22 August 2007

حسین درخشان: افسانه‌ی میانه‌روی رفسنجانی

افسانه‌ی میانه‌روی رفسنجانی




آدمی که حرف از میانه‌روی و عقلانیت و وطن‌دوستی رفسنجانی بزند
یا چیزی به اسم شرم و حیا نمی‌شناسد
یا اینکه «حاج‌آقا» نانش را می‌دهد

خیلی جالب است که یک‌دفعه روزنامه‌نگارهای رفسنجانیست می‌خواهند رفسنجانی را به عنوان سمبل میانه‌روی به ما بچپانند.

مثلا مطلب تازه‌ی زیدآبادی را نگاه کنید که سعی می‌کند به بهانه‌ی جلد تازه‌ی خاطرات پایان‌ناپذير رفسنجانی او را به عنوان فرشته‌ی نجات‌بخش ایران نشان دهد. تیتر مطلب
«واکنش تندروها به خاطرات هاشمی رفسنجانی» طوری القا می‌کند که انگار هر کس منتقد یا مخالف رفسنجانی است الزاما تندرو است و الزاما طرفدار احمدی‌نژاد است.

یکی دو هفته است که رفسنجانی و ماشین پروپاگانداایش -- که ماشاالله به طرز جالبی تقریبا تمام خبرنگاران خارجی ساکن ایران و نیز بسیاری از روزنامه‌نگاران سابقا «اصلاح‌طلب» را در ایران و اروپا و آمریکا (از ابراهیم نبوی و حسین باستانی و امید معماریان با تمام اسم‌های مستعارشان بگیرید تا قوچانی و منتجبی و زیدآبادی تا رابین رایت و رابرت تیت و دلفین مینویی و ...) شامل می‌شود -- شروع کرده‌اند به تبلیغ برای سرور و سالارشان با این محور که اگر رفسنجانی بیاید ایران دست از «ماجراجویی اتمی» و «نقض حقوق بشر» و اینها دست برمی‌دارد و با آمریکا هم کنار می‌آید.

خیلی جالب است که فکر کرده‌اند مردم عادی فراموش کرده‌اند که همین رفسنجانی بود که به کمک احمد خمینی کثیف‌ترین و شدیدترین برخوردهای اول انقلاب را با ملی-مذهبی‌ها و بنی‌صدر و بعدتر چپ‌ها و منتظری و بعد هم طرفداران میرحسین موسوی و خاتمی کردند.

کسی یادش نرفته که در زمان همین رفسنجانی گوگولی بود که عباس عبدی بخاطر چهارتا مقاله در انتقاد از سیاست‌های اقتصادی دولت او نزدیک به یک‌سال به زندان رفت. بسیاری از ترورهای مخالفین جمهوری اسلامی در داخل و خارج در زمان مسوولیت همین رفسنجانی ناناز اتفاق افتاد. وزارت اطلاعات زیر مسسولیت مستقیم رفسنجانی وارد آن کثافت‌کاری‌های اقتصادی و قتل منتقدان و نویسندگان شد.

کسی یادش نرفته که چطور وقتی ماجرای معامله‌ی رفسنجانی با دست‌راستی‌ترین و فاسدترین مسوولین امنیتی آمریکا در زمان ریگان توسط مهدی هاشمی فاش شد چه بلایی سر او آمد.

این بشر بخاطر منافع شخصی خودش و دوروبری‌هایش بزرگترین لطمه‌ها را به ایران از هر نظر که فکرش را بکنید زده است و فکر نمی‌کنم تا وقتی از شرش خلاص نشویم بسیاری از کثافت‌کاری‌هایش، بخصوص در سال‌های آخر زندگی خمینی که عملا او و احمد خمینی مملکت را از طریق می‌چرخاندند، آشکار شود.

آدمی که حرف از میانه‌روی و عقلانیت و وطن‌دوستی رفسنجانی بزند یا چیزی به اسم شرم و حیا نمی‌شناسد یا اینکه «حاج‌آقا» نانش را می‌دهد.

اگر آقایان توانستند احمدی‌نژاد را جای جورج کلونی بفروشند، رفسنجانی را هم می‌توانند به عنوان میانه‌رو به ملت قالب کنند.

پر ویز هراتی نژاد: نامه روشنفکران جهان (!) در محکومیت دولت (!) ایران؟ ... ما این حکومت را در تمام موجویتش نمی خواهیم

نامه روشنفکران جهان (!) در محکومیت دولت (!) ایران

پر ویز هراتی نژاد


معلوم نیست این نامه چرا در محکومیت کلیت نظام جمهوری اسلامی نوشته نشده است و تنها به دولت جمهوری اسلامی بسنده کرده است البته استحضار دارید که این هم از شیطنت های اکبر گنجی است که هنوز سرو گوشش برای اصلاح طلبان می جنبد . برای نمونه برای محسن میر دامادی که جرثومه فساد است، یا سعید حجاریان که بابای شکنجه گران است و یا کروبی که حرامزادگی را در جریان محلس ششم و اعدامهای دهه 60 به نهایت رسانده و یا سید محمد چاخان که در خیانت به ایرانیان سنگ تمام گذاشت. از کجای این رژیم بگوئیم که از تک پا تا فرق سر در خون و جنایت غوطه ور است و اکبر گنجی هم می خواهد تنها بخشی از جنایات رژیم را محکوم کند آن بخش که مربوط به وی و همپالکی هایش نمی شود . به گنجی باید گفت آیا خوش رقصی برای رژیم بس نیست آقای گنجی . ما این حکومت را در تمام موجویتش نمی خواهیم . حتی شما را هم نمی خواهیم آقای گنجی. برو و این دام بر مرغی دگر نه . داستان شما و اصلاح طلبان کثیفش برای همگان بجز مزدوران جمهوری اسلامی عیان است.

آ
ژانس خبری کورش
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?
چهارشنبه 31 مرداد 1386 [2007.08.22]


نامه روشنفکران جهان در محکومیت دولت ایران

به پیشنهاد اکبر گنجی، به دبيرکل سازمان ملل نوشته شد - چهارشنبه 31 مرداد 1386 [2007.08.22]

اکبر گنجی در مصاحبه ای در نیویورک از نامه ای خبر داد که به دبيرکل سازمان ملل نوشته شده و در آن خواستار محکوميت جهانی دولت ايران به خاطر نقص مکرر حقوق بشر شده است . به گفته وی مشهورترين روشنفکران مترقي جهان امضاي خود را بر زير اين نامه قرار داده و اين امضا به منزله ي حمايت از مبارزات آزاديخواهانه و برابري خواهانه مردم ايران از يک سو، و محکوميت اخلاقي - حقوقي رژيم حاکم بر ايران از ديگر سوست.


نامه اي به همه (درباره ي حقارت و زبوني ) واکنش هاي گوناگوني برانگيخت. برخلاف نظر شما که اعتراض را کمترين واکنش دانسته و اقدامات عملي را ضروري دانستيد، افراد ديگري نه تنها عمل را نفي کرده، بلکه در مقام نظر و انتقاد از حاکميت هم همه را دعوت به سکوت تا اطلاع ثانوي کردند. آيا تفاوت اين دو رويکرد ناشي از تحليل متفاوتي است که از شرايط ايران وجود دارد؟


تفاوت رويکرد را لزوماً نمي توان به تفاوت تحليل از وضعيت ايران فرو کاست. مسائل مختلفي آن را پديد آورده است که به برخي از آنها اشاره مي کنم.

1- پيچيدگي شرايط: بنابرادعاي برخي دوستان، به دليل "پيچيده بودن شرايط"، تحليل وضعيت ايران دشوار يا ناممکن است. فقدان تحليل علل گوناگوني مي تواند داشته باشد. به عنوان مثال، " فقدان اطلاعات"را در نظر بگيريد. تحليل نيازمند اطلاعات درست است. اگر در خصوص موضوعي (مثلاً قتل هاي زنجيره اي يا مذاکرات پنهاني ايران و آمريکا) اطلاعات صحيح نداشته باشيم، نظر درستي هم در آن باره نمي توانيم اظهار نمائيم. بي تحليلي ارتباطي به پيچيدگي واقعيت ندارد.همانگونه که فيلسوفان علم نشان داده اند، سادگي و پيچيدگي اوصاف تئوري ها و نظريه ها هستند، نه واقعيت. يکي از راه هاي توجيه بي عملي و انفعال، اتکأ به ايده نادرست "پيچيدگي شرايط" است. مي گويند بي عملي و انفعال ناشي از ترس و بزدلي نيست، بلکه ناشي از پيچيدگي شرايط و عدم وجود يک تحليل قابل قبول است.اما نه واقعيت پيچيده است، ونه انفعال را مي توان با پيچيدگي تبيين و تعليل کرد. از سوي ديگر، بي عملي را نمي توان به ترس و بزدلي تقليل داد. بسياري از ايرانيان خارج از کشور را هيچ امري تهديد نمي کند و فعاليت براي آنها خطر زندان و ديگر هزينه هاي داخل کشور را ندارد، با اينهمه، در خارج از کشور شاهد هيچ گونه فعاليتي که دال بر وجود يک اپوزيسيون باشد، نيستيم. البته اگر صدور گاه به گاه اطلاعيه معيار و علامت وجود اپوزيسيون باشد، در آن صورت اپوزيسيون وجود دارد. اما چنين اپوزيسيوني هيچ نگراني اي در زمامداران جمهوري اسلامي برنخواهد انگيخت. ولي اگر اپوزيسيون با کنش ها و اقدامات عملي جمعي شناخته مي شود، چنين چيزي فعلاً وجود خارجي ندارد. کار جمعي سياسي به "آدم تمام وقت" نياز دارد. کار متشکل سياسي به "بودجه پاک" نياز دارد. آنگاه به يک "برنامه مدون" نياز است. "برنامه" و "اهداف" را آدميان فعال پيش مي برند. آنها با کنش هاي جمعي و طي فرايند مبارزه عملي، خود را به عنوان اپوزيسيون يا آلترناتيو، جا مي اندازند.هيچ يک از اين امور، ربطي به پيچيدگي شرايط ندارد. وقت نگذاشتن، پول نگذاشتن، فقدان آرمان، روشن نبودن اهداف و بي برنامه گي را نبايد به پيچيدگي شرايط تحويل کرد.

2- هدف يا اهداف فعاليت سياسي: هدف اصلي بسياري از فعالين سياسي عبور از رژيم جمهوري اسلامي و رسيدن به يک رژيم دموکراتيک است. بسياري از اينان هر نوع فعاليتي را به اين مقصود مرتبط و در اين چارجوب ارزيابي مي کنند. اگر آن عمل منجر به سرنگوني رژيم شود، مطلوب است، والا نامطلوب و بي فايده تلقي مي گردد. و چون بسياري از اقدامات منجر به سرنگوني جمهوري اسلامي نمي شود، پس آن فعاليت ها را بيهوده تلقي مي کنند. به عنوان مثال، دوستي اعتصاب غذاي سه روزه ي سال گذشته در حمايت از زندانيان سياسي را بيهوده تلقي کرد، چون به گفته او با آن تعداد اعتصاب غذا کننده نمي توان حتي يک خيابان را بست. اما اعتصاب کنندگان نمي خواستند با اعتصاب غذا رژيم را سرنگون يا خياباني را ببندند، مسأله آن بود که "تحليل گر" از موضع "بازيگر" ي که خواهان رفتن آقايان است، فکر مي کرد حال که با اعتصاب غذا نمي توان خياباني رابست يا رژيمي را سرنگون کرد، پس اعتصاب غذا بي فايده است. اگر کساني هدف بزرگ و ستبر رفتن جمهوري اسلامي را دنبال مي کنند، بايد بدانند که اين هدف مفتي به چنگ نمي افتد. وقتي افراد حاضر نيستند براي هدف ايده آلشان "وقت" و "بودجه" بگذارند، سخن گفتن از هدف هاي بلند چه معنايي دارد؟ گروه هايي درست شده که اعضايشان حتي حاضر نيستند ماهي ده دلار حق عضويت به گروه خودشان و براي پيشبرد اهداف خودشان بپردازند. اما همان افرادي که هيچ فعاليتي نمي کنند، دائماً از هژموني خود و همفکران خود سخن مي گويند. به گمان من، گذار به دموکراسي هم هدف ماست و هم مسأله ي ما. اما اينک، فقط در اوقات فراغت، با دموکراسي نرد عشق مي بازيم.

3- انتظاراز فعاليت سياسي: اين انتظار که هرگونه فعاليتي بايد به سرنگوني رژيم منتهي شود، انتظاري غير عقلاني است، اگر عقلانيت عملي به معناي تناسب وسيله و هدف باشد. بسياري از انواع فعاليت سياسي به سقوط رژيم منتهي نمي شوند، اما في نفسه مطلوبند. مثلاً: حمايت از زندانيان سياسي-عقيدتي )خصوصاً زندانيان شهرستانها) خود را در جبهه ي آنان نشان دادن، اعتراض به نقض حقوق بشر، اعتراض به قتل و جنايت، اعتراض به انواع نابرابري ها( زن و مرد، مذهبي و غير مذهبي، شيعه و سني، مرکزنشينان با اقليت هاي قومي). به گمان برخي از افراد رژيم جمهوري اسلامي همچون رژيم صدام حسين است که هيچ نيروي داخلي توان رويارويي با آن را ندارد. آيا اگر اين نظر صحيح و رژيم پايدار باشد، پس ديگرنبايد به نقض حقوق بشر توسط رژيم اعتراض کرد؟ ايرانيان خارج از کشور، افرادي بسيار تحصيلکرده و ثروتمند اند. به نوشته ي يکي از نشريات معتبر اقتصادي جهان، بين 600 تا 800 ميليارد دلار سرمايه دارند. اين حق آنهاست که ثروت خود را در راهي که مي پسندند هزينه نمايند. اين حق يک فرد است که براي سالگرد تولد همسرش نيم ميليون دلار هزينه نمايد. اين حق افراد است که هفته اي يک بار دورهم جمع شوند، چند هزار دلار هزينه کنند، کمي از ايران بگويند و بروند. اما اين هم پرسش قابل تاملي است که چرا آنها براي گذار ايران به دموکراسي ريالي هزينه نمي کنند؟ چرا يک "تلويزيون آبرومند ملي" با سرمايه ي تماماً ايراني، براي شکستن هژموني رسانه اي رژيم، تاسيس نمي کنند؟ چرا نقض سيستماتيک و مداوم حقوق اساسي مردم توسط زمامداران حاکم بر ايران واکنشي در آنها بر نمي انگيزد؟ آيا اينان آنقدر فقيرند که حتي نمي توانند از طريق آگهي در يک صفحه کامل معتبرترين روزنامه هاي جهان به نقض گسترده ي حقوق بشر در ايران اعتراض کنند و بدينوسيله به جهانيان بگويند که با اقدامات رژيم مخالفند؟ آري، برخي بر اين گمانند که چون با آگهي يک صفحه اي درروزنامه هاي معتبر، رژيم سرنگون نمي شود، پس چنين کاري بيهوده است. در آمريکا و جهان غرب با اينکه افراد مي دانند که مخالفت آنها تأثيري در تداوم جنگ ندارد، اما همچنان تظاهرات ضد جنگ برگزار مي کنند. اينها اقداماتي است که از طريق آنها ما نشان مي دهيم که هنوز احساسات انساني در ما زنده است. درد و رنج ديگران براي ما مهم است. همه ما اعضاي يک پيکريم که درد بخشي از اين پيکر، موجب بي قراري همه ما خواهد شد. آيا حدود پنج هزار پزشک ايراني در آمريکا نمي توانند يک بنياد غير انتفاعي تأسيس و هريک ماهيانه يکصد دلار حق عضويت به آن پرداخت نمايند؟ با ماهي نيم ميليون دلار نه تنها تلويزيون ملي، که دهها اقدام ديگر براي دموکراسي و حقوق بشر مي توان انجام داد.

