازير شدن پول به يک اقتصاد غير توليدی را دريابد.

نقش تعيين کننده دانشجويان بويژه هماهنگ با کارگران جای ترديد ندارد. تا کنون دانشجويان و کارگران جداگانه و ناهمزمان عمل می‌کردند. از اين پس می‌توان هماهنگی بيشتری را از آنان انتظار داشت. انگيزه اعتراص و مقاومت و مبارزه در هر جا بالا می‌گيرد و حکومتی که از دور و نزديک زير فشار است و با سياست‌های ديوانه‌وارش هر روز برای خود دردسر‌ها و شکست‌های تازه می‌تراشد (لبنان تازه‌ترينش) آسيب پذير‌تر می‌شود. دانشجويان نشان داده‌اند که می‌توانند اعتراض‌های صنفی را تا سطح سياسی سزاوارشان بالا ببرند و هيچ پيکار پردامنه‌ای از رهبری جنبش دانشجوئی بی‌نياز نخواهد بود.

محمدی نه تنها به توده بزرگ دانشجو، سرمشقی در جنگيدن تا پايان داد ولی بايد از همه مبارزان، دانشجو و غير دانشجو، خواست که با اعتصاب غذا به رژيمی که خواهان نابودی آنهاست کمک نکنند. ما در مبارزه خود به شهيد نيازی نداريم. مرگ و شهادت را می‌بايد به بوم‌های مرگ‌انديش حزب‌الله در هرجا ارزانی داشت. مبارزه بی قربانی نخواهد بود ولی مرگ به دست خويش شايسته نيرو‌هائی نيست که برای زندگی، و شادی و زيبائی که در آن است می‌جنگند.


منصور امان: جلادان پیشبند چرمین به کمربسته اند

جلادان پیشبند چرمین به کمر بسته اند


منصور امان


داس مرگ رژیم جمهوری اسلامی همچنان گرد سر زندانیان سیاسی می چرخد وطُعمه می جوید. آنگونه که از اخبار مُنتشر شُده توسط منابع گوناگون بر می آید، ولی الله فیض مهدوی جدیدترین قُربانی تبهکاری سازمان یافته ای گردیده که پیش از همه، زندانیان بی دفاع را در ردیف نخُست اهداف خود نشان کرده است.

زندانی مُجاهد فیض مهدوی، دومین اسیر نام آشنایی است که طی 35 روز گُذشته پس از چند روز اعتصاب غذا در اعتراض به فشارهای قضایی و امنیتی علیه خود، بنا به ادعای مسوولان زندان دُچار "ایست قلبی" (اکبر مُحمدی) می شود یا "خودکُشی" (فیض مهدوی) می کُند.

توجیهات کلیشه ای سرزندانبان اُستان تهران، آقای سُلیمانی پیرامون وضعیت فیض مهدوی که با طرح ادعای خودکُشی و تکذیب اعتصاب غذای وی همراه بود، تنها از این جهت ارزش پرداختن دارد که با همان مضمون و استدلالهایی ایراد شُده است که مسوولان حکومت برای "طبیعی" وانمود کردن قتل اکبر مُحمدی بدان متوسل شُده اند.

فیض مهدوی نیز همچون اکبر مُحمدی، پس از آن مشمول "مهرورزی" دژخیمان جمهوری اسلامی گردید که حُکم رسمی مرگ وی به ظاهر لغو شُده بود.

دست خون آلوده رژیم ولایت فقیه در پس فشارها، اعتراف گیریها و "سوانح" عادی و غیر مُترقبه ای که طی یک سال اخیر علیه زندانیان و بازداشت شُدگان سیاسی جریان داشته است، به تمامی پیداست. اعدام اسماعیل مُحمدی و حُجت زمانی، قتل بُزدلانه اکبر مُحمدی و تلاش برای سر به نیست کردن فیض مهدوی، بخشی از یک جنایت سازمان داده شُده و هماهنگ است.

طراحان و مُجریان این جنایتها پیشبند چرمین قصابان را آشکارا به کمر بسته اند. ضرورت دفاع مُستمر از حقوق زندانیان سیاسی، اهمیت مُبارزه بی وقفه برای آزادی آنها، یک برآمد مُستقیم از این واقعیت است.

http://www.iran-nabard.com/

4 September 2006

مهستی شاهرخی: جمهوری خاوران

مهستی شاهرخی :


جمهوری خاوران
.................................


