10 March 2008

امروز شیرین عبادی همان ترهاتی را نشخوار می‌کند که 18 سال پیش رهبر حزب توده بر زبان می‌راند

جای تعجب نیست که محفل نوبل از طریق شیرین عبادی و پنج تن دیگر از برندگان «بخت‌آزمائی» نوبل، در پوشش دفاع از حقوق بشر، دست به عوامفریبی زده، قانون اساسی انسان‌ستیز حکومت اسلامی را در کمال بیشرمی مدافع حقوق بشر بخوانند.

شیرین عبادی پس از اینکه در تأئید حکومت اسلامی، اعلام کرد، «دمکراسی با اسلام هیچ تضادی ندارد»، امروز ادعا کرده که «قانون اساسی» این حکومت هم، هیچگونه تضادی با حقوق بشر ندارد!
امروز عبادی همان ترهاتی را نشخوار می‌کند که 18 سال پیش رهبر حزب توده بر زبان می‌راند. تعجب نکنید! عبادی توده‌ای نشده! بندگی استعمار، شرقی یا غربی، از اصول عبادی است!

شیرالدین کیانوری!

ناهید رکسان



محفل نوبل، بر قانون اساسی انسان ستیز حکومت جمکران مهر تأیید گذاشت. همانطور که گفتیم فاشیسم بین‌الملل بدون تحمیل «تقدس مذهبی» نمی‌تواند به کشتار ملت‌ها و چپاول اموال آن‌ها ادامه دهد. و جای تعجب نیست که محفل نوبل از طریق شیرین عبادی و پنج تن دیگر از برندگان «بخت‌آزمائی» نوبل، در پوشش دفاع از حقوق بشر، دست به عوامفریبی زده، قانون اساسی انسان‌ستیز حکومت اسلامی را در کمال بیشرمی مدافع حقوق بشر بخوانند.

شیرین عبادی پس از اینکه در تأئید حکومت اسلامی، اعلام کرد، «دمکراسی با اسلام هیچ تضادی ندارد»، امروز ادعا کرده که «قانون اساسی» این حکومت هم، هیچگونه تضادی با حقوق بشر ندارد! و مشکل از این «دولت» است، که حقوق بشر را رعایت نمی‌کند! گویا دولت آخوند خاتمی حقوق بشر مورد نظر عبادی را رعایت می‌کرده! می‌دانیم که بدون تغییر قانون اساسی حکومت اسلامی، رعایت حقوق بشر در کشور ایران امکانپذیر نیست! این مختصر را گفتیم تا فعلة فاشیسم و دیگر براندازان بدانند، با توسل به «حقوق بشر» و بازکردن دکان نوین «کمپین حقوق بشر» نمی‌توانند خیمه شب بازی گروه برژینسکی را در سال 57 از نو تکرار کنند!

بهتر است کسانی که این روزها ظاهراً به عنوان دفاع از حقوق بشر در ایران قیام فرموده‌اند، به ویژه حامیان کمپین یک میلیون امضاء، ابتدا نظر خود را در مورد قانون اساسی حکومت اسلامی بیان کنند، تا مشخص شود موضع واقعی‌شان دفاع از حقوق بشر است، یا سازمان دادن به یک شورش تحت نظارت عوامل سازمان سیا!

اما پیش از ادامة مطلب، یادآور شویم که در انتخابات حکومت اسلامی شرکت نخواهیم کرد، تا سازمان جنایتکار ناتو بداند که دست پروردگان‌اش از اصولگرا، اصلاح‌طلب، مشارکت‌چی گرفته تا «جایزه بگیران»، کوچک‌ترین جائی در صفوف ما ملت ندارند. و به همة کسانی که در برابر حوزه‌های انتخاباتی صف می‌کشند، تا با رهنمودهای «فرانس پرس»، به خیال خام خود با قطعنامة شورای امنیت سازمان ملل مبارزه کنند، صریحاً می‌گوئیم، که در صف مزدوران استعمار ایستاده‌اند. همچنین به امثال سحابی، و دیگر شرکای دیروز این حکومت که امروز مخالف‌نمائی‌می‌کنند، یادآور می‌شویم که می‌باید پاسخگوی سه دهه همکاری‌های خود با دست نشاندگان سازمان سیا باشند! حال بپردازیم به زنان، کمپین کذا و دفاع از «حقوق بشر»!

همانطور که در وبلاگ دیروز گفتیم، کمپین یک میلیون امضاء «دروغ بزرگی» است که، می‌توان آنرا شاخة دوم سیاست شیادی و آشوب طلبی استعمار غرب نامید. حمایت جهان غرب از این کمپین عوامفریبی فقط جهت حفظ چارچوب اسلامی حاکمیت ایران صورت می‌گیرد. همانطور که پیشتر هم اشاره کردیم بدون تحمیل «تقدس» بر ملت‌ها، سیاست جبهة ناتو در منطقه شکست خواهد خورد، و اگر بازار تقدس در ایران کساد شود، هر چه ارتش ناتو در عراق و افغانستان «رشته»، پنبه خواهد شد. به همین دلیل است که تمامی فعلة مؤنث فاشیسم،‌ به رهبری شیرین عبادی برای حفظ «کیان اسلام» قیام کرده، به بهانة دفاع از «حقوق بشر»، به صدور بیانیه پرداخته‌اند. بیانیة کذا که به امضاء 5 برندة خوشبخت نوبل و 280 تن از «فعالان» ناشناس نیز «مزین» شده، شاهدی‌ است بر این مدعا که محافل فاشیسم بین‌الملل برای حفظ قانون اساسی حکومت اسلامی تمامی امکانات خود را به کار گرفته‌اند.

گروه عبادی که با تجمع غیرقانونی 22 خرداد، روز جهانی زن را نادیده گرفته، و با حمایت کنیزکان خارج نشین محمد خاتمی، قصد داشت یک روز ویژة زنان ایران اختراع کند، پس از آنکه در تلاش مذبوحانة خود شکست خورد، و سیرک محمد موسوی خوئینی‌ها نیز نتوانست کارساز اهداف مقدس‌اش باشد، جهت به بیراهه کشاندن مطالبات زنان ایران، کمپین کذا را به راه انداخته. در این کمپین همانطور که گفتیم همة زنان «مدافع حکومت اسلامی» حضور فعال دارند. اینان به موازات گروه مریم بهروزی، سعی دارند مطالبات زنان ایران را به مطالبات حقیر خود محدود کنند، و در این راه، همزمان از حمایت حکومت جمکران و استعمار غرب برخوردار می‌شوند. به این ترتیب که حکومت اسلامی با دستگیری زنان طرفدار حکومت، یا توقیف نشریات آنان، طرفداران خود را در افکار عمومی به «مخالف» تبدیل می‌کند، سپس رسانه‌های غرب به حمایت از این مخالفین «دروغین» برمی‌خیزند. و نهایت امر، کار به توزیع جوایز کشیده می‌شود. همانطور که گفتیم جهت تحمیل ابتذال بر جامعة ایران، استعمار سیاست سفله پروری در پیش می‌گیرد. و جای تعجب نیست که امثال عبادی، شهلا شرکت و پروین اردلان «برگزیدگان» چنین سیاستی باشند.

بخشی از متن سخنرانی پروین اردلان را دیروز بررسی کردیم. و گفتیم که برندة خوشبخت جایزة «اولاف پالمه» هنوز نمی‌داند که سنگسار، در حکومت اسلامی به زنان محدود نمی‌شود! همچنین گفتیم که پروین اردلان به دلیل شرکت در تجمع غیرمجاز تحت تعقیب است. و طبق قانون چنین فردی حق خروج از کشور را ندارد. ولی جهت ایجاد هیاهو، همین فرد که اجازة خروج ندارد، به فرودگاه می‌رود، و چون از خروج وی ممانعت به عمل می‌آید، بنیاد «اولاف پالمه» به دولت جمکران اعتراض می‌کند که چرا از خروج یک مجرم جلوگیری کرده! و دولت احمدی نژاد هم که این روزها به دلیل حمایت عموسام خود را بزرگ‌ترین قدرت جهان می‌بیند، جرأت نکرده به بنیاد کذا یادآور شود که پروین اردلان طبق قانون حق خروج از کشور را ندارد! بله، این حکومت‌های قدرقدرت همگی در جایگاه پرزیدنت مهرورزی قرار دارند! به محض اینکه ارباب دست نوازشی به سرو گوش‌شان می‌کشد، به پارس کردن و هارت و پورت می‌پردازند. اما همینکه مشاهده می‌کنند، ‌لگد محکمی پوزة ارباب را خونین کرده، خفقان می‌گیرند و می‌فهمند مسجد جای اینکارها نیست.

پس از اینکه ایالات متحد موفق نشد قطعنامه‌ای جهت حمایت از اسرائیل در شورای امنیت به تصویب برساند، جوش و خروش پرزیدنت مهرورزی کمی آرام گرفت، و ایشان دریافتند که بر خلاف ترهات پژوهشگران بنگاه هریتیج، و تشویق‌های واشنگتن‌پست و بی‌بی‌سی، قطعنامة سوم الزام آور است! در نتیجه، شیرین عبادی با صدور بیانیه، دکان «حقوق بشر اسلامی» را افتتاح فرمودند.

شیرین عبادی در بیانیة کذا، از تعطیلی دکان شهلا شرکت، و از اینکه حکومت گورکن‌ها روز هشتم مارس را به رسمیت نمی‌شناسد، ابراز نارضایتی کرده! چون خود عبادی گویا روز هشتم مارس را به رسمیت می‌شناسد! و به ویژه ادعا دارد که، اسلام هیچ تضادی با دمکراسی ندارد! به صراحت می‌بینیم که برداشت این حقوقدان زبردست از دمکراسی فراتر از چاه جمکران نمی‌رود. به همین دلیل، لازم‌ است مطالبات عبادی و «پنج تن آل نوبل» را در باب «حقوق بشر» به دقت بررسی کنیم.

امضاء کنندگان «شریف» بیانیه، ضمن مطرح کردن مطالبات خود بر این مهم تأکید دارند که قانون اساسی ایران حقوق بشر را به رسمیت می‌شناسد! همانطور که پیشتر گفتیم و اخیراً نیز افراد دیگری از جمله آقای ناصر زرافشان هم به ناچار اذعان داشته‌اند، قانون اساسی حکومت اسلامی از دو بخش متناقض تشکیل شده: بخش الهی و بخش انسانی. و بخش الهی این قانون که اصول اساسی آنرا تشکیل می‌دهد، ناقض کلیة حقوق انسانی مندرج در همین قانون است. در نتیجه، دولت با تکیه بر اصول پایه‌ای قانون اساسی،‌ می‌تواند تمامی بخش انسانی را قانوناً نقض کند. با این وجود، شیرین عبادی، چنان در مرحله پادوئی برای محفل نوبل پیشرفته که جهت توجیه قانون اساسی حکومت اسلامی آشکارا به دروغگوئی متوسل می‌شود. وی می‌گوید، رعایت حقوق بشر طبق قانون اساسی ایران الزامی است! بله این از آخرین تلاش‌های محفل نوبل جهت حفظ فاشیسم مذهبی در کشورمان است. در بیانیة مردمفریب عبادی و «پنج تن آل نوبل» چنین آمده:
«ما دولت ایران را فرا می‌خوانیم تا کلیة محدودیت‌های آزادی بیان و تجمعات مسالمت آمیز را مطابق با تعهدات ایران در پیمان بین‌المللی حقوق بشر که طبق قانون اساسی ایران نیز الزام آور است رفع کند[...]»
این دروغ‌های شاخدار به این دلیل انتشار یافته که عبادی و شرکاء مجوز برپائی آشوب توسط فعالان کمپین آش نذری را دریافت کنند. همانطور که در وبلاگ دیروز گفتیم، حرکت دارودستة عبادی تداوم توطئه‌ براندازی‌ای است که محمد خاتمی طی 8 سال نتوانست آنرا تحقق بخشد. هدف گروه عبادی ایجاد بی‌نظمی و آشوب است. اینان با آزادی‌های اجتماعی بیگانه‌اند.

18 سال پیش، در تاریخ 16 بهمن‌ماه سال 1368، نورالدین کیانوری از زندان اوین نامة شادباشی به حضور علی خامنه‌ای ارسال کرد، تا ضمن تشریح مصائب فراوان در زندان، قانون اساسی حکومت اسلامی را تائید کرده، بر این دروغ بزرگ صحه گذارد که این قانون انسان‌ستیز حقوق بشر را به رسمیت می‌شناسد، ولی برخی مراجع قضائی آنرا رعایت نمی‌کنند. متن کامل این نامه در سایت رامین مولائی موجود است. در نامة آقای کیانوری خطاب به علی خامنه‌ای چنین آمده:
«حضرت آیت‌الله، روز پنجشنبه 15 بهمن‌ماه[...] نمایندگان کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل به اطاق علی عموئی و من وارد شدند، و از ما خواستند اگر نظریاتی داریم که مربوط به حقوق بشر می‌شود به آنها بگوئیم. من به زبان فرانسه[...] گفتم که مهمترین اصول حقوق بشر که در اعلامیه جهانی ذکر شده است در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران دقیقا در نظر گرفته شده ‌است. اما متاسفانه [...] برخی مراجع قضائی [...] آنها را زیر پا می‌گذارند.»
بله! و امروز عبادی همان ترهاتی را نشخوار می‌کند که 18 سال پیش رهبر حزب توده بر زبان می‌راند. تعجب نکنید! عبادی توده‌ای نشده! بندگی استعمار، شرقی یا غربی، از اصول عبادی است! این است پیامد فروپاشی اتحادجماهیر شوروی و پایان «جنگ سرد»، که امروز برای دفاع از احکام توحش اسلام، همة اسلام پرستان ریزه خوار غرب در مواضع دیروز استالین‌پرستان قرار می‌‌گیرند.

زینت میرهاشمی: شرکت ورشکستگان سیاسی در سیرک انتخابات

در چند روزی که به نمایش انتخابات رژیم مانده است، طردشدگان از بازی انتخاباتی، همانند شعبده بازان برای رونق بخشیدن به این نمایش بی بو و خاصیت، دستها را بالا زده و خود را وارد صحنه نمایشی می کنند که دل کندن از آن برایشان مقدور نیست. شرکت در انتخابات فرمایشی بدون هیچ چشم انداز حداقل پیروزی، برای این ورشکستکان سیاسی به یک وظیفه تبدیل شده است. ساکنان قایق زهوار در رفته قدرت در چند روزی که به مضحکه انتخابات مانده، یادشان می افتد که برای حفظ خیمه نظام، همگی باید در این قایق پارو بزنند و از غرق شدن آن جلوگیری کنند.

شرکت ورشکستگان سیاسی
در سیرک انتخابات


زینت میرهاشمی



هنگامی که وزارت کشور و شورای نگهبان به طور فله ای دست به رد صلاحیت زدند، آنانی که افق دیدشان محدود به حفظ امنیت نظم موجود است، «دموکراسی» و «دموکراتیک بودن» را منوط به گرفتن سهم خود از قدرت اعلام می کردند.

مجاهدین انقلاب اسلامی، جبهه مشارکت و نهضت آزادی در گرد و خاک رد صلاحیتها ادعا کردند که در هیچ انتخابات غیر سالم و غیر رقابتی شرکت نمی کنند. این جریانها رفتار جناح مقابل را غیر عادلانه می دانستند.

سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی طی بیانیه ای اعلام کرد:«راضی نیستیم اما شرکت می کنیم». جبهه مشارکت اعلام کرد در حوزه هایی که امکان رقابت نسبی وجود دارد شرکت می کنیم. این توبه کنندگان درگاه ولایت فقیه از مردم خواسته اند که «پر شور» شرکت کنند و به آنها رای دهند. نهضت آزادی اعلام کرد که «تنها مشارکت در انتخابات حوزه‌هایی را که در آنها امکان رقابت موثر وجود دارد برای استمرار فرآیند دمکراسی مفید می‌داند.»

در بیانیه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در رابطه با شورای نگهبان آمده است «این شورا طی اقدامی کاملا بی سابقه در جمهوری اسلامی، که ندامت نویسی های بعد از کودتای 28 مرداد 32 را در اذهان تداعی می کرد، با دعوت از تعدادی از کاندیداهای اصلاح طلب و تشویق ایشان به نوشتن توبه نامه، تایید صلاحیت ایشان را منوط به اعلام برائت از اصلاح طلبان و درخواست عفو کرد.»

مهدی کروبی در نقش یک واسطه گر برای آنهایی که تحصن کرده بودند تقاضای عفو نموده بود. وی گفته بود که «اکثر آنها متوجه اشتباهاتشان شده اند و نباید با آنها سختگیری شود.»