4- ضرورت وجود عرصه عمومي: براي دموکراسي، نياز به عرصه عمومي است. عرصه عمومي را دولت نمي سازد. دولت تا آنجا که بتواند در مقابل عرصه عمومي قرار خواهد گرفت. چون حوزه عمومي مطلوب و ايده آل، از سيطره ي "دولت"، "سرمايه"، "ايدئولوژي" و "دين" آزاد است.آدميان با گفتار و نوشتار خود اين حوزه را بوجود مي آورند. ازينرو، دعوت به سکوت، نه تنها به معناي تعطيل کردن فعاليت سياسي است، بلکه به معناي نابودي فضاي عمومي است. چند ماه پيش يکي از دوستان پيشنهاد داد که تا اطلاع ثانوي هر گونه انتقادي از دولت را تعطيل نمائيم. پس از نامه درباره حقارت و زبوني هم يکي ديگر از دوستان اعلام کرد که در شرايط فعلي و درمنازعه اي که در پيش است، سکوت بهترين اقدام است. اما خوشبختانه نه دوست اول و نه دوست دوم از فرمان خود تبعيت نکردند، وبه نوشتن و انتقاد ادامه دادند و بنده از نوشته هاي هر دوي آنها استفاده مي کنم.هر يک از اين دو، چيزهايي را مي بينند که شايد ديگران نبينند يا نتوانند و يا نخواهند درباره آنها سخن بگويند. اينان با نوشتن و گفتن، ما را به ساختن فضاي عمومي اميدوار مي کنند. نوشتن و گفتن حداقل کاري است که مي توان انجام داد. بجاي تبليغ و تشويق سکوت، بايد همه را دعوت به اعتراض کرد. اگر همه سخن بگويند، انتقادکنند، طرح هاي بديل پيشنهاد کنند، طرح هاي مختلف را نقد کنند، سلطه ي ايدئولوژي و دولت را نپذيرند، بدينترتيب رفته رفته عرصه عمومي ساخته مي شود که براي گذار به دموکراسي ضروري است.

برخي از دوستان بر غير موثر بودن انتقادات تاکيد کرده و آن را دليلي براي سکوت دانسته اند. چه کسي مي تواند اثبات کند که نقدهاي گذشته هيچ تاثيري نداشته است. اگر ايستادگي آيت الله منتظري در مقابل اعدام زندانيان نبود، کار تا کجا پيش مي رفت؟ ايده آل زمامداران بنيادگراي حاکم بر ايران يک جامعه توتاليتر و تک ساحتي است. اما ساختارهاي دنياي جديد اين سودا را ناممکن کرده است. در دهه ي اول انقلاب کارهايي صورت گرفت که اينک امکان تکرار آنها بسيار دشوار است. در آن سالها افراد زنداني، شکنجه و اعدام مي شدند، بدون اينکه کسي نام آنها را بداند، اما امروز هر کس زنداني مي شود، تمام دنيا در همان ساعات اوليه مطلع و نهادهاي حقوق بشري پيگير کار او مي شوند. اينک صداي زندانيان سياسي در دنيا شنيده مي شود. اگر در اين سالها همه سکوت کرده بودند، اينان روي صدام و استالين را هم سفيد مي کردند. به گمان من در رابطه با ايران دو سياست کاملاً متفاوت مي توان اتخاذ کرد: يکي آنکه به آمريکا و غرب نشان داد که اين رژيم مثل رژيم صدام حسين است و هيچ اميدي به نيروهاي داخلي براي تغيير و تحول وجود ندارد، پس تنها راه تحول، حمله نظامي به ايران است. و ديگري آنکه به آمريکا و جهان غرب نشان دهيم که اين رژيم مخالفان جدي بسياري دارد که مي توانند تغيير ايجاد نمايند و تنها راه دموکراتيزه کردن ايران، نيروهاي ايراني مستقل و دموکرات اند، با حمله نظامي دموکراسي ايجاد نخواهد شد، ولي ايران ويران و بنياد گرايي رشد خواهد کرد. روشن است که من هميشه از راه دوم دفاع کرده و حمله نظامي به ايران، به هر بهانه اي، را رد کرده ام. دموکراسي ايران را ايرانيان بايد پديد آورند. اگر نمي توانيم يا نمي خواهيم، دولت ديگري نمي تواند آن را به ما هديه نمايد. به شجاعت تمام افرادي که تحت اين شرايط در داخل کشور در حال مبارزه اند بايد درود فرستاد. يکي از راههاي ممانعت از حمله نظامي به ايران، کمک به ايجاد يک اپوزيسيون متشکل مستقل دموکرات و ملتزم به حقوق بشر است.

5. انتقاد از مردم:تاريخ سياسي روشنفکري ما، تاريخ چالش با دولت و گناه همه مسائل و مشکلات را به گردن دولت نهادن است. سويه ي ديگر اين داستان، موجودي معصوم، بي گناه و غير قابل انتقاد به نام "مردم" قرار مي گيرد. در حاليکه دولت محصول ظرفيت داخلي يک جامعه است و زمامداران سياسي هم از دل همين مردم بيرون آمده اند. نظام سياسي لباسي در حد قد و قامت مردم يک جامعه است. اگر آن لباس در اندازه آنها نباشد، دريده خواهد شد. بسياري از ويژگي هاي مردم ما قابل انتقاد است و بايد از آنها انتقاد کرد. مردمي که ظلم را تحمل مي کنند و ستم پذيرند، مردمي که مصرف زده و دروغ گويند. مردمي که کار نمي کنند و پول باد آورده نفت را از دولت گرفته و هدر مي دهند. مردمي که خرافات را باور دارند و دست امور رازآميز را در عرصه سياسي گشاده مي پندارند.مردمي که به هم بي اعتمادند و سر يکديگر کلاه مي گذارند. مردمي که ادعاهاي بزرگ جهاني دارند، اما دستاوردي که دال بر اين مدعا باشد، ندارند. 12 تا14 ميليون يهودي در دنيا وجود دارد. اين جمعيت اند ک چه واکنشي در مقابل فشارها از خود نشان داده است؟ اينان بيش از يکصد و هفتاد نوبل علمي را از آن خود کرده اند. اما سهم ما مردم پر مدعا هيچ بوده است. رسانه هاي مهم جهان در دست اينان است. بر بازارهاي اقتصاد جهان مسلط هستند. در هر دانشگاه معتبر آمريکا از هر پنج چهره ي شاخص، حداقل دوتن يهودي هستند. آخر اين چه منطقي است که تمام دستاوردهاي اينان را محصول توطئه بدانيم؟ مگر با توطئه مي توان علم و دانش توليد کرد؟ البته اين مسأله ارتباطي به يهوديت و اسلام يا قوميت و نژاد ندارد. ادعا را بايد با دستاوردهاي علمي و عملي متناسب کرد. يکي از نوانديشان ديني مدتي در آمريکا اقامت داشت. دوستي از سر خير خواهي به او گفته بود از کلاس هاي اساتيد به نام استفاده کن. پاسخ اين بود که ما ديگر به اين کلاس ها احتياج نداريم، ما خود به مرحله توليد رسيده ايم و نيازي به اين گونه کلاس ها نداريم. اما اگر در حال حاضر منطقه خاورميانه و اسلام براي غربيان مهم نبود، ما چه حرفي در چه زمينه اي براي گفتن داشتيم که توجه کسي را برانگيزد؟ اگر سخن يا ايده يا نظريه ي بکر وتازه اي وجود داشت، تاکنون ارائه شده بود. اين سخن به معناي امتناع تفکر نمي باشد.اين سخن خبر از واقع مي دهد. نقد به ادعاهاي گزاف و بي دليل باز مي گردد. از سوي ديگر، نبايد فراموش کرد که من و تو و روشنفکران و فعالين سياسي هم از همين مردم هستيم، با تمام رذائل و فضائل اخلاقيشان، و با همان سنت و فرهنگ ستبر و مقاومي که از دل آن بسياري چيزهاي نامطلوب برون تراويده و راه برخي امور را مسدود کرده است. به گمان من، هزينه انتقاد از مردم بسيار بيش از هزينه انتقاد از نظام سلطاني است. روشنفکري ما که عادت کرده قهرمان مردم باشد، از مردم انتقاد نمي کند تا از مسند قهرماني پائين نيفتد. انفعال و ستم پذيري ما معلول علل عديده اي است. تحليل جامعه شناختي و روان شناختي انفعال و ستم پذيري، داوري اخلاقي را منتفي نمي نمايد. اين نکته اي درست است که بايد علل و دلايل وضعيت خود را دريابيم، اما با اين اصل داوري اخلاقي منتفي نمي شود. نامه درباره زبوني و حقارت ناظر به مقام داوري اخلاقي بود. وقتي يکي مثل آيت الله منتظري شجاعانه مي ايستد، آدمي به شرافت انساني اميدوار مي شود. وقتي فقيه ديگري به دست بوس و پابوس "آقا" مي رود، آدمي از حقارت وزبوني، سرافکنده مي شود. وقتي در استانها و شهرستانها افرادي در با پذيرش هزينه هاي سنگين به مبارزه ادامه مي دهند، آدمي سربلندي را مشاهده مي کند. وقتي اکثريت ميليوني به سرکوب و تحقير واکنش مدني نشان نمي دهد، داوري اخلاقي ما چه بايد باشد؟

شما مقا له هاي مختلفي مي نويسيد، از طريق مصاحبه به سرکوب سياسي در ايران اعتراض مي کنيد. آيا پس از نامه ي حقارت و زبوني، کار خاصي انجام داده ايد که وضعيت دشوار ايران را نشان دهد و به نوعي به زندانيان و مخالفان کمک نمايد؟


نامه اي به دبيرکل سازمان ملل متحد در رابطه با وضعيت ايران نوشته ام. مشهورترين روشنفکران مترقي جهان امضا ي خود را بر زير اين نامه قرار داده و مفاد آن را تأييد کرده اند. امضاي نامه به منزله ي حمايت از مبارزات آزاديخواهانه و برابري خواهانه مردم ايران از يک سو، و محکوميت اخلاقي - حقوقي رژيم حاکم بر ايران از ديگر سوست. اين نامه در واقع، نامه محکوميت جهاني رژيم است، چون روشنفکراني از آمريکا، آلمان، فرانسه، انگليس، کانادا، افريقاي جنوبي، هند، مصر، سودان، شيلي و... آن را امضاء کرده اند. زمامداران جمهوري اسلامي بايد بدانند که برجسته ترين انديشمندان جهان، به صراحت تمام اين رژيم را به دليل نقض حقوق بشر محکوم مي کنند.

در اين نامه چه نکاتي مطرح شده است؟


محروم کردن دگرانديشان و دگرباشان از حق حيات (تروريسم قانوني)، ممنوع القلم کردن مخالفان و نقض گسترده حقوق بشر توسط رژيم بخشي از مفاد اين نامه را تشکيل مي دهد.

نامه در چه زماني انتشار خواهد يافت؟


پس از تحويل نامه به مقامات سازمان ملل، متن کامل آن به انضمام نام کليه امضأ کنندگان منتشر خواهد شد.

فرهيختگان به نام جهان در برابر مصائبي که بر مردم ايران مي رود، چه واکنشي از خود نشان مي دهند؟


واکنشي انساني، برآمده از مسئوليت اخلاقي روشنفکري. با يکي از فيلسوفان سياسي و از نظريه پردازان عدالت ملاقات داشتم. درباره عدالت گفت و گو مي کرديم.رفته رفته بحث به ايران کشيد. درباره رفتار رژيم با دانشجويان زنداني با او سخن گفتم. شروع کرد به گريستن. و من وقتي تأثر شديد او را ديدم، بسيار شرمنده شدم از واکنشي که ما به اين نوع حوادث نشان مي دهيم، با واکنشي که يک غير ايراني به اين نوع حوادث نشان مي دهد. گفت امضاي نامه کمترين کاري است که من مي توانم براي کمک به کساني که حقوق اساسي شان نقض مي شود، انجام دهم. گفت پيش از حمله آمريکا به عراق، نامه اي نوشته و مخالفت خود را با آن اقدام اعلام کردم. سپس نامه را به امضاي بسياري از همفکران خود رساندم و هزينه انتشار آن به صورت آگهي در روزنامه را هم همگي پرداخت کرديم. يکي از فيلسوفان سياسي نامدار جهان را ملاقات کردم. فرزندش که يکي از فعالين ضد جنگ است هم براي اين ديدار از راه دور آمده بود. هر دو به شدت نگران حمله نظامي به ايران بودند. نامه را امضا کرد و نوشته که اين نامه بايد در رسانه هاي مهم انتشار يابد. همه روشنفکران جهان با نگراني اخبار ايران را تعقيب مي کنند.

دانشجويان بازداشتي در 18 تير، پس از يک ماه از زندان آزاد شدند. آيا بازداشت دانشجويان هزينه فعاليت سياسي را بالا نمي برد و به انفعال نمي انجامد؟


آزادي دانشجويان بازداشتي در شرايط کنوني تنها خبر شادي آور است. به هر پديده اي از زواياي گوناگون مي توان نگريست و پيامدهاي مثبت و منفي آن را برشمرد. اگر چه تنها اتهام دانشجويان بي گناه دفاعشان از حقوق ديگران بود، اما پيامد مثبت اين نوع بازداشت ها، تجربه اندوزي، فروريختن ترس و شهرت جهاني ناشي از مبارزه در راه آزادي است. بدينترتيب سرمايه اي اندوخته مي شود که به کار دفاع از حقوق بشر و گذار به دموکراسي مي آيد. دموکراسي را خدا از آسمان به زمين نمي فرستد، دموکراسي محصول ظرفيتهاي داخلي يک جامعه است. اگرچه بستر مناسب (پيش شرط هاي اجتماعي) شرط لازم دموکراسي است، اما دموکراسي را، همچون هر برساخته ي بشري ديگر، آدميان مي سازند. گاندي و ماندلا و هاول برخي از نمونه هايند. اين سه تن سالها مبارزه و زندان را پشت سر نهاده بودند. از سالها زندان و پرداخت هزينه درس هاي فراواني آموخته بودند. اين را مقايسه کنيد با کساني که در تمام زندگي در ناز و نعمت زندگي کرده، هيچ گاه در زندگي يک سيلي نخورده، و تمام مسأله شان اطوي لباس شان و آرايش صورت شان و نوع پيپ شان است. آن سه مي دانستند که دموکراسي بدون هزينه ناممکن است، اما ديگري اصلاحات(نه دموکراسي) بدون هزينه را شعار مي دهد. گذشته ي فرد را نمي توان در نحوه ي مواجهه او با پديده ها ناديده گرفت. دموکراسي خواهي گاندي محصول يک سنت مبارزاتي(نافرماني مدني) بود، اما امثال بنده، انتظار داريم که از بي عملي و انفعال، دموکراسي برآيد. دانشجوياني که امروز به زندان مي روند، رهبران آينده مايند. آنها مي دانند که دموکراسي و حقوق بشرمسأله ي بسياري از ماها نيست. به دانشجويان فرمان مي دهند در انتخابات شرکت کنيد، افرادي که کانديداي انتخابات مي شوند مهم نيستند، مهم برنامه است. اگر اين نکته را ناديده بگيريم که هيچ برنامه اي وجود ندارد يا اعلام نشده، اما مگر قرار نيست برنامه را نمايندگان پيش برند و روي آن بايستند؟ افرادي که در تمام طول تاريخ زندگي خود حتي يکبار از دموکراسي وحقوق بشر دفاع نکرده اند، اينک با در دست داشتن يک برنامه، چگونه يک شبه به مدافع پرشور دموکراسي تبديل خواهند شد. کجاست آن مدرسي که در مقابل رضا خان بايستد و بگويد مي خواهم که تو سلطان نباشي؟ مصدق در ساختار سلطاني شاه، در مقابل شاه ايستاد. آيا اينان به دانشجويان کساني را به عنوان نماينده معرفي مي کنند که در مقابل سلطان بايستند؟ آيا کساني که در زمان ثبت نام بايد اعتقاد نظري و التزام عملي خود را به "اصل مترقي ولايت مطلقه فقيه" اعلام نمايند، مي توانند مدافع دموکراسي وحقوق بشر باشند؟ پس هم برنامه مهم است و هم افراد. هيچ برنامه اي براي گذار به دموکراسي، بدون تفکيک نهاد دين از نهاد دولت راه به جايي نخواهد برد. آيا اصلاح طلبان حاضرند برنامه اي را اعلام نمايند که يکي از محورهاي آن جدايي نهاد دين از نهاد دولت باشد؟ دانشجويان چرا بايد بدنبال نسلي راه بيفتند که ديگر چيزي براي عرضه ندارد و دوباره شعارهاي دهه اول انقلاب را مطرح مي کند؟

نسلي که من به آن تعلق داشتم، آرمان هايش فاجعه به بار آورد. اين نسل در دهه پيش از انقلاب حاضر بود براي آرمانهايش شهيد شود. همه چيزاو، آرمان و مبارزه و ايثار در راه آرمان بود. شب و روز و عشق و تفريح آن نسل مبارزه بود. آرمان و مبارزه و انقلاب رفت، اما نسلي سالخورده، شکست خورده و خسته باقي ماند. به سن رهبران گروه هاي چريکي و اعضاي کنفدراسيون بنگريد، دبير اول کميته مرکزي يکي از سازمان هاي چريکي متولد 1325 است. 28 سال از انقلاب گذشته است، اگر حداقلي از سن را براي مبارزين پيش از انقلاب در نظر بگيريم، يکي از دلايل عدم تحرک برملا خواهد شد. آن نسل بايد سوداي رهبري سياسي را از سر بدر کند و به جاي آن از طريق خودانتقادي، تجربه خود را به نسل جديد تحويل دهد. داستان آرمانها، مبارزات و اشتباهات خود رابگويد و بنويسد تا اين نسل بياموزد که به چه راهي نبايد رفت؟ بسياري از گروه ها ي چريکي حاضر نيستند تاريخ خود را برملا کنند. نام نيک درگرو پنهان کاري و مخفي نمودن اشتباهات نيست، اعتراف به اشتباه بزرگترين فضيلت است. قرار نيست کسي محاکمه و مجازات شود. ما نه خدا هستيم و نه قاضي، ونه مردم ما را به وکالت يا قاضي دادگاه برگزيده اند. مسأله ما مواجهه صادقانه با تاريخ خود است. اما تاريخ چيزي جز رفتار آدميان نيست. تاريخ را ما ساختيم، اما بسياري از تاريخ سازان زنده ي ما، از روشن کردن زواياي تاريک تاريخي که پديد آورده اند، ابا دارند. اخيراً مقاله اي در يکي از نشريات داخل کشور مي خواندم. به مواضع يکي از روشنفکران ديني در دهه ي اول انقلاب درباره روشنفکران لا ئيک(فروغي، هدايت، دشتي، فروغ فرخ زاد و...) اشاره کرده و خواهان حذف "اين اظهار نظرهاي جزيي اما ناخوشايند در چاپ هاي بعدي نوشته هاي قديمي اش"شده بود. اين رويکرد، به گمان من نادرست است. تاريخ را نبايد تحريف کرد. اين بخشي از تاريخي است که ما آفريديم. بايد همه ي سويه هاي آن را روشن کرد. بجاي پاک کردن بخشي از تاريخ، آن روشنفکر ديني، اگر معتقد است در داوري خود مرتکب اشتباه شده، بايد مقدمه جديدي بر کتابش بيفزايد و از اين جهت پوزش بخواهد. يکي از مراجع تقليد در حضور چند تن از دوستان به من گلايه کرد که چرا دائماً مسأله اعدام زندانيان در تابستان 1367را مطرح مي کني؟ چون پاي امام در ميان است، اين مسأله را بايد ناديده گرفت. در همان جلسه ايشان گوشزد کرد که از اين زاويه به آيت الله منتظري هم انتقاد دارد. اعدام چندين هزار زنداني را نمي توان از تاريخ ما حذف کرد. سکوت در مقابل آن جنايت، به منزله درخواست حذف آن از تاريخ است. ببخش و فراموش نکن، براي عبرت آموزي و عدم تکرار فاجعه است.

