18 July 2008

واقعیتی که خانم شیرین عبادی می کوشد بر آن پرده بکشد، این است که حکومت فاسد و پوسیده آخوندی به حکم جبر تاریخ محکوم به از بین رفتن است


واقعیتی که خانم شیرین عبادی می کوشد بر آن پرده بکشد، این است که نظام ولایت مطلقه فقیه ـ که قوه قضائیه اش نقش بخشی از بازوی سرکوب آن را به عهده دارد ـ در کلیت و تمامیت خود نظامی فاسد و پوسیده و به حکم جبر تاریخ محکوم به از بین رفتن است و تا زمانی که این نظام ذاتا بیدادگر هنوز بر سریر قدرت است، جلوه های بیدادگری آن محدود به سرنوشت تلخ و غم انگیز دو زهراها و زهر بیدادی که چشیدند نخواهد بود!

دو زهرا و زهر بیداد!

شهباز نخعی


بیش از هزار سال است که آخوندهای شیعه عمر بن خطاب ـ خلیفه دوم پس از پیامبراسلام ـ را به خاطر این که گویا بر سر اختلاف در مورد مالکیت باغ فدک، دری را به پهلوی فاطمه زهرا (س) کوبیده لعن و نفرین می کنند. طرفه این که حمله اعراب به ایران و اشغال کشورمان در زمان و به فرمان همین عمربن خطاب صورت گرفته و جماعت روضه خوان قاعدتا باید از این بابت وامدار و سپاسگزار او باشند!

در سالهای اخیر، دستگاه تبلیغاتی حکومت آخوندی یک گام فراتر نهاده و ادعا می کند که دختر پیامبر اسلام (ص) به شهادت رسیده، در حالی که داده های تاریخی حکایت از مرگ طبیعی او دارند!

به هرحال، دعوای بیش از هزار ساله را باید به تاریخ نگاران و روضه خوانهای شیعه واگذاشت تا سنگ های خود را وا بکنند. اما، در چند سال گذشته ما شاهد سرنوشت تلخ و غم انگیز دو زهرای دیگر بوده ایم که اگرچه توجه روضه خوانها را برنمی انگیزند، اما جای خود را در تاریخ خواهند گشود و به راستی سزاوار لقب "شهید" هستند.


زهرای اول

پنج سال گذشت. روز بیستم تیر ماه 1382 خبر قتل فجیع زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی ـ کانادایی هنگام بازداشت و بازجویی در زندان اوین تهران به علت آنچه که گزارش کمیته تحقیق دولت اصلاح طلب آقای خاتمی "برخورد جسم سخت به سر یا سر به جسم سخت" توصیف کرد، اعلام شد!

در این پنج سال، همه تلاشها برای تاباندن نور حقیقت بر آنچه که در فاصله بازداشت تا مرگ بر زهرا کاظمی رفت، نه تنها ناکام ماند، بلکه متهم ردیف اول آن، سعید مرتضوی، به دلیل حمایت مستقیم و آشکار سیدعلی خامنه ای ارتقا درجه یافت و به دادستانی عمومی و انقلاب استان تهران منصوب شد و حتی به عنوان مدیر نمونه نظام ولایت مطلقه فقیه نیز معرفی شد و لوح تقدیر گرفت!

برای رهبر معظم و فرزانه انقلاب، شخصیت آقای سعید مرتضوی آنقدر مهم و ارزشمند بود، که در شرایط انزوای فزاینده ی حکومت آخوندی، پیه تیره شدن روابط با دولت کانادا را نیز به تن مالید!

سازمان گزارشگران بدون مرز، در بیانیه ای که به مناسبت پنجمین سالگرد قتل فجیع زهرا کاظمی انتشار داده می نویسد: "پنج سال پس از قتل زهرا کاظمی و علیرغم تصمیم دیوان عالی کشور برای بازگشایی پرونده، هیچ تضمینی برای رسیدگی مستقل و بدون دخالت دادستان عمومی و انقلاب تهران، که مسئولیت وی در قتل روزنامه نگار مشخص است، وجود ندارد. سعید مرتضوی هیچگاه در این باره مورد بازخواست قرار نگرفته است. ما نگرانیم که این بار نیز آمران و عاملان اصلی این قتل شناسایی و مجازات نشوند."

نگرانی سازمان گزارشگران بدون مرز از عدم شناسایی و مجازات آمران و عاملان قتل فجیع زنده یاد زهرا کاظمی کاملا موجه است، زیرا شاید برای نخستین بار در دنیا، متهم ردیف اول پرونده، در مقام دادستانی قرار گرفته است. در دی ماه سال 1386، شعبه تشخیص دیوان عالی کشور در پی اعتراض و ایرادات وکلای خانواده زهرا کاظمی، پرونده قتل را به دادگاه کیفری استان تهران ـ بخوانید زیر مجموعه آقای سعید مرتضوی ـ ارجاع داد! در تاریخ 27 اسفند ماه 1386، شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران، بررسی پرونده را با حضور دو تن از وکلای خانواده زهرا کاظمی ـ شیرین عبادی و محمد سیف زاده ـ آغاز کرد. در این جلسه از سوی مقامات قضایی اعلام شد که استفان هاشمی پسر زنده یاد زهرا کاظمی می تواند اعلام شکایت کند. استفان هاشمی، بلافاصله پس از قتل مادرش خواستار انتقال پیکر مادر خود برای کالبدشکافی و تعیین علت مرگ، به کانادا شد، اما پیکر زنده یاد زهرا کاظمی روز اول مرداد ماه 1382 با شتاب بسیار توسط ماموران حکومت آخوندی در زادگاهش در شیراز به خاک سپرده شد و مادر زنده یاد زهرا کاظمی در همان زمان اعلام کردکه از سوی مقامات رسمی ایران شدیدا تحت فشار قرار گرفته بود تا با خاکسپاری دخترش در ایران موافقت کند!

زیر فشار افکار عمومی بین المللی و دولت کانادا، مقامات قضایی جمهوری اسلامی مجبور شدند روز اول مهرماه 1382 با انتشار اطلاعیه ای یکی از ماموران وزارت اطلاعات به نام رضا اقدم احمدی، که در بازجویی زهرا کاظمی شرکت داشته را به اتهام "قتل شبه عمد" محاکمه کند. این "متهم" در بیدادگاهی که در روزهای 27 و 28 تیرماه 1383 برگزار شد، محاکمه و با رای شعبه 1158 دادگاه جزایی تهران تبرئه شد!

سازمان گزارشگران بدون مرز در ادامه بیانیه خود خواستار این شده که بازپرس ویژه و مستقلی جهت رسیدگی به پرونده زنده یاد زهرا کاظمی تعیین شود و بر ضرورت تحقیقاتی کامل، آزادانه، دادگاهی صالح و محاکمه ای عادلانه، برای روشن شدن همه حقایق در رابطه با قتل زنده یاد زهرا کاظمی، اصرار ورزیده است!

این اندازه از خوش بینی ـ اگر نه خوش باوری ـ از سوی سازمان گزارشگران بدون مرز شگفت انگیز است. گزارشگران بدون مرز ظاهرا به "ذات نایافته از هستی بخش ـ کی تواند که شود هستی بخش" توجه یا باور ندارد. اصرار بر "ضرورت تحقیقات کامل، آزادانه، دادگاهی صالح و محاکمه ای عادلانه" در نظام شتر گاو پلنگ ولایت مطلقه فقیه نشانگر چیزی جز نشناختن این نظام نیست. چند سال پیش، آقای هاشمی شاهرودی عراقی، رئیس قوه قضائیه اعلام کرد که از سلف خود ـ آیت الله محمد یزدی ـ یک ویرانه تحویل گرفته است. در چند سال گذشته، قوه قضائیه در سایه مدیریت مشعشع آقای هاشمی شاهرودی عراقی ـ که دو نمونه آن موضوع این نوشتار است ـ به چنان گنداب متعفنی بدل شده که بوی گند تعفن آن مشام هر ایرانی ـ به استثنای رهبر معظم و فرزانه و آیت الله هاشمی شاهرودی عراقی (با این فرض که این دو نیز ایرانی به شمار آیند) را می آزارد!

در زمان کودکی، هر بار که گذر نگارنده به مستراح مسجد شاه تهران می افتاد، از بوی تند و زننده آن تعجب می کردم که مامور آفتابه دار آن چگونه در تمام روز این بو را تحمل می کند. بزرگتر که شدم دریافتم: زننده ترین بوها نیز بر اثر استمرار عادی و تبدیل به عادت می شود. به همین دلیل است که آقای هاشمی شاهرودی عراقی متوجه تبدیل ویرانه به گنداب متعفن و بوی زننده آن نشده است!


زهرای دوم

به گزارش روزنامه سرمایه، چاپ تهران، بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب دادگاه همدان روز چهارشنبه 19 تیرماه 1387، پرونده مرگ دکتر زهرا بنی یعقوب را مختومه اعلام و برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد!

در متن رای صادره آمده است: "با توجه به اینکه اصلا جرمی واقع نشده و وقوع قتل عمد منتفی است، برای همه متهمان پرونده قرار منع تعقیب صادر می شود."

روز جمعه بیستم مهرماه 1386، زهرا بنی یعقوب، پزشک 27 ساله که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی در روستاهای دورافتاده کشور بود، ساعت 10 صبح در محوطه پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امر به معروف به دلیل نامشخص بودن وضعیت تاهل، بازداشت و به ستاد منکرات منتقل شد. دو روز بعد، ماموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهرو طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق آویز کرده و جان باخته است، اما خانواده زهرا با تاکید بر اینکه فرزندشان خودکشی نکرده، از مسئولان ستاد امر به معروف همدان (سرهنگ محمدحسین قره باغی، رضا رضایتی، غلامرضا شهابی، امیر موسوی، صیاد سنگری و معصومه خانی) به اتهام قتل عمد دکتر زهرا بنی یعقوب شکایت کردند.

در همان زمان، وکلای مدافع خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب، از بیم تبانی و امکان اعمال نفوذ در پرونده در دادگستری همدان، درخواست انتقال پرونده را به تهران کردند. چهار ماه پیش، آقای هاشمی شاهرودی عراقی، رئیس قوه قضائیه، طی نامه ای به دادگستری همدان دستور داد تا پرونده جهت رسیدگی به تهران فرستاده شود. در طول این چهار ماه، هر بار که وکلای مدافع برای پیگیری ارسال پرونده به تهران، به دادگستری همدان مراجعه می کردند،پاسخ می شنیدند که چنین نامه ای به دادگستری همدان نرسیده است!

به گفته ابوالقاسم بنی یعقوب، دست اندرکاران این پرونده در تهران، از جمله مسئولان دفتر آقای هاشمی شاهرودی و برخی از قضات دیوان عالی به او گفته بودند پس از انتقال پرونده به تهران، صدور رای احتمالی توسط مسئولان قضایی همدان، فاقد وجاهت قانونی و تخلف است!

حکم صادر شده توسط بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب دادگاه همدان در تاریخ 9 تیر ماه صادر شده و در حالی که ده روز به شاکیان برای اعتراض فرصت داده شده، در پایان روز دهم یعنی 19 تیر ماه به خانواده مقتول ابلاغ شده است!

بنابر گزارش تارنمای "تغییر برای برابری"، خانم شیرین عبادی وکیل خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب، با تاکید بر این که به این قرار اعتراض خواهد شد گفته است: "به دنبال مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی یعقوب من (شکایتی) از سوی خانواده آن شادروان از کلیه ماموران و مسئولان دستگیری و بازداشت وی تقدیم کرده و دلایل خود را مبنی بر اینکه این مرگ مشکوک است و نمی تواند خودکشی باشد را به دادسرای شهر همدان ارائه کردم، اما از آنجا که همه متهمان جزو ابواب جمعی حوزه قضایی همدان بودند، برای آنکه هر نوع شبهه ای از بین برود، درخواست کردیم پرونده در تهران مورد بررسی و رسیدگی قرار گیرد."

خانم عبادی با ابراز تاسف از اینکه ارسال یک نامه، آنهم با این درجه از اهمیت، از تهران به همدان چهارماه به طول انجامیده، گفت:

"دادسرای همدان با بهره برداری از این تاخیر قرار منع پیگرد را عجولانه صادر کرده است"!

بنابر گفته خانم شیرین عبادی: "علت آنکه خانواده شادروان زهرا هرگز حاضر نشدند فرضیه خودکشی او را قبول کنند، آن است که در ساعتی که طبق ادعای مسئولان بازداشتگاه زمان خودکشی اعلام شده بود، شادروان زهرا از تلفن بازداشتگاه به موبایل برادرش زنگ زده بود و تمامی تلاش ما برای آنکه بتوانیم لیست تلفن های وارده به موبایل برادر زهرا را بگیریم بدون نتیجه ماند و مشخص نیست چرا مخابرات حاضر نشد به این درخواست قانونی ما ترتیب اثر دهد"!

