18 November 2008

اسلام برای اسلام فروشان و آخوندها و دینکاران و تمامی شیادان و شارلاتان های تاریخ همواره وسیله بوده است نه مسئله


اساس ابزاری دین

سیامک مهر


از قول احمد خمینی نقل می کنند که:« با اطمینان به یاد می‌آورد که پدرش در ماه ژوئن 1981 به تعداد کمی از معتمدان خود، از جمله خود احمد، هدف را چنین توضیح می‌دهد: دعوای ما بر سر الله نیست. این را از سرتان بیرون کنید. مسئله بر سر اسلام هم نیست. این مسخره است. مسئله بر سر قدرت است. همه ما به دنبال قدرت هستیم، تمامیت قدرت!»

این سخنان نه افشاگری است و نه واجد حرف و حدیث تازه و طرفه ای می باشد. اسلام از محمد و علی و عمر تا خمینی و خامنه ای ابزار و وسیله و بهانه ای برای کسب قدرت و به تبع آن کسب ثروت و مکنت بوده است. اسلام برای اسلام فروشان و آخوندها و دینکاران و تمامی شیادان و شارلاتان های تاریخ همواره وسیله بوده است نه مسئله. دین و مذهب و الله و اسلام اگر مسئله و مشکلی بوده، در حقیقت برای اسلام زدگان و توده های مسلمان ِ اسیر جهل و خرافات مسئله و مشکل بوده است.

لابد آنانی که با توجه به بختک حکومت اسلامی در ایران، کماکان معتقدند که:« مسئله دین نیست!» با شنیدن این سخنان از زبان بنیانگزار جمهوری اسلامی تأییدی بر باورها و تحلیل های خود می یابند. در صورتی که بالعکس، این واقعیت تاریخی نشان می دهد که مشکل و معضل و گرفتاری و بیچارگی ملت ایران همین دین است. همین ابزار تحمیق مردم، همین وسیلهء سواری گرفتن و در صدر نشستن و غارت و مفتخواری ِ علما و آیت الله ها.

بنا به همین واقعیت، مبارزه و مخالفت با جمهوری اسلامی از مخالفت با اسلام و انتقاد از اسلام جدا نیست. به عبارتی دیگر، چنانچه اسلام بهانه و وسیلهء قدرت طلبی و هژمونی خواهی اسلام پیشگان است، پس مسلماً ضرورت دارد که بهانه به دستشان نداد. لازم است که این وسیله را از دست ایشان گرفت.

از سوی دیگر از عقل و منطق بدور است که جمهوری اسلامی را نظام جهل و جرم و جنایت و تبعیض و غارت و شکنجه و اعدام و سنگسار و هزار و یک نکبتِ اسلامی دیگر بدانیم، اما در عین حال ایدئولوژی راهنمای همین نظام را محترم و مقدس و آسمانی بشمار آوریم و از گل نازکتر سخنی سزاوارش نپسندیم. و یا هر زشتی و پلیدی و نامردمی در حکومت اسلامی را فقط محصول اعمال افرادی چون خمینی و خلخالی و خامنه ای و جنتی و امثالهم به حساب آورده و ایدئولوژی همین حکومت را، اسلام راستین و اسلام مترقی و دین مبین و دین حنیف بنامیم و بری و پیراسته از هر فساد و فتنه و فاجعه بشناسیم! این تناقض را چگونه حل می کنید؟

( این موضوع که گفته شود آخوندها از اسلام ایدئولوژی ساخته اند و با استفادهء ابزاری از اسلام حکومت تشکیل داده اند نیز بدون تردید سفسطه است. اسلام هم ایدئولوژی و هم پلاتفرم و برنامهء عملی و راهنمای عمل حکومت اسلامی بوده است. همگان به خوبی می دانیم که پیامبر اسلام بر اساس نص صریح آیات قرآن حکومت تأسیس نمود، نهادهای حکومتی تشکیل داد، خمس و زکات و مالیات اسلامی جمع آوری کرد و به نام اسلام با قبایل و اقوام و ملت های دیگر جنگید. پس اگر کسی از اسلام استفادهء ابزاری کرده باشد، نخستین فرد خود پیامبر اسلام بوده است.)

این اشتباه مسلم و محرز و این سردرگمی و گمگشتگی و نادانی دقیقاً به این می ماند که مقصر و مسبب و باعث و بانی تمامی جنایت ها و کوره های آدم سوزی و نسل کشی و جنگ ویرانگر دوم را فقط و فقط کردار و رفتار افرادی چون هیتلر و گوبلز و گورینگ و آیشمن و دیگران بدانیم و ایدئولوژی فاشیسم را دین و آیین مقدس مردم آلمان بشناسیم و دائماً نگران باشیم که خدای نکرده سخنان ما احساسات فاشیست ها را جریحه دار نکند. که باید به اعتقادات و باورهای فاشیست ها احترام گذارد. که به مقدسات فاشیست ها نبایست توهین کرد!

و یا مثلاً قتل عام ها و اعدام ها و بازداشت گاه های سیبری و اردوگاه های کاراجباری و گولاک و دیگر جنایات کمونیست ها در شوروی را صرفاً به استالین و ژدانوف و بریا و مولوتوف و دیگر همکاران وی نسبت داد و ایدئولوژی کمونیسم و دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم علمی و مارکسیسم را فلسفه و اندیشه و اصولی بدون تضاد و تناقض و معضل و مشکل دانست و هر نقد و انتقادی از کمونیسم را توهین به مقدسات مردم شمرد!

حقیقت این است که تا زمانی که نقد و بازنگری و بازکاوی اسلام و قرآن و دین و مذهب با هدف اسلامزدایی از جامعه و به طور وسیع در سطح جامعهء ایران به عنوان ضرورت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی امروز ما، به گستردگی و در همهء نهادهای آموزشی و دانشگاهی و در رسانه های عمومی و رادیو و تلویزیون و روزنامه ها رواج نیابد، و در یک دوره ای حرف و حدیث عامهء مردم، در کوچه و خیابان و حتا بر سر سفرهء غذا نبوده و دغدغهء جمعی و ملی ما نباشد، نخواهیم توانست از این بغرنجی و از این مرحلهء گرفتاریِ تاریخی ایرانزمین برهیم.

در جامعهء ایران تا هنگامی که ریش و ریشه و پشم و پیل مرتجعین و متدینین و مؤمنین را نتراشیم و شمشیر را از دست آخوند و ملا و مؤمن نستانیم و احترام نهادن به جهل و خرافات و زشت ترین اعتقادات اسلامزدگان بخواهد همچنان نگرانی ما بوده باشد، هرگز نخواهیم توانست رنگ آزادی و دموکراسی و رعایت حقوق بشر و پیشرفت و ترقی را در زندگی اجتماعی خود به چشم ببینیم و سهم ما از غرب کماکان همان غربزدگی خواهد بود.

آینده ایران و نجات حوزهء عمومی از تجاوز دینداران و دینکاران، حداقل به عمر چند نسل، نیاز مبرم به استفاده از تمامی ظرفیت های آمرانهء مصوبات قانونی و حکومتی داشته و با مماشات و مسالحه ممکن نیست بتوان با خوی تجاوزگر و پرخاش جو و قدرت طلب آخوندها و اسلام فروشان مقابله نمود.

جنبش جامعهء مدنی در ایران، اگر با خود و در درون خود همزمان و همگام جنبش اسلام زدایی را نیز حمل نکند، حرکت ندهد و به پیش نراند، هرگز هیچ راهی به دیهی نخواهد برد. دینفروشان در هر گام و با هر قدم پایش را قلم خواهند کرد.

بزرگترین خطا و نابخشودنی ترین اشتباه، مماشات و شف شف و تساهل و اتخاذ روش هایی پر از ادا و ژست های دموکراتیک در برابر اسلام متجاوز است.

اگر پادشاه ایران حجرهء چارتا آخوند گردن کلفت و عمامه گنده را در مدرسهء فیضیه بر سرشان خراب می کرد، تمامی سرزمین ایران در تجاوز 57 بر سر ملت خراب نمی شد.

به گفتهء سلمان رشدی : اسلام با شمشیر آمده است، با شمشیر هم می رود


http://khakeiran.blogspot.com/
گزارش به خاک ایران

15 November 2008

می توان تصور کرد که جمهوری (!) آخوندی پیش از آنکه کار به برخورد نظامی بکشد از هم بپاشد... بقیه اش را ما خود کرده ایم و خود می باید چاره کنیم


با توجه به پیشینه جمهوری (!) آخوندی می توان پیش بینی کرد که نه با سازمان بین المللی انرژی اتمی همکاری خواهد کرد نه در مورد تروریسم کنار خواهد آمد. گفتگو ها با اوباما شکست خواهد خورد...

می توان تصور کرد که رژیم اسلامی پیش از آنکه کار به برخورد نظامی بکشد از هم بپاشد...

بقیه اش را ما خود کرده ایم و خود می باید چاره کنیم


فرصتی که حکومت آخوندی از دست داد

داریوش همایون



انتخابات شگفت آور امریکا را، هم اکنون، در هزاران گفتار در سراسر جهان از هر سویه آن بررسی کرده اند و همچنان خواهند کرد. اینکه جوانی سیاه پوست، از پدری از کنیا در افریقا که سال های کودکی اش را بخشی در اندونزی بسر برده است و برادری کنیائی و خواهری اندونزی دارد به ریاست جمهوری امریکا برسد به خودی خود کیفیتی باورنکردنی دارد. از این شگفت تر فرازش (صعود) شهاب آسای اوست. تنها هشت سال پیش او نمی توانست حتی به کنگره حزب دمکرات راه یابد زیرا کسی نبود و هنگامی که بیست و دو ماهی پیش نامزدی خود را برای ریاست جمهوری اعلام کرد ــ بی هیچ امکانات مالی و ماشین سیاسی ــ هیچ کس بختی به او نمی داد. باراک اوباما، ماشین سیاسی کلینتون ها را چالش می کرد ــ گذشته از هماوردان دیگر در حزب دمکرات ــ که بیست سال برای پیروزی خانم کلینتون در انتخابات امسال بسیج شده بود. با اینهمه امروز اوباما به رغم رنگ پوست خود، و پدر مسلمان کنیائی، و نام میانی خطرناک حسین که جمهوریخواهان مانند تپانچه ای بر شقیقه اش گذاشتند، با کمتر از یک دهه فعالیت در عرصه عمومی رئیس جمهوری انتخاب شده امریکاست.

اما این تنها یک گوشه شگفتی این انتخابات را باز می گوید.

برای نگرنده ای که شش دهه ای رویداد های جهانی را همچون بخشی از زندگی روزانه خود بسر برده است توفان عواطفی که اوباما در چهار گوشه جهان برپا کرده پدیده ای یگانه است. می توان گفت که صد ها میلیون غیر امریکائی در پنج قاره جهان ماه ها با اوباما در سلوک شگفتی زای ش همراه بودند. او را نه تنها در امریکا، نماد پیروزی امید بر ترس می شمرند که درست است. همه سرگذشت او جز این نیست.

پیامد های پیروزی اوباما ــ او هم اکنون انگاره image امریکا را در جهان دگرگون کرده است ــ خود موضوع بحث های فراوان است و به ویژه برای ایرانیان اهمیت دارد. آیا امریکائیان در برابر جمهوری اسلامی کوتاه خواهند آمد؟ آیا اوباما جمهوری اسلامی اتمی را تحمل خواهد کرد؟ او بر خلاف بوش که سخن از محور شرارت و دولت های نابکار می گفت دم از گفتگوی رو در رو با مانند های احمدی نژاد می زند و اولویت ش نه جنگ بلکه سر و صورت دادن به اقتصادی است که حکومت جمهوریخواه با همدستی دمکرات های کنگره لگام ش را به دست های بی مسئولیت پلوتوکرات ها داد تا صد ها تریلیون دلار را در چاه پر نشدنی آزمندی سرازیر کنند. به این پرسش احتمالا یک امریکائی ایرانی جمهوریخواه ــ بیشتر امریکائیان ایرانی جمهوریخواه اند ــ و ایرانی امریکائی مشروطه خواه، مانند بسیاری ایرانیان امریکائی، بهتر می تواند پاسخ بدهد. او در نوشته ای خطاب به همفکران ش در حزب مشروطه ایران پرتو تازه ای بر موضوع می اندازد.

* * *

آقای شایان آریا از استان واشینگتن با پیشینه فعالیت در حزب جمهوریخواه امریکا و سال ها لابیگری برای جلب پشتیبانی سیاستگران امریکائی از آزادیخواهان ایران به ویژه قربانیان تجاوز به حقوق بشر خطاب به همفکران خود و در واقع بخش بزرگ تری از ایرانیان امریکائی از اینجا آغاز می کند که آنان ترجیح می دادند مک کین در جای اوباما می بود زیرا پیروزی اوباما را برای امر خود ــ آزادی ایران ــ مصیبت بار می شمارند. او می پذیرد که مک کین سخنان سخت تری درباره رژیم اسلامی می گفت ولی یادآور می شود که چنانکه هشت سال گذشته بوش نشان داد این سخنان در همان حدود مانده است. سناتور مک کین اگر هم پیروز می شد قدرت و امکانات لازم را برای رسیدن به مقاصد خود در مورد رژیم اسلامی نمی داشت و دست او از اوباما ضعیف تر می بود.

نویسنده موقعیت کنونی را چنین تحلیل می کند: با افزایش شمار سناتور ها و نمایندگان دمکرات در کنگره امریکا اوباما خود به خود در موقعیت نیرومند تری از مک کین خواهد بود که می بایست با کنگره زیر تسلط حزب مخالف کار کند و محدودیت های بیشتری را در تدوین سیاست های خود در رابطه با جمهوری اسلامی بپذیرد. اوباما نه تنها با کنگره ای، بیشتر از حزب خود، سر و کار خواهد داشت بلکه محبوبیت فوق العاده اش در میان امریکائیان به او دست کم در دو ساله نخست موقعیت بسیار نیرومندی خواهد بخشید. بر این می باید آمادگی بیشتر اروپائیان و دیگران را برای همکاری با اوباما افزود. او به مراتب آسان تر از مک کین خواهد توانست اروپائیان را با سیاست های خود همراه سازد و در شورای امنیت و سازمان ملل متحد قدرت بزرگ تری به دست آورد.

