24 May 2007
الاهه بقراط: کدام سوی تاریخ ایستادهایم؟
آیا جالب نیست که عدهای به ویژه در ماههای اخیر و در شرایطی که زن و مرد و پیر و جوان از هر سو مورد هجوم رژیم قرار گرفتهاند، به جای آنکه مسئولان و زمامداران حکومت اسلامی را مخاطب قرار دهند، با تحریف نقش و نظر مخالفان دمکرات مصرانه از آنها می خواهند مانند آنان ببینند و مانند آنان بگویند و بنویسند؟
و اما اگر «بال» دیگر نظام که برای مجلس اسلامی هشتم و دوران بعد از دولت احمدی نژاد شکم خود را صابون زده است، این فرصت را بیابد که بار دیگر به عنوان «تدارکاتچی» به کرسی های از دست رفته خود باز گردد، باز هم مانند همین دولت و مجلس و قوه قضاییه کنونی دو راه بیشتر پیش روی نخواهد داشت: یا به سرکوب و امتناع ادامه دهد یا فضا را بگشاید و به مطالبات اقتصادی و اجتماعی مردمی که جانشان به لب رسیده است پاسخ عملی بدهد. در هر دو صورت، زمین و زمان با آنان یار نخواهد بود
آیا جالب نیست که عدهای به ویژه در ماههای اخیر و در شرایطی که زن و مرد و پیر و جوان از هر سو مورد هجوم رژیم قرار گرفتهاند، به جای آنکه مسئولان و زمامداران حکومت اسلامی را مخاطب قرار دهند، با تحریف نقش و نظر مخالفان دمکرات مصرانه از آنها می خواهند مانند آنان ببینند و مانند آنان بگویند و بنویسند؟
آیا کسانی که به نمایندگی از همه ایرانیان در داخل و خارج، از قرون گذشته تا زمان حال و سالهای آینده، می خواهند آب رفته «اصلاحات» را به باریکه جوی خشکیده جمهوری اسلامی باز گردانند، اتفاقا این خودشان نیستند که جامعه چند صدایی و رنگین را نه تنها در عمل بلکه حتی در تفکر نیز نمیپذیرند، و تنها رنگی که میبینند، رنگ حاکم و حکومت کنونی است و از همین رو با جدیت در صدد همرنگ ساختن جامعه و حتی مخالفان با حکومت اسلامی هستند؟ آیا همرنگی و همیاری خودشان کافی نیست که حتما باید مخالفان و دشمنان این رژیم هم به آنها بپیوندند؟ فرض کنیم، چنین شود. که بعد چه بشود؟! که در رژیمی که حتی «نهضت آزادی» غیرقانونی است و مجوز یک میتینگ بی خطر را به آن نمی دهند اینها را به بازی بگیرند؟ (آنها هم که عنوان «نهضت» و «آزادی» را یدک می کشند، بر خلاف آموزگاران و دانشجویان و کارگران و زنان وقتی به آنها مجوز ندادند، گفتند «چشم» و رفتند خانههایشان). آخر از کدام بازی سخن می گویند، هنگامی که خود بازیچهای بیش نیستند؟
با جمهوری اسلامی؟
مخالفان و دشمنان جمهوری اسلامی همگی الزاما دمکرات نیستند. درست همانگونه که دوستان یا دلبستگان این رژیم همگی الزاما طرفدار ولایت فقیه، ساختار کنونی و یا «دمکراسی دینی» نیستند. اگر در میان «دو بال» نظام افراد دمکرات و طرفدار حقوق بشر وجود دارد، طبعا انتظار می رود در این روزها که آموزگاران را دستگیر و یا منتظر خدمت میکنند، و در دورانی که پاسخ کارگران چیزی جز چوب و چماق و زندان نیست، و در خیابانهایی که دختران و پسران را با اهانت و بیشرمی مورد هجوم قرار میدهند، حرفی بگویند. بگویند با چنین اقداماتی که از سوی حکومت خودشان صورت میگیرد، مخالفند. ولی آنها همچنان نه تنها چیزی نمیگویند، بلکه مانند محمد خاتمی رییس جمهوری اسلامی پیشین در ایتالیا از «پیشرفت زنان در جمهوری اسلامی» سخن میگویند. خاتمی که نیمی از عمر خود را در دورانی گذرانده که ایران دارای زنان وزیر و سفیر و قاضی بود (و یک وزیر زن را حکومت اسلامی ایشان اعدام کرد) به این میبالد که در جمهوری اسلامی زنان به «پیشرفتهای بزرگ» دست یافتهاند و وی در دوران ریاست جمهوریاش زنی را به معاونت خود برگزیده است، که آنهم همه میدانند «صبیه» دوست ایشان بوده است! آیا خاتمی مأموران انتظامی یا لباس شخصیها را نمیبیند که زنان را با مشت و لگد سوار ماشین میکنند؟ آیا صدای فریادهای دخترانی را نمیشنود که مأموران میخواهند به زور سوار ماشین پلیس کنند؟ آن هم تنها به جرم اینکه نمیخواهند آنگونه که رژیم میخواهد لباس بپوشند! به راستی، با چشمی که نمیبیند و گوشی که نمیشنود چه
باید کرد؟
در چنین شرایطی، مخالفانِ موافقِ رژیم که میپندارند میتوانند بین مردم و مخالفان با حکومت اسلامی پیوندی به وجود آورند، مگر چه کم دارند که می خواهند اینان را نیز همراه خود کنند؟ به زبان عامیانه: راه باز و جاده دراز! کسی که مانع شما نمی شود و نمیتواند بشود. بروید با حکومتتان گفتگو کنید! و اگر راهتان دادند، پشت میز مذاکره بنشینید! شاید در آنجا چشمتان باز شود و ببینید که این شمایید که باید دست و پای خود را به اندازه قد و قواره حکومت کوتاه کنید. و یا بر این گمانید که شما را نوازش کرده و بعد کمی آنور میکشند تا جایی هم برای شما باز شود و یا چه بسا پایین بیایند و جایشان را به شما بدهند؟ و یا اینکه شما می خواهید آنقدر دست و پایش را بکشید تا اندازه شما شود و یا... یا شاید هم اصلا نیازی به کوتاه کردن دست و پای شما ندارند!
آری، جایگاه شما را در کنار «این» حکومت، قد و قواره سیاسی و عقل آیندهنگر شما معلوم خواهد کرد. آن هم به یک دلیل ساده تجربی که چندان زمانی از آن نگذشته است: اگر بلندتر از حکومت باشید، گردن زده خواهید شد. درست مانند آن مخالفانی که در سیاست ناکام «اتحاد و انتقاد» سر باختند چرا که همگی با وجود همه اشتباهاتی که مرتکب شدند، یک سر و گردن از حکومت دینی بلندتر بودند، زیرا دست کم ظاهرا به یک حکومت عرفی که گام نخست دمکراسی است، باور داشتند و امکان نداشت مانند این حکومت در همه زوایای زندگی مردم سر فرو کنند. اما اگر هم قد و قواره این حکومت هستید، در این صورت باید دلیل اصرار شما را در همراه کردن مخالفان رژیم با خودتان و با حکومت در جای دیگری جست.
یا با آزادی و عدالت؟
با این همه آیا نمی توان بین دمکراتهای این دو گروه، یعنی بین مخالفانِ موافق و دشمنان رژیم فصل مشترکی یافت؟ آیا دمکراسی خواهی و تلاش برای تأمین و تضمین حقوق بشر بهترین زمینه نزدیکی این دو گروه به یکدیگر نیست؟ آیا چشم برداشتن از رژیمی که حتی به صراط خویش مستقیم نیست، سبب نمی شود تا این مخالفانِ موافقِ رژیم، اگر دمکراسیشان واقعا چیزی بیش از یک ادعای پوچ نباشد، متحدان دیرپای خود را نه در «این» حکومت که در میان دشمنان و مخالفان دمکرات آن بیابند؟ به راستی، چه رازیست که درست در شرایطی که رژیم در بن بست داخلی و خارجی درمانده شده است، عده ای عزم جزم کرده اند تا چماقی را که دیروز بر سر مخالفان و دگراندیشان می کوبیدند، امروز به چوب لای چرخ تبدیل کنند و خود را بی اعتنا به خواست پیر و جوان، سخنگوی جامعه ای بپندارند که سالهاست رو به زمامداران رژیم فریاد می زند: ما شما را نمی خواهیم! مردم برای نخواستن یک حکومت چه باید بکنند تا دلبستگان رژیم که بسیاری از آنها در دوران رییس جمهوری محبوبشان به خارج فرار کردهاند، دست از طنازی برای رژیم بردارند و به قول صادق هدایت «چُسناله» در سایت ها و رادیوهای خارج از کشور سر ندهند و مخاطبان را با نوشتههای ظاهرا جدی خود نخندانند. تازه برای تقویت اینان قرار است تلویزیون بی بی سی هم از سال آینده راه بیفتد و گویا به همین منظور رفت و آمدهایی هم صورت می گیرد (وقتی به قول «رهبر» نظام «دو بال» داشته باشد، موقع همین کارها به درد می خورد). این تلویزیون نیز مانند رادیو و سایت «بی بی سی» و «زمانه» و «دویچه وله» و «فردا» و دیگران قرار است در همان خط گزارش روزنامه انگلیسی «گاردین» وارد عملیات شود که دو هفته پیش درباره تحلیل بی بدیل آن در مورد «انقلاب دوم» توسط «اپوزیسیون دمکرات» درون جمهوری اسلامی جهت «سرنگون» کردن «دولت بنیادگرای احمدی نژاد» در مقاله «سکس و سیاست» توضیح دادم. البته اگر تا آن زمان اوضاع جهان و سیاست انگلیس تغییر نکرده باشد. به هر حال، این نوع فعالیت های رادیو و تلویزیونی و اینترنتی برای «اجماع» و «تعامل» با حکومت اسلامی اگر برای ایران دمکراسی نشود، برای گردانندگان و گزارشگرانش که نان و آب می شود.
