23 May 2008

سام قندچی: دانشجويان ايران-داستان دو رژيم


اکنون
يک ماه به سالگرد خيزش 18 تير دانشجويان در ايران مانده است،
روز خونيني که دانشجويان ايراني بخوبي در باره اش ميدانند.
اگر روزي را بخواهيم
بعنوان سمبل آغاز شکل گيري تشکيلاتهاي جديد سکولار در ايران انتخاب کنيم،
بنظر من 18 تير
آن روز است




سام قندچی



دانشجويان ايران-داستان دو رژيم

http://www.ghandchi.com/339-IranStudents.htm

12 خرداد 1383

June 1,2004




1. درباره 18 تير 1378 (9 جولاي 1999)


اکنون يک ماه به سالگرد خيزش 18 تير دانشجويان در ايران مانده است، روز خونيني که دانشجويان ايراني بخوبي در باره اش ميدانند. اگر روزي را بخواهيم بعنوان سمبل آغاز شکل گيري تشکيلاتهاي جديد سکولار در ايران انتخاب کنيم، بنظر من 18 تير آن روز است.


اين رخداد دوسال بعد از انتخاب خاتمي به رياست جمهوري اتفاق افتاد، زمانيکه مردم ايران ميز را بر روي جمهوري اسلامي چرخاندند، و حتي در چارچوب محدوديت هاي انتصابهاي جمهوري اسلامي، در اتتخابات 1376 رياست جمهوري، به خاتمي که کانديداي اول رژيم نبود رأي دادند. اين جريان دوم خرداد اميد عموم به آغاز پروسه اي بود که طي آن جنبش مردم رهبران *واقعي* خود را بيابد، و نه منتخبين دستگاه، نظير خاتمي، حتي در چارچوب محدوديت هاي رژيم. اما حتي چنين دورنمائي نيز رژيم را به وحشت انداخت، و کشتن فروهر و نويسندگان در آذر 1377، کوشش رژيم براي متوقف کردن اين پروسه بود.


اما در عمل قتل هاي زنجيره اي نتيجه معکوس داشت، و رژيم مجبور شد که اقرار به واقعيت انجام اين جنايت دهشتناک توسط مأمورين امنيتي خود کند، و يک دادگاه نمايشي براي مأمورين خود برگزار کرد، البته پشت درهاي بسته ، پس از آنکه قاتل اصلي، سعيد امامي، بطرز مرموزي در زندان خودکشي کرد. سعيد امامي سالها براي رژيم کار کرده بود، و سازنده برنامه هويت براي تلويزيون جمهوري اسلامي بود، که برنامه اي بود مشابه برنامه هاي ساواک شاه، براي بي اعتبار کردن آزاديخواهان ايران.


جنبش دانشجوئي 18 تير 1378 ، اولين جنبش مردمي در کمتر از يکسال پس از قتل هاي زنجيره اي بود، و بدون شک نشان داد که قتل فروهر ها و نويسندگان نه تنها نتوانست آنهائي که خواهان تغيير واقعي در ايران هستند را، از طرح خواست هاي خود منصرف کند، بلکه آنها را ثابت قدم تر هم کرده بود، وقتي که رژيم اصلاح طلب، برعکس يک رژيم اصلاح طلب واقعي، حتي براي حفاظت از دوستان خود هم کوشش جدي نميکرد، تا چه رسد به حفاظت از گروه هاي مختلف جنبش دموکراسي خواهي. به اينگونه يک جنبش سکولار به موازات جريان دوم خرداد، در 18 تير 1378 ، شکل گرفت، و با گذشت سالها، بيشتر و بيشتر نيرومند شد.


دانشجويان اين دوران دانشگاه ها، متولدين زمان انقلاب 57 بودند، و برعکس قتل عامهاي سالهاي 1360 و 1367 رژيم، که بر عليه بازماندگان جنبش ضد شاه صورت گرفتند، در اين جا رژيم با نيروي جنبش تازه اي روبرو بود، متشکل از کسانيکه در رژيم جمهوري اسلامي متولد شده و بزرگ شده بودند. دانشجويان خواستهاي خود را براي تغيير ايران، با صداي رسا بيان ميکردند، و رژيم نيز خيلي در هدف حمله خودبه انها روشن بود. حزب اللهي ها به دانشجويان حمله ودانشجويان را کشته و زخمي کردند، و بسياري از رهبران دانشجويان بازداشت شدند، معهذا خاتمي دانشجويان را تهديد کرد که يا ادامه ندهند و يا سرکوب شوند.


خاتمي در اولين روزهاي پس از 18 تير، در محاکمه قاتلان فروهر ها و حمله کنندگان به کوي دانشگاه، خيلي کند بود، اما در تهديد دانشجويان به سرکوب جنبش دموکراسي خواهي، از همان روز 18 تير، خيلي سريع عمل کرد. به اينگونه اساسأ دانشجويان سکولار ايران، ايمان خود به خاتمي را از همان موقع از دست دادند، و ديدگاه دورانديشانه اي را نسبت به قدم هاي آتي مبارزه خود اتخاذ کردند، و اجازه ندادند که رژيم بتواند، جنبش دموکراسي خواهي را، نظير تيان-آن-من در چين، نابود کند.


برخي از رهبران دانشجويان واقعه 18 تير کوي دانشگاه، هنوز در سياهچالهاي جمهوري اسلامي هستند، و برخي ديگر به اعتراف هاي تلويزيوني وادار شدند، و بعدأ به مردم حقيقت را گفتند. حتي اعتراف هاي تلويزيوني نيز نتيجه معکوس داد، و تصوير اعتراف هاي زير فشار ساواک سلف رژيم جمهوري اسلامي را، در خاطره ها تداعي کرد، اعترافات زير شکنجه در رژيم شاه، که هنوز در خاطره مردم ايران هست. سالگرد هاي 18 تير در تابستان ها ادامه يافت، و مدرسه دموکراسي در ايران شد، و هميشه با سالگرد 16 آذر در پائيز دنبال شدند، که بعدأ تاريخ آن را ذکر خواهم کرد.


***


دو سال پس از 18 تير، در انتخابات 1380، مردم ايران دوباره به خاتمي رأي دادند، هرچند اين بار وي کانديد اول رژيم بود. مردم به وي رآي دادند تا که به بدتر رأي ندهند، و انتخاب او را به تحريم ترجيح دادند، وقتي که هنوز آلترناتيو جدي اي نميديدند، و اين انتخاب اجازه ميداد تا گروه هاي دموکراسي خواه بيشتر رشد کنند.


در 18 تير 1380، دولت خاتمي که تازه دوره دوم خود را با رأي نيرومندي آغاز کرده بود، در اولين آزمايش خود دردوره جديد، از دادن اجازه براي برگزاري مراسم 18 تير سر باز زد، معهذا، دانشجويان، از تظاهرات بر عليه رژيم ديکتاتوري اسلامگرا باز ننشستند، و براي دولتي دموکراتيک و آينده نگر از طريق رفراندوم کوشش کردند.


يک چيز که مطمئنأ روشن بود، اين امر بود که در سال 1380، فقط دو سال پس از خيزش دانشجوئي 18 تير، مردم ايران رهبران جديد بسياري پيدا کردند، که نه از گذشته بودند و نه از انتصابهاي جمهوري اسلامي. فقط نگاهي به نامهاي آنها که در زندانهاي رژيم جمهوري اسلامي هستند، يا زندانيان تازه آزاد شده، نشان ميدهد که چقدر رژيم نا موفق بود، وقتي تصور ميکرد با کشتن فروهر ها و نويسندگان در ايران، و کشتن برومند، بختيار، رهبران کرد، و ديگران در خارج ، ميتواند مردم ايران را از رهبري براي مبارزه محروم کند.


رهبران جديدي از دل جنبش دانشجوئي 18 تير 1378 بيرون آمدند، رهبراني که نه از مجاهدين بودند و نه از سلطنت طلبان. آنها يک نيروي مستقل تازه بودند، که آمال و آرزوهاي مترقي ايرانيان، آنها را خلق کرده بود، و هر روز قوي تر و قوي تر ميشدند، و حملات قداره بندان رژيم به آنها، فقط اين نيرو را آگاه تر ميکرد، که چگونه ايران آينده نگر را شکل دهد.

***

در سال بعد از اتنتخابات 1380، چند ماه پس از 18 تير 1381، در آبان و آذر 1381، و در سالگرد 16 آذر، جنبش دانشجوئي به نقطه اوج جديدي رسيد. تظاهرات هاي 1381 پس از حکم مرگ يک استاد دانشگاه به جرم کفر شروع شدند، و خرداد 1382 جنبش دانشجوئي به اوج باز هم تازه تري رسيد. دولت خاتمي مرگ زهرا کاظمي، خبرنگار کانادائي-ايراني را مخفي کرد، و تا پس از 18 تير اعلام نکرد، تا از خشم بيشتر دانشجو.يان ممانعت کند. همچنين از واقعه مرگ دو قلوهاي سيامي ايراني، که در زير عمل در آنزمان مردند، رژيم براي ساکت نگه داشتن جو 18 تير 1382 استفاده کرد.


يک ماه ديگر، 18 تير 1383 است، و از هم اکنون دستگيري هاي فعالين جنبش دموکراسي خواهي ايران شروع شده است. معهذا، دانشجويان دوباره اعلام کرده اند، که اين دستگيري ها و حملات رژيم، آنها را از برگزاري سالگرد 18 تير منصرف نخواهد کرد، و به قول يکي از گزارشگران بدون مرز از تهران، شرکت در مراسم ساليانه ياد بود 18 تير، به يک سمبل افتخار در نزد دانشجويان ايران مبدل شده است.



2. درباره 16 آذر 1332 (7 دسامبر 1953)



مراسم 16 آذر درست از زمان پس از کودتاي 28 مرداد سيا در سال 1332 آغاز شده است. با وجود کوشش هاي سلطنت طلبان در سالهاي اخير، براي حذف مراسم سالگرد 16 آذر از تقويم جنبش دموکراسي خواهي ايران، دانشجويان ايران ياد بود هر دو روز18 تير و 16 آذر را برگزار ميکنند، چرا که 16 آذر به آنها ياد آوري ميکند که يک رژيم واپس گرا را با رژيم واپس گراي ديگري مبادله نکنند.


دانشجويان ايران براي دموکراسي بيش از نيم قرن است که مبارزه کرده اند، و گراميداشت اين دو روز نشان دهنده اين چالش طي دو رژيم ديکتاتوري است. نبايستي شگفت آور باشد که چرا دانشجويان ايراني هرو روز را نگهداشته اند، چرا که ميخواهند تأکيد کنند، که به رژيم گذشته نميخواهند برگردند، آنچه که سلطنت طلبان سعي ميکنند، با استفاده از جنايات جمهوري اسلامي بدست آورند، و يعني بازگشت به قدرت در ايران. در زير من خاطرات خود را از 16 آدر در زمان شاه نوشته ام.


سالگرد 16 آذر 1332، از سوي نسلي از دانشجويان ايران است، که براي دموکراسي در زمان رژيم شاه مبارزه کردند. سالگرد 16 آذر، روز دانشجو، روز بين المللي دانشجويان ناميده شده است. بسياري از کساني که يا در ايران در سالهاي 1340 و 1350 دانشجو بودند، و يا عضو کنفدراسيون جهاني دانشجويان ايراني در خارج از کشور بودند، مراسم يادبود 16 آذر در ايران و خارج را به ياد مياورند. برگزاري مراسم يادبود اين روز ويژه، کماکان پس از انقلاب 57، از سوي دانشجويان در ايران، ادامه يافت.


من در سالهاي 1340 و 1350 دانشجو بودم، و مراسم يادبود اين روز را به ياد مياورم، و اين روزي بود که دانشجويان، همراهان آزادي خواه خود را، به ياد مياوردند، که اولين کساني بودند که در مخالفت با ديکتاتوري، پس از کودتاي 28 مرداد سيا در 1332 ، بپا خواستند، و خون خود را براي نشان دادن انزجار خود از خفقان رژيم شاه اهدأ کردند، آنهم فقط چند ماه بعد از کودتاي تاريک 28 مرداد در ايران.


پسر عموي من،احمد قندچي، که طرفدار جبهه ملي بود، و دو ديگر، شريعت رضوي و بزرگ نيا، که حزب توده ميگويد طرفدار آن بوده اند، با گلوله پليس شاه در صحن دانشکده فني به قتل رسيدند، در اين روز 16 آذر 1332، در دانشگاه تهران، وقتي که در اعتراض به ديدار نيکسون از ايران، در پي کودتاي 28 مرداد 1332، تظاهرات کرده بودند.


تا آنجا که سه دانشجو جبهه اي يا توده اي خطاب شوند، اين شکلي بود که افراد سياسي در آن سالها دسته بندي ميشدند، بعنوان جبهه اي يا توده اي. آنها فقط دانشجويان آزادي خواه دانشکده فني دانشگاه تهران بودند، که به کودتا معترض بودند، کودتائي که دولت قانوني، اصلاح طلب و مردمي دکتر مصدق را سرنگون کرده بود.


جاي لکه هاي خون سه دانشجو بر روي ستون هاي ساختمان اصلي دانشکده فني هنوز تا چند سال پيش وجود داشت. من نميدانم که آيا هنوز هست يا نه. طي سال هاي متمادي در زمان رژيم شاه، پس از شليک خونين 16 آذر، دانشجويان دانشکده فني، پيش سنگر جنبش دانشجوئي ايران براي دموکراسي گشتند.


در خارج ايران، روزنامه اصلي کنفدراسيون دانشجويان ايراني در سالهاي 40 و 50 شانزده آذر خوانده ميشد، و يادبود روز شانزده آذر هميشه توسط دانشجويان ايراني که در خارج تحصيل ميکردند برگزار ميشد. من فکر ميکنم آرشيو نشريه 16 آذر را بشود در قسمت ايران کتابخانه کنگره در واشنگتن يافت.


احمد قندچي، شريعت رضوي، و بزرگ نيا، در امامزاده عبدالله در نزديکي تهران دفن هستند. من دوسالم بود وقتي آنها کشته شدند، در نتيجه من فقط درباره آنها از طريق گفته هاي خانوادگي ميدانم. وقتي که من کودک بودم، با پدرم بسر قبرآنها ميرفتم، قبر پدر بزرگم نزديک قبر آنهاست.

زن عموي من (مادر احمد قندچي)، که پانزده سال پيش فوت کرد، هميشه وقتي ياد احمد ميافتاد ميگريست. احمد يکي از با هوش ترين ها در خانواده ما بود. احمد قندچي ديپلم خود را در 16 سالگي گرفته بود و خيلي با سواد بود. داستان کشته شدن وي، داستان مبارزه عليه ديکتاتوري بود، و متأسفانه داستان مرگ و زندگي بسياري از با هوش ترين ها درزندان ايران، طي سالهاي متمادي، بدينسان بوده است.


اعتراض دانشجويان در 16 آذر، فقط براي اعتراض به خفقان پس از کودتا، و دخالت آمريکا در ايران نبود، بلکه شريعت رضوي، قندچي، و بزرگ نيا، و همدوره اي هايشان، فکر ميکردند ميتوانند جو رعب و وحشت پس از کودتا را بشکنند، و شايد هم شانسي داشتند. اما متأسفانه شکست خوردند، و ترور واختناق پس از کودتا، دهها سال در ايران پايدار ماند.


سياست آمريکا، دليل اصلي پيروزي کودتا، وباعث شکست دموکراسي در ايران بود. من گروگان گيري جمهوري اسلامي را ازروز اول محکوم کرده ام، که در پي انقلاب 1357 اتفاق افتاد، معهذا، من نقش آمريکا در ايران، طي رژيم شاه را، از کودتاي سيا در 1332، تا آموزش ساواک، و پشتيباني از دولت شاه، درطي سالهاي پس از کودتا، همواره محکوم کرده ام.


خيزش 18 تير دانشجو.يان ايراني در سال 1378، مرا به ياد شانزده آذر 1332 انداخت. دوباره دانشجويان پرچم آزادي و دموکراسي در ايران را بر افراشتند، آنهم نيم قرن بعد، و چند نفري کشته شدند، و تعداد زيادي از تظاهر کنندگان کوي دانشگاه، هنوز در زندان هاي رژيم جمهوري اسلامي هستند.


سالها و سالها پس از مبارزه براي دمکراسي در ايران، و حتي پس از طي يک انقلاب، دوباره قانون دموکراتيک و حقوق بشر در ايران شکست خورد، و دوباره دانشجويان ايراني در پيشاپيش جنبش دموکراسي خواهي در مبارزه هستند، و باز هم در اعتراض به حفقان و براي دموکراسي، خون خود را براي آزادي، اين بزرگترين ايده ال بشريت مايه ميگذارند.



3. نتيجه گيري



آنچه که قابل ذکر است، اين امر است که امروز جنبش نيرومند قابل ملاحظه اي از جوانان ماقبل دانشگاهي در ايران وجود دارد، که از سالهاي 1320 -1332چنين جنبش پر قدرتي از سوي اين دسته از جوانان ايران وجود نداشته است. در سالهاي پس از 1332، تنها اعتصاب اتوبوسراني درسال 1348 جنش قابل ملاحظه اي از جوانان ماقبل دانشگاهي بود، اما اساسأ طي همه سالهاي 1332-1357 از چنين جنبشي کمتر اثري ديده ميشد. در صورتيکه اکنون، جنبش جوانان ماقبل دانشگاهي، خود را در مسابقات ادواري فوتبال نشان داده است، و بسيار نيرومند است.

بنظر من حضور قدرتمند جوانان در سالهاي بعد از سقوط رضا شاه، و پس از پايان جنگ دوم جهاني، بعلت آن بود که از سوئي، يک شبه دموکراسي در ايران آن سالها وجود داشت، و از سوي ديگر جو جهاني خيلي بين المللي بود، و جوانان خود را با همتايان خود در کشورهاي ديگر مقايسه ميکردند، و خواهان داشتن آنچه همتايانشان در کشورهاي ديگربودند ميشدند.