آنگاه در پاسخ اینکه معنای همه این ها برای ایرانیان امریکائی و برای رژیم چه خواهد بود می نویسد امریکا می باید با جمهوری اسلامی مذاکره کند و خود پرزیدنت بوش نیز با همه سخنان درشت بر ضد رژیم اسلامی هم اکنون این فرایند را آغاز کرده است. جمهوری اسلامی بار دیگر یک فرصت تاریخی را برای گشودن مشکل خود با امریکا از دست داده است. دست های جمهوری اسلامی تا پیش از این پر بود. بهای نفت در بالا ترین، و عراق در هرج و مرج بود، و امریکا سخت به کمک ایران نیاز داشت. بوش که در درون و بیرون امریکا ضعیف شده بود و ریاست جمهوری ش به پایان می آمد از یک پیروزی دیپلماتیک به عنوان میراث خود استقبال می کرد. اینهمه فرصت مناسبی به رژیم اسلامی می داد که با دست بالا وارد مذاکره با رئیس جمهوری شود که در ضعیف ترین شرایط قرار داشت. اما بار دیگر دچار اشتباه حساب شد و بالا تر از اندازه بازی کرد.

اکنون همه این شرایط با ریاست جمهوری اوباما تغییر کرده است و خواهد کرد. نفت پائین افتاده است و ایران در وضع نامساعد مالی قرار دارد. عراق امن تر شده است و رئیس جمهوری تازه هیچ یک از ضعف های بوش را ندارد. او با دست هائی بسیار نیرومند تر وارد گفتگو خواهد شد. اما با توجه به پیشینه جمهوری اسلامی می توان پیش بینی کرد که رژیم نه با سازمان بین المللی انرژی اتمی همکاری خواهد کرد نه در مورد تروریسم کنار خواهد آمد. گفتگو ها با اوباما شکست خواهد خورد؛ و او که مخالف گزیدار نظامی است بهتر از پیش خواهد توانست پشتیبانی دیگران را برای تحریم های اقتصادی تازه به دست آورد. اگر ما مخالفان کار خود را درست انجام دهیم فرصت هائی خواهم یافت که در گذشته نداشته ایم.

* * *

براین تحلیل واقعگرایانه چیز زیادی نمی توان افزود. جمهوری اسلامی رو به پائین دارد و امریکا نیرومند تر و تاباور تر از آن است که در تهران یا در محافل چپ اصلاح نشده می پندارند. (یک مشکل امریکا ژرفای استراتژیک بی کرانه آن است که اجازه بد ترین اشتباهات و زیاده روی ها را می دهد و باز مجال اصلاح و جبران می گذارد).

می توان تصور کرد که رژیم اسلامی پیش از آنکه کار به برخورد نظامی بکشد ــ که به عنوان واپسین گزیدار در دستور اوباما نیز هست و هیچ نمی توان در این باره دچار اشتباه شد ــ در شکنندگی فزاینده اش از هم بپاشد. ولی ناتوانی وشکنندگی، بیشتر می تواند به بی حرکتی بینجامد که فاجعه خواهد آورد. می باید امیدوار بود که رژیم از این واپسین فرصت ها بهره بگیرد و مشکلات خود را با امریکا دست کم در مهم ترین جا ها برطرف سازد. بقیه اش را ما خود کرده ایم و خود می باید چاره کنیم.

14 November 2008

این چیزهایی که این "کمیته دفاع از انتخابات آزاد (!)" و اعضاء اش می گویند ، مرا به یاد مهمل گویی های این ملاحسنی مشهور می اندازد


معضل اساسی ملت ما
نظارت استصوابی شورای نگهبان و یا قوانینی از این قبیل نیست

زهره محسنی پور


سایت رادیو دویچه وله در بخش جامعه / حقوق خود به تاریخ 2008/ 11/ 10 ، خبرداد که « کمیته دفاع از انتخابات آزاد، سالم و عادلانه در ایران » طی بیانیه ای به تشریح موارد متناقض قانون انتخابات ایران با قانون اساسی ، اعلامیه ی جهانی حقوق بشر و میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی پرداخته است.

در این خبر آمده است که کمیته ی دفاع از انتخابات آزاد، در بیانیه ی خود با دقت و موشکافی سعی کرده تا تک تک مواردی که در قانون انتخابات، در تناقض با هریک از قوانین بین المللی وجود دارد، شناسانده شود.

اعضاء این کمیته عبارتنداز اشخاصی چون : شیرین عبادی ، ابراهیم یزدی ، عباس امیرانتظام، داود هرمیداس باوند، عزت الله سحابی ، عبدالفتاح سلطانی ، محمد سیف زاده و نرگس محمدی.

عبدالفتاح سلطانی ، حقوقدان و یکی از اعضای کمیته دفاع از انتخابات آزاد ( و نیز قائم مقام شیرین عبادی در کانون مدافعان حقوق بشر ) نیز در این خصوص گفته است :

« اصولا هیچیک از تشکلهای حقوق بشری قدرت اجرایی ندارند، ولی آن کاری که می توانند بکنند این است که نظریاتشان را براساس ضوابط علمی به مسئولان ارائه بدهند و اگر مسئولان گوش شنوایی داشته باشند و اگر تصمیم جدی برای تغییر قوانینی که به نحوی ناقض حقوق ملت ایران است داشته باشد ، ممکن است در دراز مدت تاثیر داشته باشد».

مورد دیگری که مورد اشاره عبدالفتاح سلطانی قرار گرفته ، نظارت استصوابی شورای نگهبان در خصوص تایید صلاحیت داوطلبان ریاست جمهوری است وی می گوید: « ... تا زمانی که نظارت استصوابی به این معنا وجود دارد، هرگز نمی توانیم بگوییم انتخاباتی که انجام می شود دارای آن اوصافی است که در صحنه بین المللی همه آن را به عنوان انتخابات آزاد و عادلانه قبول دارند».

این چیزهایی که این کمیته دفاع از انتخابات آزاد و اعضاء اش می گویند ، مرا به یاد مهمل گویی های این ملاحسنی مشهور می اندازد البته با این تفاوت که گفته های ملا حسنی آدم را فقط می خنداند، ولی گفته های اینان اول آدم را به خنده می اندازد و بعد هم به گریه . به خنده می اندازد، زیرا چنین گفته هایی در مقام تعارض با دانش حقوقی یک حقوقدان است و می تواند نشانه جهل یا بی سوادی گوینده ای باشد که عنوان « وکیل و حقوقدان » را هم یدک می کشد و یا دور از جان این دوستان ، نشانه زوال عقل باشد ، و به گریه می اندازد ، زیرا آدمی مشاهده می کند که چگونه حقوقدانان و وکلا ، از طریق بازی با مفاهیم ، سعی در عوامفریبی و انحراف اذهان عمومی جامعه ای دارند که کمرش در این سالهای سیاه تجاوز و ظلم و جنایت رژیم آخوندی ، نه تنها خمیده که شکسته است .

ابتدا در بی سرو ته بودن این بیانیه به قانون اساسی خود حکومت ملایان استناد می کنم :

1 ـ مستنداً به بندا اول ِ اصل دوم قانون اساسی رژیم آخوندی ، این حکومت نظامی است بر پایه ایمان به خدای یکتا و اختصاص حاکمیت و تشریع به او و لزوم تسلیم به امر او، و نیز مستنداً به بند دوم این اصل ، ایمان به وحی و نقش بنیادی آن در بیان قوانین.

ملاحظه می شود که در صدر قانون اساسی نظام آخوندی ، حاکمیت و تشریع ( قانونگذاری ) به خدای ملایان اختصاص ، یافته است . یعنی اینکه اصالت بر قوانین الهی است که از طریق وحی مقرر گردیده است . و صد البته این وحی و این قوانین منبعث از آن ، بر طبق تفاسیر آخوندی مشخص و تبیین می گردند. بنابراین قانونگذاری و قوانین ساخته دست بشر در این نظام ، محلی از اعراب ندارند. اگر جایی هم قانون ، حاصل تلاش فکری و ذهنی فرد بشر باشد ، از آن جهت اعتبار دارد که کاشف از حکم شرع است وگرنه فی نفسه فاقد اصالت موضوعی است . چنانکه در اصول استنباط احکام اسلامی گفته می شود:

كل ما حكم به العقل حكم به الشرع و كل ما حكم به الشرع حكم به العقل .

( آنچه را که عقل حکم می کند ، مورد حکم شرع هست و آنچه را که شرع حکم می کند مورد حکم عقل هست.)

آیا صراحت بند اول و دوم اصل دوم قانون اساسی برای دانستن این معنا کافی نیست که اصول و مفاهیم و قواعد حقوق بشری در این نظام ، قابل اعتنا و تبعیت نیست ؟! و بنا به این دیدگاه وباور ، قوانین باید منشاء الهی داشته باشند و نه غیر الهی . یعنی اینکه عقل بشری بالاصاله نمی تواند منشا و منبع قوانین باشد.

2 ـ در مقدمه قانون اساسی آمده است : « بر اساس ولایت امر و امامت مستمر، قانون اساسی زمینه تحقق رهبری فقیه جامع الشرایطی را که از طرف مردم به عنوان رهبر شناخته می شود ( مجاری الامور و الاحکام علی ایدی العلما بالله الامناء علی حلاله و حرامه ) آماده می کند تا ضامن عدم انحراف سازمانهای مختلف از وظایف اصیل اسلامی خود باشد.»

آنچه که در این قسمت از قانون اساسی آمده است ، آشکارترین تعارض ماهیت وجودی این نظام با اصول حقوق بشری است. به عبارتی ، مسئله این نیست که پاره ای از قوانین این نظام در تعارض با اصول حقوق بشر قرار دارد، بلکه اساساً خود « کلیت و تمامیت نظام » در جوهره ی وجودی خود مغایر با حقوق بشر و در تعارض با آن است . این دیدگاه در واقع مبین تبعیض حقوقی میان افراد انسانی است . بر اساس این دیدگاه ، زمامداری و حکومت از آن فقها است و مابقی افراد جامعه ملتزم به پیروی از اینان هستند که استناد اینان به اطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم است .

در این معنا وظیفه فقها به استنباط احکام کلی شرعی محدود نمی شود بلکه اداره ی جامعه و در نتیجه حل مسائل اقتصادی ، فرهنگی ، حقوقی و غیره نه تنها از حقوق فقها بلکه از وظایف فقها محسوب می شود. یعنی اینکه این مدیریت فقهی میکوشد تا موضوعات مبتلا به جامعه و احکام مربوط به آن را از تعالیم دینی و یا به تعبیر قانون اساسی از وحی و در درجه بعدی از منابع احکام اسلامی استخراج کند. حاصل آنکه قدرت اصلی و مطلقه در دست فقهیان و یا افراد منصوب از طرف آنان است که آنان نیز در مقام اذن از ولایت مطلقه فقیه به عمل مبادرت می ورزند ، که نتیجه آن در اصل زیر انعکاس یافته است :

اصل پنجاه و هفت قانون اساسی اشعار می دارد: قوای حاکم در جمهوری اسلامی ایران عبارتند از : قوه مقننه ، قوه مجریه و قوه قضاییه که زیر نظر ولایت مطلقه امر و امامت امت بر طبق اصول آینده این قانون اعمال می گردد.»

بنا بر اصل فوق الذکر ، کلیت نظام سیاسی جامعه تحت یک مدیریت فقهی می باشد . بر اساس پایه های تئوریک نظریه ولایت فقیه ، رابطه مردم با ولایت مطلقه فقیه ، یک رابطه انتخابی نیست بلکه یک رابطه انتصابی است . یعنی اینکه ولی فقیه نماینده و منتخب مردم نیست و مشروعیت وی نه از طرف مردم است که به لحاظ آن است که از لحاظ شرع و فقه ، شرائط و صلاحیت رهبری جامعه و حکومت را دارد؛ در واقع اینان به حکم شارع نصب می شوند و لذا مردم از حق نصب و عزل آنان برخوردار نیستند ، بلکه اگر صفات مورد نظر و مرتبط با منصب خود را از دست دهند ، معزول می شوند.

نهایت اینکه ، ولی فقیه بر مردم ولایت دارد و مردم مولی علیهم او محسوب می شوند . به عبارت دیگر، مردم به عنوان مولی علیهم در تمامی امور، اعم از مسائل اجتماعی ، اقتصادی و شئون سیاسی و غیره ، فاقد اهلیت بوده و محجور هستند و در نتیجه به یک ولی نیاز دارند ، همانگونه که یک طفل صغیر و یا فرد سفیه نیاز به یک ولی دارد. از نتایج این مدیریت فقهی و حکومت ولائی آن است که مردم یعنی مولی علیهم ، فاقد صلاحیت و حق نظارت بر اِعمال امور مربوط به ولایت از سوی ولایت فقیه هستند ، اعم از آنکه این نظارت جنبه استطلاعی داشته باشد یا استصوابی .

از نتایج دیگر دیدگاه « حکومت ولائی » آن است که ولایت شرعی فقیه بر مسلمین قهری است و نه اختیاری و لذا هم فقیه موظف به تصدی امور جامعه و نظام است و هم مردم موظف به اطاعت از امر وی هستند. این ولایت قهری فقیه بر مسلمین تنها به مسلمانان ایران محدود نمی شود بلکه کل جامعه مسلمانان را در خود جای می دهد. به همین لحاظ مفهوم قهری ولایت بر مسلمین است که اینان داعیه رهبری جهان اسلام و صدور انقلاب و حکومت اسلامی نوع خودشان را به دنیا دارند.

