12 August 2006

الاهه بقراط: طرفداران «بازگشت اصلاح طلبان" با عکس یادگاری ...

طرفداران «بازگشت اصلاح طلبان» جنگ قدرت بین «خودیها» را به خارج کشور کشانده اند تا با تکیه بر هواداران خود در فراسوی مرزهای ایران که از چند سال پیش در آب نمک خوابانده شده اند، بتوانند تلاش هایی را که برای تغییرات بنیادین صورت می گیرد با مانع روبرو سازند. به همین دلیل است همه آن کسانی که آمدن احمدی نژاد و «فاشیسم» و «طالبان» را به گردن «تحریمیان» می انداختند، به ناگهان همگی حول شمع وجود یک «تحریمی» گرد می آیند و او را، که تا مدتی سخنانش را به دلیل «تندروی» در رسانه های خود بازتاب نمی دادند، دور دنیا می چرخانند با عکس یادگاری...

کل مطلب
کبهان لندن
از طریق آژانس خبری کوروش

9 August 2006

محمّد هادی: حکومت اخوندی و صادرات و وارداتِ اپوزیسیون!

آخوند تا آنجا که توانست، از هر تیپ و قماشی- از طنز نویس و نویسنده و جامعه شناس و سرتیپ پاسدار و ایدئولوگ اصلاح طلبان گرفته تا رهبران جنبش دانشجویی و حتی گاندی و ماندلای ایرانی- را به بهانه و تحت عناوین مختلف بخارج فرستاد و همینطور سعی نمود تا برخی از مخالفینِ مستعد همکاری در خارج را با هر وعده و وعیدی بود بداخل بکشاند و بعد، بدون آنکه یک مو از سر مبارک آنها کم شود صحیح وسالم مجدداً بخارج بیاورد!

ترس اصلی و مسئلۀ اساسی حکومت آحوندی، از شعار و سخنرانی و اعتصاب غذا و انقلابِ مخملی وحتّی قیام قهرآمیز نیست ... گوش آخوندی از این نوع حرفها پُر است. ترسِ واقعی و نگرانی درونیشان بیشتر از مخالفان جدی و سازمان وتشکیلاتی است که در زمان و شرایط مناسب، امکانات عملی و یا حداقل بالقوۀ پیشبردپروژۀ سرنگونی را دارد

اغراق نیست اگر گفته شود:
آخوندها آنقدر که در پی بی اعتبار کردن و حذف سیاسی و سوختن اجتماعی مجاهدین هستند شاید آنقدر ها دنبال حذف فیزیکی آنها نباشند هر چند و هر موقع که دستان نا پاکش رسیده از هیچ قتل و جنایتی علیه مجاهدین فروگذار نکرده است!


ایکاش جداشدگان از مجاهدین در عبور از به اصطلاح چاله مجاهدین در چاه آخوندها نمی افتادند
و در فرازی بالاتر با موضوعِ مبارزه-یعنی رژیمِ آخوندها-به فعالیت و مبارزۀِ خود ادامه میدادند
این عمل جدا از فواید و صلاح فردی وعاقبت بخیری برای خود آنها، بیشک میتوانست دستاورد و نتایج مثبتی هم برای مجاهدین داشته باشد که در برخورد با منتقدانی مبارز و پیشرو، مجبور بودند بر سرعت پیشرفت وارتقاء مبارزاتی خود بیش از بیش اضافه کنند!


محمّد هادی

حکومت آخوندی با صادرات و وارداتِ "اپوزیسیون"!


در ایجاد و گسترش بی در و پیکری و شَلم و شُوربایی که در خارج از کشور و در طیف نیروهای اپوزیسیون-بغیر از بخش های جدّی و مبارز-میگذرد، بیشک رژیم آخوندها-بکمک سربازان گمنام و بدنامِ خود و صد البته با شُل کردن کیسۀ خلیفه-نقش اوّل و اساسی را داشته است و وضعیت تاسف آور کنونی هیچگاه بطور خلق الساعه و خود بخودی بوجود نیامده است!

رژیم همزمان با اقامت هزاران ایرانی در آمریکا و کانادا و اروپا رفته رفته پی برد که برای این بخش از ایرانیان خارج از کشور-که در کشورهای دموکراتیک و پیشرفته و اغلب با بالاترین تحصیلات و تخصص ها زندگی میکنند-چیزی برای عرضه و نمایش و در نتیجه جلب آنها ندارد. بهمین جهت خط اصلی تبلیغاتی خارج از کشور خود را، بطور دراز مدّت بر مبنای تبلیغات منفی و مخدوش و زشت نشان دادن نیروهای ِاصلی و جدی اپوزیسیون گذاشت و بهمین دلیل آنچه که امروز مشاهده میشود عمدتاً نتیجه کاشته ها و پیش پرداخت های آخوندها میباشد! به چند نمونه از مجموعۀ تلاشهای رژیم در این مسیر اشاره خواهد شد:

1-واردات و صادرات اپوزیسیونِ ساختگی از خارج بداخل و از داخل بخارج!
2-استفاده از فعالین سیاسی قدیمی و مقاطعه-تکنوکرات و دلال های سیاسی در خارج!
3-خریدن و بخدمت گرفتن جدا شدگان از مجاهدین در خارج!

رژیم با اتخاذ و پیشبرد این سه طرح و دیگر پروژه هایِ پیدا و پنهانِ مشابه، تلاش نمود تا هر چه بیشتر بتواند بخش جدی و مقاومِ اپوزیسیون را از صحنه خارج و با ایجاد سیرکهای سیاسی، مخالفینِ غیرجدّی و گاهاً مسخره را صحنه گردان اصلی میدان کند!
صادرات و واردات اپوزیسیون!

در این قسمت، رژیم تا آنجا که توانست، از هر تیپ و قماشی-از طنز نویس و نویسنده و جامعه شناس و سرتیپ پاسدار و ایدئولوگ اصلاح طلبان گرفته تا رهبران جنبش دانشجویی و حتی گاندی و ماندلای ایرانی-را به بهانه و تحت عناوین مختلف بخارج فرستاد و همینطور سعی نمود تا برخی از مخالفینِ مستعد همکاری در خارج را با هر وعده و وعیدی بود بداخل بکشاند و بعد، بدون آنکه یک مو از سر مبارک آنها کم شود صحیح و سالم مجدداً بخارج بیاورد!