اينترنت و تلويزيون شرايط مشابهي را براي جوانان امروز بوجود آورده، وقتي جوانان ايران خود را با همتايانشان در ديگر نقاط گيتي همزمان مقايسه کنند، و جنبش قدرتمند جوانان ماقبل دانشگاهي در ايران، عنصر جديدي به جنبش دانشجوئي اضافه کرده است، و سخت است گفت که چگونه اين دو جنبش، براي دموکراسي و پيشرفت، يکديگر را در آينده تکميل خواهند کرد.


حتي جنبش معلمين هم در اين سالها، در نزديکي با دانشجويان، پرچم جنبش دموکراسي خواهي را بر افراشته. معهذا، اين زمانه سختي است، بويژه براي دانشجوياني که در خيابانهاي ايران، در برابر قداره بندان رژيم مبارزه ميکنند، و شکنجه در زندان اوين را متحمل ميشوند. من معتقدم که هر کمک ممکن به جنبش دانشجويان مترقي ايران، هيچگاه باندازه حالا لازم نبوده است.


سنگ بناي جنبش کنوني در ايران جدائي دولت و مذهب است يعني سکولاريسم کامل، که فقط ميتواند از طريق پايان دادن به رژيم جمهوري اسلامي حاصل شود، و به همين دليل رژيم تا ميتواند در سرکوب نيروهاي سکولار ميکوشد.

يکي از رهبران جنبش دموکراسي خواهي ايران، در زمان تظاهراتهاي مداوم سال تحصيلي 1381-1382 ، در خرداد 82 ، انديشه مهمي را يادآور شد. او گفت جنبش دانشجوئي محدوديت هاي خود را دارد، گرچه جنبش دانشجوئي همواره بخش درخشنده اي از جنبش دموکراسي خواهي ايران بوده است.


رهبري جنبش مردم براي تغيير رژيم، يک حزب سياسي لازم دارد، و گرچه جنبش دانشجوئي و رهبري آن، بخشهاي مهم چنين کوششي هستند، اما مساوي آن نيستند. من نظرات خود را درباره حزب آينده نگر در رساله ديگري نوشته ام، و همچنين جداگانه رابطه آن با اثتلاف هاي سياسي را بررسي کرده ام.


زنده باد جنبش دموکراسي خواهي دانشجويان ايران

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران



http://www.ghandchi.com/339-IranStudentsEng.htm


اسلايد شو مربوط به موضوع

http://iranscope.ghandchi.com/Anthology/Daneshjoo/daneshjoo.htm




22 May 2008

رضا پهلوی: هشداری به آقای علی خامنه ای و دست یارانشان


اگر امروز که می توانید
نخواهید سر به خواست های ملت دهید و به دامن بخشش بی کرانش دست آویزید،
بدانید مسند قدرتی که چنین فرعون وار برآن تکیه زده اید در برابر عصیان روزافزون مردم ایران تاب نخواهد آورد، فرو خواهد شکست و شما را سرانجام بر کرسی پاسخ گویی به آنان
برای محرومیت ها و مصیبت های سی ساله
خواهد نشاند.

«هشداری به آقای علی خامنه ای و دست یارانشان»


رضا پهلوی


من نیز، همانند اکثریت قاطع هم میهنانم، دیریست که حکومت جابرانه و خودکامۀ شما را بر ایران عزیز و بر مردم آزاده و شریفش، از هر نوع مشروعیت قانونی و اعتبار اخلاقی بی نصیب می دانم. چه، اگرانقلاب از رهگذر مشارکت نسنجیدۀ مردم ایران مشروعیتی داشت، با آغاز و ادامۀ حکومت ولایت فقیه، که شما و یارانتان، چون بختکی سنگین برسینۀ ایرانیان فرود آوردید، ذره ای از آن مشروعیت بر دامن به خون و فساد آلودۀ شما برجای نمانده است.

اعتبار و مشروعیت هرحکومتی تنها مشروط به تبعیتش از رای شهروندان و، مهم تر از آن، منوط به لیاقتش در برآوردن خواست های برحق و آرمان های انسانی آن هاست. حکومتی که نه پاسخگوی شهروندانش باشد و نه کارساز مشکلاتشان، همانقدر مشروع و معتبراست که حکومت بیگانگان در سرزمینی اشغال شده. کارنامۀ سیاه سی سالۀ ولایت فقیه، آقای خامنه ای، بی گمان معرف وجود و حضور چنین حکومتی در میهن عزیزماست.

دلایل بی اعتنایی حکومت شما به رای مردم ایران چنان بدیهی و بی شمارند که مشکل بتوان کسی را، در ایران یا در سراسر جهان، یافت که از آن بی خبرباشد. نزدیک به سی سال است که شما و دستیارانتان، با توسل به خشونت بی کران و تهدیدها و ترفندهای گوناگون مجال ابراز رای و اظهارنظر آزادانه را از مردم ایران سلب کرده اید و در زندانی به پهنای سرزمین بزرگ ایران نه از مطبوعاتی که خواست ها و آرای شهروندان محروم را آزادانه بازتاب دهند نشانی برجای گذاشته اید و نه از احزاب مستقلی که بتوانند گویا و مدافع منافع و مصالح طبقات گوناگون جامعه باشند.

کارگران و کارمندان ایران که در این سال های سخت و عصیان زا متحمل بیشترین محرومیت ها شده اند نه حق تشکیل سندیکاها و انجمن های خود را داشته اند و نه حتی حق تجمع و تظاهر مسالمت آمیز در اعتراض به حکومتی که چنین مصیبت ها و محرومیت هایی بر آنان تحمیل کرده است. میلیون ها دانشجوی ایرانی، این نمایندگان واقعی ملت، این سخنگویان هشیار و فرهیختۀ مردم ایران، هرگاه سخنی در بیان واقعیت های تلخ زندگی خویش، در دفاع از مصلحت میهن رنجورشان، به زبان و قلم آورند پاسخ آن تحمل شکنجه و زندان و مرگ است. همین بها را سال هاست که زنان شیردل ایران، مادران و دختران محروم وطن، نیز پرداخته اند، آن هم به اتهام حق طلبی، به گناه تجاوز از حصار و حریم قرون وسطایی، به جرم تلاش برای گسیختن زنجیرهای بندگی و حقارتی که حکومت شما بر آنان تحمیل کرده است. حتی روحانیان حق طلب نیز که به نقش شما در سست کردن اعتقادات مذهبی بخش بزرگی از مردم ایران پی برده اند اگر زبان به انتقاد و اعتراض گشایند از انتقام شما مصون نمی مانند.

تنها دو نهادی را که می توانند معرف و مترجم واقعی خواست و ارادۀ عمومی باشند، که همانا انتخابات ادواری و مجلس شوراست، به نمایشی مبتذل و فرمایشی و به ابزاری شرم آور برای فریب مردمان فرو کاسته اید. بی حضور احزاب و مطبوعات آزاد و دادگستری مستقل، مردم ایران همانقدر از انتخابات شما بهره برده اند که مردم اتحاد جماهیر شوروی سابق از انتخابات نظام استالینی.

و این جاست، آقای خامنه ای، که باید به دلیل دوم سلب کامل اعتبار و مشروعیت ولایت مطلقۀ فقیه پرداخت که همانا بی کفایتی مزمن شما و پیشینیانتان در برآوردن حداقل نیازهای اقتصادی مردم ایران است. ابعاد وحشتناک این بی کفایتی به ویژه با توجه به درآمد سرشار سی سالۀ ایران از فروش نفت آشکارمی شود. به سخن دیگر، نظام ولایی شما افزون بر سلب همۀ حقوق و آزادی های مردم ایران، و علیرغم دست یافتن به ثروتی باد آورده و عظیم، ایران آباد و بالندۀ آستانۀ انقلاب اسلامی را که رشک جوامع همسایه بود به سراشیب ورشکستگی اقتصادی کشانده و مردم کوشا و مستعدش را به مصیبت های جانکاه تورم و بیکاری روزافزون دچار کرده است. در سراسر جهان، از شمار انگشتان یک دست بیشتر نیستند حکومت هایی که شهروندان خویش را، بسان حکومت شما، هم از آزادی های اساسی بشری محروم کرده باشند و هم از حداقل حقوق مادی. عجیب نیست اگر برخی از یاران معدود شما درعرصۀ بین المللی، از جمله سوریه و سودان و کرۀ شمالی، نیز در جرگۀ چنین حکومت هایی جای دارند.

اما، آقای خامنه ای، سلب حقوق و آزادی های مردم ایران و خم کردن پشتشان با سنگینی مشکلات روزافزون اقتصادی با همۀ اهمیتشان در برابر خطرها و تهدیدهایی که از سر جهل و غوغاگری متوجۀ امنیت و تمامیت ارضی میهن عزیز ما کرده اید رنگ می بازند. واقعیت مسلم آن است که سال ها پیش از تسلط شما و یارانتان بر مسند حکومت، سودای بهره جویی از اهرم مذهب برای دخالت در جوامع همسایۀ ایران مهم ترین وسوسۀ ذهنی شما بوده است. در مقدمۀ قانون اساسی جمهوری اسلامی، که «سند سلب حقوق ملت» نامی برازندۀ آن است، از چنین سودایی به صراحت سخن رفته.

تلاش شما برای حادثه آفرینی و مبارز طلبی برای تحریف افکار مردم ایران ریشه ای بس دیرینه دارد. از همان آغاز تسلط شما و یارانتان بر مسند قدرت بود که به خوار شمردن بزرگان و قهرمانان تاریخی و تحقیر آثار گرانقدر باستانی ایران پرداختید و عناد و خصومت خویش با هویت و فرهنگ کهن ایران، یعنی شالوده های استوار همبستگی هزاران سالۀ مردمانش، را تایید کردید. از همان آغاز بود که با درهم شکستن شیرازه های ارتش مجهز و مقتدر ایران و ریختن خون سردارانش، به حکومت عراق بهانه و فرصت دادید تا جسورانه بر میهن عزیز ما بتازد. از همان آغاز بود که با سرکوب اقوام گوناگون ایرانی، با تهدید و تحقیر ایرانیان پیرو مذاهبی جز تشیع، شالوده های دیرینۀ همبستگی و همزیستی میان ایرانیان را سست کردید. جنگ با عراق را، به بهای سنگین قربانی کردن صدها هزار جوان و نوجوان ایرانی و اتلاف سرمایه های بی حساب، آن هم به سودای تسلط بر عراق و رسیدن به قدس، چنان به درازا کشاندید تا ایران قربانی تجاوز، خود در نظر جهانیان و در داوری شورای امنیت سازمان ملل متحد، همتراز متجاوزان شناخته شود. با نقض یکی از کهن ترین و مسلم ترین اصول حقوق بین الملل به اشغال سفارت آمریکا و دستگیری و شکنجۀ اعضایش پرداختید، و با وادار ساختن این کشور به قطع رابطه با ایران، تنگناهای اقتصادی و سیاسی بی سابقه و پر هزینه ای برای مردم ایران به ارمغان آوردید.

با دخالت مستقیم و غیر مستقیم در امور داخلی همسایگان دور و نزدیک ایران، از جمله عراق و لبنان و فلسطین و افغانستان، و با حمایت تبلیغاتی و مالی و نظامی خود از تندروترین و خشونت گراترین دشمنان آزادی و همزیستی در این جوامع، نه تنها نام ایران عزیز را در جوامع بین المللی همنشین صفات پلیدی چون «تروریست» و «یاغی» کردید بلکه شماری بزرگ از کشورهای بزرگ و کوچک جهان را به صف دشمنانش راندید. اگر تا کنون ساده لوحانی در جهان نقش مستقیم حکومت شما را در آشوب ها و کشتارهای سرزمین های دور و نزدیک ایران نمی دیدند سخنانی که برای نخستین بار از زبان یار دیرین شما، آقای محمد خاتمی، در اعتراف بی پرده به این نقش جاری شد جای تردید برای کسی باقی نگذاشت.

اما، این همه نیز برای تحقق اهداف اصلی شما که منحرف کردن افکار مردم ایران، از راه تحریک دیگران به دشمنی با ایران و برافروختن آتش ستیز و جنگ، است کافی نبود. از همین رو، به بهانۀ دسترسی به انرژی هسته ای برای مقاصد صلح آمیز، درصدد دسترسی به سلاح های خوفناک تری برآمده اید تا بار دیگر ایران را آماج تهدید و تعرض دیگران سازید. از رهگذراصرار شما برچنین سودایی است که امروز کشور عزیزما با بحرانی بی سابقه و خطرناک روبروست؛ بحرانی که هم میهنان عزیز صلح دوست من کمترین نقشی در ایجاد آن نداشته اند.

مردم آگاه و دوراندیش ایران منفعت و مصلحت خویش را نه دخالت مسلحانه و موذیانۀ شما در سرنوشت مردم فلسطین و عراق و لبنان می بینند، نه در دشمنی شما با جوامع آزاد و پیشرفتۀ جهان و نه در اصرار دیوانه وارتان بر دست یافتن به سلاح هسته ای. مردم ایران از یاد نبرده اند که موجبات دسترسی به فنآوری و انرژی هسته ای، آن هم با موافقت و همکاری جامعۀ بین المللی، سال ها پیش از انقلاب فراهم شده بود زیرا هیچ کشوری در جهان بیمی از هدف ها و سیاست های حکومت آن روز ایران نداشت. شما و پیشینیان شما، اما، با هدف های تجاوز طلبانه و سیاست های تحریک آمیز خود نه تنها آن فضای اعتماد و تفاهم را یکسره نابود کرده اید بلکه با جهل و عمد اکثریت قریب به اتفاق دولت های جهان را از نزدیک و دور، به دشمنان ایران مبدل ساختید تا برای سرکوب هرچه بیشتر مردم آزادۀ ایران بهانۀ دیگری بیابید.

گرچه در آغاز این سخن، حکومت شما آقای خامنه ای و دستیارانتان را محروم از هر نوع اعتبار و مشروعیت در چشم هموطنانم خواندم، و بنابراین نمی بایست شما و حکومت شما را مخاطب خود سازم، اما، عشق به سرزمین پاک نیاکانم و نگرانی از سرنوشت هم میهنان محرومم مرا ناگزیر از آن می کند که به شما هشدار دهم که مسئولیت اصلی هر آسیب و خدشه ای که از سوی هر نیرو و قدرتی به تمامیت و یکپارچگی ایران عزیز، به هر گوشه ای از این سرزمین مقدس، وارد آید با شما و دستیاران شماست.

بدانید که در صورت رخ دادن فاجعه ای از اینگونه، سرنوشت شما و یارانتان بهتر از سرنوشت حاکمان خودکامه ای که در سال های اخیر بر کرسی متهمان به جنایت علیه بشریت نشستند و کیفری در خور یافتند نخواهد بود. از سرنوشت آنان اگر پند نمی گیرید، اگر آزادی و بهروزی شهروندان ایران کمترین محلی در دل و اندیشۀ شما ندارد، دستکم نگران سرزمینی باشید که در آن زاده شدید. اگر امروز که می توانید نخواهید سر به خواست های ملت دهید و به دامن بخشش بی کرانش دست آویزید، بدانید مسند قدرتی که چنین فرعون وار برآن تکیه زده اید در برابر عصیان روزافزون مردم ایران تاب نخواهد آورد، فرو خواهد شکست و شما را سرانجام بر کرسی پاسخ گویی به آنان برای محرومیت ها و مصیبت های سی ساله خواهد نشاند.

خداوند نگهدار ایران باد

رضا پهلوی

چهارشنبه 1 خرداد 1387

18 May 2008

روشنگری: حقوق بشر, و پرچم مشترک ناقضان متقلب حقوق بشر


متقلب* کسی است که بخشی از نقض حقوق انسانی را بنا به ملاحظات يا تفکر سياسی در سايه بگذارد و بخشی ديگر را بر سر نيزه زند و از آن استفاده ابزاری کند. اين نوع تلقی از حقوق بشر "پرچم مبارزه با نظام" نيست, پرچم مشترک همين "نظام" با همه ناقضان حقوق بشر در مباره عليه جامعيت ميثاق های حقوق بشر است.
حقوق بشر, و پرچم مشترک ناقضان متقلب حقوق بشر

روشنگری
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20080516232434.html


پذيرش اصل احترام به حقوق انسان ها در حوزه نظر و نه رعايت حقوق بشر در حوزه حقوق جزايی و مدنی, يعنی در حيطه راهکارهای اجرايی در رژيم جمهوری اسلامی امکان پذير نيست. اين رژيم تا هست, نماد زنده و تجسم عينی توحش قرون وسطايی مبتنی بر مذهب است که در آن از تنها چيزی که خبری نيست, بشر و حقوق آن است.

در حوزه نظری کافيست به ولايت مطلقه فقيه اشاره کرد که سلب خشن و جبارانه اصل حاکميت انسان بر سرنوشت خويش است که ستون بنيادی حقوق بشر را تشکيل می دهد. نظامی که بر پايه ولايت مطلقه فقيه يعنی صغارت ملت بنا شده است, طبيعی است که بدون درآوردن چشم و بريدن دست و پا, بدون سنگسار و اعدام و سازماندهی حملات پی در پی به حقوق مدنی مردم تحت عناوين مختلفی نظير "ارتقای امنيت اجتماعی", "ارتقای سلامت اخلاقی" و ... نمی تواند بر سر پا بماند, و بويژه نمی تواند از حاکميت انحصاری روحانيون دفاع کند. نظام جمهوری اسلامی با هر دولتی و هر شعاری, چه مکتبی, چه سازندگی, چه اصلاحات, چه مهرورزی, دشمن اصلاح ناپذير حقوق پايه ای و بنيادی بشر است و با آن تضادی بنيادی دارد, تضادی که حل آن فقط با برافتادن کليت اين رژيم ممکن تسن شرايط برطرف شدن آن فراهم شود.

به اين نکته تنها مخالفان جمهوری اسلامی نيست که از موضع خود اشاره می کنند. مجريان و کارگزارانش نيز به زبان خود به اين امر معترف اند. از جمله اين کارگزاران "محمد جواد لاريجانی" دبير ستاد حقوق بشر قوه قضاييه است که روز جمعه 27 ارديبهشت در گفتگو با ايسنا خيلی صريح و روشن مغايرت حقوق بشر با قوانين مورد حمايت رژيم جمهوری اسلامی را مورد تاکيد قرار داده و از وحشی ترين اعمال مانند سنگسار دفاع کرده است.