در مواد اول و دوم و هفتم اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر آمده است که «همه‌ي آحاد مردم از لحاظ شأن و حقوق برابر شمرده شده‌اند و همگان بدون هيچ‌گونه تمايز مي‌توانند از تمام حقوق و آزادي‌ها بهره‌مند گردند، همه‌ي انسان‌ها در برابر قانون مساوي هستند» و بر طبق ماده‌ي بيست و يك اين اعلاميه‌ي جهاني «هر كس حق دارد با تساوي شرايط به مشاغل عمومي كشور خود نائل آيد. اساس و منشأ قدرت حكومت، اراده‌ي مردم است. اين اراده مي‌بايد توسط انتخابات آزاد، ادواري، عمومي و با رعايت مساوات باشد». همچنین در میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی ، حق متساوی برای افراد در مورد انتخاب شدن و انتخاب کردن در اداره ی عمومی جامعه پیش بینی گردیده است.

معضل اساسی ملت ما ، نظارت استصوابی شورای نگهبان و یا قوانینی از این قبیل نیست . معضل اساسی آن است که اساس و منشاء قدرت در حکومت ، یعنی ولایت فقیه ، منبعث از خواست و اراده مردم و نتیجه انتخاب توسط مردم نیست . دیگر قوانین فرع بر این موضوع است . لذا این نظام فاقد مشروعیت مردمی است .

اکنون پرسش من از خانمها و آقایان حقوقدان این است :

1ـ چگونه می توان به مفاد مقدمه و بند اول و دوم از اصل دوم قانون اساسی علم داشت و چنین بیانیه ای صادر کرد؟!

2ـ چگونه می توان ضمن علم به نظریه ولایت فقیه و اشراف به مسائل حقوقی ، به صدور چنین بیانیه ای اقدام کرد؟!

3 ـ این نظام بر پایه دیکتاتوری مطلق فقیه استوار گردیده است ، چگونه در ساختار یک نظام دیکتاتوری می توان از انتخابات آزاد سخن گفت؟!

4 ـ آیا چنین بیانیه ای را صادر می کنید به امید اینکه بعد از سی سال ظلم و جنایت و تجاوز این دیوان و ددان و محرومیت این خلق در زنجیر از کمترین حقوق انسانی ، شاید گوش شنوایی پیدا شود؟!

5 ـ آیا صدور این بیانیه در امتداد « تز مخصوص » خانم شیرین عبادی است که می گفت : « حقوق بشر یک فرهنگ و پروسه است که برخورداری از آن مستلزم ایجاد زمان و فضای مناسب است »؟!

6 ـ اجرای کدام قانون اساسی را شما از نظام مطالبه می کنید؟ قانون اساسی ای که ساختار استبدادی نظام را مشروعیت می دهد؟! مگر از چنین قانون اساسی ای بیشتر از این می توان انتظار داشت ؟! این به مانند آن است که بگوییم « کبوتر ، افعی می زاید.»

7 ـ چگونه می توان با « کلیت یک نظام که در تعارض با اصول حقوق بشری است کنار آمد و فقط نسبت به پاره ای از قوانین موجود آن در مغایرت با حقوق بشر اعتراض کرد؟!

براستی منظور و هدف شما به اصطلاح فعالان حقوق بشر ، از صدور چنین بیانیه هایی چیست ؟ می خواهید بگویید ما هم هستیم ؟!

خیر، خانمها و آقایان حقوقدان ، مبارزه با استبداد و ظلم و ستم ، بها دارد. باید به زندان رفت و شکنجه شد و تبعید گردید و جان را در کف نهاد. اگر مرد این راه نیستید، بهتر است سکوت کنید و به همان شغل وکالت تان بپردازید. آیا تصور می کنید که مردم ، خریدار چنین بیانیه هایی هستند؟! برای چه کسی این بیانیه ها را صادر می کنید؟!

من به تنها نتیجه ای که رسیدم این است که شما ها همه بازیچه شخص شیرین عبادی شده اید . هرچه باشد این خانم به عنوان برنده جایزه صلح نوبل باید به دنیا بگوید من دارم کاری می کنم ، لذا باید از این بیانیه ها صادر بکند. و اما در اعمال مابقی شماها به جز انگیزه و طلب نام و شهرت و مطرح شدن در رسانه ها و احیانا مجامع حقوق بشری خارجی ، چیزی دیگر نمی بینم.

اما ، من فقط به شما یک توصیه می کنم و آن این است که ، فراموش نکنید که زمانی ، « روز داوری » ملت نیز فرا خواهد رسید . پس به فکر فردای پاسخگویی به ملت نیز باشد.

..............................................................
آفتابکاران http://www.aftabkaran.com

12 November 2008

دو نوع زنداني سياسي داریم : نوعي كه "باید" براي بلندآوازه كردنش گلو پاره كرد، و يك زنداني سياسي, كه حتي نام بردن از او "ممنوع" است



«يك بام و دو هوا»ی سیاسی تا به كي؟


حسين اخوان توحيدي
AKHAVAN1384@yahoo.f

بار ديگر جنايتي دهشتناك و قابل پيگيري حقوقي به وقوع پيوست. سايت وزارت اطلاعات («ايران ديدبان»), در 11 آبان87 خبر اين جنايت را با عنوان «مرگ يك تروريست در زندان» اعلام كرد.

خبرها حاكي از اين است كه عبدالرضا رجبي, از اعضاي سازمان مجاهدين, در زير شكنجه در روز 7 آبان 78 در زندان گوهردشت جان باخت و ايادي وزارت بدنام اطلاعات جسدش را با مغزي متلاشي شده و سينه شكافته به خانواده اش در ماهیدشت کرمانشاه براي به خاك سپردن تحويل دادند و عكس پيكر سلاخي شده او در برخی سايتهاي خارج كشور منعكس شد.

تحويل جسد شكنجه شده به خانواده, نشان از گستاخي بي حد و حصر شكنجه گراني دارد كه با كمال بي شرمي و بدون پرده پوشي دست به جنايتي اين چنيني مي زنند و براي ايجاد رعب جسد شکنجه شده را به خانواده اش نيز تحويل مي دهند.
اما خبر اين جنايت وحشيانه كه حتي در سايتهاي خود رژيم نيز منعكس شد, با ديواره سكوت برخي رسانه هايي كه مدعي مبارزه با سانسور هم هستند برخورد كرد و مثل ديگر خبرهاي اين چنيني مورد سانسور قرارگرفت.
در دستگاه فكري گردانندگان رسانه هايي مانند بي.بي.سي, راديو فردا و راديو زمانه, كه گويي جز براي حفظ همين رژيم سراسر جنايت و فساد, دغدغه يي ديگر ندارند, دو نوع زنداني سياسي وجود دارد: نوعي كه بايد براي برانگيختن موج هرچه گسترده تر حمايت هاي داخلي و بين المللي با تمام وجود آن را تبليغ كرد و براي بلندآوازه كردنش از بام تا شام گلوپاره كرد. كه نمونه اش را در مورد اكبر گنجي شاهد بوديم. و يك زنداني سياسي ديگر مانند عبدالرضا رجبي, كه حتي نام بردن از او هم ممنوع باشد. از بيم آن كه پخش خبرش باعث تكدّر گردانندگان حكومت شكنجه و ترور شود.

اين رسانه ها كه در آغاز تاٌسيس مدعي بودند كه با تبليغ پيگير عليه هر نوع سانسور, تيغ سانسورچيان را كند خواهند كرد, در عمل, خود، سانسورچيان ماهري شده اند, كه البته اين كار بي بهره هم نيست و گاه قيمت پخش نكردن خبري خاص, دهها برابر پخش آگهي برايشان سودآور است. اينها گاه دست حكومت استبدادي را نيز در اين زمينه از پشت مي بندند. برنامه سازان كاركشته و آموزش ديده در دو نظام سركوب, كه كارچرخان اين رسانه ها هستند, در تحريف و قلب واقعيتها استادي و مهارت خاصي از خود نشان مي دهند. در عوضي نشان دادن آدرس و سياه را سفيدنشان دادن يَد طولايي دارند و نان را هم به نرخ روز مي خوردند و تبديل شده اند به سوپرماركتهاي خبري كه صدها فرسنگ با يك رسانه مردمي و حق گرا فاصله دارد. برخي از اين رسانه ها در تابلوي تبليغاتي شان هم مي نويسند كه به هيچ سازمان و گروه و حزبي وابستگي و تعلق ندارند و تمام آگهي ها را هم «ازمابهتران» به آنها مي دهند و محض رضاي خدا و بي چشمداشت پخش مي كنند. امّا دم خروس را همه مي بينند جز آنهايي كه سرشان را در برف فروبرده اند.

سي سال است كه هر روز شكنجه و زندان و اعدام نصيب مردم ايران و مبارزين شده است؛ نبردي ناعادلانه بين آنان كه با زور سرنيزه بر سرنوشت مردم مسلط شده اند و خود را قيّم مردم مي دانند و بر سر چاه نفت نشسته اند و از ارث پدري شان به هركس كه بخواهند مي دهند, در عوض قسمت مردم ايران زندان و شكنجه و اعدام بوده است.

وقتي در سال 1359 افشاگريها درباره شكنجه زندانيان سياسي بالاگرفت و حتي بني صدر, رئيس جمهور وقت, در سخنراني اش گفت كه در ايران چند نوع زندان وجود دارد, خميني هياٌتي را ماْمور كرد كه به «شايعه شكنجه» رسيدگي كند و آن هياٌت هم پس از ديدار از زندانها اعلام كرد كه در زندانهاي ايران هيچكس شكنجه نشده است و خميني هم در واكنش به افشاگريهاي مجاهدين در مورد شكنجه هايي كه اعضا و هوادارانشان در زندانها ديده بودند, جمله يي گفت كه خيلي زود بر سرزبانها افتاد به اين مضمون كه آنها (مجاهدين) «خودشان, خودشان را شكنجه مي كنند» تا ما را بدنام كنند. حالا هم شايد خودشان, خودشان را در زندان گوهردشت كشته اند تا ولي فقيه را بدنام كنند. زهرا كاظمي, دكتر زهرا بني يعقوب, ولي الله فيض مهدوي, حجت زماني, و آخرين آنها ـ عبدالرضا رجبي ـ را خودشان پس از شكنجه هاي قرون وسطايي كشته اند تا «سربازان گمنام امام زمان» (شكنجه گران وزارت اطلاعات) را بدنام كنند.

اگر امروز يقه ولي فقيه را به خاطر جناياتش نگيريم, فردا زنداني ديگري به قربانگاه خواهد رفت و ما با سكوتمان جاده صاف كن آن جنايت بوده ايم.

ما تنها در مراسم و يادمان ها حاضر مي شويم تا سخنراني كنيم يا سخنراني بشنويم و اشكي بريزيم. حال آن كه بايد ما با مبارزه مشترکمان علیه رژیم سرکوبگر کاری کنیم که درب قتلگاه اوين و صدها زندان ديگر براي هميشه بسته شود و به موزه جنايتهاي ديكتاتورها در ايران تبديل گردد.

راديوها و تلويزيونها و سايتهايي كه طي اين سالها خود را قيّم مردم ايران قلمداد مي كنند و يك روز رفسنجاني و ديگر روز خاتمي را به سادگي در ماه مي نشانند, همواره در اين سالهاي حكومت سياه آخوندها, دموكراسي شان جاده يك طرفه يي بوده است. اينها كارگزاراني ايراني دارند كه از اين راه نان مي خورند و در وارونه نشان دادن و قلب واقعيتها يدِ طولايي دارند و كاملاً حواسشان جمع است كه خبر و گزارش و گفتاري را پخش نكنند كه به كيان رژيم قمه به دستان بربخورد و در مسير «بردنها و بردنها» دست اندازي ايجاد شود. من و تو بايد قرباني شويم تا سور و ساتشان برقرار باشد. در همان روزهايي كه زندانيان صدصد به جوخه اعدام بسته مي شدند, اين رسانه ها حتي خبرش را پخش نکردند، اما مثلاً وقتي آقاي «ج» كارمند بيمه هاي اجتماعي, در ساعت غيراداري راننده ابراهيم يزدي، دستگير مي شود, جنجالي به پا مي كنند كه آن سرش ناپيداست! گويي كه تلاششان بر اين است كه اخباري را كه ممكن است به تريج قباي آخوندها بربخورد, نه تنها پخش نكنند بلكه براي خوشنودكردن هرچه بيشتر آنها, وارونه جلوه دهند و در تبلیغ این که این رژیم ماندنی است و اپوزیسیونی ندارد که تهدیدی برایش باشد، سنگ تمام بگذارند. اكبر گنجي ها هم که تمام تلاشهاششان این است که همین رژیم قرون وسطایی را با اندکی بزک غرب پسندانه، سرپانگهدارند، همراه با سركردگان رژيم ورد هر روزشان اين بوده و هست كه اين رژيم اپوزيسيوني ندارد و حکومتگران ولایت مدار، تا ساليان سال حكومت خواهند كرد و بايد «در دل دوست به هرحيله رهي بايد كرد», و گرنه درب معاملات كلان و پرسود بسته خواهد شد. حتي برخي از اینها مانند صادق زیباکلام، پا را فراتر مي گذارند و اعلام مي كنند كه «اگر این نظام سقوط کند آزادی، دموکراسی و توسعه اقتصادی و اجتماعی نیز بیش از 50 سال به عقب برخواهدگشت» ) ایرنا، 29 اردیبهشت 1384 (.

از این شیفته حفظ نظام ولایت باید پرسید که حکومتکران در این سی سال چه گامی در جهت اعتلای «آزادی، دموکراسی و توسعه اقتصادی و اجتماعی» برداشته اند که ایشان این چنین از پسرفت 50ساله آن دم می زنند.

امروز در راديوهايي مانند «راديو زمانه» كه مدافع «اپوزيسيون قانوني» رژيم است, كسي را به اين كاري نيست كه بر سر مردم رنجديده ايران چه مي آيد, بلكه دعوا بر سر تصاحب غنايم بادآورده يي است كه دولت هلند در اختيار گردانندگان اين راديو گذاشته است. اين جماعت هم مانند همكارانشان در راديو بي بي سي, و راديو فردا و... دهها سايت «نفتي» ديگر دموكراسي را از ما قربانيان رژیم ولایت طلب مي كنند و از ما مي خواهند كه قربانيان سربه راهي باشيم و گرنه ما را «تروريست» خواهند ناميد.