و اما اگر «بال» دیگر نظام که برای مجلس اسلامی هشتم و دوران بعد از دولت احمدی نژاد شکم خود را صابون زده است، این فرصت را بیابد که بار دیگر به عنوان «تدارکاتچی» به کرسی های از دست رفته خود باز گردد، باز هم مانند همین دولت و مجلس و قوه قضاییه کنونی دو راه بیشتر پیش روی نخواهد داشت: یا به سرکوب و امتناع ادامه دهد یا فضا را بگشاید و به مطالبات اقتصادی و اجتماعی مردمی که جانشان به لب رسیده است پاسخ عملی بدهد. در هر دو صورت، زمین و زمان با آنان یار نخواهد بود زیرا از یک سو جامعهای را به ارث خواهد برد که دیگر توان تحمل سرکوب را ندارد و از سوی دیگر با گشایش فضا در جامعهای که سالهاست چون فنر فشرده شده است، نباید انتظار دیگری جز فروپاشی و ریختن پرهای «دو بال» نظام را داشت.
راست این است که دمکراتها از هر اندک گشایشی که در شرایط دشوار زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مردم حاصل شود، از سوی هر کسی که باشد، استقبال میکنند. لیکن چنین گشایشی تنها از راه اعتراض پایدار به دست خواهد آمد و درست همان گونه که با جنبش اصلاحات مردم و اشتیاق آنان به تغییر توانست رژیم را از هراس انفجار اجتماعی به عقب نشینی وادارد، امروز نیز خواهد توانست حکومت اسلامی را به عقب براند. مخاطب اعتراضات فزاینده و گسترده مردم کسی جز جمهوری اسلامی نیست زیرا مسئول وضعیت نابسامان اقتصادی و اجتماعی کنونی کسی جز جمهوری اسلامی نیست. به چه دلیل در چنین شرایطی کسانی می خواهند مردم و مخالفان را پشت حکومت برانند؟ کسانی که چنین اصراری می ورزند، در کدام سوی تاریخ ایستادهاند و چه هدفی را دنبال میکنند؟ چرا آنها حکومت و مسئولان را مخاطب قرار نمیدهند؟ تفاوت در کجاست که یکی به اتحاد بین دمکراتها و پشتیبانی از مطالبات مردم فرا می خواند و دیگری با تحریف دمکراتها و سرپوش گذاشتن بر اعتراضات فراگیر مردم، پشت زمامداران دیکتاتور قرار می گیرد؟
باری، چه بپذیریم و چه نپذیریم، چه خوشمان بیاید و چه نیاید، گسترش جنبشهای اجتماعی صفها را بیش از پیش مشخص خواهد ساخت. صف هنوز پراکنده دمکراتها در کنار مردم تنها یک نظام فرسوده و فاسد را در برابر دارد که هرگز چنین درمانده نبوده است. تشدید سرکوب همواره نه دلیل قدرت بلکه نشانه ضعف و هراس حاکمان است. نظام می بیند تمامی دمکراتها و انبوه دانشجویان، کارگران، آموزگاران، کارمندان و زنان و جوانان ناراضی در برابرش صف کشیدهاند. در این میان، مخالفانِ موافقِ رژیم میان این دو ایستاده، و یا دقیقتر بگویم، گیر کردهاند و چارهای ندارند جز اینکه دیر یا زود تکلیف خود را نه برای دیگران، بلکه برای خود، معلوم کنند. گاه برای تصمیم بسیار دیر است به ویژه در عصری که همه چیز ثبت می شود. و ما همگی چه هستیم جز وجودی فانی که مایلیم قطرهای باشیم از آن جوی آزادیخواهی و عدالتجویی که همواره در پهنای تاریخ جاریست. لیکن اگر اشتباه کنیم، پیش از فنا از دست رفتهایم.
http://www.cyrusnews.com/news/fa/
18 May 2007
وبلاک مرد پیر: فردا برای هر ایرانی یک آفتابه
فردا برای هر ایرانی یک آفتابه
وبلاک مرد پیر
باز هم سکوت؟
روزنامه مجاهد : جنايات اوباش عمامهدار عليه جوانان
جنايات اوباش عمامهدار عليه جوانان
http://www.mojahedonline.net/newspaper/1/425
صحنههاي حملات وحشيانه نيروي سركوبگر انتظامي به جوانان تهراني در اين روزها، همراه با افزايش اعدامها در نقاط مختلف كشور يكبار ديگر «حرف آخر» دشمن را در برابر خيزشهاي اجتماعي و تظاهرات اعتراضي معلمان و دانشجويان و كارگران به همه نشان داد: درندهخويي و سركوب هرچه بيشتر براي ارعاب جوانان كشور। چهره آغشته بهخون يك جوان تهراني كه زير چرخهاي ماشين گشتي نيروي انتظامي ازحال رفته و روي زمين افتاده بود، هر ايراني شرافتمندي را آكنده از خشم و نفرت به آخوندها و پاسداران نظام آخوندي ميكرد. بهخصوص كه آخوند دژخيم دري نجفآبادي، اولين وزير اطلاعات كابينه آخوند خاتمي و از سردژخيمان قتلهاي زنجيرهيي و ديگر آخوندهاي دژخيم نيز به صحنه آمده و بهتقدير از قاتلان چكمهپوش ميپردازند. در شهرهاي ديگر ايران نيز جوانان كشور هدف حملات وحشيانه نيروي سركوبگر انتظامي قرار دارند. هفته پيش در تبريز دو جوان 17ساله و 20ساله بهخاطر گوشدادن به موسيقي «غيرمجاز» هدف تيراندازي وحشيانه نيروي انتظامي قرار گرفتند و بهشدت مجروح شدند كه حال یکی از مجروحین وخیم است.در همين حال حكومت آخوندي اعلام كرده است كه جوانان دستگيرشده تهراني را با اعمال يكي از كثيفترين نوع مجازاتهاي وحشيانه رژيمـ كه مصداق بارز رفتار تحقيرآميز و بر خلاف كنوانسيونهاي بينالمللي و اعلاميه جهاني حقوق بشر استـ بهعنوان اراذل و اوباش در خيابانها خواهد گرداند. به اين ترتيب رژيمي كه سردمدارانش رذلترين حكام جهان لقب گرفتهاند و كارگزارانش پليدترين اوبا ش و اراذل تاريخند ميخواهند جوانان تهران و تبريز را با تحقير وسركوب و به ضرب گلوله خاموش كنند.
راستي اراذل و اوباش چه كساني هستند؟ جوانان تهران و تبريز و ديگر شهرهاي ايران؟ يا سران و كارگزاران حكومت پليد آخوندي كه ميهن ما را ويران كردهاند و در كشتار و هلاك حرث و نسل ايران بر چنگيز و تاتار پيشي گرفتهاند؟ واقعيت اين است كه اراذل و اوباش آخوندهاي جنايتكاري هستند كه حاكميت پليد آنهاـ براساس نسبت جمعيتـ ركوردار اعدام در جهان است و در دوران حاكميتشان فجايعي مانند اعتياد و فحشا و قتل و خودكشي ابعاد بيسابقه در تاريخ ايران پيدا كرده است. در همين هفتههاي اخير چندين خبر خودسوزي و خودكشي زنان بهجانآمده ايران منتشر شده و به گزارش مجله وانيتيفير مورخ 15فروردين گذشه «در ايران نسبت بهكشورهاي غربي بالاترين آمار خودكشي در ميان زنان و بهخصوص دختران و زنان متأهل ديده ميشود». اراذل و اوباش آخوندهاي جنايتكاري هستند كه مسبب اصلي فجايعي مانند آوارگي صدها هزار كودك خياباني در ايران هستند. فاجعهيي كه در تاريخ ايران سابقه نداشته، ولي امروز كار بهجايي رسيده كه در اوايل همين ارديبهشت ماه كارگرارن رژيم با وقاحت اعلام كردند كه با فرا رسيدن ايام تعطيلات تابستان، قطعاً تعداد كودكان خياباني در معابر افزايش مييابد. دراينباره روزنامه لسآنجلس تايمز اخيراً طي گزارشی راجع به وضعيت فاجعهبار كودكان خيابانی در ايران، شمار كودكان خياباني را صدها هزار نفر اعلام کرده و نوشته بود اين كودكان به علت بيكاری خانوادهها، اعتياد پدر و مادر به مواد مخدر يا بيماری، خانه را ترک كرده و به صفوف فقرای شهری پيوستهاند. اراذل و اوباش آخوندهاي جنايتكاري هستند كه در حاكميت ننگين آنها هرسال هزاران تن بهخاطر اعتياد جان خود را از دست ميدهند و به فجيعترين صورت در سنين جواني در كوچه و خيابان ميميرند. فجايعي چون ابتلا به بيماريها كشنده عفوني نيز درحال گسترش است بهطوري كه وزير بهداشت حكومت آخوندي در نهايت بيشرمي در اواخر فروردين گذشته اعلام كرد «با اعلام افزايش 65درصدي مصرف داروهاي بيماران ام.اس در كشور، گفت: سير فزاينده بيماري ام.اس در كشور غيرقابل پيشبيني شده است». يك مقام ديگر حكومت آخوندي نيز گفت: «روند ابتلا به ويروس ايدز در مناطق حاشيهيي شهرها سير صعودي دارد به گونهيي كه در برخي موارد در يك خانوده چهار نفري مشاهده شده كه دو نفر از اعضاي اين خانواده به اين ويروس مبتلا هستند».
