17 July 2008

گناه نابخشودني فرزاد کمانگر و ياري به کشتن آسانتر او


اعلام حمايت، نوشتن بيانيه و برگزاري هر برنامه مسالمت آميزي در حمايت از فرزاد کمانگر اميدي براي نجات جان او برمي‌انگيزد
بي تفاوتي، انفعال و سکوت در اين شرايط حساس و اين روزهاي حياتي براي فرزاد کمانگر، ياري به کشتن آسانتر اوست

گناه نابخشودني کمانگر

شاهد علوی
عضو شوراي هماهنگي و دبير کانون صنفي معلمان استان کردستان


حکم اعدام فرزاد کمانگر در ديوان عالي کشور تائيد شد و با توجه به نداشتن حکم زندان، حکم اعدام براي اجرا به دايره اجراي احکام زندان رجايي شهر ابلاغ شده است. فرزاد کمانگر معلمي با
12 سال سابقه تدريس، عضو هيات مديره انجمن صنفي معلمان کردستان شاخه کامياران، عضو شوراي نويسندگان ماهنامه فرهنگي - آموزشي رويان، (نشريه آ.پ كامياران) عضو هيئت مديره انجمن زيست محيطي كامياران (ئاسك) و عضو مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران بوده و هست. فرزاد کمانگر انساني است که هر کجا احساس کرده است حضورش مي‌تواند موثر باشد، حاضر شده و باتمام توان خود فعاليت کرده است.

فرزاد به عنوان يک معلم راستين و آزاده دارد تاوان "واقعا معلم بودنش" را پس مي‌‌‌‌‌‌دهد. او در تمام اين سالهاي سخت کوشيده است چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌اي شريف، مسئول و آگاه از يک معلم ارائه دهد، معلمي که عنوان "فرهنگي" برازنده و شايسته اوست. تدريس، نوشتن، حضور در عرصه فعاليتهاي مدني و اجتماعي، دغدغه ارتقاي استانداردهاي زندگي و دفاع از حقوق بنيادين انسان تمام آن جرايمي است که فرزاد کمانگر مرتکب شده است و البته مستحق اعدام.

جمهوري اسلامي با درسي که از اشتباهات دوره پهلوي آموخته بود، از همان فرداي پيروزي انقلاب با اتکا به قانون پاکسازي سازمان‌‌‌هاي دولتي از نيروهاي ضدانقلاب، از جمله اقدام به اخراج گسترده معلماني کرد که به نوعي داراي بينش سياسي، مشي انتقادي و يا سوابق مبارزاتي بودند. معلماني که ماندند يا خودي بودند و يا غير خودي‌هايي که از اين پاکسازي به سلامت جسته بودند و آموختند و پيشه کردند که براي ماندن بايد ساکت، منفعل و ابتر باشند و البته از اين پس نه معلم و فرهنگي که "روزي خور تدريس" بودند.

جمهوري اسلامي براي کامل کردن پروژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش با علم کردن تشکيلاتي قرون وسطايي با نام گزينش، با اتکا به تفتيش عقيده و تحقير شخصيت متقاضيان استخدام، به بازسازي سازمانها و جذب نيرو براي آنها پرداخت. اين گزينش در آموزش و پرورش از همه جا فعالتر و در کردستان از همه جا شديدتر بود و است. معلم آينده در همان گام اول در گزينش دروغ گفتن، رياکاري و سالوس را مي‌‌‌‌‌‌‌‌آموزد. او عامدانه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آموزد که درباره گذشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش، عقايدش و علائقش دروغ بگويد و براي ماندن خاموش بماند. از اين روست که رهبران و نمايندگان آنان در سنديکا(کانون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي صنفي معلمان) نيز در همان حال که در کنشي اصالتا و عملا سياسي به کارفرماي بزرگ(دولت) معترض مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند و اعتصاب مي‌‌‌‌‌‌کنند با هزار زبان و اشاره فرياد مي‌کنند که ما سياسي نيستيم و خواسته ما صرفا صنفي است.

در گام اول به معلم آموخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که کلمه سياست واژه ممنوعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است. گويي سياسي بودن جرمي يا خود ننگ بزرگي است که بايد از آن بر حذر بود. و نه فقط سياسي بودن که انديشيدن، منتقد بودن و ساکت ننشستن نيز جرم است.

در چنين فضايي فرزاد کمانگر از آن دست معلمان کم شماري است که براي عمل به رسالت معلمي از هيچ تلاشي فروگذار نکرده است و اين گناه نابخشودني اوست چرا که او قاعده بازي را که
30 سال بود مي‌پرداختند بر هم زده است!

ايا صدور حکم اعدام براي او دردادگاهي
7 دقيقه‌‌‌‌‌‌اي و در حاليکه وکيلش تاکيد مي‌‌‌‌کند در پرونده او هيچ مدرک و دليلي حتي براي محکوميت او به زندان وجود ندارد (حتي يک اعتراف بي‌‌‌ارزش علي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رغم شکنجه‌‌‌‌‌‌هاي بسيار) و با سوابق روشن فرهنگي و مدني دليلي جز "معلم" بودن او به معني واقعي دارد؟

فرزاد کمانگر در شهري (کامياران) با جديت و با سر نترس به فعاليت فرهنگي و مدني مشغول بود که به دليل بدل شدن به يکي از مراکز مهم فعاليت زيرزميني و جذب نيرو براي يکي از احزاب اپوزيسيون کرد، به شدت زير ذره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بين نيروهاي امنيتي جمهوري اسلامي بوده و فعاليت‌‌‌‌‌‌‌مدني و سياسي در آنجا با هزينه بالايي توام است. نيروهاي امنيتي با تهديد و آزار و اتهام فوري و در دسترس "پژاک بودن" تقريبا تمام فعالين اين شهر را از هرگونه فعاليتي بازداشته‌‌‌‌‌‌‌اند. کمانگر با اين اعتقاد که چيزي براي مخفي کردن ندارد و با توجه با مسالمت آميز بودن و قانوني بودن فعاليتهايش و عدم وابستگيش به گروهاي سياسي در هيچ دادگاهي محکوم نخواهد شد، چندان وقعي به تهديدهاي نيروهاي امنيتي نگذاشته و به فعاليت‌‌‌‌‌هايش ادامه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد. فرزاد کمانگر واقعيت وجود قضات ناسالم و آلوده را در نظام بيمار قضايي ايران ناديده گرفته بود.

طيراني قاضي شعبه
30 دادگاه انقلاب بار نخست که پرونده پس از ماهها بلاتکليفي و شکنجه، به او احاله مي‌شود با اعلام عدم صلاحيت رسيدگي پرونده را به سنندج احاله مي‌‌‌‌‌‌‌دهد.

فرزاد بعدها به خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌اش مي‌گويد قاضي طيراني در همان زمان به او گفته است در اين پرونده مدرک و دليلي براي محکوميت تو وجود ندارد ولي از من حکم اعدام مي‌‌‌‌خواهند، من اين شر را از سر خودم باز مي‌کنم. در سنندج نيز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مجددا پرونده عدم صلاحيت رسيدگي مي‌خورد و به همان شعبه
30 دادگاه انقلاب تهران احاله مي‌شود. فرزاد روايت مي‌کند که همان قاضي طيراني اينبار به او مي‌گويد چاره‌اي ندارم من هم خانواده دارم و زير فشارم، مجبورم حکم اعدام بدهم که از من خواسته‌اند. دادگاه عادلانه 7 دقيقه‌اي!

اين گزيده‌اي از سخنان خليل بهراميان وکيل فرزاد کمانگر درباره پرونده موکلش است:
برخورد با فرزاد کمانگير ناشي از نوعي "کردستيزي" و جرياني است که حتي درون قوه قضائيه ايران بحران آفريني مي کند. / با توجه به دفاعيات موکلم و با نظر به نامه‌‌‌هاي حمايت تعداد زيادي از مردم کامياران و امام جمعه شيعيان اين شهر از فرزاد، انتظار صدور حکم برائت براي موکلم دارم. / فرزاد کمانگر علي رغم شکنجه زياد هنوز به هيچ يک از اتهامات وارده اعتراف نکرده است، صدور حکم اعدام براي وي حتي بر خلاف قوانين جمهوري اسلامي ايران نيز بوده است. / همان موقع که پرونده فرزاد کمانگر را مطالعه کردم برايم روشن شد که فرزاد بي‌‌‌گناه است و هيچ اتهامي بر وي وارد نيست و در واقع بايد آزاد مي‌شد. / دادگاه فرزاد با قوانين منافات دارد، حتي دادگاه غير قانوني بوده است و فقط 5 يا 6 دقيقه طول کشيده است. رئيس دادگاه حتي اجازه دفاع هم به ما نداد. به من کاغذ سفيدي دادند و از من خواستند که بنويسم، من اين کار را نکردم و در همان لحظه قاضي حکم اعدام وي را صادر کرد. /

از 8 آبان 1386 که پنج تن از زندانيان سياسي زندان اوين بيانيه‌اي در حمايت از فرزاد کمانگر منتشر کرده و به شرايط غير انساني نگهداري او اعتراض کردند (بيانيه اول) تا 23 تير 87 که معلمان کامياران در بيانيه‌‌‌‌اي از برنامه خود براي تنها نگذاشتن خانواده فرزاد کمانگر در اين روزهاي تلخ گفتند 257 روز مي‌گذرد و براي محکوم کردن زندان، شکنجه و حکم اعدام فرزاد کمانگر و درخواست برگزاري دادگاهي با رعايت آئين دادرسي منصفانه و درخواست آزادي او نزديک به 90 نامه، بيانيه، اطلاعيه، طومار و درخواست نوشته شده است. 19

مورد از اين بيانيه‌ها را گروها، نهادها، مجامع و سازمانهاي جهاني ذيربط نوشته‌اند. در اين ميان نيز فرزاد کمانگر علاوه بر نوشتن رنجنامه‌‌‌‌‌اي از زندان که شرح تلخ شکنجه‌‌‌‌‌‌ها و آزارهايي است که بر او رفته است، نامه‌اي براي دانش آموزانش، نامه‌‌‌‌‌اي درباره رنج معلم بودن و دو نامه نيز درباره ساير زندانيهاي سياسي و هشدار براي فراموش نکردن آنها نوشته است. جمهوري اسلامي هيچ‌کدام از اين صداها را نشنيد و استوار بر اراده نفرت خويش ايستاده است. خدايا تو چرا ساکت نشسته‌‌‌‌اي؟

اگر خداوند هم ساکت نشسته باشد، ما نمي‌توانيم فرزاد کمانگر انسان آزاده و معلم واقعي را فراموش کنيم! حکم اعدام او در ديوان عالي کشور تائيد و با توجه به نداشتن حکم زندان، حکم اعدام براي اجرا به دايره اجراي احکام زندان رجايي شهر ابلاغ شده است. سکوت ما در اين شرايط چه معنايي دارد، جز رضايت دادن به اعدام فرزاد کمانگر؟

هموطن عزيز! انسانهاي آزاديخواه! با اتکا به سوابق روشن فرزاد کمانگر به عنوان يک معلم و باورها و فعاليتهاي مدني و مسالمت آميز او، (در انجمن صنفي معلمان کردستان، خدمت در روستاهاي محروم و فعاليتهاي حقوق بشري) نامه هاي که فرزاد که از زندان ارسال کرده و از جمله روايت شکنجه ها و آزارها به قصد اخذ اعتراف به جرايم ناکرده ، جلسه دادگاهي فرمايشي 7دقيقه‌اي فرزاد و تاکيد خليل بهراميان وکيل ايشان بر بي گناهي فرزاد و نبود هيچ دليل و مدرکي دال بر گناهکاري او،
اعلام حمايت، نوشتن بيانيه و برگزاري هر برنامه مسالمت آميزي در حمايت از فرزاد کمانگر اميدي براي نجات جان او برمي‌انگيزد. بي تفاوتي، انفعال و سکوت در اين شرايط حساس و اين روزهاي حياتي براي فرزاد کمانگر، ياري به کشتن آسانتر اوست.