همين راديوهاي طرفدار دوآتشه «دموكراسي»آنچنانی بارها از جداشدگان از سازمان مجاهدين (بخوانيد اطلاعاتي ها و توّابين), كه تشت رسوايي آنها بر سر هر كوي و برزن به صدا درآمده, خبر و كنفرانس جعلي پخش كرده اند, يعني به مصاحبه شونده مي گويند كه از او چه مي خواهند که بگوید.
اين را مستند مي گويم. در حقيقت اينها چوب زير بغل رژيم شده اند. حالا يكي از همان مجاهديني كه توّابين به ظاهر برايش اشك تمساح مي ريختند در زير شكنجه هاي وحشيانه به شهادت رسيده است. اما اين رسانه هاي معلوم الحال و «توّابین» معلوم الحال تری که میدان این رسانه ها چراگاه همیشگی آنهاست، كلامي در باره اين فاجعه نگفتند, و حال آن كه اگر يكي از مجاهدين مي بريد, حتماً او را حلوا حلوا مي كردند. بی تردید، اين سیاست یک بام و دو هوا، براي رضاي رژيمي صورت مي گيرد كه همه سرمايه هاي ملي ايران را به حراج گذاشته است و به ثَمَن بَخس در اختيار اربابان اين رسانه ها مي گذارد.

البته, پشت و پناه مردم ايران و فرزندان دلير و ازجان گذشته شان صاحبان سرمايه و كارتلهاي نفتي و تسليحاتي نيستند. اين را خوب مي دانستيم. اما براي آنهايي كه دل در گرو آزادي ايران دارند, مي گويم: عبدالرضا رجبي از همه چيز خود به خاطر آزادي فرداي مردم وطنش فداكرد و در قربانگاه سر به راه آرمانهايش گذاشت و جان فداكرد, امّا تسليم دونان نشد.

بگذاريد خون فرزندان دلير مردم ايران را صاحبان سرمايه و همدستانشان مباح نمايند. اما آنها هرگز قادر نخواهند بود از مبارزه مردمي كه عزم خود را براي رهايي جزم كرده اند, جلوگيري كنند. مبارزه ادامه خواهد يافت و تا روز پيروزي, اين راه, رهروان صديق و دلير, مانند عبدالرضا رجبي, بسيار به خود خواهد ديد. ساده انديشان و حسرت به دلها بدانند كه آخوندها هرگز ثروتها و قدرت بادآورده را با هيچكس تقسيم نخواهند كرد. براي حفظ و بقاي اين حكومت گاه شبي هزاران نفر را به جوخه تيرباران سپرده اند. خودتان را با وعده هاي توخالي گول نزنيد. سرنوشت مردم ايران را فرزندان لايق و شريفشان رقم خواند زد و شما هرگز نمي توانيد خللي در عزم سترگ آنها براي برچيدن اين رژيم قرون وسطايي وارد كنيد.

يادتان هست كه همين راديو تلويزيون ها براي اكبر گنجي چه غوغايي به پاكرده بودند؟ مثل اين كه ايشان تنها زنداني سياسي اين سالها بوده است. او در زندان از «خودي»ها بود و از امكاناتي برخوردار بود كه «خودي»ها از آن برخوردارند. او وقتي از زندان نامه مي نوشت فرداي آن روز بر روي تلكس همه خبرگزاريها مخابره مي شد. براي چندمين بار از آخوندها رودست خورديد. گنجي بلاگردان آخوندهاي حاكم شده است. تا ديروز دور دنيا مي گشت و در حمايت از رژيمي كه گويا آماج قريب الوقوع جنگي ناخواسته از طرف «شیطان بزرگ» است, از شخصيتهاي سياسي و علمي امضا جمع مي كرد و وقتي آن بازار از رونق افتاد و كسي براي حمايت از رژيمي كه هميشه با بحران آفريني و جنگ ادامه حيات داده است, دستي نجنبانيد و حناي آن غوغاسالاريها بي رنگ شد, حالا دم گرفته است كه رژيم اپوزيسيون ندارد و حالا حالاها ماندگار است و بايد با او كنار آمد. گنجي ها و رسانه هايي كه با او براي حفظ و بقاي رژيم ولايت همنوا هستند, از اين كه يك مجاهد به خون غلتيده شادمان هم شده اند. مگر همين گنجي كه از بنيان گذاران سپاه پاسداران است, در چند ساله اول حكومت آخوندي, دست در خون همين مجاهدين يا مردم به پاخاسته كردستان نداشت.

مگر سپاه پاسداران و بسيجيها نبودند كه بعد از فتواي خميني به كشتار گروههايي كه در كردستان فعال بودند و هوادارانشان به كردستان يورش بردند و روستاهايي مانند قته لان را قتل عام كردند؟ اكبر گنجي با چنين سابقه يي اكنون دم از اين مي زند كه رژيم اپوزيسيون ندارد و با او بايد به هر طريقي كنار آمد و رنگ و ننگش را به جان خريد.

مگر همين بي بي سي نبود كه يكي از گويندگانش به نام باقر معين وقتي به دستور گردانندگان رژيم بيش از ده هواپيما به شهر اشرف يورش بردند و براي نابودي آن يكي دو ساعت بر سر آن بمب ريختند و ساكنانش را از هوا به رگبار بستند اعلام كرد كه اگر «ما» يك هواپيما از دست داديم در عوض هزار نفر از مجاهدين را ازبين برديم. براي باقر معين و همگامان داخلي و خارجي او, كه از شهادت هزار مجاهد غرق در شادي و شعف مي شود, از كف رفتن يك مجاهد حتي در زير وحشيانه ترين شكنجه ها نه تنها تاٌثرآور نيست بلكه باعث انبساط خاطر و شادماني هم است.

البته اگر براي دست اندركاران راديوها و تلويزيونها و سايتهاي جك استرايي و ايران گيتي شهادت يك مجاهد حتي آن قدر ارزش ندارد كه خبر كوتاهي از آن پخش كنند, اما براي مردم رنجديده و داغدار ماهيدشت كرمانشاه كه قدرشناس اين جانبازيها هستند, در سخت ترین شرایط فرزندانشان را تنها نمی گذارند و براي گرفتن انتقام اين خون به ناحق ريخته شده, روزشماري مي كنند.


(مردم ماهیدشت کرمانشاه بر مزار مجاهد شهید عبدالرضا رجبی)


آقاي اكبر گنجي, اگر دهها هزار تيرباران شده, صدها هزار زنداني سياسي و صدها هزار تبعيدياني كه براي زدودن خاك وطنشان از لوث وجود دستاربندان قداره بند, اپوزيسيون نبودند, پس چه بودند؟ آيا آنها براي تفريح و هواخوري به اوين برده شده بودند يا همگامان آنها, براي تفريح و تفرّج, ننگ زندگي در زير چتر حكومت استبدادي را بر رنج غربت ترجيح دادند و چندين دهه از بهترين سالهاي عمرشان را دور از يار و ديار به سربرده اند؟ شايد از اين كه اينان گوش به فرمان امام شيّاد شما نبودند, حاضر نيستيد آنها را به عنوان اپوزيسيون بپذيريد؟

آقاي گنجي, شما همان كسي هستيد كه وقتي به خارج فرستاده شديد همه جا از آنهايي كه جگرگوشه هايشان به دست جلادان مردم فريب پرپر شدند و همه هستي شان به باد هوارفت, خواستيد كه «ببخشند, اما فراموش نكنند». از كيسه خليفه, خوب خاصه خرجي مي كنيد. در قانون هيچ كشوري قاتل و متجاوزان به عِرض و ناموس مردم بخشيده نمي شوند. بايد كسي كه دستش به جنايت آلوده است و آمر يا عامل شكنجه و كشتار است, محاكمه شود و به جزاي اعمالش برسد. خود شما هم اگر ريگي به كفشتان نيست و مانند حجاريان دست در كشتار نداشته ايد, چرا اين چنين براي جلادان دل مي سوزانيد و براي نجات آنها از مجازاتي كه استحقاق آن را دارند, گلوپاره مي كنيد؟ شما در هفته نامه «صبح امروز», از شماره 23فروردين تا 14تيرماه 1378 در پنج شماره در مطلب دنباله داري با عنوان «خون به خون شستن محال آمد محال» همين بخشودن قاتلان و شكنجه گران را به طور مبسوط تشريح كرديد و في الواقع در دفاع از آنها سنگ تمام گذاشتيد. درست است كه خون را با خون نمي توان شست امّا وقتي جلادان و شكنجه گران, با فتوا و تاٌييد سركردگان رژيم, بي وقفه, رجبي ها را در زير شكنجه به شهادت مي رساند يا به جوخه تيرباران مي سپارند, اگر شما همدست قاتلان و شكنجه گران نيستيد و تقلاها و تلاشهايتان براي گرم نگهداشتن هرچه بيشتر اين تنور سركوب و كشتار براي ازميان بردن همان اپوزيسيوني كه مدعي هستيد, وجود خارجي ندارد, سمت و سو نگرفته است, چرا اين چنين براي دستگاه سركوبگري دل مي سوزانيد كه همچنان گرم در كار كشتار و شكنجه است؟

از سعيد حجاريان نام بردم. سندش را هم در اينجا مي آورم: كيهان 12فروردين 1379در باره اونوشت: «او و همكارانش طي يك شب دهها تن از اعضاي گروههايي را كه عليه نظام دست به سلاح برده بودند, كشتند. روز بعد مابقي آنها را براسان موازين قضايي اعدام كردند».

يا اين خبر خبرگزاري «ايسنا» كه در روز اول مهرماه 1381 مخابره كرد: «حجت الاسلام حسين اربابي فر, مدير كل امور استانهاي صدا و سيما, گفت: يكي از كساني كه دم از صلح و حقوق بشر و دموكراسي و مردم سالاري مي زند و به مغر متفكر اصلاحات معروف است (سعيد حجاريان), در همين شيراز يكي را بازجويي مي كرد, اين آدم را به درخت بست. دستش را با طناب به تراكتور بست و با تراكتور حركت كرد تا بازوي اين فرد كنده شد. در آن زمان متديّنين اعتراض كردند كه اين چه وضع برخورد است؟ اين كار را كسي كه اكنون مخالف خشونت است انجام داد».

شگفتا حالا همانها ادعاي اصلاح طلبي و دفاع از حقوق بشر دارند و خود را سخنگو و مدافع حق و حقوق همانهايي قلمداد مي كنند كه به دست خود اين جلادان يا همدستانشان به مسلخ رفته اند. اينها تا در قدرت بودند, به احدي رحم نكردند, امّا حالا كه از «خر مراد» به زير افتاده اند, بر كرسي قضاوت نشسته و ادعامي كنند قاضي بي طرف هستند. در صورتي كه اگر دلسوز مردم بودند, وقتي بر سرير قدرت نشسته بودند, دست به اين همه ستم و ظلم نمي زدند. بر كسي پوشيده نيست كه منبر رفتن امروز اينها براي دموكراسي و برگزاركردن سمينارهاي رنگارنگ در اين باره دامي است براي فريب مردم و تداوم هرچه بيشتر سياستهاي سركوبگرانه يي كه در اين سي سال سياه بارها تجربه شده است.

چه كسي در اين ترديدي دارد كه در سركوب مردم اسلامشهر و قزوين و مشهد و خرم آباد و شيراز و كوي دانشگاه تهران, و در ترورها و قتلهاي روشنفكران همين «دوآتشته»هاي ديروز و واخورده هاي امروز, عامل رده اول بودند.

اكبر گنجي ها كه دم از «شفافيت» مي زنند، مگر خميني نبود كه از پدران و مادران خواسته بود كه اگر فرزندانشان اعلاميه هاي گروههاي مخالف نظام را به خانه مي آورند, به كميته ها اطلاع بدهند تا براي دستگيريشان اقدام كنند؟ مگر خميني نبود كه فتواي گسيل نوجوانان بر روي مين را صادركرد؟ چرا يك كلمه از جناياتي كه در زمان او و به فتواي او صورت گرفته و هم اكنون نيز به فتواي جانشين خاص او صورت مي گيرد, نمي گوييد و او را همچنان امام و مبرّا از عيب مي دانيد. اگر چنين برخوردي رذالت و شيّادي نيست پس چيست؟

شما كه امروز دم از دموكراسي و استيفاي حقوق مردم مي زنيد, در اين سي سال دستتان يا مستقيم در جنايتهايي كه به دست يا فرمان گردانندگان رژيم صورت گرفته دخالت داشته يا آن را تاٌييد كرده ايد. شماها زماني كه در قدرت بوديد, مانند گردانندگان امروزي رژيم هر صداي مخالفي را در گلو خفه كرده و ميدان فعاليت آزادانه سياسي را به كلي مسدود كرديد و با اجراي «سياست حذف» به جز «خودي ها», مجموعه نيروهاي سياسي را از ميدان به دركرديد. براي هر تشكل سياسي فضاي رشد و امكان بقا را به كلي بستيد و به هر ترفند و نيرنگ براي ازميان بردن و پاشاندن آنها دست زديد. في المثل «حجت الاسلام سيد محمود دعائي» در زندان با حسين روحاني از گردانندگان سازمان پيكار گفتگو مي كند و به او مي گويد شما حسابتان از ديگران جداست و حقتان محفوظ است. به شرط اين كه با ما همكاري كنيد. دعايي به او قول مي دهد اگر همكاري كني اعدام نخواهي شد. روحاني همه اطلاعاتش را در مورد اعضاي زنداني سازمان پيكار و افرادي كه هنوز دستگير نشده بودند در اختيار بازجويان اوين مي گذارد. اما پس از تخليه كامل اطلاعات, او را اعدام كردند. دعايي با روحاني سابقه آشنايي داشت. زماني كه دعايي گوينده راديو «نهضت روحانيت» در بغداد بود, حسين روحاني هم در برنامه فارسي ديگري در همان راديو فعال بود و آن دو يكديگر را از سالها پيش مي شناختند. حسين روحاني را اعدام كردند اما تنها امتيازي كه برايش قائل شدند اين بود كه اجازه دادند خانواده اش مراسمي برايش برگزار كنند.