خانم شیرین عبادی در تشریح دلایل خود برای رد ادعای خودکشی می افزاید: "دکتر زهرا بنی یعقوب 175 سانتی متر قد داشت و ادعا می شد که خود را دار زده است. یعنی طول طناب دار باید به 175 سانتی متر اضافه شود و معمولا 10 سانتی متر طول طناب دار بالاتر از سر مقتوله قرار میگیرد و حال آنکه جایی که ادعا می شود شادروان زهرا خود را دار زده است، طولش (منظور ارتفاع است) در حدود 190 سانتی متر بود. یعنی امکان عملی و عقلی برای دار زدن وجود نداشت. از سوی دیگر، طبق عکس هایی که ادعا می شود هنگام وقوع حادثه از صحنه گرفته اند، یک صندلی وجود دارد که یک جفت جای پای خاکی روی آن قرار دارد و مسئولین بازداشتگاه ادعا می کردند که زهرا روی صندلی رفته و حلقه را آویزان کرده و خود را دار زده است. حال آنکه کافی بود زهرا فقط دستش را دراز کند تا بتواند حلقه دار را آویزان کند و نیازی به رفتن روی صندلی نبود که اینطور صحنه آرایی شده است. مهمتر از همه این که طول (ارتفاع) محل دار زدن تا زمین تقریبا معادل قد شادروان زهرا به اضافه حلقه دار باشد، اما مسئولان بازداشتگاه و همچنین دادیاری که عجولانه قرار منع تعقیب را صادر کرده، هرگز به این سئوال من پاسخ ندادند که چگونه ممکن است انسان در حالی که پایش روی زمین قرار گرفته خود را دار بزند؟"

خانم شیرین عبادی همچنین اظهار امیدواری کرده که: "آقای شاهرودی نظارت بیشتری بر مجموعه زیر نظر خود داشته باشند و فرصت کنند که از مسئولان بپرسند چرا ارسال یک نامه از تهران به همدان باید 4 ماه به طول بیانجامد تا دادیاری بتواند عجولانه قرار منع تعقیب را صادر کند؟"

***

در چند سال گذشته، خانم شیرین عبادی ـ که از حیثیت فرصت سوزی بلافاصله پس از آقای سید محمد خاتمی در جایگاه دوم قرار گرفته ـ اشتباه های بزرگی مرتکب شده که از محبوبیت او به میزان بسیار زیاد کاسته است. نخستین اشتباه این بود که اعلام کرد "اسلام با حقوق بشر تناقض ندارد"! اشتباه دیگر این که به مجلس شورای اسلامی (ششم) رفت و خواست دست به اصطلاح نمایندگان آن مجلس را ببوسد. در همان زمان، من نوشتم اگر خانم شیرین عبادی میل به دست بوسی دارد، با توجه به این که این نمایندگان با التزام عملی به ولایت فقیه و با تایید صلاحیت توسط شورای نگهبان منصوب ولی فقیه به مجلس راه یافته اند، خانم شیرین عبادی چرا نمی رود و مستقیما دست مقام معظم رهبری را ببوسد؟!

اکنون نیز در تداوم زنجیره اشتباهات، خانم شیرین عبادی عملا با وارد شدن در جزییاتی که اصل موضوع ـ یعنی بطلان کلیت و تمامیت نظام ولایت مطلقه فقیه ـ را لاپوشانی می کند، به این توهم دامن می زند که گویا اگر اشکالات جزیی ـ که در همه جا وجود دارند ـ برطرف شوند، از دستگاه قضایی حکومت آخوندی می توان انتظار دادگری و اجرای عدالت داشت!

واقعیتی که خانم شیرین عبادی بر مبنای باور اصلاح طلبانه خود می کوشد بر آن پرده بکشد، این است که نظام ولایت مطلقه فقیه ـ که قوه قضائیه اش نقش بخشی از بازوی سرکوب آن را به عهده دارد ـ در کلیت و تمامیت خود نظامی فاسد و پوسیده و به حکم جبر تاریخ محکوم به از بین رفتن است و تا زمانی که این نظام ذاتا بیدادگر هنوز بر سریر قدرت است، جلوه های بیدادگری آن محدود به سرنوشت تلخ و غم انگیز دو زهراها و زهر بیدادی که چشیدند نخواهد بود!

........................
شهروند
http://shahrvand.com/?c=118&a=5023

ایـن بـزرگمرد شعـــر و پایداری کـه آخونـدهای انسان ستیز هـر سالـه مزارش را تخریب می کنند



ایـن مـقالـه، بـرای کتاب یادبـود شامـلو کـه بهـرام رحمـانی
در سوئد منتشـر کرد، نوشته شـده است و درهمان ماه های
نخستین در گذشتِ روانشاد احمد شامـلو نیـز چاپ شد.
اینـک، با نشر پیــرایش شـدۀ مـقـالـــه، یاد ایـن بـزرگمرد
شعـــر و پایداری را کـه آخونـدهای انسان ستیز هـر سا­لـه
مزارش را تخریب می­کنند، گرامی می دارم.


شاملو: "حضور قاطع اعجاز"


جواد اسدیان


وحدت مفاهیم ناسازگار در شعر

هستۀ مرکزی احساس و اندیشۀ شاملو در شعر و زندگی، نقد و اعتراض راستین و پیوستۀ او به حالا و اکنونیتِ پیرامون و مناسبات اجتماعی ست که سایۀ شوم خود را همه جا گسترده است.

اگر چه نمودِ شعر شاملو پرخاشگرانه ست و با امور موذی سرِ ستیز دارد، اما مایه و اندرونۀ شعرش همیشه با عشق و امید همراه است؛ این دو ویژگی اساسی، یعنی وحدتِ مفاهیم ناسازگار و متناقضِ ستیز و عشق، از سویی شعر شاملو را، بویژه با تأکید بر توانایی های زبانی او، زنده و بیدار و هشیار می دارند و از جانب دیگر، شعرش را با آمال و آرزوهای زخمیِ مردمان و غم ها و شادی هایشان، همزبان و همدرد و همبسته می کنند.

اینکه شاملو در دوران کوری و کری زُعما و تمکین به ریش و عمامه و نعلین می بیند و می نیوشد که اکنونیتِ تاریخی ما باز و بار دیگر، حکم به پنهان داشتن عشق و دوستی و نور و چراغ در پستوها داده است، هم باور او را به حضور این منش های سرشتین که ساز و کار فرهنگ ایرانی برآیند آنهاست، باز می تاباند و هم زبان گویای او هستند در تلاش برای برافروختنِ همین فانوس های دور و کمسو و بی رمق، در ورطۀ حالای هول و هراس؛ حالایی که در تاریخ اندوهبار ما، واقعیت هایی موازی که در سویه های مخالف یکدیگر در حرکت هستند، پدید آورده است:

- واقعیتی که از یک سو، افق بستۀ نگاهِ " العازر " را در شعرِ "مرگ ناصری" پرداخته است؛ نمایشی از واقعیتِ چندش آور "تماشائیان"1 و مردمانِ کوچک که با رؤیت فتوایی بر آمده از پشت ظلماتِ تاریخ، کندنِ پوست و بریدنِ زبان و درآوردنِ چشم و سوزاندنِ پیکر ابن مقفع، حلاج، عمادالدین نسیمی، عین القضات همدانی، سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، پوینده، مجید شریف، میر علایی، زالزاده و بسیارانی دیگر را، تدارک می بینند و با دهانی کف آلوده در برابر هیولای جنون و جهل، زانو بر زمین می زنند. اینان، جنایت نمی کنند، اما جنایت، بدون آنان نیز امکان ناپذیر است.

- از دیگر سو، با واقعیت رادمردان و رادزنانی روبروییم که فرهنگ از وجود آنان سیراب می شود و آبروی تاریخ و خلق اند. این فرهنگسازان که ستون های خیمۀ بود و نمودِ ما هستند، سرزنش "خار مغیلان" را به منت می پذیرند و از سر تعهد، در راه "تعالیِ تبارِ انسان" گام بر می دارند؛ واقعیتی که در درازای زمانه، عادت همگانی، بیشتر بر دارش کشیده است.

شاملو، با تکیه بر الگوهای سرشتینی که عشق و انسان را بزرگ می دارند و می ستایند به مبارزه با باور و عادتِ همگانی بر می خیزد که نابخردانه، عشق را همسنگِ شرم و آزرم2 می خواهد. او، با ایمان و پایبندی به عشق و تکریم شأن انسانِ فرهنگساز و فرهنگ پرور به نقد اندیشۀ خانمانسوزی می پردازد که از "لَه لَه سوزانِ باد سام"3 دم بر می کشد و این حقیقتِ شگرف را در گوشِ هوش ایرانی که تن و جانِ وی را به برهوتِ دوپارگی گرفتار کرده است، با نویدی روشنگرانه زمزمه می کند:



"سر به سر سرتاسر در سراسر دشت

راه به پایان برده اند

گدایانِ بیابانی."4



شاملو، با رویگردانی از "زشتیِ هلاکت بار"ِ5 نیمرخِ ژانوسیِ ما، چراغ نیمسوز فرهنگسازانِ این مرز و بوم را به دست می گیرد، "در میان کوچۀ مردم" می گردد و فریاد بر می کشد:



" – آهای!

این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش

کاینگونه می تپد دل خورشید

در قطره های آن...

از پشت شیشه به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید!

خون را به سنگفرش

ببینید!

خون را

به سنگفرش..."6



تأکید بر ضایعه و فاجعه که پیوسته خود را باز تولید می کند و اینک، اینجا و حالای وضعیتِ ما را رقم می زند، بازتاب و بیانگر نشانی ست اما تاریخی، که هم با تاریخ اسلامیِ این سرزمین گره خورده و جز "رنج و محنت"7 ارمغانی در عرصه های گوناگون زندگی نداشته است و هم از دیدگاهی دیگر، احساس و اندیشۀ یگانه ای را بویژه در جهان شعر و ادب پرورده که خود پوی، لوای ستیز و مبارزه را برای بر گرفتن مُهر از چشم ها و گوش ها برافراشته است و به دنبالِ نفی همۀ پدیده های مرموزِ مهاجم و بیگانه با منشِ انسانِ این دیار است. به سخن دیگر، آنچه سویه های اساسیِ شعر راستینِ ما را، در سرتاسر دورانِ پس از هجوم و استیلای تازی ملموس کرده و قابل ارزیابی، دغدغۀ مشترکِ مشکلِ اسلام است که از درون و برون، پیکر و جانِ جامعه را به اختلال و پارگی کشانده است. پیامد این پارگی، از سویی رشدِ ناهنجار نوعی از انسان است که "همه چیز را کوچک می کند و نسلش همچون پشه فناناپذیر است. یکسان می بینند و یکسان می خواهند."8

این نوع انسان که حاصلِ دیرپاییِ ترکیبِ الگوهای ناهمگون است، خود، زایندۀ عادتی همگانی ست که بزرگترین سدِ شکفتن و بالیدن فرهنگی و نیز، دیگر حوزه های زندگانی ست. عادت همگانی، بیشترینۀ فرهنگسازان تاریخ این کشور را، به قهر، بلعیده است.

تلاش جانکاه برای چیرگی بر این زخم و درد و نگرانیِ مشترک، ادبیاتی گرانمایه و همه جانبه از خود به یادگار گذاشته است که اگر به دغدغه ای اجتماعی تبدیل شود، راه برونرفت از این بحران ژرف را نیز می نمایاند. این ادبیات که بر مدار احساس و اندیشه ای یگانه می چرخد، برای بیانِ خود، پیوسته جویای نمایه هایی ست تازه و همسو با روح و روان روزگار. این سرشتِ بنیادین در شعر فارسی، زندگی و پویایی آن را تضمین کرده است و نیز چراغِ بینشی ست که نابِ شعر را از ابتلا به فرمالیسم خشک و خالی وامی رهاند.

شاملو، پرورده و برآیند این راهِ پرفراز و نشیب تاریخی ست. او، در کنار بزرگانِ ادبیات فارسی، از پاسدارندگان منشِ واقعیِ ماست که با پرداختن به ویژگی های مرموز عادت همگانی، تعریفی از فرهنگ به دست می دهد که بارزه های برجستۀ آن،عبارت اند از:

1. ستیز با کهنه پرستی، یعنی با هر آنچه میرا و میرنده است و ناهمزمان؛
2. بزرگداشتِ منش و شرف والای انسان ؛
3. تلاشِ پیوسته برای نوجویی و بدعت؛
4. پرده برگرفتن از چشم ها برای دیدنِ ارزش هایی که بیگانه با انسانیت و اهریمنی نیستند؛
5. بر خوردار بودن از صداقتِ همراه با شجاعت، همچون پیش شرطِ خلاقیت هنری.



شاملو، با هر آنچه کهنه است و بوی زندگی نمی دهد با شجاعتی آمیختۀ مهر و امید به مقابله برمی خیزد و به عنوانِ شاعری که از "درد مشترک" سر برآورده است به "جراحات شهر پیر" دست می نهد، تا "فتح نامۀ زمانش را تقریر کند." 9 او، خواهان و هوادار شعری ست که کاربردی همچون مته دارد؛ برای برداشتنِ "دیو صخره" ها " از پیش پای خلق."

شعر شاملو که از "سرگذشت یأس و امید" 10 مردمان این دیار سیراب می شود، چنان و چندان با "سرگذشت خویش" 11 به عشق می پردازد که عفریتِ عشق ستیزِ خویِ دینی ما، در پردۀ شرم می شود و جایی برای بالیدنِ منش انسانی می آفریند. هم از این روست که در آینۀ شعر شاملو، چیستی و کیستیِ خواننده به چالش گرفته می شود تا تصمیمی برای انتخابِ اینسو و یا آنسوی چهرۀ ژانوسی خود بگیرد.

عشق، حافظِ جاویدان شعر شاملوست؛ چرا که انسان در منظر او، زاده و پروردۀ عشق است و نه موجودی که به بادافره تلاش برای دستیابی به شناخت و دانش، محکوم به هبوط است، چنان که آموزۀ ادیان سامی ست. 12

سوای وحدت عشق و ستیز در زبانی استوار و شاعرانه، شجاعت و همعصری از عوامل دیگری هستند که شعر شاملو را از آسیب روزگار پاس می دارند:

- شجاعت، به معنای شناختی سنجیده از وضعیت موجود و تلاش برای دستیابی به امر مطلوب.

از این دیدگاه، شعر شاملو هیچگاه در تارهای تنیدۀ اختناق دچار نیامد و با تئوریزه کردن ترس و زبونی، به قدرت سرکوبگر تمکین نکرد و در کنجِ خاموشی و فراموشی نیز، هرگز پنهان نشد. شعر شاملو در برابر ناهنجاری ها، به واکنش شدن تن در نداد و با شجاعت به رویارویی با عناصری برخاست که هم اینک نیز، بسیارانی از مدعیانِ "هنرمند" زمانه را به واکنش بدل کرده است. او، به هنگامی که ابتر انسان، در جایگاهِ فرهیختگان و ابر انسان، در کار خونین یکسان سازیِ امور ناهمخوان و ناهمگون است، بی پروا اعلام می کند:



ابلها مردا!