http://www.hrairan.com/Archive_87/886.html

16 July 2008

طلب عفو از چه و به که ؟ / نامه اي از فرزاد کمانگر

آيا من شايسته حکم اعدام بوده ام ؟ و آيا اينجانب جهت حفظ زندگي خود بايد تقاضاي عفو نمايم ؟ عفو و عذر تقصير از چه و به که ؟ آيا آناني که حتي قانون مکتوب خود را به کرات زير پا گذاشته و به قانون نانوشته و خودسرانه خود حکم به شکنجه و اعدام ميدهند ، در اين راه با دست و دلبازي تمام زندگي بخشش ميکنند به درخواست عفو مستحق تر نيستند ؟

طلب عفو از چه و به که؟

نامه اي از فرزاد کمانگر



تعريف دقيق جرم سياسي و پيرو آن زنداني سياسي در هيچ جاي قاموس حقوقي - کيفري جمهوري اسلامي مشخص نشده که به تابع آن در مظان هرگونه اتهام ناسره و نامربوط قراردادن شخصي که طبق استانداردهاي حقوقي معقول در جهان متهم سياسي به شمار مي آيد امري رايج باشد ، اساساً در جايي که بعضي ها خود را فراتر از قانون ميدانند ، بدون داشتن تحصيلات آکادميک حقوقي يا سياسي خود را بهترين و نادرترين سياستمداران و عالمان علم قضا به حساب مي آورند و عملکرد سياسي خود را نيز تنها آلترناتيو سياسي در زمان غيبت امام زمان (عج) دانسته و به طبع تمامي اقشار جامعه ايران را پيرو محض و مطيع سياستهاي خود پنداشته و نتيجتاً هيچ مسلک و شيوه سياسي را به رسميت نشناخته و بالاتر از آن براي بقيه آحاد ملت نيز مجاز و روا نميدانند . بنابراين جاي تعجب نيست که اين عده با فراق خاطر کامل کسي ديگر را به جز خود صاحب صلاحيت اظهار نظر در امور سياسي نداند مگر آنکه به تائيد يا تمجيد رياکارانه از آنها پرداخته و اظهار علني هيستريک حمايت خود را از سياستهاي رسمي اين طبقه دستمايه سوداي رسواي خويش قرار دهد .
فعالبت سياسي به معناي مصطلح و رايج عصيان نيز از طرف اين گروهها تنها براي کساني که از اسلام سياسي ، تمام جنبه هاي انسان ساز ، لطيف و روحاني با قوانين مدون و محکم جهت پي ريزي جوامع سالم و با نشاط بشري را يکجانبه به کناري گذاشته و بنا به گفته خود با تفکر ايام آغازين ظهور اسلام فقط " الجنة تحت ظلال السيوف " و " النصر بالرعب " را فرا گرفته اند ، بنابراين جاي تعجب نيست که در نظام نظري و حقوقي اين عده مصاديق فعاليت سياسي ، جرم سياسي ، اتهام سياسي و زنداني سياسي احصا نشده است . سخن کوتاه آنکه ، اينجانب فرزاد کمانگر بعنوان يک شهروند ايراني داراي حقوق مشروع و عرفي پذيرفته شده در قانون ايران و جهان و بعنوان کسي که وزارتخانه آموزش و پروش همين حاکميت اينجانب را صاحب صلاحيت تعليم به فرزندان اين آب و خاک دانسته ، اکنون طبق رول معمول حقوق بين الملل ، طبق اعلاميه جهاني حقوق بشر و طبق تعاريف مقبول خردورزان سياسي در جهان خود را مصداق بارز و کامل يک زنداني سياسي ميدانم که از بد حادثه در بد زمان و بدمکاني که تعريف ساده از جرم سياسي در لفاف عناوين عجيب و شگفت ، نظير حرب با خدا ، افساد في الارض ، اقدام عليه امنيت ملي به تنگ نظرانه ترين و غير دموکراتيک ترين وجه گرفتار آمدم ، توجه خوانندگان را به موارد مطروحه زير جلب مينمايم تا سير دادرسي در مورد پرونده من در دستگاه عدالت فعلي ايران روشن تر شود :

1-اينجانب در تاريخ 27/5/85 در شهر تهران به دليل تحت مظان قرار داشتن به فعاليت سياسي غير مجاز بازداشت شدم ، عليرغم تصريح قانون اساسي به حق متهم مبني بر داشتن وکيل 16 ماه از اين حق محروم بودم ، يعني بعد از 16 ماه تحمل سخت ترين انواع شکنجه تحت لواي بازجويي که برخلاف موارد مطروحه در قانون حفظ حقوق شهروندي بوده و شرح کوتاهي از آن را در رنجنامه اي که قبلاً نگاشتم ذکر شده است . البته لازم به ذکر است که در شهر کرمانشاه دادستان انقلاب وقت ضمن بي اعتنايي به اصل تفهيم اتهام با صدور دستور به ضابطين قوه قضائيه خواستار تداوم شکنجه و فشار بيشتر جهت پذيرش گناه مرتکب نشده اينجانب شد (که اگر بازپرس شعبه 14 امنيت تهران دستور بازگشت ما را به تهران نميداد بي گمان زنده نبودم) و حتي کار را به آنجا رسانيدند که مراحل آغازين تشکيل پرونده به گفته خودشان انجام "تحقيقات فني " هنگامي که نه جرمي ثابت شده و نه جلسه دادرسي برگزار شده و بدون داشتن وکيل هرگونه اتهامي را به اينجانب وارد مي ساختند و صراحتاً و با کمال خوشحالي از صدور حکم اعدام من خبر ميدادند.
2-در خلال دوره 16 ماهه در کارخانه متحول سازي وزارت اطلاعات و بعد از اعزام از کرمانشاه به تهران دفعتاً وطي يک عمليات محيرالعقول عناوين اتهامي قبلي اينجانب نظير عضويت در حزب پزاک ، حمل مواد منفجره ، اقدام به شروع بمب گذاري و حتي بمبگذاري از نامه اعمال من محو شده و اتهام خلق الساعه جديدي به نام عضويت در حزب کارگران کردستان ترکيه ؟!!! برايم تجويز شد . البته بنا به عادت مافي السبق بدون هيچگونه مستند و مدرکي ، حتي جعلي و ظاهري .
3-در همان ايام مذکور شعبه 30 دادگاه انقلاب تهران معلوم نيست که چرا و چگونه ناگهان قرار عدم صلاحيت خود به طرفيت دادگاه انقلاب سنندج را صادر نمود.
4-تحمل نزديک به دو ماه انفرادي همراه با شکنجه هاي وحشتناک توسط مسئول بازداشتگاه اطلاعات سنندج که مشخص نبود اعمال اين حجم عظيم فشار و شکنجه به چه جهت و در خدمت کدامين هدف و مقصود بود ؟ چرا که در طول اين مدت نه تفهيم اتهام جديدي شده بودم و نه حتي يکبار ، يک سئوال جديد هم از من پرسيده شد و سرانجام اين قصه صدور قرار عدم صلاحيت اين بار به طريق معکوس از طرف دادگاه انقلاب سنندج به طرفيت شعبه 30 دادگاه انقلاب تهران تکرار شد ، گويا حضرات به اين نتيجه رسيده بودند که تنوعي در اعمال شکنجه اينجانب قرار دهند و طبعيت مهرپرور و مهرورز خود را در هر سه مرکز استان به من نشان داده و ترجيحاً به من فهمانده شود ، به هر کجا که روي "آسمان همين رنگ است"
5-و بالاخره ميرسيم به اوج شاهکار اين سناريو امنيتي - قضائي ، يعني مرحله تشکيل دادگاه ، مرحله تشکيل جلسه دادرسي و نهايتاً صدور حکم ، البته خواننده متوجه باشد که دستگاه قضائي در هجدهمين ماه پس از دستگيري به اين نتيجه رسيد که اتلاف فرصت ديگر کافي است و اين پرونده بايد سريعاً ختم به خير شود و اين نيت خيرخواهانه حتي به جلسه دادگاه نيز سرايت نمود و اينجانب در طي کمتر از 7 دقيقه (بله درست خوانديد ، فقط هفت دقيقه) که 3 دقيقه آن صرف قرائت کيفر خواست گرديد ، مستحق اعدام تشخيص داده شدم ، آنهم در دادگاهي که طبق نص صريح اصل 168 قانون اساسي جمهوري اسلامي بايد به شکل علني با حضور وکيل و در حضور هيئت منصفه برگزار ميگرديد ، که هيئت منصفه و علني بودن دادگاه فوق هيچگونه مفهوم و وجود خارجي نداشته و حتي به وکيل اينجانب نيز قبل از دادگاه و در هنگام دادگاه اجازه صحبت کردن حتي در حد سلام و عليک با من را ندادند و حتي فرصت قانوني دفاع از من را نيز پيدا نکرد . قابل ذکر است در کيفرخواست فقط اتهام عضويت در پ.ک.ک در دادگاه به من ابلاغ شد.
6-قاضي پرونده يکماه بعد، طي يک پروسه تشريفاتي هنگام ابلاغ حکم به اينجانب صراحتاً اعلام نمود که وزارت اطلاعات قبل از صدور حکم دادگاه محاربه تو را مسلم و قطعي تشخيص داده و حداقل حکم مورد انتظار را اعدام دانسته ، البته اين موضوع چندان براي من تازگي نداشت زيرا که تمامي بازجويان اطلاعات در هر سه شهر از همان روزهاي آغازين بازجويي پيشاپيش تاکيد موکد داشتند که "ما تشخيص ميدهيم که چه کسي چه حکمي بايد بدهد و حکم تو نيز بايد اعدام باشد" (عين گفته بازجوهاي پرونده)
توجه به موارد مشروحه فوق که فقط مشتي از خروار است براي عبرت گيرندگان مايه تاسف است ،چرا که دستگاه اطلاعاتي - امنيتي کشور با نقض مکرر و فاحش نص صريح قوانين مصوبه جمهوري اسلامي و در راس آن اصول قانون اساسي مانند اصل 20 (يکسان بودن همه در برابر قانون)، اصل 23 (ممنوعيت تفتيش عقايد) ، اصل 35 (داشتن حق وکيل) ، اصل 37 (اصل برائت) ، اصل 38 (ممنوعيت شکنجه) ، اصل 39 (ممنوعيت هتک حرمت و حيثيت ) ، اصل 57 (استقلال قوا) ، و اصل 166 (مستدل و مستند بودن احکام) ، اصل 168 (علني بودن دادگاه جرايم سياسي) و نقض قوانين حقوق شهروندي ، نقض آئين دادرسي و نقض آئين نامه داخلي سازمان زندانها ، از يکطرف ، يکسره خط بطلان برآنچه که در متن قوانين جمهوري اسلامي ذکر شده ميکشد و از طرف ديگر در مقام زننده اتهام - بازجو - بازپرس ، دادستان و قاضي قرار گرفته و نهاد به ظاهر زير مجموعه قوه مجريه بسي بالاتر از قوه قضائيه براي خود شان قائل است گويا "پريرو تاب مستوري ندارد ، در ار بندي سر از روزن درآرد"
چنين به نظر ميرسد صدور احکام سنگين براي فعالان مدني در مناطق کردنشين مقابله اي جدي براي سرکوب اين حرکتهاست و صدور احکام اعدام ما نيز بنا به ملاحضات سياسي و مقاوله هاي سياسي با احزاب تازه به قدرت رسيده (شما بخوانيد تازه مسلمان) يکي از همسايگان غربي است که در کشتارهاي قومي يد طولايي از 1915 تا کنون دارد ، اين حکم اعدام نوعي پيش کشي سياسي و کرنشي منفعلانه و ذليلانه از طرف يکي از شرکاي همخوابگي ايدئولوژيکي به شريک ديگر است که البته عليرغم به ظاهر واحد در هدف ، و تبين مسير ، نظرات کاملاً متنافري از هم دارند .