- مسلمانی یا نه؟
مثل همیشه چشم بند به چشم داشتم ولی ضربه ی باتون برایم آشنا بود
سرم را گرفتم و با چشمان بسته گویی جن دیده باشم گفتم: بسم الله. بسم الله. بسم الله
شصت و هفت هزار بار گفتم: بسم الله
آنقدر گفتم: بسم الله تا رهایم کردند

شصت و هفت هزار سال سرگردان بودم
مرا در جایی کشته بودند و جنازه ام گم بود
پیدایش نمی کردم

شصت و هفت نفر بودیم
و جنازه هایمان را پیدا نمی کردند

شصت و هفت بار دفن شده بودم
در شصت و هفت شهر
در شصت و هفت سال

شصت و هفت هزار سال است که دنبالمان می گردند
شصت و هفت هزار بار است که در شصت و هفت هزار شهر گم شده ایم
ما دیگر هیچوقت پیدا نمی شویم



http://chachmanbidar.blogspot.com/

بصير نصيبي: ما و دادنامه سایه سیرجاني

دادنامه من سایه سیرجانی به جهانیان این است: خاتمی؛ سید محمد خاتمی قاتل پدرم است. به قصد کشتن قلم او سالها جنایت و ظلم را بر او و خانواده اش رقم زد. حضور او در آمریکا یا هر کشوری که طبق قانون محاکمه جنایتکار سیستم قضایی اش استوار گشته امری است حتمی.من هم شاکی خصوصی چنین جنایتکاری هستم. نامه های پدر و آثار او گواهی دهنده در این دادگاه خواهد بود. ( جدا شده از دادنامه سایه سیرجانی)



ما و دادنامه سایه سیرجانی


بصير نصيبي



سایه سیرجانی، فرزند سعیدی سٍرجانی ، محقق ،پژوهشگرونویسنده نامدار ایرانیست که وی را همین رژیم کشت وبعدبه کمک حامیانش خواست تا این قتل فجیع را لوث کند-حتا در اقدامات نمایشی ی دوران خاتمی نام او از فهرست قتل های زنجیره ای حذف شد. اما سایه در همه این سالها سخت ومقاوم ایستاد. او در آعاز دوران ریاست خاتمی هم چهره واقعی خاتمی را نمایاند اما سازمانهای سیاسی استحاله چی و رادیو تلویزون هایی که دالالها وکارچاق کن ها در آن نفوذ کرده بودند نگذاشتند تا صدای سایه طنین واقعیش را داشته باشد. اما سایه نه دردام دوم خرداد اسیر شد نه شیرین عبادی، سازگارا و گنجی ودیگر دست سازا های حکومت اسلامی در اراده وتصمیمش خللی ایجاد کرد او که خود حقوق دان است و سخنانش پایه واساس حقوقی داردهم اکنون دادنامه اش علیه خاتمی را منتشر می کند.

قبل از نوشتن این یادداشت به سایتهای حامی گنجی، شیرین عبادی ودیگر دوم خردادی ها( اخبار روز، ایر ان امروز، گویا،روز، پیک نت، میهن و رادیو فردا ،بی ،بی ،سی. رادیو صدای آلمان و...) سر زدم آیا آنها دادخواهی سایه را منعکس کرده اند ؟ نه اصلا به روی خودشان هم نیاورده اند .آخر اینان به کمک امثال نوری زاده ها، کشتگر ها، فرخ نگهدارها، 8 سال تمام برای خاتمی دجال شخصیت سازی کردند وحالا دادخواهی سایه سیرجانی را منتشر کنند که چه بشود؟ حتا برخی ازهم خط هایشان هم ممکن است برآشفته شوند وسئوال کنندکه این بود شخصیت مترقی ای که به او پرو بال دادید؟ بله اینها یااز کنارسفر خاتمی بی تفاوت گذشته اند ویا این چنین وانمودمی کنندکه مثلا تندرو ها ی حکومتی (باند خامنه ای/ مصباح...) بااین سفر مخالفند یعنی باز از همان شگرد نخ نما شده دوران خاتمی بهره می گیرند .اماخوب می دانند که تنطیم کننده این سفرکلیت رژیم جمهوری است وپشت این سفر چهره ی خامنه ای، رفسنجانی ،حجاریان ودیگر جانیان اسلامی پنهان است. ایا آقای خاتمی بز دل که بار ها بندگی اش به ولی فقیه را با زبان رسا اعلام کرده است بدون کسب مجوز از بارگاه خلیفه- جرات سفر سیاسی به امریکا ویاملاقات با کارتر را داشت ؟