عدوی تو نیستم من

انکار توام.



- شعر شاملو بی تردید، همعصر زبان فارسی خواهد ماند و جایگاه ارجمند خود را در کنار بزرگان شعر و ادب این سرزمین، در حافظۀ تاریخی مردم حفظ خواهد کرد؛ همچنان که حافظۀ جمعی حافظ و فردوسی و ... را از یاد نبرده است.

اینکه حافظ - برای نمونه - همرای امروز ما و از پر خواننده ترین شاعران فارسی زبان است، تنها به خاطر یکتا و یگانه بودن نوع غزل او نیست، بلکه بیشتر از آن دغدغۀ همیشگیِ اندیشه و عاطفۀ حافظ است که نگرانی و پریشانیِ تاریخ ما را پی ریخته است؛ هموست که از "تعزیر" می گوید و دیو را بر قوم قرآن ارجح می دارد و همزبان با فردوسی توسی هشدار می دهد:



تـازیـان را غـم احوال گـرانـباران نیست

پارسایان مددی تا خــوش و آسان بــروم



اگر قالبِ غزل، جسمیت اندیشه و احساس اوست، امروز شکل شعر سپید، همان احساس و اندیشه را در زبان و شعر شاملو متجسم می کند.

بر این سیاق، دور از واقع است که دورۀ "مدرن" شعر فارسی را محدود به نیما و شاگردانِ او بدانیم. ویژگی هایی که برای شعر "مدرن" فارسی بر می شمرند از آنجا که از بستر شعر اروپایی برخاسته و مصداق های خود را در آن زبان ها دارد و مدرنیتهِ شعر در آن زبان ها، وابسته به قالب شعر نبوده، بلکه بیشتر، بازتابِ جدایی دوره ای از تاریخ شعر از دوره ای دیگر است، انتقال مکانیکی آن در بررسی شعر فارسی، تا کنون جز پریشانی و بد آموزی، چیزی در پی نداشته است.

تا هنگامی که مسایل، درگیری های ذهنی و نگرانی های واقعی و امید و آرزوهای دوره ای که پس از هجوم عرب، به پیدایی شعر مدرن فارسی فرارویید، جایگزین پدیده های دورانی دیگر نشوند، شعر راستین فارسی به هر شکل و قالبی که درآید، همچنان از برجستگی های بی همتای همزمانی و همسخنی و همبستگیِ درونی برخوردار خواهد بود.

شعر شاملو نیز، از آنجا که افشرۀ رؤیای جمعی انسانِ ایرانی ست، با تاریخی که بر پیشانی و یا بر پایان خود دارد، بسته نمی شود، بلکه بنا به استقلال ذهنی خود از تاریخ و بنا بر گوهر ذاتیِ خویش، در آفاقِ فرا زمان سیر می کند و جایگاهی در رؤیای هستی دارد. به گفتۀ میرچا الیاده: "در دوران ما، زمان برای شاعران بزرگ وجود ندارد: شاعر جهان را به گونه ای کشف می کند که گویی در لحظۀ خلقت عالم وجود داشته و با اولین روزهای آفرینش همعصر بوده است. از دیدگاهی می توان گفت که هر شاعر بزرگی، جهان را از نو می سازد؛ زیراسعی دارد آن را به گونه ای ببیند که گویا زمان و تاریخی وجود ندارد."13




چشم بیدار اعتراض

گوهر اعتراض، باور بیکران به انسان و رؤیای آرمانشهر، شعر شاملو را از آثار آن دسته هنرمندان جدا می کند که زبانشان به کار گرم کردن بازار نعلین آمده است و پس از غبن و سرخوردگی، شده اند خلوت گزینانِ گوشه نشینی که زبانشان از دود و دم به انفعال آلوده ست.

شاملو، با ژرف نگری و واقع بینی روشنفکری معاصر، پیوسته هیابانگ هشدار است برای آنانی که به رخوت خو گرفته اند و پاسدارندۀ شأن و کرامتِ انسان است که امروزِ روز در چنگال بادهای سیاه و مسمومِ نظامی بیرون از تاریخ گرفتار آمده است.

او، اندک زمانی پس از انقلاب سال 57 ، هنگامی که بسیارانی به جای خنجر نشسته در چشم ماه، فورانی نورانی می دیدند، با بر شمردن جنایت های حاکمیت سنگسار و جنون و سانسور در بارۀ انقلاب فرهنگیِ این کوچکانِ نو دولت، آشکارا می گوید: "انقلاب فر هنگیِ مورد نیاز جامعۀ ما، عجالتا با بازگشت فرهنگِ غیرایرانیِ نظامی قبیله ای، متوقف مانده است."14 شاملو با اشاره به نشانه هایی که بیانگر وحشت و ویرانیِ در راه بودند، پیش بینی می کند: "من از ته قلب امیدوارم در این نکته که می خواهم بگویم به خطا رفته باشم، اما ظواهر امر حاکی ست که هنوز سر گُنده زیر لحاف است و به احتمال زیاد، رادیکال های منفرد و گروه های سیاسی که برای دستیابی به دمکراسی تلاش می کنند در معرض این خطر جدی قرار دارند که از آن ها حمام خون وحشتناکی در کشور به راه افتد."15

و، اینهمه را هنگامی بر زبان می آوََرَد و به جد، هشدار می دهد که توده ای گیج و منگ، داشت خود با پای خود به مسلخ می رفت.

توانایی دیدن و بینش که نبض تپندۀ اعتراض شعر شاملو ست، تنها به تفسیر غایت و منظور محدود نمی ماند، بلکه بیش از آن، او و شعرش را به راه سنگلاخی و ناهموار خواستن رهنمون می شود که بسا با نتوانستن همراه است. مهم اما این است که شعر شاملو، آن ضرورتی ست که بر بستر آن می توان به صراحتِ تصمیم و اراده، دست یافت. نتوانستن، جایگاه چندانی در شعر و زندگیِ شاملو ندارد. او، با پرهیز از یأس و با چراغی از امید در دست، به راهی می رود که هم خود هدف است و هم این که در بطن و ذاتِ خود هدف را می پروراند.

خواستن، در پرتو نورافشان امید، منش فکری شاملو را ممتاز و متمایز می کند و نیز از سوی دیگر، اشتیاقِ سوزان او را که بر شجاعت و راستی استوار است، برای گشودنِ درهای فرو بستۀ شعر، در دور دستِ تخیل و اندیشه، فروزان می دارد.





کمال شعر فارسی

با چنین پشتوانه های توانمندی ست که شاملو، دست به تجربه ای می زند که پس از دگرگونی نیمایی در شعر، بی همتاست؛ یعنی با انقلاب شعر شاملویی ست که وحدت شعر با پیوندِ تنگاتنگِ شاعر و شعر و خواننده به کمال خود می رسد؛ به این مساله بیشتر می پردازم.

شعر " کلاسیک "، یعنی شعرِ با وزن و قافیه، در ساختار و در چارچوب خود، یک واحد شعر است. در شعر کلاسیک، با استثناهایی، اما قاعدتا، جایی برای خواننده نیست. ذهنیت او، هیچگونه نقشی در شعر ندارد. خواننده با تکیه بر سلیقۀ خود، می تواند از شعر لذت ببرد یا نبرد.

شعر نیمایی، با چشم پوشی از تحولی که در ارکان و ادوات شعر "کلاسیک" به وجود آورد، دگرگونیِ ژرفی هم در واحد شعر ایجاد کرد. برای دریافتِ شعر نیمایی، خواننده باید با مشغله های ذهنی، با محیط و کنش و واکنش های مناسبات اجتماعیِ شاعر عجین شود. به سخن دیگر؛ واحد شعر، شاعر و شعر است.

اما، هنوز فاصلۀ زیادی ست که خواننده هم، وابستۀ شعر و از الزام های آن باشد!

شعر کلاسیک و شعر نیمایی با تمام تفاوت های ملموس، دارای یک وجه مشترک نیز هستند: در سمت و سوهای کلی خود، هدایت گرند؛ خواننده را به آنجایی می برند که خود می خواهند. کوتاه سخن اینکه، خواننده اختیاری، اما نه چندان دارد.

تنها با شعر سپید، یعنی با انقلاب شعر شاملو ست، که برونه و درونۀ شعر فارسی به کمال می رسند و خواننده درگیر مستقیم شعر و پارۀ جدایی ناپذیر آن می شود. شگفت آور نیست که شعر شاملویی، خوانندۀ حرفه ای مجهز به دانش می پرورد.

نیما، در نامه ای به احمد شاملو نوشته است: "مردم با صدا زودتر به ما نزدیکی می گیرند. من خودم با زحمت کم و بیش و گاهی به آسانی به موضوع های شعر خودم که دیده اید چه بسا اول نثر آن را نوشته ام، وزن می دهم."16

بنا بر این، نیما باور داشت که شعر باید:

1. صدایی باشد موزون، چرا که ؛

2. مردم با صدای موزون نزدیکی بیشتری احساس می کنند و از اینرو ؛

3. شعر باید موضوع، یعنی وحدت موضوعی داشته باشد ؛

4. و شعر، باید از ویژگی های نثر برخوردار باشد.

بیهوده نیست که شعرهای نیمای جوان، سرشار از عناصر مذکور هستند. عناصری که به گونه ای سرشتین، اساس و ساختار متن را که دستیاب و ملموس اند، پی می ریزند.

پس از نیما و بویزه با شعر احمد شاملو ست که زبانِ ارتباطی شعر تغییری ماهوی می کند. شعر شاملو، با عطف به تأثیرهای متقابل اجتماعی، در تکوین خود، وزن شعر را که نیما سخت به آن پایبند بود از احساس و اندیشۀ شعر می گیرد و در این دگرگونیِ آخرین است که ذهنیتِ آزاد شدۀ خواننده، شعر او را به گستره های دیگری می برد.

شعر شاملو، در کلیتِ خود، عناصر سازندۀ متن را از شعر جدا کرده و زبان شعر در انتقالی غیر مستقیم و در هاله ای از دریافت های مشترک انسجام می یابد. از اینرو، ذهنِ پایان ناپذیر خواننده، در روند و پایانگردِ شعر دخالتی فعال و داوطلبانه دارد.





تناسبِ پیکرۀ شعر

روشن است که به دنبال تحولی از این گونه، دیگر اجزاء سازندۀ شعر، یعنی واژه، جمله و نمایۀ شعر نیز با مراقبت های دایمی شاعر به کیفیت هایی ازجنس دیگر، فرارویند؛ کیفیت هایی که شعر او را در کنار شعر شاعران بزرگ جهان، ممتاز و یگانه کرده است.





کیفیت واژه ها

بررسی شعر شاملو، اثباتِ ناگزیر این امر است که چیستیِ واژه های مورد استفاده بدانگونه ست که جابجایی آنها با دیگر واژه های حتا هم خانواده، شعر را از گوهرۀ خود، تهی می کند.17

زبان فارسی، مانند هر زبان زندۀ جهان، هنگامی که کاربردی شاعرانه می یابد، به دو خانوادۀ اصلی و بزرگِ واژگانی تقسیم می شود:

1. گروه واژه های مفید یا ضرور؛

2. گروه واژه های ناضرور.

واژه های ضرور در شعر دوستانه در جوار یکدیگر می نشینند و پیوندی آشکار و یا درونی با هم دارند. زندگی هر واژه بی حضور واژۀ دیگر یا ناقص است و یا از حیات خالی.

واژه های عامیانه و واژه های ادیبانه نیز، تنها آنگاه کاربردی شاعرانه می یابند که بتوانند، نه فقط در کنار هم، بلکه بوسیلۀ کشش و بافتِ درونی با یکدیگر، تناسبِ ساختار شعر را چنان پی بریزند که شعر در گذر زمان، هر چه بیشتر به زلالی و رخشندگی خود دست یابد.

همنشینیِ واژه های ناضرور با واژه هایی که ملاک و سنجۀ شناخت شعراند و شناسنامۀ شعر محسوب می شوند، نه تنها از اعتبار شعر می کاهد، که بیش از آن زمینه ساز بحرانی ست که جابجایی قلب و دروغ را با اصل و محک، امکان پذیر می کند. به سخن دیگر، شعر یعنی، تنظیم توانمندی های اندیشه و احساس، با توانمندی های قانونمندِ واژگانی که به ضرورت خود آگاه هستند.

شعر شاملو، ترازنامۀ کشفِ شکوفایی و تعالیِ واژه ها، و نیز چگونگی بهره گیری شایسته از آنهاست.

چگونگی استفادۀ شاملو از واژه ها، داوری های نا سنجیده ای را، گاهی در پی داشته است. برخی، بی توجه به ساختار واژه ها در زبان فارسی، شعر شاملو را مبتلای آرکائیسم می پندارند. مدعیان، به استدلال هایی روی می آورند که با خردِ کلام فارسی بیگانه ست و بیشتر به کار بررسی زبان های اروپایی می آید که اگر چه امروز زبان های دانش و اندیشه هستند، اما از آنجا که جوان هستند و پیوسته در گذر اصلاح، واژه ها با تغییر و اصلاحِ حروف، تغییر شکل می دهند و بسا در معنا نیز دگرگون می شوند. از اینرو، مبحث آرکائیسم در حوزۀ زبان های اروپایی، جایگاهی واقعی و جدی دارد، و استفادۀ ابزاری و انتقال مصنوعی آن به زبانِ فارسی، بی تردید، باری بر بدآموزی های موجود، خواهد افزود.

زبان، اگر چه در سیر زمان در حال دگرگونیِ پیوسته ست، اما از آنجا که زبان فارسی به کمالِ ساختاری خود رسیده است، تحولِ زبانی، واژه ها را از پای نمی اندازد و آنان را راهی موزه های باستانشناسی نمی کند ، بلکه به گنجایش های پنهان و پیدای زبانی نیز می افزاید.

احیای ادبیِ بسیاری از واژه ها را، ما امروز مدیونِ شعر شاملو هستیم که از سویی به غنای شعر، یاری رسانده است و از سوی دیگر، مانعی ایجاد کرده است در برابر هجوم واژه های پتیاره.