او مجموعه حقوق بشر را از موضع رژيم به يک مجموعه 80 درصدی و يک مجموعه 20 درصدی تقسيم می کند و می گويد:"مجموعه‌ى عظيمى از اشكالات كه در حقوق بشر مطرح بود در بيش از سه هزار صفحه بود كه پاسخ حقوقى داديم كه بخشى از استراتژى ماست و كليدش آن است كه متون را امضا كرديم و 80 درصد با متون ما تضاد ندارد و 20 درصد قابل تغيير است."

در مورد آن بخشی که "تضاد دارد" و "قابل تغيير" است لاريجانی می گويد:"ما مبانى اول و دوم تئورى حقوق بشر بين‌المللى را كه در آن انسان را موجودى ويژه‌ى خلقت و گنج نهفته كه بايد شكوفا بشود مي‌داند، قبول داريم".."ما با چگونگى و راه سعادت جهت شكوفايى به عنوان مبناى سوم اين حقوق بشر مخالف هستيم."

اصلا لازم نيست آدم خود را به بيان لاريجانی برای يافتن "مبانی اول و دوم تئوری حقوق بشر بين المللی" که وی و رژيمش با آن ظاهرا مخالف نيست, به زحمت بياندازد. همان مخالفت با "چگونگى و راه سعادت جهت شكوفايى" انسان کافيست تا معلوم شود که اين ها از بنياد با حقوق بشر مخالفند. و از آن هم روشن تر نمونه مصداقی لاريجانی از مواردی است که گويا در حوزه همان هشتاد درصد قرار می گيرد. اين نمونه "سنگسار" است. لاريجانی می گويد:"رجم مخالف هيچ‌كدام از اسنادى كه ما امضا كرديم نيست؛ اشكالاتى كه مي‌گيرند اين است كه رجم مصداق شكنجه است؛ نه تنبيه."

ولی "رجم" يعنی همان "سنگسار" چگونه ممکن است "مخالف هيچ‌كدام از اسناد" حقوق بشر نباشد در حالی که کليه سازمان های حقوق بشر به صريح ترين شکل ممکن بارها مغايرت آن را با حقوق بشر مطرح کرده اند؟ لاريجانی با اشاره ناقص به برخی از استدلال های مخالفان سنگسار از جمله می گويد:"آن‌ها مي‌گويند ازدواج يك قرارداد است و براى فسخ قرارداد كسى را رجم نمي‌كنند كه اين تلقى ما نيست و تفسير آن‌هاست. ما تعهدات بين‌المللى را اگرچه با آن مشكل داريم، قبول داريم اما به اين معنا نيست كه تفسير آن‌ها را اجرا مي‌كنيم و اين بحث داخلى است."

به اين ترتيب وضع حقوق بشر در حوزه هايی که از نظر رژيم مغايريتی با قوانين اسلامی ندارد روشن می شود. زنان را سنگسار می کنند و می گويند اين که طرفداران حقوق بشر می گويند سنگسار يک مجازات وحشيانه و ضدبشری است "تلقی ما نيست" و "تفسير آنهاست". وقتی به کمک "تلقی ما" و "تفسير آنها" بتوان حقوق بشر را مثل لاشه گوسفند سلاخی کرد و هر جنايت آشکاری را توجيه کرد و آن را مغاير حقوق بشر هم ندانست, و با پروريی مدعی شد که "با متون ما تضاد ندارد" ديگر تکليف آن 20 درصدی که آشکارا می گويند که با اين متون تضاد دارد روشن است.

محمد جواد لاريجانی ( و راستش نه فقط او, بلکه هر حامی ديگر قوانين وحشيانه دوران عصر شترچرانی حاکم در رژيم اسلامی) هر وقت که در باره رابطه رژيم با ميثاق های جهانی حقوق بشر سخن می گويد, ناگزير به عنوان يک متقلب بی مقدار با چتنه خالی و دست رو شده و کارت های سوخته ظاهر می شود. چرا که از يک سو مجبور می شود هشتاد درصد حقوق بشر را در لفظ متضمن عدم تضاد حقوقی با متون اسلامی نداند و اين هشتاد درصد را به کمک "تلقی ما" و "تفسير آنها" به قتل برساند و در همين حال "چالش حقوقی" با 20 درصد باقی مانده را مطرح کند. جالب اين جاست که لاريجانی که مجازات وحشيانه سنگسار را که چنين متقلبانه تحت عنوان "تلقی" رژيم از ميثاق های حقوق بشر منطبق با حقوق بشر جا می زند, در عين حال مدعی می شود که "مدافعان حقوق بشر در داخل کشور متقلب هستند."

در حالی که متلقب آن کسی است که حقوق بشر را تکه تکه می کند و به بهانه های مختلف تحت عنوان "تلقی" و "تفسير" و غيره آن را نقض می کند. متقلب کسی است که جامعيت حقوق انسانی را قبول را ندارد و آن را به وسيله ای برای دادوستد سياسی, باج خواهی و خودفروشی تبديل می کند. متقلب کسی است که بخشی از نقض حقوق انسانی را بنا به ملاحظات يا تفکر سياسی اش در سايه بگذارد و بخشی ديگر را بر سر نيزه زند و از آن استفاده ابزاری کند. برخلاف ادعای لاريجانی اين نوع تلقی متقلبانه از حقوق بشر حتی اگر "پرچم مبارزه با نظام" باشد, تنها پرچم مبارزه با نظام در زمينه حقوق بشر نيست, بلکه دقيقا و از بيرون که نگاه کنيم, پرچم مشترک همين نظام با همه ناقضان حقوق بشر در مبارزه عليه جامعيت ميثاق های حقوق بشر است و لذا نه فقط تقلب برخی از آنها را که بيرون نظام ايستاده اند, که تقلب و رياکاری همه شان را و بويژه خود "نظام" را آفتابی می کند.

آن که به نام "تلقی" داخلی, سنگسار زنان وبريدن دست و پا را توجيه می کند, با آن که به نام "مبارزه با تروريسم" شکنجه زندانی از طريق فرو کردن سرش در آب تا مرز خفگی را مشروع می داند, هر دو ناقض حقوق بشرند و فرق زيادی با هم ندارند.

"گوانتانامو", "ابوغريب" "اوين" و "گوهردشت" اسناد گويای نقض حقوق بشر هستند. برای مقابله با نقض حقوق بشر در جهان و در ايران تلاش های وسيعی در سطحی گسترده لازم است. ولی يکی از مهم ترين آنها تا جايی که به ما ايرانيان مربوط می شود اين است که نگذاشت پرچم دفاع از حقوق بشر به عنوان ابزار جنگ سياسی به انحصار عوامل "حقوق بشری" وابسته به اردوی قدرت های سلطه گر جهانی از يک سو و يا موجوداتی از نوع لاريجانی در رژيم های منفور و بدنامی از نوع رژيم آخوندی درآيد.

*
متن کامل سخنان لاريجانی را در لينک زير در روشنگری بخوانيد:
http://www.roshangari.net/as/sitedata/20080516164901/20080516164901.html

17 May 2008

فاطمه صادقی*: چه کسی، کجا، چگونه و چرا این مأموریت مقدس را بر دوش نظام اسلامی نهاده است


من به حجاب اجباری نه می گویم از آنرو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می دهند انسانی می دانم و نه آن مفعولیت مطلق را. من نه می خواهم و نه می توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم. نگاه من به جهان از همان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر. من و میلیون ها مثل من در حجاب نه امنیت جسته ایم، نه زیبایی، نه اخلاق ، نه عفت و نه پاکی، و بر عکس بی حجابی را هم ملازم بی عفتی و بی اخلاقی و ناپاکی نمی دانیم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد

چرا حجاب؟

فاطمه صادقی*


من از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمی شوم. در تمام سال های کودکی و جوانی ام، «حجاب» بخشی از زندگی من بوده و سرنوشت مرا تعیین کرده است. با آن بزرگ شده ام. دو رو برم در خانواده تقریباً همه محجبه اند و مادرم هنوز هم مرا به خاطر به قول خودش « اهمال و کوتاهی در حجاب» نبخشیده است.حجاب بزرگترین چالش فردی و سیاسی زندگی من بوده است. بعدها وقتی از کودکی در آمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و دیدم که بزرگترین چالش زندگی زنانی بوده است که من حتی با آنها در بسیاری جهات دیگر متفاوتم.

بگذارید برایتان بگویم تجربۀ تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به خاطر دارم روزی را که برای نخستین بار می بایست جلوی پسرهای فامیل که با آنها هم بازی بودم و در بسیاری موارد با آنها رقابت می کردم، روسری بپوشم. حس تحقیر می کردم. احساس می کردم فلج شده ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه یکی شان می خواندم که : «دیدی بالأخره چطور مغلوب شدی؟» قضیه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از این بود. موارد متعددی اتفاق می افتاد که وقتی سخت سرگرم بازی یا به خود مشغول بودم، صداهایی عتاب آلود از گوشه و کنار می آمد که : « درست بنشین، لباست را درست کن. همه جایت پیداست. روسریت را بکش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پیداست، موهایت پیداست و ...» هرگز نمی دانستم معنای پس پشت این عتاب و خطاب ها چیست و اصلاً چرا باید به این شیوه مورد خطاب قرار گیرم.

چیزکی شورش وار در تمام آن سال ها در من رشد می کرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهایی که می شناختم میان انتظارم از خودم و انتظار دیگران از من که رابطۀ پیچیده ای توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه می کردم، بر قرار کنم. هر چه بیشتر کتاب های مطهری را می خواندم، کمتر قانع می شدم و دست آخر دیگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمی دانستم. از نظر من او روحانی ای باسواد بود که خیلی چیزها می دانست و در مورد تجربه های شخصی و اجتماعی از حجاب هرگز هیچ . نمی توانستم برایش احترام زیادی قائل باشم . برج عاج نشینی این روحانی و عالم دینی که مرگش نیز در جو آن سالها تأسف آور هم بود، به نظرم نابخشودنی می آمد. او چه می دانست پوشیدن روسری که در آن عالم بچگی هیچ نیازی به آن نیست، چه حسی دارد؟ کمتر از آن می دانست که برای من پوشیدن حجاب برای نخستین بار به مردن می مانست و نمی توانستم خودم را قانع کنم که چرا یک کودک دختر که هیچ علامتی از زنانگی در او مشاهده نمی شود، به صرف اینکه به سن خاصی رسیده باید روسری و بعد ها هم چادر سر کند. حال گیرم که مزایایی که او در کتاب مسألۀ حجاب از آنها یاد می کرد و من هرگز تا به امروز به آنها پی نبرده ام، حقیقت داشته باشند.

تجارب و تحقیرهای شخصی من و دیگران از حجاب در هیچیک از کتاب های جلد اعلای روحانیون حوزه که بارها و بارها هم تجدید چاپ شده اند، یافت نمی شود. کمتر از آن در شعارهای رنگارنگی که برای پاسداشت این وظیفۀ خطیر به خورد ما می دهند. بگذارید بگویم که بعد از آن تجارب کودکی تحقیر آمیز ترین جمله ای که در مورد حجاب شنیده ام این جمله بوده است که: « حجاب برای زن مثل صدف است برای گوهری!» می توانستم جملاتی با شأن بیشتر از این قبیل که :« خواهرم، حجاب تو کوبنده تر از خون من است!» را تحمل کنم، اما جملۀ فوق را هرگز. در جملۀ نخست توهینی نهفته است که برای هر انسانی قابل درک است. بی آنکه سازنده یا سازندگان آن را دیده باشم، می توانم حدس بزنم که در روانشناسی تخریب شخصیت باید زبر دست بوده باشند. شما هم می توانید حس کنید چرا. در این جمله ستایش با تحقیر توأم می شود. با تعریف از زن، اما، فقط به عنوان موجودی که باید زیبا باشد. بگذریم. اینها را شما بس بهتر از من می دانید. در جملۀ بعدی اما نوعی شأنیت را احساس می کنم. از مبارزه جویی اش همراه با احترامی که برای زنانگی من قائل می شود، خوشم می آید، ولو آنکه مرا نفهمد و از منِ زن سرسری بگذرد.

بزرگتر که شدم، اما قضیه ابعادی پیچیده تر به خود گرفت. تقریباً به زودی متوجه شدم که باید میان روسری و چادر فرق بزرگی قائل شوم. اگر روسری برای کنترل جنسی من بود؛ البته به شیوه ای بس ناموفق، یا برای آن بود که کم کم مرا از عالم بچگی بِکنند و به زور زنم کنند و زن بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چیز دیگری بود. می دیدم که مادرم و بسیاری دیگر از زنان دور و برم از چادر به شیوه های مختلف استفاده می کنند. هرجایی هر چادری را نمی پوشند و تازه هر جایی هم خیلی تنگ رو نمی گیرند. به ویژه وقتی قرار بود روحانی معظمی قدم به خانۀ ما بگذارد یا آنکه ما قرار بود نزد روحانی معظمی برویم، می دیدم که خانم ها از همیشه تنگ تر روی می گیرند و طبیعتاً در این میان دائماً با این خطاب روبرو می شدم که : «مواظب حجابت باش!»، یعنی آنکه تنگ رو بگیر. آیا این آقایان نامحرم تر از بقیۀ مردها بودند؟ به نظرم آری. هرچه درجه و مقام بالاتر می رفت، صورت باید بیشتر پوشیده تر می ماند. حجاب با قدرت همواره پیوندی ناگسستنی داشته است.

چادر فقط یک پوشش نبود و نیست. با چادر هزار نوع فاصله گذاری، کدگذاری، همرنگ شدن، متمایز شدن، و امتیاز دهی و امتیازگیری و ... صورت می گرفت و می گیرد. من نیز باید می آموختم که در سلسله مراتب قدرت اریستوکراتیک روحانیت چگونه از چادر باید استفاده کرد. چطور باید آن را به ابزار قدرتی بدل کرد و بر دیگران اعمالش کرد. باید می آموختم چگونه علائم و نشانه ها را به کار بگیرم و با آن برای خودم سری میان سرها بشوم، به رسمیت شناخته بشوم، دیده شوم، مزایا به من تعلق گیرد. ثابت کردم که استعدادش را ندارم.

صرف پوشیدن روسری و مانتو هم کافی نبود؛ همچنانکه وقتی برای نخستین بار یواشکی مانتو وروسری را آزمایش کردم، احساس برهنگی می کردم. امروز می دانم که بیش از احساس عریانی جسمی، عاری شدن از آن همه عقبه، از آن همه علامت گذاری، از آنهمه مزیت و تشخص و اعتبار، از آن اریستوکراسی بود که آشفته و پریشانم می کرد. پوشیدن مانتو وروسری با همۀ ترس ها و خطرهایش، اما مزیتی ماجراجویانه و بس چشمگیر داشت. مرا در کنار بسیاری چیزهای دیگر وادار ساخت تا به دنبال بی بهره شدن از مزایای اجتماعی و سیاسی ای که با حجاب و چادر همراه بود، قدم در راهی دیگر بگذارم. با پوشیدن مانتو وروسری، بی هویت و خالی شدم و حال نیاز بود که هویت جدیدم را خودم بسازم.

مطمئنم که کسان بسیاری این تجارب را از سر گذرانده اند و من در این میان تنها نیستم. مجاز نیستم در اینجا از آن ها یاد کنم، اما برایشان سخت احترام قائلم. تنها می کوشم از خلال گشودن این تجربۀ شخصی به این پرسش پاسخ دهم که چرا حجاب چالشی اساسی برای ما زنان است و نمی توان از آن به سکوت گذاشت. خاصه در این روزها که مسأله ابعادی تلخ به خود گرفته است. تو گویی می شود یک شبه همۀ مبارزات و چالش هایی را که زنان بسیار در این راه متحمل شده اند، نادیده گرفت. به گمان من این امر غیر ممکن است. نمی خواهم در اینجا پر دور بروم و از این حرف بزنم که بحث پوشش آزادانه در کنار بحث آموزش از نخستین خواسته های زنانی در ایران بوده است . کتاب های تاریخی پر اند از ماجرای زنانی که همچون من از این پوشش همراه با مزایای نخواستنی آن حس تحقیر داشته اند و حتی بعضاً به همین خاطر مجبور شده اند در کنار دولت هایی بایستند که از آنها هیچ دل خوشی نداشته اند، بلکه تنها مزیتشان این بود که بعد از گذر از دالان های تنگ تاریخ پر از وحشت زنانه، دستکم به این امر رضایت دادند که زنان تا حدودی از پستوی خانه در بیایند. امثال محترم اسکندی و صدیقه دولت آبادی و تاج السلطنه و مهر انگیز منوچهریان و نویسندگان شجاع عالم نسوان که در نهایت قربانی بی پروایی خود شدند، تنها مشهورترین های این تاریخ اند.