پس اينک و در پرتو اين مقدمات دليل انتشار دو مقاله ي "يوتوپياي لنينيستي شريعتي" و "شريعتي، زنان گوني پوش و علم بورژوايي" را بهتر مي توان دريافت. يعني آنها را بايد نوعي انتقاد از خود و پايان يک نوع گفتمان محسوب کرد؟ اما اين گونه نوشتار باعث دلخوري ديگران مي شود


آري، هميشه انتقاد از خود دردناک است، اما چاره چيست؟ ادعا مي کنيم که با ديکتاتوري مخالفيم، اما حاضر نيستيم نقش ايده هاي خود را در پيدايش اين وضعيت برملا و نقد کنيم. ايده ها بسيارمهم هستند. روشنفکران با ايده سازي و ايده پروري در برساختن تاريخ نقش ايفا مي کنند. نمي توان پيامد هاي عملي ايده ها را ناديده گرفت. به گمان من بايد به گفتمان انقلاب 1357 پرداخت. نسل جديد حق دارد بداند چه گفتماني منجر به انقلاب و حوادث پس از آن شد. گروه هاي چپ هم بايد گفتمان پيش از انقلاب خود باز گردند و نقش آن را در حوادثي که رخ داد نشان دهند. آيا فراموش کرده ايم که همگي دولت بازرگان را ليبرال و جاده صاف کن امپرياليسم مي ناميديم؟ آيا فراموش کرده ايم که فقط بازرگان به محاکمات روزهاي اول انقلاب اعتراض کرد و همه ما از اعدام سران رژيم پيشين و انتشار عکس اعدام شده ها پشتيباني مي کرديم؟ آيا فراموش کرده ايم آقاي خلخالي به چه نحو هويدا را محاکمه وحکم اعدام براي او صادر کرد؟ بازرگان به دنبال محاکمه منصفانه هويدا بود، مي خواست از فرانسه براي او وکيل بياورد، اما آقاي خميني مي گفت نيازي به اين کارها نيست، جرم او مسلم است، فقط بايد احراز هويت شود. همين که مشخص شد فلان شخص عباس هويدا است، کار تمام است. کداميک از ما به اين سخنان علني اعتراض کرد؟ مگر با تشويق خود، راه محاکمات و اعدام هاي غير عادلانه بعدي را هموار نکرديم؟ چه گفتماني الهام بخش چنين کنش هايي بود؟ تمام گروه هاي مذهبي و غير مذهبي، غير دموکرات بودند. در سومين بخش سلسله مقالات "گفتمان انقلاب 1357" به سراغ انقلاب فرهنگي مي روم. مي خواهم نشان دهم کدام آموزه به انقلاب فرهنگي منجر شد؟ بستري که انقلاب فرهنگي در آن روئيد چه بود؟ مگر مي توان مسوليت حوادث وحشتناک اوائل انقلاب را به گردن چند تن انداخت؟ اگر هم چنين کنيم، مشکلي حل نمي شود.مسأله ي ما، محکوميت اين و آن نيست، مسأله ي ما عدم تکرار آن حوادث تلخ و غير انساني است. يادآوري حوادث آن سالها براي همه ما دردناک است.اما اين درد را مثل درد زايمان بايد تحمل کرد، شايد پس از طي اين مراحل و در پرتو گفت وگوي خود انتقادانه، "آشتي ملي" امکان پذير شود.

سه تن از دانشجويان امير کبير همچنان به اتهام اهانت به مقدسات در بازداشت هستند. براي آنها چه بايد کرد؟


دانشجوياني که هم اکنون به اتهام اهانت به مقدسات در بازداشت به سر مي برند، اعترافات را تکذيب کرده و آنها را ناشي از فشارهاي روحي و جسمي (شکنجه)اعلام کرده اند.در اين خصوص به چند نکته بايد توجه شود: اولا. با اينکه در نشريات يادشده کاريکاتوري از آقاي خامنه اي ترسيم شده بود، براي حفظ حرمت وي، اتهام اهانت به رهبري مطرح نگرديد. پرسش اين است: آيا حرمت و شأن آقاي خامنه اي از حرمت و شأن پيامبر و ائمه بالاتر است که دولت يکي را ناديده گرفته يا پيرامون آن جنجال علني برپا نمي کند، ولي پيرامون ديگري جنجال به راه مي اندازد؟ اين رويکرد دال بر آنست که اساساً مسأله دفاع از مقدسات مطرح نمي باشد، تمام مسأله پروژه اي سياسي است براي ايجاد فضاي ارعاب و وحشت و ساکت کردن مخالفان. ثانياً: دانشجويان نقش خود را در تهيه يا انتشار آن نشريات انکار کرده اند، اصرار و فشار وزارت اطلاعات و دادستاني بر متهمان براي پذيرش اين امر چه معنايي دارد و چه اهدافي را دنبال مي کند؟ ثالثاً: اعتقاد يا عدم اعتقاد به وجود موجودي يا صفتي در شخصي، قانوناً و اخلاقاً "اهانت" تلقي نمي شود. بسياري از افراد وجود خدا و وحي را انکار مي کنند، اما هيچ کس اين امر را اهانت به خدا يا اهانت به پيامبران تلقي نمي کند. اگر انکار به معناي اهانت باشد، بايد تمام کمونيست هاي ايراني را به دليل اهانت مجازات کرد. انکار عصمت هم اهانت تلقي نمي شود. برادران اهل تسنن ائمه شيعه را معصوم و مطلع از علم غيب نمي دانند، اما انکار آنان اهانت محسوب نمي شود، وگرنه بايد تمام اهل تسنن ايران را به دليل انکارشان مجازات کرد. رابعاً: تلقي زمامداران بنياد گراي حاکم بر ايران از عصمت بلادليل و نادرست است. عصمت، مطابق تلقي متکلمان، به معناي عدم خطا در مقام "دريافت" و "ابلاغ "وحي است. تلقي فقيهان حاکم از اين پديده، با آيات قرآن تعارض دارد. خامساً: مقدسات چه معنايي دارد؟ تاکنون کداميک از زمامداران مدعي دين شناسي، که به دليل اين ادعا به قدرت و ثروت رسيده اند، در کتابي يا مقاله اي تعريفي از مقدسات ارائه کرده اند؟ آنان براستي از تعريف مقدسات قاصرند. از اين مهمتر، مگر مي توان کسي را به جرمي که تعريف قانوني ندارد، مجازات کرد؟ ماده 513 قانون مجازات اسلامي اهانت به مقدسات را جرم اعلام کرده است.اما نه تعريفي از مقدسات ارائه کرده و نه مصاديق مقدسات را روشن کرده است. با اين اتهام هردگرانديشي را مي توان متهم و بازداشت کرد.سادساً:آيا نمي توان نايب امام زمان دانستن و معرفي کردن آقاي خامنه اي را اهانت به مقدسات تلقي کرد و بدينترتيب او وپيروانش را بازداشت و زنداني کرد؟حکومت امري بشري است و ارتباطي با مقدسات، به هر معنايي، ندارد. بازداشت دانشجويان به بهانه اهانت به مقدسات باورنکردني است. بزرگترين اهانت به مقدسات، وجود نظامي است که تمام اصول اخلاقي وحقوق بشر را به نام پيامبر اسلام زيرپا نهاده است.

دير يا زود، دانشجويان از زندان آزاد خواهندشد. پس از استفاده رژيم از اين جنجال آفريني، ديگر ذکري از اين واقعه نخواهد رفت. مگر در پرونده موسسه آينده، دوستان را به جاسوسي و فروش اطلاعات به دول در حال تخاصم متهم نکرده و پس از استفاده از آن پرونده، مسأله به فراموشي سپرده نشد؟ از اين پرونده سازي ها بسيار داشته ايم. دانشجويان حتي اگر عصمتی را انکار کرده باشند، جرمي مرتکب نشده اند.اين يک مسأله اعتقادي است. اعتقاد چيزي نيست که بتوان آن را در پستوي ذهن مخفي نمود. اعتقاد جزء مهمي از هويت مرا تشکيل مي دهد. اگر زمامداران حاکم بر ايران استفاده ي از ثروت ملي براي تحميل اعتقادات ناصواب به ديگران را وظيفه ي خود مي دانند، شهروندان هم حق دارند عقايدشان را بيان نمايند. خداناباوران ايراني به هيچ يک از معتقدات اديان ابراهيمي اعتقاد ندارند.اما کسي آنها را به اين دليل مجازات نمي کند. پس چگونه مي توان تعدادي دانشجوي مسلمان را به دليل اعتقاداتشان مجازات کرد؟ اين مسأله پايان مي يابد، اما در پايان چيزي نصيب هر طرف خواهد شد: افتخار براي دانشجويان و شرم و خفت براي رژيم.



19 August 2007

احمد زيدآبادي: چرا سكوت بهتر است؟

احمد زید آبادی نویسنده خوش فکر خیلی مودبانه به اصلاح طلبان می گوید " دهنتان را ببندید".
وی می داند که اصلاح طلبان یا به قول ما بال دیگر رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی تنها برای اینکه به ایشان نگویند شما مرده اید گهگاهی بادی از خود خارج می کنند . اما همگان می دانند این میت جنازه اش بروی زمین مانده است و آن باد هم در اثر فعل و انفعالات شیمیائی است که از این میت خارج می شود.



آژانس خبری کورش
http://www.cyrusnews.com/news/fa/
.....................................................


مجموعه كساني كه نام خود را اصلاح طلب گذاشته‌ايم، در كجاي بازي سياسي در ايران قرار داريم؟
ما اصلاح طلبان به چه كاري مشغوليم؟
خب البته موارد نقض حقوق بشر و نحوه عملكرد نهادهاي حاكم را
با زبان و قلم خود نقد مي‌كنيم
و برخي نيز براي ورود به نهادهاي تصميم‌گيري، وارد فعاليت هاي انتخاباتي مي‌شويم.
آيا اين فعاليت‌ها، كمكي به بهبود اوضاع كرده و يا مي‌كند؟
آيا بهتر نيست كه ما اعلام كنيم كه در چنين شرايطي تا تاريخ معيني
حاضر به انجام هيچ نوع عمل سياسي نيستيم و سكوت مي‌كنيم؟

چرا سكوت بهتر است؟

احمد زيدآبادي

-
ما يعني مجموعه كساني كه نام خود را اصلاح طلب گذاشته‌ايم، در كجاي بازي سياسي در ايران قرار داريم؟
آيا تا كنون توانسته‌ايم مانع توقيف نشريه‌اي شويم يا نشريه‌اي را از توقيف در آوريم؟ آيا توانسته‌ايم مانع بازداشت فردي شويم و يا او را از زندان در آوريم؟ آيا مي‌توانيم مانع بدرفتاري با متهمان در زندان شويم و اگر كسي بدرفتاري كرد مي‌توانيم آن را به پاي ميز عدالت بكشانيم؟

تا آنجا كه من به ياد دارم فقط يك بار آقاي كروبي توانست آقاي لقمانيان نماينده مردم همدان در مجلس ششم را از زندان بيرون بكشد و اين ماجرا ديگر تكرار نشده است.

مورد آقاي لقمانيان قاعدتا نمي تواند موثر بودن ما را توجيه كند چرا كه گفته‌اند النادر كالمعدوم!

با اين حساب، ما اصلاح طلبان به چه كاري مشغوليم؟ خب البته موارد نقض حقوق بشر و نحوه عملكرد نهادهاي حاكم را با زبان و قلم خود نقد مي‌كنيم و برخي نيز براي ورود به نهادهاي تصميم‌گيري، وارد فعاليت هاي انتخاباتي مي‌شويم.

آيا اين فعاليت‌ها، كمكي به بهبود اوضاع كرده و يا مي‌كند؟ من در اين باره بسيار ترديد دارم.

اگر بخواهم با زباني گزنده سخن بگويم، بايد اعتراف كنم كه ما اصلاح طلبان بيش از هشت سال است كه مانند اسب عصاري دور خود مي‌چرخيم و واژه‌ها و عباراتي را مدام تكرار مي‌كنيم. مخاطبان ما هم عموما كساني هستند كه خود از آگاهي لازم در مورد آنچه در جريان است و آنچه بايد در جريان باشد، برخوردارند و به نظرم نمي‌رسد نوشته‌ها و گفته‌هاي ما كمك شاياني به آنها كند. در عين حال، ما به دليل محدوديت‌هاي ساختاري امكان گسترش مخاطبان خود را نداريم و عملا حرف و سخن ما – اگر هم گاهي تازگي داشته باشد – از دايره مشتريان دائم ما فراتر نمي‌رود و همه گير نمي‌شود.

در اين ميان اما در حالي كه ما به گفتن و نوشتن خويش دلخوشيم، نظام سياسي دو بهره اصلي از رفتار ما مي‌برد. بهره نخست آن، اين است كه با معرفي كردن ما به عنوان دشمني كه مي‌خواهد باورهاي سياسي و اعتقادي حاكم را نابود كند، حاميان ساده دلش را فريب مي‌دهد، و آنها را در حال بسيج نگه مي‌دارد و از توجه به ناكامي‌هاي دولت براي حل مشكلات جامعه منحرفشان مي‌كند.

هر گاه هم كه اين حاميان ساده دل بر اثر فشارهاي عيني وارده بر مردم اطراف خود زبان به پرسش و انتقاد مي‌گشايند، نظام سياسي ريشه تمام مشكلات و دليل حل نشدن آنها را به همين گفته‌ها و نوشته‌هاي ما نسبت مي‌دهد و خود را از معرض فشار نيروهاي خود در امان مي‌دارد و يا به عبارتي فشار آنها را به سمت ما منحرف مي‌كند.

بهره دوم اما، استفاده‌اي است كه نظام سياسي در مقابل منتقدان بين‌المللي خود از رفتار ما مي‌كند. هر گاه نهادهاي حقوق بشري از عملكرد دولت ايران انتقاد مي‌كنند، حكومت با استناد به همين حرف‌هايي كه ما مي‌زنيم، وضع آزادي بيان در ايران را بسيار بهتر از كشورهاي همسايه معرفي مي‌كند.

البته شايد وضع آزادي بيان در ايران از برخي از كشورهاي همسايه اندكي بهتر باشد، اما مشكل ما اين است كه براي نقد و بيان، هيچ حاشيه امنيتي وجود ندارد و عموم منتقدان با پذيرش انواع خطرها و دستكم تحمل بار عظيمي از اضطراب و ناامني به بيان محدود آراء و نظرات خود مبادرت مي‌كنند.