در برپایی و گرم شدن بازار صادرات و واردات اپوزیسیون است که این روزها در آمریکا فقط یک قلم 5-4 نفر از مدعیان رهبری جنبش دانشجویی بطور جداگانه و در نقاط مختلف مشغول فعالیت سیاسی-دیپلماتیک میباشند! و در چنین فضایی از درهم و بر هم بودن معیار ها و سیاست بازی، شاید بتوان گفت خدا میداند که در ازای یک فرد و یا یک نیرو سیاسی سالم و پدر مادر دار، چقدر افراد و گروههای فاقد اصالت و بدون شناسنامه در صحنۀ سیاسی وُل میخورند!
تا جائیکه گاهی دیگر حتّی به دو چشم خود نیز اطمینان نمیتوان کرد و در این میان معلوم نیست که چه حق ها و باطل هایی، که درهم و جابجا نمی شوند!

علیرغم تنوع و تفاوتِ خطی و شخصیتی و پروژه ای که ممکن است میان صادرات و واردات اپوزیسون توسط رژیم وجود داشته باشد امّا همگی این تحفه های صادراتی، بطور عجیبی در یک موضوع اتفاق نظر کامل دارند و آن اینکه: تا جائیکه میتوانند نباید وجود و حضور مقاومت جدی 27 ساله علیه آخوندها را به روی خود بیاورند و در این مورد خود را چنان بکوچۀ علی چپ بزنند که گویی تاکنون هیچگونه مقاومت و مبارزه ای علیه رژیم نبوده است و حتّی اگر-در اثر اصرار سئوال کنندگان سمج- مجبور به اعتراف شدند بدون ذکر نام، زیر لب غرولند کنند که: گروهها و سازمانهای مورد نظر، خشونت طلب و ضد خیزشهای مخملی و مقاومت مدنی هستند و . . . . ! و این همان خطِ قرمزی است که رژیم با اطمینان از ثبتِ آن در دی-اَن-اِی و ژن سیاسی کبوتران جَلدِ خود، مطمئن است که آنها علیرغم باز بودن در قفس و خروج از ایران و چرخیدن و معلق زدن در آسمان ابری غرب، از دُورُ و بّر حرمِ نظام، زیاد دور و هرگز گُم و گُور نخواهند شد!

ترس اصلی و مسئلۀ اساسی رژیم، از شعار و سخنرانی و اعتصاب غذا و حتّی انقلابِ مخملی و بدتر قیام قهرآمیز نیست ! گوش رژیم از این نوع حرفها پُر است ترسِ واقعی و نگرانی درونی رژیم بیشتر از مخالفان جدی و سازمان و تشکیلاتی است که در زمان و شرایط مناسب، امکانات عملی و یا حداقل بالقوۀ پیشبرد پروژۀ سرنگونی را دارد! اغراق نیست اگر گفته شود: آخوندها آنقدر که در پی بی اعتبار کردن و حذف سیاسی و سوختن اجتماعی مجاهدین هستند شاید آنقدر ها دنبال حذف فیزیکی آنها نباشند هر چند و هر موقع که دستان نا پاکش رسیده از هیچ قتل و جنایتی علیه مجاهدین فروگذار نکرده است!

فعال سیاسی و دلال سیاسی!

در این قسمت کلاً دو تیپ بصورت دلال فعال اند. تیپ اوّل فعالین سیاسی قدیمی و سابقه دار هستند که به اصطلاح موی خود را در سیاست سفید و یا جوگندمی کرده اند و تیپ دوم، استادان و محققان دانشگاهی و تکنوکراتهای دلال منش و اهل معامله و بازار هستند که بصورت مستقیم و یا با واسطه، در پروژه های رژیم علیهِ اپوزیسیون مقاوم، سهیم و شریک میشوند این استادان محترم با عینکِ اقتصادی، پروژه های سیاسیِ رژیم را قیمت گذاری و در آنها شرکت میکنند! در بخش فعالین قدیمی، تعدادی زرنگی و آینده نگری بخرج دادند و از خرتوخری اوضاع استفاده کرده و-برای بالا بردن قیمت خود- با سرعت و بی سروصدا مدرک دکتری و یا حداقل رسانه و نشریه ای دست و پا کردند! در بازار فروش شرافت، داشتن مدرک دکتری، سردبیر مجله، مدیر نشریه و یا مسئول رادیو و تلویزیون امتیاز بوده و هر کدام سهمی در بالا و پائین بودن قیمت ها دارند!

حضورِ-غالباً بدون دعوت-این حضرات در هر مراسم و فعالیتی، کافیست که بطور اتوماتیک از جدیّت و غلظت آنها کاسته شود و بدلیل برخورداری از نعمتِ پر رویی، از رو نمی روند و اگر آنها را از در بیرون کنند، دوباره و پر روتر از پنجره وارد و گاهاً از پشت تربیون سخنرانی سر در می آورند! شرکت اینها در فعالیت های اجتماعی-سیاسی ایرانیان، مانند پرچم سیاهی-به نشانۀ نفوذ و حضور غیر مستقیم آخوندها- مایه شرمساری و نگرانی میباشد! هر چند گاهی-ناخودآگاه- حضورشان در اطراف سوژه های ارسالی رژیم، خودبخود افشاگر پروژه های آخوندها میگردد! بعبارت دیگر اینان زیر هر تابوتی که بروند در بهشت رفتن مرده میتوان شک کرد!


در اکثر کشورهای دموکراتیک، که رای مردم حاکم است اینگونه جوامع بعد از گذار از مراحل سخت و دشوار و نیل به دموکراسی دیگر از نیروهای سیاسی و احزاب خود، توقع و انتظار فداکاری و خدای ناکرده جانبازی و صداقت آنچنانی ندارند و بهمین دلیل نیروهای سیاسی و احزاب اینگونه جوامع، دیگر احتیاج چندانی-در حد دجالگریِ جوامع عقب مانده- به تظاهر در اخلاقیات و اصول و صداقت ندارند در حالیکه در جامعه ای مانند ایران که مبارزه با آخوندها از صلابت و عقوبت بالایی برخوردار است در ارزیابی نیروهای سیاسی و مدعی مبارزه کلاً بعد از شرط لازم آگاهی، هنوز صداقت بمثابۀ شرط کافی حرف آخر را میزند بعبارت دیگر تا موقعی که روابط دموکراتیک و رای و رای گیری واقعی در جامعه مستقر نشده، جامعه از روشنفکران و مبارزان خود فداکاری و صداقت بالا و بیشتری نسبت به جوامع دموکراتیک میطلبد و اینجاست که درستی و صداقت به معیاری برجسته و جداکننده بدل میشود و بنوعی افشاگر چهره های عوام فریب دلال های سیاسی میگردد!