يكي از زندانيان سياسي مي گفت: پدر اسفنديار زًجاجي كه براي ملاقات فرزندش به اوين رفته بود, با اسدالله لاجوردي, مشهور به «قصاب اوين», بحث مي كند و با توسل به آيات قرآن جوابش را مي دهد. لاجوردي دم درب اوين گلوي او را مي گيرد و جورابي را در دهانش فرومي كند و گلويش را آنقدر فشار مي دهد تا خفه مي شود. اي مدعيان امروزي دموكراسي! مگر نه اين است كه آن روزها همه اين جنايتها را كه امام شيادتان دستورش را مي داد تاٌييد مي كرديد.

در روز 15 فروردين 1363 كه صحبت از اين بود كه لاجوردي از اوين خواهد رفت, 123 نفر از زندانيان سياسي را هم مي آورند كه آنها را تعيين تكليف كند. لاجوردي همه آن 123 نفر را اعدام مي كند, حتي آنهايي را كه محاكمه شده و به زندان محكوم شده بودند. شاپور عليقلي و شادلو و... از آن شمارند. در دفتر دفن اموات بهشت زهرا, در تاريخ 18 فروردين 1363, نام اين 123 نفر از تيرباران شدگان ثبت شده است. اگر نمي دانيد بدانيد كه در بهشت زهرا قطعه هاي 41ـ 78 ـ 91 ـ 92 ـ 93ـ 94ـ 97ـ 100, در دوران حكومت همين مدعيان اصلاحات از زندانيان سياسي پر شده است. آن روزها اكبر گنجي ها يا عامل و دست اندركار اين جنايات بودند و يا آنها را تاٌييد مي كردند و براي حفظ نظام اين جنايات را ضروري هم مي شمردند.

امّا, كلام آخر: اين حاكميت در اين سي سال جز زندان و شكنجه و اعدام و سنگسار و فقر و فساد و گسترش اعتياد و نابودكردن بود و نبود سرزمين ايران رهاوردي نداشته است. بايد دست به هم داد و به قول زنده ياد دكتر ساعدي, اين «چَنگار»ي را كه به جان مردم افتاده است از پاي درآورد. تقدير ايران و ايراني در حال رقم خوردن است, با ايستادگي در برابر اين هيولاي ويراني و مرگ، دِين خود را به جانباختگان دلير ملت ايران ادا كنيم.

22 آبان 1378 (12 نوامبر2008)


10 November 2008

دانلود کشف الاسرار ام ام سیزدهم راحل ره يك گروه انبوه صدها هزار ميليون نفري



دانلود کتاب کشف اسرار ( کشف الاسرار ) خمینی

توجه : لینکهای دانلود در انتهای صفحه قرار دارند


اقتضای جان چو ای دل آگهی ست
هر که آگه تر بود جانش قوی ست

کتابخانه رایگان و مقالات سیاسی روز
http://melliblog.blogfa.com

***


"شما ياوه گويان
با زندگاني معنوي و سعادت اجتماعي يك گروه انبوه صدها هزار ميليون نفري
بازي ميكنيد
"

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 74

توضیح :

صد هزار ميليون ميشود صد ميليارد نفر، صدها هزار ميليون را خودتون حساب كنيد. جمعيت جهان چند نفره؟

***

"انبذقلس فيلسوف بزرگ در زمان داوود نبي بود و حكمت را از او و از لقمان حكيم اتخاذ كرد"
كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 33

توضیح :

انبذقلس فيلسوف بزرگ يوناني در قرن پنجم پيش از ميلاد و حضرت داوود در قرن دهم پيش از ميلاد زندگي ميكردند

"فيثاغورث حكيم در زمان سليمان بود و حكمت را از او اخذ كرد"

كشف الاسرار خميني، صفحه 32

توضیح :

فيثاغورث در قرن پنجم پيش از ميلاد در يونان زندگي ميكرد

و حضرت سليمان در قرن 10 قبل از ميلاد در اورشليم زندگي ميكرد بين اين دو نفر پنج قرن اختلاف هست

***

توضیح : انصافاً اين يكي درست بود. اسكندر مقدوني از فيلسوفان و حكيمان بزرگ تاريخه.  اگه شك دارين برين تاريخ بخونين

" از حكما و فلاسفه بزرگ ديگر اسكندر است"

كشف الاسرار خميني، صفحه 34

توضیح :

انصافاً اين يكي درست بود. اسكندر مقدوني از فيلسوفان و حكيمان بزرگ تاريخه.اگه شك دارين برين تاريخ بخونين

***

روحاني نبايد كار ديگري غير از روحانيت يعني بسط توحيد و تقوي  و پخش وتعليم قانون هاي آسماني و تهذيب اخلاق بپردازد

"روحاني نبايد

به شغل ديگري غير از روحانيت يعني بسط توحيد و تقوي

و پخش وتعليم قانون هاي آسماني و تهذيب اخلاق

بپردازد"
كشف الاسرار خميني، صفحه 208

لینک دانلود کتاب :
لینک دانلود
لینک دانلود (سرور Rapidshare )
پسورد : melliblog.tk
لینک دانلود کتاب در ۳ قسمت :
پسورد :
melliblog.tk

لطفا پس از دانلود هر 3 لینک آنها را بصورت همزمان از حالت فشرده خارج کرده
و در آن هنگام پسورد نوشته شده را وارد کنید.

8 November 2008

جنبش های مستقل را در دوران انتخابات های به ظاهر دموکراتیک باید به صورت عمیق و ریشه ای بررسی کرد



هیچ اتفاقی نیافتاده است!

احمد قصابان

ما همواره بیرون از قدرت بوده ایم، اصلا ویژگی ما این است که خارج از قدرت باشیم. وظیفه ما این است که اگر خواستند از آرمان گرایی نام ببرند و از فضای حزبی و بازی های کثیف سیاسی دور شوند، ایفای نقش کنیم. حتی اگر در گیرودار این بازی های کثیف سیاستمردانی حرمت این آرمان گرایی و روحیه بهتر طلبی را نگاه نداشتند و پرده های شرم و حیا را دریدند، باز هم ما به این دلخوشیم که روسیاهی به زغال خواهد ماند.

بیرون از قدرت بودنمان افتخار ماست، مگر نه اینکه کسانی بودند که وارد عرصه قدرت شدند و امروز علف های هرز باغ گل های رز نگریسته می شود. اگر کسی به دنبال عقیده و هدف خود نمی رود، ما این خلا را جبران خواهیم کرد. اگر جرات حرف راست زدن برای کسی وجود ندارد ما این جسارت را به رخ او خواهیم کشید، اگر کمرهای خم و تملق های رنگین را برای ماندن در گوشه ای از قدرت می بینیم به خود می بالیم و با تبسمی از کنارشان می گذریم. در روزهایی که بازار خود فروشی داغ داغ است ما در نهایت ساکتیم و به مصلحت زمانه دم بر نمی آوریم.

حال با وجود این امتیازات گرانبها چه خیال است که بازداشتمان کنند و ممنوع التحصیل و حتی ممنوع از زندگی … هیچ اتفاقی نیافتاده است، ما همانیم که بودیم و همان ماندنمان مهم است. در این فضای رخوت سیاسی بودنِ، کسانی که هنوز زنهار بدهند که "چه می کنید؟ فراموش کرده اید چه شد؟" از اهمیت بسیاری برخوردار است.

اما چگونه می توان قدرت را به کناری نهاد و در کنار آن قدرتمند شد حرفی است که در پی این مقدمه باید به آن پرداخت

حفظ استقلال حرکتی خودجوش که خودجوشی آن راهی برای بقای آن است همواره از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده است و از این رو است که تمامی حکومت های در حال گذار خواستار این مطلبند که تشکل های مستقل را در لوایی از نام خود حفظ کنند و در این چتر هر گونه نقد و حتی ضربه ای را می پذیرد، اما اگر در مواردی این حرکت ها خیلی کوچک تر و به صورت مستقل انجام شود، تحمل کمی از خود نشان داده و سعی در از ریشه بر انداختن آن می شود. این اقدام که نشان از نرسیدن یک جامعه و به تبع آن حکومت مسلط بر جامعه، به مرزهای فضای دموکراتیک است، هم چون آفتی در سیر فعالیت های مستقل اجتماعی رسوخ کرده است تا جایی که گاهی مجموعه های مرتبط با قدرت به عنوان جنبش های اجتماعی شناخته می شود. این اقدام حاکمیت نه تنها باعث قوی تر شدن خوی استبدادی در ظاهری دموکراتیک خواهد شد، بلکه جنبش های مدنی را نیز به سوی رخوتی از داخل پیش می برد و فضای سرکوب را برای نیروهای خودسر به نام جنبش باز می گذارد. در چنین حالتی حرکات مردمی که در برخی موارد به علت فشارهای روزمره زندگی پیش می آید جلوتر از جنبش نخبگان شکل می گیرد و چون در وهله اول عده ای از مردم به جنبش های خودساخته حکومتی اعتماد ندارند این حرکات ابتر و به صورت نیمه رها می شود و حس سرخوردگی شدیدی را به بدنه اجتماعی عامه وارد خواهد کرد و در وهله دوم در صورت اعتماد مردمی به جنبش های خودساخته حکومتی این حرکات در سمت و سوی همراهی با حاکمیت برای حفظ مشروعیت پیش می رود.

در چنین فضایی حفظ استقلال جنبش های اجتماعی تنها از طریق حفظ بقا و رشد عرضی قابل انجام است، به این صورت که لفظ ها و گفتارها این استقلال را به مخاطبان می رساند و ریشه نیز این جدایی عملی خود را حفظ می کند تا زمانی که فضای مناسب رشد پیدا شود. همراهی در این فضا با سایر جنبش های اجتماعی بسیار حائز اهمیت است، چه بسا هیچ یک از این جنبش های مستقل که در عین زیر فشار حاکمیت بودن، مشروعیت قانونی نیز ندارند قدرت محسوسی نداشته باشند، اما در کنار سایر جنبش های اجتماعی که آن ها نیز کمابیش همین شرایط را دارند به قدری قابل دفاع و ارزیابی تبدیل می شوند. این حرکت که در شرایط خاصی فضای نمو ایده آل پیدا می کنند، در بسیاری از موارد نیازمند حمایت علمی و مالی بدنه ای از جامعه است که این شرایط را دارند.

از این رو است که بعد از موازی سازی که در دوران ما بسیار از طرف قدرت مسلط بر جامعه در تشکل های مدنی و اجتماعی شکل می گیرد، به دنبال بازگشتن به مسیری در راه و سیر حاکمیت کار عبث و بیهوده ای است و بر عکس در این شرایط در صورت رسیدن این تشکل های اصلی که توسط قدرت حاکمه بازسازی و ایجاد شده اند؛ به یکدیگر می توان مسیر اصلی حرکت را پیدا و اعلام کرد. اصولی که در یک مجموعه قبل از خروج از حکومت به صورت مخفی و در باطن آن مجموعه وجود داشته است بعد از اخراج توسط حاکمان می تواند به صورت علنی و آشکارا مطرح و ذکر شود.

با این تغییر رویه و پیدا شدن همراهان رویه جدید و کشف آلترناتیو موافق این روند حال می توان به این بدنه امید بست، بدنه ای که به همراه سایر هم صنفان خود گزینه خود را انتخاب کرده و بر سر آن به اجماع رسیده است. این گذار از مرتبط بودن مصلحتی به استقلال عملی را شاید بتوان اولین پله رسیدن به جامعه ای مدنی دانست و این اولین گام در راه رسیدن از دموکراسی ظاهری به جامعه ای در ظاهر دموکراتیک است.

این نگاه گذرا به جنبش های مستقل را در دوران انتخابات های به ظاهر دموکراتیک باید به صورت عمیق و ریشه ای بررسی کرد. زیرا یکی از شرایط خاصی که در آن فضای نمو ایده آل شکل خواهد گرفت، انتخابات هایی اینچنینی است.

بی شک این هم اندیشی و همراهی ای که در جنبش های مستقل شکل بگیرد و از سوی دیگر اعلام خط و مشی به صورت آشکار و علنی باعث می شود که خیل عظیمی از جامعه که تا به حال به علت پوشیده بودن اهداف و ترس داخلی تشکل های قانونی و عدم اعتماد به یکدیگر امیدی به حمایت از آن ها نداشته اند به این حرکت افزوده شوند و در فضای انتخاباتی در زیر لوای این حرکت بایستند که این خود برای رسیدن به نتیجه بزرگترین ابزار و وسیله خواهد بود. که در صورت موافقت قدرت با این خیل عظیم پیروزی قدرت مدنی بر قدرت حکومتی شکل گرفته است و در صورت عدم موافقت و افزایش برخوردها دو گروه کاملا مجزا و مشخص که حامیان قدرت و حامیان جامعه مدنی هستند از یکدیگر شکل می گیرد که این خود تقسیم آشکارا می تواند کمک شایانی به تفکیک و شناسایی فعالیت های مختلف کند که در صورت نیاز به انجام فعالیت های اعتراضی، انتقادی، پیشنهادی و … این مرزبندی باعث می شود که صاحبان هر صنفی بتوانند انتخاب آزادانه و آگاهانه ای از خود نشان دهند. بازاریان، دانشگاهیان، فرهنگیان، کارآفرینان، هنرمندان، سیاستمداران آزاد و … در این فضا با انتخاب هر گروه که اهداف و گزینه های آن کاملا مشخص است مسیر آینده خود را شکل می دهند و در نهایت با یکی شدن این دو گروه و از بین رفتن این مرزبندی بین حامیان قدرت و حامیان جامعه مدنی، این دو در درون یکدیگر حل خواهند شد و این آغاز تصمیم گیری جامعه برای حاکمان و ایفای نقش حاکمان برای جامعه و در راستای اهداف آن ها خواهد بود.