اگر حاشيه‌اي امن هر چند باريك، براي آزادي بيان و يا هر اقدام مسالمت جويانه ديگري وجود داشت، مي‌توانست خود گامي به پيش باشد، اما همه مي‌دانيم كه هيچ حاشيه امني وجود ندارد و هيچكس با هر نوع ادبياتي و در هر زمينه‌اي نمي‌تواند مطمئن باشد كه ناگهان سر از بازداشت و زندان در نخواهد آورد.
حال من اين سوال را مطرح مي‌كنم كه آيا بيان يك سلسله مسائل تكراري براي مخاطباني محدود و ثابت آن هم به بهاي به جان خريدن ناامني رواني دائمي براي خود و خانواده، در حالي كه طرف مقابل از آن، دو بهره عمده مي‌برد به صلاح ماست؟

به گمانم با يك حساب سرانگشتي مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه ما با اصرار بر اين روش، عملا به صورت نيرويي در دست رقيب در آمده‌ايم و شايد بتوان گفت كه برخي از محافل آنها ما را به بازي گرفته اند!
بنابراين آيا بهتر نيست كه ما اعلام كنيم كه در چنين شرايطي تا تاريخ معيني حاضر به انجام هيچ نوع عمل سياسي نيستيم و سكوت مي‌كنيم؟

اين مساله از يك جهت ديگر نيز داراي اهميت است. دولت آقاي احمدي نژاد به علت تحريم‌هاي رو به گسترش خارجي و تصميم‌‌هاي غير كارشناسي‌اش، در حال اثبات ناكارامدي كامل خود به سخت باورترين نيروهاي نظام است. طبيعي است كه محافلي در داخل اين دولت علاقمندند تا اين ناكارامدي را به حساب منتقدان بنويسند و در صورت ضرورت آنها را قرباني برملا شدن ضعف‌هاي بنيادي دولت كنند.

با اين حساب، در حالي كه واقعيت در حال زبان گشودن است، ما چه اصراري داريم كه به جاي واقعيت سخن بگوييم و خود را سيبل نيروهاي افراطي نظام كنيم؟

ما مي‌توانيم از حوزه سياست قهر كنيم و مادامي كه نظام سياسي خود را به ايجاد حاشيه‌اي امن – هر چند محدود – براي فعاليت هاي مسالمت آميز و قانوني نيازمند نديده است، به آن فضا باز نگرديم.

به هر حال، جمهوري اسلامي بايد براي شهروندان ايراني روشن كند كه مي‌خواهد يك حكومت كاملا بسته باشد يا حكومتي با پذيرش حداقلي از تنوع و تكثر. اگر مورد اول است كه هيچ! خود مي‌داند و زندگي در اين دنياي رو به تغيير و تلاطم، اما اگر دومي است، حاشيه‌اي امنيتي تعريف شده و قانونمندي را مي‌طلبد تا هر فعالي هر آن خود را در معرض بازداشت ناگهاني احساس نكند.

در واقع نياز ما به فعاليت، كمتر از نياز نظام به فعاليت ما نيست! اين حرف را شگفت مي‌يابيد، اما باور كنيد كه قهر ما از حوزه قدرت آنرا به اثبات خواهد رساند
.

سعید سامان : رهبر «سابق» انقلاب

خمینی همان است که رفسنجانی و دوستان‌اش، طی سالیان دراز از او ساختند! همان است که با تکیه بر مجسمة وحشت‌اش همه روزه مردمان را به «پرستش»‌ زور وادار کردند. و با اعمال همین زور و سرکوب، سیاست‌های استعماری را در این مملکت در امتداد منافع آمریکا و محافل سرمایه‌داری جهانی پیش بردند… خمینی یک دیوانة قدرت بود، نه مهاتما گاندی! و در شرایطی به این قدرت دست یافت که «خواست‌هایش» در هماهنگی کامل با خواسته‌های امپریالیسم آمریکا قرار داشت، و از همین رو تحت حمایت کاخ‌سفید در ایران به قدرت رسید؛ ولی خمینی با این قدرت همان کرد که دیدیم: تخریب کشور ایران، گسترش جنگ، آدمکشی و برقراری قانون «برادرکشی»! جهت فراهم آوردن دکان تزویر و خدعه، حاج بهرمانی بهتر است تدبیر دیگری جز بزک کردن «خاطرات»‌ امام دست و پا کنند
رهبر «سابق» انقلاب!

سعید سامان
http://saeed-saman.blogspot.com/

امروز پس از گذشت سال‌های دراز از آغاز غائلة استعماری 22 بهمن، گروهی از دست اندرکاران این «بحران‌سازی»، که به صراحت کشور ایران را در مسیر سیاست‌های آمریکا در منطقه قرار داد، قصد دارند صحنه را از نو به رنگ ریا آرایش و بزک کنند. غائلة 22 بهمن که در تاریخ آیندة این سرزمین در مقام یک «بحران‌سازی»‌ صرف، به صراحت از جانب مورخان و محققان «مشخص» خواهد شد، و آیندگان از نقش محافل استعماری در شکل دادن به این «بحران» کور اجتماعی و سیاسی پرده برخواهند داشت، امروز از جانب بسیاری محافل،‌ نه تنها نام «انقلاب» بر خود گذاشته، که هنوز بسیاری منتفعان از این صحنه‌گردانی‌های انسان‌ستیز، قصد بهره‌برداری از «جزئیات» آن را نیز دارند. کسانی همچون هاشمی رفسنجانی، قصد آن دارند که بار دیگر به بازیگران این تئاتر خونین و ضدانسانی، نقش و نگاری نوین عطا کنند، و برای آن‌ها رنگ و رو و ظاهری مردمفریب فراهم آورده، جهت بازی‌های نوین استعماری آبروئی جدید نزد مردم این مرز و بوم، برایشان «خریداری» کنند. تلاش‌های امثال هاشمی اینک بر این متمرکز شده که، بازیگرانی چون روح‌الله خمینی را در «آثار» قلمی خود از تمامی اتهامات سنگینی که سال‌ها بر شانه‌هایشان سنگینی می‌کرده، «آزاد» و رها کنند، آبروی از دست رفتة این جانوران انسان‌ستیز را به خیال خود به جوی بازگردانند، تا از این طریق، چند روز دیگری برای خود و عمال‌شان با همیاری عربده‌جویان حسینی، و «پابرهنه‌های» حزب‌اللهی، در کوچه و خیابان آقائی و حاکمیت تأمین کنند.

سایت مضحک و خنده‌داری به نام سایت خبری «بازتاب»، که وابسته به محفل پاسدار «محسن‌رضائی» است، و از قبل اعمال سانسور شدید آخوندها بر فضای اینترنتی تبدیل به یکی از سایت‌های خبری مورد «علاقة» جوانان ایران شده، امروز خبر کوتاهی از کتاب «جدید» حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی به میان می‌آورد! در این «خبر»، از خاطرات جناب هاشمی در معیت «امام» سخن به میان می‌آید، و سایت بازتاب چنین ادامه می‌دهد:

«به گزارش خبرنگار بازتاب، وي در خاطرات روز هفدهم دي ماه سال 1363 نوشته است:
به زيارت امام رفتم، مدت زيادي خدمتشان در اندرون نشستم. تمايل به انزوا در امام پيدا شده است. تأكيد كردم كه لازم است بيشتر با مردم حرف بزنند. احتمال كناره‌گيري كامل را مطرح كردند. درخواست كردم كه ديگر نفرمايند و مصلحت نيست».

بله، «دیگر نفرمایند و مصلحت نیست»! اگر «حضرت» امام ادامه می‌دادند، حتماً درخواست حقوق بازنشستگی‌ هم برای عموسام پست می‌کردند، آخر عمری خدمت به ارباب بدون حق بازنشستگی خیلی دور از انصاف است. ولی این سئوال هنوز باقی است که، «دیوانه‌ای که از قفس گریخت»، چگونه قصد کناره گیری داشت؟ این «موجود» که برای حفظ چند صباح حکومت و قدرت، حتی از خون هم‌عمامه‌ای و همکار صادق خود، آیت‌الله شریعتمداری هم نگذشت، و این پیرمرد را در زندان با شکنجه به قتل رساند، معلوم نیست آنروز در کجا سیر می‌کرده که، گویا قصد «کناره‌گیری» داشته. آنهم «کناره‌گیری کامل»! البته همانطور که عقل سلیم حکم می‌کند، می‌باید قبول کرد که حاج‌روح‌الله اصولاً اهل کناره‌گیری نبوده، و اگر ایشان می‌خواستند کناره‌گیری کنند، همان موقع که امت حزب‌الله و لشوش حکومت اسلامی به «فرمان 8 ماده‌ای امام» نجاست فرمودند، و نشان دادند که جای «امام» و حجج‌اسلام در این حاکمیت کجاست، و عملاً قدرت در دست کیست، کناره‌گیری می‌کردند. و با اینکار به «مؤمنان» بیت‌امام‌زمان نشان می‌دادند که آخوند جماعت اگر پدرسوخته و مفتخور است، حداقل «احمق» نیست!

ولی مگر می‌شود یک شیفته و دیوانة قدرت، چون روح‌الله را، زمانی که دست به قدرت دارد از کار برکنار کرد؟ این «آدم‌نما»، تمام عمر در گوشة مبال حوزه خواب و خیال حکومت می‌دید، حال بیاید به خاطر چه کسی از این «موهبت» الهی دست بکشد؟ بخاطر ملت ایران؟ اگر ملت ایران ملاک بود که بجای «جنگ نعمت‌الهی است»، و «هر کس با این جنگ مخالفت کند توی دهانش می‌زنم»، سعی می‌کرد به هر قیمت صلح میان مردم ایران و عراق بر قرار کند، چرا که «جنگ» حتی برای برنده نیز هزینه‌ای به همراه می‌آورد که هیچگاه جبران شدنی نخواهد بود؛ هزینة زندگی‌هائی که از میان می‌رود و انسان‌هائی که به بلایای جنگ دچار ‌شده و سال‌های دراز زجر می‌کشند. این «آدم‌نماها» آنقدر در گوشة حوزه‌هایشان از جنگ امام و پیغمبر برای یکدیگر داستان و حکایت ساخته‌اند، فراموش کرده‌اند که انسان، نه برای جنگیدن و آدمکشی، که برای زیستن در صلح و آرامش و برخورداری از نعمات زندگی پای به این دنیای لعنتی می‌گذارد.

از قضای روزگار، حضرت «بهرمانی» تاریخ این «کناره‌گیری کامل» را هم بخوبی «مشخص» فرموده‌اند. چرا که،‌ در این تاریخ «رویائی»، نه عربستان هنوز پیشنهاد غرامت 500 میلیاردی برای خاتمة جنگ به ایران داده بود، نه حضرت امام کاسة زهر سر کشیده‌ بودند، و این «جنگ» را که به قول خودشان «اگر 20 سال هم طول بکشد ما ایستاده‌ایم»، در چنان شرایط اسف‌باری که دیدیم به «صلح مسلح» تبدیل کرده بودند، و نه اینکه فرمان و دستخط زیبایشان در تأئید اعدام تمامی زندانیان سیاسی در تابستان 67 هنوز صادر شده بود. بله، این «تاریخ» که بهرمانی گویا از «صندوقچة» خاطرات‌اش در آورده، خصوصیات و مشخصاتی دارد که اصولاً جادوئی است! و اگر خواننده این مشخصات را در چارچوب سیاست‌های جاری در کشور حجج‌اسلام، درست «درک» نکند، به احتمال زیاد از جناب بهرمانی حسابی رو دست خواهد خورد. آنهم چه رودستی!

به قول معروف، از روباهی پرسیدند «شاهدت کیست»؟ گفت «دمم»! البته دم حاج‌بهرمانی به اندازه کافی از قبل دزدی و چپاول اموال ملت اسلام «چاق» و چله شده، ولی فکر نمی‌کنیم تا این اندازه «چاق» شده باشد!‌ تا این اندازه که، در شرایط فعلی کشور عملاً قصد «تاریخ‌سازی» هم داشته باشند. این نوع «تاریخ‌سازی‌ها» نه با تکیه بر یک «نقل قول» که بر اساس مدارک و شواهد بسیار می‌باید ارائه شود، و معمولاً از آنجا که حاکمان، نهایت امر چوب بی‌خردی‌هایشان را خواهند خورد، این نوع «تاریخ‌سازی‌ها» را فقط مخصوص سیاست‌بازان در کشورهای «دمکراتیک»، و جهت دوران بازنشستگی‌شان محفوظ نگاه می‌دارند. در کشور ایران، که «سیاست» به معنای «سرکوب» است ـ حتی خواجه نظام‌الملک نیز در سیاست‌نامة خود «سیاست» را همان «مجازات» معنا کرده ـ این نوع حرف‌ها محلی از اعراب نخواهد داشت. خمینی همان است که رفسنجانی و دوستان‌اش، طی سالیان دراز از او ساختند! همان است که با تکیه بر مجسمة وحشت‌اش همه روزه مردمان را به «پرستش»‌ زور وادار کردند. و با اعمال همین زور و سرکوب، سیاست‌های استعماری را در این مملکت در امتداد منافع آمریکا و محافل سرمایه‌داری جهانی پیش بردند. خمینی بر خلاف تلاش‌های خنده‌دار حاج بهرمانی، در خاطرة ایرانیان همان دیوانة قدرت و خونخوار سیری‌ناپذیر باقی خواهد ماند! شاید اینبار می‌باید قبول کنیم که حاج‌بهرمانی و همپالکی‌هایشان در انجام مأموریت‌ محولة خیلی «موفق» بوده‌اند!

ولی نباید فراموش کنیم، اگر امروز دوستان خمینی «سابق»، سعی در تطهیر گذشتة وی دارند، تا تصویری «نوین» از او ارائه دهند، اینکار را نه بر اساس تکیه بر رخدادها، و یا زبان‌مان لال، «احترام به ملت ایران»، و یا ارائة شهودی تاریخی و سیاسی جهت آشنائی نسل‌های آیندة این مملکت با تاریخ معاصر صورت می‌دهند، که اینان جانی‌تر و کثیف‌تر از آن‌اند که چنین مسائلی خاطرشان را دقیقه‌ای «آزرده» کند. اینکار را فقط در چارچوب نیازهای سیاسی محافل وابسته به خود انجام خواهند داد. خمینی، اگر آنروزها عنوان فرماندهی در جنگ با کمونیسم جهانی را، پس از بستن پیمان عقد و ازدواج دائم با سرمایه‌داری جهانی از دستان امپریالیسم آمریکا دریافت کرد، امروز دیگر نمی‌تواند در شرایطی که «جنگ سرد» به پایان رسیده، برای خود خاطره‌ای «سازنده»، «صلح‌دوست»، «انسان‌دوست» و ... دست و پا کند. خمینی یک دیوانة قدرت بود، نه مهاتما گاندی! و در شرایطی به این قدرت دست یافت که «خواست‌هایش» در هماهنگی کامل با خواسته‌های امپریالیسم آمریکا قرار داشت، و از همین رو تحت حمایت کاخ‌سفید در ایران به قدرت رسید؛ ولی خمینی با این قدرت همان کرد که دیدیم: تخریب کشور ایران، گسترش جنگ، آدمکشی و برقراری قانون «برادرکشی»! جهت فراهم آوردن دکان تزویر و خدعه، حاج بهرمانی بهتر است تدبیر دیگری جز بزک کردن «خاطرات»‌ امام دست و پا کنند، که اگر دیروز عبای روح‌الله حبل‌المتین دستگاه استعمار شد، و چند نسل جوانان این مملکت را به نابودی کشاند، امروز ملت ایران فریب این طناب پوسیده‌ها را دیگر نخواهد خورد.

17 August 2007

آریابرزن زاگرسی: از سلّاخ خانه ی قدرتپرستان[ ایران؛ سرزمین حسرتها و آرزوهای سوخته


آریابرزن زاگرسی



پاد آواز مرغ آتشخوار

اینک منم،
جنازه ای ملعون بر دستهای قصّابان الهی،
با پیکری شکنجه و تیربارانی و گردنی به دار آویخته و چهره ای سنگسار شده.
کدام گورستان را می شناسید که نام مرا،
بر سنگ قبرهای آن، نتراشیده باشند؟.
کدام سرزمین را می شناسید که
بوی ایده آلها و آرمانها و حسرتهای من
به مشام مردمش نرسیده باشد؟.
کدام سینه است که
داغ مرا به قلبش نداشته باشد؟.
کدام کتیبه و دفتر است که
جانفشانیهای عاشقانه ی مرا
در کلام، تثبیت نکرده باشد؟.
کدام آوازخوان را می شناسید که
نغمه های دلشکسته ام را
به آهنگ اشتیاق و شورافشان، نخوانده باشد؟.
کدام زبان را می شناسید که نام مرا
« ایران سلّاخی شده » خطاب نکند؟.