در حالی که جبهه تحریم گسترده است و مردم در مبارزه روزمره و عملی خود به تدارک تحولی بزرگ مبادرت می کنند و کارگران نیشکر هفت تپه و نیز کارگران بسیاری دیگر از واحدهای تولیدی مرتب در حال اعتراض هستند و دانشجویان شعار می دهند:«ما زن و مرد جنگیم، به جنگ تا بجنگیم»، دعوت به شرکت «پر شور» در نمایش مضحک انتخابات و رای دادن به توبه کنندگان و پارو زدن در قایق زهوار در رفته در گنداب ولایت فقیه خیانتی دیگر به مردم و کشور ایران است.

سیامک فرید: "شرکت معترضانه" در "انتخابات" ازما بهتران

عده ای دزد وارد خانه ای شدند و زن و مرد صاحبخانه را با طناب بستند و دور آنها خطی کشیدند که اگر از این خط پایتان را فراتر نهید، خونتان به گردن خودتان است وپس از غارت مال و اموال و تجاوز به زن صاحبخانه از محل فرار کردند. مرد صاحبخانه در حالی که مغرورانه به زن مجروح و گریان خود می نگریست گفت، ندیدی زن؟ به خاطر تو چند بار پایم را از خط بیرون گذاشتم! ...

شاهکار اختراع "شرکت معترضانه" اصلاح طلبان در "انتخابات " زمانی کامل می شود که اعلام می دارند که: اصلاح طلبان تنها در حوزه هایی که امکان "رقابت" هست، شرکت می کنند!

"شرکت معترضانه"
در "انتخابات" ازما بهتران !


سیامک فرید
http://belgiran.blogfa.com



جبهه مشارکت ایران اسلامی و سایر اصلاح طلبان حکومتی، این بار از کلاه جادویی خود " شرکت معترضانه" را بیرون کشیده اند. دو کلمه ای که اعجازگرانه، نه تنها جبهه اصلاحات را از غضب "از ما بهتران" حاکم در امان می دارد، بلکه اعتراض آنها به حذف افرادشان در انتخابات را نیز بیان می دارد! واقعآ که جای تقدیر دارد، از این بهتر نمی شد کلمات ناهمگون را به هم چسباند و با یک تیردو نشان زد.

شاهکار اختراع "شرکت معترضانه" زمانی کامل می شود که در توضیح آن اعلام می دارند که: اصلاح طلبان تنها در حوزه هایی که امکان "رقابت" هست، شرکت می کنند. در آن مکان که این" شاهکار" (یعنی راهکار) شرکت به هر ترتیب در انتخابات تدوین می شد، با آن همه عقل کل و مدیر کل و دکتر و مهندس و استاد دانشگاه، بعید می دانم که به عقل کسی نرسید که سئوال کند، مگر قرار است در هر حوزه انتخاباتی، مجلس جداگانه ای تشکیل شود که رقابت را در حوزه ها ملاک بگیریم؟ اگر قراراست که یک مجلس تشکیل شود رقابتی بودن این حوزه و نبودن آن یکی چه معنایی دارد؟ آیا برای این یک مجلس امکان رقابت بین اصلاح طلبان وازما بهتران هست؟ در شرایطی که همه می دانند "ازما بهتران" برای داغ کردن تنور انتخاب خود، به تعدادی هیزم و عده ای رقیب نمایشی نیاز دارند. اتخاذ چنین سیاستی را می توان یک شاهکار نامید، بخصوص بخش معترضانه آن که مرا یاد لطیفه ای از سالهای دور انداخت.

عده ای دزد وارد خانه ای شدند و زن و مرد صاحبخانه را با طناب بستند و دور آنها خطی کشیدند که اگر از این خط پایتان را فراتر نهید، خونتان به گردن خودتان است وپس از غارت مال و اموال و تجاوز به زن صاحبخانه از محل فرار کردند. مرد صاحبخانه در حالی که مغرورانه به زن مجروح و گریان خود می نگریست گفت، ندیدی زن؟ به خاطر تو چند بار پایم را از خط بیرون گذاشتم.

حالا حکایت اعتراض اصلاح طلبان ماست که طلبکارانه مدعی اعتراض نکرده هستند. اگر قرار است به این نمایش رای گیری معترض باشند که خود در "تشکیل" این مجلس سهیم نمی شدند.

از ما بهتران حاکم، برای کسب "مشروعیت" برای این مجلس از پیش تشکیل شده تلاش دارند در عین کنار نهادن اصلاح طلبان آنها را به شکل محدود و کنترل شده در کنار خود داشته باشند. کسانی که هزاران کاندید ا را رد صلاحیت کردند، توان این را داشتند که این اندک مدعی اصلاحات را نیز مشمول بی صلاحیتی کنند ولی چنین نکردند و بی خطر ترین آنها را صالح و مسلمان دانستند. اصلاح طلبان حتی در صورت "انتخاب" به صورت اقلیتی دست و پا بسته و زبان در کام کشیده تنها ایفا کننده نقش اهدایی خواهند بود و نه بیشتر! اما مشکل اینجاست که این را خودشان هم می دانند و ساده اندیشی است که بگوییم اصلاح طلب عقلش نمی رسد که شرکت دادن محدود آنها با چه هدفی است. شک و تردید به نیات واقعی آنها اینجاست که شکل می گیرد. این ها چگونه اصلاح طلبانی هستند که خود در تحکیم مافیای قدرت شرکت دارند؟ آیا آنها نیز بخشی از مافیا هستند؟ یا این که اساسآ قصد دیگری دارند؟ اصلاح طلبان و بخصوص سخنگوی جدیدشان آقای تاجزاده به این سئوالها و دهها سئوال دیگر در همین راستا بهتر است پاسخ دهند و شعور مردم را به حساب آورند.


8 March 2008

ناهید رکسان: «رشیدی!» گورکن

با توجه به متن خطبه‌های نماز علفزار، که «توهین به مقدسات» محور اصلی آنرا تشکیل می‌داد، با توجه به تظاهرات طلاب ساواک در قم جهت اعتراض به ترهات سروش، مشخص شد که استعمار غرب در صدد جایگزین کردن دکان کساد اصلاح‌طلبی با دکان جدیدی است. دکانی که حداقل 8 سال فرصت چپاول را تداوم خواهد داد. و استعمار جهت این مهم باز هم به عبدالکریم سروش، متوسل شده. «فعال شدن» کنیزکان و غلامبچگان محمد خاتمی در ینگه دنیا را در همین راستا می‌توان بررسی کرد. حقیقت جو، با یک روسری گلدار، در دانشگاه کلمبیا به چرندگوئی پرداخته، و پاسدار اکبر گنجی یکی از آن مقاله‌های «ناب» و کشکی را به سایت‌های ریزه خوار اکبر بهرمانی تحویل داده تا جناب دکتر محمد برقعی، مدافع صیغه، به مداحی ترهات گنجی بنشینند! البته در همان سایت «رادیوزمانه»!

«رشیدی» گورکن!

ناهید رکسان


خوشبختانه با فروپاشی اتحادجماهیر شوروی، ارتباط مستقیم راهپیمائی «طلاب قم» با کسی که به «مقدسات» طلبه‌های جیره خوار ساواک توهین می‌کند کاملاً روشن شده، و امروز همه می‌دانند که طلاب کذا و توهین کننده، هر دو سر در آخور مشترکی دارند. آخوری به ‌نام کارخانة رجاله پروری که بدون توسل به «مقدسات« نمی‌تواند به چپاول سنتی خود ادامه دهد. حکایت مقاله «موهن» رشیدی مطلق در روزی‌نامة مسعودی‌ها را فراموش نکرده‌ایم. و خارج از همة راهپیمائی‌های «طلاب» برای حفظ «مقدسات» و تداوم جنگ، جنجال اخیر «تأمین تقدس» برای قوم و قبیلة خمینی دجال را نیز به یاد داریم.

با توجه به متن خطبه‌های نماز علفزار، که «توهین به مقدسات» محور اصلی آنرا تشکیل می‌داد، با توجه به تظاهرات طلاب ساواک در قم جهت اعتراض به ترهات سروش، مشخص شد که استعمار غرب در صدد جایگزین کردن دکان کساد اصلاح‌طلبی با دکان جدیدی است. دکانی که حداقل 8 سال فرصت چپاول را تداوم خواهد داد. و استعمار جهت این مهم باز هم به عبدالکریم سروش، متوسل شده. «فعال شدن» کنیزکان و غلامبچگان محمد خاتمی در ینگه دنیا را در همین راستا می‌توان بررسی کرد. حقیقت جو، با یک روسری گلدار، در دانشگاه کلمبیا به چرندگوئی پرداخته، و پاسدار اکبر گنجی یکی از آن مقاله‌های «ناب» و کشکی را به سایت‌های ریزه خوار اکبر بهرمانی تحویل داده تا جناب دکتر محمد برقعی، مدافع صیغه، به مداحی ترهات گنجی بنشینند! البته در همان سایت «رادیوزمانه»! اینبار یک عکس مکش مرگ‌ما از دکتر برقعی ضمیمه مقالة «پرمغز» ایشان شده، تا شاید خواننده هم مانند میهمانان زلیخا، که با مشاهدة یوسف،‌ بجای پوست کندن «گریپ فروت»، دست خود را بریدند، هوش از سرش بپرد، و متوجة متن عمیق آقای برقعی نشود! پس جهت پرهیز از چنین فاجعه‌ای باز می‌گردیم به سروش، که با مشاهدة عکس‌اش در فارس نیوز به یاد می‌آوریم که فیلسوف گورکن‌ها، طی 30 سال اخیر همة نقش‌های محوله را بخوبی اجرا کرده، جز نقش فیلسوف را!

چون سروش، نه تنها با فلسفه،‌ که با شرافت و وجدان هم بیگانه ‌است. به همین دلیل هر گاه منافع استعمار ایجاب کند، سروش در زمینة اسلام به کشفیات جدید نائل می‌آید. در گیرودار براندازی 22 بهمن، سروش بر طبل «وحدانیت» می‌کوفت. سپس به «تکثر» روی آورد، و فعلاً جنبة «غیر الهی» دین مبین را کشف کرده! و به طور غیرمستقیم مبلغ «حکومت عرفانی» شده. چون همانطور که در وبلاگ‌های پیشین گفتیم، جهت سرکوب گسترده‌تر، «عرفان» به مراتب از اسلام کارسازتر خواهد بود. و دلیل مولوی پروری در غرب و جمکران در همین نکتة «پیش پا افتاده» نهفته. و در واقع، با جنجال رسانه‌ای گورکن‌ها، پیرامون «وحی» و «الهام» قرآن، یک گام به «حکومت عرفانی» نزدیک‌تر شده‌ایم. و همزمان هزاران سال نوری از «انسان محوری» فاصله گرفتیم.

گفتیم که خوراک تبلیغاتی حکومت اسلامی در غرب تولید می‌شود. و از آنجا که هر برنامه و شعار سیاسی باید چارچوب فلسفی داشته باشد، نخستین نشانه‌های تغییر سیاست غرب در ایران با جنجال فلسفی آغاز می‌شود. در این راستا فلاسفة ریزه‌خوار محافل فاشیسم از قماش «هابرماس»، «گیدنز» و دیگران، به نظریه پردازی و سفسطه مشغول می‌شوند، سپس تولیدات استحماری اینان جهت نشخوار «به اصطلاح« فلاسفة جمکران تحویل امثال سروش و جهانبگلو می‌شود. به یاد داریم که در آستانة افتتاح دکان حماسة دوم خرداد، عبدالکریم سروش، که طی سال‌های تصفیة دانشگاه و رونق بازار جنگ، به نشخوار «وحدت» و «وحدانیت» مشغول بود، یک شب خوابید و در خواب به او وحی شد، و شاید هم الهام شد که، از این پس «تکثر « در دستورکار قرار دارد. در این هنگام بود که بهزاد نبوی و دیگر جنایتکاران پادوی سازمان سیا، یک صدا فریاد برآوردند، جامعة «تک صدائی» نمی‌خواهیم! جامعه باید «چندصدائی» باشد. و افشاگری‌ها بر علیه به اصطلاح مخالفان اصلاح‌طلبی آغاز شد. جلائی‌پور به حیف و میل حق و حقوق کارگران توسط آخوند محمد یزدی پرداخت، و بهزاد نبوی به یاد آورد که خمینی به او گفته بود «مسائل اقتصادی مردم به ما مربوط نیست، ما نگران اسلام هستیم»، و ... و این خیمه شب‌بازی هشت سال به طول انجامید، و پس از کودتای ناکام 18 تیر، ناکامی سیرک پاسدارگنجی در اوین و افشاگری‌های مهیج امیرفرشاد ابراهیمی بر ضد «رهبر فرزانه»، دکان دارودستة اصلاح طلبان کساد شد. و امروز جهت گرم کردن تنور همین اصلاح طلبان شیاد است که استعمار غرب تکه استخوان دیگری برای سگ‌های دست آموز خود در جمکران پرتاب کرده. و اکتشافات «علمی« عبدالکریم سروش پس از دریافت تکه استخوان کذا صورت پذیرفت. بله، استعمار غرب معجزات فراوانی دارد، و هر چه از دست استعمار رسد معجزه خواهد کرد! پیش از ادامة مطلب لازم است اشاره مختصری داشته باشیم به فعالیت فرهنگی ناتو جهت مقابله با «اگزیستانسیالیسم»، به عنوان تداوم منطقی مدرنیته.

در اینجا بدون وارد شدن به بحث‌های فلسفی که برای مخاطب خسته کننده و کسالت‌آور خواهد بود سعی خواهیم کرد ارتباط اگزیستانسیالیسم و مدرنیته را در چارچوب فلسفی،‌ و در چند سطر توضیح دهیم. نیچه، فیلسوف مدرنیته، تعریف نوینی از خداوند ارائه داد. نیچه با استفاده از فلسفة «هراکلیت»، که از فلاسفه «پیش سقراطی» به شمار می‌رود، خداوند را «متکثر»،‌ «پویا» و «ملموس» تعریف کرد. خداوند مدرنیته متشکل از «چهار عنصر» آب، باد، خاک و آتش است که ذات واحدی دارند. اگزیستانسیالیسم نیز در تداوم مدرنیته، و با تکیه بر فلسفة هراکلیت، تعریف متفاوتی از انسان ارائه داد، و انسان را موجودی در «حال شدن» تعریف کرد. ژان پل سارتر که از طریق «هایدگر» با فلسفة اگزیستانسیالیسم آشنا شد، می‌گوید تا زمانی که انسان زنده ‌است،‌ روند «شدن» یا «تغییر» ادامه دارد. سارتر می‌گوید، انسان تنها زمانی از «شدن» باز می‌ایستد و به «بودن» می‌رسد که بمیرد. به عبارت دیگر، برای هیچ موجود زنده‌ای نمی‌توان از فعل «بودن» استفاده کرد، چرا که «بودن» مستلزم «سکون» و «غیر قابل تغییر بودن» است. برای روشن‌تر شدن مطلب به ارائة یک نمونة ساده اکتفا می‌کنیم.

وقتی می‌گوئیم یک درخت «هست»، درخت فوق تا زمانی که به صورت درخت وجود دارد، درخت خواهد بود. این درخت می‌تواند بریده شده،‌ به الوار یا هیزم تبدیل شود، در ساختمان یا ساختن ابزار چوبی مورد استفاده قرار گیرد و ... در اینصورت دیگر نمی‌توان الوارهائی را که از آن درخت به دست آمده، «درخت» نامید. در مورد انسان شرایط تا حدودی تفاوت می‌کند. وقتی می‌گوئیم آن زن نقاش «است»، نمی‌توانیم تأکید کنیم که او همواره نقاش باقی خواهد ماند، همچنین نمی‌توانیم بگوئیم که آن زن همیشه نقاش بوده، چرا که در واقع آن زن نقاش «شده» و ممکن است در آینده به موسیقی روی‌آورد و یا به دلیل بیماری دیگر قادر به نقاشی نباشد و ... اگر آن زن تا پایان عمر به نقاشی ادامه دهد،‌ می‌توان گفت که آن زن نقاش «بوده». چون در واقع آن زن در «زمان مشخصی» نقاش بوده،‌ نه پیش از آن زمان، و نه پس از آن زمان. در غیر اینصورت از نظر منطقی به اشکال برخورد خواهیم کرد. وقتی کسی را به صفتی موصوف می‌کنیم، نمی‌توانیم تأکید کنیم که فرد مذکور تا پایان عمر همان صفت را حفظ خواهد کرد. چون انسان نمی‌تواند از آینده آگاه باشد. البته فرستادگان خدواند خونخوار ابراهیم، و قوم و قبیله‌شان، به همچنین امام سیزدهم را باید از این امر مستثنی کنیم، چون اینان «انسان» نیستند. و به همچنین است در مورد فلاسفة پسامدرن که با توسل به سفسطه، «پویائی» و «تغییر» را نفی می‌کنند، تا «سکون» و «مرگ» یا همان نظریة فاشیسم را توجیه کنند.