حال با توجه به آنچه که شرحش دادم ، آيا من شايسته حکم اعدام بوده ام ؟ و آيا اينجانب جهت حفظ زندگي خود بايد تقاضاي عفو نمايم ؟ عفو و عذر تقصير از چه و به که ؟ آيا آناني که حتي قانون مکتوب خود را به کرات زير پا گذاشته و به قانون نانوشته و خودسرانه خود حکم به شکنجه و اعدام ميدهند ، در اين راه با دست و دلبازي تمام زندگي بخشش ميکنند به درخواست عفو مستحق تر نيستند ؟

فرزاد کمانگر
زندان رجايي شهر کرج
بند بيماران عفوني و متادوني
25/4/87

10 July 2008

فتوای خون و جنون , و تابستان ۶۷ را نمی توان و نمی بايد فراموش کرد/ مسعود نقره کار

"......شما آقايان علما، چرا فقط سراغ احکام نماز و روزه می رويد؟ چرا هی آيات رحمت را در قران می خوانيد و آيات قتال را نمی خوانيد؟ قران می گويد بکشيد، حبس کنيد.... پيغمبر شمشير دارد تا آدم بکشد. ائمه همه جندی( نظامی ) بودند. همگی جنگی بودند. شمشير می کشيدند. آدم می کشتند.... خليفه می خواهيم که دست ببرد، حد بزند، رجم کند. با چند سال زندان کار درست نمی شود. اين عواطف کودکانه را کنار بگذاريد......"

" اين بذرها به خاک نمی ماند"،

یاد آر فتوی خون و جنون را!


مسعود نقره کار



رابطه ی فقيه و خون, و مفتی و جنون در تاريخ ميهنمان مثال های خوبی برای توضيح وتبيين " تداعی مشابهت" اند. اين امر نه تصادفی, و نه از دين ستيزی و اسلام ستيزی ست , ملتی واقعيت های دردناک و هراسناک رابارها ديده و تجربه کرده است, وچنين ديدن ها و تجربه ها يی تشابه ای در ذهنيت تاريخی و فردی اش حک کرده است, که ماندگار به نظر می رسد. بی ترديد شماری از فقيهان بودند , و هستند که تاب تحمل دگرانديشی را داشته و دارند, که اينان انگشت شمارند. اما اکثريت فقها و مفتی يان خونريز و دارای افکار و کرداری جنون آميز بوده , و هستند . کافيست تاريخ مان را ورق بزنيم تا با نمونه های فراوانی از اين موجودات,که به چندنمونه از آن ها اشاره می کنم, مواجه شويد

- محمود غزنوی در باره معتزله می گويد:

«من کار ايشان را به فقها باز گذاشتم، آنان چنان فتوی دادند که اين قوم از دايره ی اطاعت احکام الهی قدم بيرون نهاده و به فساد روی آورده اند و قتل و قطع و نفی آنان به مراتب جناياتشان واجب است.»

شاه شجاع پسر"امير مبارزالدين محمد" سرسلسله ی دودمان مظفريان , در باره کار های پدرش شهادت داد:

«من به کرات مشاهده کردم که در حين قرآن خواندن بعضی ارباب جرايم را پيش مبارز می آوردند و او ترک قرائت قرآن می کرد و ايشان را به دست خود می کشت، و همان دم باز بر تلاوت مشغول می شد...»
بدين گونه او بيش از ۸۰۰ نفر را کشت.

و ملک محمد سلجوقی می گويد:

«هرگز هيچ کس را نکشتم الا ائمه فتوی دادند که او کشتنی ست.»

آيت الله خمينی بنيانگذار و رهبر حکومت اسلامی نيز در زمره ی همين دست فقها و مفتی ها و امام هاست , که نه در تورق تاريخ , در زندگی مان حضور ترسناک و هولناک اش را ناظر بوديم. فقيه و امامی که بارها صريح و بی پرده , و با افتخاری ثواب آلود, محسنات کشتار دگرانديشان و " آيات قتال" را به رهروان اش گوشزد کرد , واز پيروان اش خواست تا اين نوع " عواطف فقيهانه و مفتی صفتانه " را فراموش نکنند. او حتی از اينکه اين " عاطفه" را زودتر بکار نگرفت, توبه کرد!

او در سخنرانی ای در ۲۷ مرداد ماه ۱۳۵۸ گفت:
«... اگر ما از اول قلم تمام مطبوعات مزدور را شکسته بوديم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطيل کرده بوديم و حزب های فاسد را ممنوع اعلام کرده بوديم و رؤسای آن ها را به جزای خودشان رسانده بوديم و چوب های دار در ميدان های بزرگ برپا کرده بوديم و مفسدين و فاسدين را درو کرده بوديم، اين زحمت ها پيش نمی آمد. من توبه می کنم از اين اشتباهی که کرده ايم...»

يک نمونه ی ديگر از سخنرانی ايشان , در روز ميلاد پيامبر اسلام در سال ۱۳۶۱ , و دررابطه با موج دوم کشتار جمعی دگرانديشان در حکومت اسلامی بود:

"......شما آقايان علما، چرا فقط سراغ احکام نماز و روزه می رويد؟ چرا هی آيات رحمت را در قران می خوانيد و آيات قتال را نمی خوانيد؟ قران می گويد بکشيد، حبس کنيد.... پيغمبر شمشير دارد تا آدم بکشد. ائمه همه جندی( نظامی ) بودند. همگی جنگی بودند. شمشير می کشيدند. آدم می کشتند.... خليفه می خواهيم که دست ببرد، حد بزند، رجم کند. با چند سال زندان کار درست نمی شود. اين عواطف کودکانه را کنار بگذاريد......"

وآيت الله محمدی گيلانی يکی از همين آقايان " علما " ست , ايشان برمبنای رهنمود های آيت الله خمينی , فرمان می داد:

«.....شورشيانی که در خيابان ها مجروح می شوند بايد کارشان را تمام کرد... و آن ها که در تظاهرات عليه جمهوری اسلامی شرکت می کنند «بايد در محل، مقابل ديوار اعدام شوند» و «توبه آن ها پذيرفته نمی شود و مجازات را قرآن تعيين می کند، مرگ با بدترين وسايل، با دار، قطع دست راست و پای چپ و......"

و فراوان بوده و هستند "علما"يی از جنس گيلانی وخلخالی و لاجوردی و مصباح يزدی ومرتضوی و........
در ميان فتاوی و رهنمود های آيت الله خمينی اما نشانه های علاقه ايشان به دار زدن ,جندی بودن , شمشير کشيدن , آدم کشتن , حد زدن و رجم کردن , که برخی از نشانه های ابتلای ايشان به " جنون ايديولوژيک" نيز بود, در فتوی قتل عام تابستان سال۶۷ وخيم تر از گذشته جلوه کرد. ايشان با اين فتوی تعريف و معنايی در خور از " جنون ايديولوژيک" به دست دادند:

".... بسم الله الرحمن الرحيم : از آنجا که منافقين خائن به هيچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه ميگويند از روی حيله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پيدا کرده اند، و با توجه به محارب بودن آنها و جنگهای کلاسيک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاريهای حزب بعث عراق و نيز جاسوسی آنان برای صدام عليه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتدای تشکيل نظام جمهوری اسلامی تاکنون، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و ميکنند محارب و محکوم به اعدام ميباشند و تشخيص موضوع نيز در تهران با رای اکثريت آقايان حجه الاسلام نيری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماينده ای از وزارت اطلاعات می باشد، اگر چه احتياط در اجماع است، و همين طور در زندان های مراکز استان کشور رای اکثريت آقايان قاضی شرع، دادستان انقلاب و يا داديار و نماينده وزارت اطلاعات لازم الاتباع ميباشد، رحم بر محاربين ساده انديشی است، قاطعيت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول ترديدناپذير نظام اسلامی است، اميدوارم با خشم و کينه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضايت خداوند متعال را جلب نمائيد. آقايانی که تشخيص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و ترديد نکنند و سعی کنند [اشداء علی الکفار] باشند. ترديد در مسايل قضايی اسلام انقلابی ناديده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا ميباشد. والسلام.روح الله موسوی الخمينی...."

اين معنا در ابتدا حتی برای نزديکان صادر کننده ی اين فتوی , مبهم و قابل فهم نبود ,
بهمين خاطر کار به سوال کردن رسيد . احمد خمينی از پدر خواست تا از اين معنا رفع ابهام کند:

".... بسمه تعالی ,پدر بزرگوار حضرت امام مد ظله العالی
پس از عرض سلام، آيت الله موسوی اردبيلی در مورد حکم اخير حضرتعالی درباره منافقين ابهاماتی داشته اند که تلفنی در سه سؤال مطرح کردند:
۱ – آيا اين حکم مربوط به آنهاست که در زندان ها بوده اند و محاکمه شده اند و محکوم به اعدام گشته اند ولی تغيير موضع نداده اند و هنوز هم حکم در مورد آن ها اجرا نشده است، يا آنهايی که حتی محاکمه هم نشده اند، محکوم به اعدامند؟
۲ – آيا منافقين که محکوم به زندان محدود شده اند و مقداری از زندانشان را هم کشيده اند ولی بر سر موضع نفاق ميباشند محکوم به اعدام ميباشند؟
۳ – در مورد رسيدگی به وضع منافقين آيا پرونده های منافقينی که در شهرستانهايی که خود استقلال قضايی دارند و تابع مرکز استان نيستند بايد به مرکز استان ارسال گردد يا خود ميتوانند مستقلاً عمل کنند؟..... "

و آيت الله خمينی با متممی که بر فتوی اش اضافه کرد, خمينی وار رفع ابهام کرد:

".... بسمه تعالی, در تمام موارد فوق هر کسی در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است. سريعاً دشمنان اسلام را نابود کنيد. در مورد رسيدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سريعتر انجام گردد همان مورد نظر است. روح الله الموسوی الخمينی....."

و بدين ترتيب بنيانگذار حکومت اسلامی, روح الله خمينی برای چندمين بار با خشم و کينه توزی ای شايسته ی خويش , هزاران هموطن جوان اش را به دار آويخت , و يا تيرباران کرد, هزاران اسيری که " جرم " شان دگرانديشی سياسی و عقيدتی بود , و در بيدادگاه های اسلامی محاکمه و مطابق قوانين همين بيدادگاه ها دوران محکوميت شان را می گذراندند.اين اسيران قتل عام شده هواداران و اعضای احزاب , سازمان ها و گروه های سياسی و عقيدتی مختلف در جامعه بودند , و خلاف فتوی عوامفريبانه ی ايشان به يک گروه سياسی خاص تعلق نداشتند, و تمامی قربانيان نيز هيچ نقشی در سياست گذاری ها ,و گفتار و کردار رهبران شان در خارج از زندان ايفا نمی کردند, و نمی توانستند ايفا کنند چرا که سال ها در اسارت حکومت اسلامی بودند. اين کشتار جمعی ويژگی ی ديگری نيز داشت , و جهانيان با نوعی نو آوری " اسلامی " و " خمينيسم" نيز آشنا شدند :

"آقايان قاضی شرع، دادستان انقلاب و يا داديار و نماينده وزارت اطلاعات" بيدادگاه های اسلامی که در محاکمه های دو تا سه دقيقه ای " تفتيش عقايد اسلامی " حکم اعدام صادر می کردند ,نمونه وار وحيرت انگيز,برای کشتار بيشتر اسيران شان حتی آنان را فريب می دادند تا ناخواسته چيزی بگويند که بر مبنای فتوی وشريعت خمينی حکم شان اعدام باشد!