1- آموختن از شکستها.

انسانها زمانی در باره ی « شکستهای گوناگون » خود خواهند اندیشید که از دلایل کارها و کنشها و رفتارهای خود، آگاهی داشته باشند. وقتی که من نمی دانم، چرا به کارهایی اقدام می کنم که به شکست می انجامند، خود به خود در باره ی دلایل شکستهایم نیز نخواهم اندیشید؛ زیرا کارها و کنشهایم از آغاز، بی دلیل بوده اند. آن که می داند و می فهمد و هدفمند در باره ی کنشها و رفتارها و کردارهایش می اندیشد، در ورطه ی هر شکستی که درغلتد، نه تنها نا امید و سرخوده و کینه توز نخواهد شود؛ بلکه از شکستهای خودش به ژرفتر اندیشیدن در باره ی واقعیّتهای زندگی و بینشهای فردی خودش، بیشتر و بیشتر، انگیخته خواهد شد. « شکست »، زمانی آموزنده و بار آور است که من، دلایل کنشها و کردارها و اقدامهای خودم را پیشاپیش بدانم.

2- کنّاس متعفّن.

انسانها در بستر مسائل میهنی و منطقه ای و جهانی، زاده و بزرگ می شوند و سر انجام می میرند. مردم سرزمینهایی را می توان یافت که « مسائل خود » را می شناسند و از بهر راست و ریس کردن آنها، همّت می کنند تا نه تنها آسایش و آرامش و خوشی و پیشرفت و بالنده گی خودشان را داشته باشند؛ بلکه امکانهای خوشزیستی نسلهای آینده را نیز به سهم و وسع خویش، مهیّا کنند. اینگونه ملّتها، جارو کردن خانه ی خویش را خیلی خوب می شناسند و سعی می کنند، خانه ی خود را تر و تمیز داشته باشند. در کثیری از سرزمینها نیز می توان تلنبار شده گی مسائل و فلاکتها و مُعضلات را روز به روز، انبوه تر دید و تجربه کرد. جایی که مسائل بر یکدیگر انباشت و تلنبار شوند، به مرور زمان، سخت و متعفّن نیز می شوند. آنگاه در میان اینهمه تلنبار شده گی مشکلات و مصیبتهای ریشه کن می توان میلیونها انسان را دید که از بام تا شام، همچون خنج باتلاق در یکدیگر می لولند و از سر و کول یکدیگر بالا می روند بدون آنکه دلایل و ریشه ی فلاکتهای خود را بدانند؛ چه رسد به آنکه بخواهند یا بتوانند در صدد حلّ و فصل کردن آنها نیز بر آیند. در چنین جوامعی که ایران ما نیز به آنها « تعلّق » دارد، اگر متفکّر و فیلسوف و اندیشنده ای یافت شود که بخواهد برای گلاویز شدن با فلاکتهای مردم سزمینش، از جایی و نقطه ای شروع کند خواه ناخواه با لایروبی کردن باتلاق مسائل، بوی تعفّن از سر و کولش بالا خواهد رفت. به همین دلیل نیز هر کسی که بخواهد به انسان اندیشنده و متفکّر و فیلسوف گلاویز شده با باتلاق مسائل ملّی، نزدیک و روبرو شود، بلافاصله، بوی تعفّن به مشامش می رسد. من سالهاست که « کنّاس حماقتها و بی شعوریها و نفهمیها و ذلالتها و صغارتها و عقده ها و حسادتها و کینه توزیها و کمپلکسها و شیّادیها و تبهکاریها و جنایتها و ندانمکاریهای هموطنانم » شده ام. اینست که افکارم و سنجشگریهایم به مشام قدرتپرستان و خبیثان خونریز و حکومتگر، بوی « تعفّن » می دهند.

3- انسان با دروغ و انسان بی دروغ.

در هیچ کجای جهان نمی توان اجتماعی را یافت که انسانهایش، « خوب مطلق » باشند. « خوبی / نیکی / مهر » را با حاکم کردن هیچ سیستمی نمی توان به وجود آورد. همینطور با ایمان کور کورانه آوردن به مبانی اعتقاداتی هیچ مذهب و ایدئولوژی و مرام و مسلک و نظریّه ای نیز نمی توان « نیکی / مهر / خوبی » را تضمین و تامین و اجرا کرد. « خوبی / نیکی / مهر » را فقط می توان از وجود زاینده ی خویش بر پیرامونیان افشانید تا نتیجه بخش نیز باشد. من نمی توانم نیکی و خوبی و مهر را موعظه کنم، بدون آنکه خودم در پدیدار کردن آنها، پیشگام نباشم. در هیچ کجای جهان نمی توان « خوبی / نیکی / مهر » را انبار شده در جایی در نظر گرفت که بتوان با کشف و استخراج آن، مابین انسانها، کیسه، کیسه، خوبیها و نیکیها و مهر ورزیها را تقسیم کرد. یا انسان خودش، فردی « مهربان و نیک منش و خوب » می باشد یا اینکه از نیکی و خوبی و مهر، رو برمی گرداند و به خساست و حقارت وجود خودش میخکوب می ماند. از این رو، هیچ انقلابی نمی تواند « خوبی و نیکی و مهر » را برای انسانها با گشوده دستی و خوشرویی به ارمغان بیاورد. فقط فردیّت انسان است که می تواند « مهربان و نیک و خوب » باشد. انسانی که خوبی و نیکی را بیندیشد و بزیید، « انسان بی دروغ » می باشد و انسانی که نخواهد و نکوشد که نیک بیندیشد و بزیید، « انسان با دروغ » می باشد؛ ولو تمام عمرش هزاران بار، کعبه را زیارت کرده باشد و هزاران هزار ساعت، رکوع و سجود شبانه کرده باشد و هزاران بار نیز، سینه زنی برای مظلومیّت شهدا کرده باشد.

4- شناخت بدیهیّات.

پیش از آنکه بخواهیم ویژه گیها و مُعضلات یک اجتماع را برشماریم و سنجشگری کنیم، نیک است در آغاز از خود بپرسیم که « جامعه چیست؟. » و بکوشیم که به جای باز ماندن به « تعاریف آکادمیکی و کلیشه ای و قالبی – شابلونی » آن به « تعریف فردی » خود بر شالوده ی اندیشیدنها و پرسشها و تیز نگریهای شایان تامل به پاسخی شایسته برای پرسشهای فردی خود همّت کنیم؛ زیرا در بطن تمام آن چیزهایی که برای ما، « بدیهی » جلوه می کنند و وجودشان را عادّی می پنداریم، ریشه ی مُعضل سازترین و بغرنج آورترین مسائل و فلاکتهای یک اجتماع نیز، نهفته می باشند. در مسئله ی شناخت یک « جامعه » نبایستی فقط به آن سیستمی نگاه کرد که بر آن جامعه، حاکم می باشد. خواه حکومتش بر شالوده ی گزینشی بر حقّ باشد یا با کاربست انواع و اقسام ابزارهای استبدادی و خشونتگرا، حاکم شده باشد. اصل اینست که ما بتوانیم با شکافتن پرده های ظاهری به « ریشه یابی و علّت جویی اجتماعگرایی / باهمستان » انسانها راه یابیم تا بتوانیم تمام آن جلوه های زُمخت و آزارنده و آسیبگر و فاجعه بار را که در سطح اجتماع و حکومت، پدیدار شده اند و می شوند به دامنه ی « سنجشگری و بررسی » بیاوریم. در سرزمینی که تحصیل کرده گان اجتماعش نمی کوشند یا آن دلیری و رادمنشی را ندارند که به تن خویش در باره ی « ریشه یابی و انگیزه ی باهمستان آفرینی انسانها » تلاش کنند، مردم آن اجتماع نخواهند فهمید که بر پایه ی کدامین دلایل و ضرورتها به « گرد یکدیگر » آمده اند تا نه تنها در کنار همدیگر برای « خوشزیستی » تلاش کنند؛ بلکه با « در کنار همدیگر بودن » بتوانند به « درد و رنج و مسائل یکدیگر » نیز رسیده گی کنند. از این رو، « جامعه شناسی » به معنای تدریس آراء متفکّران و فیلسوفان باختر زمینی یا بازگویی سطحی بافیهای چیز نویسان خودی نیست؛ بلکه « جامعه شناسی » از نقطه ای آغاز می شود که ما به تن خویش با « گستاخی و رادمنشی و آتوریته گریزی » به اندیشیدن در باره ی « ریشه های باهمستان انسانها » بکوشیم. ما در ایرانزمین، هنوز « جامعه شناسی » نداریم؛ زیرا « فلسفیدن در بستر زبانها و فرهنگ سرزمین خود » را نمی فهمیم تا بخواهیم و بتوانیم که با پشتیبانی و پیشوازی کردن از « متفکّران و فیلسوفان مستقل اندیش ایرانی » به زایش شاخه ی « جامعه شناسی ایرانی » بر درخت « فلسفیدن ایرانی » گستره ای گشوده فکر بدهیم. ما همچنان در « مُعضلات و بدبختیها و غارت شدنها و سرکوب شدنها و شکنجه و آزار دیدنها و هدر رفتن سرمایه ها و ثروتهای هنگفت و هرگز تکرار ناپذیر طبیعی و فکری و انسانی خود » غوطه ور می مانیم تا روزی که بفهمیم و هوشیار شویم چگونه می توان « بدیهیّات باهمستان خود » را شناخت و با سنجشگری آنها از چند – و – چون آنها نیز، آگاهی درخور به دست آورد.

5- حقیقتی که قاتل جان و زندگیست.

آنانی که « حقیقتهای نصّی / آمری » را اختراع کردند و داروغه و میر غضّب آن نیز شدند، در مغز و حافظه ی حقیقت آلود خود فقط تنها چیزی را که جاسازی و برنامه ریزی کردند همانا ترمیناتور « جان آزاری و خونریزی و شکنجه و حبس » می بود و هنوز هست. حقیقتی که به بهای « خونریزی و آزار » برپا شود و خود را مطلق « صراط » بداند، هرگز حقیقت نیست؛ بلکه ایدئولوژی بسیار مخرّبی می باشد که به جای آفرینش شادیها و خوشیها و امیدها و رقصها و شور و اشتیاقها و هنرهای دلآرا و زیباییهای آرامش بخش به تحقیر و تحبیس و توبیخ و تشر زدن به انسانها و خوارداشت تمام جلوه های زندگی، فعّال مایشاء می باشد. مومنان و معتقدان آن مذهب / ایدئولوژی و مرام و مسلکی که بیرق « حقیقت » را بر پیشانی خود بیاویزند، هیچگاه « جوینده ی حقیقت » نخواهند شد؛ زیرا آنانی که مالک حقیقت هستند و آن را در هر کوی و برزنی روضه خوانی می کنند و اتیکت وابسته گی به آن را در آغوش خویش، سفت و سخت، آویخته و چسبان دارند، چگونه می توانند یا ممکن است که « جوینده ی حقیقت » نیز باشند؟. چگونه؟. مذهب و ایدئولوژی و مرام و مسلک و اعتقاداتی که مرا به « اندیشیدن و جست – و – جوی گوهر وجودی خودم » نیانگیزانند و بدرقه کن ماجراهای هفتخوانی من برای یافتن و آفرینش آن « حقیقت معمّایی خودم » نباشند، چنان مذاهب و ایدئولوژیها و مرام و مسلکها، فقط باری بسیار سنگین و آزارنده بر دوش مغز و روان آدمی می باشند. حقیقت، زمانی حقیقت می شود که در بی نامی خود، میلیونها جوینده ی عاشق و گشوده فکر داشته باشد؛ نه حقیقتی که منجمد و ماسیده و متحجّر در گودالی حقیر، بازپس می ماند و هرگز هیچ تکانی حلزون وار حتّا به مومنان خودش نمی دهد. چرا کثیری از انسانها در توهّم حقیقتهای « نصّی » فرو خفته اند؟. چرا؟.

6- نویسنده گی و هنر تاثیر گذاری.

تا اخگرهای آتش اشتیاق و شور و حال به شعله ور کردن هیزم وجود انسان نیفتند، محال است انسان بتواند سخنهایی را بر زبان و قلم براند که جانبخش و دلنشین و روشنگر باشند. سخن گفتن و نوشتن در باره ی مسائلی که ارزش « گفته شدن و نوشته شدن » داشته باشند، سرودن آن نغمه هاییست که « تاثیر گذارترین ناگفته ها » می باشند. متنی را که نتوان با مطالعه اش به رقص در آمد، هرگز ارزش نگاه سرسری انداختن به آن را نیز ندارد. کلمات بایستی از دل و وجود جانسوخته ی آدمی بر آیند تا بر دل دیگران، خوش نشینند و موثر شوند. کُند گامی ملّت ما در پذیرش دگرگشتهای روحی و ذهنی و فکری و فرهنگی، فقط از پیامدهای رفتاری حکومتهای فاقد فرّ و مستبد و زورحاکمی نیست؛ بلکه از نتایج تولیدات نوشتاری و گفتاری تحصیل کرده گان اجتماع ایرانی نیز می باشند که هیچ چنگی به دل آدمیان نمی زنند و هیچ نسیم روحفزایی نیز در صحرای زندگی آنها ایجاد نمی کنند. نویسنده شدن، هنریست که به نوشتن و منتشر کردن منوط نمی باشد؛ بلکه به « شعله ور شدن جان پُر شور و حال انسان » بازبسته می باشد. چرا ما در هیزم اشتیاقهای خود، شعله ور نمی شویم تا انسانهایی تاثیر گذار باشیم ؟. چرا؟.

7- دگرگشت خواهی برای واژگونی یا دوام سیطره ی حُکّام بی لیاقت؟.

دگرگشت پذیری و آرزوی تجدید نظر و حقّ گزینشهای نو به نو را در گستره های مختلف اجتماعی می توان در دو دامنه ی متفاوت و حتّا متضاد، تاویل و تفسیر و اجرا کرد: 1- یکی در راستای واپسگیری حقّانیّت داشتن به حکومت کردن از حاکمان و مقتدرین وقت. 2- یکی در راستای استحکام و استمرار و باریگاد سازی برای دوام حُکّام وقت و سیستم توتالیتری آنها. مسئله ی « تحوّل خواهی » در سرزمین ما تا امروز توانسته است در زیر چتر « کلمات و عبارتها و نمایشهای فریبنده به کمک رسانه های جور واجور و دستگاههای تبلیغاتی سر سام آور حکومتی و مشق نویسیهای مِتعه گان ولایت فقاهتی » به ایجاد و استمرار حکومت فقاهتی، بیشتر خدمت کند تا عکس قضیه. اکنون بایستی هوشیاران و بیدار مغزان اجتماع ایرانزمین در این باره بیندیشند که چگونه می توان صفوف خود را با صفوف حُکّام و مُتعه گان آنها از یکدیگر تفکیک کرد؟. تا زمانی که کلمات ما می توانند آنقدر گشاد باشند که بتوان هر گونه معنای دلبخواهی را در آنها جای داد، بی گمان پروسه ی « فریب دهی مردم از طرف حُکّام »، پا به پای ذهنیّت متغیّر خواهنده ی انسانها، به پیش خواهد رفت. فقط زمانی چنین پروسه ای متوقّف و متلاشی می شود که مخالفان فقاهتی در زبانی سخن بگویند و بنویسند و صف آرایی فکری با حُکّام و مُتعه گان آنها داشته باشند که زبانی « سلیس و گستاخ و زُلال » باشد. تراژدی درد آور مسئله اینست که کثیری از مخالفان حکومت فقاهتی در همان زبانی می گویند و می نویسند و رفتار می کنند که حُکّام می خواهند و می توانند به همان زبان، مردم و مخالفان را فریب بدهند و به استمرار حاکمیّت بی فرّ خود، دوام بدهند.

8- تصویر خدا و اخلاق عام.

« پُرسمان / پربلماتیک » خدا به گرداگرد این معضل بنیانی می چرخد که ما در راستای آفرینش ارزشها و منشهای نو هستیم؛ سوای آن اخلاقیاتی که در لابیرنت آنها، اسیر و ذلیل مانده ایم. مسئله ی « انکار و اثبات خدا »، به خودی خودش، فاقد ارزش می باشد؛ زیرا نفی کلّی مفهومی به نام « خدا » را در بطن خود دارند. اخلاقیات باهمستان انسانها بر صخره ای خارا سنگ بنا شده است که در فراسوی آن می توان « خدایی / خدایانی » را کشف کرد. به همین دلیل، هر اخلاقی به عالی ترین و پروریده ترین ارزشهایش نام « خدا » را می دهد. از این رو، آن « خدایی » که از گستره ی ارزشهای اخلاقی، روییده و پدیدار شود، مومنان و معتقدین به او بر شالوده ی همان ارزشها نیز با یکدیگر و دیگر انسانها، رفتار خواهند کرد و مجری همان ارزشها نیز خواهند شد. در تصویر هر « خدایی » می توان میدان جنگ و گریز تضادهای مختلف اخلاقی را به آسانی کشف کرد. آن اخلاقی که به اوج بحران خودش می رسد و بر تنشها و تضادها و درگیریها و کشمکشهای خونین و فاجعه بار اجتماعی شدّت می دهد، اخلاقیست که فقط با نفی « خدایش » می توان بر بحرانهای ناشی از وجود آن، چیره و فائق شد. سنجشگری اخلاق متعفّن اسلامی با نفی رادیکال تصویر « الّله » است که می تواند ذهنیّت و روان معتقدان به او را تصفیه و لایروبی و شاداب کند. اخلاقی که گندیده و پوسیده و متعفّن شده باشد و مناسبات اجتماعی و انسانی را متلاشی کند، اخلاقیست که خدایش مرده و پوسیده است و فاقد ارزش برای زندگی می باشد. چه کسانی « الّله » را کُشتند و بدویّت توحّشی و تروریستی را در سطح جهانی توسعه دادند؟.