برای من چالش حجاب اما تنها به پوشیدن یا نپوشیدن مانتو و روسری یا چادر خلاصه نشد. بحث دیگر بر سر خود پوشش اجباری بوده و هست. در تمام این سال ها چالش ابعادی دیگر و وسیعتر به خود گرفت و از بحث فردی به بحثی اجتماعی و سیاسی بدل شد. کیست که نداند در تمامی این سال ها «بی حجاب» بودن از مؤثرترین حربه ها برای خاموش کردن صدای زنان معترض بوده است. بی حجابی با ضد انقلاب بودن یکی شد و این واقعیت به سادگی نادیده گرفته شد که اگر نگوییم اکثریت زنان، اما تعداد کثیری از آنها که در انقلاب شرکت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بی حجاب بودند. از این هم نمی گویم که پس از انقلاب، حکومت تازه تأسیس پس از یک مدارای موقتی با تغییر ناگهانی لحن و گفتارخود زنان بی حجاب را ضد انقلاب و مزدور امپریالسم خواند و تظاهرات گوناگون زنانی را که حجاب اجباری را زیر سؤال بردند، سرکوب کرد. اینها قضایایی هستند که بعدها به کرات روایت شده اند. حتی برای خود من نیز در آن عالم کودکی کم کم این موضوع بس بدیهی به نظر می آمد که کسی که حجاب ندارد، ضد انقلاب است. تنها بعدتر ها بود که به یاد آوردم و فهمیدم که زنان خانه نشین مذهبی از قضا کمتر از بسیاری دیگر در تظاهرات ضد رژیم شاه شرکت جستند و بسیاری از نسل های قدیمی محافظه کار آنها که دیگر خود را صاحب بی چون و چرای انقلاب می دانستند و از مزایای حکومت اسلامی چه بهره ها که نبردند، اصلاً قبول نداشتند که زن بتواند به تظاهرات برود و فریاد بزند. در خانۀ خودمان و در میان خویشان دور و نزدیک این جدال را از نزدیک تجربه کردم و در موارد دیگر نیز شاهد آن بودم. بسیاری از این بانوان محترم از شنیدن اینکه زنان در خیابان جیغ می کشیدند و بر ضد شاه فریاد سر می دادند، مو بر اندامشان راست می شد. بسیاری دیگر برای خود و دخترانشان ننگ می دانستند که زن از پلیس باتوم بخورد و یا دستگیر شود و شب را مجبور باشد در پاسگاه و میان یک مشت مرد شب را صبح کند. بارها شاهد مرافعه هایی از این قبیل در میان اطرافیانم بودم که: « برای دختر این کارها عیب است.» امروز اما همان آدم ها عقبۀ رویۀ سرکوبگرانۀ دولت اسلامی را تشکیل می دهند و تشویقش می کنند که بر دختران به اصطلاح بدحجاب سخت بگیرد، چون وضع شهرمان «غیر قابل تحمل» شده و وقتی دختران با این «سر و وضع» به خیابان می آیند، «کیان خانواده ها به خظر می افتد». حق دارند. در گفتاری که زن در بهترین حالت مروارید صدف است و زینت المجالس، دیدن دختران و زنانی که از زینت بودن به ستوه آمده اند، عجیب است و بهترین کار آن است که با مشت و لگد بار دیگر وادارشان کنیم زنانگی را به یاد بیاورند.

نسل من با تعجب تمام به همۀ این تغییرات می نگریست و برای این پرسش ساده که اصلاً حجاب اجباری چرا هست و این دعوا بر سر چیست؟، هیچ جوابی نمی جست و نجسته است. در سرزمینی که آموزه های دینی در بسیاری موارد دیگر به راحتی نادیده گرفته می شوند، چرا بر سر حجاب زنان که تازه بر سر تفسیر آن در شرع اینهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نیست که از محکمات باشد، اینچنین پافشاری می شود؟ آرزو می کردم یک بار کسی یافت شود و پاسخی قانع کننده داشته باشد.

وقتی از یکی از روحانیون بسیار مشهور در مورد حجاب شرعی پرسیدم، با مضمونی شبیه به این پاسخ داد: « در شرع چنین حجابی نداریم. مسأله عرفی است.» و دیگری که باز هم از روحانیون مشهور زمان خود و مدرس حوزه و دانشگاه بود برایم فاش گفت که اصلاً حجاب در شریعت به معنای پوشش سر نیست و در کمال تعجب حتی مرا نیز دعوت کرد که در رویۀ خودم در مورد پوشش تجدید نظر کنم. با اینحال هیچیک از آنها هرگز عقیدۀ خود را به صراحت برای عموم بیان نکردند؛ همچنانکه بسیاری دیگر نیز امروز چنین نمی کنند. می دانیم که آن معدودی هم که شهامت داشته اند، چگونه خلع لباس و متحمل مجازات های دیگر شده اند.

برای بسیاری از مایی که این دوران را گذرانده ایم، کتاب های آقای مطهری و امثال او حتی اگر به شکرانۀ بودجه های هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات اسلامی هزاران بار دیگر هم چاپ شود، پاسخگوی پرسش سادۀ بالا نیست. حتی خود او نیز به خوبی به این امر واقف بود که دیدگاه روحانیت ارتجاعی دیگر نمی تواند پاسخگوی نسل جدید باشد. از همین رو کتاب خود را « مسألۀ حجاب» نامید و در آن تلاش کرد تا رویکردی به اصطلاح علمی را نسبت به این مسألۀ خطیر در پیش گیرد. اما گمان نمی کنم که خود او نیز می توانست رویه ای اینچنین را که در نهایت منجر به تخریب کل ماجرا و حذف مسأله شده است، تخیل کند.

در تلاش برای به کرسی نشاندن دعوی حجاب، کتاب او بارها و بارها مورد تبلیغ، خوانش، بازخوانی و باز هم بازخوانی هر چه بیشتر قرار گرفته است. جالب آنکه نظام اسلامی با این کار نشان داده است که هنوز از مطهری و افکار او گامی فراتر نگذاشته و قادر نبوده متنی بهتر از آن را تولید کند، آنهم برای موضوعی که نه تنها کیان خانواده ها بلکه دیگر هستی و نیستی دولت اسلامی به آن وابسته شده است. در فرصت هایی که برای این موضوع گاه و بیگاه به کتابفروشی های قم و تهران سرک کشیده ام، و در متن هایی که دستکم من خوانده ام، مطهری هنوز هم دست بالا را دارد. دیگران در بهترین حالت حاشیه هایی بر افکار او تولید کرده اند که خود بعضاً حاشیه هایی بر افکار راسل و روسو و دیگران بوده اند. آری ، موضوعی به این مهمی که گفته می شود با هویت زن مسلمان ارتباط تنگاتنگ دارد، تنها با مراجعه به آرای معدودی از فیلسوفان غربی امکان توجیه داشت.

بحث حجاب که سرنوشت بسیاری از دختران و زنان ما را تعیین می کند، به لحاظ نظری از فقیرترین موضوعات بوده و هست و دلیل آن هم روشن است. تلاش های نظری از پیش از انقلاب تاکنون قادر نبوده اند پا را فراتر از آن چیزی بگذارند که مطهری زمانی گذاشته است. این بحران و آشفتگی بارها از سوی دست اندرکاران نیز تحت این عنوان که« باید کار فرهنگی کرد» مورد تأکید واقع شده است. اما واقعیت آن است که اتفاقاً کار فرهنگی زیاد شده، اما کفگیر به ته دیگ رسیده است. همان هایی که در تمام این سال ها کار فرهنگی کرده و موی خود را در این آسیاب به نظر من بی جهت سپید کرده اند، می دانند که در این مورد حرف جدیدی وجود ندارد. حرف ها و استدلال ها همان حرف های قدیمی است . هر آنچه باید گفته می شد، گفته شده و چیزی نگفته باقی نمانده است. از همه چیز برای توجیه حجاب بهره گرفته شده است. بیایید اعتراف کنیم که متأسفانه این حنا دیگر رنگی ندارد و تنها باید به زور متوسل شد. آنچه در این باب نوشته شده، نه تنها امثال مرا که با آن فرهنگ بار آمده ایم نتوانسته قانع کند، بلکه پاسخگوی بی شمار پرسش های نسل امروز نیست که دیگر از تکرار بی پایان و هذیان وار این مکررات سخت به ستوه آمده است.

برای یک نمونه از این تلاش های اخیر شورای فرهنگی و اجتماعی زنان که در سال 66 از این رو تأسیس شد که بتواند خلاً های موجود در مورد مسائل زنان را پوشش دهد و البته همچون بسیاری دیگر از نهادها تنها کاری که نکرده است، پرداختن به مسائل واقعی زنان بوده، در پاییز سال 86 دو مجلد را به موضوع «حجاب و عفاف» اختصاص داده است که از هر حیث جالب اند. مایلم برخی از مقالات و محتوای این دو مجلد را در اینجا ذکر کنم تا در مورد آشفتگی نظری بالا تنها به دعوی صرف اکتفا نکرده باشم.

در یکی از مقالات این مجموعه نویسنده در مطلبی با عنوان « پژوهشی در الزام حکومتی حکم حجاب» با این ادعا که « از منظر فلسفۀ سیاسی حکومت ها می توانند اتباعشان را ملزم به انجام یا ترک فعلی کنند» ، و « اقتضای حکومت بر الزام اتباع خود امری کاملاً بدیهی و آشکار است» بر الزام حکومتی حکم حجاب رأی می دهد. فراموش نکنیم که در اینجا از استدلال نظری برای داشتن حجاب خبری نیست. دیگر نیست. بحث بر سر الزام و اجبار حکومتی آن است. یک گام جلوتر! اما این مانع از آن نیست که نویسندۀ محترم در ادامه مدعی نشوند که الزام حکومتی و اطاعت از آن «شرعی» است. البته این استدلال با عنوان اندیشۀ « تغلُّب» در تاریخ اسلام سابقۀ فراوان دارد و به هیچ رو نظریۀ جدیدی نیست، اما جا دارد این سؤال ساده پرسیده شود که چنانچه حکومت ها می توانند اتباع خود را به هر کاری ملزم کنند، در اینصورت خود پدیدۀ حکومت اسلامی که با عدم اطاعت از نظام شاهنشاهی و شوریدگی بر آن نظام سر بر آورد، چگونه توجیه شدنی خواهد بود؟ این که خود نقض آشکار مشروعیت حکومت اسلامی است.

مابقی مقالات مجلد اول این مجموعه به بررسی آیات و روایات اختصاص دارد که صد البته تازه نیست. مقالۀ پایانی این مجلد از هر حیث جالب است، زیرا نه تنها مقالۀ نخست را کاملاً نقض می کند، بلکه رویۀ حکومت را یکسره بر اساس ادلۀ فقهی زیر سؤال می برد. نویسنده باز هم به « بررسی الزام حجاب در حکومت دینی» می پردازد و پس از در انداختن بحثی نیمه دینی، نیمه جامعه شناختی می گوید:
« در سال های نخستین انقلاب حجاب تبدیل به فرهنگ اجتماعی گردید و در بخش های زیادی بدون آنکه آن اجبارها شکل بگیرد، با اکثریت جامعه همراهی می کرد، اما از آنجا که رفتارها شکل خشونت آمیز پیدا کرد، و فلسفۀ حجاب تبیین نشد [؟] و مفهومی متفاوت پیدا کرد،امروز شاهد بی اثر شدن قانون و تزلزل اقتدار آن هستیم. » از نگاه نویسندۀ محترم عدم تبیین بحث حجاب باعث بی اثر شدن قانون و تخلف از آن بوده است. جالب تر آنکه نویسنده خود با بررسی روایات و آیات گوناگون بر این امر معترف است که « در آیات و روایات... هرگز نکته ای که دلالت بر الزام و اجبار حجاب و مجازات بدحجاب به صورت تعزیری داشته باشد، وجود ندارد... در هیچکدام از این منابع [ قرآن و حدیث] مطلبی در جهت الزام حجاب نیامده و هیچ حدیثی مبنی بر اینکه در حکومت پیامبر، امام علی ، و حتی خلفا و حکام اسلامی ، کسی را بر عدم رعایت حجاب مواخذه و مجازات کرده باشند، نقل نشده است.» و در ادامۀ مطلب به درستی بر این نکته تأکید می کند که در واقع عکس موضوع صادق بوده است. یعنی امامان و خلفا چنانچه کنیزی را می دیدند که سر خود را پوشانده او را وادار به ترک آن می کردند و یا به مجازات می رساندند!

مجموعه مقالات مجلد دوم نیز عمدتاً از نوع مقالاتی است که به بحث دینی حجاب اختصاص دارند. اما در این مجموعه نیز مقاله ای باز هم جلب توجه می کند با این عنوان « نقدی بر مادۀ 638 قانون مجازات اسلامی در جرم انگاری بدحجابی» . نویسنده در این مقاله یکی از مهمترین موضوعات یعنی قانون مجازات اسلامی را که اخیراً بحث از دائمی شدن آن در بین است، در مورد جرم انگاری مورد بررسی قرار داده است. در این مادۀ قانونی چنین آمده است: « هر کس علناً در انظار و اماکن عمومی و معابر تظاهر به عمل حرامی نماید، علاوه بر کیفر عمل، به حبس از ده روز تا دو ماه یا تا 74 ضربه شلاق محکوم می گردد و در صورتی که مرتکب عملی شود که نفس آن عمل دارای کیفر نمی باشد، ولی عفت عمومی را جریحه دار نماید، فقط به حبس از ده روز تا دو ماه یا 74 ضربه شلاق محکوم خواهد شد. تبصره: زنانی که بدون حجاب در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند، به حبس از ده روز تا دو ماه یا از پنجاه هزار تا پانصد هزار ریال جزای نقدی محکوم خواهند شد.» نویسنده با نگاه حقوقی و شرعی قانون مجازات اسلامی را در این بندها دچار اشکال دانسته است و پیشنهاد به اصلاح آن داده است، به نحوی که لزوم رعایت حجاب را برای زنان غیر مسلمان و سالخورده قابل نقد دانسته است.

مجموعه مقالات فوق که نمونه های آنها را در سایر نشریه ها و کتب چاپ شده در همین چند سال اخیر به وفور می توان یافت، حاوی حقایقی اند که در جدال زورگویانه در مورد حجاب اجباری به راحتی نادیده گرفته شده اند. نخست آنکه بر اساس خود این اسناد که توسط نهادهای ذیربط تولید شده اند، در مورد این مسأله اختلافات زیادی هست که آیا اساساً در شرع چیزی به نام حکم در مورد حجاب وجود دارد که حال مسنلزم تعزیر باشد؟ در واقع بر اساس همین مدارک، بی حجابی اجباری در شریعت رویه بوده است، اما حجاب اجباری هرگز. در این مورد نیز که آیا حکومت می تواند زنان را به داشتن حجاب مجبور کند یا خیر، پاسخ ها و شبهات آنقدر زیاد و آنقدر گوناگون اند که برای یک خوانندۀ عادی و غیر حرفه ای هم کاملاً روشن می شود که در هیچیک از موارد مربوط به فقه و قانونگذاری و بسیار کمتر از آن در رویۀ عملی در مورد پوشش اجباری بحث بر سر رعایت محکمات اصول شرعی نبوده و نیست. در واقع بر این اساس نه در نظام اسلامی و نه در هیچ نظام دیگری حجاب نمی تواند بر اساس دلایل شرعی اجباری باشد و مسلماً اینکه حکومت نمی تواند در این مسأله به زور متوسل شود. از اینرو قانون مجازات اسلامی نیز در این میان سندی مغایر با شرع است؛ همچنانکه متخصصین امر اذعان می کنند.

اینها را هم سالیان سال است که می شنویم و می دانیم. بی شمار مطالب در این باب نوشته شده اند که من از آن میان تنها برخی از نمونه های اخیر را گزینش کردم. و چه دلیلی از این محکمتر که چنانچه اختلافی در این باب نبود، چرا پس از گذشت سالیان بسیار اینهمه وقت و بودجه مصروف این موضوع می شود تا پوشش اجباری را توجیه کرده و رویۀ زورگویانه در مورد آن را نیز جا بیندازند. گو اینکه هر چقدر بیشتر نوشته می شود، کمتر نتیجه می دهد و کمتر قانع کننده می شود، از آنرو که میان دستگاه های ذیربط و خود مراجع و متخصصان نیز در این باب اختلافات جدی وجود دارد.

از این هم نمی گوییم که رئیس جمهور محترمی که خود را مهر پرور می نامد، وقتی در مورد حجاب از او پرسیدند، چگونه با عوامفریبی پاسخ داد: « آیا همۀ مشکلات ما خلاصه شده در دو تا موی خانم ها؟ آیادر مملکت هیچ کار دیگری وجود ندارد که انجام بشود؟»

جدال دائمی خیابانی در مورد حجاب این روزها رنگ دیگری به خود گرفته است. قرار است همه چیز از نو زیر چکمه له شود و کسی هم دم بر نیاورد. حتی کسانی که خود روزی به نام شرع همۀ اینها را توجیه می کردند، اکنون گرفتار صدای شوم چکمه شده و زبان در کام کشیده اند. بنابراین مسأله دیگر به هیچ رو بر سر انتخاب میان کار فرهنگی و کار نظامی در مورد حجاب نیست. مسأله بر سر خود حجاب اجباری است. از بسیاری نسل های پیش از من تا به امروز هر روز این صدا رساتر به گوش می رسد که به هر دلیل و با هر توجیهی بسیاری از زنان دیگر نمی خواهند هیچ نوع پوشش سری را اعم از چادر، روسری یا به هر شکل دیگری تحمل کنند. این صدا آنقدر واضح ، آنقدر بلند و آنقدر دیرینه و تاریخ دار است که برای شنیدن آن به لوازم کمکی هیچ نیازی نیست. همه خوب می دانند که برای موضوع حجاب تنها یک راه حل وجود دارد و آنهم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است. اگر کیان خانواده، اجتماع، و حکومت اسلامی به حجاب وابسته شده است،پس لاجرم اشکال را باید در آن کیان، در بنیاد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجدید نظری جسورانه اما ضروری را می طلبد. اما در واقع چنین نخواهد شد، یا لاقل نه به این زودی. اکنون نظام اسلامی یا دستکم بخش های مهمی از آن تهاجمی تر از همیشه با زنان برخورد می کنند؛ به گونه ای که از ابتدای انقلاب تاکنون در هیچ حکومتی چنین رویۀ تهاجمی¬ای را نمی توان سراغ کرد. باید پرسید چه چیز این خشونت و تهاجم را که رویکرد های مربوط به حجاب تنها یکی از بی شمار ابعاد آن را تشکیل می دهد، موجب شده است؟

حجاب و مأموریت دولت مقدس

نظام اسلامی ما از هر دولت و نظام دیگری ولو آنهم اسلامی بوده باشد، همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. از همان ابتدای انقلاب تصور می شد که نظام اسلامی در ایران موهبتی الهی است. مأموریت مقدس مبارزه با امپریالیسم، برقراری عدالت جهانی، آزاد سازی دنیا از چنگال قدرت های جهانی و خلاصه تغییر جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در این مسیر بسیار چیزها می بایست تغییر کنند. این ادبیات افت و خیزهای بسیاری داشته است. اما اخیراً در بیانات بسیاری از رجال سیاسی، در مکاتبات و نامه نگاری های آنها با سران جهان، با پیشنهادهای عجیب و غریب برای اصلاح دنیا و مردم آن و جز اینها از نو ظاهر شده است؛ هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناک اقتصادی و اجتماعی و ... دیگر کمتر قانع کننده. شاید هیچ دولتی در جهان الا نو محافظه¬کاران آمریکایی و رژیم¬های سابق کمونیستی در جهان از این حیث شبیه ما نبوده باشند که حضور خود را بر اریکۀ قدرت و در دست داشتن افسار توده ها را خواه به صورت الا بختکی یا با سرکوب شدید مخالفین و با قوۀ قهریه، چنین مقدس بدانند که به خود جرأت دهند به هر اقدامی در ارتباط با شهروندان مبادرت کنند؛ بی آنکه نگران پیامدهای آن باشند. حوادثی همچون تهاجم نظامی به عراق و افغانستان، زندان ابوغریب در عراق، خلیج گوانتانامو و جز اینها برای صدور به اصطلاح دموکراسی در جهان همانقدر از تصور این مأموریت مقدس سرچشمه می گیرند که تصور ایجاد عدل و عدالت جهانی،و به اصطلاح نجات جهان در گفتار دولتمردان نظام اسلامی. روشن است که بیش از هر چیز این گفتار در واقع ابزاری برای رفع و رجوع بحران مشروعیت سیاسی دولت هایی بوده است که همواره با آن در داخل و خارج دست به گریبان بوده اند. جالب آنکه در واقع نظام اسلامی با غصب آنچه که در آموزه های شیعی توسط مهدی موعود باید به انجام برسد، برای خود جایگاه و شأنی مقدس را قائل شده است که کمتر مورد پرسش قرار گرفته است.

