Showing posts with label الاهه بقراط. Show all posts
Showing posts with label الاهه بقراط. Show all posts

25 January 2009

اینجا معلوم می‌شود مردم و رأی آنها در «انتخابات» رژیم چه جایگاهی دارند



اینجا معلوم می‌شود مردم و رأی آنها در «انتخابات» رژیم چه جایگاهی دارند!

در زمستان استبداد جای مردم خالیست

الاهه بقراط



به زودی سی سال از آن روزهایی که مردم مدهوش و امیدوار شعار می‌دادند «در بهار آزادی، جای شهدا خالی» می‌گذرد. آن بهار خیلی زود به زمستان انجامید و بر شمار آن شهدا هزاران نفر در جنگ و در زندان افزوده گشت. آن مردم بیش از دو برابر گشتند و خسته از فشار سرکوب روزانه سیاسی و اقتصادی هر سال آنقدر عقب رفتند تا از نظر اعتیاد مقام اول را در جهان به خود اختصاص دادند. زمامداران کشور، همان کسانی که در وعده‌هایشان قرار بود «بهار آزادی» را با دمکراسی و رفاه چنان تحقق بخشند که ایران دست کم سرمشق کشورهای خاورمیانه شود، از یک سو به شدت درگیر حماس و حزب‌الله و برنامه اتمی و از سوی دیگر سخت مشغول بگیر و ببندهای داخلی هستند. اوضاع بی‌ثبات منطقه، رجزخوانی‌های مقامات جمهوری اسلامی و نابسامانی‌های اقتصادی واجتماعی، ایران را با شتاب به سوی یک تعیین تکلیف نهایی پیش می‌راند.

از نفت

در چنین شرایطی افراد و احزابی که در ساختار سیاسی نظام جمهوری اسلامی نقش دارند و هر یک به درجه‌ای رکود سیاسی نظام را گاهی دستخوش «هیجان» می‌سازند، از هیچ ابتذالی در رقابت پروا ندارند. تناقض‌ها و تضادهای درونی به اندازه‌ای است که قبیله‌های خودی را نیز به جان هم انداخته است. دایره‌ وسیعی که پس از انقلاب اسلامی بسیاری از همین افراد و وابستگان آنها را در خود جای داده بود، اگرچه هنوز نیز آنها را در پناه خود حفظ می‌کند، لیکن خود به دوایر کوچک‌تری تقسیم شده که هر کدام راهبران، سخنگویان و پشتیبانان خود را در میان افراد متنفذ و ذینفع رژیم دارند.

در این میان چیزی که هرگز مشخص نمی‌شود و از آن سخنی نمی‌رود این است که هر یک از این گروه‌ها واقعا از چه چیزی دفاع می‌کنند و می‌خواهند چه چیزی را تحقق بخشند؟ کلی‌گویی‌های سیاسی و اقتصادی و شعارهایی مانند «اصلاحات» یا «بازگشت به اهداف انقلاب اسلامی» هرگز توسط هیچ کدام از اینها شکافته نشده است. هیچ یک از اینها هرگز نگفته‌اند مثلا برای اینکه اقتصاد کشور را از وابستگی به درآمد نفت به مسیر دیگری هدایت کنند، چه راه عملی را پیشنهاد می‌کنند و کدام ابزار را برای پیشبرد این راه عملی در اختیار دارند؟ در همین یک نمونه چهار عنصر بنیادین را می‌توان تمیز داد که هر سیاستمدار و حزب جدی در یک ساختار جدی نمی‌تواند آن را به مخاطبان خود توضیح ندهد: یک، تشخیص مشکل؛ یعنی اینکه تشخیص دهد اقتصاد تک محصولی یکی از مشکلات ساختاری ایران است. دو، ابراز اراده برای حل این مشکل؛ یعنی با اعلام این مشکل، قصد و اراده خود را به عنوان یک فرد سیاسی و دولتمرد برای حل و هدایت آن به مسیری که خود درست می‌پندارد به مخاطبان خویش اعلام می‌کند. سه، پیشنهاد یک راه عملی؛ یعنی اینکه شعار نمی‌دهد بلکه بر اساس واقعیات موجود راهی را پیشنهاد می‌کند که در بنیه سیاست کنونی و اقتصاد فعلی قابل در پیش گرفتن باشد. چهار، بررسی و معرفی ابزار موجود؛ یعنی اینکه بر اساس درک مشکل و راه عملی که نشان می‌دهد، ابزار در پیش گرفتن آن راه را می‌سنجد و اعلام می‌کند.

این یعنی یک روند علمی در سیاست که ممکن است برای جمهوری اسلامی لوکس به نظر آید، لیکن در کشورهای دمکرات و جوامع باز هیچ حزبی بدون تکیه بر این روند نمی‌تواند جایی در پارلمان بیابد و یا در تشکیل دولت سهمی داشته باشد. نه تنها این، بلکه حتی نمی‌تواند به عنوان یک اپوزیسیون جدی مطرح شود.

همین مشکل تک محصولی بودن اقتصاد ایران را در نظر بگیریم. البته وابستگی فلاکت‌بار اقتصاد ایران به نفت، مشکل چندین دهه است که درآمدهای کلانش گاه بیش از آنکه برکت داشته باشد، زحمت داشته است. ولی در یک ساختار طبیعی و معقول می‌توان در یک برنامه‌ریزی بلندمدت روند اقتصاد ایران را به مسیری هدایت کرد که هر سال بیش از پیش وابستگی آن به درآمدهای نفتی کاهش یابد. شرط در پیش گرفتن چنین مسیری اما به کار گرفتن ابزاریست که هیچ کدام را در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی به دلیل محدودیت‌های ایدئولوژیک (غلبه و تحمیل تفکر دینی) و سیاسی (خودکامگی ولایت‌فقیه)، و هم چنین ساختار قبیله‌ای و مافیایی نظام نمی‌توان تأمین و تضمین کرد.

امنیت سرمایه و سرمایه‌دار و سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی که سبب رقابت اقتصادی و گردش پول و گسترش تولید و مصرف می‌شود در رژیم کنونی نه به دلیل تحریم‌ها بلکه از یک سو به دلیل فساد و رشوه‌خواری و عدم امنیت سیاسی واقتصادی ناشی از ساختار نظام، به صفر رسیده است، و از سوی دیگر خود قبایل حاکم چنان چنگ بر منابع اقتصادی کشور انداخته‌اند که هیچ سرمایه‌گذاری جدی بدون دخالت و یا زد و بند با آنها ممکن نیست. از همین رو سرمایه و مغز و ابتکار همگی با هم کشور را ترک می‌گویند. چنین شرایطی بنیه اقتصاد ملی را چنان فرسوده و چنان بر مقدار واردات کشور افزوده که حتی تولیدات داخلی را نیز با ورشکستگی فزاینده روبرو ساخته است.

تا اعتیاد

برای مشکلاتی که کوچک‌تر به نظر می‌آیند نیز ساختار سیاسی و اقتصادی رژیم موجود راه را بر هر گونه گشایشی می‌بندد. مثلا مشکل اعتیاد را در نظر بگیرید که اخیرا از سوی سازمان ملل اعلام شد ایران نسبت به جمعیت‌اش بیشترین معتادان جهان را دارد.

بررسی دلایل گسترش اعتیاد، بررسی منابع تهیه مواد مخدر و راه مقابله با آنها، و سرانجام ایجاد شبکه‌های دولتی و خصوصی که بتوانند با همکاری کارشناسان پزشکی، اجتماعی و روانشناسی با زیر پوشش قرار دادن بیماران مبتلا به اعتیاد، درمان آنها را به طور کوتاه- و بلندمدت برنامه‌ریزی کنند نیز به همان چهار عنصر بالا نیاز دارد. در این مورد نیز همان مشکلات ساختاری چنان راه را بر ابتکارات حتی فردی و خصوصی می‌بندند که تنها می‌توان دل را به وجدان درمانگران و پزشکانی خوش کرد که خدمات خود را به طور فردی و بدون پشتیبانی مادی و معنوی از سوی دولت، در اختیار این افراد قرار می‌دهند. برای مثال نبود یک شبکه قوی بیمه و تأمین اجتماعی که بتواند هزینه درمان این بیماران را بر دوش بگیرد، نخستین مشکلی است که در همان آغاز، راه را بر درمان بسیاری از بیماران اعتیاد می‌بندد.