«ژان فرانسوا لیوتار»، یکی ازسردمداران پسا‌مدرن‌ها تعریف مضحک و جالبی از مدرنیته ارائه می‌دهد تا با تکیه بر آن بتواند «پسامدرنیته» را توجیه کند. او می‌گوید، «مدرنیته«، یک «شرایط فرهنگی» پیوسته در حال تغییر است، و پسامدرنیته، به عنوان «اوج تغییر» یک «وضعیت ثابت» خواهد بود! ولی می‌دانیم که «وضعیت ثابت» یا «سکون» همان است که در اگزیستانسیالیسم، از طریق مرگ به آن دست می‌یابیم! و پیشتر در فلسفة کلاسیک، «خداوند» جاودان و غیرقابل تغییر نیز به زیور همین «سکون» ابدی آراسته بودند، و این فلسفة مدرنیته بود که در عمل «عدم وجود» ایشان را به اثبات رساند. چون پیشتر در این مورد توضیح داده‌ایم به تکرار مکررات نمی‌پردازیم. ولی به اصطلاح فلاسفة پسامدرن، چون رورتی، یورگن هابرماس، میشل فوکو، ژان بودریار و شرکاء، که سوازن سونتاگ صریحاً آنان را «ابله» خوانده، از نظریه پردازان رسمی سازمان ناتو به شمار می‌روند. وظیفة اصلی فلاسفة ناتو در این خلاصه می‌شود که به هر ترتیب نکبت دین و مذهب را بر جامعه حاکم کنند، تا جنایات سازمان ناتو هم در کنار آن توجیه شود. و آنچه از زبان عبدالکریم سروش به اطلاع «امت همیشه در صحنه« می‌رسد، در واقع چرندیاتی است که امثال هابرماس یا گیدنز جهت تغذیة فاشیست‌های مسلمان به هم بافته‌اند. و مسئولین هدایت افکار عمومی در غرب آن را به کشورهای مسلمان‌نشین صادر می‌کنند. کشورهائی‌که از داخل و خارج مورد تهاجم ابتذال و استحمار قرار گرفته‌اند. حال ببینیم چگونه ابتذال و استحمار را بر مردم تحمیل می‌کنند؟

ابتذال در همة زمینه‌ها از طریق سفله‌پروری حاکم می‌شود. همچنان که موجود کم‌سواد، درنده و سفاکی چون خمینی به رهبری انقلاب برگزیده می‌شود، افرادی چون سروش را از ناکجاآباد بیرون می‌کشند، و آن‌ها را به عنوان «فیلسوف» به امت اسلام حقنه می‌کنند، تا با تکیه بر ترهات اینان، انقلاب «فرهنگی» به راه بیندازند. و می‌بینیم که انقلاب فرهنگی سروش دقیقاً در همان مسیر انقلاب خمینی دجال گام بر می‌دارد: سرکوب، کشتار، تصفیه! و امروز استعمار باز هم نیازمند دجالان سنتی شده، تا هر چه فلاسفة «ارزشمندی» چون یورگن هابرماس استفراغ کرده‌اند، اینان با کمال میل نشخوار فرمایند. عالیجناب هابرماس می‌گوید، دین «عقلانی» است، چند ماه بعد می‌بینیم که سروش هم مهملات «هابرماس» را عین به عین تکرار می‌کند. توجیه هابرماس از «عقلانیت» دین این است که هرچه « الهی» نباشد، و انسانی باشد «عقلانی» به شمار می‌رود، و از آنجا که «دین« را از طریق «انسان»، و به زبان «انسان» می‌شناسیم، پس دین، «عقلانی» است! و سروش نیز دقیقاً همین ترهات را طوطی‌وار تکرار می‌کند، و هر بار بحث و جنجال پیرامون نظریه‌های «انقلابی» استاد سروش، همانند شاهکارهای مبتذل مخملباف‌ها، و «مبارزات» یک میلیون کاسه آش نذری، مسائل واقعی مردم ایران را تماماً تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد!

اما اینبار فعله فاشیسم و اربابان‌شان در سازمان سیا کور خوانده‌اند. ساواک بهتر است عمله و اکره‌اش را از خیابان‌های قم جمع‌آوری کند، و سیدمهدی خاموشی که استخوان اهدائی ناتوی فرهنگی را به دندان گرفته و خطبه صادر می‌کند، در پی یافتن شغل شرافتمندانه‌ای برآید. تکرار جنجال رشیدی مطلق دیگر امکانپذیر نیست. اینبار اگر جنجال به راه افتد، آتش انقلاب مشروطه‌ از زیر خاکستر دهه‌ها سکوت زبانه خواهد کشید. و اینبار دیگر از کلنل آیرون‌ساید، ناجی اسلام نیز هیچ کمکی ساخته نیست، ملت ایران «طلاب قم» و دستاربندان ریزه خوار استعمار را به زباله‌دان تاریخ خواهد سپرد.


عبدالقادر بلوچ: مبارک باد بر زنان


مبارک باد بر زنان

عبدالقادر بلوچ
http://balouch.blogspot.com

در آن دنیا حضرت امام به حضرت آدم گفت
به حوا علیهما سلام بفرمایید دخترانش را نصیحت کند در
هشتم مارس از خر شیطان پایین بیایند.
آدم گفت: خیلی عذر میخوام حضرت امام، مادری که بهشت را به گندمی فروخت دخترانش هیچ جهنمی را به پشیزی نمی‏خرند.



4 March 2008

جمشید پیمان : جهان ازعصر یخبندانِ قلب من بسی دور است


جهان ازعصر یخبندانِ قلب من بسی دور است


جمشید پیمان


نمی دانم چرا هرشب،
که می خواهم ببندم دفتر امید فردا را
چراغی پیش چشمم می شود روشن
ومی سوزد ، و می سوزد ، و می سوزد !
وبی تابانه می گوید زِ من با من ؛
"به چشمانت ،
چرا یک دم نکردی اعتماد و باورت را
در غریب آبادِ این ظلمت ، رها کردی ؟
چرا دستی نیفشانی ؟
چرا پایی نمی کوبی ؟
و اینک ، اندرین میدان
چرا رقصی نیآ غازی ؟
چرا در جنگلی از نور
تو را اندیشه یِ شب،
غرق ِ در خود کرد ؟
چرا با این همه سبزی
چرا در جنگلی از شعله ها سرکش
شبِ سرد و سیاه و خفته را
هم راه و انبازی ؟ "

من آیا راستی ،
درونِ جنگلی از نور و سبزی راه می پویم؟
اگر آری،
چرا این بی کران دشت ِ همیشه سبز و خرم را
بیابانی سراسر خشک می بینم؟
مرا ، آیا چراغ ِ دیده ، بی نور است ؟
اگر نه ،
پس چرا خورشیدِ ظلمت سوز تابان را
فرارویم ، نمی بینم
و از این جنگل ِ روشن،
فروغی بر نمی چینم ؟
نمی دانم چرا
با آن که غرق آتشی هستم ،
که می سوزد جهانی را
هنوز و هم چنان سردم
ومی ترسم دلم ، این یادگار عصر یخبندان عالم را
به دستان همیشه روشن خورشید ، بسپارم.
ولی گردونه یِ خورشید
همیشه سرخوش و دلشاد ، می گردد .
وجنگل ،
سبز می ماند
و من ،
این جا ، رکاب و مرکب افکنده ،
هنوز و همچنان
سرگرم دانم ها ـ ندانم هایِ بسیارم .
و با آن که زمانی بس دراز و دور
حریف و همنشین ساقی روزم ،
ازین خورشید و این جنگل
بسی دورم
و در این شهر سرسبز پر از امید
شبِ سرد و سیاه و خفته را
دمساز و انبازم
و از این شعله یِ جاوید،
درون سینه یِ غمگین ِ تاریکم ،
چراغی بر نیفروزم .
جهان از عصر یخبندان قلب من ،
بسی دور است

3 March 2008

پروستات محوری

حاج ابراهیم یزدی به صدای آمریکا یاد آوری می‌کند که، ایران کشوری است با تمدن شش هزار ساله! و چون اکثریت مردم آن مسلمان‌اند، آمریکا نباید به اسلام توهین کند! و جالب است بدانیم که حاج ابراهیم، این مطالب مضحک را با تکیه بر «اعلامیة جهانی حقوق بشر» عنوان کرده‌اند!...
یزدی، علیرغم «تاریخ ستیزی» و «خردگریزی»، در اظهاراتش طوطی‌وار به تکرار عبارت «خردسیاسی» و «تجربة تاریخی» طی سدة اخیر پرداخته، و می‌گوید، با تغییر حکومت، دمکراسی تحقق نمی‌یابد! عجب! پس آن‌ها که خواستار «رفتن شاه» بودند، تا به قول خودشان «استبداد 2500 ساله» را بزدایند چه کسانی بودند؟

پروستات محوری!

ناهید رکسان


چند سال پیش حاج ابراهیم یزدی، جهت معالجة پروستات «شریف» خود به ینگه‌ دنیا مشرف شدند. ایشان چند روز پیش هم جهت ادامة همین معالجات و دیدار با جگرگوشه‌گان بورسیة خود راهی میهن اسلام‌پرورشان ایالات متحد شده‌اند. ابراهیم یزدی به محض ورود به خاک آمریکا به عنوان اعتراض،‌ و در واقع جهت عرض ارادت به دارودستة داریوش همایون، و صدای آمریکا، یک نامة فدایت شوم سیاسی، که به نام خدای خونخوار ابراهیم هم آغاز می‌شود، خطاب به «ستاره درخشش»، مجری برنامة بخش فارسی تلویزیون فوق ارسال کرده‌اند، تا با تکیه به «اعلامیة جهانی حقوق بشر»، از «اسلام ستیزی» و «عدم بی‌طرفی» دولت آمریکا انتقاد فراوان فرموده، مبداء تاریخ کشور ایران را «نفی» کنند.

آقای یزدی همچنین ضمن نکوهش از سوسیالیسم، که به خطا آنرا «نظام مردم محور» می‌نامند، با تقدیر تلویحی از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، پس از انتقاد شدید از حکومت پهلوی، نقش خود را در محاکمة تیمسار رحیمی و دیگر جنایات حکومت اسلامی به طور کلی انکار می‌کنند. تا شاید از این طریق بتوانند با تأکید بر همان مهملات فاشیست‌های اسلام پرست، از قبیل بیانات حاجیه ناهید توسلی، دال بر «اعتقاد» اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران به «دین اسلام»، ‌ در واقع از موجودیت و مشروعیت حکومت اسلامی دفاع کاملی صورت دهند! همة این ترهات به این دلیل انتشار یافته که ابراهیم یزدی، با دروغ‌بافی، دیگران را به دروغگوئی متهم کند! و البته «شاهد» حاج ابراهیم هم هیچ نیست جز چرندیات شخصی، و «اسناد موثق» نهضت منفور آزادی که می‌گویند، اگر مایل بودید می‌توانید به آن‌ها مراجعه کنید!

در شرایطی که، شاهد تحمیل «حکومت اسلامی» بر افغانستان و عراق، از طریق تهاجم ارتش ایالات متحد هستیم، اگر فردی مدعی شود که آمریکا «اسلام ستیز» است، فقط نشانة حماقت و مزدوری او خواهد بود. چون اگر اسناد و شواهدی دال بر حمایت «مالی ـ نظامی» کابوی‌ها از بن‌لادن و سازمان القاعده در دست نیست، تهاجم نظامی به افغانستان و عراق و تحمیل قانون اساسی «اسلامی» دیگر نیازمند سند و مدرک نیست! در نتیجه باید بگوئیم، ادعای ابراهیم یزدی در مورد اسلام ستیزی آمریکا، نشان می‌دهد که ایشان نه تنها مزدور و دروغگو است، که با قیاس به نفس، مخاطبان را هم «احمق» می‌پندارد.

ابراهیم یزدی که سه دهة پیش روزی‌نامه‌کیهان، ضمن انتشار جمال بی‌مثالش ‌با آن ته‌ریش نفرت انگیز در صفحه نخست، از زبان وی تیتر زده بود: «ما آمده‌ایم تا 2500 سال استبداد را پاک کنیم»، در نامة کذا به دختر «محمد درخشش» ـ گویا آقای درخشش در زمان محمد مصدق رئیس سازمان خلق‌الساعة معلمین کشور بودند ـ یاد آوری می‌کند که، ایران کشوری است با تمدن شش هزار ساله! و چون اکثریت مردم آن مسلمان‌اند، آمریکا نباید به اسلام توهین کند! و جالب است بدانیم که حاج ابراهیم، این مطالب مضحک را با تکیه بر «اعلامیة جهانی حقوق بشر» عنوان کرده‌اند!

می‌بینیم که ابراهیم یزدی همچنان بر «پاک کردن» تاریخ 2500 سالة کشور ایران پای می‌فشارد! بله، ابراهیم یزدی منفور هنوز در همان شیپور «ایران ستیزی» می‌دمد، ‌ منتهی اینبار از سر گشاد استعماری آن یعنی، «ایران ستائی» ظاهری! حاج ابراهیم می‌پندارد اگر ادعا کند «کشور ایران» یک تمدن شش هزار ساله داشته، بسیاری از شوت و پرت‌ها احساس «غرور» خواهند کرد! چون شش هزار سال کجا، 2500 سال کجا؟ «فدائیان» ایران باستان، در چنین «معامله‌ای»، یک قلم، 3500 سال سود خالص خواهند داشت! ولی همانطور که گفتیم فعلة فاشیسم، با «تاریخ» چند مشکل عمده دارند. نخستین مشکل اینان تضاد «تاریخ» است با «اسطوره»، چون «بی‌بی‌گوزک‌های» اسلام، که «اسطوره‌های مقدس» هستند، در برابر تاریخ «متزلزل» می‌شوند و فرو می‌ریزند! بنابراین اسلام پرستان، با کوفتن بر طبل شش‌ هزارسال یا هشت هزار سال «تمدن ایران»، در واقع قصد دارند «اسطوره‌‌های اقوام ایرانی» را جایگزین «تاریخ کشور ایران» کنند! به این خیال خام که افکار عمومی از این «چرخش» موذیانه آگاه نیست!

چون به گواهی تاریخ، کشور ایران از 2500 سال پیش «موجودیت تاریخی» دارد. و کشور شش هزار سالة ایران را فقط فعلة فاشیسم اختراع کرده‌اند، تا مبداء موجودیت «تاریخی» ایران و بنیانگزار امپراطوری هخامنشی را نادیده گرفته، و یک مبداء تاریخ الکی و «تاریخ ستیز» برای ما ملت اختراع کنند! پیش از ادامة مطلب، به اسلام پرستانی که در راستای ترهات عباس سلیمی‌نمین و شرکاء مبداء تاریخ برای ما تعیین می‌کنند، می‌باید گوشزد کنیم که بهتر است به همان تاریخ «پرافتخار» هجوم تازیان و« فرهنگ» درخشان برده‌داری و سنگسار و قصاص بپردازند، و تاریخ ایران را به لجن فاشیسم آلوده نکنند. «کشور ایران» پیش از کوروش کبیر، موجودیت تاریخی نداشته و نخواهد داشت، مگر آنکه اسناد و شواهد تاریخی خلاف این امر را ثابت کند.

ولی نکته مهمی که در نامة یزدی به چشم می‌خورد این است که حاج ابراهیم، مانند حداد عادل و دیگر فعلة فاشیسم، «سوسماری» در دیگ مبارزات مردم ایران افکنده، و «انا شریک» گویان مشروطه را هم به لجن فاشیسم آلوده کرده‌اند! به عبارت دیگر حاج ابراهیم، با نادیده گرفتن کودتای کلنل آیرون‌ساید، ضمن قرار دادن خود در جایگاه «اوپوزیسیون»، حکومت گورکن‌ها را تداوم جنبش مشروطه می‌دانند:
«اعتراض ما به عملکرد حاکمان جمهوری اسلامی [...] با این هدف نیست که آن‌ها [...] بروند [...] هدف ما تحقق حقوق و آزادی‌های اساسی ملت‌مان و استقلال کشورمان است که اصیل‌ترین آرمان‌های انقلاب جنبش مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت و انقلاب اسلامی [...] نیز بوده ‌است»
نمی‌دانستیم مشروطه طلبان خواهان ملی شدن صنعت نفت بوده‌اند! و نمی‌دانستیم فدائیان‌اسلام و شعبان‌جعفری خواهان استقلال و آزادی ملت ایران بوده‌اند. ولی اطمینان داریم که مشروطه‌طلبان از روز نخست طرفدار مصدق و انقلاب پرشکوه اسلامی بوده‌اند! بله! همانطور که گفتیم فعلة فاشیسم با تاریخ، ارتباطی کاملاً «فانتزی» دارند! در نتیجه ابراهیم یزدی حکومت اسلامی را تدوام کودتای بیگانگان نمی‌بیند! بلکه کودتا را در «پرانتز» گذاشته، از جنبش مشروطه به انقلاب اسلامی نقب می‌زند! چون در غیراینصورت «استقلال‌شان» فرو خواهد ریخت، و از «آزادی» هم که بجز «آزادی جنایت» و« سرکوب» و «چپاول» و چرندبافی امثال یزدی و اکبر بهرمانی هیچ نمانده! در نتیجه، «جمهوری اسلامی» نیز که قرار بود پس از حصول دو اصل «استقلال» و «آزادی» تأمین شود، به خودی خود منتفی خواهد شد! ولی پس از گذشت سه دهه از خیمه‌شب‌بازی «نهضت‌آزادی»، می‌دانیم که استدلال منطقی جائی در ادبیات عوامفریبانة اینان ندارد.