سوای بسیاری مسائل دیگر این رتوریک بسیاری از طرح های امنیت اجتماعی، بگیر و ببند شهروندان، آزار و سرکوب فعالیت های مدنی و غیر خشونت آمیز و ... را عمیقاً توجیه کرده و مشروعیت نظام اسلامی را دستکم به صورتی نیم بند و در کوتاه مدت تأمین کرده است. در تمام این سالها شاهد بوده ایم که هر گاه مشروعیت نظام اسلامی به پایین ترین حد خود رسیده این رتوریک تشدید شده و بر عکس زمانی که مشروعیت مردمی آن بالنسبه بالا بوده است، این تصور نیز تا حدودی کنار گذاشته شده است. به گمان من نه تنها موضع تهاجمی حکومت در مقابل زنان بلکه بسیاری دیگر از اقدامات آن برای محو صداهای منتقدانه تا حدود زیادی از همین تصور و تخیل مأموریت مقدس و بالتبع بحران مشروعیت سیاسی نهفته در پس آن سرچشمه می گیرد. غرور و تبختر نهفته در تخیل مأموریت مقدس زمانی به تجربه های اسفباری از انواعی انجامید که در تمام سال های پس از انقلاب شاهد آنها بوده ایم. جالب آن است که برای زن ایرانی و بی آنکه از او پرسیده باشند، در این تخیل نقشی در نظر گرفته شده است که مطلقاً و تنها با پوشش اسلامی او به انجام خواهد رسید. وقتی جامعه مان می رود تا از همۀ دیگر مظاهر دین عاری شود، تنها یک چیز همچنان توجیه گر آن مأموریت جهانی خواهد بود و آنهم حجاب زنان است.

پس از یک افت نسبی، این تخیل به اشکال دیگری در رتوریک مقامات سیاسی و شخصیت های فرهنگی به ویژه در توجیه برخورد با زنان و پوشش آنها ظاهر شده است. برای نمونه پژوهشگر محترمی که انقلاب اسلامی را «انقلاب اسلامی را انقلاب حجاب» می نامد، با همان ساده سازی همیشگی و سیاه و سفید کردنِ همۀ مجادلات و تحولات سیاسی و اجتماعی در جهان امروز ، به گونه ای هیجان زده از تصور همان مأموریت جهانی که به اعتقاد او به دنبال وقوع انقلاب اسلامی در ایران حادث شده است، می نویسد: « در بخش عظیمی در جهان اسلام که تا این زمان شیفتۀ اندیشه های غربی بود،گرایش به حجاب بیشتر شد؛ بدین ترتیب غرب پس از چندین دهه تلاش، در خارج از مرزهای خود و در حوزۀ کشورهای اسلامی، با شگفتی شاهد بازگشت مسلمانان به حجاب بود. شگفت تر آنکه در دو دهۀ اخیر، زنان مسلمان در اروپا و آمریکا نیز همچنان بر حجاب اصرار می ورزند... حجاب امروز به صورت یک مسألۀ بحران زا برای کشورهایی مثل فرانسه در آمده و هر روز جدی تر از پیش می شود. به علاوه می توان پذیرفت که امروزه حجاب در میان زنان فرهیختۀ کشورهای در حال توسعۀ مسلمان مانند مصر، سوریه، و حتی ترکیه که روزگاری کمتر زمینۀ مقبولیت داشت، مورد استقبال قرار گرفته و شمار فراوانی از زنان دانشگاهی به حجاب روی آورده اند...» طبعاً ایشان اشاره ای به این ندارد که مسأله در ایران نیز شکل بحران اجتماعی را به خود گرفته است و از این هم سخن نمی گوید که همان نسل جدیدی از زنان مسلمان در بسیاری از کشورهای اسلامی که به قول ایشان به حجاب روی آورده اند، اگر بخواهند در خیابان های تهران یا دیگر شهرهای ایران راه بروند، مورد توهین و تحقیر قرار خواهند گرفت و قطعاً توسط مأموران انتظامی به عنوان مصادیق بارز بدحجابی و بی حجابی دستگیر خواهند شد! در عین حال به نظر می رسد دستکم بخش مهمی از آن مأموریت مقدس که در تمام این سالها هرگز به درستی معلوم نشد که دقیقاً چیست و همچنان در هاله ای از ابهام باقی ماند، آن است که زنان همۀ جهان را وادار کنیم تا پوشش مورد نظر ما را پذیرا شوند!

رتوریک نهفته در این گفتاربه هیچ رو تازگی ندارد. همانطور که آقای مطهری در توجیه حجاب به راسل و دیگر فیلسوفان غربی مراجعه می کند و خواسته های زنان و مردان ایرانی را یکسره کنار می گذارد، نویسندۀ مورد بحث ما نیز برای توجیه حجاب، پوشش زنان مسلمان و حتی غیر مسلمان در دیگر کشورها را به عنوان شاهدی بر صدق گفتار خود می آورد. باز هم زن ایرانی، خواسته های او و آنچه او می خواهد، کمترین اهمیتی ندارد. از دیگریِ غیر ایرانی دلیل و شاهد آوردن و از او به عنوان مرجع برای صدق سخن استفاده کردن در واقع همواره از ویژگی های اصلی رتوریک مورد بحث در باب حجاب بوده است. موارد زیادی را شاهد بوده ایم که در آنها زن غربی ای که به تازگی مسلمان شده و حجاب را قبول کرده، به عنوان دلیلی برای اثبات حقانیت اسلام و حجاب او نیز به عنوان الگوی مناسبی برای زن ایرانی مورد ستایش و تمجید قرار گرفته است! در واقع این گفتار به اصطلاح غرب ستیزِ مدافع حجاب در نهایت سر از دامان همان غربی درمی آورد که در ظاهر مورد تنفر است و ادعا می شود زن ایرانی را مسخ کرده و او را کورکورانه و تقلیدوار به دنبال خود کشیده است!
رتوریک مأموریت مقدس در واقع به دلیل پیوند عمیق آن با بحران مشروعیت آشکارا با خشونت توأم است. بی دلیل نیست که وقتی کشورمان در آستانۀ همه نوع بحران اجتماعی و اقتصادی قرار دارد، طرح های امنیت اجتماعی هر بار به شکلی تازه ظهور می کنند و از نو به خشونت دامن می زنند. البته کسی به این پرسش ساده نیز پاسخی نمی دهد که با در نظر گرفتن ابعاد وسیع نارضایتی داخلی، آن مأموریت مقدس جهانی چگونه قرار است به انجام برسد.

چرا به حجاب اجباری نه می گوییم؟

ما زنان سال هاست که حجاب اجباری از انواع گوناگون آن را با پوشیده گویی و فاش گویی، با طعنه، اعتراض، استدلال، مقاومت مدنی و هزاران شکل دیگر نقد کرده و خواهیم کرد .امروز اما به نظر می رسد با در نظر گرفتن رویۀ تهاجمی نظام اسلامی باید از نو در بارۀ آن سخن گفت، باید به آن «نه» گفت. باید گفتاری دیگر را آغاز کرد. موضوع را نمی توان به سادگی و با دستور این سردار و آن سردار، با دستگیری تعداد زیادی از زنان در خیابان ها و شرکت های خصوصی و بیرون کردن آنها از ادارات و غیره فیصله داد. به نظر من جدال اصلی در راه است. جدالی که بانیان «طرح امنیت اجتماعی» و « ارتقای عفت عمومی» مبتکر آن بوده اند.

این حجاب چیست؟ آیا آنگونه که ادعا می شود بازگشت به ارزش های سنتی است؟ به گمان من نه.
در فرهنگ و جامعۀ ما تعادل و نظم جهان و همزمان بی تعادلی و در هم ریختگی نظم آن همواره تابعی از پوشش ما زنان بوده است. اگر در اسلام سنتی زن از آن رو می بایست پرده نشین و پوشیده باشد که تعادل جامعه را حفظ می کرد و نظم آن را موجب می شد، پس از انقلاب اسلامی رویه ای معکوس شکل گرفت. در اندیشۀ انقلابیون جهان تبیین شده بود، حال نوبت تغییر آن بود و زن مسلمان با حجاب «کوبندۀ» خود نشانه ای از این تغییر جهان و به انجام رساندن آن مأموریت مقدس به شمار می رفت. حجاب بر آمده از نظام اسلامی به هیچ رو به حجاب سنتی شباهت نداشت، از اینرو که دقیقاً بر هم زنندۀ تعادل جهانی ای بود که آن مأموریت مقدس قصد به انجام رساندنش را داشت. در این گفتار نیز همچون اولی همه چیز به پوشش من زن وابسته بوده است. فرقی نمی کند تعادل باشد یا بی نظمی و در هم ریختگی. من زن باید همواره با پوششم یا مدافع نظم مستقر یا بر عکس مدافع بی نظمی می بودم.
پوششی که در هر حال ادعا می شود اسلامی است برای ما همواره به یکی از این دو مقصد و یا همزمان به هر دو ختم شده است. هم بر قرار کنندۀ تعادل جامعه و هم مشروعیت بخش آن مأموریت مقدسی بوده است که قصد دارد جهان را تخریب و از نو بسازد. سر در گمی گفتار سیاسی در مورد حجاب نیز از همین دوگانگی و تضاد سرچشمه می گیرد و درست به همین دلیل برای زنانی همچون من پوشش اجباری مصداق بارزی از این قرار گرفتن در جایگاه نامعلوم و رفت و برگشت های مداوم و بی نهایت است. آنجا که پای خانواده و نظام اجتماعی در جامعۀ ما در میان است، من با پوششم تعادل و عفت را بنا می کنم و آنجا که پای آن مأموریت مقدس در میان است، بر هم زنندۀ آن تعادلم. نظام اسلامی به پوشش من از همین رو محتاج است.

می توانم با همۀ آن کسانی هم که درست عکس تجربۀ مرا داشته اند، نیز احساس همدلی کنم. کسانی که بر خلاف من اما باز هم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطۀ قدرت و آن مأموریت مقدس مجبور بوده اند پوشش خود را کنار بگذارند. در مورد این دومی نیز باید سخن گفت. زیرا به خاطر حساسیت موضوع حجاب و پوشش اجباری وضعیت زنانی که مجبور بوده اند از خود رفع پوشش کنند، همواره به حاشیه رانده شده و مسکوت گذارده شده است.

در هر دوی این گفتارها من با حجابم، هم فاعل بوده ام و هم مفعول. آنجا که پای تعادل در میان است، اگر روسری ام، چادرم عقب برود و اندامم نمایان شود، فاعلم و تعادل جامعه را، عفت آن را، و خلاصه همۀ آن چیزهایی را که به دست آمده در طرفه العینی به هم می زنم. نیز با حجابم به امپریالیسم جهانخوار« نه» می گویم و به او ثابت می کنم که نظام مقدس از حقانیت بی چون و چرا برخوردار است. در اینجا تعادل و نظم را برهم می زنم. این هر دو اوج نقش فاعلی من است. در هیچ مذهب و آیینی تاکنون برای زن هرگز اینقدر نقش فاعلی و اثر گذاری قائل نشده اند که با حجاب و پوشش به او داده شده است. اما نکتۀ دیگری را هم باید اضافه کرد و آن اینکه در هیچ آیینی نیز زن تا این حد به واسطۀ زن بودن تخریب نشده است که ما او را با حجاب اجباری تخریب می کنیم. زیرا حجاب هم منتهای نقش فاعلی زن است و هم نهایت مفعول بودن او. اگر زن ایرانی با پوشش خود عامل ایجاد تعادل در جامعه و بی تعادلی در نظم مستقر جهانی است، اما مدال افتخاری به او نمی دهند و اصلاً آدمش به حساب نمی آورند. نقش او فقط به همین ختم می شود که تابع باشد. با اعطای این مدال، ما را چهار میخ می کنند. من این نشان افتخار را نمی خواهم. این مردان اند که از ما ایجاد تعادل یا بی نظمی را طلب می کنند. من زن محکوم به آن بوده ام که مأموریت را به انجام برسانم بی آنکه هیچ نقشی در آن داشته باشم و بی آنکه در موردش از من پرسش کرده باشند. بیشتر به عکس روی دیوار آن شبیه بوده ام.

از اینرو بحث در مورد حجاب در واقع بحث در مورد دستکم دو نوع رهیافت و نگاه متفاوت به جهان است که یکی از آنها همواره قربانی دیگری بوده است. یکی برداشت زنانی چون من از جهان است و دیگری برداشت همان آقایان و خانم هایی که خدمتتان عرض کردم. جهان من و نگاه من اما همواره در اسارت نگاه آنها مانده است. من محکوم بوده ام که جهان را از دریچۀ دیدگان آنها بنگرم . باور کنید که اگر از این دریچه جهان زیباتر می نمود، ای بسا هیچ مشکلی نداشتم، اما نیست. جهانی که من مجبور شده ام از دریچۀ چشم آقایان و خانم های مدافع حجاب که عینک خود را همواره از آقایان غرض گرفته اند، بنگرم، جهانی زشت، کثیف، نا امن، غیر اخلاقی، پر از دروغ و پنهانکاری و سخت غیر قابل اعتماد است. چگونه می توانم آن مناظر را زیبا بدانم و خود را وادار کنم که از زشتی اش رو برگردانم. می گویند حجاب محض خاطر امنیت من است، اما من با حجاب هرگز احساس امنیت نکرده ام، برعکس بیشتر احساس نا امنی و در هم ریختگی و آشفتگی داشته ام. در خیابان های شهر های ما فرقی نمی کند که شب و نصف شب و حتی وسط روز با چادر بیرون بروی، یا با روسری و یا با هیچیک. می گویند زن با حجاب زیباتر است. پیشتر ها البته منظورشان البته آن بود که زن برای «مردان» در حجاب زیباتر است، اما اخیراً می شنویم که حتی در دانشکدۀ هنرهای زیبا که تعداد دانشجویان دختر آن از پسر ها بیشتر است، دانشجویان را مجبور می کنند که از ماکت زن چادری به عنوان یکی از مظاهر ذوق زیبایی شناختی گرته برداری کنند! من در آن زیبایی ای نجسته ام. می گویند عفت و تعادل جامعه با حجاب حفظ می شود، اگر اینطور است پس بحمدالله به نظر می رسد ما متعادلترین و عفیف ترین جامعۀ کرۀ خاک باشیم. نیستیم. ما نه قائل به آن مأموریت مقدسیم و نه هرگز توجیه شده ایم که چه کسی، کجا، چگونه و چرا این مأموریت مقدس را بر دوش نظام اسلامی نهاده است که حال ما زنان با پوشش خود بخواهیم آن را به انجام برسانیم.

من به حجاب اجباری نه می گویم از آنرو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می دهند انسانی می دانم و نه آن مفعولیت مطلق را. من نه می خواهم و نه می توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم. نگاه من به جهان از همان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر. من و میلیون ها مثل من در حجاب نه امنیت جسته ایم، نه زیبایی، نه اخلاق ، نه عفت و نه پاکی، و بر عکس بی حجابی را هم ملازم بی عفتی و بی اخلاقی و ناپاکی نمی دانیم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد.

*
اسم پدر: شیخ صادق خلخالی


الاهه بقراط: نسل دوم اخراج، نسل دوم تبعید

وقتی خبرهای مربوط به اخراج دانشجویان را می‌خوانم، به یاد آن سال‌های دور می‌افتم که گویی همین دیروز بودند. آن زمان کسی از حال و روز ما با خبر نمی‌شد. حتی اعلام خبر اعدام‌هایی را هم که در یکی دو سال اول انقلاب اسلامی در روزنامه‌ها می‌نوشتند، پس از مدتی قطع کردند. اخراجی‌ها و پاکسازی‌شدگان به نظر زمامداران نه تنها اهمیت نداشتند، بلکه حق مسلم خود می‌دانستند که ساختار و نهادهای کشور را از وجود کسانی که معتقد و ملتزم به آنها نیستند پاکسازی کنند. مسئله اما اینجاست که روند پاکسازی پایان ندارد.

نسل دوم اخراج، نسل دوم تبعید

الاهه بقراط



وقتی نسل ما اخراج شد، کسی از ما دفاع نکرد. وقتی نسل ما تبعید شد، کسی به روی خود نیاورد. وقتی نسل ما تیرباران شد، جهان چرتکه در دست تماشا می‌کرد.