اين كارنامه ننگينـ كه اگر قرار بر تشريح آن باشد، مثنوي هفتاد من كاغذ شودـ سند غيرقابلانكار مسئوليت آخوندهاي حاكم حتي در مواردي است كه جوانان به نابسامانيهاي اجتماعي دچار ميشوند. بگذريم كه اكثريت قريب به اتفاق كساني كه حكومت آخوندي آنها رابه ضرب گلوله و باتون هدف حمله قرار ميدهد و آنها را در شهرهاي كشور به خاك و خون ميكشد. جوانان شريف و غيرتمندي هستند كه تن به تحميلات ارتجاعي و ضدانساني آخوندها نميدهند. عملكرد وحشيانه آخوندها عليه جوانان ايران در اين روزها و همچنين موج فزاينده اعدامها واكنش جنايتكارانه رژيم آخوندي بيانگر عجز دشمن در برابر درقبال قليان فزاينده اجتماعي و خيزشهاي معلمان و كارگران و دانشجويان بهپاخاسته ايران است. رژيم ميخواهد باسركوب وحشيانه و با بگير وببند و ياوهگويي عليه جوانان ايران جو رعب و وحشت ايجاد كند. اما تجربه نشان داده است كه جوانان ايران با تكيه به مقاومت سازمانيافته هيچگاه در برابر اين جنايتها سر تسليم فرود نياورده و نميآورند و به اين جنايتها با خشم و كين و خيزش مضاعف، پاسخ خواهند داد. آري «اگر خزعبلات آخوندها را باور كنيم، چيزي جز مشتي «اوباش» در خيابانهاي ايران و مشتي «تروريست» در بيابانهاي عراق وجود ندارد. «تروريست»ها، اما، بهصورت نوساني، جزء و بخشي از بغداد يا واشينگتن هستند و «اوباش»هم بهدرجات، تحت تأثير آنها قرار دارند و ديگر هيچ! اما اگر مقهور و مرعوب دود و دم و طمعهاي ارتجاع نشويم، اگر براي مقاومت تاريخي مردم ايران و رود خروشان شهيدانش اصالت قائل شويم، اگر با نگاهي بهمسير 20سال گذشته يقين حاصل كنيم كه اين مقاومت بيدي نيست كه بهاين بادها بلرزد، اگر با هوشياري نقطه عزيمت و همچنين منظور و نهايت تبليغات و ترفندها و نيز ترسها و توطئههاي آخوندها را دريابيم، آنوقت تبولرز سرنگوني را روشنتر از هميشه در وجنات رژيم آخوندي و در سرتاپاي آن، خواهيم ديد»(مسعود رجوي 22بهمن81).
17 May 2007
مهسنی شاهرخی : چگونه با هموفوبیا مبارزه کنیم؟
مهستی شاهرخی
ما ازکی منحط شدبم؟...
شايد از زمانی که ديوار برلين را ريختند تعادل دنيا به هم خورد و همه چيز ضايع شد و رفت... دنيا عوض شده، و به وضعيتی رسيدهام که نه تنها از ديدن برخی چيزها شاخ در نمیآورم، بلکه تعجب هم نمیکنم. اصلاً تعجب نمیکنم وقتی میبينم دو مرد خوش بر و بالا آرنجهاشان را در هم حلقه کردهاند و از کليسا در آمدهاند که پس از مراسم عقد عکسی به يادگار بگيرند، و پايين پلهها، عدهای براشان کف میزنند، و چند جا هم زنها دوتا دوتا برای اينکه آتش حسودیشان را بخوابانند دارند از هم لب میگيرند. دو تا پنگوئن نر هم که به اين عروسی کليسايی دعوت شدهاند تمام مدت خودشان را به هم میمالند و نيششان بازاست"" !
عباس معروفی
حضور خلوت انس
دوشنبه 24 ارديبهشت 1386 - 14 مه 2007
http://maroufi.malakut.org/archives/2007/05/post_313.shtml
آیا این هموفوبیا نیست؟ توجه داشته باشید که نویسنده اصفهانی است و خبر دارد که هشتاد همجنسگرا را در اصفهان دستگیر کرده اند و ببینید ایشان که نان آب و بوقلمون تبعیدش را می خورد و میکروفون رادیو زمانه اش را دارد چگونه مسئله همجنسگرایی را می بیند:
" تعجب نمیکنم وقتی میبينم دو مرد خوش بر و بالا آرنجهاشان را در هم حلقه کردهاند و از کليسا در آمدهاند که پس از مراسم عقد عکسی به يادگار بگيرند، و پايين پلهها، عدهای براشان می زنند، ... دو تا پنگوئن نر هم که به اين عروسی کليسايی دعوت شدهاند تمام مدت خودشان را به هم میمالند و نيششان باز است" !
این از نگاه نویسنده به مردان همجنسگرا! حالا برویم سراغ نگاه ایشان به زنان همجنسگرا:
"و چند جا هم زنها دوتا دوتا برای اينکه آتش حسودیشان را بخوابانند دارند از هم لب میگیرند " !
توجه داشته باشید که از نظر این نویسنده، زن از حسودی اش است که همجنسگرا می شود! حالا مخاطب نویسنده کیست؟ جوانان؟ جوانانی که در مکتب ایشان درس قصه نویسی و زندگی می آموزند و ایشان که در پایگاه تبعید "مستقر" شده و از دور با این نوع نگاه، فساد و انحطاط جامعه غرب را می بیند و انگار از ته دل از حمله به هشتاد همجنسگرا و برقراری عدالت جنسی در زادگاه و حفظ سنت و حفظ نقشهای سنتی زن و مرد خشنود باشد؛ (همان نقش هایی که در آن مرد وظیفه اش کردن است و زن وظیفه اش گاییده شدن و الی آخر।)
ببخشید ولی مگر حزب الله شاخ و دم دارد؟ آیا دیدن همجنسگرایان انحطاط اخلاقی است؟ آیا صیغه های یواشکی و زنباره ای مردان ایرانی اوج اخلاقیات است؟ آیا این همان هموفوبیا نیست که در درون این نویسنده زندگی می کند و حالا دارد آن را نه تنها حفظ که تایید می کند و اشاعه می دهد؟
بعله دیگر. نظم اختران به هم خورده. ما از کی منحط شدیم؟ ما منحط شدیم. و جمله ی نهایی استاد قصه نویسی رادیو زمانه سرگشتهاند و دارند بر میگردند.
آقای نویسنده قلم شما دیگر زرین نیست. زردی رنگ قلم شما از نوعی دیگر است. واقعاً متاسفم برایتان.
15 May 2007
وزیر قاتل، موسیقی فاخر،
و هنرنمائی
استادشجریان
بصیر نصیبی
بیاد دارید که طی سالهای گذشته وبه هنگام وزارت وبعد صدارت محمد خاتمی ،محمد رضا شجریان دایم نق میزد که به او امکان نمی دهند که با مردم در تماس باشد. کنسرت هایش را گروهایی که نام الله را هم به دنبال نامشان چسبانده بودند( ثارالله،حزب الله ،و... )بهم می ریختند، خلاصه نمی گذاشتند که آب خوش از گلوی استاد انقلابی موسیقی اصیل یا سنتی پائین برود. ما هم دایم در غربت قصه میخوردیم که چرا دیگراین استاد را می آزارند ؟او که به انقلاب اسلامی بد نکرده است، آن آهنگ های شور انگیز در بهار آزادی را گروه شیدا چنان بامهارت اجرا می کرد که گوئی با نزول آخوند ها واقعا به آزادی ورهایی دست یافته ایم. اصلا اهمیتی نمی دادیم که همزمان با پخش کنسرت های استاد از صدا وسیمای قطب زاده ، پشت بام خانه امام رئوفشان را تبدیل به میدان تیر کرده بودند و با الهام از این سروده شاعر بزرگ معاصر والبته توده ای سیاوش کسرایی :
دارمت پیام/ای امام/که زبان خاکیانم ورسول رنج/بر توام درود/ برتوام سلام ...تیغ برکشیده را نکن خیره بر نیام/حالیا که تیغ دشنه تومی برد /بزن!