تير ماه می بايد زمان صدور اين فتوی جنون آميز باشد، فتوايی که يکی از خونين ترين "فتاوی قتال" و کشتار دگرانديشان از سوی فقهاست. و مرداد ماه و شهريور ماه، ماه های به خاک افتادن هزاران تن از عزيزان مان است , عزيزانی که تاريخ و زندگی نشان داده اند :" اين بذر ها به خاک نمی ماند " و" از قلب خاک می شکفد " (۱)

فتوای خون و جنون , و تابستان ۶۷ را نمی توان و نمی بايد فراموش کرد !
.......................................

۱- وام گرفته شده از سعيد سلطانپور

9 July 2008

برآمدی که بتواند بساط فرومانروايی خدايان جبار و سفاک حاکم را برچيند, به ننگ رژيم ولايت مطلقه فقيه برای هميشه پايان دهد

9 سال پس از خيزش آن سال, آسمان ايران را بيش از هر زمان ابرهای سياه پوشانده است: تشديد تحريم اقتصادی, خطر حمله نظامی, فقر شديد و بی حقی دامنه دار مردم, اقتصاد بحران زده و درهم شکسته و در نتيجه آن تعريض بحران اجتماعی در سطح و در عمق, مانند گسترش اعتياد, ايدز, طلاق, خودکشی, خودسوزی, تجاوز جنسی, انواع جنايات و بزه کاری ها و در واکنش به همه اين نمودها: اعدام های دسته جمعی, طرح های پی در پی پيگردهای خيابانی و بگير و ببند نيروهای انتظامی و امنيتی و بسط "قانونی" توحش از طريق تصويب احکام ننگينی چون تعدد زوجات و اعدام وبلاگ نويسان دگرانديش به بهانه الحاد.

جامعه ايران نيازمند برآمدی ديگر

روشنگری



18 تير؛ مصادف با نهمين سالروز خيزش دانشجويی عليه رژيم تبهکار جمهوری اسلامی را در حالی پشت سر می گذاريم که جامعه ايران بيش از هر زمان ديگر نياز حياتی به برآمدی نوين, عميق تر و سامان يافته تر را نشان می دهد.

9 سال پيش در رشته اعتراضاتی که از 18 تا 23 تير به مدت شش روز زمين زير پای رژيم جمهوری اسلامی را لرزاند و رعشه مرگ بر اندام سران و رهبران آن انداخت, دانشجويان شعار می دادند: "آخوند خدايی می کند؛ ملت گدايی می کند". 9 سال بعد کمر ملت را زير فشار سهميگن تورم و گرانی وحشتناک قيمت ها درهم شکسته اند و خدايان شان به چنان مرحله ای از جباريت و سفاکی رسيده اند که ديگر حتی بردن نامشان و ذکر آن چه به يغما برده اند با عقوبتی سخت همراه است.

9 سال پيش جرقه ای که خشم دانشجويان را برانگيخت و آنها را به ميدان مقابله علنی و جسورانه با استبداد کشيد, حمله وحشيانه چماقداران لباس شخصی و بسيجی و سپاهی به کوی دانشگاه بود, 9 سال بعد از سراسر ايران جرقه بر می خيزد و حراستی ها و انجمن های قلابی آبروباخته و دست ساخته حکومت, دست در دست امنيتی های وحشی در راستای پادگانی کردن فضای دانشگاهها هر روز به جنايت عليه دانشجويان دست می زنند و آدم ربايی, بازداشت, شکنجه, پرونده سازی, ارعاب و تهديد دائمی دانشجويان آزاديخواه, پايانی ندارد و روزی نيست که صدای اعتراضی به دستگيری يا تجاوز يا خشونت دستگاهها و کارگزاران حکومتی از دانشگاهی برنخيزد.

در 18 تير, عمده شعارها آزاديخواهانه بود, 9 سال بعد از آن خيزش شجاعانه, خواست آزادی بيش از هر زمان با خواست عدالت اجتماعی گره خورده است و حق کار و دريافت دستمزد منطبق با نرخ تورم, حق داشتن سرپناه, حق برخورداری از بيمه و بهداشت و درمان و آموزش رايگان را با خواست آزادی بيان و انديشه, تجمع و تشکل مستقل, آزادی های فردی و مدنی و رهايی از آپارتايد جنسی عميقا درهم آميخته است. اين درآميختگی زمينه های افول سوداگران مطالبات مدنی و برآمد نيروهايی جديد شده است؛ نيروهايی که شرط پيشروی آنها علاوه بر طرد کامل قواعد بازی در بساط حکومتگران و خط قرمزها و مطامع ضد مردمی اش, تکيه بر پايگان توده ای و سامان يابی نيروی اصلی اعتراض در جامعه ايران يعنی کليه بخش ها و لايه های محروم, زحمتکش و تهی دست و نيز بنا کردن منطق نبردهای موضعی بر اساس برآوردهای هر چه واقعی تر از توازن واقعی نيروست.

9 سال پس از خيزش آن سال, آسمان ايران را بيش از هر زمان ابرهای سياه پوشانده است: تشديد تحريم اقتصادی, خطر حمله نظامی, فقر شديد و بی حقی دامنه دار مردم, اقتصاد بحران زده و درهم شکسته و در نتيجه آن تعريض بحران اجتماعی در سطح و در عمق, مانند گسترش اعتياد, ايدز, طلاق, خودکشی, خودسوزی, تجاوز جنسی, انواع جنايات و بزه کاری ها و در واکنش به همه اين نمودها: اعدام های دسته جمعی, طرح های پی در پی پيگردهای خيابانی و بگير و ببند نيروهای انتظامی و امنيتی و بسط "قانونی" توحش از طريق تصويب احکام ننگينی چون تعدد زوجات و اعدام وبلاگ نويسان دگرانديش به بهانه الحاد.

جمهوری اسلامی مايه ننگ ايران و شهروند ايرانی است. 9 سال پس از 18 تير, جامعه ايران بيش از هر زمان نيازمند برآمدی ديگر است که از اعماق برخاسته باشد؛ برآمدی که بتواند بساط فرومانروايی خدايان جبار و سفاک حاکم را برچيند, به ننگ رژيم ولايت مطلقه فقيه برای هميشه پايان دهد و نويد فردايی بهتر برای شهروندان محروم باشد

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20080709010315.html

7 July 2008

باید پرچم خود را در برابر پرچم الله اکبر برافرازیم / سیامک مهر

چگونه است که آخوندها و مسلمانان و روشنفکران و نویسندگان وابسته و جیره خواران و پایوران و حاکمان نظام اسلامی به صراحت حقوق بشر را امری مردود، پلورالیسم را شرک، آزادی را کفر، دموکراسی را تهوع آور و برابری زن و مرد را بی ارزش می دانند و می خوانند، اما از این سو و در مقابل، زبان ما لالمونی گرفته و با مماشات و شف شف و لکنت زبان، منفعلانه سربزیر انداخته و صدایمان در نمی آید؟

تجربهء سی سالهء حکومت اسلامی نشان داد که هیچ مسلمانی چه به لحاظ نظری و چه عملاً، قادر به مبارزه با رژیم اسلامی نیست. ممکن نیست با پرچم و شعارها و نشان ها و سمبل های مشترک و یگانه به ستیز با یکدیگر برخواست. می باید پرچم خود را در برابر پرچم الله اکبر برافرازیم.

پرچم ما و پرچم دشمن


سیامک مهر

پایه های سه دهه اقتدار و حاکمیت و سلطهء نظام جمهوری اسلامی در ایران، فقط و فقط بر اسلام و ایدئولوژی اسلامی استوار بوده است و خشونت و سرکوب این رژیم به هر میزان و به هر طریق و شکل و روشی که انجام گرفته است، توسط اسلام و قرآن و دین و مذهب و ایمان مردم تاکنون توجیه و تبرئه گردیده است.

اگر پس از گذشت اینهمه سال و هزینه های هنگفت و کمرشکن جانی و مالی که در جهت مخالفت و اعتراض و مبارزه با حکومت اسلامی از سوی ملت پرداخته و تحمل شده است و پس از سی سال افشاگری و روشنگری و تئوری بافی و نظریه پردازی و صدور بی وقفهء مانیفست و اعلامیه و بیانیه و وضع انواع و اقسام قانون اساسی و حرف و حدیث و نقد و نظر و تفسیر و تشریح و توضیح اعمال و رفتار و سیاست های حکومت اسلامی، درنیافته باشیم که از کدام سوراخ است که پیوسته گزیده شده و می شویم،
اگر پس از سی سال دربدری و تبعید و مبارزهء سیاسی و تشکیل بی شمار سمینار و گردهمآیی و سخنرانی و... درک نکرده باشیم که به چه دلیل تمامی تلاش ها و جانفشانی ها و سختکوشی های ما به هرز و هدر می رود و هیچ نتیجه ای درپی ندارد و نظام نکبتبار و بی آبروی اسلامی کماکان بر سرنوشت ایران و ایرانی وحشیانه حکومت می کند،
اگر سی سال تجربه و آزمون و جستجوگری و سنجشگری و مطالعه و تحقیق و گفتگو و تبادل اندیشه ها، ما را به یافتن سرنخ اصلی کلاف پیچیدهء سرنوشت و روزگار و جامعه خود رهنمون نکرده باشد،آنگاه هرگز از سیطره و زنجیر اسارت بار اسلام و نظام اسلامی نجات و رهایی نخواهیم یافت. تا روزیکه دولت اسلامی به صاحب اصلی اش، حضرت ولی عصر سپرده شود!

چگونه است که آخوندها و مسلمانان و روشنفکران و نویسندگان وابسته و جیره خواران و پایوران و حاکمان نظام اسلامی به صراحت حقوق بشر را امری مردود، پلورالیسم را شرک، آزادی را کفر، دموکراسی را تهوع آور و برابری زن و مرد را بی ارزش می دانند و می خوانند، اما از این سو و در مقابل، زبان ما لالمونی گرفته و با مماشات و شف شف و لکنت زبان، منفعلانه سربزیر انداخته و صدایمان در نمی آید؟
چرا بر همهء این ادعاها و نظرات که طابق نعل بالنعل نصوص قرآنی و منطبق بر فراوان آیه و حدیث و روایت اسلامی است صحه نمی گذاریم؟
چرا ذلیلانه و به مثابه کودکی صغیر، ترسخورده و بیمزده و بزدلانه، پس از سی سال خواری و خفت و تحمل تحقیر و توهین و تجاوز، برای به دست آوردن دل آخوندها و خوشآمدِ شیادان و شارلاتان های مسلمان و ملی- مذهبی و نواندیش دینی، به دنبال آشتی دادن دموکراسی با اسلام آدمخواره ایم؟
چرا با کلامی محکم در برابر هیولای پلید و خونریز آخوند و اسلامفروس نمی ایستیم و ارتداد خویش را از هر عقیده و باور و مرام و فکری که به کرم و ویروس و چرک و کثافت عفن اسلام آلوده است با صدای رسا اعلام نمی داریم؟
تا به این روز و این ساعت به جز دو شخصیت، یکی میرزا آقا عسگری شاعر گرانمایهء مقیم آلمان و دیگری آقای نوید اخگر شاعر و نویسندهء ساکن سوئد، هیچیک از ما شهامت نداشته ایم که ارتداد خود را با صدای بلند جار بزنیم و میان خود و اهریمنان مسلمان فصل و فاصله و مرز شفافی ترسیم کنیم.