من هنوز چهره برخی از کارکنان اداری دانشکده حقوق دانشگاه ملی ایران را که حتما دیگر بازنشسته شده‌اند، به خوبی به یاد دارم. یکبار وقتی مجبور شده بودم شرمنده از روپوش اسلامی بر تن و لچک اجباری بر سر به آنها مراجعه کنم، نتوانستم تشخیص دهم در نگاهشان همدردی بود یا سرزنش. شاید هم پرسشی بود که با اشاره به حجاب اسلامی و پرونده‌ام تکرار می‌شد: همین را می‌خواستید؟!

انقلاب دوم


نه، معلوم است که همین را نمی‌خواستیم! هم آن زمان معلوم بود راهی که می‌پنداشتیم باید به بهشت برسد، مسیر جهنم را در پیش گرفته است، و هم اکنون بعد از نزدیک به سی سال گمان نمی‌رود کسی در آن تردیدی داشته باشد.
من درس خود را در دانشکده حقوق دانشگاه ملی ایران (و نه آنگونه که نامیده می شود: شهید بهشتی) به عنوان یکی از دانشگاه‌های معتبر ایران و خاورمیانه، به پایان رسانده بودم که انقلاب اسلامی مهر خود را بر همه چیز کوبید. آخرین امتحانات ما با استقرار جمهوری اسلامی همراه شد. سردمداران انقلاب برای اینکه بتوانند جمهوری اسلامی خود را بر پایه ای استوار سازند که کسی مزاحمتی برایشان ایجاد نکند، همزمان با اعدام های روزانه، خنجر را بر گلوی دانشگاه و دانشگاهیان نهادند. آنها را نیز به گونه ای دیگر معدوم کردند. به این ترتیب حتی دانشجویانی که تنها منتظر مدرک خود ‌بودند، از نظر تازه به قدرت رسیدگان، تحصیل‌شان بدون گذراندن یک ترم «معارف اسلامی» ارزشی نمی‌داشت. پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، این «معارف اسلامی» دیگر به بخشی از دروس اجباری همه رشته‌های تحصیلی تبدیل شده بود.

من هم یکی از دانشجویانی بودم که با وجود گذراندن همه واحدهای درسی، این افتخار اجباری به من داده شد که برای گذراندن «معارف اسلامی» به دانشکده بروم. لیکن پس از چند روز نام خود را در لیست دانشجویان «اخراج اولیه» یافتم و پس از یکی دو هفته بعد به دلایل سیاسی «اخراج قطعی» شدم. افسوسی نداشتم هنگامی که آن روز روشن و آفتابی به خانه بازگشتم و برای همیشه عطای زحمتی را که با شور بسیار آغاز کرده بودم، به لقایش بخشیدم.

سالها بعد نیز حوالی سالهای 65 و 66 وقتی در روزنامه ها اعلام شد دانشجویانی که اخراج قطعی شده‌اند به «دادستانی انقلاب» مراجعه کنند تا به وضعیت آنها ترتیب اثر داده شود، طبیعتا از خیر آن گذشتم چرا که دانشجوی اخراجی که برای تعیین وضعیت خود باید به «دادستانی انقلاب» مراجعه کند، معلوم است چه طعمه ای است. کسی نمی‌دانست، ولی داشتند پاکسازی فجیع سال 67 را تدارک می دیدند و نگران بودند مبادا کسانی بیرون از زندان و دور از دسترس مانده باشند یا ردشان گم شده باشد! و حق داشتند. واقعا چنین افرادی وجود داشتند!
چند سال بعد وقتی برای ادامه تحصیل در آلمان از خانواده ام خواستم مدارک مرا از دانشگاه دریافت کرده و برایم بفرستند، به من خبر دادند که کارمند دانشگاه پرونده مرا آورد، کاغذی را بیرون کشید و گفت آنها حق ندارند هیچ برگی از این پرونده را حتی به صورت کپی به دانشجوی مربوطه و یا خانواده اش تحویل دهند. در اینجا نیز از خیر آن تحصیل گذشتم و با شروع کردن از صفر، به یک تأییدیه رنگ و رو رفته بسنده کردم که آن هم به صورت کپی برای وضعیت بازنشستگی مادرم در اختیار وی گذاشته بودند. همین!

فاجعه دوم

امروز وقتی خبرهای مربوط به اخراج دانشجویان را می‌خوانم، به یاد آن سال‌های دور می‌افتم که گویی همین دیروز بودند. آن زمان کسی از حال و روز ما با خبر نمی‌شد. حتی اعلام خبر اعدام‌هایی را هم که در یکی دو سال اول انقلاب اسلامی در روزنامه‌ها می‌نوشتند، پس از مدتی قطع کردند. اخراجی‌ها و پاکسازی‌شدگان به نظر زمامداران نه تنها اهمیت نداشتند، بلکه حق مسلم خود می‌دانستند که ساختار و نهادهای کشور را از وجود کسانی که معتقد و ملتزم به آنها نیستند پاکسازی کنند. مسئله اما اینجاست که روند پاکسازی پایان ندارد. نه تنها هر بار با نسل جدیدی که وارد صحنه می‌شود، باید این پاکسازی صورت گیرد، بلکه از ابتدا باید گزینش را به گونه‌ای پیش ببرند که برای تصاحب مقام‌ها و مسئولیت‌های سیاسی و اقتصادی کشور، تنها کسانی بتوانند به تحصیلات عالیه راه پیدا کنند که از مؤمنان نظام باشند. و البته پیشبرد چنین برنامه‌ای در یک کشور هفتاد میلیونی که دو سوم آن کمتر از سی سال سن دارند همراه با افزایش شمار دانش‌آموختگان، در عمل با مشکلات فراوان روبرو می‌شود. از همین رو لازم است در گزینش نیز یک سلسله مراتب اعمال شود.

از یک سو تلاش می‌شود تا دانشگاه‌های نامدار که از کیفیت نسبتا خوبی برخوردارند، تا جایی که ممکن است به آموزش افراد خودی بپردازند و از سوی دیگر تنها کسانی به مراحل کارشناسی ارشد و دکترا راه می‌یابند که از صافی‌های مختلف گذشته باشند. برای نمونه، برخی از داوطلبان آزمون کارشناسی ارشد روز 15 اردیبهشت در نامه‌ای به «آقای وزیر» از او چاره‌جویی کرده‌اند که چرا برای ادامه تحصیل باید به «نهادهای امنیتی» مراجعه کنند؟! آنها می‌نویسند: «مسئول کمیته گزینش استاد و دانشجوی سازمان [سنجش آموزش کشور] عدم اعلام نتیجه آزمون به ما را حاصل نامه‌نگاری و مخالفت نهادهای امنیتی عنوان کرد و به ما گفت که تنها چاره کار مراجعه به این نهادها و جلب نظر مساعد آنها نسبت به اعلام نتایج است».

عین همین روند را کشورهای موسوم به «سوسیالیسم واقعا موجود» که عمر بیشتری داشتند و هم چنین حکومت‌های ناپایدار فاشیسم و نازیسم در پیش گرفتند تا به گمان خود ارگان‌های کلیدی و مقامات و مسئولیت‌های کشور را بتوانند همواره به دست معتقدان و ملتزمان نظام خویش بسپارند. به نظر نمی‌رسد نیازی به یادآوری سرانجام کار آنها باشد. بسیاری از همان معتقدان و ملتزمان که باید نظامی را که به آنها اجازه تحصیل و کار داده بود، حفظ کنند، در رژیم‌های بعدی که پس از شکست و فروپاشی آنها قدرت را در دست گرفتند، به کار و زندگی در کنار کسانی پرداختند که این امکانات به مثابه حق مسلم و شهروندی آنها از آنان سلب شده بود.

امروز نسل جدید دانشجویان معترض که بر عکس نسل ما خواست‌هایشان عمدتا صنفی است (آن نسل کدام خواست صنفی را می‌توانست مطرح کند که پیشاپیش نگرفته باشد؟!) ابتدا با «ستاره» مشخص شد تا همواره شمشیر اخراج اولیه و اخراج قطعی بر سرشان چنان بچرخد که هر سخن و حرکت اعتراضی را از سوی آنها مانع شود. جوهر ضدانسانی و ناپاک آپارتاید و جداسازی با «ستاره» اما در کشاکش موج اعتراضات صنفی و حقوقی دانشجویان، آموزگاران، کارگران و زنان گم شد.

چند نفر بودیم ما؟ نسل اول دانشجویان، استادان و کارمندان اخراجی دانشگاه ها؟ دهها، صدها، هزاران نفر؟ کسی می داند؟ مثلا آقایان عبدالکریم سروش، یا صادق زیبا کلام و یا آن دیگرانی که به گفته رهبرشان برای تبدیل «دانشگاه» به «حوزه» با سرنوشت هزاران دانشگاهی بازی کردند؟ چه شد نتیجه آن تلاش؟ دانشگاه به حوزه تبدیل شد؟ پس این نسل عاصی و پویا از کجا آمده است؟

آن زمان همه به «صبر» فراخوان داده بودند تا انقلاب شکوهمند «شکوفا» شود. ما باید قربانی این «شکوفایی» می شدیم. و هیچ کس ندید آنان که به جای می مانند و آنان که به جای ما می روند، شاید فقط چهار سال، یا چهار سال دیگر و یا حتی چهار سال پس از آن را بتوانند در سکوت، دگردیسی ناکام دانشگاه به «حوزه» را همراه و یا تماشاگر باشند. بعدش چه؟ این نسل باید قربانی کدام «شکوفایی» شود؟ نسلی که جز این جهنم تجربه دیگری ندارد. نه شرایط دیگری را به چشم دیده است و نه امکانات سفر برایش مهیاست که جهان را بگردد و توشه‌ای بیندوزد. هر چه هست، از راه دور است. و کیست که نداند تصویر انتزاعی که به واسطه ماهواره و اینترنت منتقل می‌شود، تنها برشی کوچک و آن هم معمولا غیر واقعی از این سوی جهان به نمایش می‌گذارد که اتفاقا به دور از ارزش‌ها و دستاوردهای واقعی آن است. از همین رو جامعه ایران بین یک واقعیت روزمره ملی اما خشن و بی‌رحم، و یک تصویر بین‌المللی که منهای بخش اخبار، پر از بزن و بکوب و عیش و نوش است، یعنی در برزخ بین جهنم و بهشت دست و پا می‌زند.

در کنار نسل دوم اخراج، چند سالی است که نسل دوم تبعید نیز آنچه را در کشور از وی سلب شده است، از آزادی بیان تا امکان تحصیل و تحقیق در خارج از ایران می‌جوید. چشم‌اندازی که وجود دارد، از خیز فزاینده هر دو موج خبر می‌دهد که دامنه پاکسازی را به بهانه‌های مختلف از دانشگاه و فعالیت‌های صنفی و سیاسی به کارکنان بخش‌های دولتی و خصوصی گسترش می‌دهد.

واقعیت این است که هر دو نسل اخراج و تبعید، در طول سه دهه، نه قربانی شکوفایی، بلکه قربانی فروپاشی شدند. نسل اول قربانی فروپاشی فرهنگی و اجتماعی شد و نسل دوم قربانی فروپاشی سیاسی و اقتصادی می‌شود که ادامه اولی ست. از همین رو باید شعار بازگشت به «آرمان‌های انقلاب» را به مثابه یک تعیین تکلیف سرنوشت‌ساز و نقطه پایان بر حالت برزخی ایران جدی گرفت. باید «معجزه هزاره سوم» را جدی گرفت. باید ادعای «چه کسی بهتر از ما می‌تواند بر جهان حکومت کند» را از زبان احمدی‌نژاد جدی گرفت. عناوین و آرزوهای بزرگ از سوی انسان‌های کوچک همواره فجایع بزرگ به دنبال دارند که اخراج و تبعید مراحل تدارکاتی آن به شمار می‌روند.

............................

کیهان لندن / 15 مه 2008
www.alefbe.com
www.elahe.de

12 May 2008

سخنرانی کیوان کابلی نماینده حزب سبزهای ایران در کنفرانسهای برلین و وین: نیاز به ائتلاف ضد فاشیسم

ملاها در پی دستیابی به تکنولوژی هسته ای بوده و در عین حال در تلاش اسلامیزه کردن کل جهان هستند که اتفاقا با حذف اسرائیل از نقشه جغرافیایی شروع می شود. این موضوع که می خواهند کل جهان را تسخیر کنند را نباید به عنوان"سنگ بزرگ علامت نزدن است" انگاشت چرا که رژیم ایران پیشاپیش گروهایی تروریستی را در خاور میانه سازماندهی کرده است


نیاز به ائتلاف ضد "فاشیسم جدید"
همکاری بین المللی در مقابل رژیم ملاها
..................
سخنرانی کیوان کابلی
نماینده حزب سبزهای ایران
در کنفرانسهای ماه مه
2008 برلین و وین



سبوعیت بنیادگرایان اسلامی بطور اعم و رژیم حاکم بر ایران به طور اخص به مثابه یک پدیده خطرناک، دیگر منحصر به مردم ایران و خاور میانه نیست. رژیم ارتجاعی ملاها مدتهاست که به یک دستگاه مذهبی-فاشیستی تکامل یافته است و اکنون در آستانه خروج از مرزهای جغرافیایی خود قرار دارد. این رژیم پیشاپیش تعرض خاموش خود را با سازمان دادن گروهای تروریستی در جهان آغاز کرده است. در خاور میانه حماس، حزب الله و سپاه مهدی تنها نمونه ای از این تعرضات هستند. مثال روشنی در این مورد از خبرگزاری دولتی ایران موسوم به مهر که گزارشی در ژانویه 2006 انتشار داد می زنم: "احمدی نژاد در شهر قم خطاب به طلاب حوزه علمیه قم گفت که ما باید به این واقعیت ایمان داشته باشیم که اسلام تنها به محدوده جغرافیایی، گروههای نژادی و یا ملیتها منحصر نمی شود. این یک ایدئولوژی کلی است که جهان را به سوی عدالت هدایت می کند. ما از اعلام اینکه اسلام آماده است تا بر جهان حکمفرمایی کند باکی نداریم."

در اینجا نمی خواهم با اشاره به سبوعیت رژیم حاکم بر ایران نسبت به مردم خود مانند قتل عام و شکنجه هزاران مخالف سیاسی و یا "کفار" که بارها توسط عفو بین الملل و سازمانهای حقوق بشری دیگر گزارش شده است، ماهیت فاشیستی این رژیم را اثبات کنم. موضوع کلیدی در اینجا برنامه خروج از مرزها و گسترش منطقه تحت حکمفرمایی رژیم ایران است. هدف ابتدایی رژیم فاشیسم مذهبی عراق است. پس از دستیابی به این هدف، رژیم ایران از عراق به عنوان سکوی پرشی جهت نابودی اسرائیل استفاده خواهد کرد. من مطمئنم شما می دانید که احمدی نژاد چندین بار به صراحت این موضوع را بیان کرده است. حالا باید این سوال را از خود بپرسیم که آیا احمدی نژاد هم اغراق کرده و صرفا شنوندگان خود را فریفته است؟

متاسفانه صرفا پرداختن به بحث و مناظره در مورد این که آیا فاشیسم در دوران ما واقعیت است یا افسانه، از یک فاجعه انسانی در کره زمین جلوگیری نخواهد کرد. خوب بود اگر بنیادگرایان تا روشن شدن نتیجه مباجثات ما دست به اقدامی نمی زدند و منتظر می ماندند. برای وضوح بحث اجازه بدهید که یک مثال زیست محیطی بزنم. تهدید گرمایش جو زمین موضوعی است که همه شما در مورد آن شنیده اید. در مورد موضوع گرمایش جو زمین همچون مفهموم پیدایش دوباره فاشیسم بحث و جدلی مبنی بر اینکه آیا واقعی است و یا صرفا افسانه و تخیل است، میان دیدگاههای گوناگون وجود دارد. در اینجا من قصد ندارم ثابت کنم که آیا نقش انسان در گرم شدن جو زمین حقیقت است یا افسانه بلکه می خواهم تنها بگویم که روش برخورد ما با مشکل پیشاروی می تواند تاثیر بزرگی بر زندگی انسانها روی کره زمین داشته باشد. در مورد برخورد با موضوع گرم شدن جو زمین ما دو راه پیش رو داریم. اینکه هیچ اقدامی نکنیم به امید اینکه این موضوع تخیلی است و کل قضیه اغراق آمیز است و یا اینکه بطور جدی در مقام مقابله با مشکل برآییم. اکثر انسانها بخصوص سیاستمداران در برخورد با هر موضوعی در وهله اول جنبه اقتصادی قضییه را در نظر می گیرند. اقدام موثر در برخورد با گرمایش جو زمین به معنای کم کردن تولید گازهای زیانبار گلخانه ای و قانونمند کردن فعالیت کمپانی ها در پروسه تولید و در نظر گرفتن بخشی از مخارج مقابله با این معضل در مرحله تولید خواهد بود. البته این اقدامات بر روی میزان تولید ناخالص ملی در هر کشور تاثیر منفی می گذارد. و البته یک دیدگاه مشکوک به ماجرای گرمایش جو زمین، سعی می کند که این مخارج کوچک را به امید اینکه کل ماجرا اغراق است، پس انداز کند چرا که نمی خواهد حتی بخش کوچکی از سود حاصله را به خطر اندازد. اما اگر گرمایش جو زمین آنطور که شواهد و قرائن نشان می دهد واقعی باشد چه خواهد شد؟ بطور قطع فاجعه ای اتفاق خواهد افتاد که تهدیدی جدی برای زندگی انسانها و انواع دیگر حیات بر روی کره زمین خواهد بود.

بیایید راههای پیش رو را در مورد تهدید فاشیسم مذهبی در نظر بگیریم. ملاها در پی دستیابی به تکنولوژی هسته ای بوده و در عین حال در تلاش اسلامیزه کردن کل جهان هستند که اتفاقا با حذف اسرائیل از نقشه جغرافیایی شروع می شود. این موضوع که می خواهند کل جهان را تسخیر کنند را نباید به عنوان"سنگ بزرگ علامت نزدن است" انگاشت چرا که رژیم ایران پیشاپیش گروهایی تروریستی را در خاور میانه سازماندهی کرده است.

