7 January 2008

شهباز نخعی : شما شکر زیادی می خورید که...

جامعه روشنفکری انقلاب 1357 ـ به عکس روشنفکران سربلند و سرافراز جنبش مشروطیت ـ به خاطر عملکرد زیانبار و غیرمسئولانه خود، در برگ های سیاهی که از تاریخ آن دوران به جا می ماند، در برابر آیندگان محکوم به شرمساری و سرافکندگی است!... این مسئولیت امروز و در شرایطی به مراتب خطیرتر به دوش همه مردم ایران افتاده و شوربختانه ـ بجز در مورد جنبش دانشجویی و بخش هایی از جنبش های زنان و کارگران ـ به نظر می آید که از صحنه پذیرش این مسئولیت خطیر غایبند!

نسل های آینده، همچنان که ما عملکرد نیاکان خود در زمان هجوم اعراب و یورش مغول ها را نبخشوده ایم، بی گمان ما را به خاطر بی مسئولیتی و بی تفاوتی امروزمان نخواهد بخشید و ناممان به عنوان شرمسازان ابدی در تاریخ ثبت خواهد شد و تازه این در صورتی است که ایرانی باقی بماند تا تاریخی داشته باشد

شما شکر زیادی می خورید که...

شهباز نخعی



ای خلیج فارس، ای آرام جان
بر تن ایران و ایرانی، روان
ای شده بر تارک گیتی سوار
دشمنت بادا زبون و پست و خوار
هر که نامت را نخواند آنکه هست
خصم ایران است و بیگانه پرست
گوهر یکتای مام میهنی
خاک ایران تن، تو جان آن تنی
گرچه بر پای وطن خوابیده ای
لیک والاتر ز نور دیده ای
مام میهن را تو چون دردانه ای
پای بست استوار خانه ای
ای چو نور دیده ی ایرانیان
ای خلیج فارس، تا پاید جهان
گر همه دنیا دهد تغییر نام
نام تو پاینده باد و پردوام


در فضای هیجانی و حتی، هیستریک روزها و ماههای پس از 22 بهمن 1357، انگشت شمار بودند کسانی که به خطرها و زیانهای "ولایت فقیه" پی بردند و فراتر از آینده نگری و دوراندیشی، جسارت و شهامت آن را نیز داشتند که نظر خود را با صراحت بیان کنند. یکی از این افراد، زنده یاد مصطفی رحیمی بود که در نوشتاری روشنگرانه و موشکافانه با عنوان "چرا با جمهوری اسلامی مخالفم" تالی فاسدهای نظام در حال شکل گیری را یک به یک برشمرد و تجربه های بعدی نشان دادند که نظرش تا چه حد درست بوده است. اوباش چماقدار آیت الله خمینی به خانه زنده یاد مصطفی رحیمی ریختند، زدند و شکستند و سوختند و او را به سکوت واداشتند.


فرد دیگر، که بهایی بسیار سنگین تر برای فاش گویی
خود پرداخت، قدیمی ترین زندانی سیاسی نظام ولایت فقیه و نماد ایستادگی و سرافرازی، عباس امیرانتظام بود. خود امیرانتظام درباره گناهی که به جزای آن رنج بیست و هفت سال زندان را به جان خرید، در نامه سرگشاده ای که اخیرا انتشار یافته می نویسد:


"تمامی گناه من دفاع از این حقیقت بوده و هست که ایرانی بالغ است و حق تعیین سرنوشت دارد و مجلس خبرگان و نظام سیاسی برآمده از آن راه را برای اعمال این حق هموار نمی کند. من گفته بودم و می گویم که نظام سیاسی مردم سالار می بایستی بر پایه های مجلس موسسان منتخب مردم استوار شود . . . اگر تشخیص من درخصوص ماهیت عملکرد مجلس خبرگان درست نمی بود، بهایی چنین سنگین برای اظهار حقیقت متحمل نمی شدم."

شوربختانه، در آن فضای هیجانی و هیستریک آکنده ازشعارهای عوام فریبانه، روشنفکران ایران ـ که وظیفه هدایت
زیر چتر چل تیکٌه
جامعه را بر دوش داشتند ـ خود از سویی مجذوب اندیشه های مسموم کسانی چون جلال آل احمد و علی شریعتی و بویژه در باغ سبز نشان دادن های آیت الله خمینی بودند و از سوی دیگر جان و جهان و جهان بینی شان چنان آکنده از بغض و کینه و نفرت نسبت به محمدرضا شاه بود که فراتر از نوک بینی خود را نمی دیدند و در نتیجه صدای کسانی چون زنده یاد مصطفی رحیمی و عباس امیرانتظام پژواکی نیافت و در گلو خفه شد. به عبارت دیگر می توان گفت که آن به اصطلاح روشنفکران، در واقع فکر خود را با پیوستن به صف مقلدان آیت الله خمینی تعطیل کردند و به مصداق "ذات نایافته از هستی بخش ـ کی تواند که شود هستی بخش" اصولا فکری نداشتند تا اثری از "روشنی" در آن باشد!

جامعه روشنفکری انقلاب 1357 ـ به عکس روشنفکران سربلند و سرافراز جنبش مشروطیت ـ به خاطر عملکرد زیانبار و غیرمسئولانه خود، در برگ های سیاهی که از تاریخ آن دوران به جا می ماند، در برابر آیندگان محکوم به شرمساری و سرافکندگی است!

آن عملکرد زیانبار و غیرمسئولانه روشنفکران، تالی های فاسد بسیار داشت. گروگان گیری کارکنان سفارت آمریکا و پیامدهای ناگزیر آن چون حمله صدام حسین به خاک ایران و بویژه ادامه بیهوده جنگ پس از بازپس گیری خرمشهر و بیرون راندن نیروهای مهاجم و اشغالگر عراق از خاک ایران، از جمله این تالی های فاسدند که خسارت های سنگین و غیرقابل جبرانی به ایران وارد کردند!

آمریکاستیزی نابخردانه ـ که آخوندهای حاکم آن را سرقفلی دکان دین فروشی خود می دانند ـ تالی فاسد دیگری است که اثرات ناگوار آن پایه های موجودیت و تمامیت ارضی ایران را به طور جدی تهدید می کند و گرداب مهلکی پدید آورده که تصور پایان آن لرزه بر اندام هر ایرانی و ایران دوست می افکند!

نظام ولایت مطلقه فقیه دیرگاهی است که در این گرداب مهلک دست و پا می زند و از آنجا که "مصلحت نظام" را بر "منافع ملی" ایران مقدم می شمارد، ابایی از این ندارد که در سودای ماندگاری خویش ایران را بر باد دهد!

نمونه ای از این دست و پا زدن های مذبوحانه، به اصطلاح "سیاست خارجی" نظام است که در حرکت هایی زیگزاگی و متناقض دیرگاهی است که از راست به چپ و از بالا به پایین نوسان می کند و هر چه هم سرش به سنگ های سخت واقعیت های موجود می خورد پند نمی گیرد و از روزگار نمی آموزد. یک روز خوان چپاول و یغما را برای اروپاییان طماع به این امید می گسترد که بین آنان و امریکا شکاف بیفکند و چون در این سودا هم چوب و هم پیاز را می خورد، روز دیگر به دامان روسیه و چین می آویزد تا بزعم خویش آنان را چون سپری در برابر اقدامات آمریکا به کار گیرد و در این راه هم به مصداق "خود کرده را تدبیر نیست" طعم تلخ شکست را می چشد و روسیه و چین به عنوان اعضا دائم و دارای حق وتوی شورای امنیت سازمان ملل پس از آنکه حسابی مردم به فقر کشیده شده ایران را چاپیدند و انواع شرایط ننگین را بر نظام ولایت مطلقه فقیه تحمیل کردند، پای قطعنامه های محکومیت ایران امضا می گذارند!

نمونه ای از این تحمیل های ننگین و ایران بر باد ده، مسئله 50 درصد سهم مشاع و "حق مسلم" مردم ایران در دریای مازندران (خزر) است. بنابر قراردادهای سالهای 1921 و 1940 ـ که به عنوان قراردادهای مرزی، بنابر کنوانسیون حقوق قراردادها، در هیچ شرایطی حتی تغییر بنیادی اوضاع و احوال قابل فسخ نیستند ـ و کشورهای نوبنیاد ناشی از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز در آغاز دهه 90 میلادی در آلماآتی قوت و اعتبار آنها را تایید کرده اند، ایران دارای 50 درصد سهم و حق مشاع از تمامی منابع دریای مازندران (خزر) است. به فرض آنکه اختلاف نظری در این مورد بین طرفین ذینفع وجود داشته باشد، کمترین کاری که یک نظام سیاسی مسئول نسبت به منافع ملی کشور می تواند ـ و باید ـ انجام دهد این است که موضوع را به یک مرجع بین المللی داوری و حل اختلاف ـ مانند دیوان داوری لاهه ـ ارجاع نماید و نتیجه داوری را هر چه که باشد بپذیرد. نظام ولایت مطلقه فقیه نه تنها این کار ساده را تاکنون نکرده و نمی کند، بلکه وزیر به اصطلاح امور خارجه آن به جای دفاع از منافع ملی ایران، جامه وکالت و دفاع از منافع روسیه و دیگر کشورهای حاشیه دریای مازندران را بر تن می کند و بی شرمانه می گوید که: "سهم ایران از دریای خزر، هیچگاه 50 درصد نبوده است"!

به گزارش خبرنگار سیاسی خبرگزاری حکومتی ایرنا، منوچهر متکی وزیر امور خارجه نظام ولایت مطلقه فقیه، روز یکشنبه 30 دسامبر 2007 در حاشیه جشن عید غدیر در وزارت امور خارجه در گفت وگو با خبرنگاران گفته است: "سهم ایران از دریای خزر هیچگاه 50 درصد نبوده است و این رقم نه منطقی است و نه قراردادی درباره آن وجود داشته است."!وزیر به اصطلاح امور خارجه حکومت پلید آخوندی در ادامه درفشانی خود می افزاید که: "این اظهارات از سوی دشمنان ملت ایران و کسانی است که از نقش ایران در مناسبات منطقه ناراحت هستند. بهره برداری ایران از دریای خزر هرگز از 3/11 درصد فراتر نرفته است. تدوین رژیم حقوقی دریای خزر در دستور کار ایران، ترکمنستان و آذربایجان است و سهم هر یک از این کشورها براساس اصل انصاف و تعیین مرزهای زیر بستر برای بهره برداری از منابع این دریا صورت می گیرد . . . سهم قزاقستان 24 درصد، سهم روسیه زیر 20 درصد است و کشورهای ترکمنستان و آذربایجان نیز کمتر از 20 درصد سهم دارند!"

آیا باورتان می شود که این حرفها را کسی گفته باشد که خیر سرش رسماً مسئول دفاع و تامین منافع کشور در عرصه بین المللی است؟ بخواهید یا نخواهید، ناگزیر باید باور کنید، زیرا بذل و بخشش منافع حیاتی ایران برای دریوزگی چند روز "ماندگاری" بیشتر به همین جا پایان نمی پذیرد. یک روز پیش از آن که وزیر امور خارجه چنین بیانات مشعشعی ایراد کند، آقای سعید جلیلی، دبیر شورای امنیت ملی حکومت پلید و ایران بر باد ده آخوندی نیز در دیدار با یوسف بن علوی عبدالله وزیر خارجه سلطان نشین عمان در تهران می گوید: "ما حاضریم نام خلیج فارس را به خلیج دوستی تغییر دهیم . . . این یک شعار نیست، بلکه نگاه راهبردی ایران به منظور گسترش همکاریهای خود با کشورهای کرانه جنوبی خلیج است"!

در آغاز این نوشتار از نقش غیرمسئولانه روشنفکران و نتیجه شرمسارانه آن در دوران انقلاب سخن گفتم. این مسئولیت امروز و در شرایطی به مراتب خطیرتر به دوش همه مردم ایران افتاده و شوربختانه ـ بجز در مورد جنبش دانشجویی و بخش هایی از جنبش های زنان و کارگران ـ به نظر می آید که از صحنه پذیرش این مسئولیت خطیر غایبند! نسل های آینده، همچنان که ما عملکرد نیاکان خود در زمان هجوم اعراب و یورش مغول ها را نبخشوده ایم، بی گمان ما را به خاطر بی مسئولیتی و بی تفاوتی امروزمان نخواهد بخشید و ناممان به عنوان شرمسازان ابدی در تاریخ ثبت خواهد شد و تازه این در صورتی است که ایرانی باقی بماند تا تاریخی داشته باشد!

بهانه هایی چون سرکوب وحشیانه نظام، مشکلات معیشتی و . . . چیزی جز عذرهای بدتر از گناه نیستند زیرا فقر و اعتیاد و فحشا و گرانی همه و همه معلول های علتی هستند که جز بی عملی و بی تفاوتی خود ما نیست. آه و ناله و فریاد و فغان از دست حاکمان ظالم نیز کارساز نیست، زیرا مسئولیت آن کس که ظلم می پذیرد همواره بیش از ظالم است. اگر بخواهیم به عنوان یک ملت دارای تاریخ و فرهنگ دیرپا باقی بمانیم و جایگاه شایسته خود را در عرصه جهان پرآشوب کنونی بازیابیم چاره ای نداریم جز آنکه مسئولیت پذیرفته و به پا خیزیم و به گماشته های مفلوکی چون منوچهر متکی و سعید جلیلی و رهبر مفلوک ترشان یعنی سید علی خامنه ای که برای آنان "راهبرد" "اصل انصاف!" و "خلیج دوستی" تعیین می کند نهیب زنیم که سهم ایران از دریای مازندران (خزر) 50 درصد است و خلیج فارس تا دنیا باقی است خلیج فارس خواهد ماند و شما شکر زیادی می خورید . . .



6 January 2008

پویان انصاری: آش نذری یادت نره

پس طرفداران این کمپین کجایند و چرا سکوت اختیار کرده اند
اگر یکی از اعضای کمپین یک میلیون امضاء عطسه ای بکند
آنرا با آب و تاب بازگو میکنند و در سایتشان مینویسند
چطور شده است که این "معجزه مهم" را می بینند و به روی مبارکشان نمی آورند؟

 آش نذری یادت نره
آش نذری یادت نره

پویان انصاری
Pouyan49@yahoo.se


بالاخره نفهمیدم تکلیف ما چیه؟

وقتی هر انسانی را رژیم جنایتکارجمهوری اسلامی در ایران بهر "جُرمی(!)"که فکر کنید …. دستگیر میکند، باید از حقوق انسانی او دفاع کنیم. حال این زندانی در زندان چلو کباب کوبیده بخورد یا کابل بخورد و شکنجه بشود، یا دختری باشد باکره، که بنا بر قوانین این رژیم برادران جنایتکار پاسدار، یکشب به عقد خویش درآورند که باکره اعدام نشوند که مبادا به بهشت برود.

در هرحال ما کاری به این کارها نداریم و از همه دفاع میکنیم حال این زندانی کمونیست باشد یا نباشد ما صدای فریاد او هستیم. عده ای برای اکبر گنجی شمع روشن میکنند و یا برای جایزه ِ شیرین جان، صلوات میفرستند و یا برای ......

خلاصه اینها همه دفاع حقوق بشری است.

ولی من فکر میکنم یک جای این کار خراب است! اگر کمپین یک میلیون امضاء را به جهانیان معرفی میکنید چرا صدای پُختن آش نذری و شرکت بزرگان کمپین یک میلیون امضاء را به این بیچاره ها اطلاعی نمیدهید، پس طرفداران این کمپین کجایند و چرا سکوت اختیار کرده اند.

چرا در این شرایط حساس از تاکتیک کمپینی که آن همه، از آن دفاع میکردند استفاده نمی کنند، و در مرکز شهرهای محل اقامت خود دیگ های آش نذری را بار نمی گذارند؟ اینها که اگر یکی از اعضای کمپین یک میلیون امضاء عطسه ای بکند آنرا با آب و تاب بازگو میکنند و در سایتشان مینویسند،چطور شده است که این "معجزه مهم" را می بینند و به روی مبارکشان نمی آورند؟

شما که هرچیزی که در داخل کشور میگویند بی چون چرا انجام میدهید، این کار را هم بکنید شاید دست امام راحلی از دیگ در آید و کاری بکند، اگر واقعأ فکر میکنید که آش نذری پختن خانمها، کمکی به احوال زندانیان میکند، چرا دست بکار نمیشوید شاید دل ِ امام هم بسوزد و دستور آزادی همه زندانیان را بدهد! حالا من نمیدانم چرا در این مواقع سکوت میکنید یا شتر دیدی ندیدی شعار شما میشود. چرا حزب توده و سازمان اکثریت و ..... در چنین مواقعی که بداد رژیم میرسند به کمک دوستان بزرگوارشان نمی آیند و در بهم زدن آش کمکی نمی کنند.

به امید اینکه دست امام زمان از این دیگ آش نذری شما برای کمک زندانیان در بند در بیاید، صلوات دوم را بلند تر ختم کنید


آش نذری یادت نره

: آش و ادیان

سایت اکبر بهرمانی در تبعید


آش و ادیان!