اما لابی ها و یاران ج.ا حسابشان جداست واهدافشان مشخص/ نام هایی که این سالها به شکل وشیوه هایی متفاوت در جهت بقای حکومت اسلامی حرکت کرده اند کم وبیش مشخص شده اند* اما ماوشما چه خواهیم کرد؟ 2ملیون ایرانی در امریکا زندگی می کنند. همه این جمع که نمی توانند لابی ج. اسلامی باشند. دلخوش نباشیم که در امریکا فقط د مکرات ها حامی این سفر وبازگشت خاتمی دجال وباندش به قدرت هستند - خبر ایرنا را با کمی تأمل بخوانیم:

« ايرنا/ سيد"محمد خاتمي" رييس‌جمهوري سابق ايران، روز پنجشنبه در نخستين مرحله از سفر خود به شماري از ايالتهاي آمريكا، وارد فرودگاه "جان.اف كندي" نيويورك شد و مورد استقبال شماري از اعضاي هيات نمايندگي ايران در سازمان ملل قرار گرفت.
وي به محض ورود به فرودگاه نيويورك، بدون سپري كردن قواعد ورود به خاك آمريكا كه حتي براي برخي مقامها و شخصيت‌هاي سياسي طراز اول كشورها نيز اعمال مي‌شود، با خودروهاي تشريفاتي از باند فرودگاه به محل اقامتش در نيويورك منتقل شد »

ایا صدور ویزا برای خاتمی ودارودسته ( اینبار انگارآقای خاتمی با منزل! سفر فرموده اندو بانوی مترقی! خانم خاتمی هم همراه هستند) هم سفرش بعهده وزارت امور خارجه بوش نبوده است؟ وایا آن مقام کاخ سفید که ادعا کرد با خاتمی مانند یک شهروند عادی رفتار خواهد شد،به قصد فریب وانحراف افکار عمومی سخنی به دروغ نگفته است؟ آقای خاتمی قبل ازسفر با وقاحت اعلام کردکه در شأن او! وهمکارانش نیست که به انگشت نگاری ورفتارهایی این چنین تن در دهند. یعنی مردم عادی ایران در شأنشان هست که آنها را به چشم تروریست بنگرند وساعت ها باز جویی شوند- اما در شان رئیس جمهور سابق یک دولت فاشیست با دستانی آغشته به خون نیست که مقررات ورود در حقش رعایت شود ؟ کجا هستند ایرانی های مقیم امریکا که در سر دادن شعار های پر طمطراق در وصف غیرت و همت ایرانی تبحر دارند؟آن بخشی هم که حرکتی راآ غاز کردندآغاز کردند شاید فریب کاخ سفید را خور دند- چرا که تا خواستند خودشان را تکان دهند آقای خاتمی به خاک امریکا وارد شدند با خودروهای تشریفاتی ( یعنی با استقبال اعلام نشده دولت بوش) به سوی محل اقامتشان حرکت کردند. دلم برای آن دسته از ایرانیان ساده اندیش می سوزد که منتظرند آقای بوش ایران رابرایشان آزاد کنند!!

اما هم اکنون نیز می شود این سفر را به یک رسوایی برای جمهوری اسلامی مبدل کرد- ممکن است برای ورود به جلسات محدودیت بگذارند- اما چرا نمی شود محدودیت را شکست وداخل سالن را تبدیل به یک تظاهرات پر شور علیه جمهوری اسلامی کرد؟ نگوئید اینجا امریکاست ونمی شود مقررات را زیر پا گذاشت. مگر خود دولت بوش مقرراتی که خودش تصویب کرده را رعایت می کند؟ مگر عملا شأن خاتمی جنایت کار را از شأن مردم دیگر بالاتر نمی داند. ما باید از بی تفاوتی خودمان خجالت بکشیم وقتی می دانیم که دانشجویان دانشکاه درتهران زیر فشار پلیس های مسلح ،ماموران امنیتی ولباس شخصی ها وخطر جانی ای که تهدیدشان می کرد دریکی از آخرین نشست های خاتمی اورا مأخذه کردند واز تهدید های وی نهراسیدند تا آنجا که خاتمی مجبور شد اعتراف کند که برای حفط نظام ولایت فقیه 8 سال به مردم دروغ گفته است.مطمئن باشید اکبر محمدی آخرین قربانی این رژیم نیست- تا حکومت جمهوری اسلامی ساقط نشود قتل و کشتار ،شکنجه، زندان ،تجاوز و... ادامه خواهد داشت و دلالها وکارچاق کن ها هم که از نان آغشته به خون تغذیه می شوند همچنان در صحنه خواهند ماند. صدای سایه سیرجانی صدای هزا ران مبارزیست که در قصابخانه های جمهوری اسلامی به قتل رسیدند ویا زیر شکنجه جان سپردند -نگذاریم این صدا خاموش شود.