این بحث که سرآغازی از آن در این مجال عنوان شد نیازمند مشارکت و ابراز نظر تمامی فعالین اجتماعی - مدنی و بدنه ای از جامعه است و در گام بعدی پرداختن به این مسیر در هر یک از این جنبش ها که در این صورت می تواند سرآغاز مسیری باشد که در نهایت همین جنبش های اجتماعی مشارکت کننده، جامعه مدنی و در پس آن چارچوب های حرکت حکومت مسلط به آن جامعه را ترسیم خواهد کرد

6 November 2008

آقای اوباما تبریک ، اصلا دلم نمی خواهد شما هم به گریه بیفتید


آقای اوباما تبریک !
فقط پا جای پای کلینتون و کارتر نگذارید

جمشید پیمان

جناب آقای اوباما!

شما در سال 1357 و در چنین روزهائی احتمالا دانشجوی حقوق بوده اید . احتمالا در همان روزهائی که در کلاس دانشکده درس دیپلماسی می خواندید ، آقای جیمی کارتر در گوادلوپ داشت با سران کشورهای بزرگ آن روزگار بر سر برداشتن شاه ایران و از آن بالاتر، برای نشاندن خمینی به جای شاه بر کرسی قدرت در ایران، کارهای دیپلماتیک می کرد. شما که احتمالا از همان روزها قصد داشته اید وارد فعالیت های سیاسی بشوید ، احتمالا به عملیات محیرالعقول دیپلماتیک آن روزهای رئیس حزبتان و رئیس جمهورتان ، آقای جیمی کارتر ،علاقمندی و توجه نشان می داده اید. به هر حال و از باب یاد آوری خدمتتان عرض می کنم که در آن مانور دیپلماتیک ، آقای کارتر ظاهرا توصیه ی آقای ژیسکاردستن ، رئیس جمهور آن زمان فرانسه برای پایان بخشیدن به پشتیبانی از شاه را می پذیرد ، توصیه ای که مشاوران دیپلماسی خودش هم با رائه ی طرحی دراز مدت ، فکر او را مشغول کرده بودند.

بهتر است شاه را برداریم و خمینی را به جایش بنشانیم

ماحصل طرح از این قرار بود که : شاه در برابر قیام مردم ایران تاب نمی آورد و دیر یا زود شاهد سقوطش خواهند شد. بنا براین باید برنامه ای با عنوان نجات شاه و یا کمک به شاه برای چیره شدن بر انقلاب را از روی میز برداشت و به فکر دوران پس از شاه بود. بر این اساس بهترین گزینه خمینی است و بس. چرا؟ زیرا اگر انقلاب با رهبری میهن پرستان و آزادی خواهان به پیروزی بیانجامد منافع آمریکا و هکذا متحدان مربوطه نه تنها به خطر خواهد افتاد ، بلکه ممکن است کل این بازار پرسود و دارای ارزش های کم نظیر منطقه ای و استراتژیک نابود گردد. اگر هم وابستگان به اتحاد جماهیر شوروی بتوانند سر نخ کارها را به دست گیرند باز هم نتیجه همین خواهد شد که بیان گردید ، با این تفاوت که دیگر هیچ امیدی به بیرون کشیدن طفلی به اسم ایران از بغل خرس شوروی وجود نخواهد داشت. بنا براین با رفتن پشت سر خمینی می توان هم خواست مردم و انقلابیون ایران مبنی بر حذف نظام پادشاهی را تامین کرد و هم با افتادن قدرت به دست نیرو های مرتجع مذهبی به رهبری خمینی ، از دست اندازی احتمالی شوروری جلوگیری کرد و مانع از به خطر افتادن منافع غرب و بخصوص ایالات متحده آمریکا در ایران و منطقه شد. هم آقای جیمی کارتر و هم شرکایش در گوادالوپ طرح را پسندیدند و به میمنت و مبارکی به اجرا در آوردند.


انگشتتان را درسوراخی که آقای کارتر کرد ،نکنید

جناب آقای اوباما ، نتیجه ی کار از همان دو سه ماه آغاز به قدرت رسیدن خمینی ، کاملا معلوم گشت. آقای اوباما ! نمی دانم تا چه حد به زبان و فرهنگ ایرانی تسلط دارید؟ اندازه اش اصلا مهم نیست. حتی اگر دانشتان در این زمینه درحد صفر هم باشد ، یاوران ایرانی زبانتان می توانند برایتان این مثل شیرین فارسی را ترجمه کنند که میگوید ؛ فلانی هم پول راداد و هم چوب را خورد و هم پیاز را . من نمی دانم قیافه ی آقای کارتر بدنبال دماغ سوختگی های پس از به قدرت چسبیدن خمینی ، چقدر شبیه همین فلانی ی مثل ایرانی است. اما این را میدانم که دست کم هردوی آنها از وضع موجود، اشکشان سرازیر شده است. جناب آقای اوباما ! شما در سخنرانی های انتخاباتی خودتان یکی دو بار با آن لبخند دلفریب و نمکینتان گفته اید که اگر رئیس جمهوری آمریکا بشوید با پاسدار احمدی نژاد هم وارد مذاکره ی بی قید و شرط می شودید. نمی دانم شوخی فرموده بودید یا سخنتان جدی بود. نمی دانم شور و فتور مبارزات انتخاباتی بر شما غلبه کرده بود یا علت دیگری داشت که چنین افاضه فرمودید. آقای اوباما ! ایرانی ها یک مثل دیگری هم دارند که می گوید ؛ صلاح مملکت خویش خسروان دانند. شما هم حالا که رئیس جمهور شده اید خود دانید و مملکتتان و صلاح کارهایتان. اما بد نیست در رابطه با گفتگوی با احمدی نژاد و دیگر سران جنایتکار رژیم جمهوری اسلامی مواظب باشید پس از مدتی که یقینا چندان طولانی نخواهد بود، اشک شما هم در نیاید. زیرا باز هم یک مثل شیرین ایرانی می گوید که؛ آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود. بنا براین حواستان جمع باشد انگشتتان را درسوراخی که آقای جیمی کارتر فرو کرد ، دوباره فرو نکنید.


طرز بیرون کشیدن آب از چاه خشک

جناب آقای اوباما ! من از پرداختن به آنچه که آقای رونالد ریگان کرد و چگونه در سر بزنگاه های حیاتی نگذاشت آب در دل آخوندهای حاکم بر ایران تکان بخورد ، میگذرم . ماجراها آنقدر اظهر من الشمس بوده اند و از چنان بویناکی برخودرا بوده اند که تا سالیان سال حتی مشام خوانندگان آنها را می آزارد چه رسد به بینی حاضران و ناظرانش را. شما در آن زمان احتمالا به شغل شریف وکالت اشتغال داشته اید و حد اقل به دلیل ارتباطی که ماجرای معروف به ایران گیت با کارتان داشته است ، چیزهائی از آن را می دانید.پس تکرارشان نمی کنیم. در اینجا قصدم یاد آوری دل و دین از کف دادن یک هم حزبی خودتان است ؛ بله درست حدس زید می خواهم در رابطه با آقای بیل کلینتون چند جمله ای خدمتتان معروض دارم. آقای بیل کلینتون در دوران ریاست جمهوریشان ماجراهای زیادی داشته اند که بسیاری از آنها ، هر اندازه هم که جنجالی بودند ، باز هم به ما مربوط نمی شود. ما یاد گرفته ایم که در امور خصوصی دیگران نه سرک بکشیم و نه مداخله کنیم. اما در اموری که مربوط به خودمان میشوند و مستقیما ما را هدف قرا می دهند، فکر کنم شما هم موافق باشید که خودمان را به مردن نزنیم و یک عکس العملی ولو در حد ناله ضعیف از سینه آتش گرفته مان ، از خودمان نشان دهیم . باری در زمان ریاست جمهوری آقای بیل کلینتون ، رژیم آخوندی در زمینه تروریسم درسطح جهان هل من مبارز می طلبید و هیچ کس جلودارش نبود ( درست مثل همین امروز ) . هر روز در چهارگوشه جهان یا بمبی می ترکاند یا مخالفی را سر می برید و در داخل ایران که واویلا. چه بگویم که بتوانم حق مطلب را ولو یک از صد هزار ادا بکنم؟

دو ماجرای مربوط به هم یعنی قتل های زنجیره ای آزادی خواهان در ایران و ترور مخالفان در رستوران میکونوس در آلمان باعث شد که کشورها ی بزرگ و بویژه آمریکا و ارو پا نارضایتی خودشان را از رژیم ـخوندی ابراز دارند. حتی کشورهای اروپائی ظاهرا سفرای خودشان را به عنوان اعتراض از تهران فرا خواندند. تعجب نکنید اگر می گویم ظاهرا. زیرا عقیده دارم که آنها فقط داشتند بازی می کردند. اگر خودشان بازی نمی کردند و مردم ستمدیده ایران را بازی نمی دادند پس چرا یکی دو ماه بعدش در قدوم آخوند خاتمی، نمی دانستند سر و دستار کدام اندازند و در این سر و دستار اندازی به مسابقه و رقابت افتاده بودند و دلوهایشان به چاهی می انداختند که از روز ازل آبی نداشت.


غمزه های شتری اصلاح طلبان آخوندی

باری، در پی این ماجراهای سراسر جنایت آمیز ، رژیم خمینی برای راست و ریس کردن اوضاع ، آخوند خاتمی را به عنوان اصلاح طلب و مبتکر گفتگوی تمدن ها از جعبه شامورتی بازیش بیرون کشید و به جامعه جهانی تحویل داد . آخوند خاتمی یعنی رئیس تبلیغات جنگ و وزیر ارشاد و شریک همیشگی کلیه جنایات رژیم آخوندی حالا شده است اصلاح طلب آن هم در زیر خیمه ی ولایت فقیه ! و هکذا شده است مبتکر گفتگوی تمدن ها آنهم در شرائطی که رژیم حاکم بر ایران تسمه از گرده ی عرب و وفارس و کرد و بلوچ و آذری کشیده است و درکشتار پیروان مذاهبی جز مذهب رایج آخوندی هیچ حد و مرزی را رعایت نمی کند. کشور های بزرگ جهان بر این همه جنایات رژیم و مبلغ و توجیه کننده و چاله چوله پرکنش ، یعنی آخوند خاتمی ، چشم بستند و برای پیش برد کارشان او را روی سر گذاشتند و حلوا حلوایش کردند.

آقا ی اوباما! در همان روزها آقای بیل کلینتون بدون عبرت گرفتن از کار و نتیجه ی کار آقای جیمی کارتر ، رفت دنبال تناول یک پرس چوب و پیاز تازه که دود دمش سرتاسر بازار بین المللی را ، البته در زیر سایه سیاست مماشات ، پرکرده بود. چنین شد که خانم آلبرایت وزیر خارجه ایشان در مجمع عمومی سازمان ملل برای خاتمی چشم و ابرو آمد و نمی دانست که این آخوند جنایت کار اصلا در این باغ ها نیست و از آن گذشته، دلش می خواهد سر به تن هیچ یهودی در جهان نباشد چه رسد به خانم آلبریت ، آنهم در پست وزارت خارجه آمریکا!. پشت بند این بده و بستان چشم و ابرو ، خانم آلبریت یک دست معذرت غلیظ بابت کودتای بیست و هشت مرداد تقدیم آخوند ها کرد که پیشینیانشان جزو مجریان اصلی کودتا بودند و همین آخوندها به آنها تا مغز استخوان افتخار می کنند. بعدش هم برای اینکه وادادگی را به حد اعلا برسانند طبق فرمایش همین آخوندها ، دست به مظلوم آزاری زدند و مجاهدین خلق را در لیست ترورستی وزارت خارجه گذاشتند. البته نمی دانم وقتی که آقای بیل کلینتون می خواست با این عمل شنیع موافقت کند چقدر به یاد پاسخ دوستانه و صمیمانه ای بود که به تبریک آقای مسعود رجوی بابت به ریاست جمهوری رسیدنش ، داده بود.

جناب آقای اوباما. بعدها و بخصوص با کلاه گشادی که رژیم آخوندی هم در افغانستان و هم در عراق بر سر آمریکائی ها گذاشت و دامنه ترورسم دولتی را تا بیخ گوش اسرائیل کشانید ، احتمالا آقای کلینتون نیز از این که هم پول را داده و هم چوب را خورده و هم پیاز را قدری اشکش سرازیر شده است. بخصوص که ایشان بیشتر از حد معمول هم احساساتی هستند! بله ، حواسم جمع است و میدانم که ماجراهای افغانستان و عراق در زمان آقای جرج بوش کوچک رخ داده اند . ولی جناب آقای اوباما قبول بفرمائید اینها در حقیقت همان میوه های نسبتا تلخ نهال مماشاتی هستند که امثال آقای کلینتون کاشته بودند.


اصلا دلم نمی خواهد شما هم به گریه بیفتید!