ناهید رکسان






امروز متوجه شدم که برای تحقق مطالبات زنان لازم است آش نذری پخته شود؛ سکولارها و مذهبی‌ها هم با هم متحد شوند! بله، آش به عنوان عامل «اتحاد» سیاسی، بهترین مسیری است که جنبش‌های اندورنی «حاج‌آقا» به ما پیشنهاد می‌کنند. در سایت اکبر بهرمانی در تبعید، مورخ 10 دیماه 1386 مطلبی منتشر شده بود، تحت عنوان «خاستگاه برابر نه، خواسته‌های برابر»، به قلم فردی به نام آسیه امینی. نویسنده می‌گوید، جهت بازکردن راه جنبش زنان در دل مردم سنتی و مذهبی،‌ جنبش باید زبانش را تغییر دهد. ‏ و در این راستا، به مورد خاص مادر یکی از زنان زندانی اشاره می‌کند. که جهت آزادی جلوه جواهری، و مریم حسین‌خواه، مراسم آش‌پزان ترتیب داده بود. این دو نفر هم اخیراً آزاد شدند، و به همین دلیل مطلب خانم امینی را می‌توان خارج از احساسات و عواطف «زندانی‌پرست» و رایج در ایران، مورد بررسی قرار داد.

خانم امینی در این مقاله با اشاره به این واقعیت که بسیاری از زنان تحصیلکرده از «آگاهی» بی‌بهره‌اند، می‌گوید، بحث ما در خاستگاه نیست، بلکه در خواسته‌هاست. و ادامه می‌دهد، لازم است جهت دستیابی به حقوق برابر، سکولارها و مذهبی‌ها هم‌صدا شوند. البته توصیة خانم امینی در واقع این است که سکولارها از طریق شرکت در مراسم آئینی «آش نذری و دعا» به زنان مذهبی نزدیک شوند، و به «زبان سادة» آنان گوش فرا دهند، و با زبان سادة آنان نیز سخن بگویند. نویسنده چنین استدلال می‌کند که، «گویش غلیظ» روشنفکران برای مردم عادی خوشایند نیست، پس بهتر است روشنفکران در کنار مردم عادی قرار گیرند و به زبان سادة آنان سخن بگویند:

«چرا از دل مردم و با زبان ایشان حرف زده نشود؟ چرا مراسم آش پزان یکی از تریبون‌هائی نشود که راه‌های دیگرشان برای سخن روز به روز بسته‌تر می‌شود؟»

خانم امینی می‌گوید، حقوق زنان متعلق به یک قشر فکری و صنفی نیست. ولی چون جامعة ایران سنت‌گرا‌ست، زنان ایران سنتی نیز سنتی‌اند. پس روشنفکران باید به اینان نزدیک شوند. چون نیاز زنان مشترک است.

البته با فرض اینکه جامعه ایران سنتی است، نمی‌توان ادعا کرد که نیاز زنان مشترک است. همین خانمی که برای آزادی دخترش از زندان «مراسم آش پزان» به راه انداخته و سرکار را اینچنین مجذوب خود کرده، برای کدام زندانی دیگر حاضر است «مراسم» به راه بیاندازد؟ برای هیچکدام! میان «مذهبی» و «سکولار»، برخلاف آنچه خانم امینی سعی در القاء آن دارند، نیاز مشترکی وجود ندارد. به هیچ عنوان. تفاوت مذهبی و سکولار بر این اصل بنیادین استوار است که «سکولار»، بدون در نظر گرفتن عقاید سیاسی و اعتقادات مذهبی، حقوق «انسان» را محترم می‌شمارد. حال آنکه «مذهبی»، وقتی انسان دوست می‌شود که پای پیوندهای خونی و عقاید مشترک مذهبی به ‌میان می‌آید. این حضرات که مراسم آش‌پزان به راه می‌اندازند، برای قوم و قبیلة خودشان نگران‌اند. سکولارها، با مسائل قبیله‌ای کاری ندارند. هدف نویسندة این وبلاگ هرگز تأمین حقوق زن مسلمان نبوده و نخواهد بود. هدف ما از تأمین حقوق برابر، حقوق تمامی زنان ایران است، و این حقوق در چارچوب قانون اساسی فعلی غیرقابل استیفاء است. این واقعیتی است که زنان شیعی مسلک مدعی روشنفکری با آن بکلی بیگانه‌اند. و البته روی سخن فقط با شیپورهای تبلیغاتی اصلاح طلبان نیست!

در چارچوب دین، حقوق انسانی به رسمیت شناخته نشده و نخواهد شد. نص صریح کتب مقدس ادیان ابراهیمی، فعالیت موذیانة کلیسای کاتولیک در دموکراسی‌های غرب، و موضع‌گیری‌های رسمی آن‌ در مورد طلاق، سقط جنین، و همجنس‌گرایان شاهدی است بر این مدعا. در نتیجه، مذهبی‌ها به هیچ عنوان نمی‌توانند خواسته‌های مشترکی با سکولارها داشته باشند. کدام زن «مذهبی» با تعدد زوجات مخالف است؟ تعدد زوجات را دین اسلام به رسمیت شناخته، و مخالفت با آن، مخالفت با احکام دینی تلقی خواهد شد. کدام زن مذهبی مخالف جامعة «زنانه ـ مردانه‌ای» است که این حکومت بر ملت‌ ایران تحمیل کرده، تا به این وسیله خشونت را در سطح جامعه افزایش دهد؟ کدام زن مذهبی، می‌تواند احکام توحش قرآن، از قبیل سنگسار، شلاق و قطع عضو را در چارچوب اعتقادات مذهبی‌ خود به زیر سئوال ‌برد؟ بر خلاف آنچه خانم امینی ادعا می‌کنند، نیازها به هیچ عنوان مشترک نیست. مذهبی‌ها زمانیکه «خرشان به گل می‌نشیند»، و از طریق اعمال نفوذ این یا آن سفارتخانة غربی، و هزاران طرق شرافتمندانة «دینی» دیگر، مشکل‌شان بر طرف نمی‌شود، به نقطة صفر باز می‌گردند، و به اصل مطلب می‌پردازند: شکم و دعا! خوشبختانه این استراتژی سخت موثر است! چرا که، زندانیان کذا هم پس از «مراسم آش‌پزان» آزاد شدند؛ می‌‌بینیم که قوة قضائیه جمکران نیز شکمی است، و با حقوق مدنی بیگانه!

هیچ دلیل ندارد که جنبش «سکولار» مطالبات خود را به مطالبات جنبش‌های مذهبی «تقلیل» دهد. چرا چنین عملی را می‌باید صورت داد؟ مطالبات ما، مطالبات زنان مذهبی را نیز شامل می‌شود، ولی مطالبات زنان مذهبی، نه تنها در برگیرندة مطالبات ما نیست، که نفی مطلق همان‌هاست. کدام عقل سلیم می‌پذیرد که سکولارها با مذهبی‌ها هم‌صدا شوند، تا با تقویت مذهبیون، خود را به زیر ضربات توحش دین مبین بیندازند؟ مگر در سال 57 جنبش‌های به اصطلاح «چپ» و شبه روشنفکران با مذهبیون هم‌صدا نشدند؟ نتیجة‌ چنین حماقت سیاسی، که هنوز در برابرمان قرار دارد، جز سرکوب «چپ فرضی» و سکولاریسم چه بوده؟ ظاهراً این نتیجة هولناک، آنقدرها هم برای امثال خانم امینی تلخکامی به همراه نیاورده، چرا که با تلاش فراوان بر تکرار دوبارة همین حماقت پافشاری می‌کنند، و می‌گویند:

«هر کسی راه و روش خود را به تناسب باورهائی که دارد انتخاب می‌کند، اما هدف یکی است.»

به هیچ عنوان «هدف» یکی نیست! آنچه جنبش لائیک به عنوان حقوق زنان مطالبه می‌کند، در تضاد کامل با مطالبات دین‌پرستان غرب زده است. به همین دلیل، ما به کسانی که در ایران زندگی می‌کنند، توصیه می‌کنیم با رعایت قانون، خود را از تهاجم سگ‌های هار مؤنث و مذکر طرح «ارتقاء امنیت اجتماعی» دور نگاهدارند، چرا که مطالبات ما به حذف «روسری» و یا حق پوشیدن چکمه محدود نخواهد شد. حال آنکه شاهدیم گروه‌های مذهبی، از قبیل دارودستة عبادی، با قانون شکنی، اقدام به تجمع و برپایی تظاهرات می‌کنند، تا مطالبات ما را در جنجال آزادیخواهی‌های دروغین خود محو کنند. نه، سرکار خانم امینی! هدف سکولارها با هدف گروه عبادی و دیگر گروه‌های مذهبی به هیچ عنوان یکی نیست. و دلیل هم ندارد که ما با پیوستن به گروه‌های مبلغ توحش دینی، اصول و اعتقادات انسان محور خود را به فراموشی بسپاریم. نه! اگر دروغ و تظاهر، به عنوان «تقیه» در مرام بعضی‌ها یک «ارزش» شناخته ‌شده، در سکولاریسم، توسل به فریب و ریا نشان فرومایگی است، و دون‌شان انسان! و به همین دلیل است که ضمن حمایت از آزادی کلیة زندانیان سیاسی، از زندانیان «ویژة» حکومت اسلامی، به هیچ عنوان حمایت نکرده و نخواهیم کرد.

مطالب خانم امینی، در باب «هدف مشترک» شباهت فراوان به مقالة ابراهیم یزدی دارد، که به بهانة نکوهش خشونت و تروریسم، آغاز خشونت را به اسطوره‌های آفرینش ادیان توحش ابراهیمی پیوند می‌زند، گویا جهان را در واقع خداوند ابراهیم آفریده! و این آفرینش یک واقعیت تاریخی است که، 50 هزار سال هم از آغاز آن می‌گذرد! البته ابراهیم یزدی، حتماً ساعت دقیق آفرینش جهان را هم می‌دانند، و ذکر نکرده‌اند.

«شهروند امروز»، مورخ 2 دی‌ماه 1386، مطلبی از ابراهیم یزدی منتشر کرده، تحت عنوان، «خشونت، جنگ طلبی و تروریسم»! بله ابراهیم یزدی همان کسی است که 28 سال پیش در تصفیه‌های خونین حکومت اسلامی پیشاهنگ بود، و امروز کراوات زده و «خشونت‌ستیز» شده ! البته ایشان تأکید دارند که یکی از اهداف برجستة ادیان الهی رفع خشونت بوده! و ضمن تأکید بر چنین دروغ شاخداری، با تکیه بر اصل مقدس «ترادف کلی»، جنگ بین کشورها را با دعوای هابیل و قابیل در ترادف قرار می‌دهند، تا با تکیه بر سخنان «فرضی» علی، خلیفة چهارم، به ما بگویند اسلام از مسیحیت بهتر است! بله، این اصل ترادف کلی،‌ بسیار اصل مقدسی است، و رسانه‌های غربی با توسل به آن معجزات عجیبی می‌کنند. به عنوان نمونه، چندی پیش نشریة‌ «وزین» اشپیگل، «طنز»، «شوخی»، «استهزاء»، «متلک پرانی» و «هتاکی» را نیز در ترادف قرار داده، و در این راستا به فروید هم متوسل شده بود، تا جای تردید برای هیچکس باقی نماند که، این «مفاهیم» در ترادف کامل با یکدیگر قرار می‌گیرند! این مطلب، توسط خانم الهة بقراط ترجمه شده. بله «ترادف کلی» در انحصار اشپیگل نیست، ریزه خواران سازمان سیا در جمکران هم آنرا می‌شناسند، و مانند ابراهیم یزدی به آن اطمینان دارند! ابراهیم یزدی که مانند دیگر فعلة فاشیسم الگوی حکومت آیندة کشورمان را در مضحکة حاکمیتی نظیر ترکیه می‌بیند، ضمن تأیید بر خشونت ستیزی ادیان ابراهیمی، به برتری مسلمانان بر جنگجویان مسیحی نیز تأکید می‌کند، ‌چون به زعم ابراهیم یزدی، مسلمانان از نهج‌البلاغه پیروی می‌کرده‌اند! نهج‌البلاغه همان کتابی است که به علی نسبت می‌دهند، و در واقع قانون اساسی اصلاح طلبان جمکران شده. البته اگر سری به نهج‌البلاغة کذا بزنید، خواهید دید که مانند دیگر آثار نوابغ جهان تشیع، کلی‌گوئی، پوچ‌نگاری و مهمل است. ولی برای امثال ابراهیم یزدی، همة مفاهیم در نهج‌البلاغه وجود دارد، حتی مفاهیم «مدرن» که در صدر اسلام هنوز ناشناخته بودند، به ویژه در موارد جنگ‌های دفاعی! می‌دانیم که در صدر اسلام مسلمانان هر گاه در موضع ضعف بودند، در برابر طرف قدرتمند سر فرود آورده، ‌ و هر گاه در موضع قدرت قرار داشتند، بدون کوچکترین دلیلی، فقط جهت غارت و کشتار جنگ را آغاز کرده‌اند. ولی یزدی، به نقل از علی، خلاف این را می‌گوید:

«در سخنان علی [در موارد جنگ دفاعی] دستورات فراوان برای رعایت موازین انسانی وجود دارد: دشمن فراری را تعقیب نکنید، زخمی‌ها را نکشید، رعایت زنان و کودکان و مردمان غیر نظامی را بنمائید، اموال محصولات و دام‌های مردم را غارت نکنید[...] در حالیکه جنگجویان مسیحی [...]»

بله، جنگجویان مسیحی، به ادعای یزدی، ‌برخلاف جنگجویان مسلمان بسیار وحشی بودند. و از اینجا نتیجه می‌گیریم، آن‌ها که امپراطوری ساسانی را شکست دادند، و سال‌های سال به قتل و غارت مردم ایران مشغول بودند، حتماً متعلق به سپاه مسیحیان بوده‌اند! و آن‌ها که به بهانة جنگ با عراق، در کردستان ایران به زنان کرد ایران تجاوز می‌کردند هم، حتماً باید مسیحیانی باشند، که با فریب و نیرنگ وارد «سپاه امام زمان» شده بودند! بله، این «مسیحیان» چه جنایاتی در کردستان ایران مرتکب نشدند، و امروز چه جنایاتی در زندان‌های ایران، و شهرهای کوچک و بزرگ مرتکب نمی‌شوند؟ و «الهام»، روزی سه‌بار ادعا می‌کند که این جنایات به دولت مهرورزی اصلاً مربوط نیست! چنان این مسیحیان جنایت و غارت می‌کنند، که ابراهیم یزدی عنان عقل از دست داده، می‌گوید، دموکراسی مانع از جنگ می‌شود!

البته شاید در نهج‌البلاغه چنین آمده باشد! چون پاسداراکبر «فراری» هم همین ترهات را مرتب تکرار می‌کند! در هر حال، شیوة نگارش ابراهیم یزدی شباهت فراوانی به شیوة همان پاسدار اکبر دارد،‌ گویا سازمان سیدمهدی خاموشی علاوه بر تنظیم خطبه‌های علفزار، برای نخبگان جمکران هم «مقاله» می‌نویسد. ابراهیم یزدی، در پایان مطلب خود ضمن پنهان کردن منافع استعمار در جنگ افروزی‌ها می‌‌نویسد، در گذشته حاکمان مستبد جنگ را به ملت‌ها تحمیل ‌کرده‌اند، ولی در عصر انقلاب الکترونیک، دمکراسی گسترش می‌یابد:

«در عصر انقلاب الکترونیک و توسعه و نهادینه شدن دمکراسی، امید به اینکه تروریزم و جنگ [...] از جامعة انسانی ناپدید شود وجود دارد»

بله، در عصر انقلاب الکترونیک، دمکراسی در افغانستان، عراق و پاکستان فعلاً نهادینه شده. و پیش از انقلاب الکترونیک هم، همین دمکراسی در جمکران، با استقرار دولت مهدی بازرگان نهادینه شده بود. فراموش نخواهیم کرد! در ضمن، ابراهیم یزدی و شرکای‌اش فراموش نکنند که، جهان ما ایرانیان با جنایت آغاز نشده. اسطوره‌های ما را، نه با شمشیر اسلام، نه با دمکراسی‌های دست‌ساز گروه برژینسکی نمی‌توان از تاریخ زدود. «جهان ما» ایرانیان، آفریدة اهورامزدا است، که انسان را «آزاد» آفرید
.