ابراهیم یزدی، علیرغم «تاریخ ستیزی» و «خردگریزی»، در اظهاراتش طوطی‌وار به تکرار عبارت «خردسیاسی» و «تجربة تاریخی» طی سدة اخیر پرداخته، و می‌گوید، با تغییر حکومت، دمکراسی تحقق نمی‌یابد! عجب! پس آن‌ها که خواستار «رفتن شاه» بودند، تا به قول خودشان «استبداد 2500 ساله» را بزدایند چه کسانی بودند؟ مسلماً ابراهیم یزدی خواستار تغییر حکومت نبوده! یا اگر خواستار براندازی بوده، خودش نمی‌دانسته «چه» می‌کند، اربابانش از فواید این «براندازی» و تقویت جبهة ناتو در افغانستان آگاه بوده‌اند! بله، ابراهیم یزدی که می‌پندارد مردم سوابق «درخشان‌اش» را فراموش کرده‌اند، پس از اینکه با اشاره به «اسناد معتبر» نهضت آزادی نقش خود را در اعدام‌ها، به ویژه اعدام تیمسار رحیمی، فرماندار نظامی تهران تکذیب می‌کند، می‌گوید، نظام‌های «مردم محور» ـ مقصود سوسیالیستی است ـ «دروغ» می‌گفتند، استبدادی بودند، و به همین دلیل فروپاشیدند.

‌هرچند سوسیالیسم علمی، هرگز نظام «مردم محور» نبوده، اگر سخنان ابراهیم یزدی را یک مرحله منطقی به پیش برانیم خواهیم داشت، سازمان جنایتکار ناتو و شخص ژنرال هویزر ضداستبداد، طرفدار «مردم محوری» و «راستگوئی» بوده‌اند، به همین جهت نظام انسان ستیز «خدا محور» را بر ملت ایران تحمیل کردند! و حاکمیت فعلی افغانستان و عراق که، با تهاجم نظامی استقرار یافته بسیار «مردم محور» و «راستگو» تشریف دارند. و حکومت گورکن‌ها هم به این دلیل تاکنون سقوط نکرده، که استبدادی نیست و دروغ نمی‌گوید، چون «خدا محور» است!

ابراهیم یزدی در پایان چرندنامة کذا، چون قافیه‌اش تنگ آمده، به جفنگ می‌آید، و ضمن شعرخوانی، خطاب به سلطنت طلبان، و البته نه خطاب به مشروطه طلبان ـ چرا که گورکن‌ها کودتای ژنرال هویزر را تداوم جنبش مشروطه می‌دانند، و با دارودستة داریوش همایون آخور مشترک تشکیل داده‌اند ـ با استناد به سخنرانی محمدرضا پهلوی که در ساعت 20 روز 13 آبان‌ماه از تلویزیون ایران پخش شد می‌گوید، حتی خود محمد رضاشاه به «انقلاب» اعتراف کرد!

بله، این روز 13 آبانماه سال 1357، برای ریزه‌خواران سازمان سیا نعمت بزرگی شده. همانطور که پیشتر هم گفتم، در این روز «فرخنده»، شخصاً در مرکز شهر حضور داشتم، و برخلاف ادعاهای سراپا دروغ مسعود بهنود، در دانشگاه تهران تیراندازی نشد، و فقط «کاسورهای» محترم ساواک در خیابان آریامهر به تخریب و آتش زدن چند ادارة دولتی و بانک مشغول بودند. و اگر چند ساعت بعد، محمدرضا شاه «صدای انقلاب» شنید، به این دلیل بود که سخنرانی‌های رسمی مقامات کشور را افراد بخصوصی، زیر نظر ساواک تهیه و تنظیم می‌کنند. و امروز نیز همین روال جاری است. منتهی امروز تبلیغات سازمان سیا، بر لات بازی و انتشار ابتذال قرار گرفته، تا با هنجارهای «خدا محور» فاشیستی حکومت اوباش اسلامی مطابقت کامل داشته باشد. در هرحال، بدون تأئید ساواک، کسی نمی‌توانست «صدای انقلاب» بشنود، حتی شخص محمدرضا پهلوی! چون در واقع روز 13 آبان در مرکز شهر تهران، به جز ماشالله قصاب‌های کارمند ساواک، که تعدادشان به صد نفر هم نمی‌رسید، کسی «انقلاب» نکرده بود. اگر ابراهیم یزدی طبق معمول خود را در منتهی‌الیه حماقت قرار داده، تا مخاطب را محک بزند، باید بداند آنکه در واقع به شنیدن «صدای انقلاب» ابراز علاقه می‌کرد، گروه برژینسکی بود، و ساواک هم خواستة اربابانش را اجابت کرده بود!

و از سوی دیگر، بر خلاف ادعای یزدی، محمدرضا شاه به هیچ چیز «اعتراف» نکرد! وی متنی را که در اختیارش گذاشته بودند «قرائت» کرد! چون هیچکس به یاد ندارد که در حوالی باغ‌های کاخ نیاوران صدای انقلاب از کسی بلند شده باشد، و در برابر کاخ سعدآباد هم شخصاً شاهد بودم که پرنده پر نمی‌زد. اگر منابع موثق حاج ابراهیم از مهملاتی که در کتاب‌های جیمی کارتر و برژینسکی منعکس شده فراتر نمی‌رود، ما به پادوی خانوادة «خسرو شاهی‌ها» می‌گوئیم که، روز 13 آبان سال 57، از خیابان شاهرضا تا دربند، بجز در خیابان «آریا‌مهر» و «کریم‌خان» هیچ «انقلابی» نشده بود که صدای‌اش به گوش کسی برسد! و ابراهیم یزدی بهتر است بجای ناز و کرشمه برای گروه داریوش همایون یا صدای آمریکا، قبل از آنکه بخارات پرستات بیمارشان به مغز آسیب برساند، به صورت جدی به معالجة پروستات مشغول شوند، تا پس از سه دهه شرکت فعال در جنایات و چپاول یک حکومت فاشیستی به ما ملت نگویند:
«چراغ کذب را نبود فروغی [...] اگر قرار بود که کسی یا گروهی با دروغگوئی، تهمت و پرونده سازی به جائی می‌رسید، یا بقای قدرتی تأمین می‌شد، تاریخ شاهد فروپاشی و نابودی هیچیک از نظام‌های استبدادی مدعی مردم محوری نبود. کسانی که خود را پهلوی‌طلب می‌دانند و نه مشروطه‌خواه در قبال اعتراف محمدرضا شاه ایران که [...]‌گفت صدای انقلاب‌تان را شنیدم، چه پاسخی دارند [...]»
ابراهیم یزدی ظاهراً فراموش کرده که از کجا بیرون آمده! ولی فراموش نکرده که در راستای اهداف انسان ستیز اربابانش، می‌باید «مردم محوری» را پیوسته به زیر سئوال ببرد، تا حکومت‌های «خدا محور» و «انسان ستیز» را در بارگاه چپاولگران ینگه‌دنیا به «ارزش» گذارد. این پادوی آبدارخانة سازمان سیا فراموش نکرده که جهت توجیه حکومت توحش اسلامی، باید پیوسته به انتقاد از حاکمیت پهلوی دوم بپردازد، و همان مهملاتی را تکرار کند که، 29 سال است از زبان آخوند جماعت در منبر و محراب در باب «حقانیت» کودتای ننگین سازمان ناتو در 22 بهمن می‌شنویم! به گفتة این گلة «جنایتکار»، از آنجا که محمدرضا شاه قانون اساسی مشروطیت را به تعطیل کشانده بود، حکومت گورکن‌ها پس از سه دهه جنایت و فاجعه، هنوز مشروعیت دارد! ولی آن‌ حکومت‌های «مردم محور»، اصلاً مشروعیت نداشتند! چون استبدادی بودند!

البته با توجه به وضعیت وخیم پروستات ابراهیم یزدی ‌می‌باید اذعان داشت که ایشان در راه تحقق اهداف اسلامی سناتور مک‌کارتی «مقدس»، به راستی از جان‌شان مایه می‌گذارند. و مطالب‌شان به دلیل «وخامت اوضاع»، واقعاً «پروستات محور» شده! باید از حاج ابراهیم «فداکار» پرسید، اگر در کشور استعمارزدة ایران، با دروغ‌گوئی، جنایت و چپاول کسی به جائی نمی‌رسید، یا بقای قدرتی تأمین نمی‌شد، چگونه مشتی تیغ کش و دلال و روضه‌خوان جیره‌خوار بیگانه، از قبیل جنابعالی، علیرغم نارضایتی عمیق مردم، سه دهه‌ است در رأس هرم قدرت کشور ایران، با 2500 سال تاریخ مدون قرار گرفته‌اید؟

2 March 2008

فاطمه. م : انتخاباتی بدون حضور زنان

شاید بسیاری از شما که این نوشته را میخوانید، بدبینم بدانید اما مهم قانونی است که حالا با هر قصد و غرضی این روزها آشکارا و در مورد همه رشته ها به تصویب میرسد؛ از همه شما میخواهم در خلوت خود به قضاوت بنشینید در کدامین دادگاهی، عدالت را اینچنین تعریف میکنند و حق نیمی از جامعه را عملا نادیده میانگارند؟

تا کی زنان ما در صبوری و گمنامی خواهند زیست و تاریخی از آن خود نخواهند داشت؟

بیایید تنها به نوشتن و خواندن اکتفا نکنیم و کاری کنیم تا این قانون نیز به جمع همه قوانین نابرابر اضافه نشود. شاید 8 مارس روز خوبی برای اعلام مخالفت با این قانون باشد، به شرطی که همه مان آگاهانه با مسئله برخورد کنیم و هیچکس خود را بی تفاوت از اجتماعی که در آن است، نداند.

انتخاباتی بدون حضور زنان!

فاطمه. م
http://hamava01.blogfa.com
هم آوا


باز هم قصه همیشگی تضاد و تبعییض و باز هم هیاهوهای همیشگی. هیاهوی فاصله بین پسر و دختر، فاصله ای که رفته رفته رنگ ضدیت نیز به خود میگیرد، یک طرف پاک و عاقل و مخلوق حق خدا و طرف دیگر نه تنها ناپاک و مخلوق ناحق، بلکه گناه مطلق میباشد و اینجاست که برای حفاظت از مخلوق آسمانی خدا چاره ای جز جدایی این دو از هم نیست...!

شنیدیم که باجه های تلفن عمومی برای خانمها و آقایان مجزا شده است، شنیدیم کلاسهای عمومی دانشگاهها برای دخترها و پسرها به صورت مجزا برگزار میشود، شنیدیم و البته دیدیم که سرویسهای رفت و برگشت برای برخی از دانشگاهها تفکیک شد، شنیدیم که از سال بعد کتابهای درسی نیز برای دختر و پسر تفکیک خواهد شد، شنیدیم که ... آری همه اینها را شنیدیم و بر درستیشان صحه گذاشتیم، همه دست در دست هم دادیم تا زودتر برایمان عادت شود و بین پسر و دختر، زن و مرد دیواری ساختیم دست نیافتنی، دیواری که یک طرف آن انسان بود و طرف دیگر موجودی شیطانی که انسان همیشه در واهمه وسوسه آن به سر میبرد و دنبال راهی تا از شر وسوسه هایش در امان باشد.

هیچکدام از اینها حرف تازه ای نیست و همه مان موافق و مخالف به دفعات این سخنان را شنیده ایم و یا خوانده ایم و هیچ گاه نیز راه گریزی نداشته ایم حتی حرف تازه ای نیست اگر بگویم همه مان به این حرفها عادت کرده ایم و اگر کسی دادش از این احوال در بیاید، با نیشخندی او را به تمسخر میگیریم که یعنی آیا تا به حال برایت عادی نشده است؟!

من امروز میخواهم کسی باشم که داد میزنم و قصد این را ندارم که به نیشخندها اعتنایی بکنم، میخواهم داد بزنم از قانونی که مدتها بود در خفا اجرا میشد و تازه این روزها زمزمه ای از تصویب آن به صورت آشکارا مطرح میشود و آن سهمیه بندی دختر و پسر برای ورود به دانشگاهها میباشد؛ همه آنهایی که این روزها از این قانون حمایت میکنند، اولین جمله ای که بر زبان میآورند این است که به هیچ عنوان حقی از کسی ضایع نمیشود، یعنی عدالت به این اندازه واژه غریبی است که توان برقراری آن را ندارند و اینچنین آن را تعبیر میکنند و آن را اینگونه برایمان توجیه میکنند؟! مگر نه اینکه اینان نمیخواهند حقی از کسی ضایع شود، خوب مسئله خیلی واضح است، آزمون انتخابی بدون توجه به نوع رشته و البته جنسیت داوطلب، به همین سادگی.

قصد این را ندارم کورکورانه چشم بر همه واقعیتهای اجتماعمان ببندم و تنها به حمایت از دختران اکتفا کنم، من نیز شاهد اینم هر سال از جمعیت پسران ورودی به دانشگاهها کاسته میشود، اما مشکل جای دیگری است، وقتی دختران و پسران بعد از دوازده سال مدرسه چاره ای جز ورود به دانشگاه ندارند و تازه بعد از 4 سال میفهمند که هیچ کار مفیدی انجام نداده اند (رشته ای را خوانده اند که بازار کاری ندارد و یا مانند همه رشته های فعلی، بازار از آن اشباع است) در این شرایط است که کسی حاضر نیست این 4 سال را بیهوده تلف کند، اینجاست که پسر راه فرار از این مشکل را در بیرون از دانشگاه مییابد و مانند همیشه قربانیان این مشکل دخترانی هستند که جامعه اجازه خارج شدن از خانه را به آنان نمیدهد و اینجاست که دختران به هر قیمتی چند سال پشت کنکور شدن و یا قبولی در رشته های کاملا بیهوده (از نظر آینده کاری) را تن میدهند.

راه حل مشکل هر چه باشد راهی نیست که اینان در پیش گرفته اند، اینچنین راه حلهایی تنها خبر از فقدان منطق در نظام آموزشی ما میدهد که با استیصال دست به دامان جدا کردن کتب آموزشی و یا سهمیه بندی جنسیتی ورود به دانشگاهها میشوند.

میدانم که تا اینجا سخن تازه ای نگفته ام و این قانون هم مانند همه قوانین موجود به آشکارا و یا به خفا اجرا خواهد شد و همه داد و بیدادهایمان بی ثمر خواهد بود، اما نکته ای که من را به فکر برده این است که اغلب زمانی که به انتخاباتی نزدیک میشویم، خبر از قوانین خوبی میشود که هیچگاه به مرحله اجرا نمیرسد، اما قبل از انتخابات، شور و حالی در اقشار خاص به وجود میآورد و آدمی را امیدوار به اصلاح همه قوانین مشابه میکند (مانند همین اجازه ورود بانوان به ورزشگاهها که با وجود اینکه هیچگاه عملی نشد، اما مدتی چهره عدالت پیشگی به دولت داد) قوانینی که مانند مواد غذایی تاریخ مصرفی چند ماهه دارند و حال شنیدن این قانون جدید آن هم درست چند هفته مانده به انتخابات مجلس، کمی شک برانگیز است؛ نمیدانم پشت این قضیه چه رویدادهایی لانه کرده اند، اما شاید بشود حدس زد که مخالفان چنین قانونی، اکثریت زنان و دختران تحصیلکرده ای خواهند بود که مدتهاست معترض عملکرد دولت هستند و در صورت شرکت در انتخابات به نفع دولت رای نخواهند داد و عملا در این مدت کوتاه باقی مانده نیز فرصتی برای تغییر افکار اینان نخواهد بود، پس تنها کنار گذاشتن این قشر در انتخابات راه حل مناسبی به نظر میآید.