اسیرانشان را بدون محاکمه و با مهر طاغوت که بر چهره شان حک کرده بودند، گروه ،گروه به اعتقادخودشان به جهنم می فرستادند تا جامعه از فساد وتباهی وآلودگی پاک شود .امروز وبه هنگام صدارت احمدک باید شکر گذار باشیم که جامعه ای داریم که در آن نه آلودگی هست ونه فقروفساد ونه تباهی ونه تن فروشی باب است نه کودکان خیابانی داریم نه زندان سیاسی ونه ...اما چرا در همه دوران ریاست خاتمی انقدربه استاد سخت می گرفتند؟ خوب آقای خاتمی بیچاره چکار کند؟ گروهای فشار (یعنی همان گروهایی که یکی از سرپرستانشان ده نمکی رژیسور محبوب امروز بود که به دستور جنتی ومصباح یزدی وهمراهی صفار هرندی ( وزیر ارشاد کنونی) وپور محمدی ( وزیرکشور احمدی نژاد) و... نمی گذاشتند اصلاحات !خاتمی رشد کند .حمله به برنامه های فرهنگی هم از اقدامات خودسرانه! همین گروه ها بود که دل رهبر کبیر اصلاحات راآزرده می کرد!. اما خوب کاره ای نبود طفلک ، پشتوانه ای هم نداشت. ۲۰ ملیون رای مردم که پشتوانه نیست. این گونه رای هایعنی کشک ،فقط بدرد معامله با غرب فاسد! میخورد وبس. اما برنامه فرهنگی آقای خاتمی طوری تنظیم شده بود که هنرمندانی که در داخل بی مهری می دیدند وتحقیر می شدند وتو سرشان می زدند در خارج از کشور قدر ببینند ودر صدر بنشینند. البته برنامه های سینمایی /سیاسی خاتمی را که خوب می شناسید ومن در باره شان سالهاست گفته ام ونوشته ام. رژیم برای پیشبرد مقاصدش درسینما علاوه برفیلمسازان خودی (مخملباف،حاتمی کیا،مجیدمجیدی ...) که جای خود داشتند ، فیلمسازان فعال در رژیم گذشته که به نوعی طاغوتی محسوب می شدند را هم نشان میکردورفتار واعمالشان را زیر نظر می گرفت تا بین آنها هم چند تایی را دست چنین کند . از میان اینگونه فیلمسازان در وجودعباس کیارستمی استعداد فراوانی در نان خوری به نرخ روز کشف کردند ،و ی امتحان های متوالی( از قبیل سینه زنی سر قبر خمینی، تائید وتشویق رژیم به اعمال سانسور هرچه گسترده تر، صحه گذاشتن به رفتار های ارتجاعی آخوندها، دفاع از حجاب تحملی، تهیه فیلمهای خنثا وجشنواره پسند...) را با موفقیت پشت سر گذاشت وتبدلیل شد به مدل و الگویی برای فیلمسازانی که میخواستند به فستیوال هاراه یایند. الحق آقای کیارستمی ماموریتش را به خوبی انجام می داد .
به یک تکه از بیانات آقای علیرضا رئیسیان رِئیس کانون سینماگران در جشن کانونشان که روزی نامه حکومتی انتخاب در شماره ۱۸ اردیبشت ۸۶ نقلش کرده است توجه کنید:
رئیس کانون کارگردانان گفت: سفیر ایران در فرانسه، در زمان برگزاری جشنواره کن گفته بود: هروقت ما در دیپلماسی با در بسته مواجه می شویم، سینمای ایران کلید رمزگشای ما است و عباس کیارستمی سینماگری است که تاکنون قفلهای مهمی را در این راه باز کرده است.
( ما جمع محدودی بودیم که از سالها قبل فریاد می زدیم که کیارستمی ودیگرکارگردان سینمای گلخانه ای در بقای جمهوری اسلامی سهم دارند که این نظر مارابخشی از اپوزیسیون مثلا ضد رژیم مغرضانه وآمیخته باعنادو کینه ارزیابی می کردند . اماحالا چی ؟ هنوز هم بر همان نظرشان پای بندند ؟ )
در بخش موسیقی هم همین بساط را براه انداختند . موسیقی در داخل کشور حرام محسوب می شد ونوازندگان سازشان را توی پستوی خانه مخفی کرده بودند وحکومت هم اینان را اشاعه دهنده فساد معرفی می کرد وصدا وسیما حتا اگر گاه به دلایلی چند قطعه موسیقی پخش می کرد ،تصویر برداران تلویزیون اجازه نداشتند خود ساز را نشان دهند. ایا برای یک موسیقی دان و یا نوازنده ویا خواننده تحقیر ی از این فراتر امکان دارد؟ اما به تدریج رژیم متوجه شد جمعی از خواننده گان خودسرانه به بهانه دیدار فامیل و یا گردش به خارج می روند وآنجا کنسرت می گذارند. در این شرایط حکومت تصمیم گرفت کنترل موسیقی را هم به گونه سینما خود به عهده بگیرد. خانواده موسیقی هم به مانند سینماگران اگر تمرد کنند حذف می شوند واگر تمکین کنند مزایای بسیاری دارند از آن جمله اعزام به سرزمین های کفار نشین (مردم اسیرایران سهمی ازاینگونه الطاف رژیم ندارند، آنها باید همچنان پای محافل روزه خوانی بنشینند. البته مجاز هستند نوحه خوانی وآهنک های مثلا انقلابی را گوش کنند ولذت ببرند!) در این شرایط به هنگام وزارت خاتمی شارلاتان کبیر در وزارت ارشاد شورایی برای تنظیم برنامه های موسیقی تشکیل شد وارسال گروه های موسیقی هم در کنترل کامل رژیم قرار گرفت .چه گروه هایی اجازه دارند به خارج صادر شوند؟ چه کانون هایی مجاز هستندبرنامه صادراتی جمهوری اسلامی را برگذار کنند؟ چه آهنگ هایی باید خوانده شود؟ همه این موارد در وزارت ارشاد بررسی وتصمیم گیری می شود. این چنین بود که موسیقی هم در کنار سینما وتئاتر به یک وسیله تبلیغاتی رژیم تبدیل شد وخوانندگان هم دیگر به برگذاری برنامه در داخل کشور تمایلی نشان نمی دادند. اینجا هم پول بود هم از شرمزاحمت های برادران وخواهران حزب الله در امان بودند، هم اپوزیسیون! خارج نشین برایشان کف می زد وهم امکان تشکیل مجالس لهو ولعب بعد از برگذاری کنسرت مهیا. من از شرح این بساط می گذرم. چه شایسته است اهل موسیقی در تبعید که حتما از من مطلع تر هستند، نگذارند برنامه وطرح های رژیم جمهوری اسلامی، در ارتباط با موسیقی درپرده ابهام بماند.
آقای شجریان هم از همان امتیاز ها ی سفر خارج از کشور بیشترین بهره را می برد. یک امتیاز هم اپوزیسیون برایش تراشیدتا به کنسرت هایش آب ورنگ بیشتری بدهند. جوی ایجاد کرده بودند که انگار شجریان سخت ومحکم جلوی رژیم ایستاده است. البته گویا استاد با صدا وسیما اختلاف داشت اما برسر چه مسئله ای؟ دلال ها وکارچاق کن های هنری میخواستند اینطور القاء کنند که استاد مخالف رفتار تلویزیون ج.ا با مردم وهنرمندان است. البته همان زمان هم ایشان ضمن ممنوع کردن پخش صدایش از صدا وسیما، پخش مناجات با صدای ملکوتی اش را در ماه رمضان بلا مانع دانست به این ترتیب، راه باریکه ای را برای بازگشت دوباره گشوده نگه داشت(گویا بعد ازدیدار خصوصی استاد با وزیر ارشاد، سیمای ج.ا با او گفتگوی مفصلی ترتیب داده است)
بهر حال زمان گذشت. رهبر عطیم الشان بعد از ۸ سال که خود روباهی با نام خاتمی را بعد از عبور از سد نظارت استصوابی به کرسی بی خاصیت ریاست جمهوری نشانده بود، چنین اراده فرمود که چند سالی هم چهره بدون ماسک رژیم را از طریق عروسک دیگری با نام دکتر! احمدی نژاد بفرستد روی صحنه ومردم را سرگرم شباهت این عروسک خیمه شب بازی با دیگر حیوانات باغ وحشی زیر عنوان سران جمهوری اسلامی بنماید وهمچنان حکومت ننگین آخوندها بر جای بمانند. اما در این دوره، حکومت با برگ رو بازی می کند وبدون رودربایستی قاتل ها، آدم کش ها، دزد ها را با پست وزارت ومشاور روی صحنه آورده است. اگر کسانی که با خاتمی همراه شدند می توانستند این بهانه را بیاورند که چون سالها از نزول جمهوری اسلامی گذشته یادشان رفته بود که خادمین دوم خردادی داخل رژیم همان قاتل ها، سفارت اشغال کن ها، ماموران و ایجاد کنندگان وزارت اطلاعات وسپاه پاسداران بودند که لباس اصلاح طلبی پوشیدند. اما وزرای دولت احمدک چی؟ اینها که در قتل های همین سالها ی اخیر دست داشتند. آقای وزیر کشور (پور محمدی) که به استناد نظر حضرت آیت الله منتظری ولی فقیه اصلاح طلب ها( گنجی، مهر انگیز کار و..) مستقیما در قتل وکشتار دست داشته و وزیر ارشاد هم که به گفته شبه اصلاح طلبان حکومتی یکی از عاملین قتل های زنجیره است. حتا آقای کروبی در گفتگو با ایستگاه رادیو یی در ژاپن دولت احمدی نژاد را دولت امنیتی / طالبانی معرفی می کند. وابستگان به باند خاتمی هم که دایم می گویند وتکرار می کنند که دولت کنونی طالبانی، پادگانی،امنیتی است. آقای دکتر احمدی نژاد هم خود در سخنرانی اخیرش در یکی از استان ها بر این گونه قضاوت اصلاح طلبان! صحه گذاشت وفرمود:
امروز فضای بسیجی در کشور حاکم شده است، تصریح کرد: پشتوانه بسیج انبوه افراد مومن و انقلابی است که هر روز متشکلتر، جدیتر و هدفمندتر در جهت آرمانها حرکت می کنند.