الاهه بقراط: سالهای موش صحرایی

شاید تکرار آنچه چهار سال پیش
در مقاله
«ای مردم! اینان فقط حضور شما را در صفهای رأی‌گیری می‌خواهند!» (بهمن 1382)
نوشتم،
بی‌مورد نباشد




سالهای موش صحرایی



الاهه بقراط


«او «خمینی» بود، اینان می گفتند این گاندی است!
آنها ملا و آخوند و مکلایان آخوند منش بودند، اینان می گفتند اینها دموکراتهای انقلابی هستند!
آنها می گفتند حکومت الله، اینان می گفتند منظورشان حکومت مردم است!
آنها می گفتند خط امام، اینان میگفتند منظورشان راه رشد غیر سرمایه داری است!
آنها می گفتند جمهوری اسلامی، اینان می گفتند منظورشان جمهوری دمکراتیک است!
آنها می گفتند ولایت مطلقه فقیه، اینان می گفتند منظورشان استحاله است!
او «خاتمی» بود، اینان می گفتند این گورباچف است!
آنها می گفتند اجرای قانون اساسی جمهوری اسلامی، اینان می گفتند منظورشان اصلاحات است!
آنها می گویند ما هر دو نظام هستیم و نهایتا با هم اختلافی نداریم، اینان می گویند الاّ و بالله آنها آنچه خود می گویند نیستند، بلکه آنچه ما می گوییم هستند!
آنها می گفتند و می گویند «دین ما عین سیاست ماست»، اینان می گویند «سیاست ما عین دین ماست»!
آنها می گویند دخالت دین در حکومت لازم است، اینها می گویند منظورشان «نواندیشی دینی» است!
به همین دلایل آنها می گویند روزه سیاسی، اینان می گویند منظورشان اعتصاب غذا است!
خیر، «خواهران» و «برادران» «روشنفکر و فرهیخته»! نه خمینی گاندی بود، نه ملایان دموکراتهای انقلابی بودند، نه منظور از حکومت دینی همان حکومت مردم است، نه خط امام همان راه رشد غیر سرمایه داری بود، نه جمهوری اسلامی همان جمهوری دمکراتیک است، نه ولایت مطلقه فقیه استحاله می شود، نه خاتمی همان گورباچف است، نه اجرای قانون اساسی معنای اصلاحات می دهد، نه دخالت دین در دولت ربطی به «نو اندیشی دینی» دارد و نه منظور از «روزه سیاسی» همان اعتصاب غذاست! بلکه منظور دقیقا همان «روزه سیاسی» است، وگرنه اعتصاب غذا که «افطار» ندارد!»

برای درک این واقعیات لازم نیست ضریب هوشی بالا داشت. ولی برای عدم درک آن ضریب منافع نقشی تعیین کننده بازی می‌کند!


.............................................................................
متن کامل
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2∋=27156

4 January 2008

مینا اسدی : های های حیرانم



عکس‌های آش نذری
زنان آزادیخواه (!) را که دیدم
به یاد مقاله‌ای افتادم
که حدود دهسال پیش
از برگزاری مراسم سفره‌‌ی ابوالفضل در سوئد نوشتم .
فکر کردم بد نیست که این مطلب دوباره به روز شود.
می‌دانم که تا روز و روزگارمان چنین است، این گونه مطالب هر سال و هر ماه و هر هفته و هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه «به روز» است.




های های حیرانم

مینا اسدی

Mina.assadi@yahoo.com
............................................................
برگرفته از کتاب :‌درنگی نه، که درندگان در راهند
مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده مینا اسدی
(دوشنبه هشتم مارس سال نود و نه، لندن)
.......................................................



دوستی که در خانه‌ی او میهمان بودم، به «سفره» دعوت داشت. من به عنوان طفیلی به او آویزان شدم که مرا ببرد. رضایت نمی‌داد که: می‌نویسی و آبروی مردم را می‌بری. راضی‌اش کردم که اگر «سفره گزار» اعتقاد دارد و میهمان دعوت می‌کند، لابد عملش عین صواب است و درکارش عیبی نمی‌بیند. رفتیم. به خانه‌ای شلوغ و پر از آدم. مردها در حیاط ایستاده بودند و سیگار می‌کشیدند و زن‌ها آن بالا در سالنی بزرگ، دور تا دور سفره‌ای پُر از غذاهای خوش رنگ و خوش بو نشسته بودند و کیپ و محکم رو گرفته بودند. چادرهایشان سیاه بود و خودشان غیرقابل رؤیت. به چشم خریدار، سفره را برانداز کردم. چه سفره‌ی دلپذیری... عدس پلو با خرما و کشمش، حلوا ، آش رشته‌ی پُر از سیر داغ و نعنا... باقلا پلو پر از ماهیچه و زعفران...

برنامه‌ی سفره‌ی ابوالفضل، با روضه خوانی یک زن جوان آغاز شد. بعد از آن زن جوان دیگری که مژه‌ی مصنوعی بلندی به پلک‌هایش چسبانده بود با صدای سوپرانو، کشف الدوجا به کماله‌ای ...حسنت الدوجا به جماله‌ای، را خواند. بعد از خواندن قرآن و دعای مخصوص سفره و گریه‌کردن‌ها و غیه کشیدن‌ها و غش و ضعف‌ها، همه‌ی خانم‌های حاضر در جلسه از جا برخاستند، دستشان را به سمت سقف اتاق دراز کردند و سرهایشان را بالا گرفتند و نالیدند:

یا باب‌الحوایج، حاجت حاجتمندان را روا کن... و پشت بندش با فریادی رسا و از ته حلق گفتند: انشاءالله. و خانم تحصیل کرده در رشته‌ی موسیقی کنسرواتوار وین، اپرای خدایا تو بزرگی و ما خطاکاریم... از تو امید مغفرت داریم را اجرا کرد و آن چنان سوزناک و دلخراش خواند که من بی دین نیز به گریه افتادم و از خداوند طلب مغفرت کردم!

پس از آن خانمی یادآوری کرد که امروز روز تولد حضرت محمد است، و با این تذکر، ناگهان جلسه‌ی نُدبه و دعا، به مجلس جشن و شادمانی بدل شد و خانم‌ها شروع کردند به لی‌لی کردن و صلوات فرستادن. بعد هم خانم اپُرا خوان چادرش را انداخت روی دوشش و زد زیر آواز:
تولد شد محمد...به دنیا آمد احمد...

دست زدن‌ها به بشکن بدل شد. تازه در حال هضم و فهم این قسمت از برنامه بودم که خانمی میانسال پرید وسط سفره و شروع کرد به قر دادن... همه دسته جمعی دم گرفتند: محمد نور حقه... محمد مهربونه... محمد خاتم پیغمبرونه... دقایقی بعد مردها هم با شنیدن صدای هلهله و آواز به سالن سرازیر شدند! با ورود آقایان، خانم ها هم کشف حجاب کردند، و با برداشتن چادرها مجلس تبدیل به سالن مد شد. ساعتی به خوردن غذا گذشت. سپس دعای پایان سفره خوانده شد. هنوز مبهوت بخش اول برنامه بودم که آقایان ابتدا به زمزمه و سپس با همهمه دم گرفتند: اینور دلم اوفینا... انور دلم اوفینا...

همه دست زدند. صاحبخانه به من که تنها غریبه‌ی مجلس بودم نگاهی انداخت و نگاهی هم به دوستی که مرا با خود به آن جا برده بود، لابد برای کسب تکلیف، که با تکان خوردن سر دوست به علامت رضایت، ایشان هم سری به زن جوانی که روبرویش ایستاده بود تکان داد و زن از اتاق بیرون رفت و لحظه‌ای بعد با بالشی زیر پیراهن و دستی بر کمر لنگ لنگان به سالن برگشت.

با ورود ایشان همه با هم دم گرفتند: خاله جون رو...رو ...رو ... عدس پلو، سبزی پلو، چند ماهه داری، خاله جون چرا نمی‌زایی؟ ...خاله جون قربونتم، آتیش سر قلیونتم، رفیق راه شمرونتم، دوماهه عروس، چند ماهه داری؟... خاله جون چرا نمی‌زایی؟

زن بالش بر شکم قری به کمرش داد و با شرم و حیا جواب داد: دو ماهه عروس، نه ماهه دارم، خاله جون چرا نمی‌زایم؟
و بعد حیا را خورد و شرم را قورت داد و با تحکم به حاضران اعلام کرد که:‌
من سخت می‌زام،
ولی ... ولی پسر می‌زام
شازده می‌زام...

در ادامه نمایش، لگن بزرگی آوردند، خانم را روی لگن نشاندند و چند زن در رل قابله پشت و کمر ایشان را مالیدند تا بالش افتاد توی لگن و همهمه و ولوله‌ی حضار که: پسر پسر قند عسل ....، پسر پسر شیر و شکر... و زائوی از بالش فارغ شده شروع کرد به رقصیدن و خواندن:

از مهندساس بچه‌م، از بقالاس بچه‌م، از شاعراس بچه‌م. از تاجراس بچه‌م، این ماه اون ماه سر اومد، بابای بچه‌م نیومد...
و حاضران در سفره: آی توپچی‌ها توپ بکشین. آی عطارا دوا بیارین...آی بقالا پسته بیارین... پیرهن باباش نذرعلی .. گوشوار عروس نذر علی...
و زائو با بُغضی در گلو:
مامان جون، انجیر و منجیر بگرفتین؟
فریاد حاضران:‌
بگرفتیم... بگرفتیم....
زائو:‌
گل گاوزبون بگرفتین؟ دوا ، موا بگرفتین؟ ... طلا، اعلا بگرفتین؟
همه با هم:‌
بگرفتیم... بگرفتیم
زائو:
وای وای وای ... اینور دلم اوفینا... انور دلم اوفینا... زیر دلم، قوزک پام، غضنفر یه دونه، انار دونه دونه، تو بگو به کی می‌مونه؟
حاضران در صحنه:
به دایی شله‌ش می‌مونه... به عموی کورش می‌مونه.. به عمه‌ی کرش می‌مونه، به خاله خوشگله‌ش می‌مونه...
زائو:
بچه‌ی من امیده، یه آسمون کلیده...

سپس زائو بالش را بلند کرد و رقص کنان به تک تک حاضران نشان داد. سفره ی حضرت عباس، ‌با فریاد اعتراض تماشاچیان محترم و ذکر این نکته‌ی مهم که: بچه نبود باد بود، اسمش خدا داد بود. و با کف زدن شدید حضار به پایان رسید.

چند دقیقه‌ای به کشیدن سیگار و شکستن تخمه تلف شد و سپس مهمانان به سالن برگشتند. سفره جمع شده بود و روی دو میز موجود در اتاق پتو پهن کرده بودند برای یک رامی رقیق دستی صد کرون.

نیمه شب بود که بازی به پایان رسید و به عنوان حسن ختام سفره، بحث سیاسی در گرفت. خانم موسیقیدان، خطاب به حاضران گفت: این‌ها با دست خودشان تیشه به ریشه مذهب و خرافات زدند. منظورش جمهوری اسلامی بود!‌ خانم قاری قرآن که به گفته‌ی خودش به دلیل ارادتش به خاندان نبوت و آل عبا، افتخاراً در آن برنامه شرکت کرده بود و دیناری بابت اجرای برنامه دریافت نکرده بود، اظهار کرد که:‌مردم روشن شده‌اند و دیگر به دنبال جادو و جنبل نمی‌روند. از رژیم بدگویی می‌کنند و با پاسدارها درگیر می‌شوند. خودم با چشم‌های خودم دیدم که یک دختر جوان، یک خواهر زینب را کتک زد. در پایان قرن بیستم که نمی‌شود مردم را در عهد دقیانوس نگه داشت!‌ و خانم صاحب سفره هم که در این میزگرد شرکت داشت، اضافه کرد: مردم گرسنه‌اند، نان ندارند، دوا ندارند، فقر و بدبختی غوغا می‌کند... نمی‌دانید چه وضعی است. وحشتناک... تآسف آور.. وضع بچه‌ها گریه آور است. دل سنگ کباب می‌شود. آخر چرا باید یک مشت آخوند بر ما حکومت کنند؟ چرا باید ملت ما در جهل و نادانی بمانند؟ و هی گفت و گفت و اشک‌هایش را پاک کرد و در انتظار جواب، به من خیره شد. به احترام دوستی که مرا به آن مراسم عجیب و چندگانه برده بود، نتوانستم در بحث بعد از سفره شرکت کنم،‌ وگرنه تا نوک زبانم آمده بود که بگویم، اگر نان و آب و دکتر و دوا و بیمارستان نیست، در عوض حاجت رسانان غیبی مثل حضرت عباس و قمر بنی‌هاشم و حضرت زینب و حضرت رقیه که هستند. شما هم که نمرده‌اید، سفره‌ی بعدی را به نیت نجات مردم محروم کشورتان بیاندازید تا شاید این‌ها خشک شوند و خودشان بیفتند
!‌

شعری سراپا سیاسی/عبادی/ ا نتخاباتی از هادی خرسندی: خاک عالم بر سرم


خاک عالم بر سرم

هادی خرسندی
http://asgharagha.com/


انقلابی کردم و شد غرق ماتم کشورم --------- خاک عالم بر سرم
تازه فهمیدم بلانسبت که خیلی هم خرم -------- خاک عالم بر سرم

همچو مرغی پر کشیدم از قفس، جان خودم! ---- حال آسوده شدم!!
هم قفس شد تنگتر، هم کنده شد بال و پرم! ------ خاک عالم بر سرم

حکم کردندم بگویم «مرگ بر شاه» آن زمان ..... گفتم و کردم فغان
شاه مرد و من به مرگ خویشتن هم حاضرم! ..... خاک عالم بر سرم

حکم کردندم بگو «الله اکبر» روی بام ...... رفتم و گفتم مدام
حال بی «الله» مانده، زیر بار اکبرم! ...... خاک عالم بر سرم

گفت آقا: "ضد آمریکا" بده دائم شعار ........... هی زدم آنرا هوار
گفت خود پنهان به آمریکا که: "لاکن نوکرم!" ! ... خاک عالم بر سرم

عده‌ای قاتل، رئیس‌جمهور یا رهبر شدند ..... صاحب کشور شدند
این میان من ملتم یا امتم یا منترم! ......... خاک عالم بر سرم

چون رئیس‌جمهور را بینم، بیفتم در عذاب ..... میکنم خود را خراب
همچنین زهره‌ترک از دیدن آن رهبرم ....... خاک عالم بر سرم

مالک ِ‌ پائین اندامم، فقیه حاضر است ............. چارچشمی ناظر است
هم به شورتم کار دارد، هم به وضع بسترم .......... خاک عالم بر سرم

گفته آقا عشقبازی نیست بعد از این مجاز ............ من که دارم اعتراض
پس تحصن کرده‌ام زیر پتو با دلبرم! .............. خاک عالم بر سرم

ای که پرسی روزگارم غرق وحشت یا غم است؟ .. وحشت و غم باهم است
خشتک خیسم ببین، بنگر به چشمان ترم ............ خاک عالم بر سرم


........................................

2 January 2008

شاهین فاطمی : اسرار گوادلوپ به روایت یزدی


اسرار گوادلوپ به روایت یزدی



شاهین فاطمی



دکتر ابراهیم یزدی به علت نزدیکی‌اش به آیت‌الله خمینی و حضور فعالش در تحولات انقلاب 57 از اسرار و رموز بسیار مطلع است. به دلائلی که بر ما روشن نیست، او تصمیم گرفته است که در باره پاره‌ای از این «ناگفتنی‌ها» مصاحبه کرده و با صراحت کم‌ نظیر، از گذشته انتقاد کند. جنبه قابل انتقاد این مصاحبه در برابر اطلاعات تازه و دست اولی که برای نخستین بار از زبان یکی از گردانندگان انقلاب اظهار می‌شود، رنگ می‌بازد. صرف نظر از اینکه کسی با او دوست یا دشمن باشد، این اقدام یعنی بازگوئی پاره‌ای از اسرار انقلاب 57 از سوی دکتر یزدی عملی شجاعانه است و خدمتی به نسل معاصر و علاقه‌مندان به تاریخ.

بر مبنای این روایت که دلیلی برای تردید در مورد آن وجود ندارد، در کنفرانس معروف گوادلوپ بر مبنای یک «گزارش» که توسط صادق قطب‌زاده نوشته شده بود و طبق اظهار آقای یزدی هیچکس جز نویسنده آن را نخوانده بود ـ امروز ناپدید شده است ـ رژیم ایران تغییر کرد! داستان را از زبان دکتر یزدی بشنویم:

«بلافاصله بعد از کنفرانس گوادلوپ کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا توسط ژیسکار دستن (رئیس جمهور وقت فرانسه) پیامی برای آقای خمینی فرستاد و سپس وزات امور خارجه آمریکا تماس گرفت و پیام‌هایی با آیت‌الله خمینی مبادله شد. من پیامها را برای آقای خمینی ترجمه می‌کردم و آقای خمینی هم جوابشان را می‌دادند و من هم ترجمه آنها را به نماینده سفارت آمریکا در پاریس می‌دادم. در یکی از آخرین پیامهائی که رد و بدل شد، آمریکائی‌ها از قطع صادرات نفت ایران اظهار نگرانی کرده بودند. آقای خمینی هم جواب دادند که نمی‌خواهیم صدور نفت را قطع کنیم، ولی پول آن را خرج خرید اسلحه نمی‌کنیم. پول نفت را خرج تهیه وسائل مورد نیاز برای کشاورزی و عمران و آبادی کشور خواهیم کرد»
از فحوای این پرسش و پاسخ روشن می‌شود که نگرانی عمده آمریکائی‌ها نفت بوده و بقیه امور ثانویست.