به هر حال، ارزش واژه ها در شعر شاملو، مانند ارزش الماسی ست که نمی توان آنرا با شیشه ای به همان شکل و صورت تعویض کرد. در پرتو درخشندگیِ این ارزش هاست که اندیشه و احساس نهان در شعر شاملو، معرفت حالای تقویم را به تأویل و تفسیر زمان می پیونداند. واژه ها در شتاب زمان جلا می یابند و در هر بار نگاه، معنا و عطر تازه ای به خود می گیرند. 18



دقت انداموار جمله

واژه اگر نیاز و ابزار اولیۀ شعر است، جمله ارکان اساسی آن را پی می افکند. سامان و استواری و تزیین جمله، باید ساختمان شعر و برجایی آن را در نگاه پر توقع جهان تضمین کند.

بدون استقلالِ درخور و چشمگیر جمله، شعر از وظیفۀ حضور و استمرار در خرد و احساس دیگران، باز خواهد ماند. بی توجهی به کارایی جمله که باید هم خواننده را به شگفتی وادارد و هم در پیوند با جمله های دیگر، تناسب و زیبایی شعر را شکل بخشد، اما چشم اسفندیار بیشتر آثار معاصر است. زبان، در شعر و داستان تنها برای پرداخت موضوع هایی که در حیطۀ گفتارند، مورد استفاده قرار می گیرد و کارایی آن در حد مکتوب کردن گپ و اوسنه، باقی می ماند. جمله، از استقلال ذاتی و شخصیتی محروم است. شگفت آور نیست که کاربردی به اینگونه از جمله، چیزی عرضه خواهد کرد که هیچ اندیشه ای تا به آخر در آن اندیشیده نشده است و زاینده اندیشه ای هم در کسی نخواهد بود. چنین وضعیتی ست که بطور نمونه، داستان نویسی فارسی را، هنوز در ماقبلِ "بوف کور" هدایت نگاه داشته است.

ریشۀ این کاستی، بیش از همه از بی اعتنایی شاعران و نویسندگانی سیراب می شود که با بضاعتی اندک از زبانِ اندیشه، جمله را برای بیان رویه ها به کار می برند و توجه چندانی، نمی توانند به هستی نابِ جمله داشته باشند. اعتنا، معمولن در محدودۀ رعایت دستور زبان خلاصه می شود؛ که بهر حال شایسته ست. اگر چه کاهلی در برابر زبان، از فقر دست اندر کاران ناشی می شود، اما از سوی دیگر، متن اندیشیده نشده، خود به باز تولیدِ سطح و یکسان سازی نیز می انجامد. از همین روست که انبوهۀ سنگینی از شعر و داستان و قصه و...در اولین تندباد، سهم رواق خاکیِ تاریخ می شود.


شاملو، در کنار فروغ، یگانه بانوی بزرگِ شعر معاصر فارسی که والاتر از زمانه ست و چشم ودل هر خواننده ای به ذوق و اشتیاقِ شعرش دلتنگ است، از نادر شاعرانی است که به اهمیت بی چون و چرای جمله پی بُرد و به یاری و به پشتوانۀ چنین نیرویی، توانست به رفعتی شایسته و بایستۀ شاعران بزرگِ جهان دست یابد.

در قاعدۀ شعر شاملو، جمله هم در خدمت خود است وهم در خدمت گوهرۀ شعر که با آگاهی و دانش و احساس و عاطفۀ سرشته در خود، رسالتِ تعالیِ تبار انسان را بر دوش تعهد، می کشاند.

نمونه هایی می آورم تا جایگاهِ واژه و جمله در شعر شاملو، چنانکه در نمونه های شاعران بزرگ جهان، مورد توجه ویژه قرار بگیرند:



" که باغِ عفونت

میراثی گران است." 19



"هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی است

که حضور انسان

آبادانی است."20





" دروج

استوار نشسته است

بر سکوی عظیم سنگ." 21



" زمین

خاطرۀ دلیر هر آنچه بزرگی را

از چنگال دراز خویش

می مکد." 22



"موجی به تنهایی

که دریایی می شود به آرامی

منم." 23



واژه ای به هیأت سکوت." 24



"من شنیدم که می گویند

سنگی ست و دایره ای در آب

و بر آب واژه ای

که دایره را گردا گرد سنگ می نهد." 25



"چشمانِ سرد من

درهای فرو بسته و کور شبستان عتیق درد بود." 26



" واگرد و به دیروز نگاهی کن

آن سوی فرداها بود که جهان به آینده پانهاد." 27



"چیزی جز زخمی از من نمانده است." 28







نیروی نمایه

ساختمان و منظر شعر که بر پایه های واژه و جمله استوار است، توان و نوع نگرشِ مخاطب را میزان می کند. به سخن دیگر، نمایۀ شعر چنان با دریافت زیباشناسانۀ چشم و گوشِ هوش خواننده در هم می آمیزد که ذهن و تخیل او به ناچار از معماری شگفتِ شعر فراتر رفته و بی واسطۀ فضل، به کاخِ معرفتِ درون خود می رسد. رازِ ماندگاری فردوسی و حافظ و... در میان میلیون ها مردمی که حتا از برکتِ سواد محروم هستند، بی تردید در سیراب شدن جانِ زیبا شناختی آنان از نمایۀ شعر است که در ترکیب و هماهنگی عناصر خود به زیبایی ناب رسیده که هم پهلوی امر مطلق است. خرد همگانی، باتمیز میان نمایۀ درخشان و ویرانه های غبار گرفتۀ شعر، سمت های دریافت فردی را در هر زمانه ای روشن می کند. نمایه شعر، یعنی پرداختِ عناصر درونه و برونۀ شعر، چشم وهوش خرد را با قاطعیت خود، توان داوری می بخشد؛ چنان که داوری در بارۀ نمایۀ اتومبیل پیکانِ ساخت وطن، اگر با زبان استعاره سخن بگویم، در قیاس با مرسدس بنز و یا ...به آن نتیجه ای می رسد، که اعتباری همگانی دارد.

همین اعتبار همگانی ست که سنجۀ همیشگیِ شعر شاملو خواهد بود.



پانوشت



1. از صف غوغای تماشائیان / العازر / گام زنان راه خود گرفت.

2. نگاه کنید به شعر " سِفر شهود " در مجموعۀ " در آستانه ". مؤسسۀ انتشاراتِ نگاه. چاپ اول 1376

3. "در آستانه " ص. 57

4. همانجا. ص. 57

5. همانجا. ص. 39

6. بر گرفته از شعر " بر سنگفرش "

7. "براستی انسان را در رنج و محنت آفریدیم." قرآن. سورۀ بلد. ترجمۀ بهاءالدین خرمشاهی.

در رابطه با این آیه، خالی از لطف نیست که به تکمله و افزوده های مترجمی دیگر به نام مهدی الهی قمشه ای که از آخوندهای لوس و لودۀ و بی عقال و عبای جمهوری اسلامی ست، توجه کنیم؛ ایشان بی واهمه از تکفیر آخوندها، در جایگاه الله قرار می گیرد و نقل بالا را که به گمان وی کمبودهایی در آزار انسان دارد، به این گونه از کاستی می پالاید: "ما نوعِ انسان را به بلا و محنت آزمودیم که روز و شبی بی غم و رنج و زحمت بسر نبرد و با آلام طبیعت و امراض و اندیشه و اندوه و خوف و خطر عمر گذراند."

قرآن. ترجمۀ مهدی الهی قمشه ای. انتشارات اُسوه. ص. 594

8. پیشگفتار "چنین گفت زرتشت". فریدریش نیچه. ترجمۀ داریوش آشوری. نشر آگه. چاپ دهم. ص. 27

9. نگاه کنید به شعر "شعری که زندگی است" در "هوای تازه". انتشارات نیل. چاپ پنجم. 2535

10. نگاه کنید به مجموعۀ "هوای تازه" ص. 143

11. همانجا

12. برای نمونه نگاه کنید به " در آستانه ". ص. 65 ناگهان عشق.../ و انسان/ برخاست.

13. اسطوره، رؤیا، راز. میرچا الیاده. ترجمۀ رؤیا منجم. انتشارات فکر روز. چاپ اول 1374. ص. 36

14. گفتگو با مجلۀ " امید ایران". سال 58. ص. 47

15. همانجا

16. " نامه های نیما یوشیج " به کوشش سیروس طاهباز. ص. 175

17. التزام شاملو و پافشاری اش برای احیای ادبیِ واژه هایی که در اینجا و آنجای زبان فارسی کاربردی روزمره دارند، به ندرت واژه هایی را همجوار یکدیگر کرده است که از سنخ و جَنم همگونی نیستند.

18. برای نمونه نگاه کنید به شعرهای "ترانۀ بزرگترین آرزو، سِمیرُمی، گفتی که باد مرده است، فراقی..." در مجموعۀ "دشنه در دیس" و شعرهای "رکسانا، لعنت و ..." در مجموعۀ "در هوای تازه" و نیز نگاه کنید به مجموعه شعر به هم پیوستۀ "در آستانه "

19. "دشنه در دیس" احمد شاملو. انتشارات مروارید. چاپ اول 2536. ص. 22

20. همانجا. ص. 64

21. همانجا. ص. 20

22. Rainer Maria Rilke. Gedichte und Prosa. Parkland Verlag, Köln. 1998. S. 686

23. همانجا. ص. 975

24. Paul Celan. Gedichte. Erstes Band „ Mohn und Gedächtnis“ Suhrkamp Verlag. Frankfurt am Main. 1975.. S.

25. همانجا. ص. 85

26. "هوای تازه" ص. 234

27. " در آستانه " ص. 28

28. "سنگ آفتاب" اوکتاویو پاز. ترجمۀ احمد میر علایی. انتشارات چشم و چراغ. چاپ دوم 1371. ص.
27


17 July 2008

گناه نابخشودني فرزاد کمانگر و ياري به کشتن آسانتر او


اعلام حمايت، نوشتن بيانيه و برگزاري هر برنامه مسالمت آميزي در حمايت از فرزاد کمانگر اميدي براي نجات جان او برمي‌انگيزد
بي تفاوتي، انفعال و سکوت در اين شرايط حساس و اين روزهاي حياتي براي فرزاد کمانگر، ياري به کشتن آسانتر اوست

گناه نابخشودني کمانگر

شاهد علوی
عضو شوراي هماهنگي و دبير کانون صنفي معلمان استان کردستان


حکم اعدام فرزاد کمانگر در ديوان عالي کشور تائيد شد و با توجه به نداشتن حکم زندان، حکم اعدام براي اجرا به دايره اجراي احکام زندان رجايي شهر ابلاغ شده است. فرزاد کمانگر معلمي با
12 سال سابقه تدريس، عضو هيات مديره انجمن صنفي معلمان کردستان شاخه کامياران، عضو شوراي نويسندگان ماهنامه فرهنگي - آموزشي رويان، (نشريه آ.پ كامياران) عضو هيئت مديره انجمن زيست محيطي كامياران (ئاسك) و عضو مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران بوده و هست. فرزاد کمانگر انساني است که هر کجا احساس کرده است حضورش مي‌تواند موثر باشد، حاضر شده و باتمام توان خود فعاليت کرده است.

فرزاد به عنوان يک معلم راستين و آزاده دارد تاوان "واقعا معلم بودنش" را پس مي‌‌‌‌‌‌دهد. او در تمام اين سالهاي سخت کوشيده است چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌اي شريف، مسئول و آگاه از يک معلم ارائه دهد، معلمي که عنوان "فرهنگي" برازنده و شايسته اوست. تدريس، نوشتن، حضور در عرصه فعاليتهاي مدني و اجتماعي، دغدغه ارتقاي استانداردهاي زندگي و دفاع از حقوق بنيادين انسان تمام آن جرايمي است که فرزاد کمانگر مرتکب شده است و البته مستحق اعدام.

جمهوري اسلامي با درسي که از اشتباهات دوره پهلوي آموخته بود، از همان فرداي پيروزي انقلاب با اتکا به قانون پاکسازي سازمان‌‌‌هاي دولتي از نيروهاي ضدانقلاب، از جمله اقدام به اخراج گسترده معلماني کرد که به نوعي داراي بينش سياسي، مشي انتقادي و يا سوابق مبارزاتي بودند. معلماني که ماندند يا خودي بودند و يا غير خودي‌هايي که از اين پاکسازي به سلامت جسته بودند و آموختند و پيشه کردند که براي ماندن بايد ساکت، منفعل و ابتر باشند و البته از اين پس نه معلم و فرهنگي که "روزي خور تدريس" بودند.

جمهوري اسلامي براي کامل کردن پروژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش با علم کردن تشکيلاتي قرون وسطايي با نام گزينش، با اتکا به تفتيش عقيده و تحقير شخصيت متقاضيان استخدام، به بازسازي سازمانها و جذب نيرو براي آنها پرداخت. اين گزينش در آموزش و پرورش از همه جا فعالتر و در کردستان از همه جا شديدتر بود و است. معلم آينده در همان گام اول در گزينش دروغ گفتن، رياکاري و سالوس را مي‌‌‌‌‌‌‌‌آموزد. او عامدانه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آموزد که درباره گذشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش، عقايدش و علائقش دروغ بگويد و براي ماندن خاموش بماند. از اين روست که رهبران و نمايندگان آنان در سنديکا(کانون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي صنفي معلمان) نيز در همان حال که در کنشي اصالتا و عملا سياسي به کارفرماي بزرگ(دولت) معترض مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند و اعتصاب مي‌‌‌‌‌‌کنند با هزار زبان و اشاره فرياد مي‌کنند که ما سياسي نيستيم و خواسته ما صرفا صنفي است.

در گام اول به معلم آموخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که کلمه سياست واژه ممنوعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است. گويي سياسي بودن جرمي يا خود ننگ بزرگي است که بايد از آن بر حذر بود. و نه فقط سياسي بودن که انديشيدن، منتقد بودن و ساکت ننشستن نيز جرم است.