سالیان سال است که ملت ایران دچار و سرگردان احزاب و نیروها و گروه های سردرگمی است که تکلیف و موضع خود را با اسلام و آخوند و نظام ولایت فقیه به طور همه جانبه و بدون میخ و نعل روشن نکرده اند. در عین اینکه مدعی مبارزه اند، اما اسلام را وجودی به غیر از خرافه و دروغ و ریا و تقیه و صیغه و قصاص و سنگسار و دست و پا بریدن و سر بریدن و قتل دگراندیش و جهاد با کفار و شلاق و حجاب اجباری و زن ستیزی و ذوالفقار و ترور و ارعاب و ارهاب... می شناسند. در صورتیکه تجربهء حکومت اسلامی به خوبی نشان داد که اگر اسلام بخواهد از لای اوراق قرآن بیرون بیاید و اجرا شود، ذات و گوهر و شیره وعصاره اش چیزی به غیر از همین زشتی ها و تبه کاری ها و توحش و بربریتی که برشمرده شد نیست. اخوان المسلمین و القاعده و طالبان و ده ها گروه اسلامی دیگر، زمان اجرای اسلام که فرا رسید، به جز کشتار و قتل و قصاص و زن ستیزی و تازیانه و حجاب اسلامی و تبعیض و نامردمی چیز دیگری برای عرضه نداشتند. همین حزب عدالت و توسعه ء ترکیه وقتی که خواست بر مرام و هویت اسلامی اش تأکید ورزد، مگر به غیر از حجاب اسلامی حرف و حدیث دیگری برای گفتن داشت؟

تجربهء سی سالهء حکومت اسلامی نشان داد که هیچ مسلمانی چه به لحاظ نظری و چه عملاً، قادر به مبارزه با رژیم اسلامی نیست. ممکن نیست با پرچم و شعارها و نشان ها و سمبل های مشترک و یگانه به ستیز با یکدیگر برخواست.
می باید پرچم خود را در برابر پرچم الله اکبر برافرازیم. می باید سنگر ما در برابر سنگر اسلام گرایان نزد همگان آشکار باشد. سرنوشت ایران به سرانجام یک جنبش ضدمذهبی وابسته است. به « جنبش ارتداد ملی» که با شعار حقوق بشر، سکولاریسم، دموکراسی و آزادی، به مقابلهء آشکار با اسلام خواهی و اسلام گرایی و رژیم شرور اسلامی برخیزد.
به همین خاطر این نگارنده با توجه و عنایتی که به حجم و ژرفای دشمنی و ستیز و مقابله ای که از سوی استعمارگران و سرمایه سالاران و غارتگران بازار اسلامی با نیروهای چپ صورت می گیرد، اما با این حال آیندهء سیاسی و اجتماعی ایران را به شدت متأثر از اید ه ها و آرمان ها و نظریه های نیروهای چپ و کمونیست می بیند.
نیروهای چپ هیچ ریشه ای در سنت های گندیدهء اسلامی ندارند. هیچگونه وابستگی، علاقه، گرایش و تعلقات پسماندهء اسلامی در اندیشه های ایشان پیدا نیست. کسی نمی تواند به گروه های چپ نسبت ارتجاعی الصاق کند.
این نیروها قادرند پرچم اسلام را از دست استعمارگران برای همیشه بگیرند و بزرگترین مانع پیشرفت و بهروزی جامعه ایران را مرتفع سازند. برای گروه ها و نحله های چپ، ساختن سنگری در برابر رژیم اسلامی و سنگر حزب الله، با همهء سرکوب و خشونتی که حکومت اسلامی به خرج می دهد، اما واقعی تر، ملموس تر و بی پرده و بی ریاتر است. امکان موفقیت آنان نیز بسیار بیشتر و محتمل تر از جبههء ملی و مشروطه خواهان و امثالهم می باشد که یا خود اسیر باورهای پسماندهء اسلامی خویش اند و بنابر این در دام آخوندها تا ابد گرفتار و یا نزد ایشان احترام به اعتقادات و باورهای دینی و مذهبی مردم از احترام و التزام به حقیقت واجب تر شمرده می شود، که در این صورت در برابر یک اقلیتِ جمعیت مؤتلفه ای و حاجی بازاری و مداح و روضه خوان و هیأتی و حسینیه ای و نمازجمعه ای که از فرومایه ترین اقشار جامعه می باشند زانو زده اند.

البته اینکه سرانجام، استعمارگران در پی حمله ای نظامی، کدام گروه و سازمانی را بر ایران حاکم گردانند و چه نظم و نظامی را برای ما در نظر گرفته باشند، تا این زمان قابل پیش بینی نیست.

3 July 2008

قانونی کردن تشدید مجازات اعدام... وبلاگ نویسان را هم "شامل" می شود / زینت میرهاشمی


قانونی کردن تشدید مجازات اعدام

زینت میرهاشمی


طی سه دهه عمر رژیم حاکم بر ایران، قطع دست، قطع انگشت و قصاص و همه اشکال قرون وسطایی سرکوب نتوانسته است در برابر آسیبهای اجتماعی مردم را محفوظ نگاه دارد. زیرا این آسیبها محصول مستقیم عملکردهای حکومتی است که سران آن خود فاسد هستند. در حالی که طی سه دهه علیرغم همه این مجازاتهای غیر انسانی سن فحشا به 15 سال رسیده و اعتیاد بیداد می کند. ناهنجاریهای اجتماعی که گریبان جوانان را گرفته ناشی از بی عدالتی های اجتماعی است که روز به روز بر میزان آن افزوده می شود.

مدافعان «طرح ارتقای امنیت اجتماعی» مانند مدنی معاون حراست دانشگاه زنجان، سردار زارعی و مرتضوی، جوانان را با جرائمی سرکوب کرده اند که خود تولید کننده و مصرف کنندگان آن هستند.

پایوران رژیم پس از موجی از دستگیریها و اعمال خشونت ، اعتراف می کنند که عاجز از تامین «امنیت» برای نظام هستند. آنها با آوردن این گونه طرحها نشان می دهند که «امنیت نظام» با عنوان عوامفریبانه «امنیت اجتماعی» از چالشهای اساسی رژیم است. لاریجانی رئیس مجلس ارتجاع روز چهارشنبه 12 تیر از طرح پیشنهاد شده توسط مجلس نشینان در رابطه با «تشدید مجازات» دفاع کرد. این طرح ظاهرا با عنوان تشدید مجازات برای کسانی که «اخلال در امنیت روانی جامعه» ایجاد می کنند هست. این تشدید به معنای تشدید اعدام است. با توجه به این که سن جرم و بذهکاری به مرزهای زیر 15 سالگی رسیده است پس این طرح اعدام کودکان بیشتری را نوید می دهد. از آن جا که رژیم هر صدای مخالفی را تحت عنوان بر هم زدن «امنیت جامعه» که اصل آن همان «امنیت نظام» است سرکوب می کند پس این طرح بستری است تا خشونت افسار گیسخته موجود را در مورد اعتراضهای مدافعان حقوق بشر قانونی کند.

این طرح وبلاگ نویسانی که در دایره اخلاق حکومتیان قرار نگیرد را شامل می شود. مجازات اعدام، قصاص و نیز مجازتهای دیگری که در این طرح است تا کنون اجرا شده است. چرا در این شرایط بر تشدید این گونه مجازاتها تاکید می شود. کارگزاران ولایت فقیه در برایر مردمی که از نظام تنفر دارند و در برابر رسوایی بین المللی در نقض حقوق بشر و اعدام جوانان زیر 18 سال، دایره جرم را گسترش داده و تشدید اعدام را تحت عنوان قانون تداوم می دهند.

................
ایران نبرد
http://www.iran-nabard.com
/

یاد آوری 18 تیر و 22 خرداد و اصل شماره 27 قانون (!) اساسی "مسالمت(!) /اصلاحات(!)" و چه و چه

"اجتماعات و راهپیمایی ها

بدون حمل سلاح


به شرط آن که
مخل به مبانی اسلام
نباشد

آزاد است"!

اصل ۲۷ قانون (!) اساسی حکومت آخوندی





2 July 2008

حقوق بشر نه کلامي بيش و نه کم / جواد عليزاده


حقوق بشر نه کلامي بيش و نه کم
جواد عليزاده
واحد انتشارات مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران

http://www.hra-iran.org/book/only-HR.pdf
اين کتابچه به قلم جواد عليزاده از اعضاي مجموعه و دانشجوي محروم از تحصيل شده حقوق بشر دانشگاه علامه طباطبايي به نگارش در آمده است نويسنده در اين کتابچه به بررسي بحران هاي داخلي و تهديدهاي خارجي ناشي از فقدان حقوق بشر و دموکراسي در ايران به زباني ساده و گذرا پرداخته است و ضرورت پذيرش و تضمين حقوق را به عنوان تنها راه حل اساسي اين بحران تبيين مي نمايد. اين کتابچه بعنوان با آخرين ويرايشات بعنوان کتابچه آموزشي از سوي واحد انتشارات مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران منتشر و در دسترس علاقمندان قرار ميگرد

http://www.hra-iran.org/book/only-HR.pdf

1 July 2008

ساختار قدرت، هدف نوک پیکان جنبش دانشجویی /سعید خلعتبری

جنبش دانشجویی ، جنبش چانه زدن به خاطر سهیم شدن در " قدرت" نیست و درست به همین دلیل عنوان جنبش برازنده ی آن است. جنبش دانشجویی نباید در دام و دور باطل "اصلاحطلبان " بیفتد. جنبش دانشجویی باید با هرچه پربارتر کردن پایه ی علمی خود، و بدون تکیه بر "گفتمان اصلاح طلبی" به نقد ساختار قدرت بپردازد، زیرا باید به این یقین رسید که "گفتمان اصلاحات " گفتمان بیهوده ایست و نباید اشتباه گذشته را تکرار کرد. جنبش دانشجویی باید به نقد ساختار اصلی بپردازد. باید نوک پیکان را به سوی مرکز حوادث برد


مرگ "اصلاحات" برای جنبش دانشجویی


سعید خلعتبری



اصلاح طلبان درمانده اند! عاجزتر از همیشه!دیگر حتی ایدئولوگ های اصلی این جریان نیز حرفی برای گفتن ندارند.نه صدایی از حجاریان می آید نه از کدیور و یا دیگران.دیگر خونی در رگ اینان نمانده که حتی حلقه ی کیانی راه بیندازند. خوب شد روزگار احمدی نژادی به اینان هدیه داد تا بتوانند با محکوم کردن وی و نشان دادن اشتباهات فاحشش حرفکی برای گفتن داشته باشند.اما آنچه که مشخص است این است که سردرگمی نشان دهنده ی اشتباه بودن راه است.باید دید که اشتباه این دسته چیست!