خوب وقتی استاد شجریان در زمان خاتمی این چنین بی مهری می دید حالا که همان برهم زنندگان جلسات وی، دولت را در اختیار دارند با استاد چه خواهند کرد؟ واقعا نگران جانشان بودیم اما نمی توانستیم از برنامه گذاران وپادوهای برنامه های صادراتی که ازموسسات حامی کارهای فرهنگی اروپایی پول میگیرند و یا سر در آخور سفارت دارند بخواهیم که فکری برای حفظ جان استاد بنمایند. آخر وقتی خودی های حکومتی خود اعتراف می کنند که دولت طالبانی روی کار آمده است ،بینید دیگر آش چقدر شور است؟ اما خوب شد عجله نکردیم . هنوز چند ماهی از نزول دولت طالبانی نگذشته بود که خبر رسید استاد در تهران کنسرت دارند! ؟ چی شد ؟ بله استاد با موافقت وهمکاری پور محمدی قاتل در سالن وزارت کشور کنسرت دارند ، آنهم نه یک شب ونه ۲ شب ،بلکه ۵ شب متوالی استاد وگروه مبارزش در سالن ۴۰۰۰ نفره وزارت کشور که برای اولین بار در هایش گشوده می شود به روی صحنه می روند و سردار سر لشکر قالیباف که از سرداری به شهرداری رسیده است، دستور می دهد ۵۰۰ پلیس مجهز به انواع صلاح های گرم وسرد نظم کنسرت با شکوه را بر قرار کنند( وقتی کنسرت بهم زن ها خود کنسرت گذار می شوند کی نظم سالن را به هم خواهد ریخت؟) همکاری استاد ودولت طالبانی همچنان در حال گسترش بود تا اینکه دولت طالبانی جشن شب موسیقی را در تالار وحدت (رودکی )برگذار کرد وطی آن از هنرمندان موسیقی تجلیل شد ( آفرین بر طالبان ،احسنت بر دولت پادگانی) کمی از گزارش این شب را از سایت اعتماد ملی برایتان نقل می کنیم تا در جریان این شب استثنایی وبا شکوه قرار بگیرید.
....محمدحسین صفارهرندی و محمدحسین ایمانیخوشخو (وزیر و معاون وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی) در کنار محمدرضا شجریان، همایون خرم، پرویز مشکاتیان( جالب اینکه آقای مشکاتیان از هنرمندان حامی ریاست جمهور ی رفسنجانی بودند) محمد سریر، هوشنگ ظریف، مصطفی کمالپورتراب و ۴ استاد تجلیلشونده، میهمانان ویژه ردیف نخست تالار وحدت را تشکیل میدادند. وبعد گزارشگر با قرار دادن یک سو تیتر هیجان انگیز )خوشوبش شجریان و صفارهرندی( می افزاید:
محمدحسین صفارهرندی تا آخر جشن در ردیف اول تالار وحدت حضور داشت و گاهی هم برای ابراز احساسات خود به اساتید موسیقی از جایش بلند میشد. (چه قاتل با ادبی!)
ما هم وقتی متوجه خوش وبش آقای وزیر قاتل با استاد مبارز شدیم ،دیگر خیالمان راحت شد که نه تنها دولت مهر ورز برای استادخطری ندارد بلکه خیلی هم نسبت به دولت اصلاح طلب به آقای شجریان مهر بیشتری ابراز می نماید ( نکند واقعا این دولت مهر ورز باشد؟) اما خوش وبش عاقبت خوش تر هم دارد، بخوانید بعد چه می شود .خبر نگار می افزاید:
آقای صفار هرندی بعد از اتمام مراسم با استاد محمدرضا شجریان دیدار کرد این دیدار بدون حضور خبرنگاران صورت گرفت و ایمانیخوشخو (معاون هنری وزیر ارشاد)، نوربخش و پیرنیاکان هم حضور داشتند.
عجب ! ملاقات استاد معترض با قاتل مردم وآنهم در جلسه خصوصی ؟ هیج کس نپرسید شجریان با فرمانده قتل های خارج و داخل چه حرف خصوصی دارد؟ اما یکی دوماه بعد اعلام شد که استاد کارگاه آواز خوانی راه انداخته اند و آقای صفار هرندی از این کارگاه دیدن می فرمایند وهزینه های این کارگاه هم از بودجه دولت- یعنی از کیسه ملت- تقبل می شود.خوب آیا باز هم دلیل و برهان وسند ومدرک لازم است تا اعلام شود آقای شجریان یک خواننده همراه حکومت هستند؟ اگر جواب منفی است لطفا بفرمائید چه رفتاری باید در هنرمند باشد تا بشود او را دولتی وحکومتی دانست؟
در زیرعکسی که استاد را در کنار وزیر قاتل نشان می دهد، نوشته شده است:
... آقای وزیرفرموده اند از موسیقی فاخر( نام جدبد موسیقی سنتی ویا اصیل ) حمایت می کنند بعد دلیل این حمایت را هم شفاف کرده وافزوده اند نوعی موسیقی پاپ که مجازش کرده بودند تبدیل به موسیقی زیر زمینی شد واز کنترل خارج.
یعنی دولت طالبانی باید به فکر رشد نوعی موسیقی بی خطر باشد که بشود کنترلش کرد و برای سازمان دهی موسیقی فاخز نیاز به هنرمندی دارند که از راه و روشی کیارستمی گونه در زمینه موسیقی پیروی کند.
به استنادگفته رئیس کانون کارگردانان تا کنون هرگاه در دیپلماسی با در های بسته مواجه می شدند، کیارستمی به یاریشان می شتافت اما انگار کلیدکارگردان جهانی شان فقط قفل های مرتبط با قتل وکشتار وترور را باز می کند.باز هم شرایط بحرانی شده اما این بارنیاز به یک قفل باز کن اتمی دارند. دو سال متوالی جشنواره کن وامسال(۲۰۰۷) جشنواره برلین همه فیلمهای ج اسلامی را پس زده اند و راه دیپلماسی سینمایی نتوانسته کار ساز باشد. در این شرایط آقای شجریان بعد از شرکت در جلسه با صفار هرندی و پشت در های بسته برای برگذاری یک کنسرت جهانی با همکاری مجید درخشانی نوازنده تبعیدی نادم به دیار غرب فاسد اعزام شده است . آیا این امید هست که استاد با موسیقی فاخر قفل اتمی را باز کنند؟ فعلا یک کلید نو را به استاد سپرده اند تا چه پیش بیاید؟
روزی نامه انتخاب در باره موفقیت کنسرت در اجرای لندن از استقبال شدید خبرمیدهد ومی افزاید:
مردم با تشویق های بدون توقف خود گروه شجریان را مجبور کردند تا دوباره به صحنه بازگردد.
البته اگر اجرای تصنیف مرغ سحر هم به برنامه استاد افزوده شود دیگر جای شکی نمی ماند که کنسرت آقای شجریان مستقل!،مردمی! وضدرژیم !است(بلبل پر بسته زکنج قفس درآ/نغمه آزادی نوع بشر سرا...ظلم ظالم،جور صیاد،آشیانم داده بر باد...) آن وقت من ودیگر سیاه بین ها جرات نمی کنیم، مغرضانه هنرمندان مجبوب و مردمی را همراه جمهوری اسلامی بنمایانیم. چشم ها را باید شست، خاکستری باید دید!