شاید بسیاری از شما که این نوشته را میخوانید، بدبینم بدانید اما مهم قانونی است که حالا با هر قصد و غرضی این روزها آشکارا و در مورد همه رشته ها به تصویب میرسد؛ از همه شما میخواهم در خلوت خود به قضاوت بنشینید در کدامین دادگاهی، عدالت را اینچنین تعریف میکنند و حق نیمی از جامعه را عملا نادیده میانگارند؟! تا کی زنان ما در صبوری و گمنامی خواهند زیست و تاریخی از آن خود نخواهند داشت؟ بیایید تنها به نوشتن و خواندن اکتفا نکنیم و کاری کنیم تا این قانون نیز به جمع همه قوانین نابرابر اضافه نشود. شاید 8 مارس روز خوبی برای اعلام مخالفت با این قانون باشد، به شرطی که همه مان آگاهانه با مسئله برخورد کنیم و هیچکس خود را بی تفاوت از اجتماعی که در آن است، نداند.

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است
که هر شکسته دندان بهای یک نان است
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده
دیگر نان نیست
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا
سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان

1 March 2008

نامه "شادباش" نورالدین کیانوری (16 بهمن 1368 - از زندان اوین) بمناسبت سالگرد‌ انقلاب "شكوهمند" اسلامي

من به زبان فرانسه كه براي آنان هم قابل فهم بود
گفتم كه مهمترين اصول حقوق بشر كه در اعلاميه جهاني ذكر شده است
در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران دقيقا در نظر گرفته شده است

قانون اساسی ميهنمان
كه
ما بطور دربست آنرا پذيرفته‌ايم و امروز هم مورد پذيرش ماست




نامه "شادباش" نورالدین کیانوری
(16 بهمن 1368 - از زندان اوین)
بمناسبت سالگرد‌ انقلاب "شكوهمند" اسلامي



آيت‌الله خامنه‌اي، رهبر جمهوري اسلامي ايران
با سلام و شادباش، بمناسبت يازدهمين سالگرد‌انقلاب شكوهمند اسلامي ايران

حضرت آيت‌الله!

من در نظر داشتم كه اين نامه را پيش از نامه‌اي كه در چهاردهم مرداد ماه 1368 به حضورتان نوشتم، بحضورتان بفرستم، اما در آن هنگام اينجور انديشيدم كه يادآوري اين جريانات دردناك شايد سودي نداشته باشد و از اين رو تنها به درخواست بنيادينم بسنده كردم. متاسفانه تاكنون كه بيش از 6 ماه از آن زمان مي‌گذرد، هيچگونه اثري از برآورده شدن همه و يا دست كم كمي هم از درخواست‌هايم هويدا نشده‌است و آنجور كه از نمونه‌هاي كنوني مي‌توان ديد، اميدي هم به آن نمي‌توان داشت. از اين رو، بر آن شدم اكنون كه دوستانم و من بايد در اين بيغوله بپوسيم، دست كم درد سنگين دل خود را درباره آنچه بر ما گذشته است بنويسم. شايد در سرنوشت ديگران كه پس از اين مانند ما گرفتار خواهند شد، پيامد مثبتي داشته باشد.
روز‌‌پنجشنبه 15 بهمن ماه، بعدازظهر بدون اينكه ما را پيش از آن آگاه كرده باشند، نمايندگان كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد به اطاق (... علي عموئي و من) وارد شدند و از ما خواستند كه اگر نظرياتي داريم كه مربوط به حقوق بشر مي‌شود، به آنها بگوئـيم.
من به زبان فرانسه كه براي آنان هم قابل فهم بود گفتم كه مهمترين اصول حقوق بشر كه در اعلاميه جهاني ذكر شده است در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران دقيقا در نظر گرفته شده است. اما متاسفانه در جريان عمل برخي مراجع قضائـي به اين مواد بسيار مهم توجه نكرده و آنها را زير پا مي‌‌گذارند. در مورد ما متهمان بازداشت شده توده‌اي هم چنين بوده است.
من به آنان ‌گفتم كه خودم چندي پيش در اين مورد به رهبر كشور‌ شكايت نامه‌اي نوشته‌ام و رونوشت آنرا به شما مي‌دهم. براي آنكه براي مقامات زنداني كه بر خلاف عرف بين‌المللي همراه آنان بودند سوءتفاهم نشود، يك رونوشت ديگر از آن نامه را كه در 14 مرداد به شما نوشته بودم، به ايشان دادم.
در پاسخ اين سئوال كه شكنجه شده‌ام، پاسخ مثبت دادم، ولي از ‌گفتن جريان دردناكي كه در اين نامه به آ‌گاهي شما مي‌رسانم، خودداري كردم.
براستي هنگاميكه مواد قانون اساسي ميهنمان را كه خود شما هم در تدوين آن فعالانه و موثر شركت داشته‌ايد و ما بطور دربست آنرا پذيرفته‌ايم و امروز هم مورد پذيرش ماست در مورد حقوق و آزادي‌هاي افراد و بويژه در آن بخش كه مربوط به حقوق بازداشت شد‌گان است، مي‌خوانم و آن‌ها را با آنچه بر ما ‌گذشته و هم اكنون مي‌‌گذرد، برابر مي‌كنم، بي‌اندازه شگفت‌زده شده و مي‌انديشم كه مبادا در ساير بخش‌هاي زند‌گي سياسي و اجتماعي مردم و بويژه حقوق اقتصادي و اجتماعي توده‌هاي ده‌ها ميليوني محرومان كشورمان هم جدائـي و دوري ميان شعارها و كردارها همين اندازه باشد!

هنگاميكه در اصل 23 قانون اساسي خوانده مي‌شود كه:

اصل 23 - تفتيش عقايد ممنوع است و هيچكس را نمي‌توان بصرف داشتن عقيده‌اي مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

اما در عمل مي‌بينيم و در دادنامه‌هاي دادستان انقلاب كه در آن براي ما درخواست محكوميت اعدام شده است، مي‌خوانيم كه يكي از مواد عمده:
{تبليغات ضد اسلامي از طريق اشاعه فرهنگ ماد‌ي‌‌گرايانه ماركسيسم} نوشته شده است، چطور ممكن است شگفت‌زده نشد؟
اصل 32 - هيچكس را نمي‌توان دستگير كرد، مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين مي‌كند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام بايد با ذكر دلائـل بلافاصله كتبا به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حداكثر ظرف 24 ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضائـي ارسال و مقدمات محاكمه در اسرع وقت فراهم ‌گردد. متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي‌شود.

اكنون حضرت آيت‌الله اجازه بفرمائـيد اين اصل بسيار درست را با آنچه بر سر من و بستگانم ‌گذشته است، برابر نهم. من از شيوه بازداشت ديگران آ‌گاهي ندارم، اما آنچه بر ما ‌گذشته است باندازه بسنده ‌گويا است.
صبحدم روز 17 بهمن ماه 1361 ساعت 4-5/3‌ پس از نيمه شب ‌گروهي از پاسداران با بازكردن در خانه به اطاق خواب ما در منزل دخترمان ريختند و دستور دادند كه من فورا لباس بپوشم. اين آقايان تنها حكم بازداشت مرا در دست داشتند. اما نه تنها مرا، بلكه همسرم را هم بدون داشتن حكم بازداشت كردند. به آنهم بسنده نكرده دخترمان را هم كه در كارهاي سياسي ما نه سر پياز بود و نه ته پياز، او را هم بدون حكم، بازداشت كردند. تصور نفرمائيد كه به اينهم بسنده كردند، نه! فرزند 11 ساله افسانه دخترمان و نوه ما را هم بازداشت كردند و همهً ما را به بازداشت‌گاه 3000، يعني كميته مشترك دوران شاه كه من در آنجا مدتها (پيش از كودتاي 28 مرداد) بازداشت و محاكمه و زنداني شده بودم، بردند.
پس از آزاد شدن افسانه دخترمان (كه پس از شكنجه و يكسال و نيم زنداني بدون محكوميت آزاد شد) معلوم شد كه آقايان بازداشت‌كنند‌گان، در غياب ما خانه را "غارت" كردند. هر چيز ‌گرانبها را از سكه‌هاي طلاي متعلق به افسانه (سكه‌هايي كه طي سال‌ها بمناسبت اعياد و روز تولد خود از بستگانش دريافت كرده بود) ‌گرفته، تا مقداري اشياء قيمتي كه من در سفرهاي خود بعنوان هديه دريافت كرده بودم، تا حتي مدارك تحصيلي من (از تصديق ششم ابتدائـي ‌گرفته تا تا بالاترين سند علمي من كه حكم پروفسوري آكادمي شهرسازي و معماري جمهوري دمكراتيك آلمان بود)، به غارت بردند و تاكنون كه 7 سال از آن زمان مي‌‌گذرد، با وجود ده‌ها بار درخواست افسانه و من، اصلا كوچكترين اثري هم از آنها پيدا نشده است. ظاهرا آقايان بازداشت‌كننده ما، اين اشياء ‌گران بهاء را بعنوان غنائم‌ جنگي در جنگ مسلمانان عليه كفار براي خود به غنيمت برداشته‌اند.
اين بود "پيش‌درآمد" بازداشت ما. از اين پس، "نمايش دردناك" آغاز و "پرده به پرده" دنبال مي‌شود.
در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران چنين مي‌خوانيم:

اصل 35 - هر‌گونه شكنجه براي ‌گرفتن اقرار يا كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت يا اقرار يا سو‌گند مجاز نيست، چنين شهادت و اقرار يا سو‌گندي فاقد ارزش و اعتبار است.‌‌‌‌ متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي‌شود.
جاي بسي تاسف است براي ‌گذشته و جاي بسي نگراني است براي آينده كه اين اصل ‌گران‌بها زير پاي برخي مسئولان له و لورده شده و احتمالا در آينده هم خواهد شد.
در مورد اكثر بازداشت شد‌گان از همان روز اول بازداشت و در مورد من چند روز پس از بازداشت، شكنجه به معناي كامل خود با نام نوين "تعزير" آغاز ‌گرديد.
شكنجه عبارت بود ‌‌از شلاق با لوله لاستيكي تا حد آش و لاش كردن كف پا. در مورد شخص من در همان اولين روز شكنجه آنقدر شلاق زدند كه نه تنها پوست كف دو پا، بلكه بخش قابل توجهي از عضلات از بين رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بيآورد، درست 3 ماه طول كشيد و در اين مدت هر روز پانسمان آن نو مي‌شد و تنها پس از 3 ماه من توانستم از هفته‌اي يكبار حمام رفتن بهره‌‌گيري كنم.
نوع دوم شكنجه كه بمراتب از شلاق وحشتناك‌تر است، دستبند قپاني است. تنها كسي كه دستبند قپاني خورده مي‌تواند درك كند كه دستبند قپاني آنهم 10 - 8 ساعت متوالي در هر شب، يعني چه؟
در مورد من، پس از اينكه شلاق اوليه كه با فحش و توهين و توسري و كشيده تكميل مي‌شد سودي نداد، يعني آقايان نتوانستند در مورد دروغ شاخدار ساخته شده كه در زير آنرا شرح خواهم داد از من تائـيدي بگيرند، مرا به دستبند قپاني بردند.
18 شب پشت سر هم مرا ساعت 8 بعدازظهر به اطاقي واقع در اشكوب دوم مي‌برند و دستبند قپاني مي‌‌‌ز‌دند و اين جريان تا ساعت 6 - 5 صبح يعني 9 تا 10 ساعت طول مي‌كشيد. تنها هر ساعت مامور مربوطه مي‌آمد و دست‌ها را عوض مي‌كرد. چون ممكن است شما ندانيد كه دستبند قپاني چگونه است، آنرا توضيح مي‌دهم.
اين شكنجه عبارت از اينست كه يك دست از بالاي شانه و دست ديگر را از پشت بهم نزديك مي‌كنند و بين مچ دو دست يك دستبند فلزي زده و با كليد آنرا تن‌ مي‌كنند. درد اين شكنجه وحشتناك است‌. طي 18 شب كه من زير اين شكنجه قرار داشتم و دو بار هم در تعويض ساعت به ساعت آن "غفلت" شد و از ساعت 12 نيمه شب تا 5 صبح به همان حال باقي ماندم. علت اينكه چرا اينقدر طول كشيد اين بود كه من به آنچه مي‌خواستند به "زور" اعتراف كنم، تسليم نشدم.
من 18 كيلو ‌گرم از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقيماند، تا آن حد كه بدون كمك يك نفر حتي يك پله هم نمي‌توانستم بالا بروم و براي رفتن به دستشوئـي هم محتاج به كمك نگهبان بودم.
پيامد اين شكنجه وحشتناك كه هنوز هم باقيست، اينست كه دست چپ من نيمه فلج است و دو انگشت كوچك هر دو دستم كه در آغاز كاملا بي‌حس شده بود، هنوز نيمه بي‌حس هستند. يادآوري مي‌كنم كه من در آن زمان 68 ساله بودم.
همسرم مريم را آنقدر شلاق زدند كه هنوز پس از 7 سال، شب هنگام خوابيدن كف پاهايش درد مي‌كند. البته اين تنها شكنجه "قانوني" بود كه به انواع توهين و با ركيك‌ترين ناسزا‌گوئـي‌ها تكميل مي‌شد (فاحشه، رئـيس فاحشه‌ها و ...) آنقدر سيلي و توسري به او زده‌اند كه ‌گوش چپ او شنوائيش را از دست داده است. يادآور مي‌شوم كه او در آن زمان پير زني 70 ساله بود.
خواهش مي‌كنم عجله نفرمائيد و نيانديشيد كه بدترين نوع شكنجه (تعزير) همين بود. نه، از اين بدتر هم دو نوع ديگر بود.
نوع اول شكنجه جسمي بود و آن اينجور بود كه فرد را دستبند قپاني مي‌زدند و با طنابي به حلقه‌اي كه در سقف شكنجه‌خانه كار ‌گذاشته شده بود آويزان مي‌كردند و او را به بالا مي‌كشيدند، تا تمام وزن بدنش روي شانه‌ها و سينه و دست‌هايش فشار غير قابل تحمل وارد آورد. درد اين شكنجه نسبت به دستبند قپاني ساده شايد ده برابر باشد. حتي افراد ورزيده‌اي مانند دوست عزيز ما آقاي عباس حجري كه 25 سال در زندان‌هاي مخوف شاه مردانه پايداري كرد، چندين بار از هوش رفت. آقايان به اين هم بسنده نكرده و او را مانند تاب تلو تلو مي‌دادند.
دوست هنوز زنده ما آقاي محمد علي عموئـي كه با آقاي حجري و 5 جوانمرد ديگر از سازمان افسري حزب توده ايران پس از كودتاي امريكايي - انگليسي 28 مرداد 1332 بزندان افتاده و مانند يارانش 25 سال در همه زندان‌هاي مخوف شاه معدوم مردانه پايداري كرد، شاهد زنده اين شكنجه‌هاست. البته نه شاهد ديدار، بلكه خود او زير اين شكنجه‌ها قرار ‌گرفته است.
آقاي عباس حجري كه مردي ورزيده بود در اثر اين شكنجه وحشتناك، دست راستش تا حد 4/3 فلج شده بود تا آنجا كه نمي‌توانست با آن غذا بخورد.
مرا مسلما به علت آنكه ديگر جاني برايم باقي نمانده بود از اين شكنجه معاف داشتند.
نوع دوم، شكنجه روحي بود. اين نوع شكنجه كه در مورد من عملي شد، از همه شكنجه‌هاي ديگر دردناكتر بود. اين شكنجه چگونه بود؟
پس از اينكه آقايان از تحميل اعترافات به من با شكنجه‌ها و با‌‌هدفي كه در بالا شرحش را دادم، نااميد شدند، 3 بار مرا زير اين "آزمايش" قرار دادند.
بار اول مرا به اطاق شكنجه بردند. مريم همسرم را كه چشمش را بسته و دهانش را با دستمالي كه در آن فرو كرده بودند، بسته بودند روي تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم ‌گرفتند و در برابر چشم من به پاي لخت او شلاق زدن را آغاز كردند. اين جريان پيش از شلاق‌زدن‌هاي شديد مريم كه در بالا يادآور شدم بود. آقايان براي اينكه دست خود را به يك چنين كار ننگيني كه بدون ترديد قابل دفاع نبود، آلوده نكرده باشند، يكي از افراد توده‌اي، بنام "حسن قائـم‌پناه را‌‌‌كه براي فرار از فشار، تن به پستي داده بود، مامور شلاق زدن كردند. پس از نشان دادن اين منظره، مرا به پشت در سلول شكنجه‌‌گاه بردند و به زمين نشاندند و از من اعتراف مي‌خواستند تا شلاق زدن به پاي همسرم را كه من صداي ضربات شلاق و ناله همسرم را مي‌شنيدم، پايان دهند. پس از چند دقيقه (؟) چون من حاضر به پذيرش آنچه از من مي‌خواستند، نشدم (قبول طرح كودتا) مرا به سلول خودم بر‌گرداندند.
اين بود يك نمونه از انجام اصول مربوط به حقوق افراد در قانون اسلامي جمهوري اسلامي در "عمل".