در چنين فضايي فرزاد کمانگر از آن دست معلمان کم شماري است که براي عمل به رسالت معلمي از هيچ تلاشي فروگذار نکرده است و اين گناه نابخشودني اوست چرا که او قاعده بازي را که
30 سال بود مي‌پرداختند بر هم زده است!

ايا صدور حکم اعدام براي او دردادگاهي
7 دقيقه‌‌‌‌‌‌اي و در حاليکه وکيلش تاکيد مي‌‌‌‌کند در پرونده او هيچ مدرک و دليلي حتي براي محکوميت او به زندان وجود ندارد (حتي يک اعتراف بي‌‌‌ارزش علي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رغم شکنجه‌‌‌‌‌‌هاي بسيار) و با سوابق روشن فرهنگي و مدني دليلي جز "معلم" بودن او به معني واقعي دارد؟

فرزاد کمانگر در شهري (کامياران) با جديت و با سر نترس به فعاليت فرهنگي و مدني مشغول بود که به دليل بدل شدن به يکي از مراکز مهم فعاليت زيرزميني و جذب نيرو براي يکي از احزاب اپوزيسيون کرد، به شدت زير ذره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بين نيروهاي امنيتي جمهوري اسلامي بوده و فعاليت‌‌‌‌‌‌‌مدني و سياسي در آنجا با هزينه بالايي توام است. نيروهاي امنيتي با تهديد و آزار و اتهام فوري و در دسترس "پژاک بودن" تقريبا تمام فعالين اين شهر را از هرگونه فعاليتي بازداشته‌‌‌‌‌‌‌اند. کمانگر با اين اعتقاد که چيزي براي مخفي کردن ندارد و با توجه با مسالمت آميز بودن و قانوني بودن فعاليتهايش و عدم وابستگيش به گروهاي سياسي در هيچ دادگاهي محکوم نخواهد شد، چندان وقعي به تهديدهاي نيروهاي امنيتي نگذاشته و به فعاليت‌‌‌‌‌هايش ادامه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد. فرزاد کمانگر واقعيت وجود قضات ناسالم و آلوده را در نظام بيمار قضايي ايران ناديده گرفته بود.

طيراني قاضي شعبه
30 دادگاه انقلاب بار نخست که پرونده پس از ماهها بلاتکليفي و شکنجه، به او احاله مي‌شود با اعلام عدم صلاحيت رسيدگي پرونده را به سنندج احاله مي‌‌‌‌‌‌‌دهد.

فرزاد بعدها به خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌اش مي‌گويد قاضي طيراني در همان زمان به او گفته است در اين پرونده مدرک و دليلي براي محکوميت تو وجود ندارد ولي از من حکم اعدام مي‌‌‌‌خواهند، من اين شر را از سر خودم باز مي‌کنم. در سنندج نيز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مجددا پرونده عدم صلاحيت رسيدگي مي‌خورد و به همان شعبه
30 دادگاه انقلاب تهران احاله مي‌شود. فرزاد روايت مي‌کند که همان قاضي طيراني اينبار به او مي‌گويد چاره‌اي ندارم من هم خانواده دارم و زير فشارم، مجبورم حکم اعدام بدهم که از من خواسته‌اند. دادگاه عادلانه 7 دقيقه‌اي!

اين گزيده‌اي از سخنان خليل بهراميان وکيل فرزاد کمانگر درباره پرونده موکلش است:
برخورد با فرزاد کمانگير ناشي از نوعي "کردستيزي" و جرياني است که حتي درون قوه قضائيه ايران بحران آفريني مي کند. / با توجه به دفاعيات موکلم و با نظر به نامه‌‌‌هاي حمايت تعداد زيادي از مردم کامياران و امام جمعه شيعيان اين شهر از فرزاد، انتظار صدور حکم برائت براي موکلم دارم. / فرزاد کمانگر علي رغم شکنجه زياد هنوز به هيچ يک از اتهامات وارده اعتراف نکرده است، صدور حکم اعدام براي وي حتي بر خلاف قوانين جمهوري اسلامي ايران نيز بوده است. / همان موقع که پرونده فرزاد کمانگر را مطالعه کردم برايم روشن شد که فرزاد بي‌‌‌گناه است و هيچ اتهامي بر وي وارد نيست و در واقع بايد آزاد مي‌شد. / دادگاه فرزاد با قوانين منافات دارد، حتي دادگاه غير قانوني بوده است و فقط 5 يا 6 دقيقه طول کشيده است. رئيس دادگاه حتي اجازه دفاع هم به ما نداد. به من کاغذ سفيدي دادند و از من خواستند که بنويسم، من اين کار را نکردم و در همان لحظه قاضي حکم اعدام وي را صادر کرد. /

از 8 آبان 1386 که پنج تن از زندانيان سياسي زندان اوين بيانيه‌اي در حمايت از فرزاد کمانگر منتشر کرده و به شرايط غير انساني نگهداري او اعتراض کردند (بيانيه اول) تا 23 تير 87 که معلمان کامياران در بيانيه‌‌‌‌اي از برنامه خود براي تنها نگذاشتن خانواده فرزاد کمانگر در اين روزهاي تلخ گفتند 257 روز مي‌گذرد و براي محکوم کردن زندان، شکنجه و حکم اعدام فرزاد کمانگر و درخواست برگزاري دادگاهي با رعايت آئين دادرسي منصفانه و درخواست آزادي او نزديک به 90 نامه، بيانيه، اطلاعيه، طومار و درخواست نوشته شده است. 19

مورد از اين بيانيه‌ها را گروها، نهادها، مجامع و سازمانهاي جهاني ذيربط نوشته‌اند. در اين ميان نيز فرزاد کمانگر علاوه بر نوشتن رنجنامه‌‌‌‌‌اي از زندان که شرح تلخ شکنجه‌‌‌‌‌‌ها و آزارهايي است که بر او رفته است، نامه‌اي براي دانش آموزانش، نامه‌‌‌‌‌اي درباره رنج معلم بودن و دو نامه نيز درباره ساير زندانيهاي سياسي و هشدار براي فراموش نکردن آنها نوشته است. جمهوري اسلامي هيچ‌کدام از اين صداها را نشنيد و استوار بر اراده نفرت خويش ايستاده است. خدايا تو چرا ساکت نشسته‌‌‌‌اي؟

اگر خداوند هم ساکت نشسته باشد، ما نمي‌توانيم فرزاد کمانگر انسان آزاده و معلم واقعي را فراموش کنيم! حکم اعدام او در ديوان عالي کشور تائيد و با توجه به نداشتن حکم زندان، حکم اعدام براي اجرا به دايره اجراي احکام زندان رجايي شهر ابلاغ شده است. سکوت ما در اين شرايط چه معنايي دارد، جز رضايت دادن به اعدام فرزاد کمانگر؟

هموطن عزيز! انسانهاي آزاديخواه! با اتکا به سوابق روشن فرزاد کمانگر به عنوان يک معلم و باورها و فعاليتهاي مدني و مسالمت آميز او، (در انجمن صنفي معلمان کردستان، خدمت در روستاهاي محروم و فعاليتهاي حقوق بشري) نامه هاي که فرزاد که از زندان ارسال کرده و از جمله روايت شکنجه ها و آزارها به قصد اخذ اعتراف به جرايم ناکرده ، جلسه دادگاهي فرمايشي 7دقيقه‌اي فرزاد و تاکيد خليل بهراميان وکيل ايشان بر بي گناهي فرزاد و نبود هيچ دليل و مدرکي دال بر گناهکاري او،
اعلام حمايت، نوشتن بيانيه و برگزاري هر برنامه مسالمت آميزي در حمايت از فرزاد کمانگر اميدي براي نجات جان او برمي‌انگيزد. بي تفاوتي، انفعال و سکوت در اين شرايط حساس و اين روزهاي حياتي براي فرزاد کمانگر، ياري به کشتن آسانتر اوست.


http://www.hrairan.com/Archive_87/886.html

16 July 2008

طلب عفو از چه و به که ؟ / نامه اي از فرزاد کمانگر

آيا من شايسته حکم اعدام بوده ام ؟ و آيا اينجانب جهت حفظ زندگي خود بايد تقاضاي عفو نمايم ؟ عفو و عذر تقصير از چه و به که ؟ آيا آناني که حتي قانون مکتوب خود را به کرات زير پا گذاشته و به قانون نانوشته و خودسرانه خود حکم به شکنجه و اعدام ميدهند ، در اين راه با دست و دلبازي تمام زندگي بخشش ميکنند به درخواست عفو مستحق تر نيستند ؟

طلب عفو از چه و به که؟

نامه اي از فرزاد کمانگر



تعريف دقيق جرم سياسي و پيرو آن زنداني سياسي در هيچ جاي قاموس حقوقي - کيفري جمهوري اسلامي مشخص نشده که به تابع آن در مظان هرگونه اتهام ناسره و نامربوط قراردادن شخصي که طبق استانداردهاي حقوقي معقول در جهان متهم سياسي به شمار مي آيد امري رايج باشد ، اساساً در جايي که بعضي ها خود را فراتر از قانون ميدانند ، بدون داشتن تحصيلات آکادميک حقوقي يا سياسي خود را بهترين و نادرترين سياستمداران و عالمان علم قضا به حساب مي آورند و عملکرد سياسي خود را نيز تنها آلترناتيو سياسي در زمان غيبت امام زمان (عج) دانسته و به طبع تمامي اقشار جامعه ايران را پيرو محض و مطيع سياستهاي خود پنداشته و نتيجتاً هيچ مسلک و شيوه سياسي را به رسميت نشناخته و بالاتر از آن براي بقيه آحاد ملت نيز مجاز و روا نميدانند . بنابراين جاي تعجب نيست که اين عده با فراق خاطر کامل کسي ديگر را به جز خود صاحب صلاحيت اظهار نظر در امور سياسي نداند مگر آنکه به تائيد يا تمجيد رياکارانه از آنها پرداخته و اظهار علني هيستريک حمايت خود را از سياستهاي رسمي اين طبقه دستمايه سوداي رسواي خويش قرار دهد .
فعالبت سياسي به معناي مصطلح و رايج عصيان نيز از طرف اين گروهها تنها براي کساني که از اسلام سياسي ، تمام جنبه هاي انسان ساز ، لطيف و روحاني با قوانين مدون و محکم جهت پي ريزي جوامع سالم و با نشاط بشري را يکجانبه به کناري گذاشته و بنا به گفته خود با تفکر ايام آغازين ظهور اسلام فقط " الجنة تحت ظلال السيوف " و " النصر بالرعب " را فرا گرفته اند ، بنابراين جاي تعجب نيست که در نظام نظري و حقوقي اين عده مصاديق فعاليت سياسي ، جرم سياسي ، اتهام سياسي و زنداني سياسي احصا نشده است . سخن کوتاه آنکه ، اينجانب فرزاد کمانگر بعنوان يک شهروند ايراني داراي حقوق مشروع و عرفي پذيرفته شده در قانون ايران و جهان و بعنوان کسي که وزارتخانه آموزش و پروش همين حاکميت اينجانب را صاحب صلاحيت تعليم به فرزندان اين آب و خاک دانسته ، اکنون طبق رول معمول حقوق بين الملل ، طبق اعلاميه جهاني حقوق بشر و طبق تعاريف مقبول خردورزان سياسي در جهان خود را مصداق بارز و کامل يک زنداني سياسي ميدانم که از بد حادثه در بد زمان و بدمکاني که تعريف ساده از جرم سياسي در لفاف عناوين عجيب و شگفت ، نظير حرب با خدا ، افساد في الارض ، اقدام عليه امنيت ملي به تنگ نظرانه ترين و غير دموکراتيک ترين وجه گرفتار آمدم ، توجه خوانندگان را به موارد مطروحه زير جلب مينمايم تا سير دادرسي در مورد پرونده من در دستگاه عدالت فعلي ايران روشن تر شود :