بصیر نصیبی ۱۳ مای۲۰۰۷ زاربروکن/ آلمان
14 May 2007

"مزدور" و یا "مأمور" واقعیت کلمه ای بود که می خواستم بنویسم. "مزدور"، آره "مزدور"، خود خودش بود. نوشتم "مزدور" و انگار آن بغضی که مدتها بود ته گلویم را می فشرد آب شد و به راحتی آن را قورت دادم.
امشب برای مشق شب پنج بار، یا شاید هم ده بار بنویسم "مزدور" تا دستم روان شود. مادر این تو بودی که حرف زدن یادم دادی و تو بودی که خواندن و نوشتن یادم دادی. حالا که تو نیستی بایست خودم به تنهایی زبانم را از نو بیاموزم. باید از نو، در جایی بیرون از زهدان تو، زبان جهان بزرگ را یاد بگیرم و هر حرفی را مانند تکه ای از پازل بر سر جای خود بگذارم. هر کلمه جایی دارد و هر کلمه معنایی دارد. باید معنا را به کلمه برگردانم و باید کلمه جای درست خودش را در زبانم پیدا کند تا بتوانم خود را بیان کنم. باید این پوسته را بشکافم و از نو به دنیا بیایم. باید بند نافم را خودم پاره کنم. باید رها شوم در جهان. حالا دیگر بزرگ شده ام. خودم به تنهایی پدر و مادر و وطن خودم هستم. خودم زبان خودم هستم. خودم هستم که می فهمم "مزدور" یعنی مزدبگیر و مزدبگیر نمی تواند آزاد و مستقل باشد و یا برای آزادی و استقلال بکوشد. "مزدور" رشته ی حیاتی اش پول است. پول مانند بند ناف "مزدور" را به مادرش "قدرت" متصل می کند. آنها همیشه به هم وابسته اند. "مزدور" سر جای خودش است و جایش هم به خوبی مشخص است فقط این منم که نبایست اشتباه کنم.
مادر، می نویسم: او "مزدور" است و می نویسم که مزدورها را دوست ندارم و به خوبی این را می دانم که اگر اتفاقی بیفتد دیگر کودکی نیستم که بتواند به دامان مادرش پناهنده شود و دیگر مادری در کار نیست. دیگر نه پناهگاهی دارم و نه مادری و نه وطنی. حالا فقط یک زبانم. من فقط یک بیانم. جاری می شوم چرا که تقدیر من در جاری شدن و رسیدن به چیزی است که هنوز نمی دانم چیست.
من زبانم. زبان جاری ام من. روانم و زلال. شیشه ای ام. آبگونه ام و روانم. روان. روان به سوی چیزی که مرا به سوی خود می کشد. نوشتم "مزدور" و از نو زاده شدم. نوشتم "بالغ" و بالغ شدم. نوشتم "زنده" و زنده ام. زبانم را خودم می نویسم و کلماتم را خودم پیدا می کنم و از هیچ، چیزی می سازم و از هیچ، تهی می شوم. سرانجام واژه می شوم و روان می شوم به سوی تو، تو که روزی خالقم بودی.
13 May 2007
مهستی شاهرخی: بحث "شیرین" تئوری "نسبیت" میز گرد ذهن مضحک یک مزدور

بحث "شیرین" تئوری "نسبیت" میز گرد ذهن مضحک یک مزدور
در رادیو "زمانه!"
مهستی شاهرخی
http://chachmanbidar.blogspot.com/
توی مرداب ذهنیش نشسته و با قاطعیتی عظیم به جای ما فکر می کند. به جای ما حرف می زند و خلاصه مرتب می برد و می دوزد. می گوید شش سال پیش مطلبی را نوشته و الان بی برو و برگرد باز همان قاطعیت شش سال پیش را دارد. مثل یک انگل با نگاهی پر از گناه و جرم به مهاجر و به تبعیدی می نگرد و قرار است این بحث شیرین را در رادیو مورد بحث و زمینه چینی قرار بدهد.
این نوشته از جانب یک مضحک نویس برای شناخت روانشناسی توابان و تواب سازان بسیار مفید است و به شما توصیه می شود حتماً آن را بخوانید تا بفهمید با چه مارمولکهایی طرف هستید و خواهید بود. بعله! سرانجام تئوری نسبیت با قاطعیت تمام، توسط یک تواب اصلاح طب از نو کشف شد. نوشته بدون هیچ گونه استنادی پر است از تهمت و توهین به مهاجران و در جهت ماله کشی و دستمال کشی از مابهتران! جاده صاف کن است دیگر!
ایشان اول شوخی شوخی ... دارند تست می کنند تا ارزیابی کنند بعد... چون قرار است این نسبیت مضحک و آن استقلال زمینه چی، همه را توبه داده و سرافکنده و نادم از گذشته ای خیالی، به واقعیت کشوری که دیگر از آن ما نیست، به اسارت یا به قول خودشان به سوی مذاکره و دموکراسی ببرند...
چرا برنمی گردد؟ چرا آمده؟ ماموریت ندارد؟ از جان ما چه می خواهند؟ مشروعیت جانم! مشروعیت! می خواهند ما به تمامی مرداب سالیان غیبت مشروطیت ببخشیم و سرمان را فرو کنیم آن تو و خفه شویم. همین و همین! بایست ساکت بمانیم تا کار خود را بکنند.
راستش هیچ خیال ندارم به روزنامه و یا سایت پرخواننده ای که این مطالب پر افترا و توهین و تحقیر را منتشر می کند اعتراض کنم و یا بروم در بحث زمینه سازی برای مشروعیت بخشیدن به ایشان شرکت کنم و خلاصه بازارگرمی کنم برایشان. نع! چه چیزی برایم مانده که از دست نداده باشم؟
دیگر واقعاً این مضحک نویس ها شورش را درآورده اند.
این ها پولهای کلان گرفته اند تا راه آزادی و دموکراسی را هموار کنند یا اینکه هر روز ما را در لجن غسل دهند؟ در فکر اینم که برای سازمان حقوق بشر نامه ای بنویسم و نظرم را با ایشان در میان بگذارم. وقاحت هم حدی دارد؟ مگرنه؟ یکی یا دو تا که نیست؟ مجموعه ایست از ابتذال که روز به روز رشد می کند و پیش می رود و میدان را گرفته است. چه چیزی را از دست خواهم داد؟ شما چی فکر می کنید؟
8 May 2007
جمشيد پيمان: آیا رژیم آخوندی برای تشدید سرکوب، به بیان حقیقت پرداخته است
هفته پیش شاهد انتشار یک مقاله در چهار نشریه دانشجويی بودیم. در این مقاله گوشههایی از جنایاتی را که رژیم علیه مردم ایران مرتکب شده است، میبینیم. در این مقاله مطالبات مردم ستمدیده و سرکوب شده کشورمان را ملاحظه میکنیم: پایان بخشیدن به حاکمیت جمهوری اسلامی، استقرار آزادی و دموکراسی، اعاده حقوق پایمال شده زنان و اقلیتها و معلمان و کارگران و دانشجویان و دیگر اقشار جامعه، رعایت شأن انسانی مردم ایران و اعمال اصول حقوق بشر.
مقاله از مردم ستمدیده ایران میخواهد که برای تحقق این اهداف، در گام نخست، دست در دست یکدیگر نهند و با اتحاد و یکپارچگی برای برانداختن جرثومه فساد و تباهی و نابودکننده جامعه ایران، پا به میدان پیکار بگذارند. مقاله همچنین به بیکفایتیها و بیلیاقتیهای سردمداران و چرخانندگان این سیستم سراپا آلوده به جرم و جنایت، به اختصار، اشاره میکند. مقاله، سر گندیده نظام، یعنی ولایتفقیه را که به صفت «مطلقه» متصف شده است، نشانه گرفته است و آنرا ننگ و وهنی غیرقابلتحمل برای مردم با فرهنگ ایران میداند. مقاله پنبه اصلاحطلبان قلابی را زده است و با اشاره بهاین واقعیت که رژیم حاکم بر میهنمان ظرفیت اصلاحپذیری ندارد، خواستار روبیدن تمامعیار این بساط جهل و جنون و جنایت، از کشورمان شده است. مقاله به زندانها و زندانیها، به شکنجهها و سرکوبها و اعدامهای توقفناپذیر و به قربانیگرفتن هر روز رژیم از مبارزان راه آزادی اشاره میکند و چاره کار را در کوتاهکردن کامل دست جنایتکاران حاکم از قدرت معرفی میکند. مقاله در همین حد و اندازهيی که اشاره شد نمیماند و سراغ مقدسات مردم هم میرود و با اشاره به پیامبر و بعضی امامان مذهب تشیع، به عاطفه و احساس مذهبی مردم هم ضربهيی وارد میسازد… چرا؟ سعی میکنم به این «چرا» پاسخ بدهم
بهدنبال انتشار این مقاله در چهار نشریه دانشجويی، فریاد وامسلمانا، واعصمتا و وامذهبای دستگاه جهنمی وزارت اطلاعات رژیم و نیز عربدهکشیهای عاملان و کارگزاران و دژخیمان و چماقکشانش، به آسمان بلند شد و پایههای عرش رب اعلی را به لرزه افکند!!! عنوان مقاله جنجالی، «هیچکس مقدس نیست»، بود. صحنهسازیهای عوامل رژیم و شیون بهراهانداختن وزارت اطلاعات آخوندی، حول اعتراض به «اهانت به مقدسات» میچرخید و میچرخد.