به این ترتیب درک این موضوع که مشکلات سیاسی و اقتصادی ایران چون کلافی سر درگم چنان در هم تنیده است که هرگز نمی‌توان گره‌ای را بدون گشودن گره دیگر باز کرد، نخستین گام برای دریافتن این موضوع است که هر آنچه از سوی سیاستمداران و دولتمردان نظام بی‌کفایت جمهوری اسلامی سخن‌سرایی می‌شود، به ویژه در ایام به اصطلاح انتخابات، جز حرف توخالی و سخن پوچ نیست. فرق هست بین کسی که برای حفظ نظام به میدان می‌آید و آن کسی که برای حل مشکلات گام به جلو می‌نهد. فرق هست بین رفسنجانی و کروبی و خاتمی و نوری و میرحسین موسوی و احمدی‌نژاد و قالیباف و ولایتی و غیره که برای حفظ نظامی که هیچ اصلاحی را درون خود بر نمی‌تابد به میدان می‌آیند و آن کسی که ما نمی‌دانیم از کجا و در کدام شرایط و با چه ابزاری ممکن است از درون درگیری‌های قبیله‌ای نظام ظهور کند و از نظارت استصوابی بگذرد و برنامه و ابزارش را ارائه دهد و از سوی مردم هم رأی بیاورد و بعد هم تازه بتواند در این نظام کار کند!

این، آن تناقض بزرگ همه کسانی است که در سخن گفتن از «انتخابات» جمهوری اسلامی دهانشان کف می‌کند، لیکن اندکی به توضیح این تناقض نمی‌پردازند. در حالی که همه سیاستمداران و دولتمردان جمهوری اسلامی رک و صریح و بدون هرگونه ابهامی بارها در طول سالیان گذشته خواست و هدف خود را از «انتخابات» و شرکت در آن چه به عنوان نامزد و چه به عنوان رأی‌دهنده

اعلام کرده‌اند. در واقع هر آنچه از سوی زمامداران جمهوری اسلامی به نام برنامه انتخاباتی مطرح می‌شود، یا دروغ است یا شوخی. چند هفته پیش در همین ستون در مقاله «چرا به ما دروغ گفتید؟» و «از این دروغ به آن دروغ فرج است» خواندید خاتمی با دروغ‌های سیاسی و احمدی‌نژاد با دروغ‌های اقتصادی نامزد «انتخابات» شدند. حال اینها و یا هر کس دیگری در صحنه نزار سیاست جمهوری اسلامی باید بر این دروغها، دروغ دیگری بیفزاید تا شاید بتواند توجه مردم را به سوی خود جلب کند. هم چنین خواندید این دروغ همانا «طرح وحدت ملی» است. حالا بخوانید خود علی اکبر ناطق نوری که این طرح را پیشنهاد کرده است درباره‌اش چه می‌گوید:
«ببینید من این جمله را روزی به یکی از بزرگان به شوخی گفتم و بعد دیدم که اتفاقا جدی است» (مجله هفتگی اعتماد ملی).
خود ناطق نوری نفهمید چه می‌گوید. ولی دیگران، آن هم با تأخیر هشت ماهه فهمیدند و آن را قاپیدند. حالا ناطق نوری ادعای دیگری می‌کند و چنین ادامه می‌دهد: «هشت ماه پیش من این بحث دولت وحدت ملی را مطرح کردم. دو طرف متوجه نشدند چه می‌گویم. دوزاری آنها نیفتاد. اصلاح‌طلبان با یک تفسیر آن را کنار گذاشتند، بخشی از اصولگرایان نیز تفسیر دیگری کردند و آن را کنار گذاشتند». تأخیر هشت ماهه نشان می‌دهد «دوزاری» خود ناطق نوری هم نیفتاده بود وگرنه آن را همان موقع با آب و تاب مطرح می‌کرد. حالا «دوزاری» همه شان افتاده که «شوخی» را باید جدی نشان داد.

ناطق نوری اما در همان گفتگو حرف دیگری می‌زند که سرشت این همه قیل و قال را به ساده‌ترین و روشن‌ترین شکل ممکن به نمایش می‌گذارد: «من گفتم نیروهای معتدل دو طرف جمع بشوند و یک نفر را برای ریاست جمهوری انتخاب کنند که اولا مقبول رهبری باشد و ثانیا جریان‌های سیاسی او را تحمل کنند. به عبارت دیگر، یک اصولگرای معتدل رییس جمهوری شود که هم مقام معظم رهبری او را قبول داشته باشد و هم برای جریان‌های دیگر قابل تحمل باشد».

این جملات را باید قاب گرفت و بر سردر مجلس شورای اسلامی و کاخ ریاست جمهوری اسلامی و دادگستری رژیم نصب کرد. نسخه‌ای از آن را نیز باید برای روزنامه‌نگاران و به اصطلاح روشنفکران و تحلیل‌گرانی فرستاد که «شوخی» انتخابات را در جمهوری اسلامی جدی می‌گیرند. هم چنین ارسال آن برای سفارت‌خانه‌های برخی از کشورهای غربی می‌تواند مفید باشد. حل این مسئله نیز برای ورزش فکری بد نیست: چگونه می‌توان هنوز ماهها مانده به انتخاباتی که نه به دار است و نه به بار، فردی را برای ریاست جمهوری «انتخاب» کرد که «اولا مقبول رهبری باشد و ثانیا جریان‌های سیاسی او را تحمل کنند»؟! .

ایران ب.ب.ب Iran B.B.B


14 December 2008

حجت‌الاسلام والمسلمین و المسلمات در مورد «.... » سکوت کرد تا بتواند بعدا هرگونه "تغییر" قانون (!) اساسی را «خیانت» بنامد



چرا به ما دروغ گفتید؟

الاهه بقراط

مردم رأی دادند و با خیال راحت به خانه‌های‌شان رفتند و منتظر شدند تا «اصلاح‌طلبان» رژیم را برای آنها اصلاح کنند. ولی دیدند که نه در یک دور بلکه در دو دور هم آن وعده‌ها نه تنها عملی نشد، بلکه تازه یک چیزی هم به زمامداران اعم از رهبری و رییس جمهوری و وزرا و نمایندگان بدهکار شدند. با این همه نه از مردم عادی و نه از این همه روزنامه‌نگار و «روشنفکر» و احزاب اپوزیسیون قانونی یک نفر نپرسید: چرا به ما دروغ گفتید؟

محمد خاتمی اگرچه بعدا حرف‌های خود را انکار کرد، ولی نمی‌تواند مدعی شود که میلیون‌ها زن و جوان ایرانی آرای خود را به خاطر ریش و عبای ایشان به صندوق ریختند. او وعده داده بود. وعده آزادی و دمکراسی داده بود. منتهی هم در مورد قید «مگر اینکه» سکوت کرد تا بتواند بعدا هرگونه تغییر قانون اساسی را «خیانت» بنامد و هم در گفتگوها و نشست‌های مختلف از یک سو بر اینکه اصلا خودشان هم نمی‌دانستند «اصلاحات» چیست تأکید نمود (هنوز هم همین تأکید را دارد و جای تعجب است که کسی به روی خود نمی‌آورد) و هم صادقانه اعتراف کرد رأی‌دهنگانش از جمله دانشجویان تصویر مورد علاقه خودشان را از وی در ذهن داشتند و به همین دلیل توقعات‌شان از وی غیرواقعی بود.