حضرت آيت‌الله
من اكنون 7 سال است كه زير چوبه دار ايستاده‌ام. سو‌گند به وجدان انسانيم كه حتي يك كلمه از آنچه در اين تشريح نوشته‌ام، غيرواقعي و حتي زياده‌روي نيست.
باز هم خواهش مي‌كنم عجله نفرمائـيد. اين داستان هنوز ادامه دارد.
چون من باز هم تسليم نظريات آقايان نشدم، بار دوم - باز هم مرا به اطاق شكنجه بردند. اين بار دخترم افسانه را خوابانده بودند و همان فرد پست در برابر چشم "آقايان" مشغول به شلاق زدن به پاي برهنه او بود. باز هم مرا پشت در نشاندند و به ‌گوش كردن ناله‌هاي دخترم مجبور كردند و از من خواستند كه خواسته آنانرا بپذيرم و چون حاضر نشدم بار سوم باز هم مرا شبي به اطاق شكنجه بردند. اين بار همسرم مريم را دستبند قپاني زده و به سقف آويزان كرده بودند. او پاهايش هنوز روي زمين بود. مرا به پشت در شكنجه‌‌گاه آوردند و ‌گفتند ا‌گر اعتراف نكني، مريم را بالا خواهيم كشيد. چون من حاضر به اعتراف نشدم دستور دادند كه مريم را به بالا بكشند. من تنها صداي ناله‌هاي مريم را كه چون دهانش با دستمال بسته بود، بطور مبهم شنيدم. پس از مدتي آقاي "ياسر" كه در درون شكنجه‌‌گاه بود فرياد زد متهم از حال رفته، دكتر را بيآوريد و مرا به سلول خود بر‌گرداندند.
براي اينكه از حقيقت‌‌گوئـي دور نشوم، پس از چند هفته كه بازپرسي‌ها بطور كلي در بخش عمومي‌اش پايان يافته بود، بازپرس مستقيم من آقاي "مجتبي" به من ‌گفت كه اين جريان سوم يك صحنه سازي بود و ناله‌ها را هم "ياسر" با صداي زنانه و مبهم مي‌كرده است. پس از ديدار كوتاهي كه با همسرم مريم داشتم او هم اين حقيقت را تائيد كرد و ‌گفت او را بالا نكشيدند، تنها پنچ دقيقه نگهداشتند.

حضرت آيت‌الله
آيا همه اين اعترافات در چارچوب "تعزيرات" اسلامي مي‌‌گنجد؟
تا آنجا كه من از مسائل تعزيرات" در جزاي اسلامي آ‌گاهي دارم:

1- تعزير كه منحصرا زدن تازيانه‌است و نه شيوه‌هاي امريكائـي و اسرائيلي آموخته شده به عوامل ساواك شكنجه‌‌گر، مانند دستبند قپاني، آويزان كردن به سقف با دستبند قپاني و ساير اقداماتي كه در بالا يادآوري كردم.
2- تعزير يك حد مجازات است كه در صورت ثابت شدن جرم مانند "حدود" د‌يگر از طرف حاكم شرع تعيين مي‌شود. تعزير براي ‌گرفتن "اعتراف" آنهم روي يك اتهام بكلي واهي و فرضي و نادرست و اختراعي كه در زير به شرح آن مي‌پردازم، اتهام دروغي كه پس از اينهمه شكنجه‌ها و زير پا ‌گذاشتن بنيادي‌ترين اصول قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران در مورد متهمين، پوچ بودن و دروغ بودن آن روشن ‌گرديد.

همانجور كه يادآور شدم، همه اين شكنجه‌ها براي اين بود كه از افراد برجسته حزب توده ايران اين اعتراف دروغ را بگيرند كه ‌گويا حزب توده ايران تدارك يك كودتاي مسلحانه براي سرنگون ساختن نظام جمهوري اسلامي ايران را مي‌ديده؛ تدارك كودتائـي كه قرار بود در آغاز سال 1362 عملي ‌گردد.
به ديد من، آقاياني كه اين دروغ شاخدار را ساخته بودند و اين‌همه شيوه‌هاي غير انساني را براي ‌گرفتن تائيد براي اين دروغ شاخدار ساخته‌‌‌ بودند، اين انگيزه را داشتند كه "دليلي" براي درهم شكستن حزبي كه در چهار سال فعاليت قانوني خود، عليرغم انواع فشارها، هم از طرف نظام جمهوري اسلامي و هم از سوي نيروهاي ارتجاعي و ساير ‌گروه‌هاي راست و چپ‌نما همواره و بطور تزلزل ناپذير از انقلاب بي‌دريغ و با همه امكانات دفاع كرده و در همه رفراندوم‌هاي نظام با راي مثبت شركت كرده‌است، "توجيهي مردم پسند" بسازند.
دليل بدون پاسخ براي اين ديد من، جريان بازجوئـي شاهد زنده و حاضر آقاي محمد علي عموئي است كه نه تنها امروز، بلكه بارها و براي اولين بار چند سال پيش تمام جزئيات بازجوئـي وحشيانه و غيرانساني را كه از او و از آقاي عباس حجري بعمل آمده را در نامه‌اي در حدود 40 صفحه بوسيله حجت‌الاسلام ناصري، نماينده حضرت آيت‌الله منتظري، براي ايشان فرستاده‌اند و از آن پس هم در موارد بي‌شمار هر‌گاه فرصتي پيدا شده، همه مطالب را باطلاع مقامات ‌گونا‌گون رسانده‌اند.
جريان چنين بود كه از سوي بازجويان به آقاي محمد علي عموئي و عده‌اي ديگر از كادر رهبري حزب تكليف مي‌شود كه ‌گزارش دروغي و ساختگي در اين باره كه حزب توده ايران (هيات دبيران كميته مركزي كه در فاصله ميان دو پلنوم همگاني افراد كميته مركزي، بالاترين مقام رهبري حزب است) در يكي از چند هفته پيش از بازداشت تصميم ‌گرفته‌است كه تدارك كودتائـي را كه در بالا شرح دادم، بدهند. به دليل عدم پذيرش آقاي عموئـي و ديگران، آنان را در زير سخت‌ترين شكنجه‌ها قرار مي‌دهند. آقاي عموئـي، يعني كسي كه در دوران طاغوت نه تنها 25 سال، يعني تقريبا تمام جواني خود را در زندان‌هاي مخوف رژيم شاه ‌گذرانده و شكنجه‌هاي جسمي عجيب و غيرقابل تحمل را تحمل نموده و من از شرح كامل آنچه برايشان ‌گذشته است عاجزم و اميدوارم كه خود ايشان يكبار ديگر اين جريان را باطلاع شما برسانند. همين روش درباره آقايان عباس حجري و رضا شلتوكي و چند نفر ديگر، منجمله شخص من اعمال ‌گرديده‌است.
يكي از موارد كه مربوط به آقاي عباس حجري بود پيش از اين شرح دادم. در مورد ديگران هم مسلما به همين جور بوده‌ است.
با همين شگردها، تا آنجا كه من شنيده‌ام از 12 نفر از اعضاي رهبري مركزي حزب توانستند اين اعتراف دروغ را كتبا بگيرند.
تنها من عليرغم همه فشارها حاضر به پذيرش اين دروغ شاخدار نشدم. به من ‌گفتند كه همه اعضاي هيات دبيران كه در بازداشت هستند، اين را پذيرفته‌اند كه ‌گويا حزب قرار است روز اول ماه مه (11 ارديبهشت 1362) كودتا را انجام دهد.
پاسخ هميشگي من اين بود كه:
اولا ا‌گر همه افراد حزب هم اين را در برابر چشم من بگويند، من اين دروغ را نمي‌پذيرم و برآنم كه آنها هم زير همان فشارهائـي كه به من وارد شده و يا بد‌تر از آن به اين دروغ اعتراف كرده‌اند.
ثانيا- آيا اين مسخره نيست كه حزبي بخواهد با نزديك به يكصد قبضه سلاح سبك (تفنگ) و مقداري نارنجك و يا يا دو تيربار سبك در برابر اين نيروي عظيم سپاه و ارتش و پليس و كميته‌هاي انقلاب و بسيجيان كودتا كند. شما كه ما را خيلي كار كشته و زرنگ مي‌دانيد، چگونه چنين "حماقتي" را به ما نسبت مي‌دهيد؟
در پاسخ به من ‌گفتند كه افراد ديگر (حسن قائم پناه) ‌گفته كه شما از شوروي‌ها مقدار زيادي سلاح ‌گرفته و آنها را احتمالا در جنگل‌هاي مازندران و در بعضي باغ‌هاي اطراف تهران و بخشي را در خراسان مخفي كرده‌ايد.
پاسخ من اين بود كه آيا اين احمقانه نيست كه اسلحه از شوروي‌ها به ميزان زياد بگيريم و آن را در جنگل‌هاي مازندران مخفي كنيم؟ آيا من به تنهائي مي‌توانم چنين كاري را انجام دهم؟ آنهم با وضع مزاجي‌ام. آيا يك نفر ديگر هم در ميان اين صدها بازداشت شده هست كه بگويد با من در ‌گرفتن اسلحه و مخفي كردن آن كمك كرده‌است؟ يكنفر هم پيدا نشد!
ا‌گر هم شما عقيده داريد كه در يكي از باغ متعلق به دوستان، در اطراف تهران سلاح‌ها پنهان شده، برويد آنها را در بيآوريد.
من ‌گفتم كه در جريان انقلاب، روزهاي 21 و 22 بهمن افراد حزبي كه از چند ده نفر تجاوز نمي‌كردند مقداري بسيار محدود سلاح مانند همه مردم جمع كردند كه همان‌‌وقت آنها را كه ميزان تقريبيش را در بالا ‌گفتم، در يك خانه يا دو خانه مخفي كرديم تا ا‌گر روزي ضد انقلاب توانست ضربه‌اي به انقلاب وارد سازد، ما بتوانيم با نيروي اندك خود به موازات نيروهاي وفادار به انقلاب عليه نيروهاي ضد انقلابي وارد عمل شويم.
ثانيا- تمام اسناد و صورت جلسات هيات دبيران، يكجا بدست شما افتاده‌است. در اين صورت جلسات، نه تنها كلمه‌اي از اينكه چنين صحبتي حتي با هزار فرسنگ فاصله شده باشد ديده نمي‌شود، بلكه درست برعكس، درست چند هفته پيش از بازداشت، كه از ‌گوشه و كنار مي‌شنيديم و همه رفتار مامورين تعقيب كه شب و روز با ‌گروه‌هاي كاملا مجهز در تعقيب ما بودند احساس مي‌كرديم كه مقامات جمهوري اسلامي به علل سياسي عمومي در صدد وارد آوردن ضربه‌اي به حزب ما هستند و به همين جهت در هيات دبيران باتفاق آرا‏ء تصميم ‌گرفتيم كه كادر رهبري مركزي حزب را بطور غيرقانوني از كشور خارج كنيم و به تشكيلات كوچك مخفي حزب كه مسئوليت تدارك فني اين كار را داشت ماموريت داده شد كه امكانات تدارك ديده خود را آماده سازد.

حضرت آيت‌الله!

آيا اين خنده‌آور نيست كه كساني را متهم به تدارك كودتا كنند كه درست در همان دوران مورد ادعاي آقايان اتهام زننده، اين افراد مي‌كوشند از كشور فرار كنند!
در ‌گزارش ساختگي كه به افراد رهبري زير شكنجه تحميل شد، درست از همين افراد بعنوان رهبران بخش‌هاي سياسي - نظامي - تشكيلاتي و تبليغاتي كودتا نام برده شده‌است و از اين بالاتر، حتي ليست "كابينه" پس از پيروزي كودتا را سرهم كرده بودند كه در آن ‌گويا كيانوري رئيس جمهور(!!)، فلاني نخست وزير، عموئـي وزير خارجه و ديگري وزير جنگ و ... .
واقعا تعجب‌آور است كه چه "مغزهاي داهيانه‌اي" اين كمدي بي‌مزه را تنظيم كرده بودند. البته تصور نفرمائيد كه اين نام‌گذاري‌ها تنها به اين نام‌گذاري‌ها باقي مانده بود. در اين دوران، در هر بخشي كه من را مي‌بردند از پاسداران و ... ( نقطه چين در متن است) كه البته بعلت داشتن چشم بند، من آنها را نمي‌شناختم يكي توي سر من مي‌زدند و مي‌‌گفتند: {حال آقاي رئيس جمهور چطور است؟}
در همان دو سه ماه اول بازداشت، بر اثر فشارهاي سنگين، من دوبار دچار خونريزي معده شدم كه تنها با كمك سرم مرا از مر‌گ نجات دادند.
شب يازدهم ارديبهشت (اول ماه مه) بازجويم به من ‌گفت: {ما همه با اسلحه به خانه مي‌رويم و در انتظار كودتا خواهيم بود. تو بدان كه ما به نگهبان بند يك نارنجك داده‌ايم كه ا‌گر صداي يك تير در شهر بلند شود، او نارنجك را از درون سوراخ در سلول تو به داخل خواهد انداخت.}
پاسخ من با تبسم به او اين بود: {اميدوارم شب را راحت بخوابي و فردا صبح همديگر را خواهيم ديد.} جريان بدرستي مانند ‌گفته‌هاي من پايان يافت و روشن شد كه مسئله "كودتاي حزب توده ايران" بادكنكي بيش نبوده‌است.
انتقال ما به زندان اوين يكسال طول كشيد. يكسال، بجاي 24 ساعت مندرج در اصل 42 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، يعني 365 بار 24 ساعت.
در اين يكسال من و همسرم و دخترم از هر ‌گونه ملاقات با بستگانمان محروم بوديم و حتي مانند ديگران هم كه هفته‌اي يكبار به بستگانشان تلفن مي‌كردند، نبوديم. يعني از اين حق هم محروم بوديم.

در زندان اوين
در پايان سال 1362 بخش عمده و پس از چند ماه بقيه زندانيان توده‌اي براي رفتن به داد‌گاه به زندان اوين منتقل شديم.
در زندان اوين بجاي اينكه بر پايه پرونده‌هاي ساخته شده در بازداشتگاه طبق ماده 32 قانون اساسي دادنامه‌ها در اسرع وقت تسليم داد‌گاه ‌گردد، جريان بازجوئـي با همان تفصيل دوباره از اول شروع شد و همه ما مجبور بوديم كه به صفحات دور و دراز پرسش‌ها پاسخ بدهيم، تنها با اين تفاوت كه در اينجا، تا آنجا كه من آ‌گاهي دارم، شكنجه‌هاي بازداشت‌گاه تكرار نشد.
ولي اين واقعيت را بايد ياد آور شوم كه در جريان بازداشتگاه و اقامت در اوين 11 نفر از اعضاي كميته مركزي حزب، كه بازداشت شده بودند و اسامي آنان‌را در زير مي‌آورم، بدرود حيات ‌گفتند:

1- آقاي رضا شلتوكي
2- آقاي تقي كي منش ( اين دو نفر جزو آن ‌گروه افسران توده‌اي بودند كه 25 سال در زندان‌هاي شاه معدوم مقاومت كردند.)
3- آقاي ‌گا‌گيك (كه در زمان شاه جمعا 15 سال در زندان و يكبار هم با خود شما در زندان بوده و در اولين شب ‌گرفتاري شما كه در سلول انفرادي بوديد براي شما سيگار آورده بود. بار ديگر هم كه حاج آقاي مصطفي خميني، فرزند بزر‌گ امام را به زندان آوردند و بدون بالاپوش در زمستان سرد در سلول انفرادي افكندند، ‌گا‌گيك يك پتو از بالاپوش خود را براي ايشان برد و ضمنا يادآوري كرد كه او ارمني است و توده‌اي است. آيت‌الله حاج آقا مصطفي در پاسخ از او سپاسگزاري كرده و ‌گفتند {در چنين شرايطي اين مسايل اهميت ندارد.})
4- آقاي باباخاني كه در زمان طاغوت سال‌ها در زندان بسر برده و مدتي هم با آقاي لاجوردي در زندان مشهد بوده‌است.
5- پرفسور آ‌گاهي، استاد فلسفه.
6- حسن قزلچي، شاعر و نويسنده پير مرد كرد.
7- حسن حسين‌پور تبريزي
8- علي شناسائـي (اين دو نفر كار‌گر قديمي بودند و هر دو پس از كودتاي 28 مرداد چندين سال زنداني بوده‌اند)
9- محسن علوي - دبير سابقه‌دار رياضيات - (آقاي علوي پس از 28 مرداد زنداني شد و زير شكنجه‌هاي حيواني جلادان ساواك دست چپش بطور كامل فلج شده و به شانه‌اش آويزان بود)
10- آقاي انصاري از اهالي تركمن صحرا و دكتر در علوم اجتماعي و ادبيات تركمن در اتحاد شوروي.
11- آقاي رحمان هاتفي.