1-اينجانب در تاريخ 27/5/85 در شهر تهران به دليل تحت مظان قرار داشتن به فعاليت سياسي غير مجاز بازداشت شدم ، عليرغم تصريح قانون اساسي به حق متهم مبني بر داشتن وکيل 16 ماه از اين حق محروم بودم ، يعني بعد از 16 ماه تحمل سخت ترين انواع شکنجه تحت لواي بازجويي که برخلاف موارد مطروحه در قانون حفظ حقوق شهروندي بوده و شرح کوتاهي از آن را در رنجنامه اي که قبلاً نگاشتم ذکر شده است . البته لازم به ذکر است که در شهر کرمانشاه دادستان انقلاب وقت ضمن بي اعتنايي به اصل تفهيم اتهام با صدور دستور به ضابطين قوه قضائيه خواستار تداوم شکنجه و فشار بيشتر جهت پذيرش گناه مرتکب نشده اينجانب شد (که اگر بازپرس شعبه 14 امنيت تهران دستور بازگشت ما را به تهران نميداد بي گمان زنده نبودم) و حتي کار را به آنجا رسانيدند که مراحل آغازين تشکيل پرونده به گفته خودشان انجام "تحقيقات فني " هنگامي که نه جرمي ثابت شده و نه جلسه دادرسي برگزار شده و بدون داشتن وکيل هرگونه اتهامي را به اينجانب وارد مي ساختند و صراحتاً و با کمال خوشحالي از صدور حکم اعدام من خبر ميدادند.
2-در خلال دوره 16 ماهه در کارخانه متحول سازي وزارت اطلاعات و بعد از اعزام از کرمانشاه به تهران دفعتاً وطي يک عمليات محيرالعقول عناوين اتهامي قبلي اينجانب نظير عضويت در حزب پزاک ، حمل مواد منفجره ، اقدام به شروع بمب گذاري و حتي بمبگذاري از نامه اعمال من محو شده و اتهام خلق الساعه جديدي به نام عضويت در حزب کارگران کردستان ترکيه ؟!!! برايم تجويز شد . البته بنا به عادت مافي السبق بدون هيچگونه مستند و مدرکي ، حتي جعلي و ظاهري .
3-در همان ايام مذکور شعبه 30 دادگاه انقلاب تهران معلوم نيست که چرا و چگونه ناگهان قرار عدم صلاحيت خود به طرفيت دادگاه انقلاب سنندج را صادر نمود.
4-تحمل نزديک به دو ماه انفرادي همراه با شکنجه هاي وحشتناک توسط مسئول بازداشتگاه اطلاعات سنندج که مشخص نبود اعمال اين حجم عظيم فشار و شکنجه به چه جهت و در خدمت کدامين هدف و مقصود بود ؟ چرا که در طول اين مدت نه تفهيم اتهام جديدي شده بودم و نه حتي يکبار ، يک سئوال جديد هم از من پرسيده شد و سرانجام اين قصه صدور قرار عدم صلاحيت اين بار به طريق معکوس از طرف دادگاه انقلاب سنندج به طرفيت شعبه 30 دادگاه انقلاب تهران تکرار شد ، گويا حضرات به اين نتيجه رسيده بودند که تنوعي در اعمال شکنجه اينجانب قرار دهند و طبعيت مهرپرور و مهرورز خود را در هر سه مرکز استان به من نشان داده و ترجيحاً به من فهمانده شود ، به هر کجا که روي "آسمان همين رنگ است"
5-و بالاخره ميرسيم به اوج شاهکار اين سناريو امنيتي - قضائي ، يعني مرحله تشکيل دادگاه ، مرحله تشکيل جلسه دادرسي و نهايتاً صدور حکم ، البته خواننده متوجه باشد که دستگاه قضائي در هجدهمين ماه پس از دستگيري به اين نتيجه رسيد که اتلاف فرصت ديگر کافي است و اين پرونده بايد سريعاً ختم به خير شود و اين نيت خيرخواهانه حتي به جلسه دادگاه نيز سرايت نمود و اينجانب در طي کمتر از 7 دقيقه (بله درست خوانديد ، فقط هفت دقيقه) که 3 دقيقه آن صرف قرائت کيفر خواست گرديد ، مستحق اعدام تشخيص داده شدم ، آنهم در دادگاهي که طبق نص صريح اصل 168 قانون اساسي جمهوري اسلامي بايد به شکل علني با حضور وکيل و در حضور هيئت منصفه برگزار ميگرديد ، که هيئت منصفه و علني بودن دادگاه فوق هيچگونه مفهوم و وجود خارجي نداشته و حتي به وکيل اينجانب نيز قبل از دادگاه و در هنگام دادگاه اجازه صحبت کردن حتي در حد سلام و عليک با من را ندادند و حتي فرصت قانوني دفاع از من را نيز پيدا نکرد . قابل ذکر است در کيفرخواست فقط اتهام عضويت در پ.ک.ک در دادگاه به من ابلاغ شد.
6-قاضي پرونده يکماه بعد، طي يک پروسه تشريفاتي هنگام ابلاغ حکم به اينجانب صراحتاً اعلام نمود که وزارت اطلاعات قبل از صدور حکم دادگاه محاربه تو را مسلم و قطعي تشخيص داده و حداقل حکم مورد انتظار را اعدام دانسته ، البته اين موضوع چندان براي من تازگي نداشت زيرا که تمامي بازجويان اطلاعات در هر سه شهر از همان روزهاي آغازين بازجويي پيشاپيش تاکيد موکد داشتند که "ما تشخيص ميدهيم که چه کسي چه حکمي بايد بدهد و حکم تو نيز بايد اعدام باشد" (عين گفته بازجوهاي پرونده)
توجه به موارد مشروحه فوق که فقط مشتي از خروار است براي عبرت گيرندگان مايه تاسف است ،چرا که دستگاه اطلاعاتي - امنيتي کشور با نقض مکرر و فاحش نص صريح قوانين مصوبه جمهوري اسلامي و در راس آن اصول قانون اساسي مانند اصل 20 (يکسان بودن همه در برابر قانون)، اصل 23 (ممنوعيت تفتيش عقايد) ، اصل 35 (داشتن حق وکيل) ، اصل 37 (اصل برائت) ، اصل 38 (ممنوعيت شکنجه) ، اصل 39 (ممنوعيت هتک حرمت و حيثيت ) ، اصل 57 (استقلال قوا) ، و اصل 166 (مستدل و مستند بودن احکام) ، اصل 168 (علني بودن دادگاه جرايم سياسي) و نقض قوانين حقوق شهروندي ، نقض آئين دادرسي و نقض آئين نامه داخلي سازمان زندانها ، از يکطرف ، يکسره خط بطلان برآنچه که در متن قوانين جمهوري اسلامي ذکر شده ميکشد و از طرف ديگر در مقام زننده اتهام - بازجو - بازپرس ، دادستان و قاضي قرار گرفته و نهاد به ظاهر زير مجموعه قوه مجريه بسي بالاتر از قوه قضائيه براي خود شان قائل است گويا "پريرو تاب مستوري ندارد ، در ار بندي سر از روزن درآرد"
چنين به نظر ميرسد صدور احکام سنگين براي فعالان مدني در مناطق کردنشين مقابله اي جدي براي سرکوب اين حرکتهاست و صدور احکام اعدام ما نيز بنا به ملاحضات سياسي و مقاوله هاي سياسي با احزاب تازه به قدرت رسيده (شما بخوانيد تازه مسلمان) يکي از همسايگان غربي است که در کشتارهاي قومي يد طولايي از 1915 تا کنون دارد ، اين حکم اعدام نوعي پيش کشي سياسي و کرنشي منفعلانه و ذليلانه از طرف يکي از شرکاي همخوابگي ايدئولوژيکي به شريک ديگر است که البته عليرغم به ظاهر واحد در هدف ، و تبين مسير ، نظرات کاملاً متنافري از هم دارند .

حال با توجه به آنچه که شرحش دادم ، آيا من شايسته حکم اعدام بوده ام ؟ و آيا اينجانب جهت حفظ زندگي خود بايد تقاضاي عفو نمايم ؟ عفو و عذر تقصير از چه و به که ؟ آيا آناني که حتي قانون مکتوب خود را به کرات زير پا گذاشته و به قانون نانوشته و خودسرانه خود حکم به شکنجه و اعدام ميدهند ، در اين راه با دست و دلبازي تمام زندگي بخشش ميکنند به درخواست عفو مستحق تر نيستند ؟

فرزاد کمانگر
زندان رجايي شهر کرج
بند بيماران عفوني و متادوني
25/4/87

10 July 2008

فتوای خون و جنون , و تابستان ۶۷ را نمی توان و نمی بايد فراموش کرد/ مسعود نقره کار

"......شما آقايان علما، چرا فقط سراغ احکام نماز و روزه می رويد؟ چرا هی آيات رحمت را در قران می خوانيد و آيات قتال را نمی خوانيد؟ قران می گويد بکشيد، حبس کنيد.... پيغمبر شمشير دارد تا آدم بکشد. ائمه همه جندی( نظامی ) بودند. همگی جنگی بودند. شمشير می کشيدند. آدم می کشتند.... خليفه می خواهيم که دست ببرد، حد بزند، رجم کند. با چند سال زندان کار درست نمی شود. اين عواطف کودکانه را کنار بگذاريد......"

" اين بذرها به خاک نمی ماند"،

یاد آر فتوی خون و جنون را!


مسعود نقره کار



رابطه ی فقيه و خون, و مفتی و جنون در تاريخ ميهنمان مثال های خوبی برای توضيح وتبيين " تداعی مشابهت" اند. اين امر نه تصادفی, و نه از دين ستيزی و اسلام ستيزی ست , ملتی واقعيت های دردناک و هراسناک رابارها ديده و تجربه کرده است, وچنين ديدن ها و تجربه ها يی تشابه ای در ذهنيت تاريخی و فردی اش حک کرده است, که ماندگار به نظر می رسد. بی ترديد شماری از فقيهان بودند , و هستند که تاب تحمل دگرانديشی را داشته و دارند, که اينان انگشت شمارند. اما اکثريت فقها و مفتی يان خونريز و دارای افکار و کرداری جنون آميز بوده , و هستند . کافيست تاريخ مان را ورق بزنيم تا با نمونه های فراوانی از اين موجودات,که به چندنمونه از آن ها اشاره می کنم, مواجه شويد

- محمود غزنوی در باره معتزله می گويد:

«من کار ايشان را به فقها باز گذاشتم، آنان چنان فتوی دادند که اين قوم از دايره ی اطاعت احکام الهی قدم بيرون نهاده و به فساد روی آورده اند و قتل و قطع و نفی آنان به مراتب جناياتشان واجب است.»

شاه شجاع پسر"امير مبارزالدين محمد" سرسلسله ی دودمان مظفريان , در باره کار های پدرش شهادت داد:

«من به کرات مشاهده کردم که در حين قرآن خواندن بعضی ارباب جرايم را پيش مبارز می آوردند و او ترک قرائت قرآن می کرد و ايشان را به دست خود می کشت، و همان دم باز بر تلاوت مشغول می شد...»
بدين گونه او بيش از ۸۰۰ نفر را کشت.

و ملک محمد سلجوقی می گويد:

«هرگز هيچ کس را نکشتم الا ائمه فتوی دادند که او کشتنی ست.»

آيت الله خمينی بنيانگذار و رهبر حکومت اسلامی نيز در زمره ی همين دست فقها و مفتی ها و امام هاست , که نه در تورق تاريخ , در زندگی مان حضور ترسناک و هولناک اش را ناظر بوديم. فقيه و امامی که بارها صريح و بی پرده , و با افتخاری ثواب آلود, محسنات کشتار دگرانديشان و " آيات قتال" را به رهروان اش گوشزد کرد , واز پيروان اش خواست تا اين نوع " عواطف فقيهانه و مفتی صفتانه " را فراموش نکنند. او حتی از اينکه اين " عاطفه" را زودتر بکار نگرفت, توبه کرد!

او در سخنرانی ای در ۲۷ مرداد ماه ۱۳۵۸ گفت:
«... اگر ما از اول قلم تمام مطبوعات مزدور را شکسته بوديم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطيل کرده بوديم و حزب های فاسد را ممنوع اعلام کرده بوديم و رؤسای آن ها را به جزای خودشان رسانده بوديم و چوب های دار در ميدان های بزرگ برپا کرده بوديم و مفسدين و فاسدين را درو کرده بوديم، اين زحمت ها پيش نمی آمد. من توبه می کنم از اين اشتباهی که کرده ايم...»

يک نمونه ی ديگر از سخنرانی ايشان , در روز ميلاد پيامبر اسلام در سال ۱۳۶۱ , و دررابطه با موج دوم کشتار جمعی دگرانديشان در حکومت اسلامی بود:

"......شما آقايان علما، چرا فقط سراغ احکام نماز و روزه می رويد؟ چرا هی آيات رحمت را در قران می خوانيد و آيات قتال را نمی خوانيد؟ قران می گويد بکشيد، حبس کنيد.... پيغمبر شمشير دارد تا آدم بکشد. ائمه همه جندی( نظامی ) بودند. همگی جنگی بودند. شمشير می کشيدند. آدم می کشتند.... خليفه می خواهيم که دست ببرد، حد بزند، رجم کند. با چند سال زندان کار درست نمی شود. اين عواطف کودکانه را کنار بگذاريد......"

وآيت الله محمدی گيلانی يکی از همين آقايان " علما " ست , ايشان برمبنای رهنمود های آيت الله خمينی , فرمان می داد:

«.....شورشيانی که در خيابان ها مجروح می شوند بايد کارشان را تمام کرد... و آن ها که در تظاهرات عليه جمهوری اسلامی شرکت می کنند «بايد در محل، مقابل ديوار اعدام شوند» و «توبه آن ها پذيرفته نمی شود و مجازات را قرآن تعيين می کند، مرگ با بدترين وسايل، با دار، قطع دست راست و پای چپ و......"

و فراوان بوده و هستند "علما"يی از جنس گيلانی وخلخالی و لاجوردی و مصباح يزدی ومرتضوی و........
در ميان فتاوی و رهنمود های آيت الله خمينی اما نشانه های علاقه ايشان به دار زدن ,جندی بودن , شمشير کشيدن , آدم کشتن , حد زدن و رجم کردن , که برخی از نشانه های ابتلای ايشان به " جنون ايديولوژيک" نيز بود, در فتوی قتل عام تابستان سال۶۷ وخيم تر از گذشته جلوه کرد. ايشان با اين فتوی تعريف و معنايی در خور از " جنون ايديولوژيک" به دست دادند:

".... بسم الله الرحمن الرحيم : از آنجا که منافقين خائن به هيچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه ميگويند از روی حيله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پيدا کرده اند، و با توجه به محارب بودن آنها و جنگهای کلاسيک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاريهای حزب بعث عراق و نيز جاسوسی آنان برای صدام عليه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتدای تشکيل نظام جمهوری اسلامی تاکنون، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و ميکنند محارب و محکوم به اعدام ميباشند و تشخيص موضوع نيز در تهران با رای اکثريت آقايان حجه الاسلام نيری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماينده ای از وزارت اطلاعات می باشد، اگر چه احتياط در اجماع است، و همين طور در زندان های مراکز استان کشور رای اکثريت آقايان قاضی شرع، دادستان انقلاب و يا داديار و نماينده وزارت اطلاعات لازم الاتباع ميباشد، رحم بر محاربين ساده انديشی است، قاطعيت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول ترديدناپذير نظام اسلامی است، اميدوارم با خشم و کينه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضايت خداوند متعال را جلب نمائيد. آقايانی که تشخيص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و ترديد نکنند و سعی کنند [اشداء علی الکفار] باشند. ترديد در مسايل قضايی اسلام انقلابی ناديده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا ميباشد. والسلام.روح الله موسوی الخمينی...."