حالا جهان به طور کل و اتحادیه اروپا بطور خاص دو راه در پیش رو دارد. یکی اینکه به روابط معمول و رابطه اقتصادی خود با رژیم ایران ادامه دهد و همچنان قراردادهای پر منفعت را به امید اینکه که پدیده فاشیسم مذهبی یک موضوع اغراق آمیز است، منعقد کند. و یا انیکه در مقابل، با اقدامات پیشگیرانه خود جلوی نیروی فاشیستی که در قدرت دولتی قرار دارد را بگیرد.

در شق اول اروپا امیدوار است که تکنولوژی هسته ای برای مصارف صلح آمیز استفاده شود و یا در بدترین حالت اگر ملاها به بمب اتمی دست یافتند، قصد استفاده از آن را نداشته باشند و شاید هم امیدوار است موشکهای قصام و یا راکتهای برد کوتاه فقط تا منطقه شمال اسرائیل قابل پرتاپ باشند.

دیگر در اینجا صحبت نقض حقوق بشر توسط رژیم حاکم بر ایران را نمی کنم که همراه با تلاشهای ملاها برای رسیدن به بمب اتم بوده و همیشه توسط کشورهای غربی نادیده گرفته شده است.

اما تجسم کنید که اگر تهدید اتمی واقعی بود چه خواهید کرد؟ این بسیار خام خیالانه است اگر فکر کنیم که این تهدیدها بر شماها تاثیر نخواهد داشت. فکر نکنید که شما مصون خواهید بود. به اکثر شهرهای بزرگ در اروپا نگاه کنید. ملاها پیشاپیش به تعداد کافی بنیادگرای استقرار یافته در اروپا دارند که در روز مقتضی از آنها استفاده کنند. آنها احتیاج به سرباز گیری و لشکر کشی ندارند. سربازهایشان پیشاپیش اینجا هستند.

ممکن است بگویید که این بنیادگراهای مسلمان سنی هستند و رژیم ایران شیعه است. بگذارید که یادآوری کنم که وقتی پای تروریسم به میان می آید، رژیم ایران از هر گونه امکان موجود استفاده می کند. رژیم ایران در عراق هم تروریستهای سنی ها و هم شیعه را با هم بکار می گیرد.

برای انسانهایی که یکبار فاشیسم قرن بیستم را تجربه کرده اند، نابخردانه است که در قرن بیست و یکم از این موضوع بصورت سطحی بگذرد. برای شماهایی که بسیار در هر موردی مشکوک هستید باید گفت که انسان هنوز در تاریخی که بیاد می آورد گرمایش جو زمین را تجربه نکرده است اما از فاجعه فاشیسم و نازیسم که هنوز یک قرن هم نگذشته است. خانم ها و آقایان تکیه زده بر کرسی پارلمان اروپا، من در مورد شما مطمئن نیستم اما ما ایرانیان، بنیادگرایی اسلامی را پوست و گوشتمان تجربه کرده ایم و به شما اخطار می کنیم که بی عملی و بی خیالی در برابر این تهدید جهانی عواقب بسیار خطرناکی برایتان خواهد داشت.

سیاست اپیزمنت (مماشات) توسط اروپایی ها نشان می دهد که آنها واقعیت فاشیسم مذهبی را جدی نگرفته اند. دولتهای اروپایی خیال می کنند که احمدی نژاد در صحبتهایش مقصود خاصی نداشته است یا نمی توانسته داشته باشد بلکه صرفا می خواهد با توسل به پروپاگاندا اسلامی توجه مردم خاور میانه را بخود جلب کند و این حرکت را فقط باید نوعی از پوپولیسم ارزیابی کرد. آیا مگر هیتلر هم در ابتدا یک پوپولیست نبود. تضمین شما چیست که احمدی نژاد همان راه هیتلر را نرود. آنوقت سیاست اپیزمنت چه توجیهی برای عمل خود خواهد داشت.

سیاست مماشات با ملاها توسط اتحادیه اروپا برای بدست آوردن قرادادهای چرب و نرم مانند معامله شرکت گاز و نفت اتریش تاثیرخود را بر مبارزات مردم و اپوزسیون رژیم ایران می گذارد که می خواهند خود را از شر این رژیم ضد بشری خلاص کند. به مماشات گران باید گفت شرمتان باد.

بگذارید این نکته را نیز اضافه کنم که فکر نکنید اگر دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد پایان یابد، همه چیز حل خواهد شد. ما با یک سیستم روبرو هستیم و نه یک فرد. خاتمی، رئیس جمهور باصطلاح مدره سابق را بیاد می آورید؟ تلاش برای دستیابی به تسلیحات هسته ای حتی برای یک روز هم تحت ریاست جمهوری او متوقف نشد.

بیایید موضوع را از نقطه نظر مردم ایران نگاه کنیم. در این کنفرانس راه های مختلفی تاکنون ارائه شده است اما از نظر مردم ایران مشکل اساسی در سیاست اپیزمنت است. این سیاست از دو طریق عمل می کند یکی حمایت اتحادیه اروپا از رژیم از طریق قراردادهای اقتصادی و جلوگیری از فشار بر روی رژیم و دیگری از طریق بستن دست بزرگترین نیروی اپوزسیون ایران و قرار دادن آن در لیست تروریستی. مردم ایران این سیاستهای مماشات جویانه را بخوبی حس می کنند و به همین خاطر توده های وسیع مردم به جنبش های دانشجویی و کارگری نمی پیوندند. بگذارید تاکید کنم که سرنگونی رژیم ایران وظیفه مردم ایران و اپوزسیون رژیم ایران است و این موضوع هم از زمان بروی کار آمدن احمدی نژاد شروع نشده است.

فاشیسم مذهبی بسیار خطرناک تر از مدلهای کلاسیک فاشیسم است که ایدئولوژی خود را مثلا بر روی برتری نژادی استوار کرده بودند. منظور من از مقایسه این دو نوع فاشیسم، کوچک جلوه دادن نوع کلاسیک و فاجعه ای که شما در این کشور تجربه کرده اید نیست. نمی خواهم یک پدیده ای را که هنوز اتفاق نیافتاده را با فاجعه ای که شما آنرا لمس کرده اید مقایسه کنم. منظور من طبیعت فاشیسم مذهبی و پتانسیلی است که می تواند در صورت پیشروی از خود به نمایش بگذارد، است. چرا که پایه های این فاشیسم که بر مبنای فرهنگ شهادت و تفکر انتحاری ریخته شده است آنرا از انواع کلاسیک فاشیسم که تفکری زمینی داشتند خطرناک تر می کنند. اما هر دو نوع زمینی و مذهبی فاشیسم در چند موضوع با هم اشتراک دارند. از بین بردن یهودیان، تفکرات مترقی در کشورشان، همجنسگرایان و در کلیت هر نوع آزادی.

فاشیسم مذهبی به شیوه ای کاملا سیستماتیک برای حمله خود را آماده می کند. بنابراین مقابله با چنین تهدیدی نیز باید کاملا سیستماتیک باشد. رژیم ایران می داند که چگونه سیاست مماشات اتحادیه اروپا را بکار بگیرد. رژیم ایران گروههای لابی سازماندهی شده ای دارد که در اکثر کشورهای غربی برای رسیدن به اهدافشان و آمالشان آنانرا بکار می گیرد.

جنبه دیگری که می توان از خصوصیت فاشیسم مذهبی نام برد، شکل منتاقض آن است که ممکن است غربی ها را به این اشتباه بیاندازد که ملاها آنقدر آسیب پذیر هستند که می توان آنان را هر زمان که اراده شود، تحت کنترل درآورد. این توهم درست نیست. باید به تفاوت ساختاری آنان که ممکن است غلط انداز باشد توجه کرد. بنیادگرایان ممکن است بظاهر شلخته بنظر برسند. ممکن است تصور شود که با کار بر روی جناحهای داخلی آنان بشود رژیم ایران را بزیر کشید.

در دو دهه گذشته غرب سعی کرد که از طریق سرمایه گذاری بر روی برخی جناحهای رژیم ایران، نوعی اصلاحات را در دستگاه مذهبی- سیاسی موجود رشد دهد. همانطور که همه می دانیم این شیوه موثر نبوده است و بجای تغییر، احمدی نژاد از همین سیستم بیرون آمد و هولاکاست را بزیر سوال برد.

خانمها، آقایان این موضوع باید بسیار جدی گرفته شود و نباید به نوعی دیوانگی این فرد تلقی شود. احمدی نژاد با این عمل حساسیت غرب را محک زد و البته نتیجه مورد نظر خود را با واکنش منفعلانه جهان غرب دریافت کرد.

در اینجا می خواهم پیشنهاد خود را مبنی بر ایجاد تشکیل یک جبهه ضد فاشیسم مطرح کنم. به اعتقاد من نه مردم ایران و نیروهای اپوزسیون ایران و نه جامعه جهانی به تنهایی قادر به مقابله موثر با فاشیسم مذهبی هستند. بهترین و موثرترین اقدام، ایجاد جبهه ضد فاشیسم مذهبی است. شاید بتوان گفت چنین جبهه یا ائتلافی تنها راه وارد آوردن فشارها هم بر روی فاشیسم و هم بر سیاست اپیزمنت است که در خدمت فاشیسم قرار دارد.

این جبهه ضد فاشیسم مذهبی است که قادر خواهد بود که از فاجعه جنگ جلوگیری کند. فاجعه ای که اگر جلوی رژیم ایران گرفته نشود، در تقدیر خواهد بود. با ایجاد چنین جبهه ای فشارهای سازماندهی شده می تواند بر روی رژیم حاکم بر ایران وارد شود. در این صورت جمهوری اسلامی نخواهد توانست در پشت جنبش های صلح طلبی قلابی پنهان شود و در مقابل" کافران و بدینان" را متهم کند که به اسلام توهین می کنند. این جبهه قادر خواهد بود که رژیم را از قرار گرفتن در راس جنبش های ضد سرمایه داری باز دارد.

همه سازمانها، دولتها، کشورها و افراد می توانند به چنین ائتلافی بپیوندند تا رژیم حاکم بر ایران را به عقب نشینی واداردند. فاشیسم تنها در زمانی که عقب نشینی می کند، آسیب پذیر است.

کلام آخر من خانمها و آقایان این است. ما باید قبل از آنکه دیر شود بنیادگرایان اسلامی متوقف کنیم. رژیم ایران به عنوان بنیادگرایان در قدرت دولتی در پشت قرائتی از اسلام متعرض و جنگ طلب قرار دارد و باید شکست بخورد و متوقف شود. با شکست رژیم حاکم بر ایران افراطیون اسلامی به طور روانی مهار خواهند شد و تروریسم بین الملل به پایان خواهد رسید. در غیر اینصورت تمامی آنچه که تاکنون شاهدش بودیم، تازه اول ماجرا خواهد بود.

11 May 2008

سیامک مهر: نمایشگاه کتاب در بن بست اندیشه


تبلیغ چاه جمکران، انتخاب نمایندگان مجلس از سوی امام زمان، استخارهء مدیران و مسئولین نظام در امور مملکتی، نقش شعار یا ابول فضل بر پیراهن پهلوان ستربازوی تهی مغز، طلسم و رمال علی دایی و انتخاب مربیگری تیم ملی از سوی خدا، دعای باران، خواب و رویاهای صادقهء و امام زمان که هر دم به خواب یکی ظاهر می شود، رمال ها و دعانویس های شیادی که با آزادی در نشریات آگهی دعا برای قبولی در کنکور و ازدواج موفق و از این قبیل منتشر می کنند، خدمات بی ارزش ایستگاه های صلواتی، اعزام دانشجویان نخبه به حج ، ستیز دیوانه وار با فرهنگ غرب ... همه و همه روند نابخردی و خردستیزی را در جامعه به صورت حساب شده و با رابطه ای معنادار و مدیریت شده به پیش می برند.

نمایشگاه کتاب در بن بست اندیشه

سیامک مهر
http://khakeiran.blogspot.com/

اگر قفل و بند از زبان و قلم برداشته شود،
چیزی از اسلام باقی نخواهد ماند.

آیت الله مکارم شیرازی، روزنامه خراسان، 8 تیر ماه 1381

پرداختن به مسئله کتاب و کتاب خوانی در ایران امروز، پیش از هر گفتاری مستلزم روشن ساختن جایگاه خرد و خردورزی در جمهوری اسلامی است.

در یک نظام استبدادی متعارف و سکولار، مخالفت با سیاست های جاری و به چالش کشیدن قدرت حاکمان، طبیعی است که پذیرفته نگردد؛ اما تحت حاکمیت سیستم سیاسی مبتنی بر ایدئولوژی، مضافاً بر استبداد سیاسی، آزادی ها و به تبع آن هرگونه خردورزی و اندیشهء مستقل نیز به شدت سرکوب می شود و حوزه ها و ساحت های زیست اجتماعی، مرزهایشان چنان درهم می ریزد که تکلیف هیچ چیز و هیچ کس مشخص نیست. چنین وضعیتی را نگارنده پیش از این "هرج و مرج منظم" خوانده است.

در چنین شرایطی است که دوغ و دوشاب به گونه ای به هم می آمیزد که تفکیک و تشخیص نیک از بد، حقیقت از دروغ و تفکر از توهم و ماده از موهوم برای بسیاری از مردمان ناممکن می گردد. نظم چنین هرج و مرجی را حاکمان با زور و اسلحه و سرکوب برقرار می کنند نه با قرارداد و قانون. پوپولیسم مهوع و عوام فریبی مشخصهء اصلی حکومت دینی و ایدئولوژیک است.

هنگامی که رئیس جمهور رژیم اسلامی در مقامی رسمی که گوش مردم ایران و جهان به دهان وی دوخته شده است، در ملأ عام و از بیشمار رسانهء گوناگون سخن از باورهایی موهوم و پوچ و یاوه بر زبان می آورد و به افکار سخیفی که پذیرفتنش از فردی روانپریش و خُل و چِل و دیوانه حتا مشکل می باشد مباهات می کند، ضروریست که به اهداف و اغراض نهفته در پس پشت این شعبده بازی ها نورافکن انداخت.
وقتی هالهء نور از رئیس جمهور محافظت می کند و دختر بچه ای در زیرزمین خانه اش انرژی هسته ای تولید می کند و یا زمانی که دست مهدی موهوم را در مدیریت امور کشور دخیل می دانند... جملگی به قصد و هدف بیهوده و بی اعتبار جلوه دادن دانش وعلم و خرد و عقل و قوای دماغی انسان است. به هدف از خود بیگانه ساختن انسان و نقض عاملیت اوست.

تبلیغ چاه جمکران، انتخاب نمایندگان مجلس از سوی امام زمان، استخارهء مدیران و مسئولین نظام در امور مملکتی، نقش شعار یا ابول فضل بر پیراهن پهلوان ستربازوی تهی مغز، طلسم و رمال علی دایی و انتخاب مربیگری تیم ملی از سوی خدا، دعای باران، خواب و رویاهای صادقهء و امام زمان که هر دم به خواب یکی ظاهر می شود، رمال ها و دعانویس های شیادی که با آزادی در نشریات آگهی دعا برای قبولی در کنکور و ازدواج موفق و از این قبیل منتشر می کنند، خدمات بی ارزش ایستگاه های صلواتی، اعزام دانشجویان نخبه به حج ، ستیز دیوانه وار با فرهنگ غرب ... همه و همه روند نابخردی و خردستیزی را در جامعه به صورت حساب شده و با رابطه ای معنادار و مدیریت شده به پیش می برند.

زنده یاد حسین پناهی بازیگر سینما و تأتر زمانی گفته بود در صدا و سیما از ما می خواهند که برای زیر دوازده سال سریال و مجموعهء تلویزیونی بسازیم!

حکومت اسلامی با کاستن از سن رأی دهندگان در انتخابات به پانزده سال، زمانی طولانی از عمرش را با رأی کودکان حکومت کرده است. اما هنگامی که دریافت گویا بقیهء جمعیت نیز به کودکان سالمند تبدیل گشته اند به سن قانونی هژده سال بازگشت.

از دیگر شیوه هایی که پایوران حکومت اسلامی به هدف پوک و پوچ و تهی ساختن هر پدیده و امر و موضوع و واقعیتی ( اجتماعی و سیاسی و تاریخی و فرهنگی و اقتصادی ) از معنا و محتوا و درونمایهء حقیقی خود به کار می بندند، وعظ و خطابه و سخنسرایی بی وقفه و بی امان و پایان ناپذیر از و دربارهء آن پدیده است.( البته این معنی که مورد نظر نگارنده است با آن مفهوم پیش پا افتاده ای که اصلاح طلبان حکومتی" حرف درمانی" می نامند هیچ نسبتی ندارد.)

طی سه دههء اخیر حجم عربدهء آخوندها و اسلام فروشان در بارهء مقولاتی همچون آزادی، اندیشه، کتاب و کتابخوانی و امثالهم، شاید هزاران برابر خزعبلات و یاوه ها و ترهات و وراجی هایی باشد که در هر موضوع و مقولهء دیگری ساخته و بافته اند. این سه موضوع یاد شده که به لحاظ گوهری ارتباط پیوسته و درهم شونده ای با یکدیگر دارند، اصل و اساس تمامی گرفتاری هایی است که اسلام و آخوند و رژیم اسلامی برای همیشه و همواره دچار آن بوده، هستند و خواهند بود. دشمنی و مبارزه با آزادی اندیشه و کتاب، جا و محل و مکانی کانونی و مرکزی در تمامی فعالیت های اسلام گرایان داشته و دارد.
نظام اسلامی یکی از معدود حکومت هایی است که در عین حال که اختناق و خفقان و انقیاد سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در آن بیداد می کند و گلوی هر شهروندی را تا سرحد خفگی فشرده و همهء راه ها و روزنه های تنفسش را در چنگ و چنگال گرفته است، اما به همان نسبت عربده و واق واق آزادی آزادیش گوش فلک را کر کرده است. در هر شهر و شهرستانی پر است از واژه ها و علائم و نشان هایی دروغین که با بی شرمی تمام ارزش های متعالی انسانی را به سخره گرفته و مضحکه ساخته است: میدان آزادی، سینما آزادی، پارک آزادی، خیابان آزادی، کوچهء آزادی، آزادی یک، آزادی دو، آزادی سه... و به همینگونه: شهرک اندیشه، خیابان اندیشه، کوچهء اندیشه، اندیشه یک، اندیشه دو، اندیشه سه...