«سؤال ـ با این توضیحاتی که فرمودید، آیا قبل از نشست گوادلوپ آقای خمینی در رابطه با موضع واشنگتن دل نگران بود یا نه؟

پاسخ ـ خیر ایشان تشویشی نداشتند، حداقل من چیزی نمی‌دیدم که تشویش حساب شود.

سؤال ـ یعنی نسبت به آن اتفاقی که قرار بود در سطح بین‌المللی انجام شود و بر تحولات داخلی ایران هم موثر بود، ایشان هیچ نگرانی نداشتند؟

پاسخ ـ نه، انقلاب اسلامی ایران از یک جهت ویژگی خاص خودش را داشت به خصوص در مقایسه با بقیه انقلابها در مقایسه با هند ـ گاندی، کوبا ـ کاسترو و ... آقای خمینی چندان آشنا و پیگیر مسائل جهانی نبود، اینکه گوادلوپ کجاست، حالا سران این کشورها جمع می‌شوند چه می‌شود و صحبت نمی‌کردند. اگر هم چیزی بود ما می‌گفتیم و پی‌گیر می‌شدیم.

سؤال ـ ولی بالاخره ایشان در جریان بودند که قطب‌زاده پیش از گوادلوپ گزارشی تحلیلی از تحولات ایران را برای دولت فرانسه تهیه کرده است.

پاسخ ـ بله این را ما به اطلاع ایشان رسانده بودیم.»
سپس مصاحبه کننده می‌خواهد اطلاعات بیشتری از چون و چرای این گزارش بیابد و از آقای یزدی می‌پرسد آیا نسخه‌ای از آن وجود دارد و ایشان با کمال تأسف وی را مطلع می‌کنند که رونوشت آن در منزل قطب‌زاده در پاریس بود ولی چون او را اعدام کردند دیگر کسی به آن دسترسی ندارد. مصاحبه کننده جویای مضمون نامه می‌شود و آقای یزدی چنین پاسخ می‌دهد:

«بله. ولی من متأسفانه الان حضور ذهن ندارم. آن گزارش هم تا آنجا که من به یاد می‌آورم، کل گزارش را نخواندیم بلکه مطالبش را مرور کردیم و صادق قطب‌زاده یادداشت و آن را تنظیم کرد. البته وقتی که آن گزارش را به دولت فرانسه داد، نماینده وزارت امور خارجه فرانسه از ما تشکر کرد، به دیدن ما آمد و گفت فرانسه به شدت تحت تاثیر این گزارش قرار گرفته است.»
از قرار معلوم این گزارش که کسی جز تهیه کننده آن را نخوانده بود، مبنای مذاکرات کنفرانس سران چهار کشور ـ آمریکا، فرانسه، انگلستان و آلمان قرار می‌گیرد و درست 29 سال پیش سرنوشت ایران توسط آقایان کارتر، ژیسکاردستن، اشمیت و کالاهان تعیین می‌شود. باز هم بقیه داستان را از زبان دکتر یزدی می‌شنویم:

«... نماینده ژیسکار دستن به دیدن امام آمد و گفت که آقای کارتر پیغامی به آقای خمینی داده است و متن کتبی پیغام را خواند... این موقعی بود که هنوز بختیار نیامده بود و شاه نرفته بود. در پیغام کارتر آمده بود که شاه ایران را به زودی ترک می‌کند و شما از بختیار حمایت کنید وگرنه ارتش کودتا می‌کند. آقای خمینی هم پاسخ قطعی داد و به کارتر توصیه کرد نمایندگان آمریکا در ایران که با ارتش در ارتباط هستند مانع کشتار مردم شوند. به نظر من، مهمترین سند و حلقه مفقوده در ارتباط با آمریکا مذاکراتی است که مرحوم دکتر بهشتی مستقیماً با سولیوان در تهران داشته است. در آن زمان رهبران انقلاب از 3 کانال با آمریکا ارتباط داشتند: یکی در فرانسه بود که مدارکش منتشر شده است. یک کانال در ایران توسط شورای انقلاب، مهندس بازرگان، آیت‌الله موسوی اردبیلی، و دکتر سحابی با سولیوان بود، کانال سوم ارتباط مستقیم دکتر بهشتی با سولیوان بود. استمپل در کتابش هر دو کانال ارتباطی در تهران را شرح می‌دهد اما درباره مذاکرات دکتر بهشتی با سولیوان چیزی ننوشته است. من در مناظره‌ای که در اردوی تابستانی سال 1378 انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه امیرکبیر با آقای مهندس عباس عبدی داشتم به او گفتم که سفارت آمریکا را گرفتید، خب اسناد مذاکرات بهشتی با آمریکائی‌ها کجاست؟ آن جا آقای عبدی جواب روشنی به این پرسش نداد ولی بعدها در جای دیگری جواب داده و گفته است: آنچه فلانی می‌گوید درست است؛ ما اسناد مذاکرات آقای بهشتی با سولیوان را به دست آوردیم، ولی آنها را به آقای خمینی ارائه دادیم. آقای خمینی به آنها نگاه کرد و گفت آقای بهشتی عضو شورای انقلاب است و حالا لازم نیست آنها را پخش کنید.»
سپس آقای یزدی می‌افزاید که مذاکرات دکتر بهشتی با سولیوان بدون اطلاع شورای انقلاب بوده است. داستان رابطه دکتر بهشتی با آمریکائی‌ها به اینجا ختم نمی‌شود. دکتر یزدی در جای دیگر این مصاحبه یادآور می‌شود که دکتر بهشتی مدت یک ماه در ماه‌های پیش از انقلاب در واشنگتن اقامت داشت «ولی معلوم نیست چه کار می‌کرده است. آیا در آنجا تماس و مذاکراتی هم بوده است یا نه.»

خواندن متن کامل این مصاحبه برای همه آنهائی که در جستجوی سر نخ انقلاب هستند ضروری است. دکتر یزدی به عنوان نزدیکترین فرد به آیت‌الله خمینی و کسی که مدعی است برنامه سیاسی خمینی را نوشته است و تنها با تغییرات بسیار اندکی خمینی آن را به مورد اجرا گذاشته است نمی‌تواند منکر ضرورت انقلاب شود. ولی از فحوای سخنانش کاملاً پیداست که امروز به غالب اشتباهات گذشته معترف است. وی می‌گوید:

«بله؛ الان که به گذشته نگاه می‌کنم نخستین نقدی که به نظرم می‌رسد این است که ما (همه کسانی که در انقلاب فعال بودند) پیرامون آن چیزی که نمی‌خواستیم متحد بودیم. از روشنفکران چپ گرفته تا مسلمانان سنتی، همه اصل را بر سقوط شاه گذاشته بودند. همه عاشق سقوط شاه یعنی استبداد بودیم. سال‌های سال علیه استبداد مبارزه کردیم. برای همین خیلی چیزها را که باید می‌دیدیم، ندیدیم. برای همین است که من به نسل جدید جوان می‌گویم شما حواستان جمع باشد اول چیزی را که می‌خواهید تعریف کنید و بر سر آن توافق کنید، نه چیزی را که نمی‌خواهید. نقد دوم هم این است که انقلاب زود پیروز شد. نپخته و خام بود. یک بچه سه ماهه ناقص بود که روی دست صاحبانش، ملت، ماند و تنها کسی که می‌گفت زود و نرسیده است، مرحوم بازرگان بود. از همه دوستان حتی یک نفر هم نبود که بگوید: آقا چرا اینقدر عجله؟ چرا اینقدر زود؟ آقا صبر کنید!»
به صراحت روشن نیست منظور و هدف آقای یزدی از این مصاحبه چیست. آیا پاسخی به ندای وجدان است؟ و تا توشه‌ای برای آیندگان؟ آنچه مسلم است برای اولین بار یکی از حواریون آقای خمینی که هنوز هم در ایران است و فراری نیست، قهر نکرده است و از کشور رانده نشده است با این صراحت از اعمال و رفتار او انتقاد می‌کند. به این قطعه کوتاه توجه کنید:

«هرچند آقای خمینی در پاریس مطلب غیرشفافی نگفت و آنچه را در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها بیان داشت مورد قبول همگان بود، ولی در مقام مقایسه می‌توان گفت «آقای خمینی دوره مکه» با «آقای خمینی دوره مدینه» متفاوت شد.» ا

این ارزیابی از رفتار سیاسی خمینی توسط کسی که در همین مصاحبه می‌‌گوید «برنامه سیاسی آقای خمینی را من خودم نوشتم. به خط من است ایشان هم اصلاح کردند، هنوز هم اصلش پیش من است...» بسیار متفاوت است. شاید سرنوشت قطب‌زاده برای یزدی درسی بود که موجب شد او قریب بیست سال سکوت کند و حتی امروز هم «همه حقایق» را نگوید.


---------------------


متن کامل مصاحبه یزدی


انقلاب اسلامی و نشست گوآدلوپ


اشاره:

" گوآدلوپ" برای آگاهان سیاسی- به ویژه در ایران- یك اسم خاص است. در بررسی تاریخ سیاسی معاصر و تحولات معطوف به انقلاب اسلامی، بی‌شك كنفرانس گوآدلوپ جایگاه خاص خود را دارد كه هرچند درمورد اهمیت و تأثیر آن، ارزیابی‌های متفاوتی وجود دارد اما تحلیل آن را به سهولت نمی‌توان فروگذاشت. پس از نشست سران چهار كشور آمریكا، انگلیس، فرانسه و آلمان ( كارتر، كالاهان، ژیسكاردستن و اشمیت) در نیمه نخست دی‌ماه 1357 در گوآدلوپ بود كه یونایتدپرس نوشت: " آمریكابه خاطر مخالفت‌های روزافزون و همه‌جانبه مردم ایران، نمی‌تواند از شاه حمایت كند" . جیمی كارتر می‌گوید: " همگی می‌گفتند، شاه هرچه زودتر باید برود" و شاه در خاطراتش می‌نویسد: " در كنفرانس گوآدلوپ، با اخراج من موافقت كردند".

دكتر ابراهیم یزدی از معدود صاحب‌نظران سیاسی ایران و استراتژیست‌هایی است كه به علت حضور فعالش دربطن تحولات انقلاب و شكل‌گیری نظام جمهوری اسلامی، اطلاعات و خاطرات منحصر به فردی- به ویژه در همراهی‌اش با رهبر فقید انقلاب- دارد.

در گفت و گو با دكتر یزدی، نشست گوآدلوپ و نیز تحولات جمهوری اسلامی تا تسخیر سفارت آمریكا، مورد بحث قرار گرفته ‌و ایشان به نكات قابل تأملی- گاه برای نخستین بار- اشاره نموده‌است. دبیر كل نهضت آزادی ایران معتقد است كه دگرگونی در ساخت قدرت از سال 58- و نه 60- روند دیگری را در پیش گرفت.

دكتر افشین جعفرزاده، ازصاحب‌نظران تاریخ سیاسی معاصر ایران هم در این گفت‌ و گو حضور داشته‌است.

قبل از كنفرانس گوادلوپ- با توجه به منابع منتشرشده- گویا رهبر فقید انقلاب از این قضیه خبر داشتند و با پاریس هم علی‌الظاهر در ارتباط بودند- از جمله، اشاره‌ای كه شما در كتاب آخرین تلاش‌ها در آخرین روزها به قطب‌زاده داشتید و تهیه تحلیلی توسط وی- اما آیا آیت‌الله خمینی و هیأت همراه ایشان در پاریس از موضع ایالات متحده خبری داشتند یا نه؟

دكتر یزدی: نه؛ ما هیچ اطلاعی نداشتیم. شاید مشكل اینجا بود كه دانش و اطلاعات آمریكایی‌ها، یا به طور مشخص و حداقل وزارت امور خارجه آمریكا، از مسائل ایران بسیار ابتدایی و ناقص بود. در ژانویه 1979 تلویزیون ملی سراسری آمریكا (PBS) از من برای مناظره‌ای با شركت هنری كسینجر دربارة ایران دعوت كرد. ولی كسینجر نیامد و به جای خود معاونش آقای جوزف سیسكو را فرستاد. قبل از انجام این مناظره، مسئول این برنامه از من پرسیده كه آیا می‌خواهی با مسئول میز ایران در وزارت امور خارج آمریكا دیداری داشته‌باشید یا نه؟ من قبل از این كه به این سفر بروم، مسئله دعوت به مناظره را با آقای خمینی مطرح كردم، و نظر ایشان را هم در مورد مناظره و هم احتمال این كه ممكن است از طرف دولت آمریكا بخواهند با من صحبت كنند، جویا شدم. ایشان نظر خود مرا پرسیدند كه نظر مثبت دادم. به ایشان گفتم كه ما نباید از گفتگو با دشمن بترسیم؛ چون در نشستن و صحبت كردن با این‌ها اطلاعاتی به دست می‌آوریم كه در غیر این صورت نداریم. ایشان قبول كرد. من به واشنگتن رفتم؛ بعد از انجام مصاحبه تلویزیونی و قبل از رفتن به یك رستوران برای شام، مسئول مصاحبه گفت كه از آقای هنری پرشت مسئول میز ایران دعوت كرده ‌است كه در این شام باشد و گفتگویی داشته باشیم. من تا آن موقع این شخص را ندیده‌بودم و نمی‌شناختم. جالب‌ترین مسئله برای من در این گفتگو میزان بی‌اطلاعی آنها از ایران بود، به طوری كه وقتی راجع به ریشه‌های اعتراضات در ایران برایش صحبت كردم و از جریان روشنفكری دینی و متفكرین آن، از جمله از شریعتی و نقشی كه او داشته‌است صحبت كردم اظهار نمود كه برای اولین بار است، اسم شریعتی را می‌شنود. یا حداقل به من این طور می‌گفت. بعد از انقلاب در اسنادی كه دانشجویان خط امام منتشر كردند، خواندم كه او در گزارش خود نوشته كه فلانی (من) نگرانی تعطیلی مدارس مختلط دختر و پسر بوده‌است، در حالی كه در آن جا اصلاً چنین موضوعی عنوان نشده بود كه من بگویم كه با مدارس مختلط موافقم یا نه. در آن گفتگو من درباره اطلاعات سطحی آنها از ایران و یا بی‌اطلاعی آنها به او گفتم كه شما آمریكایی‌ها در حالی كه شدیداً منافع‌تان با كشوری مثل ایران وعربستان و برخی دیگر از كشورهای اسلامی پیوند خورده است، اما اطلاعات‌ِتان دربارة این كشورها بسیار سطحی است. اطلاعات شما آمریكایی‌ها راجع به سوسك‌های خانگی بیشتر از وضعیت فرهنگی و فكری در كشورهای اسلامی و مسلمان‌هاست. برایش هم چند مثال زدم. در اینجا بود كه بحث شریعتی مطرح شد كه اظهار داشت راجع به شریعتی چیزی نشنیده و نخوانده است و این برای من تعجب‌آور بود.

س: این دیدار چند وقت قبل از گوآدلوپ بود؟

ج: شاید یكی دو هفته قبل از گوآدلوپ بود، چون من اواخر دسامبر بود كه به آمریكا رفتم و گوآدلوپ 4 ژانویه بود. در هر حال، من توضیحاتی می‌دادم این بود كه شما اطلاعات كافی درباره ایران، ندارید. برای همین هم دائماً خطا می‌كنید و حمایت‌های شما از شاه این ایرادات را دارد. او از من پرسید كه آیا امكان سازش میان انقلاب و شاه وجود دارد، جواب منفی قاطعی به او دادم و شعری كه در مهدكودك‌ها در آمریكا بچه‌ها می‌خوانند برایش خواندم، با این مضمون:

هامتی دامتی (استعاره از تخم‌مرغ و هر آدم كوتاه و بیقواره)، بالای دیوار نشست. هامتی دامتی سقوط بزرگی كرد. نمی‌تواند خودش را نگاه دارد، قل می‌خورد و می‌افتد پایین و خورد می‌شود. تمام مردان شاه و تمام سربازانش هم نمی‌توانند تكه‌های او را جمع و جور كنند و به هم بچسبانند. استنباطم از این دیدار این بود كه آمریكایی‌ها دچار یك نوع سردرگمی و ابهام و بی‌اطلاعی و جهل در رابطه با اوضاع ایران هستند. به نظر من، آنها تا آخرین لحظه به دنبال این بودند كه شاه بماند و هر تغییری و اصلاحی با بودن وی انجام شود. اما دیپلمات‌های انگلیسی و اسرائیلی كه به مسایل ایران آگاهی بیشتر و عمیق‌تر داشتند به شاه توصیه كرده بودند كه به نفع پسرش كناره‌گیری كند. بسیاری از دیپلمات‌های سابقه‌دار آمریكایی كه با ایران و اوضاع آن آشنایی داشتند، نیز مشكل ایران را خود شاه می‌دانستند. در سال 1356 خانم فیتزجرالد، نویسنده معروف آمریكایی و كسی كه به خاطر نوشتن كتاب جالبی درباره ویتنام (آتش در خلیج) برنده جایزة پولیتزر شده بود، مقاله‌ای مفصل در مجلة معروف هارپر راجع به ایران نوشت كه خیلی انتقادی بود و در آن از شاه به عنوان مشكلات ایران یاد شده بود. در همان زمان شاه با روزنامه‌ی گاردین انگلیس مصاحبه‌ای كرد و گفت كه: «بله، من حاضرم به نفع پسرم كنار بروم؛ پدرم برای تحقق جمهوری سعی كرد ولی موفق نشد و فایده نداشت». وقتی شاه می‌گوید: «به نفع پسرم كنار می‌روم و تغییر نظام به جمهوریت فایده ندارد»، آیا در پشت پرده مسائلی مطرح است كه شاه این جواب‌ها را می‌دهد؟ به نظر می‌رسد كه آمریكایی‌ها در مقابل تغییرات و تحولات اجتناب‌ناپذیر مقاومت می‌كردند، و حداقل تا ژانویه 1979 اصرار داشتند كه این تغییرات را خود شاه انجام دهد. (من این مسائل را در مقاله‌ای تحت عنوان «هیاهوی بسیار برای هیچ» كه در نشریه «پیام مجاهد» ارگان نهضت آزادی ایران در خارج از كشور نوشتم تبیین كرده‌ام.)