اين معنا در ابتدا حتی برای نزديکان صادر کننده ی اين فتوی , مبهم و قابل فهم نبود ,
بهمين خاطر کار به سوال کردن رسيد . احمد خمينی از پدر خواست تا از اين معنا رفع ابهام کند:

".... بسمه تعالی ,پدر بزرگوار حضرت امام مد ظله العالی
پس از عرض سلام، آيت الله موسوی اردبيلی در مورد حکم اخير حضرتعالی درباره منافقين ابهاماتی داشته اند که تلفنی در سه سؤال مطرح کردند:
۱ – آيا اين حکم مربوط به آنهاست که در زندان ها بوده اند و محاکمه شده اند و محکوم به اعدام گشته اند ولی تغيير موضع نداده اند و هنوز هم حکم در مورد آن ها اجرا نشده است، يا آنهايی که حتی محاکمه هم نشده اند، محکوم به اعدامند؟
۲ – آيا منافقين که محکوم به زندان محدود شده اند و مقداری از زندانشان را هم کشيده اند ولی بر سر موضع نفاق ميباشند محکوم به اعدام ميباشند؟
۳ – در مورد رسيدگی به وضع منافقين آيا پرونده های منافقينی که در شهرستانهايی که خود استقلال قضايی دارند و تابع مرکز استان نيستند بايد به مرکز استان ارسال گردد يا خود ميتوانند مستقلاً عمل کنند؟..... "

و آيت الله خمينی با متممی که بر فتوی اش اضافه کرد, خمينی وار رفع ابهام کرد:

".... بسمه تعالی, در تمام موارد فوق هر کسی در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است. سريعاً دشمنان اسلام را نابود کنيد. در مورد رسيدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سريعتر انجام گردد همان مورد نظر است. روح الله الموسوی الخمينی....."

و بدين ترتيب بنيانگذار حکومت اسلامی, روح الله خمينی برای چندمين بار با خشم و کينه توزی ای شايسته ی خويش , هزاران هموطن جوان اش را به دار آويخت , و يا تيرباران کرد, هزاران اسيری که " جرم " شان دگرانديشی سياسی و عقيدتی بود , و در بيدادگاه های اسلامی محاکمه و مطابق قوانين همين بيدادگاه ها دوران محکوميت شان را می گذراندند.اين اسيران قتل عام شده هواداران و اعضای احزاب , سازمان ها و گروه های سياسی و عقيدتی مختلف در جامعه بودند , و خلاف فتوی عوامفريبانه ی ايشان به يک گروه سياسی خاص تعلق نداشتند, و تمامی قربانيان نيز هيچ نقشی در سياست گذاری ها ,و گفتار و کردار رهبران شان در خارج از زندان ايفا نمی کردند, و نمی توانستند ايفا کنند چرا که سال ها در اسارت حکومت اسلامی بودند. اين کشتار جمعی ويژگی ی ديگری نيز داشت , و جهانيان با نوعی نو آوری " اسلامی " و " خمينيسم" نيز آشنا شدند :

"آقايان قاضی شرع، دادستان انقلاب و يا داديار و نماينده وزارت اطلاعات" بيدادگاه های اسلامی که در محاکمه های دو تا سه دقيقه ای " تفتيش عقايد اسلامی " حکم اعدام صادر می کردند ,نمونه وار وحيرت انگيز,برای کشتار بيشتر اسيران شان حتی آنان را فريب می دادند تا ناخواسته چيزی بگويند که بر مبنای فتوی وشريعت خمينی حکم شان اعدام باشد!

تير ماه می بايد زمان صدور اين فتوی جنون آميز باشد، فتوايی که يکی از خونين ترين "فتاوی قتال" و کشتار دگرانديشان از سوی فقهاست. و مرداد ماه و شهريور ماه، ماه های به خاک افتادن هزاران تن از عزيزان مان است , عزيزانی که تاريخ و زندگی نشان داده اند :" اين بذر ها به خاک نمی ماند " و" از قلب خاک می شکفد " (۱)

فتوای خون و جنون , و تابستان ۶۷ را نمی توان و نمی بايد فراموش کرد !
.......................................

۱- وام گرفته شده از سعيد سلطانپور

9 July 2008

برآمدی که بتواند بساط فرومانروايی خدايان جبار و سفاک حاکم را برچيند, به ننگ رژيم ولايت مطلقه فقيه برای هميشه پايان دهد

9 سال پس از خيزش آن سال, آسمان ايران را بيش از هر زمان ابرهای سياه پوشانده است: تشديد تحريم اقتصادی, خطر حمله نظامی, فقر شديد و بی حقی دامنه دار مردم, اقتصاد بحران زده و درهم شکسته و در نتيجه آن تعريض بحران اجتماعی در سطح و در عمق, مانند گسترش اعتياد, ايدز, طلاق, خودکشی, خودسوزی, تجاوز جنسی, انواع جنايات و بزه کاری ها و در واکنش به همه اين نمودها: اعدام های دسته جمعی, طرح های پی در پی پيگردهای خيابانی و بگير و ببند نيروهای انتظامی و امنيتی و بسط "قانونی" توحش از طريق تصويب احکام ننگينی چون تعدد زوجات و اعدام وبلاگ نويسان دگرانديش به بهانه الحاد.

جامعه ايران نيازمند برآمدی ديگر

روشنگری



18 تير؛ مصادف با نهمين سالروز خيزش دانشجويی عليه رژيم تبهکار جمهوری اسلامی را در حالی پشت سر می گذاريم که جامعه ايران بيش از هر زمان ديگر نياز حياتی به برآمدی نوين, عميق تر و سامان يافته تر را نشان می دهد.

9 سال پيش در رشته اعتراضاتی که از 18 تا 23 تير به مدت شش روز زمين زير پای رژيم جمهوری اسلامی را لرزاند و رعشه مرگ بر اندام سران و رهبران آن انداخت, دانشجويان شعار می دادند: "آخوند خدايی می کند؛ ملت گدايی می کند". 9 سال بعد کمر ملت را زير فشار سهميگن تورم و گرانی وحشتناک قيمت ها درهم شکسته اند و خدايان شان به چنان مرحله ای از جباريت و سفاکی رسيده اند که ديگر حتی بردن نامشان و ذکر آن چه به يغما برده اند با عقوبتی سخت همراه است.

9 سال پيش جرقه ای که خشم دانشجويان را برانگيخت و آنها را به ميدان مقابله علنی و جسورانه با استبداد کشيد, حمله وحشيانه چماقداران لباس شخصی و بسيجی و سپاهی به کوی دانشگاه بود, 9 سال بعد از سراسر ايران جرقه بر می خيزد و حراستی ها و انجمن های قلابی آبروباخته و دست ساخته حکومت, دست در دست امنيتی های وحشی در راستای پادگانی کردن فضای دانشگاهها هر روز به جنايت عليه دانشجويان دست می زنند و آدم ربايی, بازداشت, شکنجه, پرونده سازی, ارعاب و تهديد دائمی دانشجويان آزاديخواه, پايانی ندارد و روزی نيست که صدای اعتراضی به دستگيری يا تجاوز يا خشونت دستگاهها و کارگزاران حکومتی از دانشگاهی برنخيزد.

در 18 تير, عمده شعارها آزاديخواهانه بود, 9 سال بعد از آن خيزش شجاعانه, خواست آزادی بيش از هر زمان با خواست عدالت اجتماعی گره خورده است و حق کار و دريافت دستمزد منطبق با نرخ تورم, حق داشتن سرپناه, حق برخورداری از بيمه و بهداشت و درمان و آموزش رايگان را با خواست آزادی بيان و انديشه, تجمع و تشکل مستقل, آزادی های فردی و مدنی و رهايی از آپارتايد جنسی عميقا درهم آميخته است. اين درآميختگی زمينه های افول سوداگران مطالبات مدنی و برآمد نيروهايی جديد شده است؛ نيروهايی که شرط پيشروی آنها علاوه بر طرد کامل قواعد بازی در بساط حکومتگران و خط قرمزها و مطامع ضد مردمی اش, تکيه بر پايگان توده ای و سامان يابی نيروی اصلی اعتراض در جامعه ايران يعنی کليه بخش ها و لايه های محروم, زحمتکش و تهی دست و نيز بنا کردن منطق نبردهای موضعی بر اساس برآوردهای هر چه واقعی تر از توازن واقعی نيروست.

9 سال پس از خيزش آن سال, آسمان ايران را بيش از هر زمان ابرهای سياه پوشانده است: تشديد تحريم اقتصادی, خطر حمله نظامی, فقر شديد و بی حقی دامنه دار مردم, اقتصاد بحران زده و درهم شکسته و در نتيجه آن تعريض بحران اجتماعی در سطح و در عمق, مانند گسترش اعتياد, ايدز, طلاق, خودکشی, خودسوزی, تجاوز جنسی, انواع جنايات و بزه کاری ها و در واکنش به همه اين نمودها: اعدام های دسته جمعی, طرح های پی در پی پيگردهای خيابانی و بگير و ببند نيروهای انتظامی و امنيتی و بسط "قانونی" توحش از طريق تصويب احکام ننگينی چون تعدد زوجات و اعدام وبلاگ نويسان دگرانديش به بهانه الحاد.

جمهوری اسلامی مايه ننگ ايران و شهروند ايرانی است. 9 سال پس از 18 تير, جامعه ايران بيش از هر زمان نيازمند برآمدی ديگر است که از اعماق برخاسته باشد؛ برآمدی که بتواند بساط فرومانروايی خدايان جبار و سفاک حاکم را برچيند, به ننگ رژيم ولايت مطلقه فقيه برای هميشه پايان دهد و نويد فردايی بهتر برای شهروندان محروم باشد

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20080709010315.html

7 July 2008

باید پرچم خود را در برابر پرچم الله اکبر برافرازیم / سیامک مهر

چگونه است که آخوندها و مسلمانان و روشنفکران و نویسندگان وابسته و جیره خواران و پایوران و حاکمان نظام اسلامی به صراحت حقوق بشر را امری مردود، پلورالیسم را شرک، آزادی را کفر، دموکراسی را تهوع آور و برابری زن و مرد را بی ارزش می دانند و می خوانند، اما از این سو و در مقابل، زبان ما لالمونی گرفته و با مماشات و شف شف و لکنت زبان، منفعلانه سربزیر انداخته و صدایمان در نمی آید؟

تجربهء سی سالهء حکومت اسلامی نشان داد که هیچ مسلمانی چه به لحاظ نظری و چه عملاً، قادر به مبارزه با رژیم اسلامی نیست. ممکن نیست با پرچم و شعارها و نشان ها و سمبل های مشترک و یگانه به ستیز با یکدیگر برخواست. می باید پرچم خود را در برابر پرچم الله اکبر برافرازیم.

پرچم ما و پرچم دشمن


سیامک مهر

پایه های سه دهه اقتدار و حاکمیت و سلطهء نظام جمهوری اسلامی در ایران، فقط و فقط بر اسلام و ایدئولوژی اسلامی استوار بوده است و خشونت و سرکوب این رژیم به هر میزان و به هر طریق و شکل و روشی که انجام گرفته است، توسط اسلام و قرآن و دین و مذهب و ایمان مردم تاکنون توجیه و تبرئه گردیده است.

اگر پس از گذشت اینهمه سال و هزینه های هنگفت و کمرشکن جانی و مالی که در جهت مخالفت و اعتراض و مبارزه با حکومت اسلامی از سوی ملت پرداخته و تحمل شده است و پس از سی سال افشاگری و روشنگری و تئوری بافی و نظریه پردازی و صدور بی وقفهء مانیفست و اعلامیه و بیانیه و وضع انواع و اقسام قانون اساسی و حرف و حدیث و نقد و نظر و تفسیر و تشریح و توضیح اعمال و رفتار و سیاست های حکومت اسلامی، درنیافته باشیم که از کدام سوراخ است که پیوسته گزیده شده و می شویم،
اگر پس از سی سال دربدری و تبعید و مبارزهء سیاسی و تشکیل بی شمار سمینار و گردهمآیی و سخنرانی و... درک نکرده باشیم که به چه دلیل تمامی تلاش ها و جانفشانی ها و سختکوشی های ما به هرز و هدر می رود و هیچ نتیجه ای درپی ندارد و نظام نکبتبار و بی آبروی اسلامی کماکان بر سرنوشت ایران و ایرانی وحشیانه حکومت می کند،
اگر سی سال تجربه و آزمون و جستجوگری و سنجشگری و مطالعه و تحقیق و گفتگو و تبادل اندیشه ها، ما را به یافتن سرنخ اصلی کلاف پیچیدهء سرنوشت و روزگار و جامعه خود رهنمون نکرده باشد،آنگاه هرگز از سیطره و زنجیر اسارت بار اسلام و نظام اسلامی نجات و رهایی نخواهیم یافت. تا روزیکه دولت اسلامی به صاحب اصلی اش، حضرت ولی عصر سپرده شود!

چگونه است که آخوندها و مسلمانان و روشنفکران و نویسندگان وابسته و جیره خواران و پایوران و حاکمان نظام اسلامی به صراحت حقوق بشر را امری مردود، پلورالیسم را شرک، آزادی را کفر، دموکراسی را تهوع آور و برابری زن و مرد را بی ارزش می دانند و می خوانند، اما از این سو و در مقابل، زبان ما لالمونی گرفته و با مماشات و شف شف و لکنت زبان، منفعلانه سربزیر انداخته و صدایمان در نمی آید؟
چرا بر همهء این ادعاها و نظرات که طابق نعل بالنعل نصوص قرآنی و منطبق بر فراوان آیه و حدیث و روایت اسلامی است صحه نمی گذاریم؟
چرا ذلیلانه و به مثابه کودکی صغیر، ترسخورده و بیمزده و بزدلانه، پس از سی سال خواری و خفت و تحمل تحقیر و توهین و تجاوز، برای به دست آوردن دل آخوندها و خوشآمدِ شیادان و شارلاتان های مسلمان و ملی- مذهبی و نواندیش دینی، به دنبال آشتی دادن دموکراسی با اسلام آدمخواره ایم؟
چرا با کلامی محکم در برابر هیولای پلید و خونریز آخوند و اسلامفروس نمی ایستیم و ارتداد خویش را از هر عقیده و باور و مرام و فکری که به کرم و ویروس و چرک و کثافت عفن اسلام آلوده است با صدای رسا اعلام نمی داریم؟
تا به این روز و این ساعت به جز دو شخصیت، یکی میرزا آقا عسگری شاعر گرانمایهء مقیم آلمان و دیگری آقای نوید اخگر شاعر و نویسندهء ساکن سوئد، هیچیک از ما شهامت نداشته ایم که ارتداد خود را با صدای بلند جار بزنیم و میان خود و اهریمنان مسلمان فصل و فاصله و مرز شفافی ترسیم کنیم.