اینکه امروز هم درست در مجموعه‌ای مشابه، تصویر و تصور درست و واقعی از برنامه و توقعات متقابل همدیگر وجود ندارد، ولی باز هم برخی می‌خواهند همان راه را بپیمایند، به نظرم رفتاری است که نه به تحلیل سیاسی، بلکه به روانکاوی و تحلیل روانشناسانه نیاز دارد. بارها در موسم رأی‌گیری نوشته‌ام یکی از نشانه‌های جنون (برخی نیز بلاهت و یا دیوانگی می‌گویند) این است که انسان یک عمل معین را تکرار کند ولی هر بار انتظار داشته باشد از آن نتیجه متفاوتی حاصل شود! از همین روست که این بیت صادق سرمد در مورد جنجال «انتخابات» در جمهوری اسلامی همواره تصویر بدون شرح است: «ابلهان تکرار عادت می‌کنند/ در گمان خود عبادت می‌کنند».

از آن طرف، احمدی‌نژاد قولها و دروغ‌های خود را در کفه اقتصادی جای داد تا برای مردم تخم دوزرده بگذارد. او مدعی شد که مسائل جامعه ما موی زنان و رنگ لباس آنها نیست. اینها همه موضوع‌های پیش پا افتاده‌ای هستند و او قصد دارد شق‌القمر کرده و پول نفت را بر سر سفره مردم بیاورد.

گفت: «می‌شود و می‌توانیم». البته او رییس جمهوری اسلامی «شد» ولی نه تنها نتوانست پول نفت را بر سر سفره مردم بیاورد، بلکه از آنچه هنوز در سفره برخی باقی مانده بود، کاست و سفره برخی را نیز اساسا خالی کرد. او هم خیلی زود مانند خاتمی زیر حرف‌ های خود زد و از مردم طلبکار شد. امروز با نفتی که قیمت آن به شدت کاهش یافته، هم سفره مردم و هم خزانه دولت خالیست. تا به امروز شنیده نشده کسی از آن رأی‌دهندگان از احمدی‌نژاد پرسیده باشد: چرا به ما دروغ گفتید؟
......................
متن کامل
ایران ب.ب.ب
http://iranbbb.org/34618.htm

6 December 2008

وای به حال کشوری که «نجات» آن به شعار انتخاباتی تبدیل شده باشد


«نجات کشور» از چی؟ از کی؟

الاهه بقراط


هنوز هم معلوم نیست کسانی که هم چنان دم از «اصلاحات» می زنند، چرا در زمان همان «رییس جمهوری اصلاحات» بار و بندیل خود را بسته و راهی خارج شدند و چرا سالهاست از اینجا و با پشتیبانی مادی و معنوی کشورهای خارجی که رسانه ﮬای خود را دست و دلبازانه در اختیار آنها گذاشتند، تلاش می کنند به مردم بقبولانند آن تجربه مشترک که به فرار آنها از کشور انجامیده، برای مردم اما هنوز کافی نیست. این مردم همچنان باید بیازمایند و امیدوار باشند تا همان فردی که نقش خود را در مقام ریاست جمهوری اسلامی با واژه «تدارکاتچی» تعریف کرد، و یا یک فرد مشابه، باز هم زیر عنوان «اصلاحات» این بار معجزه کند.

ولی آخر ای مسلمانان، در کجای جهان می توان از ریاست قوه مجریه و نمایندگان نشسته بر کرسی های قوه مقننه که همگی به حفظ قانون اساسی و گردن نهادن بر آن سوگند یاد می کنند، انتظار داشت خلاف آن و یا در جهت تغییر آن اقدام کنند؟! و اگر چنین چیزی امکان دارد، چرا در طول هشت سال تسلط بر دو قوه مقننه و مجریه، کاری از پیش برده نشد؟...

وای به حال کشوری که «نجات» آن به شعار انتخاباتی تبدیل شده باشد.

..................................................
متن کامل
http://iranbbb.org/34170.htm
ایران ب ب ب


30 May 2008

الاهه بقراط: سرکوب انبوه علیه دگراندیشان و دگرباشان و علیه همبستگی انبوه و فراگیر


سرکوب انبوه علیه دگراندیشان و دگرباشان

الاهه بقراط


سرکوب انبوه، خواه ناخواه نارضایتی و همبستگی انبوه سرکوب‌شوندگان را به دنبال دارد. افراد، احزاب و گروه‌های سیاسی ایرانی تا کنون نه تنها نتوانسته‌اند این نارضایتی را به راه همبستگی هدایت کنند، بلکه کم نیستند جریاناتی در میان آنها که اساسا مخالف یک همبستگی انبوه و فراگیر در برابر رژیم کنونی ایران هستند. ولی مگر می‌توان راه دیگری در برابر سرکوب سیاسی، مذهبی و جنسی که بیش از پیش ابعاد گسترده و سازمان‌یافته می‌یابد، تصور کرد؟!

متن کامل
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=29026

17 May 2008

الاهه بقراط: نسل دوم اخراج، نسل دوم تبعید

وقتی خبرهای مربوط به اخراج دانشجویان را می‌خوانم، به یاد آن سال‌های دور می‌افتم که گویی همین دیروز بودند. آن زمان کسی از حال و روز ما با خبر نمی‌شد. حتی اعلام خبر اعدام‌هایی را هم که در یکی دو سال اول انقلاب اسلامی در روزنامه‌ها می‌نوشتند، پس از مدتی قطع کردند. اخراجی‌ها و پاکسازی‌شدگان به نظر زمامداران نه تنها اهمیت نداشتند، بلکه حق مسلم خود می‌دانستند که ساختار و نهادهای کشور را از وجود کسانی که معتقد و ملتزم به آنها نیستند پاکسازی کنند. مسئله اما اینجاست که روند پاکسازی پایان ندارد.

نسل دوم اخراج، نسل دوم تبعید

الاهه بقراط



وقتی نسل ما اخراج شد، کسی از ما دفاع نکرد. وقتی نسل ما تبعید شد، کسی به روی خود نیاورد. وقتی نسل ما تیرباران شد، جهان چرتکه در دست تماشا می‌کرد.

من هنوز چهره برخی از کارکنان اداری دانشکده حقوق دانشگاه ملی ایران را که حتما دیگر بازنشسته شده‌اند، به خوبی به یاد دارم. یکبار وقتی مجبور شده بودم شرمنده از روپوش اسلامی بر تن و لچک اجباری بر سر به آنها مراجعه کنم، نتوانستم تشخیص دهم در نگاهشان همدردی بود یا سرزنش. شاید هم پرسشی بود که با اشاره به حجاب اسلامی و پرونده‌ام تکرار می‌شد: همین را می‌خواستید؟!

انقلاب دوم


نه، معلوم است که همین را نمی‌خواستیم! هم آن زمان معلوم بود راهی که می‌پنداشتیم باید به بهشت برسد، مسیر جهنم را در پیش گرفته است، و هم اکنون بعد از نزدیک به سی سال گمان نمی‌رود کسی در آن تردیدی داشته باشد.
من درس خود را در دانشکده حقوق دانشگاه ملی ایران (و نه آنگونه که نامیده می شود: شهید بهشتی) به عنوان یکی از دانشگاه‌های معتبر ایران و خاورمیانه، به پایان رسانده بودم که انقلاب اسلامی مهر خود را بر همه چیز کوبید. آخرین امتحانات ما با استقرار جمهوری اسلامی همراه شد. سردمداران انقلاب برای اینکه بتوانند جمهوری اسلامی خود را بر پایه ای استوار سازند که کسی مزاحمتی برایشان ایجاد نکند، همزمان با اعدام های روزانه، خنجر را بر گلوی دانشگاه و دانشگاهیان نهادند. آنها را نیز به گونه ای دیگر معدوم کردند. به این ترتیب حتی دانشجویانی که تنها منتظر مدرک خود ‌بودند، از نظر تازه به قدرت رسیدگان، تحصیل‌شان بدون گذراندن یک ترم «معارف اسلامی» ارزشی نمی‌داشت. پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، این «معارف اسلامی» دیگر به بخشی از دروس اجباری همه رشته‌های تحصیلی تبدیل شده بود.

من هم یکی از دانشجویانی بودم که با وجود گذراندن همه واحدهای درسی، این افتخار اجباری به من داده شد که برای گذراندن «معارف اسلامی» به دانشکده بروم. لیکن پس از چند روز نام خود را در لیست دانشجویان «اخراج اولیه» یافتم و پس از یکی دو هفته بعد به دلایل سیاسی «اخراج قطعی» شدم. افسوسی نداشتم هنگامی که آن روز روشن و آفتابی به خانه بازگشتم و برای همیشه عطای زحمتی را که با شور بسیار آغاز کرده بودم، به لقایش بخشیدم.