اصلاح طلبی همانگونه که از اسم آن برمی آید به دنبال اصلاح است.اما به نظر می رسد مشکل دقیقا در تعریف همین کلمه ی اصلاح باشد.سوال این است: اصلاح چه؟ چگونه؟ و تا کجا؟ آنچه از گفتمان اصلاح طلبان بر می آید به نظر می رسد که اصلاح آنان سایه روشنی بیش نیست که تنها به ناکجاآباد می انجامد. اساس اصلاح این است که توان اصلاح ساختار را داشته باشید.لااقل در عالم نظر و تئوری قدرت و شهامت ابراز آن را داشته باشید. و این دقیقا چیزی است که اصلاح طلبان فاقد آنند.آنان پس از 8 سال در قدرت بودن تنها به این امید که شاید حاکمیت هنوز به جایی نرسیده که بخواهد همه چیز را تک صدایی کند به بهای گزاف از بین بردن پتانسیل اجتماعی- سیاسی این مملکت ،هنوز هم به این نتیجه نرسیده اند که راهشان اشتباه است.هنوز به امید دلسوزی حاکمانند!و این نشان از جهل آنان به ساختار حاکمیت است.عدم شهامت و نیز ضعف تئوریک آنان باعث شده که اینچنین در معادلات سیاسی کم وزن و بی اهمیت شوند.دور نیست راهی که مشارکت می رود با راهی که نهضت آزادی رفت.این واقعا سوال بزرگ و در عین حال عجیبیست.براستی اصلاح طلبان به دنبال چه هستند؟در شرایطی که خود نیز می دانند که در قدرت بودنشان نیز دردی دوا نمی کند!

اما حکایت جنبش دانشجویی،حکایت دیگریست! جنبش دانشجویی در ساختار قدرت وجود ندارد. این جنبش چانه زن قدرت نیست و درست به همین دلیل عنوان جنبش برازنده ی آن است. جنبش دانشجویی نباد در دام و در عین حال دور باطلی بیفتد که اصلاح طلبان قرار گرفتند. جنبش دانشجویی باید شهامت داشته باشد و با هرچه پربارتر کردن پایه ی علمی خود، بدون تکیه بر گفتمان اصلاح طلبی به نقد ساختار قدرت بپردازد. این سخن به معنای این نیست که به اصلاح طلبان بی اعتنا بمانیم. میتوان در انتخابات - بسته به شرایط موجود- از اصلاح طلبان حمایت کرد.اما این تنها یک تاکتیک سیاسی است و نه چیزی بیشتر. زیرا باید به این یقین رسید که گفتمان اصلاحات گفتمان بیهوده ایست. دیگر نباید اشتباه گذشته را تکرار کرد. جنبش دانشجویی باید به نقد ساختار اصلی بپردازد. باید نوک پیکان را به سوی مرکز حوادث برد! و یا به قول حمید مصدق باید اختتام قصه ی مجنون رام را اعلام کرد!


http://shirazunews.com/Fullnews.aspx?id=158
شیراز نیوز

30 June 2008

کورش زعیم: فرهیخته ترین، اندیشمندترین و برگزیده ترین قشر جامعه ایرانی !... چرا نمی توانیم زیر چتر یک استراتژی همبسته شویم

پرسش اینست که چرا، با وجود اینکه گروه های سیاسی ملی و دموکراسی خواه ایرانی در درون و برون مرزها، فرهیخته ترین، اندیشمندترین و برگزیده ترین قشر جامعه ایرانی هستند، هنوز به این خرد و بینش سیاسی نرسیده اند که باید زیر چتر یک استراتژی برای رسیدن به آرمان مشترک همبسته شوند؟
چرا درس نمی گيريم؟

کورش زعیم




تجربه نشان داده که همبستگی میان گروه های اپوزیسیون در کشور ما هنگامی عملی می شود که احساس کنیم خطرات مبارزه در تنهایی چنان افزایش یافته که یک همبستگی تاکتیکی و موقت می تواند باعث افزایش امنیت شود. تحمل ناپذیری خطرات ما را بهم نزدیک می کند نه استراتژی تقویت نیروهای مبارزه. استقلال طلبی گروه ها باعث پراکندگی ماست و ما شعار همبستگی را فقط برای توجیه این پراکندگی می دهیم. ما فراخوان همبستگی می دهیم، ولی آماده کوتاه آمدن از مواضع خود برای نزدیک شدن بهم نیستیم. انتقاد می کنیم که چرا دیگران نمی آیند با ما همبسته شوند، از راهکارهای ما پیروی کنند و زیر چتر ما فعالیت کنند. بنابراین، فراخوان همبستگی بدون ارائه یک برنامه مدون و مشخص و فراگیر برای رسیدن به یک هدف تعریف شده، که برای همه گروههایی که به همبستگی فراخوانده می شوند پذیرفتنی باشد، کاری به جایی نخواهد برد، همانگونه که در این سی سال مصیبت بار دیدیم که نتیجه ای نداده است.

صدها سال کشورهای اروپایی با هم رقابت کردند، دشمنی کردند و جنگیدند و به یکدیگر آسیب رساندند. فقط هنگامی همبسته می شدند که می خواستند به یک دشمن مشترک آسیب برسانند. سرانجام، دو جنگ فراگیر خانمانسوز و بی نتیجه ناشی از این پراکندگی و رقابتهای خودخواهانه، نه تنها آسیب های وارده را برای همه کشورهای اروپایی تحمل ناپذیر کرد، بلکه اروپاییان متوجه شدند که پراکندگی میان آنها باعث شده که در پیشرفت اقتصادی و نفوذ بین المللی از امریکای در حال رشد عقب بمانند و اگر شرایط همانگونه ادامه یابد، در جهان آینده هیچکدام به تنهایی توان پایداری و حفظ استقلال سیاسی و اقتصادی خود را نخواهند داشت. همبسته شدن اروپا ناشی از این ترس بود. اکنون همان کشورهایی که بواسطه تعصبات ملی و زبانی و تاریخی و مذهبی در رویاروی یکدیگر قرار می گرفتند، اکنون در یک همبستگی استراتژیک نیروهای خود را، قانون های خود را، اقتصاد و واحد پول خود را همسو کرده اند و در یک مجلس شورای واحد می کوشند که بهم نزدیک تر شوند.

در چنین شرایط جهانی که همه کشورها به سوی یکدلی و تک زبانی و تک قانونی می روند، هنوز گروه های گمراهی هستند که در کشورهایی که مردم از دولت مرکزی خود خسته و بیزار شده اند، بجای همبستگی برای بهبود شرایط، تبلیغ جدایی و پراکندگی می کنند.

ما در ایران، با وجود اینکه هرگاه خطرات خارجی ما تهدید میکند، اختلافات را کنار گذاشته همبسته می شویم، هنوز نتوانسته ایم برای هدفهای آرمانی خود، مانند مبارزه با خودکامگی و فساد سیاسی، و برای برقراری دموکراسی و رعایت حقوق بشر، فرهنگ همبستگی و یکدلی ملی را نهادینه کنیم. دلیلش شاید آنست که هنوز آستانه تحمل محرومیت ها، خفقان و خشونت علیه طبقه روشنفکر و مبارز مدنی شکسته نشده است. یعنی ما از تاریخ درس نمی گیریم و منتظر آن فشار نهایی خرد کننده میشویم تا به فکر یکی کردن نیروها و قدرتمند کردن جبهه مردمی خود بیافتیم. نظام جمهوری اسلامی هم که آستانه تحمل نیروهای ملی را ارزیابی کرده، برای جلوگیری از همبستگی و همگرایی ناشی از شکسته شدن آستانه تحمل، همیشه میزان فشار را تا حدی بالا می برد که نه تحمل ناپذیر شود که متحد شویم، و نه آنقدر قابل تحمل باشد که احساس امنیت کنیم. آیا آنان که برای بقای سلطه خودکامگی سیاستگذاری می کنند ما را از خودمان بهتر شناخته اند، یا از ما روشنفکران مردم گرا هوشمندتر و زیرک تر هستند؟

من می گویم نه. آنها زیرک هستند، ولی بهیچوجه به سطح دانش و هوشمندی ما نمی رسند؛ این ما هستیم که خرد و آینده نگری خود را در عایقی از خودبزرگ بینی ناشی از عدم اعتماد به نفس زندانی کرده ایم و آن اراده را از دست داده ایم که خود را از خود رها کنیم.

اکنون پرسش اینست که چرا، با وجود اینکه گروه های سیاسی ملی و دموکراسی خواه ایرانی در درون و برون مرزها، فرهیخته ترین، اندیشمندترین و برگزیده ترین قشر جامعه ایرانی هستند، هنوز به این خرد و بینش سیاسی نرسیده اند که باید زیر چتر یک استراتژی برای رسیدن به آرمان مشترک همبسته شوند؟ برخی از ما، با وجود تجربه شکست برخی روش ها، باز اصرار داریم آن روش های ناکارآمد را تکرار کنیم، نه برای اینکه امیدواریم روزی کارساز شود، بلکه فقط برای اینکه استقلال خود را از گروههای دیگری که با روشهای دیگری برای رسیدن به همان آرمانها تلاش می کنند نشان دهیم. یعنی، گاهی ارضای نیاز شخصی به ابراز وجود، اهمیتی بیشتر از رسیدن به هدف پیدا می کند. این نیاز به ابراز وجود سیاسی در شرایطی که احساس خطر ناشی از تهدیدات نظام حاکم هنوز تحمل پذیر است، باعث شده که گروه هایی کماکان به امکان اصلاح با نصیحت یا اصلاح ساختاری از درون نظام دلبسته بمانند. گروه هایی دیگر برای شاخص شدن از دیگران به سراغ ایدئولوژی ها و فلسفه های شکست خورده تاریخ بروند و ادعا کنند که این بار خواهند دانست چگونه آن را بارور سازند. گروهی نیز از میان خودمان به روشهای ملی گرایانه نیم قرن گذشته وفادار مانده اند با این ادعا که می توانند آن روشها را در شرایط بسیار متفاوت کنونی، باز با موفقیت اجرا کنند؛ و سرانجام گروه هایی که به بازگرداندن شیوه های حکومتی تاریخ گذشته روی می آورند. ولی هیچکدام از این ها در شرایطی که همبستگی معنای کمرنگ شدن هویت گروهی یا شخصی خود را داشته باشد، حاضر به کنکاش برای یافتن بهترین راه رسیدن به هدف نیستند.

از گروههایی که هدف آرمانیشان از ما ملی گرایان، که مردم سالاری و حقوق بشر را باور داریم، متفاوت است که بگذریم، چرا خود ما هیچگاه نتوانسته ایم برای رسیدن به این هدف مشترک باهم همبسته شویم و همکاری کنیم؟ سی سال تجربه به ما نشان داده که حتا در درون خودمان چنین همبستگی کار آسانی نیست. البته پراکندگی در میان نیروهای اپوزیسیون یک حکومت غیرعادی نیست. در زمان سلطه رژیم کمونیستی بر روسیه، روشنفکران دورن و برونمرزی روسی همین دشواری ما را داشتند. برخی از آنها عقیده داشتند باید رژیم موجود شوروی را اصلاح کرد، برخی می خواستند از دمکراسی امریکایی تقلید کنند، برخی مایل به بازگرداندن پادشاهی بوسیله بازماندگان تزارها بودند و برخی دیگر پادشاهی را با شرط پارلمانی بودن به تقلید از انگلستان می خواستند. در میان دموکراسی خواهان شوروی مردان فرهیخته و شایسته زیاد بودند، و بهمین دلیل نمی توانستند روی پشتیبانی از یک نفر یا یک گروه توافق کنند. به گرد هر شخصیت شایسته، گروهی حلقه زدند. گاهی حتا در میان همین حلقه های کوچک هم بخاطر اختلاف سلیقه در دیدگاهها و تاکتیک ها انشعاب می شد. شخصیت های سیاسی خودشان هم گرایشی به همبستگی باهم نداشتند، زیرا هر کدام فقط خود را شایسته رهبری می دانستند و آماده نبودند که باهم بنشینند و نیروهایشان برای پشتیبانی از یک نفر یا یک روش یا یک استراتژی متمرکز کنند. آنها در میان خودشان هم دائم در ستیز بودند، از هر اظهارنظر یا عمل کوچکی انتقاد می کردند، بهم تهمت می زدند، افشاگری و شایعه پراکنی می کردند تا طرف را در برابر خودشان یا شخصیت مورد علاقه خودشان تضعیف کنند. سازمان امنیت شوروری هم با ارسال اشخاص نفوذی به این پراکندگی ها و نفاق دامن می زد و هر جا زورش به یک شخصیت محبوب نمی رسید، او را ترور می کرد. این در حالی بود که مبارزان درون شوروی زندگی و جان خود را بخطر می انداختند، با سامیژدات آگاهی رسانی می کردند، به زندان می افتادند، تبعید می شدند، شکنجه می شدند و جانشان فدا می شد، ولی امیدشان را از پشتیبانی مخالفان برون مرز که پراکنده و دائم با هم در ستیز بودند، قطع نمی کردند. نتیجه آن شد که تغییر رژیم در شوروی به علت عدم همبستگی و ناتوانی اجرایی شخصیت های درونمرز و بویژه جبهه برون مرز، آنقدر به درازا کشید تا رژیم ایدئولوژیک شوروی بر اثر پوسیدگی، فساد غیرقابل تحمل و اقتصاد شکست خورده و نارضایتی گسترده از درون پاشید. هیچکدام از شخصیت های اوپوزیسیون شوروی که برای کسب موقعییت و مقام با هم در ستیز و مبارزه بودند در فروپاشی شوروی جایگاهی به دست نیاوردند و در رژیم جانشین نیز جایی کسب نکردند.