س: آقای دكتر، ولی زنده‌یاد سرهنگ نجاتی در كتابش می‌نویسد كه پیش از گوآدلوپ و در اواخر دسامبر و 3 ژانویه كمیته مخصوص هماهنگی شورای امنیت ملی كاخ سفید، تصمیم دولت آمریكا را در مورد لزوم خارج شدن از ایران به وسیله‌ی سفیرش به تهران و شاه منتقل كرده‌است. احسان نراقی هم نوشته‌است كه در نیمه اول دسامبر 1978 برای اولین بار كارتر تردید خود را نسبت به توانایی شاه در حفظ قدرت آشكار كرد. البته در 19 مهر ( 11 اكتبر) كارتر طی یك مصاحبه مطبوعاتی اطمینان مجدد خود را نسبت به شاه ابراز می‌كند. جنابعالی، نظر و توضیح‌تان چیست؟

ج: در گزارشی كه جورج بال مشاور آقای كارتر، برای او تهیه كرد، او وضعیت شاه را بررسی و چند گزینه احتمالی پیش‌رو را مطرح می‌سازد. اولین گزینه این بود كه خود شاه این تغییرات را رهبری كند؛ دوم این‌كه شاه اختیاراتش را به پسرش واگذار كند، سوم این‌ كه جنبش انقلاب اسلامی بیاید. تا اواخر سال 1978 آمریكایی‌ها می‌خواستند كه شاه بماند و اصلاحات را خود شاه انجام دهد (گزارش جورج بال را به طور كامل در كتابم آورده‌ام و دلایل موضع‌گیری آمریكا را هم تحلیل كرده‌ام). پایگاه اصلی‌ آمریكایی‌ها در ایران ارتش بود، در میان سایر اقشار نتوانسته‌بودند پایگاه و نفوذ داشته‌باشند؛ در حالی كه پایگاه انگلیسی‌ها و اسرائیلی‌ها در میان غیرنظامیان بود. به خصوص در سا‌ل‌های آخر حكومت شاه. انگلیس و اسرائیل كه به اوضاع ایران واقع‌بینانه‌تر نگاه می‌كردند اصرار داشتند كه شاه برود. حتی وقتی كه فرح به آمریكا سفر كرد، تجلیل بزرگی از جانب برخی از جناح‌های قدرت و در حد رئیس یك كشور از او به عمل آمد كه احتمالا حاكی از آن بود كه ممكن است شاه برود و فرح، نایب‌السلطنه شود و یك چند سالی آزادی‌هایی بدهند و او مملكت را اداره كند تا تب و تاب انقلاب فروكش كند. اما نظامیان امریكا با این برنامه مخالف بودند، چون در این صورت پایگاه قدرت خود را از دست می‌دادند. انگلیسی‌ها، البته موافق طرح بودند چون اگر قرار بود یك دوره انتقال دمكراتیك پیش بیاید، این انگلیسی‌ها بودند كه پایگاهی را كه در بین غیر نظامیان داشتند حفظ می‌كردند. اما از اواخر دسامبر 1978 امریكایی ها آرام آرام به این نقطه رسیدند كه پافشاری بر ابقای شاه فایده‌ای ندارد و تغییر مسیر دادند. از طرف دیگر، جنگ سرد در اوج خود بود؛ افغانستان در اشغال ارتش روسیه بود، امریكایی‌ها نگران بودند كه اگر شاه برود، خلایی كه در ایران ایجاد می‌شود چگونه خواهد شد. بنابراین، موافقت كردند كه شاه برود، بختیار بیاید و ارتش با انقلاب همكاری كند تا ارتش احتمالا بتواند در انقلاب جایگاهی پیدا كند. از جانب دیگر، نظریه برژینسكی این بود كه در غیاب شاه تنها نیرویی كه می‌تواند جلوی خطر كمونیسم را در ایران بگیرد هماهنگی و ائتلاف میان نظامیان و روحانیان است. استدلال او این بود كه روحانیون علی‌الاصول ضد كمونیسم هستند و قدرت بسیج توده‌های مردم را هم دارند. نظامیان هم منسجم‌اند؛ ارتش 400.000 نفری شاه آموزش‌های ضد كمونیستی و ضد شورش دیده‌بودند؛ ائتلاف میان نظامیان و روحانیون می‌تواند خطر كمونیسم را بعد از شاه از بین ببرد. سفر هایزر به ایران برای این نبود كه ارتش كودتا كنند، بلكه او آمد كه مبادا نظامیان بعد از رفتن شاه دست به كارهایی بزنند كه موقعیت ارتش را در نزد مردم از بین ببرد. امریكایی ها معتقد بودند اگر ارتش در دوران انقلاب انسجام خودش را حفظ كند، و با انقلاب همراهی نماید پس از پیروزی انقلاب و بعد از آن كه احساسات عمومی فروكش كرد، آن وقت ارتش می‌تواند به راحتی و به عنوان بخشی از انقلاب، ادعای سهم داشته‌باشد. این همان كاری است كه امریكایی ها بعداً در فیلیپین انجام دادند؛ وقتی كه ماركوس انتخابات قلابی ریاست جمهوری را برگزار و ادعا كرد كه برنده شده‌ است، ارتش وارد عمل شد و اعلام كرد ماركوس رئیس جمهور نیست و خانم اكینو برنده شده‌است، و ماركوس را بیرون كردند و به این ترتیب، ارتش شد بخشی از انقلاب فیلیپین.

س: پس مطابق طرح برژینسكی ( ایجاد ائتلاف ارتش و روحانیت)، واشنگتن به روحانیت به عنوان یك آلترناتیو نگاه می‌كرده‌است؟

ج: بله، به عنوان نیرویی كه می‌تواند بعد از شاه، خلاء قدرت سیاسی را پر كنند و مانع تصاحب قدرت از طرف كمونیست‌ها شوند. بگذارید این جوری بگویم كه آمریكا، حاكمیت روحانیت و همكاری با ارتش را در راستای دفع خطر كمونیسم لازم می‌دید. مهم‌ترین مسئله امریكایی ها در آن مقطع تاریخی- به خصوص با عنایت به رویدادهای افغانستان- این بود كه چگونه با رفتن شاه، ایران به دامن كمونیسم نیفتد.

س: و در این چارچوب منافع خودش را تأمین می‌كرده‌است؟

ج: اهدافشان را در چارچوب تقابل دو بلوك شرق و غرب و جنگ سرد تأمین می‌كرد.

س: آقای دكتر، آیا این درست است كه آیت‌الله خمینی در اوج نا‌آرامی‌ها و انقلاب گفته‌بودند كه ما جریان نفت را به غرب قطع نمی‌كنیم؟

ج: بله؛ در نوشته‌هایی كه من به مرحوم سرهنگ نجاتی دادم و در كتاب ایشان درج شده‌است، این نكات منعكس است. بلافاصله بعد از كنفرانس گوآدلوپ، كارتر، رئیس جمهور وقت آمریكا توسط ژیسكاردستن پیامی برای آقای خمینی فرستاد و سپس وزارت امور خارجه آمریكا تماس گرفت و پیام‌هایی با آیت‌الله خمینی مبادله شد. من پیام‌ها را برای آقای خمینی ترجمه می‌كردم و آقای خمینی هم جواب‌ِشان را می‌دادند و من هم ترجمه آنها را به نماینده سفارت آمریكا در پاریس می‌دادم. در یكی از آخرین پیغام‌هایی كه رد و بدل شد. آمریكایی‌ها از قطع صادرات نفت ایران اظهار نگرانی كرده بودند. آقای خمینی هم جواب دادند كه نمی‌خواهیم صدور نفت را قطع كنیم، ولی پول آن را خرج خرید اسلحه نمی‌كنیم بلكه پول نفت را خرج تهیه وسایل مورد نیاز برای كشاورزی و عمران و آبادی كشور خواهیم كرد.

س: با این توضیحاتی كه فرمودید، آیا قبل از نشست گوآدلوپ آقای خمینی در رابطه با موضع واشنگتن دل‌نگران بود یا نه؟

ج: خیر؛ ایشان تشویشی نداشتند. حداقل من چیزی نمی‌دیدم كه تشویش حساب شود

س: یعنی نسبت به آن اتفاقی كه قرار بود در سطح بین‌المللی انجام شود و بر تحولات داخلی ایران هم موثر بود، ایشان هیچ دل‌نگرانی نداشتند؟

ج: نه؛ انقلاب اسلامی ایران از یك جهت ویژگی خاص خودش را داشت به خصوص در مقایسه با بقیه انقلاب‌ها و در مقایسه با هند ـ گاندی، كوبا ـ كاسترو و ... آقای خمینی چندان آشنا و پیگیر مسایل جهانی نبود، این كه گوآدلوپ كجاست، حالا سران این‌ كشورها جمع می‌شوند چی می‌شود و صحبت نمی‌كردند؛ اگر هم چیزهایی بود، ما می‌گفتیم و پیگیر می‌شدیم.

س: ولی بالاخره ایشان در جریان بودند كه قطب‌زاده پیش از گوآدلوپ گزارشی تحلیلی از تحولات ایران را برای دولت فرانسه تهیه كرده‌است.

ج: بله؛ این را ما به اطلاع ایشان رسانده بودیم.

س: یعنی شما هیچ حساسیتی برای ایشان به وجود نیاوردید؟ برای شما هم هیچ حساسیتی نداشت؟

ج: ببینید، می‌دانستم كه امریكایی‌ها مخالف هستند؛ و قطعاً ما نمی‌توانستیم با نظر آمریكا كه می‌گفت، شاه بماند و اصلاحات را انجام دهد، موافق باشیم. فكر می‌كردیم كه دیگر زمانش گذشته‌است و امكان ندارد؛ ما در وضعیتی نبودیم كه بتوانیم در تصمیمات گوآدلوپ مؤثر واقع شویم، بنابراین هنگامی كه رئیس‌جمهور فرانسه از طریق وزارت امور خارجه‌، پیغام داد كه شما یك گزارشی، كه نقطه نظرات این طرف را به ما بدهد، تهیه كنید، آقای خمینی ضرورت آن را تایید كردند و صادق قطب‌زاده هم آن گزارش را نوشت و به نمایندة وزارت امورخارجه تحویل داد.

س: بارها گفته‌شده كه صادق قطب‌زاده آن تحلیل را تهیه كرده‌است ولی از مضمون آن چیزی گفته نشده‌است...

ج: بله؛ متأسفانه ما هیچ كپی‌ای از آن گزارش نداریم. علتش هم این است كه وقتی قطب‌زاده پس از پیروزی انقلاب به ایران آمد، لوازم و كتاب‌ها و اسناد موجود در منزل خودش را در پاریس- كه مركز فعالیت‌هایش بود- جمع نكرد و به ایران نیاورد. بعد هم او را گرفتند و اعدامش كردند!! آپارتمانش در اختیار وكیلی بود كه در فرانسه با او كار می‌كرد و ما نتوانستیم به آن مدارك دست پیدا كنیم و از سرنوشت آنها بی‌اطلاعم.

س: آن گزارشی را كه او به مقامات فرانسوی داد، شما مطالعه نكردید؟ كمیته سیاسی در نوفل‌لوشاتو چه كسانی بودند؟

ج: ببینید ما وقت بسیار كمی داشتیم؛ فرصت نبود كه بنشینیم و گزارش را با هم بخوانیم و نهایی كنیم، با هم صحبت كردیم و بحث كردیم؛ محتوای گزارش شفاف و روشن بود. مسائل ما این بود بگوییم كه چرا با بودن شاه هیچ مسئله‌ای حل نمی‌شود و با رفتن شاه است كه مشكلات كشور و وضع فعلی اصلاح می‌شود. فرانسوی ها هم این را پذیرفته‌بودند.

س: خب، این نظر شما بود. قطب‌زاده از تحولات داخلی ایران چه شاخص‌هایی را در گزارش خود برجسته كرده‌بود، كه مورد توجه فرانسه قرار گرفت؟

ج: احتیاجی نبود كه ما این شاخص‌ها را برجسته و معین كنیم؛ مشكل ایران، با هر علت و ریشه‌ای، در حادترین شكل سیاسی‌اش بروز كرده بود. تظاهرات میلیونی عظیم در خیابان‌ها صورت می‌گرفت تا آنجا كه شاه هم گفت، من صدای انقلاب شما را شنیدم. شاه و سلطنت، محور اصلی بحران سیاسی بود و نیاز به شاخص‌های دیگری نبود كه ما بخواهیم درباره آنها بحث كنیم. كاملاً روشن بود. چیزی كه آن‌ها می‌خواستند بدانند نقطه نظرات رهبری انقلاب در مورد مسائل كلیدی از جمله روابط با غرب بود كه آن هم تبیین ‌شد؛ كه ما با غرب دعوا نداریم و استقلال خودمان را می‌خواهیم؛ حاضریم نفت را بفروشیم و به جایش مواد و وسایل مورد نیاز كشور ـ و نه اسلحه ـ بخریم. مسائل روشن بود؛ از آنجا كه طبیعت انقلاب ایران، اسلامی و ضد كمونیستی بود، آن‌ها نگرانی از این بابت نداشتند؛ بلكه می‌خواستند بدانند كه آیا رژیمی كه می‌آید توانایی‌ مقابله با كمونیسم را دارد یا نه.

س: ولی شما در كتاب‌تان نوشته‌اید كه گزارش قطب‌زاده، پاریس را تحت‌‌تأثیر قرار داد. پس این گزارش باید واجد یك سری خصوصیات بوده‌باشد؟

ج: بله؛ ولی من متأسفانه الان حضور ذهن ندارم. آن گزارش هم تا آن جا كه من به یاد می‌آورم كل گزارش را نخواندیم بلكه مطالبش را مرور كردیم و صادق قطب‌زاده یادداشت و آن را تنظیم كرد. البته وقتی كه آن گزارش را به دولت فرانسه داد، نماینده وزارت امور خارجه فرانسه از ما تشكر كرد، به دیدن ما آمد و گفت كه فرانسه به شدت تحت‌تأثیر این گزارش قرار گرفته‌است.

س: آقای صادق طباطبایی سال گذشته و هنگام بیان خاطراتش از تلویزیون ( در دهه فجر) گفت كه یك گزارشی را برای نشست گوآدلوپ برده‌است و یك گزارش هم از گوآدلوپ آورده‌است....

ج: نه؛ تا آن جا كه من می‌دانم چیزی وجود نداشت و كسی به گوآدلوپ نرفت.

س: یعنی هیچ پیغامی از طرف آیت‌الله خمینی برای نشست سران فرستاده نشد؟

ج: نه؛ فقط همان گزارش قطب‌زاده به دولت فرانسه بود.

س: آن وقت صادق طباطبایی چه نقشی داشت؟

ج: دكتر صادق طباطبایی هم در پاریس حضور داشت و احتمالاً مورد مشورت قرار گرفته‌بود. البته من حضور ذهن ندارم كه آیا آقای دكتر صادق طباطبایی هم در آن جلسه بود یا نه؛ ولی بعید نمی‌دانم، چون برادر خانم احمد آقا بود و می‌آمد و می‌رفت، و از نظر خانوادگی به آن‌ها نزدیك‌تر بود.

س: این كه گزارشی به گوآدلوپ برده‌باشد، چطور؟

ج: نه؛ چینن چیزی نبوده‌است؛ تا آنجا كه من اطلاع دارم از طرف ایران كسی به گوآدلوپ نرفت و نمایندة وزارت امور خارجه یا رئیس جمهور فرانسه آمد و آن گزارش را گرفت.