آقای اوباما پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا گوارای وجودتان باد. امیدوارم بتوانید بر مسائل و مشکلات داخلی و خارجی که گریبان جامعه ی آمریکا را گرفته اند فائق بیائید. اما اجازه بدهید یک خواهش کوچک از شما بکنم. ما ایرانی ها دیگر از این که ببینیم سی سال است در رابطه با مساله رژیم آخوندی در ایران این داستان خوردن چوب و پیاز تکرار می شود نه تنها خسته شده ایم ، بلکه حقیقتش را بخواهید یک طوری دلمان هم برای خورندگان بی وقفه ی این همه چوب و پیاز می سوزد. اما خواهشم این است که در رابطه با جنایتکاران حاکم برایران راهی نروید که اسلافتان رفتند و جز پشیمانی چیزی نصیبشان نشد. در این زمینه اگر فکر میکنید برایتان افت دارد که از آقایان ریگان و بوش های اول و دوم عبرت بگیرید ، لا اقل یک نگاهی به قیافه ی آقایان کارتر و کلینتون در هنگامی که به ماجراهای سر و سرشان با رژیم جمهوری اسلامی می افتند ، بیندازید . و چون خیلی آدم زرنگ و زیرکی هستید یا بنظر می آئید ، از کار آنها و بخصوص از عواقب زیانبار کارشان که امروز دیگر دارد در شکل و شمایل بمب اتمی آخوندی خودش را نمایش می دهد ، پند بگیرید . و اگر هنوز هم دنبال رفتن سر میز مذاکره ی بدون قید و شرط با آخوندهای حاکم بر ایران هستید ، لازمست در خاتمه باز هم یک مثل آموختنی دیگر فارسی را از قول شیخ اجل سعدی خدمتتان عرضه کنم که می فرماید
تــرسـم نــرسی به کـعـبـه ای اعــرابــی کاین ره که تو می روی به ترکستانست

4 November 2008

سی‌امین سالگرد بزرگ‌ترین جفتک «سیاسی ـ عبادی» پادوهای سازمان سیا در تاریخ کشورمان



جفتک و سفارت!

ناهید رکسان

...
امروز سوم نوامبر 2008، سی‌امین سالگرد بزرگ‌ترین جفتک «سیاسی ـ عبادی» پادوهای سازمان سیا در تاریخ کشورمان است. جفتکی که به مراتب از اعلام بی‌طرفی سران مزدور ارتش در بهمن‌ماه 1357اهمیت بیشتری دارد. چرا که توطئة بیگانگان در اشغال سفارت آمریکا، زمینة تحریم اقتصادی و تحمیل جنگ بر ملت ایران را فراهم ساخت. این خیانت در داخل مرزها از یک سو زمینة سرکوب مخالفان را به همراه آورد، و از سوی دیگر شرکای اصلی توطئه، یا همان اعضای نهضت آزادی را در جایگاه مخالفان اشغال سفارت قرار داد و از همه مهمتر نقش پیشگام و پیشتاز در مبارزات ضدامپریالیستی را برای «داس‌الله» محفوظ داشت! بله، در چنین روزی بود که سازمان سیا با یک تیر ناقابل، طی سه دهه چندین و چند نشان زد. به همین دلیل بود که رهبر مفلوک جمکران تکرار می‌کرد، این «انقلاب دوم» از اولی هم مهم‌تر است. البته این سخنان را ساواک بر زبان روح‌الله جاری می‌کرد،‌ چون امام کذا همانطور که شاهد بودیم از درک و فهم، به ویژه در زمینة سیاسی معافیت دائم داشتند و به همین دلیل از سوی گروه برژینسکی برای اشغال جایگاه «رهبری» مناسب تشخیص داده شدند.

همانطور که به یاد داریم ـ و همانطورکه برادران و خواهران قلم به مزد در داخل و خارج از مرزها خود را به عادت معهود به خریت زده‌اند، پیش از اشغال سفارت آمریکا توسط عملة ساواک، برادران «داس‌الله» به سفارتخانة کذا هجوم بردند و هیچکس هم برای‌شان هورا نکشید. نیروهای انتظامی داسیون را اخراج کردند و حاج آبراهام یزدی هم از سفیر گاوچران‌ها در ایران رسماً عذرخواهی کردند و قضیه فیصله یافت، ‌ ولی نه برای سازمان سیا. برای سازمان سیا این یک گام آزمایشی بود که با موفقیت کامل برداشته شد. می‌دانیم که داس‌الله مانند همه تشکل‌های چپ‌نما بخشی از چپگرایان شوت و پرت را به دور خود جمع کرده تا همگی با امپریالیسم «مبارزه» کنند. البته طی سه دهة اخیر شاهد بودیم که مبارزات رهبران «داس‌الله» از دلالی و پادوئی برای آخوندهای حکومتی و شعارهای مهمل فراتر نرفته. ترهات اخیر سپیده صلح‌جو و «اسکیزیدن» خواهر ماجدی شاهدی است بر این مدعا. بگذریم!

رهبری چپ‌نمایان با سازمان‌دهی تهاجم به سفارت ارباب به هواداران شوت‌وپرت‌شان ثابت کردند که همچنان عزم «مبارزات» دارند و این دولت «لیبرال» بازرگان است که مانع «مبارزات چپ» شده. چرا؟ چون برای حفظ منافع سازمان سیا لازم بود که فاشیست‌های فکل‌کراواتی نهضت حوزه و بازار «لیبرال» معرفی شوند. تا از اینراه استالینیست‌های مفلوک و تاریخ‌ستیز که یک پا در صحرای کربلا داشتند ـ هدف‌شان به قول «قهرمانان‌شان» رسیدن از علی به سوسیالیسم بود ـ بتوانند خود را «مارکسیست» خوانده و مدافع حقوق کارگران شوند.

حال یک پرانتز باز می‌کنیم تا گروگانگیری را در چارچوب سیاست‌های کلان ایالات متحد بنگریم. پس از انقلاب اکتبر در روسیه همانطورکه پیشتر هم اشاره شد برای مبارزه با نظریات و مفاهیم انسان‌محور، «مکتب فرانکفورت» در اروپای مرکزی پایه ریزی شد و هربرت مارکوزه، کارمند آتی سازمان امنیت ایالات متحد، یورگن‌هابرماس و به ویژه آدورنو در این «حلقه» حضور به هم رساندند. طی جنگ سرد برنامة سازمان سیا ایجاد یک «اتحاد مسیحی ـ مسلمان» برای مبارزه با اتحاد جماهیر شوروی بود، و علیرغم فروپاشی اتحاد شوروی این طرح هنوز در دستورکار سازمان سیا قرار دارد. به همین دلیل هفته گذشته، محمد خاتمی در شهر وین مسلمانان و مسیحیان را به «اتحاد» دعوت کرد. بله محمد خاتمی و حکومت ملایان در واقع در چارچوب همین سیاست سازمان سیا قرار گرفته‌اند.

برخلاف تبلیغات پروپاگاندیست‌های غرب طراح چنین اتحادی به هیچ ‌عنوان ویلیام کیسی رئیس سازمان سیا در دورة ریگان نبود. اتحاد مسیحیان و مسلمانان از زمان حضور مستشاران نظامی آلمان نازی در ایران یک واقعیت بوده! ستایش پرسوناژ رمان صادق هدایت، «حاجی‌آقا» از هیتلر و نظم نوین، بازتابی است از این واقعیت که در جامعة ایران گرایش حکومت، بازاریان و دستاربندان به فاشیسم کاملاً «طبیعی» می‌نمود. و علیرغم استعفای کلنل میرپنج، که به عنوان سپر بلای ناخداکلمب از هیتلر طرفداری می‌کرد، به برکت وجود محمد مصدق در جایگاه نمایندة مجلس‌ و سپس در مقام نخست وزیر، «اتحاد مقدس» همچنان گسترش یافت، تا در 22 بهمن سال 1357 به حاکمیت بنشیند. ابزار این اتحاد، چپاول نفت و تولید و پرورش تروریست جهت ایجاد آشوب و ناامنی است تا از این راه گسترش قاچاق مواد مخدر و برده فروشی امکانپذیر شود. به همین دلیل محمد خاتمی در تاریخ 25 اکتبر سالجاری در آکادمی علوم شهر وین خواهان تداوم «اتحاد مقدس» شد!

«بیش از نیمی از جمعیت جهان مسلمان و یا مسیحی هستند و با همکاری این دو گروه می‌توان صلح و اتفاق نظر را در جهان گسترش داد.»
منبع: رادیو فردا، همان تاریخ.

بله بهتر است نیمی از مردم جهان بر ضد نیمی دیگر با یکدیگر «متحد» شوند تا طرح‌های سازمان سیا بخوبی پیشرفت کند. این چنین است که ابعاد توطئه‌ای به نام «گفتگوی تمدن‌ها»‌ که در چارچوب فعالیت‌های فرهنگی ناتو توسط روژه‌گارودی، فیلسوف و نظریه‌پرداز حزب کمونیست فرانسه ساخته و پرداخته شد بهتر مشخص می‌شود. گفتیم که گارودی برای موفقیت این طرح استحماری حتی مسلمان شد و طرح کذا را به نام نامی محمد خاتمی به ثبت رساندند، تا جهانیان به نبوغ این فیلسوف کودکستان‌های اردکان پی‌ ببرند. حال پرانتز اتحاد مقدس را می‌بندیم و باز می‌گردیم به گروگانگیری سیزدهم آبانماه که دو گروه از فاشیست‌های پادوی استعمار را در جایگاه اوپوزیسیون تثبیت کرد: نهضت آزادی و چپ‌نمایان. البته بعدها شکست طرح تجزیة ایران باعث شد که گروه بنی‌صدر و رجوی نیز در جایگاه اوپوزیسیون قرارگیرند. پیش از ادامة مطلب یادآور شویم که رهبران اوپوزیسیون کذا بدون استثناء مدافع دین بوده، افتخار پادوئی برای سازمان سیا را دارند. چند روز پیش نیز یکی از برادران «داس‌الله» در سایت اخبار روز ضمن انتقاد از «سازشکاری» خواهر سپیده صلح‌جو،‌ «سکولاریسم» را بخشی از ارث و میراث گروه خود معرفی کرده، ارادت‌شان را به آیت‌الله بروجردی نیز اعلام داشتند!

این همان «چپ معنوی» است که پیشتر با آزادی مخالف بود، چون به زعم اینان آمریکا آزادیخواه‌ بود و آزادیخواهان نیز همه طرفداران آمریکا به شمار می‌آمدند! ولی امروز اوضاع تفاوت کرده! البته نه در واقعیت، که در شعارهای «داس‌الله»! اینان می‌گویند «آنزمان ما آزادی نمی‌خواستیم»، و رادیوزمانه هم این جملة عوامفریب را تیتر کرده تا همه بدانند و آگاه باشند که امروز چپ‌نمایان آزادی می‌خواهند! حال آنکه چنین نیست؛ چپ‌نمایان هم‌صدا با گروه خاتمی برای حفظ سنگر سرکوب فاشیستی تلاش می‌کنند، چرا که می‌پندارند ما ملت ایران، آمریکا را مدافع آزادی و دمکراسی می‌شناسیم و چون آمریکا با احمدی نژاد در ظاهر «خصومت» دارد، از اینجا نتیجه خواهیم گرفت که احمدی نژاد آزادی ستیز است و مخالفان‌اش نیز آزادیخواه! این صورت‌بندی کودکانه‌ای است که این حضرات می‌خواهند به ملت ایران حقنه کنند.

ما نیک می‌دانیم که احمدی‌ نژاد را برای سازماندهی جنگ از صندوق مارگیری بیرون کشیدند، ولی به دلیل شکست ناتو در جنگ 33 روزه و جنگ قفقاز، طرح گسترش بحران نظامی به ایران کاملاً شکست خورده است. دلیل عصبانیت الی ویزل از حضور احمدی نژاد در نیویورک نیز همین بود. الی ویزل و هم قبیله‌ای‌های‌اش هرگز از حضور یک جانور وحشی به نام خامنه‌ای در نیویورک آزرده خاطر نشدند، چرا که خامنه‌ای خبر خوش تداوم جنگ را برایشان آورده بود. از مطلب دور افتادیم، بازگردیم به سالگرد اشغال سفارت آمریکا، «عملیاتی» که دو گروه فاشیست را در جایگاه لیبرال و مارکسیست قرار داد.

پس از گذشت سه دهه، ‌ اینک یک بخش از فاشیست‌ها خواهان اشغال جایگاه «لیبرال دمکراسی» شده‌اند، البته از نوع لیبرال دمکراسی «معنوی» و «دینی» که سازمان ناتو از زبان رژیس دبره‌ها برای جهان سوم تجویز می‌کند. به گزارش کیهان، مورخ 13 آبانماه، مرعشی، از اعضای قبیلة بهرمانی و سخنگوی کارگزاران می‌گوید، ما یک حزب «لیبرال دمکرات مسلمان» هستیم ولی تحزب در کشور ما پذیرفته نشده، چون خمینی با حزب مخالف بود! بله، به این ترتیب امثال مرعشی و کرباسچی هم لیبرال‌ شده‌اند و هم دمکرات و هم مسلمان، درست عین پاسدار اکبر خودمان. و دیگر جائی برای هیچ گروهی نیست، چون همة تشکل‌های سیاسی در جمکران را می‌توان در قالب همین حضرات دید، و از آنجا که همة مردم می‌باید در ایران الزاماً مسلمان باشند کارگزاران هم لیبرال دمکرات‌هائی شده‌اند، مسلمان!

هر چند اسلام مانند دیگر ادیان ابراهیمی با لیبرالیسم و دمکراسی در تضاد قرار می‌گیرد. ولی وقتی سازمان سیا «جمهور» را به لجن اسلام می‌آلاید، هر چه در این «جمهور» وجود دارد از این لجن مقدس تغذیه خواهد کرد. مرعشی از اینکه «مردم» و «مسئولان» با ایجاد احزاب مخالف‌اند ابراز تأسف هم کرده! و کیهان این سخنان را «توهین به مردم» قلمداد می‌کند. البته «مردم» کذا از همان پاسدار شریعتمداری‌ها و اسمال تیغ‌زن‌ها تشکیل شده‌اند، و مسلم است هر گونه نظم و سازمان‌یابی در کشورمان برای این مردم موهن باشد چرا که سد راه عربده‌جوئی و نفس‌کش‌طلبی‌شان خواهد شد. و بدون عربده‌جوئی و نفس‌کش‌طلبی این «مردم»، جوانان نمی‌توانند به فرمودة رهبری احساس مسئولیت کرده سفارتخانه اشغال کنند.