9- پیچیده گی سرسام آور مناسبات انسانها.

گاهی آن انسانهایی که پیچیده می نمایند، بالذّات خود، پیچیده نیستند؛ بلکه در نظر و فهم ما، پیچیده، جلوه می کنند. کافیست که چنان انسانهایی را از نزدیک با آنها مراوده و افت و خیز داشته باشیم تا بفهمیم که آنها، پیچیده نیستند و وجودی خیلی ساده و خودمانی دارند. گاهی ساختمان همین انسانهای ساده را آنقدر ساختارشان را رویدادها و تحوّلات اجتماعی و کشوری و جهانی می پیچیانند که ما هرگز به مخیله مان نیز این ظنّ قوی خطور نمی کند که چنان انسانهای ساده، ممکن است در مرحله ای یا مقطعی از زندگی خود، پیچیده ترین انسانها از آب در آیند. کلاف سر در گم بودن بسیاری از مسائل لاینحل اجتماعی در ایرانزمین از انسانهایی نشات می گیرد که پروسه ی تحوّلات فرهنگی و تاریخی و نقش حکومتها و رویدادهای جهانی در بغرنجزایی مناسبات آنها با یکدیگر و پیچیده گی رفتارها و گفتارها و واکنشها و کنشهایشان، بسیار دخیل و سهیم و نافذ بوده اند. برای آنکه بتوان مسئله ای ثقیل را در سطح اجتماعی فهمید و به چالش با آن رو آورد، بایستی بیش از هر چیز دیگر بکوشیم آن مویرگهایی را شناسایی کنیم که همواره در پسزمینه ی رویدادهای آشکار شده، نقش دارند؛ ولی در تاریکی می مانند. مویرگهای مناسبات و کاراکتر پیچیده ی انسانها را می توان در دامنه ی مذاهب و اعتقادات و خرافات و آداب و رسوم و نصایح و خواب و خیالات و توهّمات انسانهای یک سرزمین، واکاوی کرد و عمیق شناخت. فقط آن جامعه ای مستعد « تحوّل و دگرسانی » می باشد که روشنگران بیدار فهم و مسئول و فکر آفرین آن بتوانند ژرفای تار – و – پود مویرگهای مناسبات اجتماعی انسانها را بفهمند و دریابند. تاثیر بر ذهنیّت افراد هر جامعه ای، درمانگری آنها به کمک جاری شدن ایده ها و افکار نو به نو در ذهنیّت و روان آنها به شکل قطره قطره از راه « سِرُم اندیشیدن و سنجشگری » می باشد.

10- فهم و نافهم ایده ی دمُکراسی.

سخن گفتن در باره ی مفهومی یا ایده ای به معنای « فهمیدن مغزه ی آن ایده و مفهوم » نیست. کثیری از انسانها در باره ی ایده های « دمکراسی / قانون اساسی / آزادی / انتخابات و امثالهم » نظر می دهند؛ ولی وقتی در باره ی گفتارهای آنها ژرف بیندیشیم، متوجّه می شویم که از چنان ایده ها و مفاهیمی فقط « نامشان » را می دانند؛ نه محتویات و درونه های فکری و پرنسیپی آنها را. چگونه می توان از ایده ی « دمکراسی » سخن راند؛ ولی در گفتار و کردار و اندیشه در تضاد با « پرنسیپهای دمکراسی » بود؟. برای بازشکافی و توضیح چنین تناقضی فقط دو امکان وجود دارد: 1- یا ما هنوز نمی فهمیم و نمی دانیم که « ایده ی دمکراسی » چیست و چه محتویاتی دارد؟. 2- یا ما می دانیم « ایده ی دمکراسی و محتویات آن » چیست؛ ولی بر آنیم که معنا و برداشت فردی / گروهی / حزبی / سازمانی / فرقه ای / مذهبی و مرام و مسلکی / ایدئولوژیکی و امثالهم را به ظواهر آن بیاراییم و فقط با نام آن به اهداف و مقاصد خود برسیم. من می پرسم آیا « حیران شدن و سرخورده گی مردم ما » از مدّعیان ایده ی دمکراسی در هر فرم و صورتش که تبلیغ می شود، نشانگر آن نیست که ما همچنان « انقلابی حسینی » مانده ایم و در زبان و عمل، مسلمان شیعه زده هستیم!؟.

11- دین ( = وجدان خویشآفریده ) در گستره ی فردیّت و تضاد آن با دین (= همعقیده گی ) در تجمّع امّت.

تا زمانی که ما در سطح مسائل لیز می خوریم، خود به خود از ریشه زدن در خاک آن مسائل نیز به کنار می افتیم و نخواهیم توانست که عمق آنها را بفهمیم و دریابیم و سپس با آنها روبرو شویم؛ چه رسد به بر طرف کردن آنها. « دین » در ذهنیّت امروز ما به معنای « شرایع و مراسم و آداب و سنّتها و خرافات و اعتقاداتی » می باشد که جنبه های پراگماتیستی آن می تواند پاسخگوی روزمره گی انسانها در ابعاد مختلف زیستی باشد. این شیوه نگرش و برداشت معنایی از « دین » باعث تنشها و کژبینیها و تاویل و تفسیرهای آشفته ای شده است که بازشکافی و توضیح آن به سالها تلاش فکری و روشنگری محتاج می باشد. « دین » همانطور که مغزه ی تجربی و زبانشناختی و فرهنگی آن در اساطیر و ادبیّات شفاهی و در برخی نوشته های تکه – پاره شده ی ادبیّات کتبی و نوشتاری ایرانزمین باقی مانده است، به معنای « زیباترین فروزه ی گوهری انسان » می باشد که من آن را « وجدان خویشآفریده » می نامم. دین در چنین معنایی، هرگز « رسول و خالقی » ندارد؛ زیرا تولیدیست که فردیّت و شخصیّت و کرامت و ارجمندی و گزند ناپذیری وجود یگانه ی انسان را رقم می زند. بنابر این، دین در گستره ی فردیّت، همان چیزی می باشد که انسان بالذّات هست و در پروسه ی زندگی اش، پدیدار و آشکار می شود؛ نه آنچه که به او تلقین می کنند و اجرایش را توقع دارند. تاریخ اجتماعی و کشوری ما تا همین امروز، میدان درگیری و گلاویزی دینهای فردی با « ضدّ دینهایی ( = میترائیسم / زرتشتیگری / اسلامیّت / و امثالهم ) می باشد که ماسک « دین » را بر صورت خود آویخته اند و به ستیز و خصومت با « دین فردی » مشغولند. آن اعتقاداتی که فردیّت و شخصیّت منحصر به فرد انسانها را می کاهد و به صفر تقلیل می دهد و از آنها « تجمّع امّت » می سازد، آن اعتقادات را نمی توان « دین » نامید؛ بلکه « ضدّ دین ». بنابر این، اندیشیدن در باره ی « دین ( = وجدان خویشآفریده ) و ضدّ دین ( = تلنبار شدن شرایع و اوامر و فتاوی و امثالهم در مغز و روان منجمد ) » بایستی موضوع تفکّر سنجشگر باشد تا بتوان پیوند متقابل « دین فردی و مناسبات اجتماعی » و مسائل کشوری را در گستره ی ایرانزمین دریافت و فهمید. نیندیشیدن در باره ی این دو تفاوت و تضاد عمیق و سازش ناپذیر « دین فردی و اعتقادات امّتی » به این معناست که ما هرگز نخواهیم توانست تنشهای اجتماع خود را در کوتاه مدّت بکاهیم؛ ولو هیچ مّلایی نیز حاکم بر کشور نباشد.

12- اعتقادات و متخصّص اعتقاد.

به هر چیزی که انسانها اعتقاد داشته باشند، می توان گفت که فقط فرد، فرد خود انسانها نیز هستند که می دانند به چه چیزهایی اعتقاد دارند و به چه چیزهایی، معتقد نیستند یا آنقدر اهمیّت و نقش اساسی در زندگی فردی آنها ندارند که بخواهند به آنها اعتقادی داشته یا نداشته باشند. از این رو، در مسئله ی اعتقادات فردی، هیچ شخص ثالثی نمی تواند « متخصّص و خُبره و کاردان محض » شود؛ زیرا هیچکس نمی تواند به درون دیگری راه یابد؛ ولو حاکم و آمر بر انسانها نیز باشد و شبانه روز، قیراط وار به کُنتُرل و مُفتّشی جیک و بُک رفتارها و گفتارهای آنها مشغول باشد. کلیدی ترین گرهگاه مسائل کشورداری و میهنی ما در این است که « عدّه ای = آخوند با عمّامه و بی عمّامه » می خواهند به همه، تحمیل و تلقین کنند که در دامنه ی اعتقادات از خبره ترین و متخصّص ترین کاردانها هستند و درست با چنین ادّعا و حرکت بی شرم خود هست که با کاربست زور و ستم و ترور عقیدتی، دائم تقلّا می کنند مردم را به هر وسیله و امکانی که هست، مجاب و قانع کنند. تا زمانی که ما به چنان متخصّصانی ارزش می دهیم و ادّعای فریب آلود آنها را می پذیریم و تسلیم اوامر و احکام و فتاوی آنها می شویم، ما در اعتقاداتمان به دست خودمان، فریب می خوریم و قربانی قدرتپرستی و حرص و آزخواهی طیف مکّار و مزوّر می شویم. روزی که ایرانیان بتوانند اعتقادات فردی خود را بفهمند و آگاهی درخور از اعتقادات خود کسب کنند و هوشیاری و بیداری خود را در داشتن و نداشتن اعتقادات فردی بازیابند، مطمئن باشید آن روز، هیچکس جرات نخواهد کرد ادّعای « خبره گی و تخصّص » در اعتقادات دیگران را بر زبان براند؛ چه رسد به آنکه بخواهد به نام اعتقادات، بر وجدان و زندگی و جان و آبرو و حیثیّت و مال و دارایی آنها، حاکم و آمر نیز بشود. دوران صغارت و حقارت ما ملّت، کی به پایان می رسد؟.

13- بهشت سازی بدون الاهان.

« کو مُطربی که مست شوم از ترانه اش؟ »

جایی می توان بهشت ساخت که هیچ الاه مقتدر و آمری وجود نداشته نباشد. در آن مکانها و ناکجا آبادها و رویاها و خیالاتی که ذهن آدمی می آفریند، اگر الاه قادر و قهّاری نیز وجود داشته باشد، هیچ بهشتی به پا نخواهد شد؛ سوای جهنّمی هولناک و آزارنده. بهشت را می توان بر روی زمین ساخت؛ به شرطی که تمام الاهان مقتدر را به فراسوی همان کائناتی، تبعید ابدالدّهر و مدفون همیشه گی کنیم که جا خوش کرده اند و متولیّان و موکّلان و شمشیر کشان آنها بر سرنوشت انسانها، حاکم و آمر شده اند. انسان بدون الاهان می تواند به آسانی و بدون هیچ مُعضل دست و پاگیر دار به ساختن زیباترین و عالیترین و شادی آفرین ترین بهشتها نیز کامیاب و موفّق شود. فقط تا زمانی که الاهان مقتدر بر آحادّ کره ی زمین، نفوذ دارند و موکّلان و مومنان شمشیر کش آنها در هر چیزی، فضولیهای آنچنانی می کنند، هیچ بهشتی بر روی زمین ساخته نخواهد شد و هر کجا نیز که نشانه هایی از بهشت، وجود داشته باشد به دست موکّلان چنان الاهان خبیث و اقتدار خواه، نابود و سر به نیست خواهد شد. الاهان مقتدر و فراکائناتی به نیروها و استعدادها و توانمندیها و ایده های انسانهای آفریننده و با ابتکار و گستاخ و قائم به ذات خود، بسیار حسادت دارند و کینه می توزند.

14- گذار از ولایت فقاهتی بدون گدار.

در انجام کاری بنیانی و اساسی و ثمر بخش می گویند: « بی گُدار به آب مزن!. ». من امّا می اندیشم که « گُدار » را زمانی می توان تمییز و تشخیص داد که ما به آب بزنیم تا با دور اندیشی و کور مال کورمال به کشف و تخمین « گُدار آب » دست یابیم. از این رو، تلاشهای پیگیر و همعزم و همسو را برای ساقط کردن « اقتدار فقاهتی » بایستی از نقاطی آغازید که تمام پیکارگران را نه تنها در عزم خودشان همبسته کند؛ بلکه پس از واقعیّت یابی سقوط اقتدار فقاهتی به « همبسته گی و همعزمی و همگرایی و همدردی و همازمآیی آنها در گلاویز شدن با مشکلات و مُعضلات میهن »، رویه ای ارزشمند و ستودنی بدهد. منتظر مردمی نشستن که درگیر صدها مسئله برای معیشت روزانه ی خود می باشند، به معنای تداوم دادن و استمرار ولایت فقاهتی می باشد. اساسا حضور عوام میلیونی در واقعیّت پذیری دگرگشتهای حسابشده و خردمندانه به نابودی و متلاشی کردن تمام پرنسیپها می انجامد. عوام میلیونی را بایستی تلاش کرد که به اشخاص مستقل اندیش واگردانده شوند؛ یعنی طوری که در مسائل باهمستان به مرجعیّتهای مذهبی اقتدا نکنند و از آنها واقعا روی برگردانند. از خصوصیّات مردم تمام جوامع بشری همین است که آنها به دلیل تجارب گسترده ای که در بستر تاریخ و فرهنگشان، انباشت شده است، خود به خود آموخته اند با کشور دارانی همراه شوند که در راستای منافع و بهروزی و خوشی و آرامش و امنیّت و همدلی و مُدارایی تمام لایه های مردم یک سرزمین، فعّال می باشند. بنابر این، راه پیکارگران آین نیست که « حضور میلیونی عوام » را در سراسر کشور به نام سند « حقّانیّت خواستها و پرنسیپ پیکارگری خود در پروسه ی ساقط کردن اقتدار فقها » به شمار آورند؛ بلکه پیکارگران بایستی در روبرو شدن و گلاویزی مستقیم و صف آرایی فکری با طیف حُکّام به جلب نظر مردم در پُشتیبانی کردن از رزم خودشان کوشا شوند. گرایشی که مردمدوست و ایراندوست باشد، هیچگاه از میدان پیکار نمی گریزد؛ بلکه در روبرو شدن با حریف قهّار و خونریز و بی فرّ که همان طیف حُکّام ستمگر و دژخیم باشند، می توانند حقّانیّت خود را در مقام یک ایرانی به ثبت برسانند. تنها راه گذار برای ساقط کردن ولایت فقاهتی همان حضور یافتن در دریای میهن و پیکار تئوریک و پراکتیکی مستقیم با « جُهلاء مُعمّم و مُتعه گانشان » می باشد. ایران از آن هر انسانیست که خود را ایرانی می داند. اسلامیّت هرگز شاخص ایرانی بودن نیست که نیست.

15- از کجا باید آغازید؟.