در حالیکه جامعه ایرانی هنوز اندر خم کوچۀ بن بست استبدادی گرفتار است و وارد دوران دموکراسی و سیاستِ روباز و رای گیری نشده است شاید ظهور سیاست بازان حرفه ای و دلال و مقاطعه کار سیاسی در جامعۀ ایرانی بعنوان پدیده ای نوظهور و زود رس قابل بررسی و تعمق باشد! در حالیکه در ایران آزاد فردا حضور و فعالیت چنین سیاست بازان و دلال های سیاسی را احتمالاً میتوان بعنوان امری عادی و بعنوان محصول هر چند ناپسند دموکراسی پذیرفت!

جداشدگان و تعویض جبهه!
از مبارزه با رژیم تا مبارزه با مجاهدین!
در رابطه با کسانی که از مجاهدین جدا و به جبهۀ جهل و جنایت پیوستند بدلیل اهمیّت و حساسیّت موضوع شاید کندوکاو بیشتری را لازم باشد:

در شرایط عادی، پیوستن و یا جدا شدن از نیروهای سیاسی کلاً میتواند بصورت امری طبیعی و عادی انجام شود ولی اگر شرایط بخودی خود غیرعادی، و سوژۀ مبارزه رژیمی غیرعادی-همچون آخوندها-باشند، نتیجۀ آخر کار هم-کم و بیش-غیرعادی تر خواهد بود مانند برخی از جداشدگان از مجاهدین در خارج از کشور که بعد از سالها در جبهۀ مجاهدین بودن و مبارزه با رژیم، براحتی از این جبهه به آن جبهه پریدند و مبارزه با مجاهدین را شروع کردند!

اینکه در اشاره به این نوع جداشدگان از مجاهدین-بطور کلّی- بجای "بریده"- عنوان مورد استفادۀ مجاهدین- از "جداشده" استفاده میشود بیشتر به این دلیلِ "مَن در آوردی" است که اگر عنوان "بریده" دالِ بر بریدگی از مبارزه-آنهم مبارزۀ سخت و طاقت فرسایِ مجاهدین با رژیم-باشد استفاده از کلمۀ بریده، بیشتر برازندۀ مجاهدین و مبارزینی است که همچنان در حال انجام و ادامۀ همان نوع مبارزه هستند نه کسانی که از فرسنگها فاصله دستکی بر آتش سوزان و گدازندۀ مبارزه با آخوندها دارند!

از میان افراد مختلفی که ظرف 10-15 سال گذشته بدلایل مختلف از بدنۀ بزرگِ و سراسریِ مجاهدین جدا شدند در اینجا تنها به یک نوع بدخیم و خارج از کشوری آن-که بدون گذار از دانشگاه اوین و سایر دانشکده های داغ و درفش بخدمت آخوندها در آمدند- اشاره خواهد شد

بررسی دیگر جداشدگان از مجاهدین کلاً از صلاحیت و توان نگارنده بسی خارج است! به خصوص تنی چند از مبارزین قدیمی و با سابقه که سفرۀ دل و سینه های پر راز و احتمالاً پر از انتقاد-وارد یا ناوارد- خود را-به روی نامحرمان نگشودند و در سکوت و فقر و تنهایی خویش، شرف و حرمت مبارزاتی خود و یاران دیروز خود را-علیرغم ناسازگاری زمین و زمان-بر دوشهای خسته و سالخوردۀ خود تا سرنگونی دشمن اصلی مردم ایران، کشان کشان به پیش میبرند!

جداشدگان نوع بدخیم و مورد بحث، که به خدمت نظام وظیفۀ زیر عبا در آمدند، ظرف 15-10 سال گذشته، کم و بیش مویِ دماغ مقاومت شدند و مشکلات زیادی را روی دستان همیشه مشغول مجاهدین گذاشتند!

نَفسِ این قضیه که اینها چگونه توانستند براحتی و برغم سالها مبارزه با رژیم و زندگی در کنار مجاهدین، بیکباره فیلشان هوای جماران کند، بلحاظ روانی-اجتماعی مسئله قابل توجه و پیچیده ای است که تلویحاً میتواند بر تئوری تغییر پذیری انسان، نیز سایه هایی از ابهام بیاندازد که گویا بر خلاف تصورات قبلی و قدیمی، چقدر انسان-بلحاظ درونی- میتواند در مقابل تغییراتِ بیرونیِ محیط، بدون تغییرات اساسی، دست نخورده باقی بماند!

از طرف دیگر، قصۀ پر غصۀ این گونه نگون بختان، حاوی این راز و رمز است که چگونه میتوان روز و روزگاری به عشق خدا و خلق وارد میدان مبارزه شد و در پروسۀ ای بغایت بغرنج و پیچیده، سر از جبهۀ دشمن خدا و خلق در آورد و همان خدا میداند اگر اینها از روز اوّل، چنین آخر و عاقبت زشت و ناخوشی را پیش بینی و یا حتی اگر در خواب میدیدند احتمالاً یا عطای مبارزه را به لغای آن بخشیده و بیخودی چندین سال وقت خود و دیگران را تلف نمیکردند و یا از همان ابتدا و بدون اتلاف انرژی یک راست سوار اتوبوس آخوندها می شدند!

در اینجا شاید برخی براین گمان و باور-نه چندان محکم-باشند که اگر مثلاً مجاهدین در عراق با کسانیکه اعلام جدایی کردند رفتار دیگر و یا بهتری را در پیش میگرفتند شاید در شدّتِ خشم و کینه های بعدی آنها در پریدن های بعدی به پروپای مجاهدین تاثیر داشت!