به مناسبت سالگرد اشغال سفارت آمریکا، ساواک جمکران برای انحراف افکار عمومی در شهرها مراسم سخنرانی و شارلاتانیسم و همایش بر پا کرده. در بابلسر، عباس سلیمی نمین، مسئول اسبق کیهان هوائی در همایش «اشغال سفارت، شجاعت یا حماقت» می‌فرمایند، این اقدام نیاز به «بازخوانی» دارد. سلیمی نمین همان «متفکری» است که پیشتر ادعا کرده بود تخت جمشید را مهاجران روس‌ ساخته‌اند! البته هنوز نگفته مهاجران کذا کمونیست بوده‌اند، چون در اینصورت امکان آلیزیدن و اسکیزیدن از کاماراد ماجدی‌ها سلب خواهد شد، و حکومت چاه جمکران چپ مترقی خود را نیز از دست می‌دهد. در هر حال سلیمی نمین می‌گوید، دانشجویان خیلی با هوش بودند چون «تهدید اصلی جامعه» را شناختند. و تهدید اصلی جامعة ایران به زعم نوچة اکبربهرمانی همان سفارت آمریکا بوده!

سلیمی نمین در ادامة سخنان سرشار از بلاهت خود می‌افزاید، آن ‌زمان بر خلاف امروز دانشجویان خیلی «مطالعه» داشتند و مسائل جهانی را بخوبی تحلیل می‌کردند به همین دلیل اشغال سفارت شوروی هم در برنامه‌شان بود. علامت تعجب نمی‌گذاریم ولی سخنان احمقانة دانشجویان کذا که از قضای روزگار بعضی‌های‌شان دانشجو هم نبودند، هنوز در آرشیو خبرگزاری‌ها موجود است. در ثانی دانشجو بودن و مطالعه کردن جهت ارائة یک تحلیل سیاسی به هیچ عنوان کافی نیست:

«دانشجویان در سال 1358، با ارزیابی تهدید اصلی جامعه که سفارت آمریکا در ایران به شمار می‌رفت با تحلیلی هوشمندانه این حرکت را خلق کردند.»

این سخنان شیوا و پر مغز در «فارس‌نیوز» مورخ 13 آبانماه منتشر شده. و سخنگوی «محترم»، عباس سلیمی‌نمین، مدیر «دفتر مطالعات و تدوین تاریخ معاصر ایران» است که این «حرکت» را با خیانت محمد مصدق برای ملی کردن نفت در ترادف قرار داده می‌گوید، این حرکت اگر چه خلاف قانون است و تجاوز به خاک یک کشور به شمار می‌رود، ولی وقتی کشوری جنایت کرده باشد، رعایت قانون لزومی ندارد، و دانشجویان تهدید را به جان خریده و سفارت را اشغال کردند! باید از حضور «متفکر» و «مورخ» بزرگ سئوال کرد، آیا ایالات متحد به عنوان بنیانگذار ساواک، ارتش و نیروهای مسلح کشور ایران، برای اعمال سیاست خود در کشوری که تمامی ساختارهای امنیتی و نظامی‌اش دست‌ نخورده باقی مانده بود، به همان ساختمان فکسنی خیابان تخت‌جمشید محتاج بوده؟ خلاصه بگوئیم، این جفنگ‌بافی‌ها جفتکی است واقعی به طاق طویلة شیادی. این نوع جفتک‌های اصیل را فقط می‌توان در «فعالیت‌های» سیاسی امثال استاد سلیمی‌نمین دید که استادانه «می‌آلیزند»! هم نانخور حکومتی هستند که سلاح، بنزین و گندم‌اش را از دست پرمهر عموسام دریافت‌ می‌کند، هم سه دهه است که با شعار مسخرة نبرد با آمریکا جیب ما ملت را زده‌اند.

http://nahidroxan.blogspot.com

31 October 2008

جوانان ایرانی چگونه با محدودیت‌های اعمال‌شونده از سوی دولت درباره‌ی رابطه‌ی جنسی پیش از ازدواج یا غیر-ازدواجی کنار می‌آیند


قیام‌های پرشور: انقلاب جنسی ایران/ نوشته‌ی پردیس مهدوی/ انتشارات دانشگاه آکسفورد/2008
پردیس مهدوی، دانش‌آموخته‌ی انسان‌شناسی از دانشگاه کلمبیا، در مجموعه سفرهای تابستانی‌اش به ایران از ٢۰۰۰ تا ٢۰۰٧، دست به پژوهشی زد تا ببیند جوانان ایرانی چگونه با محدودیت‌های اعمال‌شونده از سوی دولت درباره‌ی رابطه‌ی جنسی پیش از ازدواج یا غیر-ازدواجی کنار می‌آیند. پی‌آمد این پژوهش، کتابی است که بی‌گمان خوانندگان آمریکایی را شگفت‌زده خواهد ساخت (و چه بسا دچار شوک خواهد کرد)، خوانندگانی که می‌پندارند سیاست‌های اجتماعی سخت‌گیرانه‌ی دولت ایران خود به خود در رفتار واقعی پاره‌ای از جمعیت انتقال یافته است. در واقع، کتاب مهدوی نشان می‌دهد که جوانان ایرانی راه‌هایی برای ایجاد رابطه‌ی جنسی یافته‌اند


جوانان ایرانی و انقلاب جنسی ایران
مرروری بر کتاب قیام‌های پرشور: انقلاب جنسی ایران از پردیس مهدوی
ایان چیسلی


خواننده می‌تواند از روی همین کتاب، به آسانی، پی‌ببرد که در ایران نه تنها رابطه‌ی جنسی بیرون از ازدواج رخ می‌دهد بلکه پدیده‌ای تقریبا همه‌گیر است. چون رویکرد مهدوی کیفی بوده است پس وی درباره‌ی نمایش آماری رفتارِ میان طبقه‌های اقتصادی و مناطق جغرافیایی تفسیری ارائه نمی‌دهد. نمونه‌های آماری وی عمدتا پسران و دختران سکولار طبقه‌‌های متوسط و بالای تهران بوده‌اند، و از مردم فقیرتر بخش‌های مذهبی‌تر تهران نیز نمونه‌های آماریی شرکت داشته‌اند. مهدوی، در جایی از این کتاب، فرض خود را بر این می‌گذارد که شمال تهران سرچشمه‌ی مُد برای دیگر بخش‌های کشور است؛ چنان که تغییراتِ پی در پیِ (مُد) در آن جا، کم کم همه‌ی کشور را در بر می‌گیرد. متاسفانه، او در توصیف این روند شواهد مستقیم اندکی آورده است.

برخی از آن تغییرات، مانند سُر دادن روسری به بالای پیشانی، تغییراتی همه‌گیر هستند. کسانی که در این آزمون که در سال ٢۰۰٧ انجام شد شرکت کرده‌اند هیچ ترسی از نیروهای انتظامی امور اجتماعی و اخلاقی نداشته‌اند، و اگر بازداشت می‌شدند، نشانه‌ای از سربلندی ایشان بود. اما تکان‌دهنده‌ترین و پیشروترین جنبه‌ی کتاب مهدوی، توصیفی است که وی از فعالیت‌های پشت در اتاق خوابِ جوانان ایرانی به دست می‌دهد. وی نشان می‌دهد که بسیاری از جوانان ایرانی، رابطه‌ی جنسی پیش از ادواج را در متن "روابط سالم" کاملا به‌هنجار می‌دانند. نمونه‌های آماری وی در این کتاب نه تنها درباره‌ی نگرش لیبرال‌شان به رابطه‌ی جنسی، رُک و صادق هستند بلکه کاملا مشتاق‌اند تا مهدوی را کمک کنند به موقعیت‌هایی دسترسی مستقیم داشته باشد که در غربی‌ترین کشورها نیز آن موقعیت‌ها را رادیکال می‌دانند. مشارکت مهدوی در یک سکس-پارتی احتمالا نشان دهنده‌ی آن نیست که بیشتر جوانان تهرانی چنین رفتاری دارند.

بیشتر دیده‌ها و شنیده‌های مهدوی همانندی بسیاری با مسایلی دارد که جوانان غربی را به هیجان می‌آورد: قرار گذاشتن، تطبیق دادن فرد با رفتار همسالان‌اش، و سخت‌گیری پدر و مادرها. گزارش‌هایی که مهدوی از نمونه‌های آماری خویش گردآورده است نشان می‌دهد که جوانان ایرانی چگونه از محدودیت‌های فضای عمومی پرهیز می‌کنند. فن‌آوری در این میان نقش عمده‌ای را بازی می‌کند؛ تلفن همراه و چت اینترنتی، و ام. اس. ام. تماس اجتماعی را در هر جا ممکن می‌سازد، توی خیابان یا در مدرسه. خودروها نیز برای تعامل و گاهی ایجاد رابطه‌ی جنسی، فضای نیمه-خصوصی‌ای را فراهم می‌‌آورند.

به نظر می‌رسد والدین، یکی از نیروی سوق دهنده‌ی جوانان در دگرگونی عرف‌های جنسی و اجتماعی باشند. چندین نفر از نمونه‌های آماری پژوهش مهدوی گزارش داده‌اند که در تابستان ٢۰۰٧، پدر و مادرهایشان قرارهای پیش از ازدواج را به‌هنجار و پذیرفتنی می‌دانند. برای مثال، وقتی جوانان آمریکایی به خاطر شرکت در یک مهمانی پر سر و صدا بازداشت می‌شوند، والدین‌شان از بیرون آوردن ایشان از زندان شرمسار می‌گردند، برخی از پدر و مادرهای که مهدوی در کتاب خود از آنها گزارش می‌دهد شادمانه می‌شتابند تا فرزندان‌شان را از بازداشتگاه رهایی دهند و از مجازات کردن ایشان پرهیز می‌کنند.

مهدوی هم چنین از مهمانی‌هایی گزارش می‌دهد که خود والدین برای فرزندان و دوستان‌شان بر پا می‌کنند، و خود ایشان از مهمانی بیرون می‌روند تا نسل جوان را آزادتر بگذارند. این گزارش احتمالا تکان‌دهنده‌ترین و شگفت‌انگیزترین گزارش کتاب باشد: این واقعیت که نسل قدیمی‌تر، رفتارهای اجتماعی را شکلی از اعتراض علیه محدودیت‌های دولت می‌دانند، شاهدی است بر این که مُدهای رفتاری نه فقط در قشر جوان و غنی و سکولار، که در اقشار دیگر جمعیت نیز شایع شده است.

خواننده‌ی غربی، که دیدگاه سیاسی خودش را دارد، ممکن است این دگرگونی هنجارهای جنسی در ایران را پیشرفتی مثبت بداند، اما نقاط منفی عینی‌ای هم دارد. نمونه‌های آماری مهدوی از بیماری‌های واگیر جنسی و انواع دیگر بیماری‌های جنسی دانش اندکی دارند. آگاهی اندک از مسایلی مانند ایدز و شیوع آنها می‌تواند پی‌آمدهای اجتماعی و سیاسی کلانی به همراه داشته باشد. به هم چنین، والدینی که مهدوی گزارش می‌دهد سقط غیرقانونی جنین را روشی برای جلوگیری از آبستنی می‌دانند که روز به روز مردم‌پسندتر می‌شود، و این واقعیت را نادیده می‌گیرند که تاثیرات منفی احتمالی (چنین روشی) به‌راستی می‌تواند وحشت‌آور باشد. جوانانی که در این کتاب مورد پژوهش قرار گرفته‌اند، به‌سختی از کاندوم استفاده می‌کنند؛ و این امر از سوی به خاطر آگاهی اندکی است که آنها از این موضوع دارند، و از سوی دیگر به خاطر عدم دسترسی به آن و نیز داوری اجتماعی خرید آن می‌باشد.

بهداشت یاران و آموزش‌گران رابطه‌ی جنسی در ایران خودشان را در موقعیتی می‌بینند که باید با امواج کلان تغییرات هنجاری روبرو شوند، اما از سوی دولت هیچ پشتیبانی نمی‌شوند و یا مواد لازم را در اختیار ندارند. مهدوی، پس از به دست دادن نمونه‌های دلسردکننده‌ای، به برخی از کارهای دلگرم کننده‌ هم اشاره می‌کند؛ چندین بهداری در تهران جوانان را آموزش داده و درمان می‌کنند. این بستگی به دولت دارد که بدین برنامه‌های دلگرم‌کننده ادامه دهد و آنها را الگوی خویش قرار دهد، یا هم چنان واقعیت‌های اجتماعی را نادیده بگیرد. دولت همواره خواسته است تا در برنامه‌ریزی خانواده مداخله کند، از ترویج خانواده‌های گسترده در سال‌های نخستین انقلاب گرفته تا حمایت از خانواده‌های کوچک‌تر در دهه‌ی هفتاد، اما رابطه‌ی جنسی پیش از ازدواج با ارزش‌های اسلامی پیوند دارد و بنابر این دولت حساسیت ویژه‌ای روی آن دارد.

بحث اصلی کتاب این است که رفتارها و هنجارهای اجتماعی متغیر، خودشان به اندازه‌ی کنش مستقیم سیاسی اهمیت دارند. مهدوی نظریه‌های پست مدرن «خرده فرهنگ‌ها» را به کار می‌گیرد تا بگوید جوانانی که چنین رفتارهای نوینی دارند تاثیر واقعی‌ای بر فرهنگ بزرگ‌تر خواهند داشت. مرز بین «انقلاب فرهنگی» و تغییر واقعیِ سیاسی، روشن نیست. مهدوی به مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری ٢۰۰٥ از سوی ستاد انتخاباتی اکبر هاشمی رفسنجانی اشاره می‌کند که جوانان را هدف قرار داده و به کارشان گرفته بود. وی این را نمونه‌ای از کاربست سیاسی سلایق نوین در موسیقی و پوشاک می‌داند. اما معمولا رابطه‌ی جنسی رفتاری محرمانه است که باید پشت درهای بسته روی دهد و این، فرهنگ همگانی را دست نخورده و بی‌تغییر می‌گذارد و یا تنها سطحی‌ترین تغییرات را درش ایجاد می‌کند.

http://www.gozaar.org/template1.php?id=1148&language=persian
گذار - چشم‌اندازی برای حقوق بشر و دموکراسی در ایران
A Forum on Human Rights and Democracy in Iran