سالیان سال است که ملت ایران دچار و سرگردان احزاب و نیروها و گروه های سردرگمی است که تکلیف و موضع خود را با اسلام و آخوند و نظام ولایت فقیه به طور همه جانبه و بدون میخ و نعل روشن نکرده اند. در عین اینکه مدعی مبارزه اند، اما اسلام را وجودی به غیر از خرافه و دروغ و ریا و تقیه و صیغه و قصاص و سنگسار و دست و پا بریدن و سر بریدن و قتل دگراندیش و جهاد با کفار و شلاق و حجاب اجباری و زن ستیزی و ذوالفقار و ترور و ارعاب و ارهاب... می شناسند. در صورتیکه تجربهء حکومت اسلامی به خوبی نشان داد که اگر اسلام بخواهد از لای اوراق قرآن بیرون بیاید و اجرا شود، ذات و گوهر و شیره وعصاره اش چیزی به غیر از همین زشتی ها و تبه کاری ها و توحش و بربریتی که برشمرده شد نیست. اخوان المسلمین و القاعده و طالبان و ده ها گروه اسلامی دیگر، زمان اجرای اسلام که فرا رسید، به جز کشتار و قتل و قصاص و زن ستیزی و تازیانه و حجاب اسلامی و تبعیض و نامردمی چیز دیگری برای عرضه نداشتند. همین حزب عدالت و توسعه ء ترکیه وقتی که خواست بر مرام و هویت اسلامی اش تأکید ورزد، مگر به غیر از حجاب اسلامی حرف و حدیث دیگری برای گفتن داشت؟

تجربهء سی سالهء حکومت اسلامی نشان داد که هیچ مسلمانی چه به لحاظ نظری و چه عملاً، قادر به مبارزه با رژیم اسلامی نیست. ممکن نیست با پرچم و شعارها و نشان ها و سمبل های مشترک و یگانه به ستیز با یکدیگر برخواست.
می باید پرچم خود را در برابر پرچم الله اکبر برافرازیم. می باید سنگر ما در برابر سنگر اسلام گرایان نزد همگان آشکار باشد. سرنوشت ایران به سرانجام یک جنبش ضدمذهبی وابسته است. به « جنبش ارتداد ملی» که با شعار حقوق بشر، سکولاریسم، دموکراسی و آزادی، به مقابلهء آشکار با اسلام خواهی و اسلام گرایی و رژیم شرور اسلامی برخیزد.
به همین خاطر این نگارنده با توجه و عنایتی که به حجم و ژرفای دشمنی و ستیز و مقابله ای که از سوی استعمارگران و سرمایه سالاران و غارتگران بازار اسلامی با نیروهای چپ صورت می گیرد، اما با این حال آیندهء سیاسی و اجتماعی ایران را به شدت متأثر از اید ه ها و آرمان ها و نظریه های نیروهای چپ و کمونیست می بیند.
نیروهای چپ هیچ ریشه ای در سنت های گندیدهء اسلامی ندارند. هیچگونه وابستگی، علاقه، گرایش و تعلقات پسماندهء اسلامی در اندیشه های ایشان پیدا نیست. کسی نمی تواند به گروه های چپ نسبت ارتجاعی الصاق کند.
این نیروها قادرند پرچم اسلام را از دست استعمارگران برای همیشه بگیرند و بزرگترین مانع پیشرفت و بهروزی جامعه ایران را مرتفع سازند. برای گروه ها و نحله های چپ، ساختن سنگری در برابر رژیم اسلامی و سنگر حزب الله، با همهء سرکوب و خشونتی که حکومت اسلامی به خرج می دهد، اما واقعی تر، ملموس تر و بی پرده و بی ریاتر است. امکان موفقیت آنان نیز بسیار بیشتر و محتمل تر از جبههء ملی و مشروطه خواهان و امثالهم می باشد که یا خود اسیر باورهای پسماندهء اسلامی خویش اند و بنابر این در دام آخوندها تا ابد گرفتار و یا نزد ایشان احترام به اعتقادات و باورهای دینی و مذهبی مردم از احترام و التزام به حقیقت واجب تر شمرده می شود، که در این صورت در برابر یک اقلیتِ جمعیت مؤتلفه ای و حاجی بازاری و مداح و روضه خوان و هیأتی و حسینیه ای و نمازجمعه ای که از فرومایه ترین اقشار جامعه می باشند زانو زده اند.

البته اینکه سرانجام، استعمارگران در پی حمله ای نظامی، کدام گروه و سازمانی را بر ایران حاکم گردانند و چه نظم و نظامی را برای ما در نظر گرفته باشند، تا این زمان قابل پیش بینی نیست.

3 July 2008

قانونی کردن تشدید مجازات اعدام... وبلاگ نویسان را هم "شامل" می شود / زینت میرهاشمی


قانونی کردن تشدید مجازات اعدام

زینت میرهاشمی


طی سه دهه عمر رژیم حاکم بر ایران، قطع دست، قطع انگشت و قصاص و همه اشکال قرون وسطایی سرکوب نتوانسته است در برابر آسیبهای اجتماعی مردم را محفوظ نگاه دارد. زیرا این آسیبها محصول مستقیم عملکردهای حکومتی است که سران آن خود فاسد هستند. در حالی که طی سه دهه علیرغم همه این مجازاتهای غیر انسانی سن فحشا به 15 سال رسیده و اعتیاد بیداد می کند. ناهنجاریهای اجتماعی که گریبان جوانان را گرفته ناشی از بی عدالتی های اجتماعی است که روز به روز بر میزان آن افزوده می شود.

مدافعان «طرح ارتقای امنیت اجتماعی» مانند مدنی معاون حراست دانشگاه زنجان، سردار زارعی و مرتضوی، جوانان را با جرائمی سرکوب کرده اند که خود تولید کننده و مصرف کنندگان آن هستند.

پایوران رژیم پس از موجی از دستگیریها و اعمال خشونت ، اعتراف می کنند که عاجز از تامین «امنیت» برای نظام هستند. آنها با آوردن این گونه طرحها نشان می دهند که «امنیت نظام» با عنوان عوامفریبانه «امنیت اجتماعی» از چالشهای اساسی رژیم است. لاریجانی رئیس مجلس ارتجاع روز چهارشنبه 12 تیر از طرح پیشنهاد شده توسط مجلس نشینان در رابطه با «تشدید مجازات» دفاع کرد. این طرح ظاهرا با عنوان تشدید مجازات برای کسانی که «اخلال در امنیت روانی جامعه» ایجاد می کنند هست. این تشدید به معنای تشدید اعدام است. با توجه به این که سن جرم و بذهکاری به مرزهای زیر 15 سالگی رسیده است پس این طرح اعدام کودکان بیشتری را نوید می دهد. از آن جا که رژیم هر صدای مخالفی را تحت عنوان بر هم زدن «امنیت جامعه» که اصل آن همان «امنیت نظام» است سرکوب می کند پس این طرح بستری است تا خشونت افسار گیسخته موجود را در مورد اعتراضهای مدافعان حقوق بشر قانونی کند.

این طرح وبلاگ نویسانی که در دایره اخلاق حکومتیان قرار نگیرد را شامل می شود. مجازات اعدام، قصاص و نیز مجازتهای دیگری که در این طرح است تا کنون اجرا شده است. چرا در این شرایط بر تشدید این گونه مجازاتها تاکید می شود. کارگزاران ولایت فقیه در برایر مردمی که از نظام تنفر دارند و در برابر رسوایی بین المللی در نقض حقوق بشر و اعدام جوانان زیر 18 سال، دایره جرم را گسترش داده و تشدید اعدام را تحت عنوان قانون تداوم می دهند.

................
ایران نبرد
http://www.iran-nabard.com
/

یاد آوری 18 تیر و 22 خرداد و اصل شماره 27 قانون (!) اساسی "مسالمت(!) /اصلاحات(!)" و چه و چه

"اجتماعات و راهپیمایی ها

بدون حمل سلاح


به شرط آن که
مخل به مبانی اسلام
نباشد

آزاد است"!

اصل ۲۷ قانون (!) اساسی حکومت آخوندی





2 July 2008

حقوق بشر نه کلامي بيش و نه کم / جواد عليزاده


حقوق بشر نه کلامي بيش و نه کم
جواد عليزاده
واحد انتشارات مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران

http://www.hra-iran.org/book/only-HR.pdf
اين کتابچه به قلم جواد عليزاده از اعضاي مجموعه و دانشجوي محروم از تحصيل شده حقوق بشر دانشگاه علامه طباطبايي به نگارش در آمده است نويسنده در اين کتابچه به بررسي بحران هاي داخلي و تهديدهاي خارجي ناشي از فقدان حقوق بشر و دموکراسي در ايران به زباني ساده و گذرا پرداخته است و ضرورت پذيرش و تضمين حقوق را به عنوان تنها راه حل اساسي اين بحران تبيين مي نمايد. اين کتابچه بعنوان با آخرين ويرايشات بعنوان کتابچه آموزشي از سوي واحد انتشارات مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران منتشر و در دسترس علاقمندان قرار ميگرد

http://www.hra-iran.org/book/only-HR.pdf

1 July 2008

ساختار قدرت، هدف نوک پیکان جنبش دانشجویی /سعید خلعتبری

جنبش دانشجویی ، جنبش چانه زدن به خاطر سهیم شدن در " قدرت" نیست و درست به همین دلیل عنوان جنبش برازنده ی آن است. جنبش دانشجویی نباید در دام و دور باطل "اصلاحطلبان " بیفتد. جنبش دانشجویی باید با هرچه پربارتر کردن پایه ی علمی خود، و بدون تکیه بر "گفتمان اصلاح طلبی" به نقد ساختار قدرت بپردازد، زیرا باید به این یقین رسید که "گفتمان اصلاحات " گفتمان بیهوده ایست و نباید اشتباه گذشته را تکرار کرد. جنبش دانشجویی باید به نقد ساختار اصلی بپردازد. باید نوک پیکان را به سوی مرکز حوادث برد


مرگ "اصلاحات" برای جنبش دانشجویی


سعید خلعتبری



اصلاح طلبان درمانده اند! عاجزتر از همیشه!دیگر حتی ایدئولوگ های اصلی این جریان نیز حرفی برای گفتن ندارند.نه صدایی از حجاریان می آید نه از کدیور و یا دیگران.دیگر خونی در رگ اینان نمانده که حتی حلقه ی کیانی راه بیندازند. خوب شد روزگار احمدی نژادی به اینان هدیه داد تا بتوانند با محکوم کردن وی و نشان دادن اشتباهات فاحشش حرفکی برای گفتن داشته باشند.اما آنچه که مشخص است این است که سردرگمی نشان دهنده ی اشتباه بودن راه است.باید دید که اشتباه این دسته چیست!

اصلاح طلبی همانگونه که از اسم آن برمی آید به دنبال اصلاح است.اما به نظر می رسد مشکل دقیقا در تعریف همین کلمه ی اصلاح باشد.سوال این است: اصلاح چه؟ چگونه؟ و تا کجا؟ آنچه از گفتمان اصلاح طلبان بر می آید به نظر می رسد که اصلاح آنان سایه روشنی بیش نیست که تنها به ناکجاآباد می انجامد. اساس اصلاح این است که توان اصلاح ساختار را داشته باشید.لااقل در عالم نظر و تئوری قدرت و شهامت ابراز آن را داشته باشید. و این دقیقا چیزی است که اصلاح طلبان فاقد آنند.آنان پس از 8 سال در قدرت بودن تنها به این امید که شاید حاکمیت هنوز به جایی نرسیده که بخواهد همه چیز را تک صدایی کند به بهای گزاف از بین بردن پتانسیل اجتماعی- سیاسی این مملکت ،هنوز هم به این نتیجه نرسیده اند که راهشان اشتباه است.هنوز به امید دلسوزی حاکمانند!و این نشان از جهل آنان به ساختار حاکمیت است.عدم شهامت و نیز ضعف تئوریک آنان باعث شده که اینچنین در معادلات سیاسی کم وزن و بی اهمیت شوند.دور نیست راهی که مشارکت می رود با راهی که نهضت آزادی رفت.این واقعا سوال بزرگ و در عین حال عجیبیست.براستی اصلاح طلبان به دنبال چه هستند؟در شرایطی که خود نیز می دانند که در قدرت بودنشان نیز دردی دوا نمی کند!

اما حکایت جنبش دانشجویی،حکایت دیگریست! جنبش دانشجویی در ساختار قدرت وجود ندارد. این جنبش چانه زن قدرت نیست و درست به همین دلیل عنوان جنبش برازنده ی آن است. جنبش دانشجویی نباد در دام و در عین حال دور باطلی بیفتد که اصلاح طلبان قرار گرفتند. جنبش دانشجویی باید شهامت داشته باشد و با هرچه پربارتر کردن پایه ی علمی خود، بدون تکیه بر گفتمان اصلاح طلبی به نقد ساختار قدرت بپردازد. این سخن به معنای این نیست که به اصلاح طلبان بی اعتنا بمانیم. میتوان در انتخابات - بسته به شرایط موجود- از اصلاح طلبان حمایت کرد.اما این تنها یک تاکتیک سیاسی است و نه چیزی بیشتر. زیرا باید به این یقین رسید که گفتمان اصلاحات گفتمان بیهوده ایست. دیگر نباید اشتباه گذشته را تکرار کرد. جنبش دانشجویی باید به نقد ساختار اصلی بپردازد. باید نوک پیکان را به سوی مرکز حوادث برد! و یا به قول حمید مصدق باید اختتام قصه ی مجنون رام را اعلام کرد!


http://shirazunews.com/Fullnews.aspx?id=158
شیراز نیوز