سالها بعد نیز حوالی سالهای 65 و 66 وقتی در روزنامه ها اعلام شد دانشجویانی که اخراج قطعی شده‌اند به «دادستانی انقلاب» مراجعه کنند تا به وضعیت آنها ترتیب اثر داده شود، طبیعتا از خیر آن گذشتم چرا که دانشجوی اخراجی که برای تعیین وضعیت خود باید به «دادستانی انقلاب» مراجعه کند، معلوم است چه طعمه ای است. کسی نمی‌دانست، ولی داشتند پاکسازی فجیع سال 67 را تدارک می دیدند و نگران بودند مبادا کسانی بیرون از زندان و دور از دسترس مانده باشند یا ردشان گم شده باشد! و حق داشتند. واقعا چنین افرادی وجود داشتند!
چند سال بعد وقتی برای ادامه تحصیل در آلمان از خانواده ام خواستم مدارک مرا از دانشگاه دریافت کرده و برایم بفرستند، به من خبر دادند که کارمند دانشگاه پرونده مرا آورد، کاغذی را بیرون کشید و گفت آنها حق ندارند هیچ برگی از این پرونده را حتی به صورت کپی به دانشجوی مربوطه و یا خانواده اش تحویل دهند. در اینجا نیز از خیر آن تحصیل گذشتم و با شروع کردن از صفر، به یک تأییدیه رنگ و رو رفته بسنده کردم که آن هم به صورت کپی برای وضعیت بازنشستگی مادرم در اختیار وی گذاشته بودند. همین!

فاجعه دوم

امروز وقتی خبرهای مربوط به اخراج دانشجویان را می‌خوانم، به یاد آن سال‌های دور می‌افتم که گویی همین دیروز بودند. آن زمان کسی از حال و روز ما با خبر نمی‌شد. حتی اعلام خبر اعدام‌هایی را هم که در یکی دو سال اول انقلاب اسلامی در روزنامه‌ها می‌نوشتند، پس از مدتی قطع کردند. اخراجی‌ها و پاکسازی‌شدگان به نظر زمامداران نه تنها اهمیت نداشتند، بلکه حق مسلم خود می‌دانستند که ساختار و نهادهای کشور را از وجود کسانی که معتقد و ملتزم به آنها نیستند پاکسازی کنند. مسئله اما اینجاست که روند پاکسازی پایان ندارد. نه تنها هر بار با نسل جدیدی که وارد صحنه می‌شود، باید این پاکسازی صورت گیرد، بلکه از ابتدا باید گزینش را به گونه‌ای پیش ببرند که برای تصاحب مقام‌ها و مسئولیت‌های سیاسی و اقتصادی کشور، تنها کسانی بتوانند به تحصیلات عالیه راه پیدا کنند که از مؤمنان نظام باشند. و البته پیشبرد چنین برنامه‌ای در یک کشور هفتاد میلیونی که دو سوم آن کمتر از سی سال سن دارند همراه با افزایش شمار دانش‌آموختگان، در عمل با مشکلات فراوان روبرو می‌شود. از همین رو لازم است در گزینش نیز یک سلسله مراتب اعمال شود.

از یک سو تلاش می‌شود تا دانشگاه‌های نامدار که از کیفیت نسبتا خوبی برخوردارند، تا جایی که ممکن است به آموزش افراد خودی بپردازند و از سوی دیگر تنها کسانی به مراحل کارشناسی ارشد و دکترا راه می‌یابند که از صافی‌های مختلف گذشته باشند. برای نمونه، برخی از داوطلبان آزمون کارشناسی ارشد روز 15 اردیبهشت در نامه‌ای به «آقای وزیر» از او چاره‌جویی کرده‌اند که چرا برای ادامه تحصیل باید به «نهادهای امنیتی» مراجعه کنند؟! آنها می‌نویسند: «مسئول کمیته گزینش استاد و دانشجوی سازمان [سنجش آموزش کشور] عدم اعلام نتیجه آزمون به ما را حاصل نامه‌نگاری و مخالفت نهادهای امنیتی عنوان کرد و به ما گفت که تنها چاره کار مراجعه به این نهادها و جلب نظر مساعد آنها نسبت به اعلام نتایج است».

عین همین روند را کشورهای موسوم به «سوسیالیسم واقعا موجود» که عمر بیشتری داشتند و هم چنین حکومت‌های ناپایدار فاشیسم و نازیسم در پیش گرفتند تا به گمان خود ارگان‌های کلیدی و مقامات و مسئولیت‌های کشور را بتوانند همواره به دست معتقدان و ملتزمان نظام خویش بسپارند. به نظر نمی‌رسد نیازی به یادآوری سرانجام کار آنها باشد. بسیاری از همان معتقدان و ملتزمان که باید نظامی را که به آنها اجازه تحصیل و کار داده بود، حفظ کنند، در رژیم‌های بعدی که پس از شکست و فروپاشی آنها قدرت را در دست گرفتند، به کار و زندگی در کنار کسانی پرداختند که این امکانات به مثابه حق مسلم و شهروندی آنها از آنان سلب شده بود.

امروز نسل جدید دانشجویان معترض که بر عکس نسل ما خواست‌هایشان عمدتا صنفی است (آن نسل کدام خواست صنفی را می‌توانست مطرح کند که پیشاپیش نگرفته باشد؟!) ابتدا با «ستاره» مشخص شد تا همواره شمشیر اخراج اولیه و اخراج قطعی بر سرشان چنان بچرخد که هر سخن و حرکت اعتراضی را از سوی آنها مانع شود. جوهر ضدانسانی و ناپاک آپارتاید و جداسازی با «ستاره» اما در کشاکش موج اعتراضات صنفی و حقوقی دانشجویان، آموزگاران، کارگران و زنان گم شد.

چند نفر بودیم ما؟ نسل اول دانشجویان، استادان و کارمندان اخراجی دانشگاه ها؟ دهها، صدها، هزاران نفر؟ کسی می داند؟ مثلا آقایان عبدالکریم سروش، یا صادق زیبا کلام و یا آن دیگرانی که به گفته رهبرشان برای تبدیل «دانشگاه» به «حوزه» با سرنوشت هزاران دانشگاهی بازی کردند؟ چه شد نتیجه آن تلاش؟ دانشگاه به حوزه تبدیل شد؟ پس این نسل عاصی و پویا از کجا آمده است؟

آن زمان همه به «صبر» فراخوان داده بودند تا انقلاب شکوهمند «شکوفا» شود. ما باید قربانی این «شکوفایی» می شدیم. و هیچ کس ندید آنان که به جای می مانند و آنان که به جای ما می روند، شاید فقط چهار سال، یا چهار سال دیگر و یا حتی چهار سال پس از آن را بتوانند در سکوت، دگردیسی ناکام دانشگاه به «حوزه» را همراه و یا تماشاگر باشند. بعدش چه؟ این نسل باید قربانی کدام «شکوفایی» شود؟ نسلی که جز این جهنم تجربه دیگری ندارد. نه شرایط دیگری را به چشم دیده است و نه امکانات سفر برایش مهیاست که جهان را بگردد و توشه‌ای بیندوزد. هر چه هست، از راه دور است. و کیست که نداند تصویر انتزاعی که به واسطه ماهواره و اینترنت منتقل می‌شود، تنها برشی کوچک و آن هم معمولا غیر واقعی از این سوی جهان به نمایش می‌گذارد که اتفاقا به دور از ارزش‌ها و دستاوردهای واقعی آن است. از همین رو جامعه ایران بین یک واقعیت روزمره ملی اما خشن و بی‌رحم، و یک تصویر بین‌المللی که منهای بخش اخبار، پر از بزن و بکوب و عیش و نوش است، یعنی در برزخ بین جهنم و بهشت دست و پا می‌زند.