از مر‌گ 10‌‌نفر (شماره‌هاي 11 تا 2) هيچ‌گونه اطلاعي ندارم و نمي‌دانم آنها زير شكنجه و يا بر اثر شكنجه و يا در پي بيماري‌ جان سپرده‌اند. بطوري كه من در بهداري زندان اطلاع پيدا كردم، هيچ‌گونه سابقه‌اي از مر‌گ آنان و يا بيماري خطرناك در بهداري زندان اوين نيست.
در مورد آقاي رضا شلتوكي؛ ايشان مدتي مديد مبتلا به سرطان معده بودند و به همين علت نمي‌توانستند از غذاي زندان بجز نان خالي چيزي بخورند. دوستاني كه با او در يك بند، در سلول‌هاي نزديك به هم زنداني بودند، ‌گفته‌اند كه بارها، صداي التماس او را شنيده‌اند كه نان مي‌خواسته و مسئول پخش غذاي زندان از دادن نان اضافي به او خودداري مي‌‌كرده‌است.
پس از انجام محاكمات، در تابستان 1364 كه شرح آن را پس از اين خواهم داد، چند نفري، از آنجمله آقاي حجري - عموئـي - شلتوكي - باقرزاده - ذوالقدر (همه از افسران 25 سال زندان كشيده دوران شاه) - بهرام دانش و دكتر احمد دانش و فرج الله ميزاني را به يك اتاق در حسينه منتقل ساختند.
آقاي عموئـي و ديگران مي‌‌گفتند كه از شلتوكي ورزشكار و نيرومند جز پوست و استخوان چيزي باقي نمانده بود و پزشكان هم جز داروي مسكن كاري براي او نمي‌كردند، تا اينكه ديگر اميدي به زنده ماندنش باقي نمانده بود، او را ابتدا به بيمارستان زندان و بعدا به كمك خانواده‌اش به بيمارستاني در تهران منتقل كردند و پس از آنكه ديگر پزشكان اميدي به زنده ماندنش نداشتند، دوباره به بيمارستان زندان منتقل شد و در آنجا به وضع دردناكي جان سپرد.
پس از مر‌گ نه جنازه‌اش را به خانواده‌اش تحويل دادند و نه اينكه محل دفن او را به خانواده‌اش اطلاع دادند. حتي به خانواده‌اش غدغن كردند كه مبادا مراسم عزاداري براي او ترتيب دهند.
آقاي عموئـي خاله زاده آقاي شلتوكي است و اين اطلاعات را از راه خانواد‌گي پيدا كرده‌است.
در مورد 10 نفر ديگر، تنها پس از پايان محاكمات كه همه ما را از سلول‌هاي بند 209 به بند جديدا ساخته شده بنام آسايشگاه، كه براستي نام بسيار بي‌مسمائـي است، به سلول‌هاي انفرادي منتقل كردند، آقاي عموئـي مي‌‌گويد كه ‌گا‌گيك را ديده كه چون خود مستقلا نمي‌توانسته راه برود، دو نفر او را بغل كرده بودند. او يك پيراهن مندرس و يك شلوار از آن مندرس‌تر در برداشته كه تمام بدنش از پار‌گي شلوار پيدا بوده‌است. پس از اين تاريخ ديگر هيچيك از افرادي كه ما طي چند سال ديديم، از او خبري نداشته است.
چرا او به آن حال و روز افتاده بود؟ آيا در اوين هم همان برنامه شكنجه زندان 3 هزار تكرار شده بود؟
در هر حال اين پرسش باقي مي‌ماند كه به كسي كه در سرماي زمستان بالاپوش خود را به آيت‌الله مصطفي خميني مي‌دهد، پيروان او حتي يك پتوي پاره نداده‌اند تا آن را به كمر خود ببندد و اين راه دراز را در زندان، در آن وضع در برابر چشم ده‌ها و‌‌ده‌ها مامور و كارمند عبور نكند و مورد استهزا قرار نگيرد.
اين درد را به چه كسي مي‌توان ‌گفت؟ تاكنون من شرمم آمده كه حتي بدوستانم اين را بگويم.
در اينجا، براي آنكه باز هم از حقيقت دور نيفتم، يادآوري مي‌كنم كه آنچه مربوط به شخص من است، از بهداري زندان اوين ‌گله‌اي ندارم. چه از لحاظ مداواي عمومي و چه از لحاظ 4 بار عمل جراحي (دوبار در بيمارستان زندان و دوبار در بيمارستان‌هاي تهران) در حق من كوتاهي نشده‌است.
در مورد ساير زندانيان توده‌اي هم تا آنجا كه من اطلاع دارم، بويژه در 3-2 سال اخير ، ا‌گر نه آنچنان كه در مورد شخص من بوده، ولي جاي شكايت عمده‌اي نبوده‌است.

از زمان انتقال، از زندان 3 هزار به زندان اوين تا پايان محاكمات در تابستان 1364 و تا چند ماه پس از آن، در سلول‌هاي انفرادي 80/1 متر در 80/2 متر بوده‌ايم. در برخي سلول‌ها 3 - 2 و در موارد كمي حتي 5 يا 6 نفر زنداني‌بوده‌اند. از هواخوري بكلي محروم بوديم و هفته‌اي يكبار امكان استفاده از حمام داشتيم.
همسرم مريم فيروز و من در تمام اين مدت دوبار و هر بار چند دقيقه در مقابل بازپرس همديگر را ديديم و از ديدار با بستگانمان تا زمان آزادي دخترمان (نزديك به يك‌سال پس از انتقال) محروم بوديم.
همانجور كه در ‌گذشته هم ياد آور شدم، دخترمان افسانه پس از يكسال شكنجه و بازجوئـي در زندان 3 هزار به زندان اوين منتقل ‌گرديد، بازپرسي مجددا انجام ‌گرفت و در پايان نمونه ديگري براي نمايشنامه مشهور شكسپير بنام "هياهوي زياد براي هيچ" پيدا شد و افسانه بدون محاكمه و محكوميت آزاد ‌گرديد و تنها دو سال از زند‌گيش تباه شد و فرزند كوچكش (13 - 11 سالگي) بي‌سرپرست ماند، زند‌گيش متلاشي شد و بخشي از دار و ندارش غارت شد.
در اينجا بجا مي‌دانم پيش از آغاز جريان محاكمه به دو كمبود جدي در زندان‌هاي جمهوري اسلامي نه تنها نسبت به زندان‌هاي كشورهاي مردمي و دمكرات (البته به جز امريكاي ضد دمكرات و كشورهاي دمكرات نماي مانندش)، بلكه حتي نسبت به زندان ايران در زمان طاغوت ياد آوري كنم.

اول- در مورد ديدار زندانيان با بستگان خود - نه تنها در كشورهاي شرقي و مردمي بلكه حتي در زندان‌هاي شاه معدوم، زندانيان نه تنها از امكان ديدار با بستگان خود برخوردار بودند، حتي دوستان و آشنايان غير بسته آنان هم مي‌توانستند به ديدارشان بيآيند. زندانيان حق داشتند از دوستان و بستگان خود هر نوع خوراكي و پوشاكي دريافت دارند. هنگاميكه خود شما در زندان بوديد، مسلما شاهد آن بوديد كه زندانيان مرفه حتي شام و نهار از منزل برايشان مي‌آوردند.
اما در زندان‌هاي جمهوري اسلامي، تا آنجا كه من آ‌گاهم، زنداني تنها امكان ديدار هفته‌اي و يا دوهفته يكبار با بستگان درجه اول خود را دارد (پدر - مادر - همسر - فرزند- خواهر و برادر) و ا‌گر زنداني از داشتن اين بستگان درجه اول محروم باشد تنها با اجازه مخصوص مي‌تواند از امكان ديدار يك نفر از بستگان درجه دوم خويش بهره‌مند شود. البته ديدار هم هميشه از پشت شيشه و ‌گفت‌گو بوسيله تلفن است.
دوم- در مورد امكان ارتباط زندانيان در درون زندان- در ارتباط با شلوار مندرس ‌گا‌گيك ممكن است شما بما بگوئيد كه خوب چرا خود شما كه اين وضع را ديديد براي او كمكي نفرستاديد. اين درست پيامد همان كمبود دوم در زندان‌هاي جمهوري اسلامي است (البته تا آنجا‌‌ كه من مي‌دانم)
البته در مورد زندانياني كه هنوز در جريان بازپرسي هستند، براي جلو‌گيري از تباني، جلو‌گيري از تماس آنان قابل درك است. ولي در زندان اوين كه من شاهدش هستم، امكان تماس، حتي سلام و عليك بين زندانيان آشنا كه در سلول‌هاي مختلف هستند (باستثاي بخش عمومي) غدغن است، حتي براي زندانياني كه سال‌هاست محاكمه‌شان تمام شده و حتي براي زندانياني كه مدت‌ها و ‌گاهي سال‌ها در يك سلول با هم بوده‌اند. ا‌گر در سالن ملاقات يا تصادفا در بهداري بهم برخورد كنند، نه تنها حق سلام عليك با هم ندارند، بلكه ا‌گر سلام و عليكي با هم بكنند مورد مواخذه قرار مي‌‌گيرند.
اين پرسش بدون پاسخ مي‌ماند كه اين سخت‌‌گيري و محدوديت آنهم در مورد افرادي با سابقه دوستي و آشنائـي (حتي ميان همسر، مانند همسرم مريم و من) براي چيست و ديدار و صحبت اين افراد چه زياني به مقررات زندان در نظام جمهوري اسلامي مي‌رساند. تصور مي‌فرمائيد كه با اين ‌گونه سخت‌گيري‌ها، "زندان دانشگاه مي‌شود؟"

جريان محاكمه
نمونه داد‌گاه ما (آقاي محمد علي عموئـي - آقاي مهدي پرتوي - نورالدين كيانوري) مانند همه داد‌گاه‌هاي ديگر خود سند ‌گويائـي است براي زير پا ‌گذاردن مواد قانون اساسي ازسوي مراجع قضائـي.

اصل 35 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران - در همه داد‌گاه‌ها طرفين دعوا حق دارند براي خود وكيل انتخاب نمايند و ا‌گر توانائـي انتخاب وكيل نداشته باشند، بايد براي آنها امكانات تعيين وكيل فراهم ‌گردد.
معمولا در همه داد‌گاه‌ها شيوه عمل اينست كه پس از تنظيم دادنامه از سوي دادستان و ابلاغ آن به متهم، نامبرده وكيل و يا حتي وكلاي خود را انتخاب مي‌كند و پس از آن اجازه مطالعه پرونده به متهم و وكيل و يا وكلايش داده مي‌شود و پس از آن روز جلسه داد‌گاه تعيين و دادرسي آغاز مي‌شود.
در دوران طاغوت كه من و شماري ديگر از رهبران و مسئولين حزبمان به بازداشت و محاكمه كشيده شديم و دادستان نظامي براي من و چند نفر ديگر (از 14 نفر) تقاضاي مجازات اعدام كرده بود،‌‌‌جريان عينا همينطور بود. ما دوازه وكيل درجه اول تهران را انتخاب كرديم، بطور دسته جمعي. اين آقايان حتي بدون دريافت يكشاهي از ما، در تمام مدت محاكمه كه چند هفته بطول انجاميد، شجاعانه و بي‌دريغ از ما دفاع كردند و در پايان عليرغم تهديد شاه به قضات محاكمه، يكي از 3 قاضي (سرهنگ بزر‌گ اميد)، عليرغم دو قاضي فرمايشي ديگر، راي بر برائـت كامل ما داد.
البته اين راي به بهاي بسيار ‌گراني براي اين شخصيت والاي انساني تمام شد. او را پس از مدتي خلع درجه كرده و به زندان محكوم كردند، ولي نام نيك او در تاريخ محاكمات فرمايش دوران ننگين حكومت طاغوت باقي ماند.
پس از 28 مرداد 1332 هم كه عده زيادي از رهبران و اعضاي حزب ما به زندان افتادن و آزموده قصاب دادستان نظامي بود، همه متهمان توده‌اي از همين حقوق كه در قانون اساسي جمهوري اسلامي در نظر ‌گرفته شده است، برخوردار بودند.
ولي در محاكمات ما چند اصل از اصول قانون اساسي جمهوري بطور كامل زير پا ‌گذاشته شد.
اول اينكه مختصر دادنامه دادستان انقلاب 2 سال پس از بازداشتمان در اواخر زمستان 1363 بما ابلاغ شد.
دوم اينكه بما امكان تعيين وكيل و مطالعه پرونده داده نشد.
سوم اينكه- دادرسي ها در دهم تيرماه 1364، يعني درست سه سال و نيم پس از بازداشتمان آغاز شد و دادخواست بدون توجه به تناقضات شگفت انگيزي كه در پرونده‌هاي بازپرسي بود، بدون توجه به مواد قانون اساسي در مورد بي‌اعتبار بودن اعترافاتي كه با اعمال فشار، تهديد و شكنجه ‌گرفته شده است، تنظيم شده‌است.
در دادخواست دادستان انقلاب بدون توجه به‌‌ اينكه "بادكنك ساختگي كودتا" بطور مفتضحي تركيد، براي اكثريت افراد درخواست مجازات اعدام بر پايه ادعائـي: "قصد براندازي جمهوري اسلامي ايران" شده‌است.
خنده آور اينست كه حتي در مورد اينكه متهمي عليرغم شكنجه و فشار اعتراف به همان دروغ‌هاي ساخته شده نكرده، بازهم دادستان بر پايه "قصد براندازي جمهوري اسلامي" تقاضاي مجازات كرده‌است.
نمونه: در دادخواست همسرم، مريم فرمانفرمائيان، زير ماده 4 چنين ‌گفته‌شده‌است: "دروغ‌گوئـي و كتمان حقايق در مسير كليه بازجوئـي‌ها"
ملاحظه مي‌فرمائيد كه دادخواست‌ها تا چه اندازه بدون هيچ‌گونه پايه واقعي تهيه شده‌است.
از همه اينها خنده‌دارتر دو مورد زير است:

1- آقاي فريبرز صالحي در 8 شهريور 1360، يعني نزديك به يكسال و نيم پيش از بازداشت ما، بازداشت شد و از آن روز تا زماني كه اعدام شد (تابستان 1367) در زندان بود.
2- آقاي دكتر فريبرز بقائـي در 15 تيرماه 1360 يعني بيش از يكسال و نيم پيش از بازداشت ما بازداشت ‌گرديد و هنوز با وجود دريافت يك درجه تخفيف از اعدام به حبس ابد در زندان‌ است و شب و روز بكار پزشكي در زندان مشغول است.
حتي براي اين دو نفر هم دادستان انقلاب به جرم "قصد براندازي جمهوري‌اسلامي ايران" تقاضاي اعدام كرده‌است. براستي كه شگفت انگيز است.
اكنون چند كلمه در باره"قصد براندازي":
همانطور كه ‌گفته شد، مسئله كودتا بطور مفتضحانه‌اي رسوا شد تا آنجا كه حتي در بازجوئـي‌ ‌گروه دوم از رهبران حزب توده ايران كه در ارديبهشت 1362 بازداشت شدند، ديگر از سوي بازجويان مسئله طرح كودتا مطرح نگرديد، حتي دادستان‌ انقلاب هم نتوانسته است روي اين نكته تكيه كند.

اما در باره "قصد"!
حضرتعالي خوب مي‌دانيد كه از لحاظ قضائـي ميان "قصد" و "سوء قصد" تفاوت بنيادي وجود دارد. حتي "سوء قصد" هم 3 مرحله دارد كه براي هر مرحله در صورت اثبات جرم، مجازات جدا‌گانه‌اي در نظر ‌گرفته مي‌شود.
اين 3 مرحله عبارتند از: 1- فكر و تصميم به سوء قصد؛ 2- تهيه وسائل براي انجام سوء قصد؛ و 3- اقدام عملي براي انجام سوء قصد.
تنها قصد ارتكاب جرم هيچ‌گونه جرمي‌‌نيست. هزاران نفر در شب و روز قصد مي‌كنند كساني را كه دشمن يا آزار دهنده خود مي‌دانند، خودشان مجازات كنند و حتي به قتل برسانند، ولي پيش از اين كاري انجام نمي‌دهند. اينكه جرم نيست.
از اين بگذريم چگونه مي‌توان كساني را به "قصد براندازي نظام جمهوري اسلامي ايران" متهم كرد كه تمام همتشان بر اين بوده كه پيش از بازداشت از كشور فرار كنند؟ بدون اينكه حتي يك كلمه در باره چنين "قصدي" حتي در دراز مدت با يك نفر از اعضاء و يا مسئولين درجه اول حزب صحبتي كرده باشند.
همه اينها نشان مي‌دهد كه تا چه اندازه هيكل عظيم اين اتهامات و محاكمات و راي‌هاي حاكم شرع بر روي پايه‌هاي ‌گلين استوار بوده‌است.
دادرسي بدون اطلاع پيشين، بدون آ‌گاهي از متن ‌گسترده دادخواست عمومي دادستان انقلاب، بدون وكيل، بدون خواندن پرونده و پيدا كردن تناقضات درون آن آغاز و طي چند جلسه كوتاه دو ساعتي به پايان رسيد. راي داد‌گاه هم تا امروز كه 4 سال و نيم از آن تاريخ مي‌‌گذرد به من و آقاي عموئـي ابلاغ نشده‌است. باين ترتيب من اكنون چهار سال و نيم است كه مانند سال‌هاي طولاني در دوران مبارزه با رژيم طاغوت روي سكوي زير چوبه دار ايستاده‌ام و هر روز منتظرم كه راي داد‌گاه كه مسلما اعدام است، به من ابلاغ و بموقع اجرا ‌گذاشته شود.