برغم احتمال وجود رگه هایی از واقعیت در این نوع حدس و گمان ها، بعید و غیرممکن مینماید که حتی اگر مثلاً مجاهدین جدا شدگان از ارتش آزادی بخش را حلوا حلوا میکردند و چون قهرمانان برگشته از جنگ مدال داده و بر دوش خود گرفته و آنها را با سلام و صلوات به اروپا و آمریکا منتقل میکردند، به احتمال بسیار زیادی آنها همچنان سر از زیر عبا در می آورند مگر نه اینکه:
هر که دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگاری وصل خویش!

جدا از هرگونه توجیه در همکاری و همدستی با رژیم، باید توجه نمود که جدا شدن از مجاهدین-آنهم در خارج از کشور و و بدون گذار از اوین- یک مسئله است و همکاری با رژیم مسئله ای دیگر! و هیچیک از ایندو، یکدیگر را توجیه و ماست مالی نمیکنند! همدستی با رژیم خیانتی است 100% خالص و بدون دخالت مجاهدین! و هر نوع جدا شدن و بریدن از مجاهدین بشرط نوع رابطۀ بعدی آنها با رژیم قابل ارزیابی میباشد! و اینجاست که شعارِ"مجاهدین بدتر از آخوندها" از سوی برخی از جدا شده ها، معنی و پیام خاص خود را پیدا می کند و به عنوان حربۀ اصلی و استراتژیِ همدستانِ تازه کار آخوندها، علیه مجاهدین و مقاومت عَلم میشود! به بیان دیگر آخوندها با واقعگرایی می پذیرند که بد هستند و غیرقابل دفاع! امّا شبانه روز در پی جا انداختن این هستند که: یا ایهالناس! بله! ما بد! ولی مجاهدین بدترند! بعنوان مثال و در مقایسه شاید عملِ کوروش لاشایی و پرویز نیکخواه در پیوستن و دفاع از رژیم شاه بسیار آسان تر و ای بسا موجه تر از نمونه های امروزی باشد! لااقل آن دو خدابیامرز در رژیم شاه چیزهایی برای عرضه و دفاع از دستاوردهای نظام-بهر حال مدرن- شاه داشتند! اینها چی؟

بعضی از جداشدگان بدخیم بعد از سال ها زندگی در کنار مجاهدین و جدا شدن از آنها، راه صد ساله را یکشبه طی و بسرعت دموکرات شدند و بطور آتشین علیه روابط غیر دموکراتیک و دیکتاتوری رهبری مجاهدین در تورهای دور دنیا به سخنرانی پرداختند! در حالیکه واقعاً اگر اینها چنان ساده لوح بودند که سالها فریب شعارهای مجاهدین را خوردند! و اگر چندین و چند سال وقت لازم بود تا بفهمند که مجاهدین همانی نیستند که آنها تصور میکردند و . . . . ! امّا تمام این امّا و اگر ها، نشانۀ خردمندی نیست و خواهی نخواهی خبر از بیخبری و ندانستن طول و عرض و عمق دریای خون فشانی بود که بهر حال در آن وارد شده بودند و با این گذشتۀ مملو از نادانی معلوم نیست که چگونه یکشبه ملا شده و درس دموکراسی یاد گرفته در گروههای مطالعاتی با برادران اطلاعاتی را مفت و مجانی به مجاهدین و سایر نیروها تعلیم میدهند!

بیخبری دیروز آنها در مجاهدین با خردمندی امروز آنها در جبهۀ مقابل خوانایی ندارد! و احتمالاً توجه ندارند که هرچه امروز در شدّت و غلظت بد بودن و گمراه بودن مجاهدین دو قبضه بکوشند قضیه حالت تف سر بالا داشته و خواهی نخواهی بر روی خود آنها نیز برمیگردد، که اگر مجاهدین فلان و بهمان بودند پس آنها نیز همزمان هزاران بار پَرت و گمراه تر بودند که سالها وقت لازم بود تا از خواب غفلت بیدار شوند و امروز نیز مجبورند برای جبران مکافات و عقب ماندگی علیه مجاهدین حتّی به انگلیسی نیز کتاب بنویسند و در این میان معلوم نیست که آخر، تجارب فعالیت سیاسی یک ایرانی در روابط تشکیلاتی مجاهدین به چه درد مردم انگلیسی زبان میخورد؟ و یا اینکه قصد زدن پنبۀ مجاهدین و آلترناتیو شورا در محافل خارجی و . . . است؟

و همۀ اینها تازه آخر کار و پایان توطئه ها نیست آخوندها در آلوده کردن فضا علیه مجاهدین تا آنجا رفته اند که در طی سالیان گذشته تعدادی را بصورت بیمار قلابی به دفاتر بعضی از روانکاوان معروف و بانفوذ ایرانی در آمریکا-که برنامه های رادیویی-تلویزیونی نیز دارند-فرستاد تا آنها در نقش مبارزی رنجور و روان پریش و پشیمان، ذهن و نظر اغلب روانکاوان مزبور را نسبت به سیاست و مبارزه و نیروهای سیاسی چنان مخدوش کنند که آنها گاه و بیگاه و در رسانه ها و یا در کلاسهای خود به این بیماران سیاسی قلابی - بطور غیر مستقیم- استناد کنند که: بله! معمولا نارسایی های روانی و اختلالات شخصیتی موجب گرایشات رادیکالِ خام و شرکت در فعالیتهای سیاسی و . . میگردد! و بدین ترتیب زیر آب هر چی فعالیت افشاءگرانه و مبارزه علیه رژیم زده میشود در حالیکه خود همین روانکاوان عزیز میدانند که رژیم طی حاکمیتِ 27 سالۀ خود، به تنهایی یک قلم 5-6 میلیونی افسرده و مضطرب و روان پریش واقعی تولید و روی دست جامعه و حکومت بدشانس بعدی گذاشته است و باز خود، بهتر از همه میدانند که مداوا و روانکاوی 5-6 میلیون نفر، دیگر در کادر روان-درمانی یک با یک و تک نفره جواب ندارد و نمیتوان میلیونها افسرده و مضطرب را در یک خط به صف و روانکاوی نمود! و بدتر اینکه همگی غافلند از اینکه رژیم هفت خط آخوندها همه را، از دکتر و شاگردان گرفته تا شنوندگان و بینندگان رادیو و تلویزیون را یکجا و بصورت طرح کلان سرکار گذاشته است! رژیم برای این نوع دکتر و مریض بازی و سرکار گذاشتن ها، نه نفر کم دارد و نه پول نفت! آخوندها علیرغم ناخن خشکی و خساسّت خود، اتفاقاً آنجا که پای حفظ نظام عزیز در وسط باشد از جمله ولخرج، دست و دل باز و بریز و بپاش ترین رژیم های روی زمین است! و بهمین دلیل است که رهبر حماس در سفر اخیر خود به ایران، یک چمدان 50 میلیون دلاری نقد را بعنوان سوغاتی با خود برد! بگذریم!