در کنار نسل دوم اخراج، چند سالی است که نسل دوم تبعید نیز آنچه را در کشور از وی سلب شده است، از آزادی بیان تا امکان تحصیل و تحقیق در خارج از ایران می‌جوید. چشم‌اندازی که وجود دارد، از خیز فزاینده هر دو موج خبر می‌دهد که دامنه پاکسازی را به بهانه‌های مختلف از دانشگاه و فعالیت‌های صنفی و سیاسی به کارکنان بخش‌های دولتی و خصوصی گسترش می‌دهد.

واقعیت این است که هر دو نسل اخراج و تبعید، در طول سه دهه، نه قربانی شکوفایی، بلکه قربانی فروپاشی شدند. نسل اول قربانی فروپاشی فرهنگی و اجتماعی شد و نسل دوم قربانی فروپاشی سیاسی و اقتصادی می‌شود که ادامه اولی ست. از همین رو باید شعار بازگشت به «آرمان‌های انقلاب» را به مثابه یک تعیین تکلیف سرنوشت‌ساز و نقطه پایان بر حالت برزخی ایران جدی گرفت. باید «معجزه هزاره سوم» را جدی گرفت. باید ادعای «چه کسی بهتر از ما می‌تواند بر جهان حکومت کند» را از زبان احمدی‌نژاد جدی گرفت. عناوین و آرزوهای بزرگ از سوی انسان‌های کوچک همواره فجایع بزرگ به دنبال دارند که اخراج و تبعید مراحل تدارکاتی آن به شمار می‌روند.

............................

کیهان لندن / 15 مه 2008
www.alefbe.com
www.elahe.de

22 February 2008

الاهه بقراط : دلیل سرکوب لجام‌گسیخته جامعه مدنی ایران چیزی جز تلاش زمامداران برای عدم تکرار «اشتباهات رژیم پیشین» نیست


دلیل سرکوب لجام‌گسیخته جامعه مدنی ایران
چیزی جز تلاش زمامداران
برای
عدم تکرار «اشتباهات رژیم پیشین»
نیست!


الاهه بقراط

کسانی که امید به این بسته‌اند که جمهوری اسلامی با «تکرار اشتباهات رژیم پیشین» و گشایش «فضای باز سیاسی» و حرکت در جهت «برگذاری انتخابات آزاد» به پیشواز سرنگونی خود برود، تجربه عملی کسانی را که ناباورانه به قدرت رسیدند، و اراده آنان را برای حفظ قدرت به هر قیمت، نادیده می‌گیرند. اگر رژیم پیشین حاضر شد با اقدام برای انجام چند «اصلاحات لازم» گامی در جلوگیری از وقوع «یک انقلاب نالازم» بردارد، رژیم کنونی اما با اطمینان به ثمربخشی سرکوب و جداسازی‌های اجتماعی تلاش می‌کند تار و پود جامعه را چنان از هم بگسلد که به خیال خودش امکان وقوع هر اصلاح و انقلاب لازم و نالازم را منتفی سازد. آنها مصرند «اشتباهات رژیم پیشین» را تکرار نکنند و دست مخالفان خود را باز نگذارند. پرسش اینجاست: آیا احزاب و گروههای سیاسی و نقش‌آفرینان سی سال پیش نیز از تجارب خود چیزی آموخته‌اند؟ و یا اینکه با یکی گرفتن رژیم کنونی و رژیم پیشین به خیال خود در این فکرند که «اشتباهات» آن زمان را تکرار نکنند، و نمی‌دانند آنچه را آنها امروز عدم تکرار اشتباه دیروز می‌پندارند، این بار اتفاقا اشتباهی عظیم است!

...................................
متن کامل
آژانس خبری کوروش

http://www.cyrusnews.com/news/fa

15 February 2008

الاهه بقراط: انقلاب اسلامی و جمهوری‌اش

حکومت اسلامی بر خلاف نظر کسانی که اصرار دارند همه چیز را در دستان معلول خامنه‌ای متمرکز کنند، یک حکومت فردی نیست. گروهی است. الیگارشی است. مافیایی است. این گروه مقدمات انقلاب اسلامی را در مساجد و مناطق «مستضعف»‌نشین، از طریق توزیع مرغ و پودر رختشویی رایگان تا ترور و خرابکاری‌هایی مانند آتش زدن سینماها و کاباره‌ها فراهم آورد. این گروه با پیوندهای خانوادگی و قبیله‌ای تار و پودش چنان در هم تنیده است که از آن جز با عنوان مافیا نمی‌توان سخن گفت. نه کسی انقلاب را دزدید. نه کسی آن را مصادره کرد. نامش «قیام» یا «انقلاب 57» نیست. بلکه به استناد رهبری مذهبی و اسلامی آن و به استناد تئوری «حکومت اسلامی» چیزی جز «انقلاب اسلامی» نیست. مدعیان دمکراسی و لیبرالیسم و حقوق بشر باید نقش واقعی و مؤثر خود را نه در انقلاب اسلامی و جمهوری‌اش بلکه در جای دیگری بجویند. حکومت اسلامی و بنیادگرایان درکی از دمکراسی ندارند که بخواهند «ناله اصلاحات» آنها یا «صدای انقلاب» مردم را بشنوند!

انقلاب اسلامی و جمهوری‌اش

الاهه بقراط

کسانی که کاسه و کوزه شرایط فلاکتبار اقتصادی و اجتماعی ایران را بر سر احمدی‌نژاد می‌شکنند، یا سر در آبشخور رقابتی دارند که دست آنها را از برخی نعمات جمهوری اسلامی کوتاه کرده است یا مدافعان آنها هستند که گمان می‌کنند ممکن است بتوانند معجزه «اصلاحات» را در جمهوری اسلامی تحقق بخشند. آنها نمی‌خواهند ببینند دولت احمدی‌نژاد و شرایط کنونی حاصل ناگزیر و فرزند خلف جمهوری اسلامی است. لیکن کسانی هم که همان کاسه و کوزه را بر سر سیدعلی‌خامنه‌ای می‌شکنند و او را نه زیر عنوان و مقام واقعی‌اش یعنی «ولی فقیه» که بنا بر قانون اساسی جمهوری اسلامی به وی اعطا شده است، بلکه با نام مستعار «سلطان» و اختراع واژه‌های مضحک مورد انتقاد قرار می‌دهند، نشان می‌دهند از ساختار آنچه خود آن را تثبیت و تقویت کرده‌اند، شناخت لازم و کافی ندارند.

راست این است که ولی فقیه کنونی چیزی بر اختیارات ولی فقیه پیشین یعنی روح‌الله خمینی نیفزوده است. رهبر سیاسی و مذهبی پیشین در مدت ده سالی که پس از انقلاب اسلامی زنده بود، به همان شکل عمل کرد که امروز رهبر سیاسی و مذهبی کنونی عمل می‌کند. هیچ کدام از این دو بر خلاف قانون اساسی نظام‌شان عمل نمی‌کنند. این منتقدان مذهبی حکومت هستند که نمی‌خواهند واقعیت موجود را بپذیرند:
حکومت ایران یک حکومت دینی است.
حکومت دینی ایران یک حکومت اسلامی است.
حکومت اسلامی ایران یک حکومت مبتنی بر ولایت فقیه است.
حکومت اسلامی ولایت فقیه در ایران دارای یک رهبر سیاسی و مذهبی به نام ولی فقیه است.
ولی فقیه، پادشاه، سلطان، قیصر، تزار یا امپراتور نیست زیرا هر یک از اینها قدرت دنیوی را نمایندگی می‌کنند و ردای رهبری مذهبی بر دوش ندارند. در حالی که ولی فقیه هر کس باشد، خمینی یا خامنه‌ای یا فردی دیگر، بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی بالاترین مرجع سیاسی و مذهبی کشور به شمار می‌رود. هم ولی است. هم فقیه است. دنیا و آخرت ملت در ید قدرت اوست. با هزار ترفند نیز نمی‌توان «ولی فقیه» را به «سلطان» تبدیل کرد زیرا ردای مذهبی و اسلامی بیش از ردای سیاسی بر شانه‌های «ولی فقیه» سنگینی می‌کند.


.....................
متن کامل:
آژانس خبری کوروش
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?