س: یعنی با محوریت گوآدلوپ هیچ ارتباطی بین رهبری انقلاب و ستاد مستقر در نوفل‌لوشاتو با دول خارجی تا بعد از نشست گوآدلوپ وجود نداشت؟

ج: نه؛ هیچ ارتباطی وجود نداشت؛ بعد از آن بود كه نماینده ژیسكاردستن به دیدن امام آمد و گفت كه آقای كارتر پیغامی به آقای خمینی داده‌است و متن كتبی پیغام را خواند. من متن جواب آقای خمینی را در كتابم آورده‌ام؛ این موقعی بود كه هنوز آقای بختیار نیامده‌بود و شاه نرفته‌بود. در پیغام كارتر آمده‌بود كه شاه، ایران را به زودی ترك می‌كند و شما از بختیار حمایت كنید و گرنه ارتش كودتا می‌كند. آقای خمینی هم پاسخ قطعی داد و به كارتر توصیه كردند نمایندگان آمریكا در ایران كه با ارتش در ارتباط هستند مانع كشتار مردم شوند. به نظر من، مهم‌ترین سند و حلقه مفقوده در ارتباط با آمریكا مذاكراتی است كه مرحوم دكتر بهشتی مستقیماً با سولیوان در تهران داشته‌است. در آن زمان رهبران انقلاب از 3 كانال با امریكا ارتباط داشتند: یكی در فرانسه بود كه مداركش منتشر شده است؛ یك كانال در ایران توسط شورای انقلاب، مهندس بازرگان، آیت‌الله موسوی اردبیلی و دكتر سحابی با سولیوان بود؛ كانال سوم ارتباط و مذاكرات مستقیم دكتر بهشتی با سولیوان بود. استمپل در كتابش هر دو كانال ارتباطی در تهران را شرح می‌دهد اما درباره مذاكره دكتر بهشتی با سولیوان چیزی ننوشته است. من در مناظره‌ای كه در اردوی تابستانی سال 1378 انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه امیركبیر با آقای مهندس عباس عبدی داشتم به او گفتم كه سفارت امریكا را گرفتید، خب اسناد مذاكرات بهشتی با آمریكایی‌ها كجاست؟ آن جا آقای عبدی جواب روشنی به این پرسش نداد ولی بعدها در جای دیگری جواب داده و گفته است: آن چه فلانی می‌گوید درست است؛ ما اسناد مذاكرات آقای بهشتی با سولیوان را بدست آوردیم، ولی آنها را به آقای خمینی ارایه دادیم. آقای خمینی به آنها نگاه كرد و گفت آقای بهشتی عضو شورای انقلاب است و حالا لازم نیست آن‌ها را پخش كنید. این مهم است كه ببینیم مضمون آن گفت‌و‌گوها چه بوده و چه چیزی در آن سندهاست. بالاخره بعد از بیست و چند سال، آقایان باید بیایند و بگویند كه محتوای آن مذاكرات چه بوده‌است؟ ضمنا مذاكراتی كه دكتر بهشتی با سولیوان داشت بدون اطلاع شورای انقلاب بود و مهندس بازرگان و آیت‌الله موسوی اردبیلی از این مذاكره اطلاعی نداشتند.

یك نكته دیگر را هم لازم به ذكر می‌دانم؛ آقای دكتر بهشتی چند ماه قبل از سفر من به نجف و بعد به پاریس، به امریكا آمد. مدتی هم پیش من- در هوستون- بود و بعد از آن جا یك ماهی به واشنگتن- و نیویورك- رفت. ایشان در جلسات ایرانی‌ها در واشنگتن و یا نیویورك حضور نیافتند و خبر نداریم كه آقای بهشتی آن یك ماهی كه در واشنگتن یا نیوبورك بود، چه كار می‌كرده است. آیا در آنجا تماس و مذاكراتی هم بوده است یا نه. این هم یك سؤال كلیدی و اساسی است.

س: آنچه می‌گویید آیا در ذیل مذاكرات با سولیوان اهمیت می‌یابد؟

ج: به نظر من، این مهم است كه همزمان با مذاكره شورای انقلاب با سولیوان، دكتر بهشتی هم جداگانه با سولیوان مذاكره می‌كرده است؛ این نیاز به یك مقدار تحقیقات بیشتر دارد. همچنان كه مشخص نیست هایزر كه به ایران آمد آیا با آقای بهشتی دیدار داشته‌است یا نه؟ نكته مهم دیگر این است كه خاطراتی از حسین فردوست منتشر شده است. مهمتر از آنچه در كتاب فردوست آمده است مطالب «ننوشته‌»‌اش می‌باشد؛ بخشی از پاسخ سؤالات آنجاست. فردوست در كتاب خودش شرح می‌دهد كه برخوردار از چه موقعیتی در سازمان اینتلیجنس سرویس انگلیس و MI6 بوده‌است؛ او می‌گوید خیلی از رجال انگلیس هم نمی‌دانند كه ساختان MI6 كجاست، مع‌ذالك، می‌گوید وی آنجا آموزش دیده‌است. یك سؤال اساسی كه در كتاب فردوست نیامده این است كه آیا مسئولان MI6 به آقای فردوست گفتند بمان ایران یا خودش مانده‌است؛ با چه هدفی و برنامه‌ای او در ایران ماند و ایران را ترك نكرد؟

س: به این كتاب كه نمی‌شود خیلی تكیه و استناد كرد.

ج: بله؛ برای همین هم می‌گویم كه باید روی «چیزهای ننوشته»‌اش كار كرد و آن‌ها را باید خواند. من این نظر را نمی‌پذیرم كه انقلاب ایران را امریكایی‌ها یا انگلیسی‌ها راه انداختند. این اعتقاد را ندارم. بلكه انقلاب اسلامی ایران را اصیل و مردمی و تاریخی می‌دانم. اما در عین حال نمی‌توانم بپذیرم كه امریكا و انگلیس و اسرائیل ـ كه آن اندازه در ایران نفوذ داشتند ـ در شرایطی كه انقلاب در حال پیروزی بود، كاری به روند انقلاب نداشتند و آن را به حال خود رها كردند و رفتند. بنابراین، باید برگردیم بررسی كنیم كه وقتی انقلاب، اجتناب‌ناپذیر شد، آن‌ها چه واكنشی‌هایی از خود نشان دادند و چكار كردند.

س: آقای دكتر، اگر اجازه بدهید این بحث را جمع كنیم؛ آیا شما با این نظر موافقید كه گوآدلوپ تیر خلاص نظام پهلوی بود؟

ج: تیر خلاص به این معنا كه كار خروج شاه از ایران قطعی شد. انگلیسی‌ها قبلا با خروج شاه از ایران موافق بودند؛ آن‌ها زودتر از آمریكایی‌ها فهمیده‌بودند كه شاه دیگر یار شاطر نیست، بلكه بار خاطر است. امریكایی‌ها دیرتر و خیلی دیرتر از انگلیس‌ها به این جمع‌بندی رسیدند كه هیچ چاره‌ای نیست جز این كه شاه برود و برنامه‌ریزی كردند برای ایران بعد از شاه...

س: آقای دكتر، یك تحلیلی هم وجود دارد كه آن را به دیدگاه‌های برژینسكی منتسب می‌كند. این كه واشنگتن می‌كوشید نیروهای ملی و نیروهای چپ را به تدریج حذف كند؛ راست‌ترین جریان بیاید و حكومت را در دست بگیرد، چرا كه بیشتر، تأمین‌كنند منافع غرب است. نظر شما در مورد این تحلیل چیست؟

ج: در اوج انقلاب و هنگام پیروزی آن، نیروهای غیرروحانی، روشنفكران چند گروه بودند؛ غرب قطعاً نمی‌توانست با هیچ‌یك از جریانات ماركسیستی و سنتی یعنی حزب توده، چریك‌های فدایی و سازمان مجاهدین خلق هیچ نوع همسویی یا اشتراك نظر داشته‌باشد. با نیروهای معتدل و میانه‌رو مثل جبهه ملی و نهضت ‌آزادی هم، نه زبان مشترك داشتند و نه امكان همگرایی. اولاً این نیروها، چه نهضت آزادی و چه جبهه ملی نسبت به دول غربی ( انگلستان و امریكا) به علت دخالت آن‌ها در كودتای 28 مرداد سال 1332علیه دكتر مصدق، حساسیت‌ داشتند. آنها هم نسبت به این نیروها موضع داشتند. ثانیا هنوز جنگ سرد ادامه داشت. در دوران جنگ سرد، امریكایی‌ها هیچ‌‌گاه از یك جنبش یا حكومت ملی حمایت كامل نمی‌كردند یا اگر می‌كردند تا حدی كه در مبارزه علیه كمونیسم مفید باشند، به نظر امریكا، جنبش‌های ملی توانایی كنترل موثر اوضاع سیاسی را نداشتند و مملكت را به كمونیست‌ها واگذار می‌كردند. حرفشان به نظر بنده – از منظر تاریخی، یعنی در شرایط جنگ سرد- درست بود. واقعیت این است كه نیروهای ملی توانایی این كه مملكت را به تنهایی اداره كنند- كه دست كمونیست‌ها نیفتد- نداشتند به خصوص كه محور اصلی مبارزه ملی در ایران علیه استعمار انگلیس بود و عوامل انگلیسی در جنبش چپ ماركسیستی نفوذ كرده بودند و از آن برای تضعیف دولت ملی به شدت سود می‌جستند. برای جبران این وضع، لازم بود، جنبش ملی با روحانیون ائتلاف می‌كرد. خب، در جریان انقلاب، ائتلاف شد و انقلاب پیروز گردید، اما این مانع نگرانی آمریكا در مورد كمونیست‌ها كه خلأ قدرت بعد از شاه را پر نكنند، نبود. بنابراین وقتی سیر مبارزات ملی به نقطه‌ای رسید كه شاه باید برود و هزینه سلطنت او برای غرب بسیار بالا شده بود، تنها راه محتمل برای پیش‌گیری خطر كمونیزم، ائتلاف و همكاری میان ارتش و روحانیان بود. من ذكر این نكته را لازم می‌دانم كه در ابتدای انقلاب روحانیون از روشنفكران انعطاف‌ بیشتری از خود نشان دادند؛ پس از پیروزی انقلاب احزاب ملی- من به یاد ندارم- كه روز كارگر را جدی گرفته باشند. جریان‌های روشنفكری چپ سنتی البته بیانیه دادند- اما نكته جالب، بیانیه حزب جمهوری اسلامی و دعوت آنها به تظاهرات اول ماه می بود؛ آن‌ها آمدند و روی موج چپ‌ترین شعارها سوار شدند. روحانیت این استعداد را هم دارد؛ انعطاف‌پذیری‌شان از ما بیشتر بود.

س: آقای دكتر این گزینه‌هایی را كه مطرح كردید به جای خود محفوظ؛ اما گزینه ارتش چطور مطرح نشد؟ چرا واشنگتن نیامد و به طور مشخص روی ارتش زوم نكرد؟ چرا غرب با یك خشونت شدید موافقت نكرد؟

ج: چرا، زوم كرد من در كتاب خود اسناد برنامه ارتش برای كودتا را آورده‌ام. تلاش آن‌ها خیلی موفق نبود زیرا اگر می‌خواست روی ارتش برای اعمال خشونت علیه انقلاب فشار بیاورد، ارتش متلاشی می‌شد. برژینسكی موافق با اعمال خشونت و سركوب بود. او در توصیه‌های خود به شاه توضیح می‌دهد كه در قرن نوزدهم، پادشاهانی كه در برابر موج اعتراض‌ها، از سركوب استفاده كردند، باقی مانده‌اند. اما آنها كه مماشات كردند از بین رفتند. وقتی در 17 شهریور آن كشتار در میدان ژاله اتفاق افتاد، برژینسكی به شاه تبریك گفت. بنابراین می‌خواستند از ارتش علیه انقلاب استفاده كنند، اردشیر زاهدی در ماه‌های آخر قبل از انقلاب به ایران آمد و سعی كرد تا كودتایی از نوع كودتای 28 مرداد تدارك ببیند اما كودتا به چند دلیل امكان‌پذیر نبود. اول این كه خود شاه بیمار بود و به علت مصرف داروهایی كه برایش تجویز شده بود و عوارض جانبی آنها، قادر به تصمیم‌گیری نبود و هر چه زمان جلوتر می‌رفت، وضع جسمی و روحی وی بحرانی‌تر می‌شد. شاه سال 1357 به هیچوجه قابل مقایسه با شاه سال 1332 نبود. دوم این كه شاه به ارتش و خارجی‌ها، از جمله آمریكایی‌ها، اعتماد نداشت. بنابراین در مدیریت ارتش، به گونه‌ای عمل كرده بود كه فرماندهان عالی رتبه ارتش عموما با هم در جنگ و جدال و رقابت بودند تا امكان كودتا علیه او را نداشته باشند. سوم این كه بدنه اصلی ارتش، متاثر از جو عمومی جامعه بود و توسعه و گسترش مبارزات سیاسی بر روحیه بدنه ارتش 400 هزار نفری شاه اثر گذاشته بود. چهارم این كه، از یك زمانی (از اواسط سال 1356) نوعی جنگ سیاسی ـ روانی علیه ارتش شروع شد. در تیرماه 1356، بعد از انجام مراسم دفن شریعتی در شام، من به عراق و نجف رفتم. درباره بسیاری از مسائل از جمله درباره روند رو به رشد مبارزات واین كه در نهایت این جنبش با ارتش روبروست با آقای خمینی صحبت كردم. بحث من این بود كه حركت انقلابی، در نهایت با ارتش روبرو خواهد شد. ارزیابی من این بود كه در تقابل مسلحانه، جنبش شكست می خورد. بنابراین ما باید با یك جنگ سیاسی ـ روانی ارتش را از درون فلج سازیم و راه آن این است كه در بیانیه‌ها بدنه ارتش به نافرمانی دعوت شود. آقای خمینی این را پذیرفت و از تیر ماه سال1356 به بعد در كمتر بیانیه‌ای است كه ارتشیان و خانواده‌هایشان مورد خطاب قرار نگرفته باشند.

اما وقتی آمریكایی‌ها هم به این جمع‌بندی رسیدند كه شاه دیگر قابل استفاده نیست، همان طور كه اشاره كردم ـ به جای كودتای علیه انقلاب، برنامه مقابله‌ی ارتش را به همكاری و همگامی با انقلاب تغییر دادند. هایزر به ایران آمد كه به ارتش بگوید، وقتی شاه می‌رود شما دست به خشونت نزنید. بعضی‌ها می‌گویند، هایزر آمد كه ارتش جلوی انقلاب نایستد و انقلاب پیروز شود. در حالی كه به نظر من این گونه نبود؛ هایزر آمد و گفت كه اگر ارتش جلوی انقلاب بایستد و با انقلاب درگیر شود متلاشی می‌شود. این تحلیلی از دید واقع‌گرایی بود و نه یك موضع سیاسی.

س: در تغییر نظام سیاسی و تبدیل نظام سلطنتی به جمهوری اسلامی، آیا این جابجایی- از نظر شما، هم به عنوان روشنفكری كه درگیر بحث‌های انقلاب بود و هم به مثابه یك چهره‌ی مؤثر در پیروزی آن- تنها گزینه‌ی ممكن بود، یا جمهوری اسلامی تنها جایگزین نظام سلطنتی بود؟ به علت‌هایی این اتفاق خود به خود رخ داد؛ نظر شما چیست؟ آیا بحث جمهوری دمكراتیك اسلامی یا جمهوری خالص، این‌ها در ذیل و سایه‌ی آن فرمان اصلی رهبر فقید انقلاب، امكان طرح و تحقیق نداشت؟

ج: به نظر من یك رابطه و هم‌كنشی متقابل وجود داشت. شعار آزادی، استقلال، حكومت اسلامی را مردم دادند. اولین بار هم در تظاهرات محرم، تاسوعا- عاشورای آن سال، این شعار مطرح شد؛ شعار از بیرون نیامده‌بود. این از آقای خمینی نیامده‌بود. آقای خمینی در بیانیه‌هایش گفته‌بود كه مردم سلطنت را نمی‌خواهند و خیلی مبهم و كلی گفته‌بود كه مردم حكومت اسلامی می‌خواهند، ولی دقیق معلوم نبود كه چه می‌خواهند. مردم ابتدا گفتند آزادی، استقلال حكومت اسلامی. بعد در فرآیند تحولات از یك زمان به بعد شعار آزادی، استقلال و جمهوری اسلامی مطرح می‌شد. هیچ‌كس و هیچ حزب و گروهی هم نگفت چرا جمهوری اسلامی و چرا جمهوری خالص، نه؟! اسناد آن سال‌ها را نگاه كنید؛ هیچ گروهی و حزبی نمی‌گفت، جمهوری خالص و ناب می‌خواهیم. وقتی مردم گفتند جمهوری اسلامی، طبیعی است كه آقای خمینی هم ‌گفت، جمهوری اسلامی.