در خاتمه ایکاش! جداشدگان مورد نظر در عبور از به اصطلاح چاله مجاهدین در چاه آخوندها نمی افتادند و در فرازی بالاتر با موضوعِ مبارزه-یعنی رژیمِ آخوندها-به فعالیت و مبارزۀِ خود ادامه میدادند این عمل جدا از فواید و صلاح فردی و عاقبت بخیری برای خود آنها، بیشک میتوانست دستاورد و نتایج مثبتی هم برای مجاهدین داشته باشد که در برخورد با منتقدانی مبارز و پیشرو، مجبور بودند بر سرعت پیشرفت و ارتقاء مبارزاتی خود بیش از بیش اضافه کنند! ایکاش!

آفتاب کاران

8 August 2006

علی اجدادی:

سکه جدید ضرابخانه اتحادیه اروپا



سفر یوشکا فیشر به ایران از یکطرف و ارائه پیشنهادات غرب به ایران از طرفی دیگر
دو روی سکه جدیدی از ضربخانه اتحادیه اروپا میباشد که برای فروش خود بدنبال بازار در جامعه روشنخران ایران میگردد



دعوت مركز تحقيقات استراتژيك جمهوری اسلامی از يوشكا فيشر، وزير امور خارجه سابق آلمان برای سخنرانی در زمینه مناسبات ايران و اروپا, اغاز و نموداری از بروز تحولات سیاسی عظیمی ایست که گویی عمده بخشی از دولتمردان سابق ایرانی و اروپایی و همچنین چهرهای شناخته شده اپوزیسیون همانند گنجی و امثالهم در خفا بر سر ان به تفاهم رسیده و هم اکنون درصدد اشاعه و ترویج ان از کانالهای بالای حکومتی به توده مردم هستند.

در اين ميزگرد متخصصان و محققان سياست خارجى و جمعى از اساتيد دانشگاه روابط ايران و اروپا، منافع مشترك، اختلافات موجود و مسيرهاى مشاركت را میان ایران و اتحادیه اروپا را بررسى خواهند كرد. مركز تحقيقات استراتژيك جمهوری اسلامی پيشتر نيز ميزگردهايى در ارتباط با مسائل هسته اى ايران، ثبات در عراق، مسائل خاورميانه و محيط زيست را نیز برگزار كرده بود
سخنرانی یوشکا فیشر در حالی صورت میگرد که شورای امنیت سازمان ملل با اکثریت ارا قطعنامه ای بر علیه برنامه های غنی سازی ایران را صادر نموده است. ناگفته نماند که دولت المان در شکل گیری وصدور این قطعنامه چنان نقش موثری را ایفا نمود که از سوی اپوزیسیون گنجی طلبان خارج از کشور نیز مورد تمجید و تحسین قرار گرفت. اما دلیل سفر یوشکا فیشر به ایران استراتژی درازمدت اروپا در این منطقه را دنبال میاید و از موضوعاتی همانند نزاع اتمی, وضعیت موجود در فلسطین و لبنان در امتداد برنامه های استراتژیک خود بهره برداری مینماید.

امیدواری فیشر به اصلاح طلبان ایران برای مقاومت در برابر برنامه های افراطی گرای احمدی نژاد روز بروز رنگ میبازند و این ناکامی اتحادیه اروپا را مجبور به اتخاذ تدابیری جدید نموده است. اروپائیان خوب میدانند که در صورت عملی شدن پروژه اتمی در ایران, امریکائیها اولین کسانی خواهند بود که با سران جمهوری اسلامی به مذاکره مستقیم خواهند پرداخت و قاعدتا در مسیر ان به نتیجه ای مثبت خواهند رسید. حصول یه چنین نقطه ای بدان معنی خواهد بود که امریکائیها هرچه را که تا بحال اروپائیها بافته اند پنبه خواهند نمود. از سوی دیگریوشکا فیشر از ابتدا به این امر واقف بود که جمهورى اسلامى ايران مجموعه پيشنهادات مصالحهجويانه غرب براى حل وفصل اختلافات هستهاى را نخواهد پذیرفت و در نهایت بی ثباتی منطقه تعریف و تاثیر عدم این پذیرش خواهد بود. لذا بی ثباتی منطقه, یکی از ارکان اصلی ومهم در استراتژی دراز مدت اتحادیه اروپا در این منطقه خواهد بود و از ان بعنوان فاکتوری مثبت و سازنده و شکل دهنده بهره گیری خواهد شد. از سوی دیگر لازم به ذکرست که نه تنها رد مجموعه پیشنهادات غرب بلکه تهدید ایران به عدم صدور نفت و تنشات ناشی از ان به بی تثبیتی بازارهای منطقه و جهان منجر خواهد شد.

اما سوال اینجاست که چرا بی ثباتی و تنش در برگه استراتژی یوشکا فیشر نقش اساسی را بازی میکنند؟
با شروع بحث گسترده "مرزهای اروپا در کجا ختم میشوند" و پس از عدم پذیرش کشور ترکیه بعنوان عضو رسمی اتحادیه اروپا از سوی بسیاری از احزاب سیاسی اروپا و بخصوص حزب دموکرات مسیحی المان, و اعطای "شراکت امتیازی بجای عضویت در اتحادیه اروپا", بیم از شکل گیری مثلث روسیه, ایران و ترکیه در اروپا در ماههای اخیر به شدت رشد یافته است و دولتمردان اروپایی سرگرم ساخت فرمول و تعریفی جدید در مناسبات و پیوندهای خود با سه کشور نامبرده میباشند. اما وحشت اروپا تنها در شکل گیری این مثلث خلاصه نمیشود, بلکه بیشتر از هجوم برنامه های دموکراسی طلب امریکا در منطقه قوت میگیرد که تلاشش زعما در تثبیت قدرت در این منطقه است . نمونه این وحشت زدگیها را میتوان در سخنرانی اکبر گنجی در نیویورک تایمز با عنوان "یا پول نمیتوان دموکراسی را خرید" یا در روزنامه شرق نوشته مسعود نیلی با تیتر "نمى توان ناگهان به دموكراسى پرش كرد", یا در گردهم ایی بسیاری از چهرهای شناخته شده اصلاح طلبان در خانه مسعود نیلی یافت.