برای ایجاد تحوّل اساسی در مناسبات میهنی و فرهنگ و اخلاقیّات حاکم بر ذهنیّت و روان انسانها می توان از « خود » شروع کرد. بیایید صمیمانه از خود بپرسیم که « من » تا چه اندازه ای می توانم به خودم، تغییر بدهم و گنجایش تغییر پذیری دارم. چه چیزی اساسا بایستی در ما، تغییر کند؟. بینش و رفتار و نگرش و گفتار ما؟ یا اینکه چشم اندازهای ما؟ یا شاید هم اعتقادات و سنّتها و مراسم و آداب و مرده ریگهای آبا و اجدادی ما؟. من بر این اندیشه ام که انسان فقط با تغییر در « ذهنیّت / آگاهبود / بینش » فردی خودش است که می تواند از جمع همعقیده گان و همرنگ جماعت شدنها بگسلد و راه خود را بیافریند. اینکه آیا « راه فردی خود را آفریدن و زندگی خویش را بر شالوده ی بینش فردی زیستن » می تواند بر نوع نگرش و رفتار و چشم اندازهای دیگران، موثر باشد یا نباشد، بحثیست ثانوی و توام با امیدواری. من نمی توانم تغییراتی را که به خودم می دهم به عنوان « خط مشی و تنها شیوه ی درست زیستن » برای دیگران بدانم. چه بسا آنچه به دهان من، خوش طعم می باشد، در دهان دیگری، تلخ و چندش آور باشد. بنابر این، من مجاز و محقّ نیستم که شیوه ی زندگی فردی خودم را، ملاکی عام بپندارم و آن را نصّی قاطع برای حاکم کردن بر ذهنیّت و نوع زندگی دیگران. من بایستی بفهمم و دریابم که اگر چیزی را نمی پسندم، آن چیز را فقط به حال خود رها کنم و هرگز نه مبلّغ آن باشم، نه حامی آن، نه آزارنده و پایمال کننده ی آن. مسئله ی زندگی فردی خود را زیستن؛ یعنی دریافتن و فهمیدن و به کار بستن « منش مدارایی بر شالوده ی پرنسیپ پسند و ناپسند ». انسان آن چیزهایی را که می پسند با خُرسندی برمی گزیند و آن چیزهایی را که نمی پسندد به حال خود وامی گذارد و از کاربست آنها پرهیز می کند. آغازگاه تحوّل در هر انسانی، خودش می باشد که می تواند خیزاب دگرگشتی و طراوت نسیمی جانفزا را در دریای اجتماع ایجاد کند.

16- فروپاشی حکومتها.

« جان استوارت میل ( 1806 – 1873 م. ) » بر این اندیشه است که کلیّه ی انقلابهای سیاسی؛ چنانچه نیرویی بیگانه در تسخیر و نفوذ در قلمرو کشوری، دخالت نداشته باشد، انقلابهایی هستند که سرچشمه ی تاثیر و حرکت خود را از « اخلاقیّات حاکم بر ذهنیّت و روان انسانها » می گیرند. به عبارت دیگر؛ ساختمان کشور داری و نظام سیاسی در یک سرزمین، زمانی از هم فرو می پاشد که عقاید و نگرشهای اخلاقی حاکم بر مناسبات انسانی، پیشاپیش در ذهنیّت و روان مردم، فرو پاشیده شده باشند. آیا فاجعه ی انقلاب نکبتی1357 و سمتگیری اقتدار آخوندی از فروپاشی « رادمنشی و فقدان گستاخی و انگیزه ی نوجویی تحصیل کرده گان » سرزمین ما، ریشه نگرفته نبود؟. آیا امروزه روز، پس از نزدیک به سه دهه فعّال بودن گیوتین الهی در ایرانزمین، دقیقا با واقعیّت پذیر شدن « تحوّل و دگرگشت منش ما ایرانیان و تلاش برای رادمنش زیستن و زایش و پروراندن درخت راستی وجودمان » نیست که امکانهای سریع السّیری فروپاشی حکومت فقاهتی ایجاد می شود؟.

17- اساتیدِ دانشگاه و دانشگاهِ اساتید.

تا زمانی که « دانشگاه »، مکان « کسب چیزی » می باشد، هرگز دانشگاه نیست؛ بلکه « کاسبگاهی » می باشد که مشتریهای خود را با سلیقه ها و توقّعهای مختلف خواهد داشت. ولی از لحظه ای که دانشگاه به « انگیزشگاه » تبدیل شود، آنگاه فقط جوینده گان و پرسشگران و نامتعارفها در آن به انگیختن یکدیگر رو خواهند آورد. در دانشگاه اکتسابی فقط می توان کسبه ای را بار آورد که استاد کاسبکار هستند و در برابر متاعی که می فروشند، مزدی نیز دریافت می کنند. چنین بازار خرید و فروشی را می توان « دانشگاه اساتید » نامید و فروشنده گان انواع و اقسام تحفه های وارداتی و احیانا عرضه کننده ی بعضی خنزر پنزرهای کاهدان عتیقه ای و میراث زنگار گرفته ی آبا و اجدادی را نیز می توان « اساتید دانشگاه » نامید. ایرانزمین، زمانی عرصه ی تفکّر و زایشگاه اندیشه ورزان و ایده آفرینان و متفکّران و فیلسوفان و هنرمندان متنوّع خواهد شد که « دانشگاههایش، انگیزشگاه باشند؛ نه کاسبگاه و کاسبگر ساز ».

18- روزمره گی و چُمچُمه ی چه کنم؟. چه کنم؟.

مردمی که در آزمونهای خود از تمام « مُدّعیان کشور داری »، ناامید و سرخورده شوند و با وعده و وعیدهای فریبنده و مسائل جنجالی حُکّام و بحثهای بی ربط آنها نسبت به « مُعضلات و مشکلات باهمزیستی » روبرو شوند، کم کم از چیزی فاصله می گیرند و نسبت به آن، بی اعتنا می شوند که نامش « اجتماع / باهمستان » می باشد. در اجتماعی و سرزمینی که هیچکس « نگران زندگی و جان و وجود عزیز » دیگران نیست، آن جامعه نیز هرگز ارزش اندیشیدن در باره ی مسائل ناگزیرش را ندارد که ندارد. اجتماعی که « خوشیها و شادمانیها و دردها و رنجها و نگرانیها و ترسها و دلهره ها و اشتیاقها و آینده نگریها و نیازها و خواستها و آرزوها و آرمانهای مرا در فردیّتم » نادیده می گیرد و آنها را حتّا تحقیر می کند و زیر پا می گذارد و مرا در آنچه که هستم و می اندیشم، آزار می دهد و حقوقم را به غارت می برد، آن جامعه، روزها و شبهایش، « جمع بی فردایی برای هر کسی » هست و اجتماع انسانهای بی فردا، جامعه ی انسانهای ترانزیتی می باشد که هیچ خانه ی مسکونی ندارند و هر لحظه در انتظار رویدادی نامترقّبه و هولناک می باشند. انسان بایستی در آغاز به آن جایی که تعلّق دارد، احساس مهر ورزی داشته باشد تا نسبت به مسائلش نیز مسئولیّت بپذیرد و به وسع خویش در رشد و شکوفایی و بهزیستی مناسبات انسانها سهیم و دخیل شود. اقتدار ناخجسته و ضدّ فرهنگی « طیف فقاهتی » به اضمحلال سراسر آن چیزی تا امروز ساعی و موفّق بوده است که نامش « زندگی و آزادی » می باشد.

19- گزینش آگاهمند.

مردم زماني مي توانند در مسائل کشوري، تصميمهاي درست و منطقي و توام با مسئوليّت بگيرند که اطّلاعات تقليب و تحريف نشده و دقيق در اختيار آنها گذاشته شود. ولي سازمانها و گروههايي که براي به چنگ آوردن قدرت در رقابت با هم هستند، معمولا تلاش دارند اطّلاعاتي را به مردم بدهند که در راستاي سمتگيري قدرتخواهي خودشان مي باشد. بنابر اين، انتخابات بدون حقّ کسب و دريافت اطّلاعات رضايت بخش و دقيق از بهر تصميم گيريهاي اساسي، نمايشي تصنّعي مي باشد. در اينگونه مواقع است که ملّت، تصميمهاي اشتباه و خطا آميز مي گيرد و بحرانهاي آزارنده ي اجتماعي را امکانپذير مي کند. در حاليکه بايستي براي هر نوع انتخاباتي تمام گروهها و سازمانها و احزاب رقيب بتوانند اطّلاعات خود را در اختيار مردم قرار دهند تا مردم بکوشند از ميان اطّلاعات سمت و سو دار، راه خود را بازيابند و به انتخابي درست و منطقي دست بزنند.

20- در باره ی مغزه ی ایده ی « روشنگری » از زبان « ایمانوئل کانت ( 1724 – 1804 م. ) »:

Aufklärung ist der Ausgang des Menschen aus seiner selbst verschuldeten Unmündigkeit. Unmündigkeit ist das Unvermögen, sich seines Verstandes ohne Leitung eines anderen zu bedienen. Selbstverschuldet ist diese Unmündigkeit, wenn die Ursache derselben nicht am Mangel des Verstandes, sondern der Entschließung und des Mutes liegt, sich seiner ohne Leitung eines anderen zu bedienen. Sapere aude!. (= Habe Mut, dich deines eigenen Verstandes zu bedienen! ) ist also der Wahlspruch der Aufklärung.

( = روشنگری و بازشکافی محتویات ذهنیّت خویش به معنای گسستن انسانها از تمام آن غُل و زنجیرهای اعتقاداتی و سنّتی و آداب و رسومی و عقیدتی و مذهبی و ایدئولوژیکی و امثالهم می باشد که صغارت خودخواسته و به تقصیر انسان را اثبات می کنند. چنان صغارتی نشانگر ناتوانی و ضعف انسان است که وامانده گی او را در کاربست نیروی فهم و شعور و داوری خودش رسوا می کند؛ زیرا به رهنمودها و اوامر و توصیه ها و حبل المتین و فتاوی دیگران استناد می کند و تاسی می جوید و آویزان می شود. چنان صغارتی همچنین « خودخواسته و به تقصیر » می باشد، چنانچه مسبّب آن خودخواسته گی را نقصان نیروی فهم و داوری آدمی ندانیم؛ بلکه علّت آن را گریز بشر از تصمیم گرفتن و مسئولیّت پذیرفتن و دلاوری فردی اش بدانیم که جرات نمی کند نیروی فهم و شعور و داوری خود را بدون متابعت و دنباله روی و تقلید از دیگران به کار بندد. خمیر مایه ی ایده ی روشنگری اینست که : « در کاربست نیروی فهم و شعور و قوه ی تمییز و تشخیص فردی ات، گستاخ و رادمنش باش! ». )

« ایمانوئل کانت » / مجموعه ی آثار / ( جلد یازدهم / ص. 53 ) / نشر زورکامپ / فرانکفورت.

اینقدر که مطلب به خودی خود، گویا و زُلال و آموزنده می باشد، شاید نیازی به بازشکافی و توضیح آن نیز نباشد. ولی در جامعه ای که اسیر ترجمه های بازاری و سطحی می باشد، بازاندیشی چنین نگرشی می تواند عمق ایده را در گلاویز شدن با مسائل فردی و اجتماعی، بهتر و شفّافتر نشان دهد. ما تصوّر می کنیم که « ایده ی روشنگری » به معنای « معلّم دیگران شدن » می باشد که تکلیف خود بدانیم هر روز از بامداد تا شامگاه به دیگران بگوییم چگونه رفتار و گفتار و عقاید خود را با یکدیگر همپا کنند تا هیچ خللی در گردش زمین و زمان به وجود نیاید. بدترین تحقیر و لجنمالی ایده ی روشنگری همین است که آن را به نام « مذهب تعلیمی - ارشادی » بدانیم. در حالی که ایده ی روشنگری، همانطور که از بطن کلام « کانت » پیداست و می توان استنباط کرد، « روش و تلاشیست فردی برای روبرو شدن با خود و سنجشگری محتویات ذهنیّت خویش ». هر انسانی با مصمّم شدن و دلیر و رادمنش بودن برای شناخت و بازشکافی و عبارت بندی پروسه ی گسستن خود از آن محتویّات ذهنی هست که می تواند از چیزهایی آگاهی درخور فراچنگ آورد؛ یعنی چیزهایی که بر آنند « ذهنیّت بیدار و هوشیار و پوینده و پرسشگر و کاونده ی افراد را » شالوده ریزی کنند. انسان در افروختن و به آتش کشیدن محتویّات ذهنیّت و سرند کردن و گدازاندن تجربیّات فردی خودش هست که می تواند روشنگر وجود بیدار خود شود و چراغی را فرا راه دیگران بیفروزاند؛ نه با « معلّم دیگران شدن » برای تدریس حقایق جزمی و تئوریهای آکادمیکی و نصوص الهی. تا زمانی که انسان به تاریکی تجربیات بی واسطه ی وجود خویش فرو نرفته باشد، پرتوهای خورشید روشنگری از ژرفای وجود او هرگز بر نخواهند تابید و بر آسمان فرهنگ اجتماع نیز گسترده نخواهند شد. روشنگری، خودسنجشگری توام با گستاخی و رادمنشی می باشد. آیا تک، تک ما در سنجشگری محتویّات ذهنیّت خویش، دلیر و گستاخ هستیم؟.

21- سُلطه پرستی آخوندها.

در رویکرد بازشکافنده و انتقادی به آنچه که « اقتدار و سلطه خواهی آخوندها » را در تاریخ سرزمین ما امکانپذیر کرده است با تمام آن « حاکمیّت آمری و تروریستی و اجرایی بودن گیوتین خونریز الهی » بایستی در این باره نیز اندیشید که مسئله ی سنجشگری « اعتقادات و آداب و سنتّها و مناسبات باهمزیستی یک ملّت »؛ سوای کنکرت دیدن و بررسی کردن و گلاویزی با طیف آخوندها می باشد. تلاشگران آزادی و کوشنده گان روشنگری بایستی دو چیز را همواره در مدّ نظر داشته باشند: 1- آخوندها در طیف سالمندی و واقعیّت وجودی. 2- ایدئولوژی و مبانی و اصول مذهبی که از آن، تغذیه می کنند. با سنجشگری حتّا رادیکال اسلامیّت و دیگر مذاهب سامی نمی توان امیدوار بود که به تنهایی بتوان از « اقتدار و نفوذ و سلطه خواهی آخوندها » در کوتاه مدّت، آسوده شد و ریشه ی آنها را در حدّاقل فرصت ممکن خشکاند. چنین تصوّری، خیالی آرامبخش هست؛ ولی درمانپذیر و چاره ساز نیست. در واقعیّت کنونی ایرانزمین بر اساس آمار رسمی و تقریبی می توان گفت که بیش از نیم میلیون آخوند در سنین متفاوت وجود دارند و بر وجود آنها نیز روز به روز، افزوده می شود؛ یعنی آخوندها و مُلّاهایی که در سراسر ایران، پخش و ذینفوذ هستند. برای آنکه بتوان چنین طیفی را از نفوذ و اقتدار و سلطه خواهی انداخت، بایستی به شیوه ای اقدام کرد که نه تنها در تضاد با « بُنمایه های فرهنگ جهان آرای ایرانزمین » نباشند؛ بلکه با مبانی اعتقاداتی و پراکتیکی ایدئولوژی و مذهب آنها نیز همسو و همخوان نباشند. « جان و زندگی » در فرهنگ ایرانی، قداست و خدشه ناپذیری خدایی / کیهانی دارد. بنابر این، بحث از کُشتن آخوند و خونریزی به معنای اینهمانی داشتن با حُکّام فقاهتی می باشد که خودشان با افتخاری توصیف ناپذیر به قصّاب الهی بودن و دریا دریا خونریزی « فی سبیل الّله »، افتخار دارند. « تفاوت و تضاد ایرانی بودن با تا خرخره در باتلاق اسلامیّت فرو مانده بودن » درست در همین « مسئله ی قداست جان و زندگی » می باشد که تک، تک ایرانیان را به محک می زند و از نوع رفتار و منش آنها نسبت به « جان و زندگی » اثبات می کند که چه کسانی، ایرانی اصیل هستند و چه کسانی خاصم ایران و پرنسیپهای فرهنگی اش.