س: از جهت مضمون نظام چطور؟

ج: هیچ كس نمی‌دانست یا نمی‌گفت كه محتوای جمهوری اسلامی چیست؟ اگر گفته می‌شد جمهوری خالص، باز كسی نمی‌دانست محتوای آن چیست. تنها چیزی كه ملت می‌خواست و همه گروه‌ها در آن اتفاق نظر داشتند، حذف سلطنت از قانون اساسی بود. بنابراین تنها راه همان بود كه در برنامه سیاسی برای رهبر فقید انقلاب نوشته بودم و آن تدوین قانون اساسی جدید بود. بنابراین تنها راه تعریف مفهوم و مضمون نظام آینده، یا جمهوریت، چه اسلامی چه بدون اسلامی برمی‌گشت به تدوین قانون اساسی‌. خب، در پاریس، همه سؤال می‌كردند این جمهوری اسلامی كه شما می‌خواهید، چیست؟ از آقای خمینی سؤال كردند، ایشان گفت، جمهوری مورد نظر ما همین است كه شما در فرانسه دارید، ولی مال ما اسلامی است. خب این كافی نبود. برای پاسخ به این سئوال دو آلترناتیو داشتیم ؛ یك گزینه این بود كه سمیناری ترتیب دهیم كه در پاریس یا تهران برگزار شود و همه‌ی صاحب‌نظران بیانید و بگویند جمهوری خالص یا جمهوری دموكراتیك اسلامی یا جمهوری اسلامی یعنی چه. این راه‌ حل مطرح شد ، اما ما دیدیم كه با اتخاذ چنین راه‌حلی وارد یك باتلاق می‌شویم؛ من با یك دید پراگماتیستی نظر دادم كه ما یك قانون اساسی جدید می‌نویسیم كه خود تعریف جمهوری اسلامی خواهد بود، هر كس این قانون اساسی را قبول كند یعنی جمهوری اسلامی را تعریف كرده‌است. مضمون نظری هر نظامی را قانون اساسی آن نظام تعیین می‌كند. آقای خمینی از این پیشنهاد به شدت استقبال كرد. از همان پاریس قرار شد كار شروع شود؛ آقای حبیبی را صدا كردیم. دكتر حبیبی شروع كرد به جمع‌آوری منابع و نوشتن، ولی تمام نشد، خیلی هم پیش نرفت؛ دكتر حبیبی در این جور كارها خیلی شتاب‌زده و سریع نیست. تا آمدیم به ایران. وقتی آمدیم ایران تدوین قانون اساسی، كه حالا جزء وظایف دولت موقت هم تعیین شده بود، زیر نظر دكتر سحابی، كه وزیر مشاور در طرح‌های انقلاب بود، ادامه یافت. آقایان دكتر كاتوزیان و دكتر صدر حاج‌سید جوادی، مرحوم فتح‌الله بنی‌صدر و چند نفر دیگر، پیش‌نویس را نوشتند. پیش‌نویس در دولت، مطرح و تصویب شد و به شورای انقلاب رفت و خیلی هم تغییرنكرد. محتوا و مضمون آن نیز كاملا دمكراتیك و واقع‌بینانه بود.

س: كه بعد اتفاقات بعدی رخ می‌دهد و قانون اساسی به شكل دیگری تصویب می‌شود.

ج: بله، بعد اتفاقات دیگری به وقوع پیوست و تغییرات اساسی ساختاری در آن قانون داده شد.

س: در آسیب‌شناسی آن اتفاقاتی كه رخ داد- تا آن جا كه من اطلاع دارم-جنابعالی دو نقد را وارد می‌دانید، یكی این كه انقلاب سریع به پیروزی رسید و دیگر این كه جایگزین طراحی‌شده و دقیقی برای نظام قبلی وجود نداشت؛ درست است؟

ج: بله؛ الآن كه به گذشته نگاه می‌كنم نخستین نقدی كه به نظرم می‌رسد این است كه ما (همه كسانی كه در انقلاب فعال بودند) پیرامون آن چیزی كه نمی‌خواستیم متحد بودیم. از روشنفكران چپ گرفته تا مسلمانان سنتی، همه، اصل را بر سقوط شاه گذاشته‌بودند. همه عاشق سقوط شاه یعنی استبداد، بودیم. سال‌های سال علیه استبداد مبارزه كردیم. برای همین خیلی چیزها را كه باید می‌دیدیم، ندیدیم. برای همین است كه من به نسل جدید جوان می‌گویم شما حواستان جمع باشد اول چیزی را كه می‌خواهید تعریف كنید و بر سر آن توافق كنید نه چیزی را كه نمی‌خواهید. نقد دوم هم این است كه انقلاب زود پیروز شد. نپخته و خام بود. یك بچه سه‌ماهه ناقص بود كه روی دست صاحبانش، ملت ماند؛ تنها كسی كه می‌گفت زود و نرسیده است، مرحوم بازرگان بود. از همه دوستان حتی یك نفر هم نبود كه بگوید، آقا چرا این قدر عجله؟ چرا اینقدر زود؟ آقا صبر كنید!

س: همه برای بیعت آمدند، حتی آقای سنجابی آن اعلامیه سه‌ماده‌ای را داد و ...

ج: بله؛ ولی بازرگان می‌گفت نه. وقتی ایشان آمد به نوفل لوشاتو، و بعد از 17 سال همدیگر را می‌دیدیم ما ساعت‌ها با هم صحبت كردیم....

س: می‌گفت نه، یعنی چه؟

ج: می‌گفت، زود است، آمادگی نداریم. می‌گفت، چه كسی می‌خواهد این مملكت را اداره كند؟ با كدام امكانات؟ چرا می‌خواهیم خودمان و ملت را گول بزنیم؟

مرحوم بازرگان در اواخر سال 56 نامه‌ای برای آقای خمینی به نجف فرستاد- كپی این نامه را هم برای من فرستاد، كه آن را بعد از انقلاب به مرحوم نجاتی دادم و او هم نامه را در كتابش چاپ كرد- بازرگان در این نامه چهار مرحله را برای مبارزات تا نیل به هدف توضیح می‌دهد، و این كه باید مرحله به مرحله حركت كنیم و پیش برویم. در آخرین مرحله بگوییم جمهوری اسلامی. اما در مرحله اول می‌گفت حالا كه این‌ها می‌گویند آزادی می‌دهیم و انتخابات آزاد برگزار می‌كنیم از این فضای باز استفاده كنیم در انتخابات شركت كنیم و كمی خودمان را آماده كنیم و بعد به سراغ مراحل دیگر برویم. بازرگان علاوه بر نامه‌ای كه قبلا فرستاده بود در دیدار با آقای خمینی در نوفل‌لوشاتو به صراحت این حرف‌ها را زد. اما آقای خمینی نپذیرفت و گفت، اگر احساسات مردم فروكش كند چگونه می‌خواهید آن‌ها را دوباره به صحنه بیاورید. كه البته این نكته قابل تأملی بود.

واقعیت این است كه حوادثی در انقلاب رخ داد و خیلی چیزها را به همه‌ی رهبران انقلاب تحمیل كرد.

یك نكته دیگر را هم قابل ذكر می‌دانم، هرچند آقای خمینی در پاریس مطلب غیرشفافی نگفت و آنچه را در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها بیان داشت مورد قبول همگان بود. ولی در مقام مقایسه می‌توان گفت «آقای خمینی دوره مكه» با «آقای خمینی دوران مدینه» متفاوت شد.


س: آقای دكتر، نگرانی‌های شما در مورد سرنوشت انقلاب از چه هنگام جدی و عمیق شد؟

ج: از همان اوایل. حتی در همان نوفل‌لوشاتو مشاهده برخی رفتارها، اعم از روحانیان یا غیرروحانیان نگران‌كننده بود. بعد از تشكیل دولت موقت حوادث و موضع‌گیری‌ها، بر نگرانی‌هایم افزود. تضاد در دیدگاه‌ها شدید بود. به عنوان مثال، مرحوم دكتر بهشتی بحث دیكتاتوری صلّحا را مطرح كرد. من در سال 58 كه مسئول كیهان بودم در یكی از یادداشت‌های سردبیر تحت عنوان "در دفاع از قانون اساسی" آن نظر را نقد كردم و گفتم كه این واژه پارادوكسیكال است؛ هیچ دیكتاتوری صالح نیست و هیچ صالحی دیكتاتور نیست.

به نظر من، نمی‌توانیم حوادث انقلاب را بدون نقد اساسی روشنفكران تحلیل كنیم. من باید به صراحت بگویم كه روشنفكران ایران نتوانستند جایگاه تاریخی و رسالت اصلی خودشان را در آن مقطع حساس تشخیص دهند. بعضی‌ها آن چنان حرف‌هایی زدند كه " سرود یاد مستان" دادند. این باعث تأسف است كه كاندیدای حزب توده برای انتخابات ریاست جمهوری آقای شیخ صادق خلخالی بود. انقلابی پیروز شده‌است و علی‌الاصول روشنفكران- حتی چپ‌ترین آن ها- باید به مهندس بازرگان نزدیك‌تر باشند تا آقای خلخالی. ولی واقعیت چیز دیگری است.

ما در پاریس بودیم، برادر عزیزی (از مبارزان ملی و اسلامی) برای آیت‌الله خمینی نامه‌ای نوشته‌بود در پانزده صفحه A5 و ضمن تجلیل از رهبری قاطع امام، به شدت از مهندس بازرگان نه فقط انتقاد كرده بود بلكه اتهامات بسیار بدی به او وارد ساخته بود. بعد از انقلاب می‌بینیم مدیرعامل صدا و سیما یك نوع رفتار می‌كند، وزیر دیگری یك جور دیگر، و وزیر دیگر به گونه‌ای دیگر، همه در تقابل با بازرگان. ( آقای خمینی روی یكی از وزرا حساس شده بود و به مهندس بازرگان اصرار می‌كرد كه باید استعفا بدهد. مهندس بازرگان مقاومت می‌كرد. اما آقای خمینی گفت، اگر استعفا ندهد دستور می‌دهم او را به وزارتخانه راه ندهند. آن وزیر محترم، پس از قبول استعفای اجباری، طی نامه‌ای سرگشاده به رهبر انقلاب با مضمون اعتراض به دولت موقت استعفا داد!)....

در هر حال از جانب دیگر، ما آرام آرام دیدیم كه آقایان روحانیان عضو شورای انقلاب هم، سازهای دیگری می‌زنند.

در جلسه بزرگی در قم كه همه بودند (آقایان طالقانی، بازرگان، سحابی، بنی‌صدر، قطب‌زاده، بهشتی، هاشمی رفسنجانی، خامنه‌ای و ...) آقایان می‌گفتند كه ما می‌خواهیم همان قانون اساسی را كه دولت موقت امضا كرده‌است به رفراندوم بگذاریم.

س: كدام آقایان؟

ج: اعضای حزب جمهوری اسلامی. البته بعضی از دوستان غیرروحانی هم ( بنی‌صدر و و مهندس سحابی) می‌گفتند همین را به رفراندوم بگذاریم. ولی ما (مهندس بازرگان، دكتر سحابی، آیت‌الله طالقانی، و بنده) می‌گفتیم نه، باید پیش‌نویس به مجلس مؤسسان برود. اما چرا ما زیر بار نمی‌رفتیم دلایلی داشتیم. در وسط گفتگو بود كه آقای بهشتی گفت " آقا شما چرا این قدر جوش می‌زنید؟ حال چه كسی می‌خواهد این قانون اساسی را اجرا كند. ما باید بیست سال مملكت را اداره كنیم تا مردم آمادگی پیدا كنند". توجه كنید كه یك قانون اساسی نیم‌بند خیلی راحت‌تر كنار گذاشته می‌شد. قانون اساسی فعلی، كه توسط مجلس خبرگان، كه اكثریت آن در دست روحانیان بود، و هر تغییری خواستند در آن پیش‌نویس تهیه شده توسط دولت موقت دادند، امروز به راحتی نقض می‌گردد. اگر آن پیش نویس به رفراندوم گذاشته می‌شد، امروز بعد از 20 سال، به بهانه این كه پیش‌نویس توسط لیبرال‌ها تهیه شده است به كلی نادیده گرفته می‌شد. خصوصا این كه در جریان انقلاب سفید شاه، یكی از دلایل مخالفت با رفراندوم شاه این بود كه برای 6 اصل یك جواب آری یا نه می‌خواست. درحالی كه ممكن بود مردم به بعضی از اصول آن رای موافق بدهند با اصول دیگر مخالف باشند. حالا بعد از انقلاب آقایان می‌خواستند 76 اصل را با یك آری یا نه رای بگیرند!! ما متوجه منظور آقایان شدیم. علاوه بر اینها آقای بهشتی صریحاً می‌گفت ما در اسلام شورا نداریم، شور داریم.

می‌دانید كه شورا یك نهاد است ولی شور یك روند. آقای بهشتی صریح می‌گفت، آقای خمینی امیرالمؤمنین است؛ با یك عده‌ای مشورت می‌كند، نظرشان را می‌گیرد، با هر كس كه صلاح بداند مشورت می‌كند، نظرات آنان را اگر خواست اجرا می‌كند، نخواست هم، كار خودش را می‌كند.

برخی هم به صراحت گفتند كه ما در اسلام، انتخابات و پارلمان نداریم؛ ما حكومت اسلامی می‌خواستیم، امام رهبر انقلاب و امیرالمومنین است، وزیر و والی تعیین كند و هر كس خوب كار كرد بماند و هر كس بد كار كرد معزول گردد. قانون اساسی، انتخابات، مجلس را شماها مطرح كردید و روی دست ما گذاشته‌اید.

البته می‌بینیم كه اكنون و بعد از 25 سال در جریان انتخابات مجلس هفتم همان چیزی را كه می‌خواستند انجام دادند.


س: یعنی شما از سال 58 متوجه شدید كه جریانی كه دمكرات نیست، دارد خودش را نمایان می‌كند؟

ج: بله؛ تقابل دو جریان از همان روزهای اول بعد از پیروزی آغاز شد. شیخ صادق خلخالی در خاطرات خود از آنچه در همان روز اول اتفاق افتاد، به كودتا تعبیر كرده است. در خرداد 58 مرحوم مهندس بازرگان نامه‌ای را از طرف دولت موقت برای آقای خمینی فرستاد كه در آن ضمن انتقاد از وضع موجود و بیان اختلاف‌نظر میان دولت موقت و شورای انقلاب، نوشت، این آقایان (روحانیان) در همه‌ی كارها دخالت می‌كنند. ما می‌گوییم این كه نمی‌شود. یا بگذارید دولت موقت كارش را بكند یا بیایید و خود شما دولت بشوید. آقایان هاشمی و خامنه‌ای پذیرفتند كه بیایند و در دولت موقت فعالیت كنند. اما آقای بهشتی مخالف بود و می‌گفت نه؛ ما نباید به دولت برویم. چون رهبری انقلاب با آقای خمینی است دولت و قدرت را ما باید در دست داشته‌باشیم- با همین لفظ- گفتیم، اگر قدرت را می‌خواهید باید كشور را هم اداره كنید. گفت، نه، ما نباید مسئولیت بپذیریم. گفت ما باید عده‌ای جوان فداكار را بیاوریم و در رأس كارها بگذاریم و اداره‌اشان كنیم (همین كاری كه الآن هم آقایان دارند انجام می‌دهند و مجلس همانی شد كه می‌خواستند). به ایشان گفتم، آقای دكتر بهشتی هیچ آدم با‌ارزشی نمی‌آید خودش را در این رابطه با شما قرار دهد. شما، سه گروه را جذب می‌كنید، یا آدم‌های ساده و صادق ولی ناتوان از انجام كار، یا آدم‌های هفت‌خط و سوء‌استفاده‌ گر كه برای منافع خودشان دنبال شما راه می‌افتند و یا عناصر نفوذی. این خرداد 58 بود.

س: و از آن جا، منجر به استعفای دولت موقت شد؟

ج: بله، منجر به این شد كه آرام آرام فهمیدیم نمی‌توانیم با آن‌ها كار كنیم و باید كنار برویم. ما كاره‌ای نبودیم. قدرت دست آقای خمینی بود و آنها هم مجری نظرات. این را باید بفهمیم.

البته، جریان‌هایی هم بودند كه می‌خواستند نظام جدید پا نگیرد، اقتدارحاكمان را برهم بریزند و حكومت را دچار تشتت كنند. این را به خصوص در جریان دو اشغال سفارت آمریكا و روند تحولات بعدی شاهد هستیم.

ببینید، فردوست در كتاب خود وجود شبكه‌ای را توضیح می‌دهد كه شخصی به نام سرهنگ ماهوتیان مسئول آن بوده است و میلیون‌ها دلار پول نقد و مقادیر زیادی طلا و اسلحه در اختیار داشته‌است. به این منظور كه اگر روزی روس‌ها به شمال كشور حمله كردند و دولت مركزی نتوانست مقاومت كند این‌ شبكه نیروی مردم را در پشت جبهه بسیج و در برابر روس‌ها بایستد. انقلاب پیروز شد. شاه رفت. اما من می‌گویم این شبكه كجا رفت؟ و چه شد؟

در گروگان‌گیری هم برخی می‌خواستند كار را از دست نه فقط دولت موقت بلكه همه خارج كنند. برداشت من این بود كه جریانی می‌خواست از درون، دولت و قدرت را تصاحب كنند، نه این كه بگویند آقای خمینی شما این‌ها را معزول كنید. وگرنه عزل دولت كاری نداشت؛ شورای انقلاب وجود داشت و به آقای خمینی می‌گفتند خصوصا كه آقای مهندس بازرگان چندین بار استعفا داده بود، اما نپذیرفتند.