شباهتهای زیادی میان وضعیت ما با وضعیت شوروی وجود دارد. ما هم در برابر یک رژیم ایدئولوژیک هستیم که به اوج خودکامگی، فساد گسترده و شکست اقتصادی رسیده است. ولی ما به دو دلیل نمی توانیم نیروهای خود را در برای ایجاد یک گزینه بهتر متمرکز کنیم. نخست، نیاز ما به مطرح بودن شخصی است. ما روشنفکران ایرانی، همانند روسها، نیاز شدیدی به مطرح شدن و مطرح بودن شخص خودمان داریم. ارضای این نیاز، گاه بر هدفهای ما الویت دارد. اگر قرار باشد ما خود رهبر نباشیم و به مطرح کردن دیگران بپردازیم، ترجیح می دهیم هدف را عوض کنیم و یا دستکم وسیله رسیدن به هدف را عوض کنیم. ما خود باید پشت فرمان قرار گیریم، حتا اگر وسیله ما کم توان باشد یا راه را گم کرده باشیم. برخی از ما برای درمان این کاستی ها به تخریب وسیله های دیگران می پردازیم تا آنها هم نرسند، یا دستکم کند شوند تا زودتر از ما نرسند. در این راستا، بجای یاری دادن به آنها که در جلوی صف قرار گرفته اند، به انتقادهای ناسازنده می پردازیم تا موفقیت آنها را کمتر کنیم یا کمتر از آنچه هست نشان دهیم. ما درک نمی کنیم که کلید رهبری نفوذ است نه مقام و اختیارات.

این نیاز شدید به خود ارضایی، ناشی از سرخوردگی ها و عدم اعتماد به نفس ملی ماست که در طی دویست سال حکومت های بی خرد، خودکامه و فاسد، و نیز در نتیجه روند نخبه کشی و نبود فرصت برای نخبگان و روشنفکران برای عرضه خود، سلطه بیگانگان بر سیاستگذاری های داخلی و خارجی کشور، روشنفکران ما را که از هوشمندترین در جهان هستند در خفقان فکری و تنگی فرصت قرار داده است. این خفقان فکری، باعث شده که ما در اولین فرصت فقط به ابراز وجود و ارضای این نیاز خفه شده بپردازیم و هدفهای گروهی یا ملی را هم در چارچوب این نیاز شخصی تعریف نماییم. این احساس، به باور من، همانند مثال روسها، بزرگترین عامل پراکندگی در میان ما نیروهای ملی و دموکراسی خواه ایرانی است.

دومین دلیل، که در مورد ما ایرانیان مصداق دارد، ترس از آینده و ترس از شکنندگی ارزشهای گذشته است. پس از شکست جنبش مشروطه، که نخستین بارقه های غرور ملی را در ما ایجاد کرد، و چیرگی دوباره خودکامگی بر کشور، نخستین باری که ملت ما توانست بار دیگر احساس غرور کند و هویت ملی احترام آمیز خود را بازیابد، دو سه سال حکومت دکتر مصدق و جبهه ملی ایران بود. مصدق برای ما نماد هوشمندی و خرد ایرانی شد که صدها سال بود از آن محروم شده بودیم. ما نسل نوجوانان آن سالها، و نسل سیاسی باصطلاح باتجربه کنونی، هرچند که فقط در حاشیه بودیم و در ایجاد آن افتخارات ملی و جهانگیر نقشی نداشتیم، ولی تاثیر آن در ذهن و قلب ما جاویدان شد. پس از دو صد سال خفت و خجلت از بی خاصیتی و بی هویتی خود در چشم جهانیان، غرور ملی به ما بازگشته بود و ما دارای هدف شده بودیم. از آن پس، در تمام این دهه های شکست و سرخوردگی ناشی از سقوط مجدد مردم سالاری در ایران، ما فقط تلاش می کردیم این میراث ارزشمند را تکرار کنیم و تداوم دهیم. بسیاری از ما در این راه مبارزه کردیم، سماجت کردیم، زندان دیدیم، شکنجه کشیدیم, محرومیت دیدیم و تندرستی و زندگی خود را به آسیب کشاندیم، ولی از این هدف دست نکشیدیم، زیرا هویت شخصی خود را از آن می گرفتیم. این مبارزه و تلاش به ما غرور ملی و غرور ایرانی بودن می داد، غرور شهروند جهان متمدن و پیشرو بودن می داد. پس از سده ها، ایرانی بودن بار دیگر برای ما یک ارزش گرانبها شده بود.

اکنون، همین میراث ارزشمند باعث پراکندگی ماست، زیرا بسیاری از ما چنان غرور و ذهن و دل و هویت سیاسی خود را به آنچه در شش دهه پیش گذشته بسته ایم که از تاریخی که در این مدت در جلوی چشم ما ایجاد شد و گذشت غافل مانده ایم. ذهن برخی از ما در همان سالهای زیبای غرور انگیز خشکید، مانند تندیس های زیبای برنجینی از گذشتگان افتخارآمیزمان.

ما از آن زمان تا کنون فقط به حفظ آن خاطرات و ارزشها پرداخته ایم و عدم اعتماد به نفس تاریخی ما در قشر روشنفکری سیاسی ملی، سرچشمه ترس ما از نونگری و نوآوری است. در حالیکه علت موفقیت آنانی که آن افتخارات را در آن سالهای زرین آفریده بودند، نونگری و نوآوری بود. نسل ما در تمام این 54 سال مبارزه و اعتراض و مخالفت با شرایط خودکامگی و خفقان سیاسی جاری، هرگز به اندیشه ای نو و طرحی نو نپرداخت و با تغییر زمان و شرایط و رویدادهای داخلی و بین المللی، ابتکاری از خود نشان ندادیم. آرنگ ما بازگشت با آن دوران دلخواه بود. ترس ما از تجربه نشده ها، نوآوری را خطرآفرین می نمود. اگر کسانی هم از میان ما طرحی نو را پیش می کشیدند، یا روشی روزآمد را، او تخطئه می کردیم، به پایین می کشیدیم یا به خود محوری و تکروی متهم می کردیم که چرا جایگاه امن و آزموده ما را می لرزاند؟ به دلیل همین ترس، جوانان را بر خود راه نمی دهیم و اندیشه های نو آنها را بر نمی تابیم. جوانان با دانش و انرژی و نوآوری های خود ما را می ترسانند، زیرا آنقدر مانند ما تجربه ندارند که حسابگر باشند، و بنابراین تلاش برای غیرممکن می کنند و آن را بدست می آورند.

این ترس ها یکی دیگر از عوامل مهم پراکندگی یا دستکم دشواری همبستگی برای رسیدن به هدف مشترک است. در رسانه ها و تارنماهای خود از یکدیگر انتقاد می کنیم، حمله می کنیم، اتهام می زنیم و یکدیگر را حذف می کنیم، که بیشتر ناشی از ترس از کاستی های خویشتن است، که به پراکندگی دامن می زند. در چنین شرایطی ما نسبت به ترفندهای تفرقه افکنانه دشمن هم تاثیر پذیر می شویم.

به باور من، وضعییت کنونی اوپوزیسیون ایران، آن چیزیست که جمهوری اسلامی می خواهد و بی شک با ترفندهای خود و بوسیله عوامل خود پراکندگی سازمانی، نفاق میان اشخاص موثر، شخصیت کشی و جلوگیری از مطرح شدن اندیشه ها، طرح ها و شخصیت های پیشرو را تشویق می کند.

من امیدوارم که در این سمینار بتوانیم به ریشه های دشواری همبستگی نیروهای ملی و دموکراسی خواه بپردازیم و راهکارهایی برای همکاری و همسویی پیدا کنیم. منظور من همکاری و همسویی به معنای شاعرانه آن نیست، بلکه همسویی و همبستگی واقعگرایانه برای نجات کشور است. برای این کار ما نباید و نمی توانیم تنها باشیم. ما باید جبهه ای گسترده تشکیل دهیم که همه سازمانها، گروهها و شخصیت های خواهان استقرار مردم سالاری را در بر بگیرد. جبهه ملی ایران خود یک سازمان سیاسی جمهوریخواه و حقوق بشری است. نظام حکومتی موجود در ایران هرچند که نام جمهوری را یدک می کشد، ولی به علت ایدئولوژیک بودن، قانون اساسی آن اختیارات بنیادین در اداره کشور را بدون اعتنا به رای مردم به صنف خاصی تفویض کرده و در نتیجه با سامانه جمهوری مردمی در تضاد است. زیبایی جمهوری در اینست که مردم می توانند، به گفته کارل پوپر، حکومتی را که از آن ناراضی هستند بدون خونریزی عوض کنند و محکوم به پذیرش رهبران موروثی یا نمایندگان و رهبران برگزیده یک صنف خاص نباشند. دیدگاههای اقتصادی چپ و راست و میانه و دیدگاههای مذهبی همگی در یک رژیم مردمی و آزادیخواه جایگاه خود را دارند و باید آزادی بیان و فعالیت داشته باشند.

اگر ما بتوانیم چنین جبهه ای را، هم در کشور و هم در برونمرز، سازماندهی کنیم که در آن همه ما که به آینده ایران می اندیشیم، بدون انتظار تضمین کسب موقعییت و جایگاهی ویژه که مبتنی بر رای آزاد نباشد، در آن همصدا برای رسیدن به یک هدف تعریف شده، یعنی مثلا تدوین یک قانون اساسی روزآمد که حقوق همه مردم را رعایت و اداره کشور را بر پایه رای آزاد مردم و رعایت حقوق بشر تعریف کرده باشد مشارکت داشته باشیم، گامی بلند بشمار خواهد آمد. همکاری در تدوین چنین قانون اساسی، همبستگی تاکتیکی کنونی ما را ابدی خواهد کرد. تصور کنید که همه ما آن بخش از انرژی و ذهن خود را که اکنون در مصاف یکدیگر بکار می بریم به سوی یک هدف معطوف کنیم و با یاری جامعه بین المللی جمهوری اسلامی را وادار کنیم به یک همه پرسی برای تصویب آن تن در دهد.