دستگاه جهنمی وزرات اطلاعات تورهای ماهیگیری خود را در میان این آب گلآلود انداخت تا ماهیهای مورد نظرش را صید کند. مطابق معمول یومیه و بر اساس شیوه مرسوم رژیم، بگیر و ببندها در سطحی وسیع صورت پذیرفت. در چارچوب همین اسلوب و روش، یکی را هم وادار به اعتراف به خیانت به نظام کردند. اعتراف این فرد که به صورت «بابك.ز» معرفیش کردند، بسیار جالب و کمدی درام بود. طرف اقرار کرد که همزمان عامل منافقین (آخوندهای جنایتکار و از ریشه منافق، به مجاهدین میگویند منافقین)، سلطنتطلبان و اصلاحطلبان قلابی داخل رژیم بوده است و با سازمان پسر دیک چينی در اروپا، برای براندازی نظام آخوندی همکاری داشته است.
کارگزاران ضد دین و دشمن واقعی خدا و پیغمبر و امام، برای تحریک عواطف مذهبی مردم، ضمن دست به دامن مراجع تقلید وابسته و پیوسته به دستگاه حاکمیتشدن، قصد شوراندن مردم عادی علیه دانشجویان و دانشگاه را دارند. رژیمی که برای پیشبرد اهداف پلیدش و حفظ پایههای ننگین و نجس قدرتش، سی سالست که دین و مذهب مردم و خدا و پیغمبر و امامش را دستمایه کرده و ملعبه خود ساخته است، رژیمی که در راستای امیال ضدبشریش، در ایران و عراق و لبنان و هرجای دیگر که دستش میرسد، سنی و شیعه را قتلعام میکند و مسیحی و یهودی و بهايی و مجاهد و کمونیست را به چهار میخ میکشد و در حرم امامان شیعه بمب میگذارد، حالا بهانه پیدا کرده است، یا بهانه تراشیده است که بانگ و فریاد بر آرد که مسلمانی نیست!
میدانیم که این مقاله در زمانی بسیار حساس، هم برای مردم ایران و هم برای رژیم جنایتکار حاکم بر ایران، انتشار یافت. دانشجویان دانشگاهها در سراسر ایران، بهویژه در دانشگاههای تهران و شیراز و خرمآباد، با اعتصابات و گسترش اعتراضات خود، هم پوزه گردانندگان رژیم را به خاک مالیده و هم فضا را برای گسترش اعتراضات مردم وسعت بخشیدهاند. همزمان، معلمان و کارگران در سرتاسر ایران به اعتراضات صنفی و سیاسی خود، مصممتر، دامن زدهاند. این وضعیت در آستانه اول ماه مه، روز کارگر، و دوازدهم اردیبهشت، روز معلم، میتوانست رژیم را بیشتر از گذشته، در چنبره بحرانهایش بپیچاند و گلوی به خرخر افتادهاش را بیشتر بفشارد.
آیا این مقاله در چنین شرایطی، بهانه لازم را برای رژیم بهمنظور پیوندزدن طرح سرکوب زنان با دستاویز مبارزه با بدحجابی، با سرکوب جنبش کارگری و دانشجويی و فرهنگیان، فراهم ساخت؟ و آیا اقدام رژیم به سرکوب گستردهتر و جنایات بیشتر، مردم ایران را از مطالبه خواستهای برحقشان، باز میدارد؟ پاسخ سؤال اول ممکنست مثبت باشد. اما پاسخ سؤال دوم یقیناً منفی است.
مسئولان چهار نشریه دانشجويی که این مقاله همزمان در نشریاتشان آمده بود، نوشتن آن را از جانب خودشان و نویسندگانشان، شدیداً تکذیب کردند. رژیم و دستگاه وزارت اطلاعاتش با توابسازی و اعترافگیری، سعی دارد وصله اهانت به مقدسات نظام را به دامن دانشجویان بچسباند و یک هیجده تیر جدید بهراه بیندازد. عدهيی میگویند این مقاله کار همان دستگاه جهنمی وزارت اطلاعات است تا از این طریق برای گسترش سرکوبها و ارتکاب جنایت بیشتر علیه آزادی خواهان، بهانه لازم را داشته باشد. از این دمبریده البته هر رذالتی بر میآید.
این مقاله را چه وزارت اطلاعات رژیم نوشته باشد و چه از جانب مخالفان رژیم انتشار یافته باشد، حاوی پارهيی حقایق انکارناپذیر است، حقایقی که بهنظر من، خود گردانندگان حاکمیت آخوندی بیشتر از مخالفانشان به آنها باور دارند. حقایقی چون پایمالشدن حقوق بشر، سلب آزادیهای اساسی، تبعیضات وحشتناک جنسی و قومی و مذهبی، بیکفایتی همهجانبه حاکمیت آخوندی، فرو رفتن جامعه در بحرانهای مرگبار، اشاعه فساد در همه زمینهها، اصلاحناپذیری رژیم و سرانجام خواست تغییرناپذیر مردم ایران برای براندازی این رژیم و استقرار دموکراسی و حاکمیت مردمی.
5 May 2007
داریوش همایون : ایرانیان سی سال پیش می توانستند به این هاویه نیفتند
ایرانیان سی سال پیش می توانستند تسلیم اوضاع و احوال خودشان، هرکدام در جهتی، نشوند و به این هاویه نیفتند، امروز نیز می توانند خود را بجای رها کردن در اکنون یا گذشته از این هاویه بیرون بکشند. شرطش آن است که پاره ئی مخالفان فعال رژیم از گذشته شان بیرون بیایند
اگرها در تاریخ
داریوش همایون
با جای بزرگی که گذشته در زندگی بسیاری از ما یافته است بحث تاریخ و گذشته و اگرهایش را نمی توان بی هنگام کوتاه کرد. ما آنچنان مردمانی هستیم که در این هنگامه بحران ها و خطرها و در هزاران کیلومتری ایران به دیگران تکلیف می کنیم که دادگاه حقیقت یاب برای رسیدگی به جنایات سه چهار دهه پیش کسانی دیگر تشکیل دهند. بجای چاره جوئی برای جلوگیری از جنایاتی هرچه فجیع تر و در ابعاد گسترده تر که هر روز در برابر چشمان مان روی می دهد با نداشتن هیچ امکانات و اقتداری در اندیشه تعیین دادرسان و احضار متهمان و تعیین وکلای مدافع و هیات منصفه باشند. من بسیار در باره گذشته زیان و بازماندگانی که در یک دوره، گاه در یک شخصیت، یخ زده اند گفته ام ولی این تازه ترین پرده نمایش درماندگی نسل انقلاب را در بدبین ترین لحظه هایم نیز تصور نمی کردم. به نظر می رسد که شکست های پیاپی در سطح ملی و بین المللی، کسانی را در پافشاری برآنچه بوده اند مصمم تر ساخته است.
پیش از آنکه این چنگ زدن ها در گذشته برای جلوگیری از هر حرکتی به پیش، برای جلوگیری از هر دگرگونی، روان را تیره کند و امید ما را یکسره از آن نسل برگیرد، بازگشت به گفتاری که به پاره ای از ما یاری خواهد داد بجا خواهد بود تا بلکه زنجیر یک دوره تاسف آور تاریخ از دست و پا گشوده شود. در برابر کسانی که دست و پا زنان و با وامگیری از ادبیات روضه خوانی، اشتباهات هلاکت بار گذشته را به گردن هماوردان خود می اندازند می توان این پرسش را کرد: آیا با همه مسئولیت انکار ناپذیر دیگران خود ما ناگزیر از کوتاهی ها و کژروی هامان بوده ایم و آیا باز به ناچار در کوتاهی ها و کژروی های دیگر ولی از همان ریشه و بنیاد خواهیم افتاد؟
مردمانی ناشاد از روزگار خود در هر فرصت بیاد گذشته می افتند، و بایدها و نبایدهائی که اگر می توانستند در آن گذشته تغییر می دادند: اگر آن خطا را نرفته بودند؛ اگر آن چاره را اندیشیده بودند. در زندگی شخصی با این اگرها می توان خیالبافی و گمانپروری کرد یا از آنها پند گرفت و آینده را بهتر از گذشته گردانید. در زندگی سیاسی نیز می توان همانگونه رفتار کرد و از اینجاست که اگرها در تاریخ جای بسیار بالائی دارند.