میدان و خیابانی که نامش آزادی و اندیشه است ولی در یک ضلع و زاویه اش آن دیوار آزادی ِ معروف پیدا نیست که بر آن بتوان حتا به رسول الله دشنام نوشت، فقط و فقط گاو وجود مؤمنین را آزاد می داند و از آزادی اندیشهء گوسفندی صحبت می کند که در پای مسلخ و مذبح حتا، ایمانش به چوپان و آخوند و الله ذره ای متزلزل نمی شود.
آن عقل و اجماعی که در فقه پویا! دینکاران درباره اش وراجی می کنند عقلی است که تنها و تنها باید به حقانیت شریعت اسلام و دکان آخوند راه ببرد و بر اجماع چنین عقلایی به جز اثبات خداوندی ِ آخوند و ملا و مفتی و اصرار بر بی شعوری مردمان هیچ نتیجه ای مترتب نیست.


آخوندها و مقامات جمهوری اسلامی بر همین روش و روال و به حد تهوع آوری آنقدر از کتاب و کتاب خوانی و فرهنگ کتاب خوانی و فرهنگ سازی و بستر سازی برای فرهنگ کتاب خوانی و تولید محتوا و از این دست، یاوه بافتند و دروغ و مزخرف گفتند و روضه خواندند که اکنون سرانهء کتابخوانی مردم ایران دودقیقه است. چون از اساس دروغ بود و به جز قرآن و در امتداد قرآن یعنی کتاب های مذهبی مثل نهج البلاغه و مفتاتیح الجنان و حلیه المتقین و رساله های عملیه و امثالهم، آخوند و اسلامفروش هیچ نوشتار و متنی را کتاب نمی داند و یا به عنوان کتب ضاله می شناسد.

برپا کردن نمایشگاه های متعدد کتاب و دایر کردن فروشگاه های کتاب در هر خیمه و سرپوشی و در هر مکان و مناسبتی، با حجمی برابر با نود درصد کتاب های دعا و معارف اسلامی و تفسیر و قصص قرآن و مزخرفات مذهبی، نشست های شعر خوانی و قصه خوانی توسط عوام الشعرای درباری و قصه نویس های بی مایه مذهبی، هر فرد صاحب ذوق و خردی را از کتاب و کتاب خوانی و مطالعه بیزار و دلزده کرده است. همزمان با این هجمه و این حجم از عربده، تمامی کتابخانه های کشور را از هر کتاب و متن و اندیشهء مستقلی که مغایر با اصول و فروع خردستیز مکتبِ تجاوز خود دیدند خالی کردند.

در وزارت ارشاد اسلام با تیغ سانسور هر فکر ناب و هنر ارزنده ای را حذف و مثله کردند. اراذل و اوباش اسلامی و بازجوها و شکنجه گرانی که امروز در وزارت ارشاد با عناوین دکتر و مهندس و استاد و بررسان کتاب، سطر به سطر نگارش های نویسندگان را حلاجی می کنند و ساحت و سپهر اندیشه را در زیر سُم الاغ فهم دینی خود مورد تاخت و تاز قرار می دهند، فقط و فقط یک هدف را دنبال می کنند: آنان به قصد اخته و وابسته کردن هر فکر مستقلی و شکستن هویت فردی انسان ها حتا اگر متن و شعر و قصه و کتاب تو با معیارهای مورد پسند ایشان هیچ تعارضی نداشته باشد، بدون تردید به سانسور بخش هایی از آن اقدام می کنند تا تصور اینکه فکر و هنر و اندیشه در جامعه اسلامی بدون متولی است و مستقل از دکان آخوند قابل عرضه می باشد، از ضمیر حتا ناخودآگاهت زدوده شود. نمایشگاه کتاب نیز وقتی در مصلای جهالت اسلامی استقرار یافت، هدفی جز این مطمح نظر متولیان فرهنگ ستیز اسلام نبود که خرد را با خرافه چنان بیامیزند که ساده لوحانی باور کنند که علی آباد هم دهی است. تمامی این فعالیت های به اصطلاح فرهنگی رژیم اسلامی از سر ناچاری و به قصد بزک کردن چهرهء زشتِ بربر و بی فرهنگ اسلام است.

البته ناگفته نماند که زمانی که امکان چاپ و انتشار کاغذی ِ حاصل کنجکاوی و اندیشه ورزی و جستجوگری و سنجشگری انسان موجود نیست و در زمانه ای که با وجود صفحات اینترنتی که به مانند چمنزاری پرطراوت هر ذهن و فکر و اندیشه ای را به خرامیدن بر سبزه ها و گل های عطرآگینش دعوت می کند چه نیازی به تحمل توهین و تحقیر بررسان و ممیزان بیسواد کتاب است؟ آن انسان متمدنی که تکنولوژی های نوین ارتباطات و این صفحه را در اختیار ما قرار داده، تلویحاً این حقیقت را نیز گوشزد کرده است که بدین وسیله خواهی توانست فردیت و هویت و شخصیت منحصر به فرد خود را حفظ نموده و صدای مشخص خود را داشته باشی و هنر و فکر و اندیشهء مستقل و فردی خویش را بدون دخالت ها و متولی گری های خوارکننده و تخفیف دهندهء سانسورچیان کینه توز با دیگران به اشتراک بگذاری. متأسفانه عادت ها و رسوبات شیوه های سنتی کتاب خوانی در ذهن ما، هنوز که هنوز است ارزش و اهمیت یک نویسنده را با حجم و وزن خمیر کاغذی که در دست خواننده می گذارد می سنجد.

کلام آخر اینکه:
در موضوع فکر و اندیشه، و کتاب به عنوان منشاء آگاهی، شروع کین توزی و دشمنی اسلام فروشان از همان نقطه ای است که قرآن را که منشاء و مسبب اصلی فلج ذهنی مسلمانان محسوب می شود کتاب نامیدند. از همان زمانی که عمرابن خطاب به سردارش دستور داد تا کتاب های کتابخانهء جندی شاپور را به آب بریزند، نگاه و نسبت اسلام با اندیشه ورزی آشکار گشت. هر متن محتوی فکر و اندیشه ای را که نتوان به نقد کشید و سره از ناسره و زیبایی از زشتی اش را بر ملا ساخت، کتاب نیست، متن مقدس است، تخته سنگی است که علی الظاهر بر لب طاقچه قرار گرفته است، اما در حقیقت سنگ لحد و سرپوشی است که بر گور و جنازهء خود نهاده ایم.

کتاب و کتاب خوانی در حکومت خردستیز اسلامی و در جامعه ای مقلد پرور، حرف مفت و دروغی خررنگ کن است. نمایشگاه کتاب تهران کوچه ای تنگ و تاریک است که بر تابلوی ورودی اش نوشته اند:" بن بست اندیشه" و در گوشه و کنارش جا به جا مدفوع کرده اند!


10 May 2008

زینت میرهاشمی : رشد سالانه 18 درصدی فقر... و ... سهیلا که نوزادش را برای نجات از فقر و بی خانمانی که در انتظارش بود با ضربات چاقو به قتل رساند


زنی
به نام سهیلا
در انتظار حکم قصاص به سر می برد.
سهیلای بی خانمان، فرزند 5 روزه خود را
برای نجات از فقر و بی خانمانی که در انتظارش بود
با ضربات چاقو به قتل رساند

رشد سالانه 18 درصدی فقر

زینت میرهاشمی
http://www.iran-nabard.com
ایران نبرد


زنی به نام سهیلا در انتظار حکم قصاص به سر می برد. سهیلای بی خانمان، فرزند 5 روزه خود را برای نجات از فقر و بی خانمانی که در انتظارش بود با ضربات چاقو به قتل رساند. با نگاهی به آمار و ارقام داده شده از طرف پایوران رژیم در مورد خط فقر و حقوق 219 هزار تومانی کارگران با خانواده های نقریبا 5 نفره، بخشی از فاجعه فقری که گریبان کارگران و مزدبگیران را گرفتار کرده است، آشکار می شود. رئیس دولت پاسداران برای فرار از عمق این فاجعه مسئولیت را از خود دور کرده و اعلام کرده است که «امام زمان» جامعه را «مدیریت» می کند.

بر اساس امار دولتی که در خبرکزاری حکومتی ایسنا روز آدینه 20 اردیبهشت منتشر شد خط فقر در استان تهران برای یک خانوار 5 نفره بر حسب توزیع درآمد و مصرف خانواده 400 هزار تومان اعلام شده است.

بر اساس داده های آماری همین منبع «خط فقر مطلق کشوری در سال 83 تقریبا 238 هزار تومان و در سال بعد 276 هزار تومان، در سال 85 برابر 325 هزار تومان و در سال 86 برابر 400 هزار تومان» اعلام شده است. حسین راغفر تاکید می کند که خط فقر شدید استان تهران، برای یک خانواده 5 نفره در سال 86، 650 هزار تومان بوده است.


ا
ین منبع رشد سالانه خط فقر را بر اساس این آمار و ارقام 18 درصد اعلام کرده است.

متخصص حوزه رفاه اجتماعی ضمن تاکید بر افزایش درصد جمعیت زیر خط فقر مطلق اعلام کرد که:

«در سال 86، حداقل 35 درصد جمعیت کشور
در زیر خط فقر مطلق به سر می بردند.»
این افزایش فقر در شرایطی صورت می گیرد که منابع طبیعی ایران با بهای بالاتری به تاراج می رود و دولت پاسداران هزینه های زیادی در راه رشد تروریسم و سیاستهای صدور ارتجاع و بنیادگرایی به مصرف می رساند.


7 May 2008

ایران لیبرال: قرائت جدیدی از امام

همگی اسلاف خمینی میدانند كه هر حرفی را كه میخواهند امروز بزنند باید به پای حرفهای دیروز امام و آرمانهای پریروز انقلاب بنویسند تا برایش مشروعیتی كسب كنند. اگر غیر از این بكنند از جرگهٌ خودی ها بیرون خواهند رفت و خونشان حلال خواهد شد.
مشكل همهٌ آنها و مهمتر از همه مشكل خود نظام در این است كه نه قادر است از ریشهٌ تاریخی خود ببرد و نه میتواند در عین حفظ این ارتباط تغییری اساسی بكند و كلاً غیر از آن شود كه خمینی خواسته و با قانون اساسی اسلام بر پیشانی اش نوشت


قرائت جدیدی از امام

ایران لیبرال



بازنویسی گذشته یكی از خصایص نظامهای توتالیتر است. هر از چندی اینكه چه كسی كجا بود، چه كرد و مسئول چه چیزی بود مورد تجدیدنظر قرار میگیرد و خلاصه اتقیا و اشقیا از نو معین میشوند.

نظام اسلامی هم از این اصل مستثنی نیست، همیشه سودای این بازنویسی را داشته و دارد. عدم موفقیتش از این سرچشمه میگیرد كه قادر نشده به اندازهٌ كافی در بین سخنگویان بیشمار و وراجش یكدستی ایجاد كند. چون نتوانسته به سبك توده ای ها یا لااقل مجاهدین حزب لنینی راه بیاندازد. نتیجه اینكه هر كه در هر گوشهٌ آن سازی میزند و هر كس روایت خود را میبافد. همین آشفته بازار است كه برخی به حساب كثرت گرایی میگذارند تا به دیگران چنین تلقین كنند كه از این حكومت تا دمكراسی مطلوبشان بیش از چهار انگشت فاصله نیست كه آنهم به یمن مختصری حسن نیت از یك طرف و صبوری از طرف دیگر طی خواهد شد.

نمونهٌ تازهٌ این هرج و مرج سخنان اخیر محمد خاتمی مقتدای اعظم «اصلاح طلبان» است كه در دانشگاه گیلان سر منبر رفته تا به «تحریف اندیشه های امام خمینی» مبارزه كند و ادعا نموده كه «امام» به شدت با صدور انقلاب و خرابكاری و بمب گذاری در كشورهای دیگر مخالف بوده و با این مسائل «برخورد میكرده»! از این گذشته در داخل كشور هم مسئلهٌ كفر و ایمان را مطرح نمی نموده و خلاصه اینكه اگر كسی از این حرفها بزند از راه امام منحرف شده و انقلاب را بی سیرت و صورت كرده است.
روشن است كه هركس مختصری حافظه داشته باشد به چنین سخنانی میخندد و این تشبثات مضحك را برای شستن دامان كسی كه مسؤولیت تمامی جنایات رژیم از اعدامهای اولین روزهای انقلاب تا كشتار زندانیان در آخرین روزهای حیاتش را به گردن دارد، جدی نمیگیرد.

میتوان سخنان خاتمی را فقط از دیدگاه فردی بررسی كرد و دنبال پاسخ این سؤال گشت كه چطور شخصی میتواند به این آسانی و با این وقاحت دروغی به این بزرگی بگوید. این معاینه از بابت روانشناسی دروغ شاید حائز اهمیت باشد، همین و بس. اصل مطلب جای دیگر است.

باید دنبال دلیل كلی گشت كه خاتمی و امثال او را به گفتن این قبیل سخنان وامیدارد. مشكل اصلی آنهایی كه در عرف روزنامه نگاری «اصلاح طلب» نامیده میشوند در این است كه حیات و مشروعیت سیاسی خویش را مدیون نظامی هستند كه انقلاب اسلامی و رهبرش در ایران روی كار آوردند و در هیچ حالی نمیتوانند بند ناف خود را از این واقعه كه از بطنش بیرون آمده اند ببرند.

همگی اسلاف خمینی میدانند كه هر حرفی را كه میخواهند امروز بزنند باید به پای حرفهای دیروز امام و آرمانهای پریروز انقلاب بنویسند تا برایش مشروعیتی كسب كنند. اگر غیر از این بكنند از جرگهٌ خودی ها بیرون خواهند رفت و خونشان حلال خواهد شد. اشتهای انقلاب هم كه همیشه برای خوردن فرزندانش صاف است. مشكل همهٌ آنها و مهمتر از همه مشكل خود نظام در این است كه نه قادر است از ریشهٌ تاریخی خود ببرد و نه میتواند در عین حفظ این ارتباط تغییری اساسی بكند و كلاً غیر از آن شود كه خمینی خواسته و با قانون اساسی اسلام بر پیشانی اش نوشته.

دروغگویی مصرانهٌ اصلاح طلبان در باب سوابق نظام و بنیانگذارش خود روشن ترین اعتراف است بر اصلاح ناپذیری آن.


6 May 2008

محمود کیانوش: شعر «انسان شقایق نیست» که در کتاب «ماه و ماهی در چشمۀ باد» (گزیدۀ شعرهای 1334-1347) چاپ شده است



رامین جان مولائی،

سلام. شعر «انسان شقایق نیست» را که در کتاب «ماه و ماهی در چشمۀ باد» (گزیدۀ شعرهای 1334-1347) چاپ شده است، برایت می فرستم که بخوانی، و هرکس خواست بخواند، و حتماً شاداب وجدی، لطفعلی خنجی، دکتر ماشاءالله آجودانی، دکتر منوچهر ثابتیان، ناصر مجد، مصطفی فرزانه، اسماعیل نوری علا، شکوه میرزادگی، پرتو نوری علا، اسماعیل خویی، کاوه گوهرین، احمد افرادی، مهدی جلیل خانی، علی رضا زرین، سیروس نیرو، رضا مقصدی، هما سیّار، نعمت میرزا زاده (آزرم)، یدالله رؤیایی، علی اوحدی اصفهانی، Kurt Scharf ، حمید رضا رحیمی، فرامرز سلیمانی، دکتر جلیل دوستخواه، ناصر شاهین پر، منصور خاکسار، فریده فرجام، ایران درودی، منصور اوجی، و...آن را بخوانند و روح تقی مدرّسی، بیژن جلالی، نادر نادرپور، سیاوش کسرایی، محمد زهری، ژاله اصفهانی، پرویز ناتل خانلری، منوچهر شیبانی، حسن هنرمندی، پرویز داریوش، و... آن را بشنوند.

قربانت – محمود کیانوش
لندن – 5 مه 2008
.................................................


انسان شقایق نیست!


محمود کیانوش


ابر آرامی دارد در دامنِ باد،
باد پروازی دارد بر گلشنِ آب،
آب را در بر می گیرد شعلۀ خاک،
خاک را مستی می بخشد بادۀ نور.


ماه و ماهی در چشمۀ باد،
شورِ خارا در سینۀ آب،
برف و شبنم در آیینۀ خاک،
چنگِ تاریکی در طُرّۀ نور:

باد
آزاد،
آب
بیتاب،
خاک
چالاک،
نور
مغرور.

آسمانها شاد از نشأتِ بال،
آبها سرشار از شوقِ نزاع،
خاکها خرّم از سِحرِ هوا،
بطنِ جنگلها گرم از شورِ شکار.


ما شقایقها را می بینیم.
ما شقایقها را دامن دامن می چینیم؛
گرچه گاهی پنهانند از چشم،
زود برمی گردند:
با لبانی خندان از بی خبری،
با همان سرخی، زیبایی، افراشتگی،
با همان بازیها در فسقِ نسیم،
با همان عشرتها در محفل ابر،
با همان آمیزشها در بسترِ نور.


ما شقایقها را می بینیم،
ما شقیقها را دامن دامن می چینیم
تا به زیباییشان آرایش بدهیم
حجله هامان را گاهی،
گورهامان را گاهِ دگر.


ما شقایقها را می بینیم،
با شکفتاری جادویی در پهنۀ خاک؛
ما به آنها با نفرت می نگریم؛
غمزشان با ما در حیرتِ ما،
اعتناشان با خود در رویشِ خود؛
ریشها شان در اشک،
در تبسّم،
در تشنّجها و تپشها،
در غزلها و مرثیه ها.


ما شقایقها را با شادی دامن دامن می چینیم؛
ما شقایقها را با نفرت می نگریم:
شادمانیمان از نا آگاهی، گاهی
نفرت از این آگاهی که هنوز:


ابر آرامی دارد در دامنِ باد،
باد پروازی دارد بر گلشنِ آب،
آب را در بر می گیرد شعلۀ خاک،
خاک را مستی می بخشد بادۀ نور