منطقانه میتوان استدلال نمود که سفر یوشکا فیشر به ایران در پی صدور قطعنامه بر علیه ایران نمایشی از قدرت اتحادیه اروپا در حل مشکلات این قاره نیست بلکه بر عکس نمودار ضعف این اتحادیه در حل مشکلات روزافزون و ریشه ای خود میباشد. مشکلاتی همچون کمبود انرژی, سیل بیکاری, فقدان یک قانون اساسی واحد در اتحادیه اروپا, رشد نئونازیسم, تشنگی سیاسی, تاثیرات منفی سیاسی و اجتماعی ناشی از روند سریع جهانی شدن از جمله انان میباشند. لذا اتحادیه اروپا بدنبال سهیم نمودن کشورهای کلیدی منطقه در راه حلهای استراتژیک خود است تا از یکسو در برابر معازل جهانی و منطقه ای که بافتهای سیاسی, اقتصادی, نظامی و اجتماعی دارند, دیوار کشیده وایستادگی کند. از سوی دیگر ترس اروپا از تنها ماندنش در برابر رقبایش به این تلاشها دامن میزنند.

اگر چه یوشکا فیشرمیداند که عضویت کشور ترکیه در اتحادیه اروپا به این سادگیها ممکن نیست, اما او خوب نیز به این امر اگاهی دارد که بدون نقش فعال ایران تشکیل مثلت سه کشور روسیه, ایران و ترکیه امکان پذیر نخواهد بود. لذا اتحادیه اروپا برای سه کشور نامیرده هر کدام حسابی جداگانه باز مینماید. از یک سو به روسیه قول و قرار "شراکت استراتژیک " و به ترکیه قرار "شراکت امتیازی" را میدهد.

فیشر که در حزب سبزهای المان به سیاست واقعی "real Politik" اعتقاد دارد, راه رهایی از معضلات منطقه و اتحادیه اروپا را در روند طبیعی رشد دموکراتی در این کشورها نمی جوید, چرا که از نظر او دموکراتی طلبی پاسخ فوری برای حل مسائل کنونی را ندارد. یوشکا فیشر در وهله اول از بی تثییتی نظامهای منطقه بعنوان عامل تثبیت و استقرار استراتژی اتحادیه اروپا در دراز مدت استفاده مینماید, از اینرو اعتقاد اقای گنجی در خصوص دموکراسی نه اینکه منافتی با طرحهای فیشر ندارد بلکه بجز پذیرش ان راهی را نیز باقی نمیگذارد.

در سیاست واقع خواهانه فیشر پراگماتیسم منفی نقش اساسی را بازی میکند. سال پیش یوشکا فیشر در معرفی کتابش به نام "برگشت تاریخ" در خصوص برنامه های اتمی ایران نه تنها تلاش جمهوری اسلامی برای دستیابی به تکنیک اتمی را زیر سوال نبرد بلکه از واژه المانی "normative Werte " یعنی "ارزشهای حاصله از مقوله ای خاص" را در این باب گنجانید. به اعتقاد فیشر تلاش جمهوری اسلامی برای دستیابی به انرژی اتمی منجر به پدید امدن ارزشهای اجتماعی جدید خواهد شد و سرانجام به علت دینامیک و تاثیرگذاری حاصله از این ارزشهای, ساختار ارزشهای اجتماعی فعلی دگرگون شده و راه برای افرینش و تشکیل جامعه ای باز فراهم خواهد گشت.

با بیان دیگر میتوان نظریه اقای فیشر را چنین تعبیر نمود که تلاش در دستیابی به تکنیکهای نظامی و تسلیحاتی جدید از سوی جمهوری اسلامی, کشور ایران را به سوی دموکراتی سوق خواهد داد, چرا که ارزشهای حاصله در برخورد با تکنیکهای مدرن اروپایی به پرورش ذهنی دموکراتی در میان دولتمردان و توده مردم منجر خواهد شد.

یوشکا فیشر در امتداد مسیر استراتژیک خود در منطقه به نقش ایران در بحران لبنان میپردازد و در حل این بحران به جامعه جهانی جمهوری اسلامی ایران را توصیه مینماید. به بیان دیگر او عامل بی ثباتی را قدرت تثبیت در منطقه خاورمیانه میبیند. بی ثباتی و گسل قدرتهای منطقه از یکدیگر زیر بنای استراتژی اتحادیه اروپا را در نظم جهانی نوین تشکیل میدهند.

با این ترتیب میتوان ادعا نمود که سفر یوشکا فیشر به ایران از یکطرف و ارائه پیشنهادات غرب به ایران از طرفی دیگر دو روی سکه جدیدی از ضربخانه اتحادیه اروپا میباشد که برای فروش خود بدنبال بازار در جامعه روشنخران ایران میگردد. بزبان دیگر اتحادیه اروپا حاضرست که تکنولوژی خود را در ازای بی ثباتی و بی ایندگی کشور ایران داد و ستد کند, تا بدین وسیله اهداف و شراکتهای استراتژیک و امتیازی خود را در این منطقه برای درازمدت تثیبت کند.

‏2006/08/08

7 August 2006

پرویزهراتی نژاد:


از چماقهای جمهوری اسلامی نبایستی هراسید
بلکه از هویجها بایستی فاصله گرفت



از آن نهراس که های و هوی دارد

از آن هراس که سر به توی دارد


با پیروزی احمدی نژاد و شکست رفسنجانی با وجود اینکه شان پن هم به داد رفسنجانی شتافت سناریوی جدیدی برای سرکار گذاشتن آمریکا و مردم ایران پشت صحنه کلیک خورد. سخنان آتشین احمدی نژاد در ده کوره های ایران در محاصره سپاه قدس و بادی گاردهای دیگر و در کنارش نشان دادن رفسنجانی بعنوان عنصری متعادل و میانه رو نشان از دو خرداد دیگری در ایران است. خاتمی که توانست با ریختن اشک تمساح بیل کلینتن را هیجان زده کرده و در موازای آن طرح ایران اتمی را پیش ببرد اینک به سیاست جدیدی بزک شده است.