اکنون، این فقط گذشته است که ما را با لگد به جلو می راند و ما تاثیری بر آنجا که ما را می برد نداریم، فقط امیدوارهستیم آن همانجا باشد که می خواهیم برویم. تصور کنید که ما خود آنجایی را که می خواهیم برویم تعریف کنیم و ذهن خود را از هرآنچه ما را سرگردان کرده، به گذشته وابسته کرده یا در پناه اندیشه ای که به ما امنیت کاذب می دهد قرار داده، آزاد کنیم. ذهن ما روشنفکران چتر نجات ماست، ولی فقط هنگامی عمل می کند که باز باشد.

شکی نیست که همبستگی هدفدار ما حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران را خواهد ترساند، و حاکمیت هم خواهد کوشید که ما را بترساند. ولی وقتی همه باهم باشیم، زندان و خشونت علیه چند تن از ما تلاش این همبستگی را نخواهد ایستاند، و اینگونه خطرها را برای ما در درون که در معرض مستقیم آن هستیم تحمل پذیرتر خواهد کرد.

بیایید راهی بیابیم که باهم باشیم.


25 June 2008

نسرین افضلی : سمعا و طاعتا! ما دیدگاه خود را اصلاح می کنیم و دیگر فريب فمینیستها و سیمون دوبوار را نمی خوریم که می گویند زن جنس دوم است


دو سخنرانی اخیر خاتمی ، رئیس جمهور سابقا اصلاح طلب، بسیار خواندنی است و شما را هرچه بیشتر با عقاید و شخصیت ایشان آشنا می کند. گفتم سابقا اصلاح طلب نه از آن جهت که او سابقا واقعا اصلاح طلب بود بلکه از این جهت که لااقل سعی می کرد روضه ها و موعظه هایی که هزار سال در گوشمان خوانده بودند را تکرار نکند و این برای یک روحانی، اصلاح بزرگی است.

اما انگار اخیرا درجه اصلاح طلبی ایشان پایین آمده و در بازگشت به اصل خود، به مواعظ اخلاقی روی آورده اند. در اوج برخوردهای خشونت بار و وحشیانه نیروی انتظامی در برخورد با زنان در طرح امنیت اجتماعی ، خاتمی در مصاحبه ای به مناسبت روز دانشجو از این طرح دفاع کرد و گفت: طرح خوبي است ولی بهتر است با دقت بیشتری انجام گیرد.


سمعا و طاعتا!

نسرین افضلی


چندی قبل نیز به نقل قول از یکی از وزرای زن یک کشور اروپایی درباره مزایای حجاب پرداخت وگفت زنان غربی آزاد نیستند بلکه ولنگارند. اخيرا هم در راستای آشنایی بیشتر با این فرهنگ ولنگار و در ادامه سفرهای ایشان برای گفتگوی تمدنها راهی کشور نروژ شده و سخنرانی مبسوطی ارائه کرده اند و البته فراموش کرده اند آن خاطره شیرین وزیر زن اروپایی را برای حضار بازگو کنند. ما که حجاب داریم و آزاد هستیم وبه سخنرانی درباره مواهب حجاب اجباری نیازی نداریم؛ این زنان غربی اند که هیچ بهره ای از آزادی نبرده اند و ولنگارند،حال اینکه چرا ایشان از این فرصت طلایی استفاده نکرده و زنان غربی را هدایت نکرده اند جای تعجب دارد.

با اینکه دو سخنرانی قبلی خاتمی ، توقع درباره وجه اصلاح طلبی ایشان در مورد مسائل زنان را به شدت پایین آورده ولی سخنان اخير ایشان در نروژ آنقدر باور ناپذیر و تاثربرانگیز است كه نمي‌توان در قبال آن سكوت كرد. جملات ناشیانه و غیر علمی و قیاسهای نابجایی که در این صحبتها شده از یک دانش‌آموخته فلسفه بسیار بعید است.به طور خلاصه به بعضی قسمتهای این سخنرانی اشاره می کنم:

" به نظر من از جمله موضوعات مهمي که بايد مورد بحث قرار گيرد نوع نگاهي است که به زن و مسائل زنان داريم. آيا زن جنس دوم است چنان که سيمون دوبوار کوشيده است آن را شرح دهد؟ يا اين که انسانيت دو بخش مساوي دارد که يکي زن است و ديگري مرد؟"

حرف ربط "یا" بین دو جلمه سوالی اول و دوم از منظر علم منطق کاملا نابجاست. در بخش اول جمله، صحبت از شرح جنس دوم بودن زن به قلم سیمون دوبوار در کتاب بسیار مشهور خود جنس دوم است که یک "واقعیت" را شرح می دهد ، بخش دوم یک سوال فلسفی است و در پی یافتن یک حقیقت درباره انسان و انسانیت و ذات زن.. عجیب است اگر این فیلسوف فرق این دو را نداند مگر اینکه اقای خاتمی واقعا گمان برده باشد که سیمون دوبوار زن را جنس دوم می داند و مرد را جنس اول که بعید است کسی کتاب جنس دوم را بخواند و چنین استباط ساده لوحانه ای از آن داشته باشد. آنچه "جنس دوم" در پی شرح آن است ، روند و چگونگی "جنس دوم شدن زن" است. در واقع ایشان لب کلام دوبوار را درک نکرده که فرق اساسی بین "است" و "می شود" وجود دارد و عامدا یا از روی نااگاهی فعل " است" را به کار برده و می پرسد:" آيا زن جنس دوم است چنان که سيمون دوبوار کوشيده است آن را شرح دهد؟"

همین سوءتفاهم این جسارت را به ایشان می دهد که درباره فمینیسم هم قضاوت کنند: "مگر فمينيسم خود عکس‌العملي در برابر اين ديد (جنس دوم بودن زن) نيست؟ گرچه بر اين باورم که همين جنبش به نحو ناخودآگاه در بند همين ديد اسير است"

خاتمي سعی کرده بعد از صد سال فمینیستها را از خواب غفلت بیدار کرده واز بند اسارت فمینیسم که ناخودآگاه در آن افتاده اند برهانند که گمان نکنید شما جنس دوم هستید! اصلا! شما هم انسان هستید! او سپس یک صحنه جنگ و کشمکش ترسیم كرده که زنان از این سوی میدان با کلاهخود و زره در حال حمله به سوی مرداني هستند که آن سوی میدان در گوشه ای کز کرده و از ترس زهره ترک شده اند:" حتي کار به انتقام مي‌کشد و چه بسا کساني مي‌کوشند تا آن چه را امتيازات غصب شده توسط مردان مي‌دانند به هر قيمتي از دست مردان و انحصار آنان درآورند" و نتیجه گیری مهم اصلاح طلبانه ایشان :" اگر از ابتدا ديدگاه خود را اصلاح کنيم و به اين باور برسيم که انسانيت دو پاره دارد، يکي زن و ديگري مرد، و به عبارت ديگر انسان مؤنث و انسان مذکر داريم، شايد بسياري از مسائل حل شود".

سمعا و طاعتا! ما دیدگاه خود را اصلاح می کنیم و دیگر فريب فمینیستها و سیمون دوبوار را نمی خوریم که می گویند زن جنس دوم است! همه اقدامات فمینیستی خود را هم تعطیل كرده و فقط از این به بعد باور داریم که ما هم انسانیم. فقط لطف کنید بگویید چند سال باید همینطوری به اصلاح دیدگاه و باورمان ادامه بدهیم تا بقیه هم بالاخره فرصت پیدا کنند دیدگاه خود را اصلاح كرده و باور کنند ما هم انسانیم؟

ایشان همچنین امیدوارند که با این اصلاح دیدگاه، دیگر " مرد براي اين که با زن مساوي باشد مجبور به انتخاب زندگي زنانه" نخواهد بود.از این طنز ملیح که بگذریم به جمله ای بسیار عمیق و تاریخی می رسیم" زن بودن به خودي خود افتخار و امتياز بزرگي است، همان گونه که مرد بودن". معنی این جمله این می شود که زن به خاطر زن بودن امتیاز بزرگی بر مرد دارد و مرد هم به خاطر مرد بودن امتیاز بزرگی نسبت به زن دارد.مگر غیر از دوجنس زن و مرد جنس دیگری هم داریم؟ پس اگر زن بودن و مرد بودن هر دو افتخار و امتیاز بزرگی است پس چه کسی از این افتخار و امتیاز بزرگ نصیبی نبرده؟ اصلا چه امتیازی؟

فمینیستها همواره در معرض این اتهام هستند که مدعی یا خواستار برتری زن بر مرد هستند ولی اغلب سخنانی که در رد خواسته های فمینیستی مطرح می شود(که اگر در همین یکی دو هفته به رادیو و تلویزیون دقت کنید نمونه های فراوانی از آن را می بینید) در این باره است که مقام زن از مرد بالاتر است و زن چنین است و چنان است. در این باره است که مقام زن از مرد بالاتر است و زن چنین است و چنان است و بدین وسیله از صحبت از "زن واقعی" و خواسته های او به عنوان یک انسان معمولی طفره می روند.

تیر خلاص به آن ته مانده اعتقادی که به اصلاح طلبی ایشان داشتم ، جملات آخر ایشان است در تقدیس خانواده و تحقیر جوامع غربی و پیشرفته به دلیل سست شدن پایه های خانواده در آن. ایشان "حفظ و تقويت بنيان خانواده " و "حضور زن در عرصه اجتماعي" را پارادوکس می خواند و خواهان حل آن (احتمالا با ارجحیت دادن به حفظ و تقویت بنیان خانواده) می شود. هیچ پارادوکسی بین "حفظ و تقويت بنيان خانواده " و "حضور زن در عرصه اجتماعي" وجود ندارد مگر اینکه اینکه منظور ایشان از خانواده همان خانواده مردسالار و طبق تعریف قدیمی خانواده باشد.

آمار بالای خشونت خانگی، زنای با محارم، قتلهاي ناموسی و مزاحمتهاي خياباني در ايران از یک سو و حمایت وسیع و پایدار از اندک زنان قربانی خشونت خانگی در غرب به حد کافی بیانگر کارکردهای خانواده، نهاد مقدس و کعبه آمال آقای خاتمی و نگاه به زن در غرب و ايران است و نیازی به شرح مفهوم و نتیجه تقویت بنیان خانواده به سبك جمهوري اسلامي نیست.

در آخرين انتخابات رياست جمهوري، مصطفی معین كانديداي بخشي از اصلاح‌طلبان يك مشاور در مسائل زنان انتخاب كرده كه به گفته خود اودر اثر مشاوره‌های این خانم ، با مسائل زنان و مفاهیمی مانند تبعیض مثبت آشنا شده بود. جالب آنكه دكتر معين اعتراف كرد بود كه تا قبل از اين اتفاق اطلاعاتی در این زمینه نداشته است. اگر خاتمی قصد دارد برای دور بعد انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا شود(آنطور که شنیده می شود) اکیدا به ایشان توصیه می کنم از مشاور مذکور غافل نشود و لااقل مفاهیم اولیه فمینیسم را بشناسد. شاید در سال 76 ایشان با دانش و موضع کنونی در مورد فمینیسم و جنبشهای برابری خواهی زنان ، و تنها با "انسان دانستن " آنان می توانست رای زنان را جذب کند ولی پس از ده سال و با وجود تلاشهای آگاهی بخش فعالان حقوق زنان، اکنون توقع جامعه بالا رفته و حرفي فراتر از تعارفات علمائي می طلبد.

و در پایان می گویم آقای خاتمی! لطفا در کنار سفر به اطراف و اکناف دنیا و گفتگو با تمدنهای دیگر، با هموطنان خود هم گفتگو کنید ، با دختران دانشجو و زنان تحصیلکرده سرزمین خودتان و ببینید که فرسنگها از آنها فاصله دارید.آنها مدتهاست خود را جنس دوم نمی دانند و فقط منتظرند ببینند کی این سوءتفاهم برای شما هم رفع می شود.