6 January 2008

الاهه بقراط: سالهای موش صحرایی

شاید تکرار آنچه چهار سال پیش
در مقاله
«ای مردم! اینان فقط حضور شما را در صفهای رأی‌گیری می‌خواهند!» (بهمن 1382)
نوشتم،
بی‌مورد نباشد




سالهای موش صحرایی



الاهه بقراط


«او «خمینی» بود، اینان می گفتند این گاندی است!
آنها ملا و آخوند و مکلایان آخوند منش بودند، اینان می گفتند اینها دموکراتهای انقلابی هستند!
آنها می گفتند حکومت الله، اینان می گفتند منظورشان حکومت مردم است!
آنها می گفتند خط امام، اینان میگفتند منظورشان راه رشد غیر سرمایه داری است!
آنها می گفتند جمهوری اسلامی، اینان می گفتند منظورشان جمهوری دمکراتیک است!
آنها می گفتند ولایت مطلقه فقیه، اینان می گفتند منظورشان استحاله است!
او «خاتمی» بود، اینان می گفتند این گورباچف است!
آنها می گفتند اجرای قانون اساسی جمهوری اسلامی، اینان می گفتند منظورشان اصلاحات است!
آنها می گویند ما هر دو نظام هستیم و نهایتا با هم اختلافی نداریم، اینان می گویند الاّ و بالله آنها آنچه خود می گویند نیستند، بلکه آنچه ما می گوییم هستند!
آنها می گفتند و می گویند «دین ما عین سیاست ماست»، اینان می گویند «سیاست ما عین دین ماست»!
آنها می گویند دخالت دین در حکومت لازم است، اینها می گویند منظورشان «نواندیشی دینی» است!
به همین دلایل آنها می گویند روزه سیاسی، اینان می گویند منظورشان اعتصاب غذا است!
خیر، «خواهران» و «برادران» «روشنفکر و فرهیخته»! نه خمینی گاندی بود، نه ملایان دموکراتهای انقلابی بودند، نه منظور از حکومت دینی همان حکومت مردم است، نه خط امام همان راه رشد غیر سرمایه داری بود، نه جمهوری اسلامی همان جمهوری دمکراتیک است، نه ولایت مطلقه فقیه استحاله می شود، نه خاتمی همان گورباچف است، نه اجرای قانون اساسی معنای اصلاحات می دهد، نه دخالت دین در دولت ربطی به «نو اندیشی دینی» دارد و نه منظور از «روزه سیاسی» همان اعتصاب غذاست! بلکه منظور دقیقا همان «روزه سیاسی» است، وگرنه اعتصاب غذا که «افطار» ندارد!»

برای درک این واقعیات لازم نیست ضریب هوشی بالا داشت. ولی برای عدم درک آن ضریب منافع نقشی تعیین کننده بازی می‌کند!


.............................................................................
متن کامل
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2∋=27156

9 November 2007

الاهه بقراط : سخنی با افراد، احزاب و گروههای سیاسی


سخنی
با افراد، احزاب و گروههای سیاسی


الاهه بقراط


امروز مردم
نه از انقلاب
که از باختن خسته‌اند.

در انقلاب باختند.
در اصلاحات باختند.
در انتخابات باختند.
در جنگ و مصالحه، هر دو، نیز خواهند باخت زیرا هیچ کدام بر سر منافع آنها نیست.

با شما هستم!

با شما افراد و احزاب و گروههای سیاسی!
شما در داخل و خارج!
شما قانونی و نیمه قانونی و غیرقانونی!
شما چپها، شما راستها، شما جمهوری‌خواهان و مشروطه‌طلبان! شما اصلاح طلبان و انقلابیون!
هر کدام از شما به تنهایی،
یا حتی خودیهای چندتایی،
سرانجام یا بازنده خواهید بود
و یا در بهترین حالت دنباله‌رو خواهید شد.

اگر به ایران می‌اندیشید، نگذارید دیگران برای ما تصمیم بگیرند! شما تصمیم بگیرید و با همبستگی خود جبهه سوم را علیه جمهوری اسلامی و علیه مداخله خارجی و برای مردم و منافع ملی ایران بگشایید!

آخر به کدامین زبان باید با شما سخن گفت؟ نگذارید دیگران برای ما تصمیم بگیرند



.........

24 August 2007

الاهه بقراط: فروپاشی "قانونی" یک جامعه

حقیقت این است که جامعه ایران بطور قانونی و سیستماتیک در حال فروپاشی است


فروپاشی "قانونی" یک جامعه

الاهه بقراط


حقیقت این است که جامعه ایران بطور قانونی و سیستماتیک در حال فروپاشی است. مردمی که امکانات آموختن، رشد، ابتکار، اعتراض و تحقق بخشیدن خود از آنها سلب شده است، کمترین نقش را در این فروپاشی دارند. آنها قربانی‌اند. اما از یک سو زمامداران حکومت اسلامی و مافیای سیاسی- اقتصادی و از سوی دیگر همه احزاب سیاسی موجود، اعم از قانونی و غیرقانونی، در این فروپاشی نقش دارند. آن یک با اقدامات خود، آن دیگری با سکوت مرگبار و بی‌عملی مزمن خویش، و این یک از تکرار عادت و امیدهای واهی درباره «انتخابات آزاد» در جمهوری اسلامی یا حمله نظامی توسط کشورهای خارجی گرفته تا به آرزوی دمکرات شدن هفتاد میلیون ایرانی که معلوم نیست در کجا و در کدام شرایط باید این دمکراسی را بیاموزند! بر اساس «ادب از که آموختی از بی ادبان» با این «صدا و سیما»؟ با این ساختار سیاسی؟ با این اقتصاد مافیایی و فقر؟ با صیغه و تعدد زوجات؟ با دروغ و ریای روزمره؟ با اعتیاد؟ با شکنجه و زندان؟ با مصاحبه‌های اجباری؟ یا در میدانهای اعدام؟ چه کسانی خود و دیگران را می‌فریبند هنگامی که واقعیت با هزار زبان در سخن است؟

http://www.cyrusnews.com/news/fa/

22 June 2007

الاهه بقراط: آخرین فرصت‌ها و مهلت‌ها

آخرین فرصت‌ها و مهلت‌ها

الاهه بقراط


کسانی که امروز می‌خواهند کاسه و کوزه‌های برنامه اتمی را بر سر احمدی نژاد بشکنند نباید فراموش کرده باشند نخستین بار این رفسنجانی بود که در نقش محمد مصدق به میدان آمد و گفت به «دادگاه لاهه» شکایت خواهد کرد! کسانی هم که خواب بازگشت «اصلاح طلبان» را می‌بینند باید به یاد داشته باشند که همان زمان محمد خاتمی «رییس جمهوری اصلاحات» بر گور خمینی و به هنگام تماشای راکت‌های شهاب سه اعلام کرد: «ما تصمیم گرفته‌ایم برای دفاع از منافع خودمان، جلوگیری از تجاوز و دعوت به صلح در عرصه جهانی قدرتمند شویم و فناوریهای گوناگون از جمله فناوری هسته‌ای لازمه اقتدار ملت و نظام است». آن موقع هنوز خاتمی رییس جمهوری اسلامی بود و همانجا تأکید کرد حتا اگر این اصرار به مقابله ایران با جامعه بین‌المللی بیانجامد، رژیم دست از آن بر نخواهد داشت. مگر احمدی نژاد راهی غیر از آنچه وی گفت در پیش گرفته است؟


.............