بصیر نصیبی
2سپتامبر 2006. زاربروکن / آلمان
www.cinemayeazad.blogspot.com

cinema-ye-azad@t-online.de

* در بخش تفسیر اخبار تلویزیون پارس روز جمعه اول سپتامبر این اسامی به عنوان همکاران ، برنامه ریزان ، پروژه های جمهوری اسلامی در امریکا و کانادا اعلام شده است.
حسن نمازی،کاظم علمداری،محمد ارسی،احمد کریمی حکاک،منصور فرهنک،دکترعباس میلانی،نیره توحیدی، فرزانه میلانی، شیرین هانتر، محمود فرشچیان،دکتر هوشنگ امیر احمدی، محسن موقر ، جعفر زاده. فرح علایی و...

1 September 2006

سعیدی سیرجانی

خدا ناشناس
.....................

خبرداری ای پیر دانا که من
خدا ناشناسم خدا ناشناس
نه سر بسته گویم از این ره سخن
نه از چوب تکفیر دارم هراس
زدم چون قدم از عدم در وجود
خدایت برم اعتباری نداشت
خدای تو ننگین و آلوده بود
پرستیدنش اعتباری نداشت
خدایی بدین سان اسیر نیاز
که بر طاعت چون تویی بسته چشم
خدایی که بهر دو رکعت نیاز
گر آید به رحم و گر آید به خشم
خدایی که جز در زبان عرب
به دیگر زبانی نفهم کلام
خدایی که ناگه شود در غضب
بسوزد به کین خرمن خاص و عام
خدایی چنان خودسر و بلهوس
که قهرش کند بیگناهان تباه
به پاداش خشنودی یک مگس
ز دوزخ رهاند تنی پر گناه
خدایی که با شهپر جبرئیل
کند شهری آباد را زیر و رو
خدایی که در کام دریای نیل
برد لشکر بیکرانی فرو
خدایی که بی مزد مدح و ثنا
نگردد به کار کسی چاره ساز
خدا نیست بیچاره ؛ ور نه چرا
به مدح و ثنای تو دارد نیاز
خدای تو گه رام و گه سرکش است
چو دیوی که اش باید افسون کنند
دل او به دلال بازی خوش است
و گر نه شفاعتگران چون کنند
خدای تو با وصف غلمان و حور
دل بندگان را بدست آورد
به مکر و فریب و به تهدید و زور
به زیر نگین هر چه هست آورد
خدای تو مانند خان مغول
به تهدید چون برکشد تیغ حکم
ز تهدید آن کارفرمای کل
بمانند کر و صمم وبکم
چو دریای قهرش درآید به موج
نداند گنه کاره از بیگناه
به دوزخ درون افکند فوج فوج
مسلمان و کافر ؛ سپید و سیاه
خدای تو اندر حصار ریا
نهان گشته کز کس نبیند گزند
کسی دم زند گر به چون و چرا
به تکفیر گردد چماقش بلند
خدای تو با خیل کر و بیان
به عرش اندرون بزمکی ساخته
چو شاهی که از کار خلق جهان
به کار حرمخانه پرداخته
نهان گشته در خلوتی تو به تو
به درگاه او جز ترا راه نیست
توئی محرم او که از کار او
کسی در جهان جز تو آگاه نیست
تو زاهد بدینسان خدائی بساز
که مخلوق طبع کج اندیش توست
اسیر نیاز است و پابست آز
خدائی چنین لایق ریش توست
نه پنهان نه سر بسته گویم سخن
خدا نیست این جانو اژدهاست
مرنج از من ای شیخ دانا که من
خداناشناسم اگر این خداست !