س: در واقع شما دگردیسی نظام جمهوری اسلامی و در واقع روند كه منجر به وقایع بعدی شد را از سال 60 نمی‌دانید بلكه از سال 58 تحلیل می‌كنید؟

ج: بله؛ من تكوین وضع جدید را از اوایل سال 58 می‌بینم. به همین دلیل هم، رفتیم و گفتیم كه ما نمی‌توانیم. البته ما هم خطاهایی داشته‌ایم اگر قرار به انتقاد باشد، برنامه سیاسی آقای خمینی را من خودم نوشتم، به خط من است. ایشان هم اصلاحات كردند؛ هنوز هم اصلش پیش من است. این كه ما دو نهاد در نظر گرفتیم (شورای انقلاب و دولت موقت) اشتباهی استراتژیك بود؛ ما نباید می‌پذیرفتیم یك شورای انقلاب وجود داشته‌باشد و یك دولت موقت.

ما آمدیم شورای انقلاب درست كردیم و گفتیم، شورای انقلاب، قوه مقننه‌ی موقت باشد. اما رهبران حزب جمهوری اسلامی كه اكثریت را در شورای انقلاب كسب كرده‌بودند. قبول نداشتند كه فقط مجلس یا قوه مقننه باشند. در حالی كه ما طبق قانونی كه تصویب كرده‌بودیم عمل می‌كردیم آنها عمل نمی‌كردند. علاوه بر آن چه گفته شد كه در همه‌ی كارها دخالت می‌كردند، اختلاف نظرهای جدی دیگری هم وجود داشت مثلاً همان اوایل مرحوم بهشتی گفت- طی همین مباحث شورای انقلاب - كه چرا شما دائم می‌گویید ما نیرو نداریم، آدم نداریم. این آقای كیانوری آمده‌بود پیش من و داستانی را تعریف كرد، كه اعضای كمیته مركزی حزب بلشویك رفتند پیش لنین- بعد از انقلاب- و گفتند، می‌خواهیم برای بانك مركزی، یكی را بگذاریم اما كسی را نداریم. لنین گفت، كسی را نداریم یعنی چه؟ سپس شخصی را كه در آبدارخانه كار می‌كرد ، صدا زد؛ حكم به او داد كه برو بانك مركزی. آن وقت این را آقای بهشتی به نقل از كیانوری تعریف كرد؛ البته بهشتی زنده‌ نماند ببیند كه وضع چه شد و این رویكرد چه نتایج درازمدتی داشت.

س: متأسفانه روشنفكران بسیار عزیزی هم این را گفتند، حتی زنده‌یاد آیت‌الله طالقانی می‌گفت، اگر من باشم، پاسبان را در سِمت رئیس‌ شهربانی می‌گذارم.

ج: چپ‌روی، چپ‌روی؛ همین‌هاست كه می‌گویم باید نقد كنیم. روشنفكران ما باید خودشان را نقد كنند...

ببینید، در میان همه‌ی شخصیت‌های سیاسی كه من در نیم قرن گذشته با آن‌ها ارتباط داشتم، آقای خمینی از همه زیرك‌تر بود. حالا آقای خمینی در قم نشسته‌است و می‌بیند كه فلان وزیر كه قرار بود به فلان دلیلی استعفا بدهد به بهانه دیگری استعفا می‌دهد. وزیر دیگر جوری دیگر می‌گوید، آن روشنفكر در سرمقاله‌ی روزنامه‌ی خود، دیكتاتوری را لازم می‌داند. وقتی مرحوم مهندس بازرگان در میزان مقاله‌ای نوشت كه مگر اختناق شاخ و دم دارد؛ جواب می‌دهند، بله! بعد از پیروزی انقلاب دیكتاتوری ضروری است و جنگ علیه لیبرالیسم را راه می‌اندازند.

حالا آن رهبر تیزهوش و كاریزما، پیش خود می‌‌گوید، من مملكت را بدهم به‌دست این روشنفكرانی كه احترام دوستی‌های 40 ساله با همدیگر را هم ندارند؟ آقای خمینی می‌خواهد انقلاب را حفظ كند. این طرف روشنفكرانی هستند كه با هم این دعواها را دارند و همدیگر را تكه‌تكه می‌كنند. از آن طرف در تهران تنها سه‌هزار تا مسجد وجود دارد. هر مسجد یك آخوند دارد و اگر قرار باشد مردم به خیابان بیایند، هر آخوند اگر با 50 تا بچه محل و مریدهایش راه ‌بیفتد، می‌شود 150 هزار نفر. حالا روشنفكران چند نفر را می‌توانستند بیاورند؟ آقای خمینی با خود می‌گوید، پس باید رعایت حال روحانیان- ولو مرتجع- را كرد. اشتباهات ما روشنفكران زیاد بوده است.

س: به عنوان پرسش آخر، آقای دكتر! به نظر می‌رسد كه شما اگرچه بر اصالت انقلاب تأكید می‌كنید اما معتقد به نقد از درون هستید و درعین حال- هم‌زمان- بر " توطئه" خارجی هم تأكید می‌ورزید.

ج: بله؛ من انقلاب ایران را اصیل می‌دانم ولی این باور به این معنی نیست كه آن‌ها (خارجی‌ها) موش‌ خودشان را نداونند.

من به تئوری توطئه اعتقاد ندارم. اما در عین حال نمی‌توانم ساده‌لوحی كنم و بگویم "ان‌شاء‌الله گربه" است. من معتقدم هنگامی كه امریكایی‌ها، اسرائیلی‌ها و انگلیسی‌ها دیدند كه در جریان انقلاب باخته‌اند، تلاش كردند كه همه چیز را از دست ندهند و لذا برنامه ریختند و از درون تأثیر گذاشتند. همین آقای فردوست كه اشاره كردم، بعد از انقلاب كجا بود و چه می‌كرد؟ یك چنین شخصیت برجسته‌ای با ما در تماس نبود، با دولت موقت در تماس نبود. پس بعد از انقلاب كجا بود و با چه كسانی تماس داشته‌است و برای انجام چه برنامه‌ای؟

اتفاقاتی در جریان انقلاب و تكوین نظام به وقوع پیوست كه ما را به فكر وامی‌دارد. این اتفاقات گاهی بسیار معنادار است و شائبه دخالت و توطئه خارجی را تقویت می‌كند من یك نمونه را ذكر می‌كنم. چند روز بعد از گروگانگیری در تهران، یاسر عرفات از بیروت اعلام كرد اگر دولت آمریكا از وی بخواهد، او برای حل گروگانگیری و میانجی‌گری بین ایران و آمریكا به تهران سفر خواهد كرد. روابط یاسر عرفات با رهبری انقلاب بسیار حسنه و نزدیك بود. او از این موقعیت می‌خواست استفاده كند تا آمریكا، ساف را به رسمیت بشناسد. اما در كمتر از 24 ساعت بعد از این سخنان یاسر عرفات در بیروت، بیانیه‌ای به نام دفتر امام علیه عرفات منتشر شد كه حاوی بدترین حملات به یاسر عرفات بود. انتشار این بیانیه غیرمنتظره بود. زیرا به فرض این كه ایران مایل نبود ساف در این كار دخالت نماید، می‌توانست كمی صبر كند. اگر كارتر، ساف را به رسمیت می‌شناخت و از یاسر عرفات درخواست مداخله و وساطت می‌كرد و اگر یاسر عرفات به تهران می‌آمد، نظر مخالف خود را به او ابلاغ می‌كرد. در این صورت فلسطینی‌ها یك امتیاز از آمریكا گرفته بودند. اگر چه معلوم نبود كه دولت كارتر حاضر به چنین اقدامی و دادن امتیازی به فلسطینی‌ها بشود اما صدور این بیانیه، درهر حال دخالت فلسطینی‌ها را بلاموضوع كرد. اما اگر كارتر، به هر دلیلی و با هر انگیزه‌ای، به‌خصوص در سال انتخابات ریاست جمهوری برای حل مشكل گروگانگیری این امتیاز را به فلسطینی‌ها می‌داد، چه كسی از آن زیان می‌برد؟ ایران، آمریكا یا اسرائیل؟ مثال دیگر، ماجرای سفر مك‌فارلین و خرید اسلحه از امریكا، و افشا شدن و لو رفتن آن است. آیا اسرائیلی‌ها در افشای سفر مك‌فارلین به ایران دخالت نداشتند؟ آیا آن‌ها منافعی در خطرافتاده داشتند؟ بررسی منابع تاریخی- و از جمله گزارش كمیسیون تاوِر (در سنای ایالات متحده)- ما را در چنین مواردی، آگاه‌تر می‌كند. البته ما نیاز به زمان داریم تا امكان طرح همه‌ی زوایای تاریك و مكتوم تاریخ معاصر، و تحلیل صحیح تحولات انقلاب و بعد از آن فراهم آید. انقلابی كه- به گمان من- روند سامان یافتن و تبدیل آن به یك نظام از سال 58 متفاوت شد و شكلی معنادار و متفاوتی به خود گرفت

1 January 2008

جمشید پیمان : با امید به آزادیِ ایران / سال2008 فرخنده باد

سال2008 فرخنده باد
با امید به آزادیِ ایران



گونه ات حال شقایق دارد
و فلق می شکفد،
زیر آسودگی چشمانت.
نه هراسی،
نه سرابی،
گل سرخی این بار،
و رفیقی که ببخشد به زمین
برکت دست ترا.
تو ، دل سرخت را،
بگذاری سر هر شاخه ی خشک
و نهالی بنشانی که گلش،
رنگی از عشق به چشمم بزند.
من
دلم را به تو می بخشم،
ولب تشنگیم
دل شادان ترا می نوشد.
نه هراسی،
نه سرابی،
گل سرخی این بار .


جمشید پیمان



Happy New Year!


بیانیه / فراخوان ...
http://bayan-ieh.blogspot.com/

زیر چتر چل تیکٌه
http://zir-chatr-40tikke.blogspot.com/

web-A-ward __ وب - آ - ورد
http://web-award.blogspot.com/

و ... چه و چه و چه
http://che-0-che-0-che.blogspot.com/

سین / جیم ... یادداشت
http://seen-jeem-40tikke.blogspot.com/

فوروم ایران و آلمان
http://deutsch-iranisches-forum.blogspot.com/

30 December 2007

پویان انصاری: استکهلم، کنسرت گوگوش- ورودی100 دلار- تماشگر4000 نفر... تظاهرات برای نجات جان جوانان - مجانی- شرکت کننده 200 نفر


استکهلم، کنسرت گوگوش- ورودی100 دلار- تماشگر4000 نفر!
تظاهرات برای نجات جان جوانان - مجانی- شرکت کننده 200 نفر!

اگر سایت های اینترنتی حاضر میشدند فقط کلمات فوق را نشر دهند، شاید دیگر احتیاجی به تفسیر و تعبیر نبود، چرا که خود این کلمات بیانگر خیلی از واقعیت هاست. بخصوص برای نیروهای مترقی و سازمانها و احزاب سیاسی در شکلهای گوناگونش.

ولی خوب، مجبورم چند خطی به آن اضافه کنم
که بصورت مقاله ای شود و حداقل برای خودم هم بد نیست واقعیت ها تکرار گردد



پویان انصاری



بعد از نزدیک به سه دهه ما شاهد تظاهرات دامنه داری از سوی برخی از دانشجویان در ایران هستیم، تظاهرات فقط به روز 16 آذر ختم نشد، دانشجویان چند روز قبل از آن دست به حرکات اعتراضی علیه رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی زدند و در این راه بسیاری از فعالین دانشجویی در طیف های گوناگون سیاسی مورد هجوم چماقداران رژیم قرار گرفتند و تعدادی دستگیر و روانه سیاهچالهای رژیم شدند.

دستگیری ها و ضرب و شتم دانشجویان دختر و پسر، در ابعاد وسیعی از طرف نیروهای سیاسی و احزاب و شخصیت های گوناگون محکوم شد، و هرکس و هر سازمان و یا حزب سیاسی بر حسب نظرات و عقاید خود صدای دانشجویان معترض را به گوش جهانیان رساندند! و هنوز شاهد این هستیم که این موضوع، تقریبأ خبر اول همه سایتها و وبلاگهاست.

در این مدت شاهد بودیم که چطور مادران سرگردان، بدنبال فرزندان اسیرشان این در و آن در میزدند، شاهد بودیم که مادران و پدران دانشجویان زندانی با صدایی اندوهگین برای آزادی آنها کمک میخواستند، برای کسانی که در دستشان پلاکاتی بود که روی آن نوشته بود:

"مگر ما چی میخواهیم به جز آزادی" ولی افسوس و صد افسوس که گویا آنها که مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و دستگیر شدند فرزندان مردم نبودند و بخاطر مردم برای آزادی مبارزه نمی کردند و گرنه چطور میشود قبول کرد که در مقابل تعدادی جوان اسیر در دست جنایتکاران، فقط 30 نفر آنهم مادران و پدران آنها جلوی در مجلس ایران بروند و از نمایندگان مجلس علت دستگیری فرزندانشان را جویا شوند! و باز میبینیم که در شب یلدا همین تعداد، در بساط شب یلدا را با خیال اینکه در کنار فرزندانشان هستند در کنار زندان پهن کردند، راستی مردم ما کجایند!؟ بعد از 29 سال فلاکت، دربدری، فقر، بیکاری اعتیاد، فحشا ........... باید اینطور جوابگوی فرزندان میهن شان باشند که هدفشان آزادی همه مردم ایران است!؟ راستی از خود سئوال کرده اید، چرا نباید صدها هزار نفر با گُل و شمع (نه با اسلحه) بدون کمترین شعاری به پشتیبانی از این دانشجویان جلوی زندان و یا مجلس جمع میشدند، نمیدانم، شاید به خاطر اینکه دانشجویان زندانی فرزندان و یا خواهران و برادرانشان نبودند!؟ واقعأ شما فریاد آنها را نشنیدید!؟ آیا این فرصتی نبود که شما با اجتماع میلیونی خود قدرت خود را به رژیم نشان دهید؟ شاید هم میدانید که رژیم مسالمت آمیزترین اجتماعات را نمیتواند تحمل کند؟ شاید هم .......

در خارج هم شاهد بودیم که تقریبأ همه سازمانها و احزاب سیاسی از چپ و راست برای همدردی با دانشجویان دربند، در بلند گوهای خود فریاد بر آوردند و در گوشه و کنار این جهان نابرابر، تظاهرات گذاشتند از جمله در شهر استکهلم .

روز جمعه 28 دسامبر شاهد تظاهراتی بودیم که توسط تعدادی از سازمانهای کمونیستی و انجمن های دموکراتیک و زنان ترتیب داده شد، تعداد شرکت کنندگان به 200 نفرمیرسید(البته تظاهرات استکهلم از نظر کمیت نسبت به سایر کشورهای دیگر مقام اول را داشت!) میتوان گفت بیش از 95 درصد آنها همان چهره های قدیمی بودند. ( من در این نوشته قصد شکافتن این مسئله را ندارم فقط واقعیت را مینویسم چرا که همانطور که اول نوشته خود گفتم تیتر مقاله خود نمایانگر همه چیز است و لازم به توضیح نیست)

و اما روز پنجشنبه 27 دسامبر خانم گوگوش مهمان شهر استکهلم بودند البته ایشان نه تنها مورد ضرب و شتم رژیم جنایتکار قرار نگرفته بودند و زندانی هم نشده بودند بلکه اگر ایرانیان گرامی کمی به عقب بر گردند میبینند که ایشان سالها پیش از طرف حکومت "خاتمی مهربان و خندان!" در اولین سالگرد قتل عام دانشجویان در 18 تیر به همراه همسرشان مسعود کمیایی ( یار سعید امامی مُبتکر قتل های زنجیره ایی). به خارج آمدند تا پس از ابلاغ دوستی رژیم به هموطنان گرامی به وطن شان ایران برگردند. همان موقع هم همین مردم، گریان و سینه زنان، برای تجدید خاطره، سالن های کنسرت را پُر کردند. نه ایشان به ایران برگشتند و نه مردم دست از سالن های کنسرت کشیدند. ولی بیش از 4000 نفر از مردم همیشه در صحنه پیست ها، با خرید بلیط 100 دلاری به استقبال ایشان رفتند و بار دیگر با وی تجدید عهد کردند.

دوستی میگفت این 4000 نفر تقصیری ندارند، چرا که در کُنسرت گوگوش آنقدر بالا و پائین پریدند و خسته شدند، از اینرو نتوانستند به تظاهرات فردای روز کُنسرت یعنی جمعه 28 دسامبر بروند و عذرشان بسیار موجه است!

در هرحال 29 سال از حکومت سنگسار، اعدام و شکنجه در ایران میگذرد و 29 سال از مبارزات و فعالیتهای نیروهای سیاسی، احزاب کمونیستی و سازمان های انقلابی و غیر انقلابی میگذرد فقط خواهش من این است:

شما را به هرکه دوست دارید سایت های اینترنتی را با
"تظاهرات با موفقیت فراوان و مُشت محکم به دهان امپریالیسم و رژیم جمهوری اسلامی بر گزار شد"
پُر نکنید

کُنسرت گوگوش در استکهلم با پرداخت 100 دلار 4000 نفر
و تظاهرات مجانی در استکهلم 200 نفر.
علت را خود جویا شوید

30 دسامبر – استکهلم