متن کامل

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=23191

24 May 2007

الاهه بقراط: کدام سوی تاریخ ایستاده‌ایم؟

آیا جالب نیست که عده‌ای به ویژه در ماههای اخیر و در شرایطی که زن و مرد و پیر و جوان از هر سو مورد هجوم رژیم قرار گرفته‌اند، به جای آنکه مسئولان و زمامداران حکومت اسلامی را مخاطب قرار دهند، با تحریف نقش و نظر مخالفان دمکرات مصرانه از آنها می خواهند مانند آنان ببینند و مانند آنان بگویند و بنویسند؟

و اما اگر «بال» دیگر نظام که برای مجلس اسلامی هشتم و دوران بعد از دولت احمدی نژاد شکم خود را صابون زده است، این فرصت را بیابد که بار دیگر به عنوان «تدارکاتچی» به کرسی های از دست رفته خود باز گردد، باز هم مانند همین دولت و مجلس و قوه قضاییه کنونی دو راه بیشتر پیش روی نخواهد داشت: یا به سرکوب و امتناع ادامه دهد یا فضا را بگشاید و به مطالبات اقتصادی و اجتماعی مردمی که جانشان به لب رسیده است پاسخ عملی بدهد. در هر دو صورت، زمین و زمان با آنان یار نخواهد بود
کدام سوی تاریخ ایستاده‌ایم؟

الاهه بقراط

آیا جالب نیست که عده‌ای به ویژه در ماههای اخیر و در شرایطی که زن و مرد و پیر و جوان از هر سو مورد هجوم رژیم قرار گرفته‌اند، به جای آنکه مسئولان و زمامداران حکومت اسلامی را مخاطب قرار دهند، با تحریف نقش و نظر مخالفان دمکرات مصرانه از آنها می خواهند مانند آنان ببینند و مانند آنان بگویند و بنویسند؟

آیا کسانی که به نمایندگی از همه ایرانیان در داخل و خارج، از قرون گذشته تا زمان حال و سالهای آینده، می خواهند آب رفته «اصلاحات» را به باریکه جوی خشکیده جمهوری اسلامی باز گردانند، اتفاقا این خودشان نیستند که جامعه چند صدایی و رنگین را نه تنها در عمل بلکه حتی در تفکر نیز نمی‌پذیرند، و تنها رنگی که می‌بینند، رنگ حاکم و حکومت کنونی است و از همین رو با جدیت در صدد همرنگ ساختن جامعه و حتی مخالفان با حکومت اسلامی هستند؟ آیا همرنگی و همیاری خودشان کافی نیست که حتما باید مخالفان و دشمنان این رژیم هم به آنها بپیوندند؟ فرض کنیم، چنین شود. که بعد چه بشود؟! که در رژیمی که حتی «نهضت آزادی» غیرقانونی است و مجوز یک میتینگ بی خطر را به آن نمی دهند اینها را به بازی بگیرند؟ (آنها هم که عنوان «نهضت» و «آزادی» را یدک می کشند، بر خلاف آموزگاران و دانشجویان و کارگران و زنان وقتی به آنها مجوز ندادند، گفتند «چشم» و رفتند خانه‌هایشان). آخر از کدام بازی سخن می گویند، هنگامی که خود بازیچه‌ای بیش نیستند؟

با جمهوری اسلامی؟

مخالفان و دشمنان جمهوری اسلامی همگی الزاما دمکرات نیستند. درست همانگونه که دوستان یا دلبستگان این رژیم همگی الزاما طرفدار ولایت فقیه، ساختار کنونی و یا «دمکراسی دینی» نیستند. اگر در میان «دو بال» نظام افراد دمکرات و طرفدار حقوق بشر وجود دارد، طبعا انتظار می رود در این روزها که آموزگاران را دستگیر و یا منتظر خدمت می‌کنند، و در دورانی که پاسخ کارگران چیزی جز چوب و چماق و زندان نیست، و در خیابان‌هایی که دختران و پسران را با اهانت و بی‌شرمی مورد هجوم قرار می‌دهند، حرفی بگویند. بگویند با چنین اقداماتی که از سوی حکومت خودشان صورت می‌گیرد، مخالفند. ولی آنها همچنان نه تنها چیزی نمی‌گویند، بلکه مانند محمد خاتمی رییس جمهوری اسلامی پیشین در ایتالیا از «پیشرفت زنان در جمهوری اسلامی» سخن می‌گویند. خاتمی که نیمی از عمر خود را در دورانی گذرانده که ایران دارای زنان وزیر و سفیر و قاضی بود (و یک وزیر زن را حکومت اسلامی ایشان اعدام کرد) به این می‌بالد که در جمهوری اسلامی زنان به «پیشرفت‌های بزرگ» دست یافته‌اند و وی در دوران ریاست جمهوری‌اش زنی را به معاونت خود برگزیده است، که آنهم همه می‌دانند «صبیه» دوست ایشان بوده است! آیا خاتمی مأموران انتظامی یا لباس شخصی‌ها را نمی‌بیند که زنان را با مشت و لگد سوار ماشین می‌کنند؟ آیا صدای فریادهای دخترانی را نمی‌شنود که مأموران می‌خواهند به زور سوار ماشین پلیس کنند؟ آن هم تنها به جرم اینکه نمی‌خواهند آنگونه که رژیم می‌خواهد لباس بپوشند! به راستی، با چشمی که نمی‌بیند و گوشی که نمی‌شنود چه
باید کرد؟

در چنین شرایطی، مخالفانِ موافقِ رژیم که می‌پندارند می‌توانند بین مردم و مخالفان با حکومت اسلامی پیوندی به وجود آورند، مگر چه کم دارند که می خواهند اینان را نیز همراه خود کنند؟ به زبان عامیانه: راه باز و جاده دراز! کسی که مانع شما نمی شود و نمی‌تواند بشود. بروید با حکومت‌تان گفتگو کنید! و اگر راهتان دادند، پشت میز مذاکره بنشینید! شاید در آنجا چشمتان باز شود و ببینید که این شمایید که باید دست و پای خود را به اندازه قد و قواره حکومت کوتاه کنید. و یا بر این گمانید که شما را نوازش کرده و بعد کمی آنور می‌کشند تا جایی هم برای شما باز شود و یا چه بسا پایین بیایند و جایشان را به شما بدهند؟ و یا اینکه شما می خواهید آنقدر دست و پایش را بکشید تا اندازه شما شود و یا... یا شاید هم اصلا نیازی به کوتاه کردن دست و پای شما ندارند!

آری، جایگاه شما را در کنار «این» حکومت، قد و قواره سیاسی و عقل آینده‌نگر شما معلوم خواهد کرد. آن هم به یک دلیل ساده تجربی که چندان زمانی از آن نگذشته است: اگر بلندتر از حکومت باشید، گردن زده خواهید شد. درست مانند آن مخالفانی که در سیاست ناکام «اتحاد و انتقاد» سر باختند چرا که همگی با وجود همه اشتباهاتی که مرتکب شدند، یک سر و گردن از حکومت دینی بلندتر بودند، زیرا دست کم ظاهرا به یک حکومت عرفی که گام نخست دمکراسی است، باور داشتند و امکان نداشت مانند این حکومت در همه زوایای زندگی مردم سر فرو کنند. اما اگر هم قد و قواره این حکومت هستید، در این صورت باید دلیل اصرار شما را در همراه کردن مخالفان رژیم با خودتان و با حکومت در جای دیگری جست.