به اعتقاد من با وجود اینکه جمهوری اسلامی در ظاهر قضیه بر طبل جنگ می کوبد اما باطن قضیه اینگونه نیست. جمهوری اسلامی یک رژیم کپی کار حرفه ای است. حتی تبلیغاتی که انجام می دهد کپی برداری از نوع غربیست با یک شال سبز سیدی و یا به یک چپری فلسطینی. لذا به اعتقاد من جمهوری اسلامی نه ظرفیت مالی و نه ظرفیت لجستکی و نیروی انسانی جنگ را دارد . از آنجائیکه اینان یاد گرفته اند بهترین دفاع حمله است و با این استراتژی در حال برخورد با مسئله گسترش سلاحهای هسته ای هستند لذا به محمود گفته اند شما برو حرفهای حسن عباسی را با صدای بلند تکرار کن تا ما بتوانیم از تو بعنوان یک لو لو سر خرمن استفاده کنیم.

همزمان رژیم مشغول ساختن آلترناتیو است . آلترناتیوی که از ایران می آید مطالبات مردم را ندا خواهد زد و سیاست رژیم را اجرا خواهد نمود. نمونه آنچه در مدت 8 سال دوره خاتمی انجام پذیرفت. لذا به اعتقاد من بایستی که این خط را شناسائی کرد و همچون چند سال پیش در پی این سیاستها نرفت و اپوزیسیون می بایستی برنامه خود را دنبال کند و نه بدنبال پروژه های رژیم که بروی ما هم جساب باز کرده رفت.

رژیم بیشتر از ما از احمدی نژاد میترسد و برای همین هم وی را مرتب به درقوز آباد می فرستد تا برای هوادارانش که ساعاتی قبل با یک وعده غذا و قدری نان جوین تدارک دیده شده اند سخنرانی کند. احمدی نژاد نه اینکه یک مهره سوخته باشد خیر در نظام فکری جمهوری اسلامی اصلن احمدی نژاد مهره ای نیست .


از چماقهای جمهوری اسلامی نهراسیم بلکه هراسمان بایستی از هویجهای این رژیم باشد.



...................................................

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=15200

آژانس خبری کوروش

5 August 2006




شکایت به
United Nations
Amnesty International
Human Rights Watch
تایید کرده اند
..........ا
مضا ............


Sign the Petition

4 August 2006


اسماعيل نوري علا:



شبآهنگ تدفين
...............................................................




شبانه، شبانه، شبانه...
اين شبآهنگ را چنان زمزمه کردی
که در کشور تاريکی
سرود روشنائی
همين خواهد بود.


***

شبانه، در سکسکه ی بازجو
شبانه، بر تخت بدنام بهداری
شبانه، در سلولی سرنشين گم کرده
شبانه، در پروازی که سقف ندارد
شبانه، در کاروان ترسيده ی سياهکاران
شبانه، در جنگل سوگوار آمل

شبانه،
در قبری که از هراس و تشويش خالی می شود
تا آرامش جليل ترا به پيشواز بنشيند.



ببين:

شتابان
روز را در شب دفن می کنند
صدا را در خفقان
نبض را در ساطور؛
و خود از شب غليظ تر می شوند.


***

چه کرده ای که اکنون
فراموشی بيشترين آرزوی آنان است؟

چه کرده ای
که تازيانه و قپان
زخم و نمک
تنهائی و تنهائی و تنهائی
ديگر بکارشان نمی آيد

و در نيمه شبان جنگل منتظر
از تو و از صبح
به يکسان بيمناکند؟



نگاه کن:

جنگل شب زده
بوی مظلوم تو را نفس می کشد
و آرزوهايت را به نسيم صبحگاهی می سپارد،
نسيم از قله بر می گذرد
و نامت را به سوی خورشيد جار می زند
و در سرخی شفق خونسرد
هرکه از کوچه ی عاشق ها می گذرد
ناگهانه سبک می شود.



.........................................................................................

به ياد روشن اکبر محمدی

دنور ـ 12 مرداد 85
http://www.puyeshgaraan.com/ES.Poems/ES.poems-shabaahang.htm
از کتاب نشده ها
شکوه ميرزادگی:


ريشه بيداد در فرهنگ ما
==================================================



بيداد ـ فرقی ندارد چه نوع بيدادی ـ چون در سرزمينی ريشه کند، هر چه به بار می آورد تلخی است و زهر و نيستی. آيا چيزی درباره درختان گوشت خوار (که برخی به آن گياه آدم خوار هم می گويند) ديده يا شنيده ايد؟ به هر شاخه و برگش که نزديک شوی زخمت می زند و اگر جرات کنی و نزديکتر بروی می بلعد و نابودت می کند. در منطق اين درخت چيزی جز زخم زدن و نابود کردن وجود ندارد و اگر بخواهی که از شرش رها شوی ابتدا بايد که بدانی ريشه اش کجاست؛ بايد آن را بيابی و از ريشه برکنی؛ وگرنه هر شاخه اش را که بزنی هزار شاخه ی خطرناک تر بر می روياند.

بيداد در سرزمين ما نيز ريشه ای دارد که اگر آن را نبينيم و نشناسيم همچنان بايد بنشينم و بر زخم های کوچک و بزرگ مردمان دل بسوزانيم و بر مرگ آنانی که بلعيده می شوند اشک بريزيم، يا داد و فرياد راه بيندازيم.

اما، در اين روزهای تلخ تلخ، که دادمان ديگرباره به آسمان بلند است، ما باز، مثل هميشه، چنان با نمادی از بيداد روبرو می شويم که گويي اولين بار است که آن را تجربه می کنيم. نمی خواهيم قبول کنيم که تفاوت اين يک حادثه با همه ی آن هايي که مرتباً اتفاق می افتند فقط در آن است که از اين يکی با خبر شده ايم و نام و چهره ی خوب و آشناي اين از دست داده جان مان را آزرده است. اما خيلی هامان حتی متوجه نيستيم که هم اکنون زندگان بسياری در صف بلند مرگ های مشکوک و اعدام های بی دليل ايستاده اند؛ حواس مان نيست که اين خيل زندگان در سياهی و شکنجه نشسته ـ که خيلی هاشان مثل من يا شما فکر می کنند و خيلی هاشان مذهب و مرام و عقيده ای جز آنچه من و شما به آن معتقديم دارند ـ همه برای به دست آوردن آزادی است که از گوشت و پوست و نفس شان می پردازند. اگر خيلی هم بدبين باشيم می توانيم بگوييم که حداقل تا اين جا، يعنی تا جايي که زير شکنجه و در زندان اند، خواستاری آزادی را تاوان می دهند؛ و ما همچنان نشسته ايم تا هر بار که يکی از ايستادگان در صفی که سر تمامی ندارد گم شود به داد خواهی صدا بلند کنيم؛ بی آنکه کاری به ريشه ی بيدادی که بی ترحم و پر تکبر و عبوس نشسته و در انتظار بلعيدن بقيه است داشته باشيم.