در کلاف پیچیده و بُغرنجزای مُعضل خانمانسوز آخوندیسم، نخست می توان در این باره اندیشید که سراسر حوزه های آخوندی را بایستی در ایران، تعطیل کرد و ساختمان آنها را به کتابخانه های عمومی واگرداند. سپس آن تعداد از آخوندها و شیوخی که تا سن شصت سالگی می رسند، به دلیل ستمها و آزارها و جانستانیها و زورگوییها و غارتگریها و ویرانیها و شکنجه ها و حبسها و تبعید کردنهای اجباری و نابودی هدفمند ایرانزمین و لت و پار کردن فرهنگ باهمستان ایرانی و تبهکاریها و جنایتها و ترورهای وحشتناک و امثالهم که در حقّ مردم ایران و جهان، مرتکب شده اند حتما بدون امّا و اگر، خلع لباس و به شهروندان عادی واگردانده شوند و آنانی را که بالای شصت سال می باشند، خانه نشین تا به مرگ طبیعی بمیرند. در ایران آینده نبایستی چیزی به نام « حوزه های آخوندی » وجود خارجی داشته باشد و امکانهای بال و پر گرفتن آخوند جماعت را مهیّا کنند. مسائل و رتق و فتق مناسبات انسانها را در بسیاری از رسوم مذهبی می توان بدون آخوند نیز سر و سامان داد حتّا در همان مساجد. حتّما نبایستی آخوند بود و عمّامه بر سر داشت. سراسر آنچه که مربوط به انسانها و مُعضلات فکری و روحی و اجتماعی باهمستانشان می باشند، بایستی از لحاظ تئوریک به موضوعهای فکری و سنجشگری و چالش انگیز فقط در « دانشگاهها » کرانمند کرد. بیرون از گستره ی دانشگاهی، هیچ حوزه ی تدریسی که مستقل از نظارت آموزش و پرورش و مجلس رایزنی باشد، نبایستی پا بگیرد؛ زیرا می تواند خطری ویرانگر برای باهمستان انسانها شود. بنابر این، تدریس آنچه که « الهیّات / تئولوژی / تاریخ ادیان و مذاهب / ایزدان شناسی و امثالهم » نامیده می شود، بایستی فقط در دانشکده های دانشگاهها رخ دهد. چنین رفتارهایی نه تنها در راستای نقض آزادی نمی باشند؛ بلکه دقیقا در سمت و سوی استحکام و گسترش و نگاهبانی از آزادی می باشند. مسئله ی اسلامیّت و موکّلان شمشیر به دست و خونریز آن در ایرانزمین با دیگر مذاهب سامی مثل « یهودیّت و مسیحیّت » از یکدیگر متفاوت هستند. هیچکس نمی تواند با استناد کردن به پروسه ی روشنگری و نو زایی در سرزمینهای باختری و صف آراییهایی که متفکّران و فیلسوفان باختری با اصحاب کلیسا داشتند، مثالی برای روبرو شدن با اسلامیّت و امید به اصلاحات کلیدی در مبانی اعتقاداتی آن و رفتارهای یسل کشانش بیاورد. اسلامیّت، مذهبیست که از آغاز شکلگیری اش بر « خونریزی و شمشیر کشی و چپاول و غارت و کُشتار و شکنجه و زورگویی و حبس و آزار جنون آمیز » بنیان گذاشته شده است. بنابر این، روبرو شدن با آن نیز، متدها و روشها و شیوه های دیگری را می طلبد. ما بدون شناختن عمیق و عاقبت اندیشی و آینده نگری حسابشده در باره ی این طیف بسیار خطرناک آخوند و تبهکاریها و دسیسه چینیهای پنهان و آشکارش هرگز نخواهیم توانست ایرانزمین را از باتلاقی به در آوریم که بیش از دو دهه است تا خرخره در تعفّن چنان قدرتپرستان خاصم جان و زندگی، فرو رفته و در حال دست و پا زدن می باشد. آنانی که تصوّر و به خود تلقین و تحمیل می کنند که می توان با « گفت – و – شنود منطقی و مدارایی و زبان خوش و به میخ و به نعل زدن و به در گفتن که دیوار بشنوه و امثال اینگونه حرکتهای دونکیشوتی » از پس آخوند جماعت برآمد و آنها را از دخالتهای مستقیم و فضولیهای قدرتپرستانه در مسائل کشوری ممانعت کرد، من همین جا برای چندمین بار فریاد رسا می زنم که: « ای خوشخیالان روزگار! همگی دارید خشت بر آب می زنید؛ زیرا آنانی که خود را موکّل موهومی فراکائناتی به نام الّله و رسولش می دانند، به تنها چیزی که هرگز حساب پس نخواهند داد همان مردمی می باشند که بر آنها حاکم و قهّار و آمر » می شوند.

آخوندها برای این به « حوزه سازی » رو آوردند که می خواستند تکیه گاه تئوریک برای « حاکم و واقعیّت پذیر کردن سائقه ی مطلق قدرتپرستی خودشان را بدون حساب و کتاب پس دادن به ملّت و مستقل از نقش تمام ارگانهای کشوری » به وجود بیاورند. مُعضل آخوندی در ایرانزمین را با « نصیحت و توپ و تشر و خط و نشانهای امروز و فردایی » هرگز نمی توان از توتالیتارخواهی فرو انداخت و آن را حل و فصل شده قلمداد کرد. با چنین طیفی بایستی هم در عرصه های سنجشگری ایدئولوژی و مبانی اعتقاداتی آنها، پیکاری رادیکال را به پیش برد، هم در عرصه های پراکتیکی برای خشکاندن ریشه های نفوذی و تکثیری آنها برای همیشه و ابد، تلاش کرد. آن کوشنده گان روشنگری و تلاشگران آزادی که نتوانند نکبت مخرّب و ویرانگری به نام طیف آخوند جماعت و اسلامیّت را در ایرانزمین بفهمند و دریابند و سپس در یک همگرایی هدفمند به متلاشی کردن اقتدار آنها همّت نکنند، مطمئن باشید که نوبت ریشه کن کردن تک، تک مخالفان آخوندی و اسلامیّت، هیچ تاخیری و استخاره ای بر نخواهد داشت؛ چه رسد به آنکه آخوند جماعت بخواهد برای رفتارها و گفتارهای خودش، کشا واکش نظری با دگراندیشان داشته باشد. مسئله ی روبرو شدن و گلاویزی با « اقتدار و سلطه خواهی آخوندها » در ایرانزمین از هر مُعضل دیگری بسیار ارجح تر و اساسی تر می باشد
.

16 August 2007

علی اوحدی : حرف بسیار " قانونی" سخنگوی وزارت خارجه

امثال هادوی، جنتی، غفاری، گیلانی، مرتضوی، اژه ای، محمدی، اسلامی، شریعتمداری، طبسی، صفارهرندی و صدها دیگر، کدام طرف مرز قانون و بی قانونی قرار دارند؟


حرف بسیار "قانونی" سخنگوی وزارت خارجه


علی اوحدی


سخنگوی وزارت خارجه در واکنش به اعتراض ایتالیا گفت:
هر کشور مستقلی، براساس قوانین داخلی خود، مجرمانی را که محکوم به ارتکاب جرم شده باشند، مجازات می کند


حرف بسیار متینی ست آقای سخنگوی وزارت خارجه! اما باید دید تعریف "کشور مستقل" و "قوانین داخلی" چیست! آیا سرزمینی که یک قانون مدون دارد که از سوی هر مقام، تفسیر و تاویل خاصی دارد، کشوری "مستقل" به حساب می آید؟ کشوری که توسط کسانی رهبری می شود که هیچ احترامی برای عقاید و نظرات هفتاد میلیون شهروند آن سرزمین قایل نیستند و تنها به نظرات و رفتار و کردار خودشان، آن هم با توجیه و تفسیرهای متفاوت، احترام می گذارند. این افراد حق حکومت و تعیین کردن معیار و قانون برای یک ملت را دارند؟ دولت شما از سوی ملت تایید شده و قوانینی که شما از آن صحبت می کنید، از جانب ملت یا نمایندگان او تدوین شده است؟ آیا دولتی که شما نمایندگی اش می کنید، حتی به قانون اساسی خودش پایبند است؟ چه کسی این به قول شما "قوانین داخلی" را برگزیده و پذیرفته است؟ چه کسانی شما را و در کدام انتخابات آزاد، برگزیده است و به شما اختیار داده است تا همه چیز را به میل خود تفسیر و تاویل کنید و تاریخ و فرهنگ و اقتصاد یک ملت و جامعه ای را به بازی بگیرید؟ بنظر شما می شود کودکی را که بی اعتنا به همه کس و همه چیز، لباس و رختخواب و جان خودش را به کثافت می کشد و اتاق و خانه و جهان را به بوی گند می آلاید، موجود مستقلی دانست؟

حتی اگر شما واقعن دولت برگزیده ی آن ملت بودید، و قوانین نانوشته و "هرلحظه قابل تفسیر و تاویل" شما هم به تصویب ملت رسیده بود، چه کسی در کجا گفته شما اجازه دارید جان انسان ها را، حتی یکی را، بخاطر عقاید و نظراتش بگیرید؟ چه کسی گفته شما از جانب کسی که دست و دهان و چشم و گوشش توسط شما بسته شده، اعتراف بنویسید و بیان کنید و بی آن که متهم حق کلام داشته باشد، دهها اتهام به او ببندید و پیش از ان که اجازه داشته باشد از خود دفاع کند، جانش را، آن هم به شکلی عصر حجری بگیرید؟ چه کسی و کجا و طبق کدام قوانین اختیار جان و مال و ناموس ملتی را به شما داده است؟

در کجای قوانین و مقررات جمهوری شما نوشته شده مردم چه لباسی و چگونه بپوشند؟ به کدام موسیقی گوش کنند، چگونه بروند، کجا بروند و چه بخورند؟ کجای قانون اساسی یا مقررات جمهوری شما نوشته شده که تمامی رسانه های جمعی از تله ویزیون و رادیو گرفته تا روزنامه و مجله باید در اخیتار شما باشد و در همین رسانه های محدود و سرسپرده هم هرچه شما می گویید و می خواهید، گفته و نوشته شود؟ کجای قانون شما این همه محدودیت برای سینما و تیاتر و کتاب و ورزش و تفریح و همه چیز مردم وضع کرده است؟ کجای این "قانون داخلی" می گوید شما سه ماه از سال را عزا و بر سر کوبیدن و گریه و زاری به مردم تحمیل کنید؟ کجای قانون شما نوشته که یک ماه از سال، همه ی رستوران ها و ساندویچ فروشی ها را ببندید و مردم را از خوردن منع کنید؟ و در این سه ماه، حق خندیدن را هم از مردم دریغ دارید؟

اگر دولت ایتالیا یا هرکس دیگر حق ندارد در قوانین داخلی یک مملکت (گیریم آنچه شما ساخته اید "مملکت" باشد، نه یک زندان جمعی) دخالت کند، کی و کدام قانون به شما اجازه داده که تا درون اتاق خواب مردم سر بکشید و در کار و زندگی شان دخالت کنید؟ جوانان مردم را دستگیر کنید و افسر پلیستان با افتخار بگوید؛ "موسیقی مستهجن"، دختران نیمه عریان، و... جوانان را به سادگی با معیارهایی که در هیچ جا مشخص نشده، بی محاکمه محکوم کند؟ کجای قانون نوشته هرکس آن نباشد که شما می خواهید و آن نکند که شما می گویید، خارجی ست، سرسپرده است، جاسوس است، وطن فروش است، مخل امنیت ملی ست، مستهجن است، آمریکایی ست، اسراییلی ست ... به راستی تعریف شما از "وطن"، "ملت"، "قانون"، "انسان" و صدها مفهوم ابتدایی دیگر چیست؟ کجای کدام قانون نوشته که شما اجازه دارید بهرکس، در هرجا، هر تهمتی بزنید و با این اتهامات واهی با حیثیت و شرف مردم بازی کنید؟ کجای قانون اساسی جمهوری "شرف و احترام انسان"را تا این اندازه که شما و در این سال ها پایین کشیده اید، اجازه داده است؟ کجای قانون شما گفته که شهروندان یک ملت را تا این حد تحقیر کنید و هر تهمت سخیفی را به مردم نسبت بدهید؟ و در عوض زورگویان قداره بند را "مقدس" بشمارید؟

اگر دیگری جای شما بایستد که پشت سرش تفنگ و باروت و زور باشد و بگوید؛ آن آقای قاضی که حکم به کشتن ده ها انسان داده، بر مبنای هیچ قانونی قاضی نیست، پس قاتل است، و باید اعدام شود، چه دلیلی بر خلاف این ادعا دارید؟ کدام قانون یک جوان بیست و چند ساله را که چند ماه فقه و شرعیات خوانده، قاضی محسوب می کند و مال و ناموس و هستی ملتی را به دستش می سپارد؟ گیرم که حق با او و با شماست، و قاضی مقدس، مقدس بوده و قانون می دانسته و شایسته ی قضاوت بوده، و گیریم که "اعدام" را هم بپذیریم، کدام قانون گفته که برای یک قتل، دو نفر را اعدام که چه عرض کنم، قصابی کنید؟ حتی اگر هر دو در شرایطی کاملن آزاد و قانونی به جرم خود اعتراف کرده باشند؟ وقتی دو نفر در یک قتل، شریک جرم اند، کدام قانون حکم به سلاخی هر دو می دهد؟

این قوانین تبعیض بردار انگاری تنها در اذهان شما حک شده تا هر روز و هرجا به نفع خود تفسیر و تاویلش کنید. همان مقدارش هم که روی کاغذ آمده در مورد دوستان و همپالکی های شما عمل نمی کند. آنقدر ایمان دارید تا در خلوت خود "دزد" و "جانی" و "اوباش" و "فاسد" و "فاحشه" و "قاچاقچی" و ده ها مفهوم دیگر از این قبیل را که روزانه به ریش دیگران می بندید، به راستی تعریف کنید؟ در این صورت اگر حکم باشد که "مست گیرند"، چند تا از همپالکی های شما شامل این تعاریف می شوند؟ امثال هادوی، جنتی، غفاری، گیلانی، مرتضوی، اژه ای، محمدی، اسلامی، شریعتمداری، طبسی، صفارهرندی و صدها دیگر، کدام طرف مرز قانون و بی قانونی قرار دارند؟ وقتی کسی را به جرم قاچاق اعدام می کنید، آنها که از طریق ده ها اسکله و فرودگاه بصورت مجاز در کار قاچاق اسلحه، بنزین و هرچیز دیگر هستند، از نگاه این قانون شما چه نام دارند؟ آن چند نفری که انحصار واردات و صادرات را در اختیار خود دارند، نامشان چیست؟

چطور است شما اجازه ی اعتراض و دخالت در قوانین فرانسه در مورد راه ندادن دختران روسری بسر به مدارس، را دارید؟ اجازه دارید در مسایل داخلی فلسطین، اسرائیل، لبنان، عراق، افغانستان، سودان، سومالی و هرجای دیگر دخالت کنید اما کسی حق ندارد به بی قانونی ها و رفتارهای عصر حجری شما ایراد بگیرد؟ این حق را شما از کجا کسب کرده اید؟ حتی دولت زورگوی اسرائیل هم که دستش به خون هزاران فلسطینی آلوده است، یک مشروعیت انتخاباتی و قانونی در داخل مملکتش دارد. با همین مشروعیت هم مخالفینش اجازه دارند در خیابان ها علیه رفتار دولت اعتراض کنند، روزنامه ها حق دارند خلاف میل دولت ینویسند، کتاب و سینما و تیاتر و ورزش و تمام شئون مملکت آزاد است و جوانان مجبور نیستند برای ساده ترین حق خود، یک تفریح ساده ی کوفتی، مثل مورچه ها به زیر زمین بروند و پلیس، مثل مورچه خواران بر سر آنها هوار نمی شود، و علنن به این "مردم خواری" افتخار هم نمی کند. همان دولت "غاصب" هم که به بخشی از فلسطینی ها زور می گوید و در مقابل لبنان و سوریه و همسایه های دیگرش با خشونت رفتار می کند، حق ندارد در داخل و با ملتش خلاف قانون رفتار کند. کی به شما حق داده به جنایات اسرائیل و آمریکا اعتراض کنید، اما حتی خود ملت هم حق ندارد به جنایات شما معترض باشد؟ کی گفته کشتن انسان ها به نام محمد و اسلام، قانونی ست، اما کشتن به نام موسی و عیسی غیر قانونی ست؟

شما بیست و هشت سال است "نامعیار"ها را بجای معیار، و "ناهنجار"ها را بجای "هنجار" بخورد جامعه می دهید، چندان که بخشی از مردم بیانات کج و معوج شما را به حساب "معیار"ها و "هنجار"ها گذاشته اند. باور ندارید شما فرهنگ و تفکر یک ملت را تخریب کرده اید و دارید ویران می کنید؟ هرکس هرچه خلاف نظر شما بگوید یا انجام دهد، دارد بنیاد نظام را بر می کند، وطن می فروشد، جاسوسی می کند، و حالا وزیر خفقان شما گفته؛ هرکس به دولت نهم ایراد بگیرد، سرسپرده ی خارجی هاست. دولت شما ریا و تظاهر و چند شخصیتی بودن را در این سال ها بین مردم ترویج نداده است؟

آقای سخنگوی وزارت خارجه! فکر نمی کنید شما هم دچار سلسله گردان هر دیکتاتوری دیگر شده اید و آنقدر به مردم آدرس اشتباه داده اید که کم کم خودتان هم باورتان شده که دارید جهان را به بهشت می برید؟ داستان ملا را که شنیده اید؟ صف دراز مقابل نانوایی را دید، ترسید نان به او نرسد. به دروغ گفت؛ مردم! در همین کوچه ی بغلی یک نانوایی دیگر هست که یک مشتری هم ندارد. وقتی همه ی مردم به شتاب بطرف کوچه ی بغلی رفتند، ملا ناباورانه به خود گفت؛ نکند واقعن در کوچه ی بغلی یک نانوایی هست؟ ولی آقای سخنگوی وزارت خارجه! یادتان باشد که اگر در کوچه ی بغلی هم نانوایی باشد، با این همه مردمی که به "آنجا" رفتند، حالا در کوچه ی بغلی هم صف دراز است
.