یا با آزادی و عدالت؟


با این همه آیا نمی توان بین دمکراتهای این دو گروه، یعنی بین مخالفانِ موافق و دشمنان رژیم فصل مشترکی یافت؟ آیا دمکراسی خواهی و تلاش برای تأمین و تضمین حقوق بشر بهترین زمینه نزدیکی این دو گروه به یکدیگر نیست؟ آیا چشم برداشتن از رژیمی که حتی به صراط خویش مستقیم نیست، سبب نمی شود تا این مخالفانِ موافقِ رژیم، اگر دمکراسی‌شان واقعا چیزی بیش از یک ادعای پوچ نباشد، متحدان دیرپای خود را نه در «این» حکومت که در میان دشمنان و مخالفان دمکرات آن بیابند؟ به راستی، چه رازیست که درست در شرایطی که رژیم در بن بست داخلی و خارجی درمانده شده است، عده ای عزم جزم کرده اند تا چماقی را که دیروز بر سر مخالفان و دگراندیشان می کوبیدند، امروز به چوب لای چرخ تبدیل کنند و خود را بی اعتنا به خواست پیر و جوان، سخنگوی جامعه ای بپندارند که سالهاست رو به زمامداران رژیم فریاد می زند: ما شما را نمی خواهیم! مردم برای نخواستن یک حکومت چه باید بکنند تا دلبستگان رژیم که بسیاری از آنها در دوران رییس جمهوری محبوبشان به خارج فرار کرده‌اند، دست از طنازی برای رژیم بردارند و به قول صادق هدایت «چُسناله» در سایت ها و رادیوهای خارج از کشور سر ندهند و مخاطبان را با نوشته‌های ظاهرا جدی خود نخندانند. تازه برای تقویت اینان قرار است تلویزیون بی بی سی هم از سال آینده راه بیفتد و گویا به همین منظور رفت و آمدهایی هم صورت می گیرد (وقتی به قول «رهبر» نظام «دو بال» داشته باشد، موقع همین کارها به درد می خورد). این تلویزیون نیز مانند رادیو و سایت «بی بی سی» و «زمانه» و «دویچه وله» و «فردا» و دیگران قرار است در همان خط گزارش روزنامه انگلیسی «گاردین» وارد عملیات شود که دو هفته پیش درباره تحلیل بی بدیل آن در مورد «انقلاب دوم» توسط «اپوزیسیون دمکرات» درون جمهوری اسلامی جهت «سرنگون» کردن «دولت بنیادگرای احمدی نژاد» در مقاله «سکس و سیاست» توضیح دادم. البته اگر تا آن زمان اوضاع جهان و سیاست انگلیس تغییر نکرده باشد. به هر حال، این نوع فعالیت های رادیو و تلویزیونی و اینترنتی برای «اجماع» و «تعامل» با حکومت اسلامی اگر برای ایران دمکراسی نشود، برای گردانندگان و گزارشگرانش که نان و آب می شود.

و اما اگر «بال» دیگر نظام که برای مجلس اسلامی هشتم و دوران بعد از دولت احمدی نژاد شکم خود را صابون زده است، این فرصت را بیابد که بار دیگر به عنوان «تدارکاتچی» به کرسی های از دست رفته خود باز گردد، باز هم مانند همین دولت و مجلس و قوه قضاییه کنونی دو راه بیشتر پیش روی نخواهد داشت: یا به سرکوب و امتناع ادامه دهد یا فضا را بگشاید و به مطالبات اقتصادی و اجتماعی مردمی که جانشان به لب رسیده است پاسخ عملی بدهد. در هر دو صورت، زمین و زمان با آنان یار نخواهد بود زیرا از یک سو جامعه‌ای را به ارث خواهد برد که دیگر توان تحمل سرکوب را ندارد و از سوی دیگر با گشایش فضا در جامعه‌ای که سالهاست چون فنر فشرده شده است، نباید انتظار دیگری جز فروپاشی و ریختن پرهای «دو بال» نظام را داشت.

راست این است که دمکراتها از هر اندک گشایشی که در شرایط دشوار زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مردم حاصل شود، از سوی هر کسی که باشد، استقبال می‌کنند. لیکن چنین گشایشی تنها از راه اعتراض پایدار به دست خواهد آمد و درست همان گونه که با جنبش اصلاحات مردم و اشتیاق آنان به تغییر توانست رژیم را از هراس انفجار اجتماعی به عقب نشینی وادارد، امروز نیز خواهد توانست حکومت اسلامی را به عقب براند. مخاطب اعتراضات فزاینده و گسترده مردم کسی جز جمهوری اسلامی نیست زیرا مسئول وضعیت نابسامان اقتصادی و اجتماعی کنونی کسی جز جمهوری اسلامی نیست. به چه دلیل در چنین شرایطی کسانی می خواهند مردم و مخالفان را پشت حکومت برانند؟ کسانی که چنین اصراری می ورزند، در کدام سوی تاریخ ایستاده‌اند و چه هدفی را دنبال می‌کنند؟ چرا آنها حکومت و مسئولان را مخاطب قرار نمی‌دهند؟ تفاوت در کجاست که یکی به اتحاد بین دمکراتها و پشتیبانی از مطالبات مردم فرا می خواند و دیگری با تحریف دمکراتها و سرپوش گذاشتن بر اعتراضات فراگیر مردم، پشت زمامداران دیکتاتور قرار می گیرد؟

باری، چه بپذیریم و چه نپذیریم، چه خوشمان بیاید و چه نیاید، گسترش جنبش‌های اجتماعی صف‌ها را بیش از پیش مشخص خواهد ساخت. صف هنوز پراکنده دمکراتها در کنار مردم تنها یک نظام فرسوده و فاسد را در برابر دارد که هرگز چنین درمانده نبوده است. تشدید سرکوب همواره نه دلیل قدرت بلکه نشانه ضعف و هراس حاکمان است. نظام می بیند تمامی دمکراتها و انبوه دانشجویان، کارگران، آموزگاران، کارمندان و زنان و جوانان ناراضی در برابرش صف کشیده‌اند. در این میان، مخالفانِ موافقِ رژیم میان این دو ایستاده، و یا دقیقتر بگویم، گیر کرده‌اند و چاره‌ای ندارند جز اینکه دیر یا زود تکلیف خود را نه برای دیگران، بلکه برای خود، معلوم کنند. گاه برای تصمیم بسیار دیر است به ویژه در عصری که همه چیز ثبت می شود. و ما همگی چه هستیم جز وجودی فانی که مایلیم قطره‌ای باشیم از آن جوی آزادیخواهی و عدالت‌جویی که همواره در پهنای تاریخ جاریست. لیکن اگر اشتباه کنیم، پیش از فنا از دست رفته‌ایم.


http://www.cyrusnews.com/news/fa/

27 April 2007

از یک ملت دیگر چه کسی باقی می ماند؟

الاهه بقراط


سی سال پس از آن سال، که نطفه یک توهم بزرگ می رفت تا در زهدان تاریخ، حکومتی اهریمنی را به جای «آزادی و تجدد» به ملتی قالب کند که شور انقلاب چنان چشمانش را کور کرده بود که با سر به اعماق چاه جمکران فرود آمد، نه تنها هنوز می گوییم: زندانیان سیاسی را آزاد کنید! بلکه افزوده بر آن می گوییم: آموزگاران ما را آزاد کنید! می گوییم: زنان ما را آزاد کنید! دانشجویان ما را آزاد کنید! کارگران ما را آزاد کنید! دختران و پسران ما را آزاد کنید! از یک ملت دیگر چه کسی باقی می ماند؟!

ولی آیا واقعا چیزی نمی توان در سال 86 یافت که به سال 56 شبیه باشد؟ چرا! جامعه باردار تغییر است. «اگر» حکومت هنوز عقلی بجز عقل سرکوبگر داشته باشد، با بخشی از بودجه تقریبا هفت میلیارد دلاری تسلیحات نظامی که سال گذشته خرج کرد و با کمی از آن میلیون ها دلاری که خرج تروریست های لبنان و فلسطین و صدور اسلحه به عراق و افغانستان می کند، می تواند به خواست های صنفی کارگران و معلمان پاسخ دهد. این «اگر» در زمان حال و امری ممکن است. آیا رژیم ایران این را نمی داند؟ چرا می داند. ولی اگر چنین کند، با دانشجویان چه کند؟ با چهار نسل زنانی که از پیر و جوان نمی خواهند حجاب اجباری داشته باشند، چه کند؟ با زنانی که نمی خواهند هوو داشته باشند، چه کند؟ با اقلیت های قومی و مذهبی چه کند؟ با خیل عظیم بیکاران، معتادان، روسپیان، کودکان خیابانی، با جرم و جنایت چه کند؟ رژیم می داند کوتاه آمدن در برابر یک اعتراض، یعنی پیشروی بیشتر معترضان. می داند گشودن یک روزنه یعنی پیشروی کسانی که به یک روزنه قانع نیستند. از همین رو با سیاست کج دار و مریز در داخل، می گیرد، می بندد، آزاد می کند، توقیف می کند، رفع توقیف می کند، تهمت می زند، احضار می کند، و در خارج با برگ برنامه اتمی و سلاح تروریسم قمار می کند. نباید الزاما بازیگر ماهری بود تا بازنده نهایی را در این قمار خطرناک تشخیص داد.

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=21889