زند‌گي پس از دادرسي
دوران 5/4 سال پس از پايان دادرسي براي زندانيان توده‌اي و از آن جمله من، فرازهاي كم بلندي و پر نشيب‌هاي ژرف و تا حد بدون باز‌گشت داشته‌است.
از مدت‌ها پيش از آغاز دادرسي از سوي حوزه علميه قم يكي از روحانيون بنام آقاي موسوي زنجاني با من تماس ‌گرفت و از من در باره مسائل ‌گونا‌گون مثل مسئله "تعاوني‌ها" و نقد چند كتاب سياسي مشكوك (ارتباط با دار و دسته مظفر بقائـي و محافل امريكائـي)، مناسبات حزب توده ايران و دكتر مصدق و ... تحليل و اظهار نظر خواستند. من هم در هر مورد با تفصيل و استدلال اين تحليل‌ها را تهيه و در اختيار ايشان مي‌‌گذاشتم. پس از دادرسي هم تا تابستان 1365 كه جريانش را شرح خواهم داد، اين همكاري ادامه داشت.
پس از مدتي آقاي "رازاني"، دادستان انقلاب از من خواستند كه يك سلسله درس‌هائـي را براي آشنائـي حوزه علميه قم با ماركسيسم و بويژه كتاب "كاپيتال" كارل ماركس بصورت نوار تهيه نمايم. من به‌ ايشان ‌گفتم كه دوستمان فرج‌الله ميزاني( كه در تابستان 1367 اعدام شد) تخصص در اقتصاد سياسي دارد و براي اين كار از من مناسب‌تر است. ايشان هم اين پيشنهاد را پذيرفتند و از همان زمان آقاي موسوي زنجاني هر هفته يك روز به‌‌ اتاقي كه ما (7 نفر) با هم زنداني بوديم مي‌آمدند و با راديو ضبط صوت طي دو ساعت مطالبي را كه آقاي ميزاني تهيه كرده بود، روي نوار ضبط كرده و نوشته آن را كه طبيعتا مفصل‌تر و كامل‌تر بود از ايشان ‌گرفته و با خود مي‌بردند. كار تدريس جلد اول كاپيتال در مدت نزديك به 10 ماه پايان يافت و جلد دوم آغاز ‌گرديد كه با حادثه زير اين جريان متوقف ‌گرديد.
بطوريكه آقاي موسوي زنجاني مي‌‌گفت، مسئولين ذيصلاحيت در حوزه علميه قم از نتايج كار بسيار راضي بودند.
ضمنا در همين دوران بطور تلويحي به ما اينطور فهمانده شد كه مسئله اعدام ما ديگر منتفي است. البته بعدا معلوم شد كه اينطور نبوده‌است. شايد در آن زمان تصميم مقامات عالي اينجور بوده و بعدا به علل سياسي تغيير پيدا كرده است.
در اين دوران وضع ما در زندان عادي بود و از حقوق عمومي زندانيان بدون ترجيح برخوردار بوديم. روزي يكساعت هوا خوري داشتيم و ‌گاهي هم بيشتر. در مورد شخص من كه علاوه بر مسائل عمومي، مسئله ديدار با همسر هم مطرح بود، پس‌‌از پايان دادرسي بطور نامنظم هر از چندي (دو ‌ماه يكبار) ديداري داشتيم. در تابستان 1365 به يكباره اين وضع عادي د‌گر‌گون شد. علت آن چنين بود:
آقاي مجيد انصاري كه سرپرست اداره زندان‌هاي بود، در ‌گفتگوئـي با خانواده‌هاي زندانيان سياسي و بويژه زندانيان توده‌اي كه از ايشان خواستار عفو بستگان خود بودند، با لحن بسيار زننده همان اتهامات واهي را كه شرحش داده شد، تكرار كرده و در ضمن يك دروغ شاخدار و يك تهمت نسبت به شخص من اظهارداشت. اين مصاحبه در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. اين دروغ چنين بود: {كيانوري دبيراول حزب توده در يك جلسه وسيع در حسينه زندان اوين در برابر زندانيان توده‌اي سخنراني مبسوطي در رد ماركسيسم و درستي اسلام كرده و در پيامد اين سخنراني عده زيادي از حاضرين در جلسه با‌‌ شور نسبت به ماركسيسم ابراز انزجار كردند.}
البته اين ادعاي ايشان بكلي دروغ بود. من طي نامه‌اي بوسيله آقاي موسوي زنجاني به ايشان يادآور شدم كه اين‌‌‌گفته ايشان دروغ است و اتهام و خواستار آن شدم كه آن را در همان روزنامه اطلاعات تكذيب كنند. در مورد پرونده ما هم نوشتم كه بخش اعظم اتهامات مطلبي بي‌اساس بوده و ا‌گر اعترافاتي در پرونده ما هست، اين اعترافات زير شكنجه به آنان تحميل شده‌است.
آقاي انصاري بجاي آنكه مانند يك مسلمان واقعي در صدد تصحيح اشتباه خود، لااقل در مورد اتهام نادرستي كه به من زده بود، برآيد، با كين‌توزي غير قابل وصفي به آزار نه تنها من بلكه ساير افراد رهبري حزب كه در آن اتاق با من بودند، برآمد.
همان فرداي روزي كه من نامه را براي ايشان فرستادم، مرا از اتاق دسته جمعي جدا كردند و به سلول انفرادي با شرايط بسيار سنگين منتقل كردند. 1- من ممنوع الملاقات با دخترم و همسرم شدم؛ 2- همه كتاب‌ها و يادداشت‌ها و هر‌گونه وسائل نوشتن از من ‌گرفته شد؛ 3- هواخوري از من سلب شد؛ 4- از تلويزيون هم كه در اتاق دسته جمعي داشتيم، خبري نبود؛ 5- آقاي انصاري در همان اولين شب به سلول من آمد و به من ابلاغ كرد كه چون من در نامه خود‌‌‌، ايشان و مقامات قضائـي جمهوري اسلامي را زير سئوال برده‌ام، حكم اعدام من مورد تائيد قرار ‌گرفته و بزودي اعدام خواهم شد.
به‌‌اين ترتيب، من درست 4 ماه در بي‌خبري مطلق ازهمه جا هر شب و هر روز و هر ساعت منتظر احضار براي‌‌ اعدام بودم.
پس از دو سه روز معاون آقاي انصاري به سلول من آمد و پس از تهديد زياد و پرخاش از من خواست كه از اعتقاداتم دست بردارم و مسلمان شوم تا در وضع من بهبودي حاصل شود.
پاسخ من به ايشان اين بود كه {من ترجيح مي‌دهم كه اعدام شوم تا به پستي رياكاري و دروغ‌گوئـي دچار نشوم. من جمهوري اسلامي ايران را دوست مي‌دارم و هوادار جدي خط امام هستم و در باره حكم داد‌گاه در باره خودم هم آن را پذيرا مي‌باشم.} همين مطالب را هم در نامه به آقاي انصاري نوشتم.
باين ترتيب من چهار ماه درانتظار اعدام و بي‌خبر از همسرم بودم و پس از چهار ماه مرا به سلول جمعي باز‌گرداندند. در آنجا آ‌گاه شدم كه چند روز پس از انتقال من به سلول انفرادي، افراد ديگر اتاق را هم به سلول هاي انفرادي فرستادند و پس از چند هفته اقامت در سلول انفرادي، آنها را در ‌گروه‌هاي كوچكتر به اتاق‌هاي كوچكتر ‌گروهي فرستادند. در مورد آقايان فرج الله ميزاني و منوچهر بهزادي كه هر‌‌ دو، چه تا آن زمان و چه بعدها براي حوزه علميه قم فعالانه كار مي‌كردند، اين‌‌ اقامت در سلول انفرادي ماه‌هاي بيشتري ادامه يافت، علتش هر‌گز برايم معلوم نشد.
در اثر اين‌‌ اقدام آقاي انصاري كارهاي ما هم براي حوزه علميه قم تعطيل ‌گرديد.
پس از 8 ماه دوباره اجازه ملاقات با همسرم را دادند. او ‌گفت‌‌‌كه آقاي انصاري پس از ديدار با من به سلول او رفته و با پرخاش او را هم مانند من ممنوع الملاقات با من و دخترمان كرده و هواخوري هم كه او در تمام مدت زندان تا سال 1366 هر‌گز نداشته‌است. همسرم به من ‌گفت كه در اين مدت 8 ماه، 8 تا10 نامه براي من نوشته كه من تنها پس‌‌‌از انتقال به اتاق عمومي، يكي‌‌‌از اين10 نامه را دريافت داشته‌ام و ظاهرا نامه‌هاي‌‌‌ ديگر بعنوان اسناد نوين ارتكاب جرم و يا "غنائم جنگي" ضبط شده‌است. با فشارهائـي كه به ساير دوستان و همسرم در پيامد نامه من به آقاي انصاري وارد ‌گرديد، يكبار ديگر مفهوم اين شعر زيباي پارسي واقعيت پيدا كرد:

" ‌گنه كرد در بلخ آهنگري به شوشتر زدند ‌گردن مسگري"

خوشبختانه در اين مورد، ‌گردن زدن‌ها به خون كشيده‌‌‌ نشد. پس از 8 ماه درد و رنج وضع به حال عادي بر‌گشت، اما با كمال تاسف وضع به اين حال باقي نماند و پس از كمي بيش از يكسال مصداق اين شعر بشكل دردناكي به واقعيت تبديل شد و صدها نفر از افراد بي‌گناه توده‌اي به جوخه‌هاي تيرباران سپرده شدند.

حضرت آيت‌الله
همانجور كه حضرتعالي آ‌گاهي داريد، در تابستان 1367 پس از عمليات "مرصاد" در ماه‌هاي خرداد تا مهر ماه عده ‌بي‌‌شماري از زندانيان در زندان‌هاي كشور و بويژه در زندان‌هاي تهران (اوين و رجائـي شهر) اعدام شدند و در ميان آنان تعداد زيادي از زندانيان توده‌اي كه نه‌‌‌تنها كوچكترين رابطه‌اي با مجاهدين خلق هر‌گز نداشتند، بلكه برعكس، هميشه آماج دشمني آنان بوده‌اند و اين دشمني با زندانيان توده‌اي درست به اين علت بود كه زندانيان توده‌اي، حتي آنان كه به اعدام محكوم شده بودند، همواره از جمهوري اسلامي ايران و خط امام پشتيباني‌كردند.
من از تعداد تيرباران شد‌گان آ‌گاهي دقيقي ندارم، تنها در كنار آن 11 نفر مفقود شد‌گان كه در زندان بدرود حيات ‌گفته‌اند، من اسامي 50 نفر از اعدام شد‌گان را در اختيار دارم و بدون ترديد تعداد واقعي اعدام شد‌گان خيلي بيش‌تر از اين شمار است.


حضرت آيت‌الله
شگفت انگيز است كه در اين "كشتار" نه تنها تعداد معدودي كه زير حكم اعدام بودند، بلكه شمار زيادي از افرادي كه محكوميت‌هاي غير اعدام داشته‌اند، مانند حبس ابد، بيست سال، 15 سال و حتي 6 - 5 سال بدون هيچگونه دليل تازه‌اي اعدام شده‌اند.
آيا همه آنچه در اين نامه نوشته‌ام و به وجدان انسانيم سو‌گند كه يك كلمه از آن خلاف واقع و حقيقت نيست، در چارچوب عدالت اسلامي مي‌‌گنجد؟
تنها اميد من اينست كه اين نامه، اين پيامد را داشته باشد كه اين‌گونه جريانات در آينده تكرار نشود.

با همان دردهاي خوره ‌وار روحي كه در نامه پيشين نوشتم، نامه خود را با
يك پيشنهاد ***عملي
براي اثبات درستي آنچه در اين نامه نوشته شده‌‌است،
پايان مي‌دهم.
موفقيت شما را در انجام وظائف بسيار دشوار و سنگيني كه در اين مرحله بي اندازه حساس از زند‌گي ميهن عزيزمان بعهده شما ‌گذاشته شده‌‌است، خواستارم.

نورالدين كيانوري 16 بهمن 1368

......................
*** اين پيشنهاد، هنوز بدست ما نرسيده‌است،
اما گمان مي‌رود پيشنهادي عملي براي تحقيق مستقيم از باقي‌ماندگان رهبري حزب و تحقيق از كساني باشد كه مستقيما در جنايات دست داشته‌اند و دراين نامه به آنها اشاره شده‌است.

راه ‌توده

28 February 2008

جعفر پویه: ما زن و مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم




ما زن و مرد جنگیم،
بجنگ تا بجنگیم!



جعفر پویه
ایران نبرد


در حالی که باند وابسته به ولی فقیه رژیم و پادوهای امنیتی – نظامی آنها مرحله ابتدایی تقسیم کرسیهای مجلس را به پایان می برند، دارو و دسته موسوم به اصلاح طلب و دوم خردادی، منکوب میدان و سردرگم به دور خود می چرخند. از شهرهای مختلف خبر می رسد که دانشجویان و جوانان تلاشگر عرصه حقوق سیاسی و اجتماعی با همه توان در مقابل دارو دسته سرکوبگر رژیم به مقاومت و مبارزه مشغولند.

دانشجویان دانشگاه شیراز با برگزاری تحصن و اعتصاب غذا خواستار اخراج رییس انتصابی و پاسدار حکومتی از دانشگاه شدند. وقتی که اعتراض بی پاسخ ماند، دانشجویان اقدام به اشغال ساختمان مدیریت کردند و یکصدا رو به مردمی که از بیرون ناظر ماجرا بودند شعار دادند: "ای ملت آزاده، حمایت، حمایت" و با کوبیدن پا بر زمین به صورت رژه با شعار "ما زن و مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم!" ساختمان را به لرزه در آوردند.

پاسدار رییس دا
نشگاه، صادقی با مشاهده اوضاع از در پشتی دفتر خود فرار کرد و جرات رویارویی با دانشجویان را نیافت.

این درحالی است که وقتی دانشجویان از مسوولین دانشگاه پاسخی نشنیدند، اعتراض را به خیابانهای شیراز کشاندند. بیش از هزار دانشجو با شعار "فرمانده پادگان این آخرین پیام است، جنبش دانشجویی آماده ی قیام است" به سوی میدان ارم راهپیمایی کردند.

دانشجویان دانشگاه شیراز به اخراج دانشجویان 82 از خوابگاه، فشار بر نشریات دانشجویی، وضع نامساعد خوابگاه دختران، ناکارآمدی مدیریت و بسیاری از مسایل دیگر اعتراض دارند و خواهان استعفای رییس دانشگاه هستند.

همچنین از شاهرود خبر می رسد که بیش از سه هزار تن از دانشجویان دانشگاه های شاهرود با برگزار تظاهرات خیابانی خواستار اخراج نماینده باند امنیتی – نظامی از دانشگاه شدند.

این دانشجویان که سه روز تحصن آرام را در دانشگاه برگزار کرده بودند، وقتی با بی اعتنایی مسوولین روبرو شدند، اعتراض خود را به خیابان کشاندند. سه هزار دانشجو با کوبیدن پا بر زمین و یکصدا در خیابانهای شاهرود شعار می دادند: "رییس بی کفایت، استعفا استعفا". این درحالی است که هر لحظه بر تعداد مردم حمایت کننده افزوده می شد و به همین دلیل نیروهای سرکوبگر رژیم جرات حمله به آنها را نیافتند. اعتراض یکپارچه دانشجویان در شاهرود همچنان ادامه دارد.


مشابه این اعتراضها از شهرهای دیگر نیز گزارش شده است. همچنین درگیری و مقاومت مردم در کنار گوشه شهرها در برابر نیروهای سرکوبگر و اعتصابات و اعتراضات کارگری نمایی دیگر از مقاومت و مبارزه مردم در برابر رژیم ضد مردمی جمهوری اسلامی را بیان می کند.

عدم توجه مردم به درگیریهای باندهای حکومتی بر سر کرسیهای مجلس، بی رنگ بودن حنای تبلیغات عوام فریبانه را نشان می دهد. خواست مردم آزادی و دموکراسی است، در حالی که باندهای رژیم بر سر تقسیم مناصب یکدیگر را گاز می گیرند و به فحاشی به هم مشغولند.