اگر در پی گمانپروری نباشیم آنگاه نمی توانیم بگوئیم در بحث تاریخی، اگرها جائی ندارند. تاریخ، بایگانی نیست، سیاست (زندگی) گذشته است و در زمان جریان می یابد. هر نسل، تاریخ را از نو می نویسد ــ که با اختراع کردن تاریخ تفاوت دارد ــ به این معنی که درس های خود را از آن می گیرد. آینده را با بهترین ها (و برای بیشتر جهان سومی ها)ئی که گذشته دارد می سازد. هیچ چیز به اندازه اگرهای تاریخی به کار درس گرفتن نمی آید، همان نقشی که اگرها در زندگی شخصی نیز می توانند داشته باشند.
نیاز به گفتن ندارد که تاریخ یا امر روی داده را نمی توان تغییر داد «اعتبار امر مخدوم» به زبان حقوقدانان جای سخن ندارد. ولی ما در اینجا از جبر تاریخ سخن می گوئیم، از اینکه آیا در یک موقعیت مفروض جز آنچه روی داده چاره ای نبوده است یا می شد بر راه های دیگری رفت؟ اهمیت این سخن در دو جاست: در اینکه اگر چه رویدادها تکرار نمی شوند، موقعیت ها می توانند در بافتار context های دیگری پیش آیند و نیز در این است که سرتاسر نگرش انسان به عمل سیاسی، به خود زندگی، بستگی به آن دارد: آیا انسان زنجیربند اوضاع و احوال است یا اوضاع و احوال فرصتی به انسان می دهد که نیروی آفرینده خود را بکار اندازد و جهان را بسازد. در پنجاه هزارسالی که از پدیدار شدن انسان فرزانه بر اختر زمین می گذرد این نگرش دومی، ما را از پیروزی به پیروزی بزرگتر رسانده است، با همه شکست ها.
ایرانیان سی سال پیش می توانستند تسلیم اوضاع و احوال خودشان، هرکدام در جهتی، نشوند و به این هاویه نیفتند، امروز نیز می توانند خود را بجای رها کردن در اکنون یا گذشته از این هاویه بیرون بکشند. شرطش آن است که پاره ئی مخالفان فعال رژیم از گذشته شان بیرون بیایند و توده مردم به اکنون خود تن در ندهند. پیامدهای گذشته دیگر به هیچ ترفند توجیه پذیر نیست؛ و توده مردم تنها با ساختن اینده می توانند از رنج امروز خود رهائی یابند. آنها که در نسل جوانتر نه غم گذشته خود را دارند، نه تا گردن در غرقاب دشواری های روز فرو رفته اند، در کنار آزاد شدگان از گذشته نوید بخش آینده ئی هستند که ارزش مبارزه دارد.
البته ما نمی توانیم بسیاری از بندیان تاریخ را در میان خود ـ آنها که وظیفه اکنون و آینده را نگهداشتن و ساختن گذشته می دانند ـ به حال خود بگذاریم از احساس بستگی نسلی و شرکت در تجربه مشترک، اگر چه در دو سوی میدان، نیست. حتی به این سبب نیست که آنها به حال پیکار همگانی ما سودمندند. از اینجاست که آنها بهترین درس را می توانند به آیندگان بدهند. چه در آنچه سی چهل سال است کرده اند و چه در آنچه در سالهای باقی مانده شان می توانند؛ اگر آن تکان اخلاقی و سیاسی لازم را ـ لازم برای نسلی که چنین بدهی سنگینی به تاریخ دارد ـ به خود بدهند. آن تکان اخلاقی و سیاسی را در این بافتار context در یک جمله می توان خلاصه کرد ـ اینکه به جای بهره برداری سیاسی در پی درس گرفتن از تاریخ باشند. آنگاه به هر انگشت اتهامی که روی به دیگران می گیرند نگاهی نیز به خود خواهند انداخت.
یک سودمندی و زیبائی بررسی انتقادی تاریخی، پی بردن به سهمی است که کسان و گروه ها نه تنها در ویرانی خود بلکه در شکل دادن به دشمنان و مخالفان خود داشته اند. سهم ها طبعا یکسان نیست و با قدرت نسبت مستقیم دارد، ولی پی بردن به این حقیقت به ما همه کمک می کند که نگرشی یک سویه و جبری به تاریخ را بدور اندازیم. ما حتی می توانستیم دشمنان خود یا دست کم رفتارشان را نیز بهتر سازیم.
برگسون به همه ماندگان در جبر تاریخ ـ ضرورت آنچه روی داد و جز آن نمی شد ـ کمک بزرگی کرده است. او از جبر ناظر بر گذشته سخن می گوید. تا امری به گذشته نپیوسته باشد از جبری سخن نمی توان گفت. این نگرش به جبر همان است که ما برای آزاد کردن نیروهای آفریندگی خود لازم داریم. در آنچه امروز می کنیم جبری در میان نیست. ما محکوم به باز زیستن گذشته ها نیستیم، نامش را هرچه بگذارند. ما می توانستیم بهتر از این باشیم و باز می توانیم. اینجاست که «اگر»های تاریخی به کار می آیند. با شناخت آنهاست که در خود دگرگونیهای لازم را می دهیم.
4 May 2007
میرزا آقا عسگری (مانی) : آنکه گفت آری، آن که گفت نه
فقط از "وی" خواسته شد با سرویس اطلاعاتی و امنیتی ایران همکاری کند ؟
طی دو دههی اخیر، شماری از "شاعران" و "نویسندگان" و "هنرمندان" و "سیاست پیشگان" ایرانی به ایران رفتند و بازگشتند. و هنوز هم میروند و بازمیگردند. آیا سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی، چنین "درخواستی" را با آنها هم درمیان نهادهاند؟
جفری گدمین، رییس رادیو اروپای آزاد، رادیو آزادی،
از دولت جمهوری اسلامی ایران خواست که به پرناز (نازی) عظیما،
خبرنگار این رادیو که امکان خروج از ایران از وی گرفته شده، اجازه دهد تا ایران را ترک کند.
پرناز (نازی) عظیما ، تابعیت دوگانه ایرانی و آمریکایی دارد و ۲۵ ژانویه ۲۰۰۷ میلادی، پنجم بهمن ماه ۱۳۸۵خورشیدی، برای ملاقات با یکی از بستگان بیمار خود به ایران رفت.
در جریان یکی از ملاقات هایی که خانم عظیما با مقام های رسمی داشته،
از وی خواسته شده تا با سرویس اطلاعاتی و امنیتی ایران همکاری کند که این درخواست از سوی وی رد شده است.
آیا سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی ایران طی سالهای گذشته تنها از خانم نازی عظیما خواستهاند که با آنها همکاری اطلاعاتی کند؟
اگر جفری گدمین از این درخواست وزارت اطلاعات خبر نمیداد، چگونه میشد به کُنه ماجرا پی برد؟
فرض کنیم خانم عظیما به «مقامهای رسمی» جواب «آری» میداد، و بیسرو صدا از ایران خارج میشد، آیا همکاران و اطرافیان او هرگز به مأموریت احتمالی ایشان آگاه میشدند؟
طی دو دههی اخیر، شماری از «شاعران و نویسندگان و هنرمندان» و سیاست پیشگان ایرانی به ایران رفتند و بازگشتند. و هنوز هم میروند و بازمیگردند.
آیا سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی، چنین درخواستی را با آنها هم درمیان نهادهاند؟ اگر آری، آیا آنها قول همکاری دادهاند؟ اگر چنین است، چه همکاریهائی با وزرات اطلاعات جمهوری اسلامی داشته و دارند؟!
مردم این را نمیدانند. این را فقط آن دسته از این «زائران» جمهوری اسلامی میدانند که چنین درخواستی با آنان مطرح شده است. آیا این زائران حاضرند شهامت بخرج دهند و به مردم بگویند که چنین درخواستهائی از آنها شده است یا نه؟ و این که آیا آنها به اینگونه درخواستها، جواب مثبت دادهاند یا منفی؟ اگر گفتهاند: «نه»، چگونه به سلامت به خارج برگشتهاند و به رفت و آمدشان به ایران ادامه میدهند؟ اگر جواب «آری» دادهاند، چه همکاریهائی با رژیم کرده و چه اطلاعاتی در اختیار وزارت اطلاعات گذاشته اند؟!
درخواست پاسخ ازآنان به اینگونه پرسشها نباید خواستهی نامعقولی باشد، چرا که آنها «شاعر و نویسنده و هنرمند» اند و خطاب به همین مردم و «برای» همین مردم می نویسند. چنین نیست؟!
بیسبب نیست که شماری از این «زائران» جمهوری اسلامی، از چند سال پیش از رفتنشان، و پس ازسفر، از صحنهی اعتراض و انتقاد به جنایات رژیم جمهوری اسلامی کناره میگیرند و مثلا امضای آنها از پای بیانیههای عمومی اعتراضی به رژیم ناپدید میشود. حتا اگر این بیانیهها اعتراض به سرکوب همکاران اهل قلم آنها، و روزنامهنگاران باشد. من شخصا چند بار این جماعت را در این زمینه آزموده ام و آنان حتا جواب نامه و درخواست مرا نداده و خود را به کوچه علی چپ زده اند! کبک سرش را زیر برف میکند که کسی او را نبیند! حالا حکایت اینهاست!