همه می دانيم که اکنون در کشورهايي که از نظر علمی و پزشکی پيشرفته بشمار می آيند به اين نتيجه رسيده اند که یکی از مهمترين راه های پيش گيری بيماری ها ـ و حتی معالجه آن ها ـ شناخت وضعيت پزشکی و نوع بيماری های پدرها و مادرها و اجداد مردمان است؛ يعنی شناخت ريشه ی کهن بیماری يا شناخت «ژن بيمار». در اين کشورها از طريق تغيير شيوه ی زندگی و نوع تغذيه ی بيماران، يا آنهايی که در خطر بيماری های بروز نکرده هستند، آنان را از وخيم شدن حال و روزشان و از مرگ های زود رس موروثی نجات می دهند. حتی کار مهم تری هم در حال انجام است. يعنی اگر ژنی بيمار يا معيوب يا مرگ زا را در بدن انسانی پيدا کنند می توانند آن را در نسل های بعدی او، از کار بيندازند و از بروز و کارا شدن آن جلوگيری کنند. و در کنار اين پيشرفت های زيست شناختی، اکنون حتی روش هايي در دست تحقيق اند که به مدد آن ها و از طريق کاوش در «دی.ان.ای» هر کس بفهمند که اصل و نژاد او از کجا بوده و مادران و پدران اوليه او از چه سرزمين و از چه نژادی هستند. و آنگاه، با توجه به نوع بيماری های شايع در آن سرزمين در بين مردمان قرن های پيش، باز هم در راستای نجات بخشی بدن انسان قدم هايي اساسی بر دارند. در روانپزشکی و روانشناسی هم از اين گونه عملیات نجات بخشی روان انسان فراوان است.

در واقع، در سرآغاز قرن بيست و يکم، در کنار مصيبت هايي که هنوز از دوران وحش با ماست ـ همچون جنگ، شکنجه، زندان و نبود آزادی و دموکراسی در شمار بزرگی از کشورها ـ انسان توانسته است که در گستره ی تن و روان خويش از غفلت بزرگ و کهن خود به در آمده و به اوج هایی بلند دست يابد.

طبيعی است که انسان، در اين هيئت و توانایی تازه، می تواند در زمينه ی نجات بخشی جوامع عقب مانده يا جوامع گرفتار هم کارهای بزرگتری انجام دهد. او می تواند بيماری های اين جوامع را ـ همچون بيماری های تن و روان آدمی ـ درمان کرده و برای مردمان زندگانی آرام و مطمئن تری ايجاد کند. يعنی، همان گونه که مثلا حد آسيب ديدگی موجود و بالقوه يک بيمار قندی را می توان با مقدار قند خون او دريافت، يا همان گونه که برای پی بردن به وجود بيماری پارکينسون بايد ميزان «دوپامين» را در مغز اشخاص اندازه گیری کرد، برای شناخت بيماری کشنده «بيداد» در يک جامعه نيز بايد در فرهنگ و تاريخ آن جامعه کاوش کرد و ديد که ريشه ی اين بيماری در آن جامعه در کجاست؟ نه ديکتاتوری يک شبه به دنيا می آيد و نه مردمان يک جامعه قادرند که با يک تغییر، يا حتی انقلاب، تبديل به بيدادگرانی خطرناک شوند.

آن چه که اکنون به عنوان بيدادی غيرانسانی و حيرت انگيز در سرزمين ما به هر سو می تازد نمی تواند تنها از تغيير رژيم ها و قوانين بوجود آمده باشد، يا نمی تواند کار مزدورانی فلان جايي و بهمان جايي باشد. اين درختی پر ريشه و در ژرفاها جا گرفته است. بايد ببينيم که اين درخت در کجاهای تاريخ ما کاشته شده، جوانه زده، و امروز اين چنين کهن بن شده است؟

چگونه شد که ملتی در 25 قرن پيش اعلاميه حقوق بشر را می نويسد، آزادی دين و کار و سکونت را به رسميت می شناسد، دانشگاه علوم زمينی دارد، و اکنون سر طرفداران حقوق بشر را به ديوار می کوبد، تک دينی را با حد زدن و کشتار تحميل می کند، ميليون ها انسان را از شهر و ديارشان آواره می کند و سلامتی اش را از معجزه گران ته چاه ها می خواهد و، برای شفا، تف تبرک شده می خورد؟

و چه شده که وقتی مردمان سرزمين های ديگر دنيا به مدد بازانديشی در مذهب خود به سوی افق های روشن دموکراسی و علم می تاختند ما در گرداب عميق سست ترين فکرهای مذهبی فرو می رفتيم؟ ـ آن هم بی آن که امپرياليسم آمريکای جهانخوار وجود داشته باشد و خطر صيهونيسم جهانی؛ بی آن که نفتی باشد که بدبختی مان را به آن نسبت دهيم، يا خارجه نشين هایی باشند که کارمان را پريشان کنند، يا راديو و تلويزيون های لس آنجلسی باشند که رهنمود غلط داده باشند، يا نسلی همچون نسل امروزی باشد که به ما بگويد «شما با انقلاب تان ما را بيچاره کرديد و ديگر حق حرف زدن نداريد» و نسل مایي باشد که به آن ها بگويد «شما حتی شور آزادی خواهی ما را هم نداريد و بی عملی خودتان را به گردن ما می اندازيد» و...و .. و چگونه شد که در آن زمانه بی هيچ يک از اين ها، ما به خواب غفلت فرو رفته بوديم و تنها اکنون ـ که دنيا از مرحله قرائت تازه دادن از مذاهب آسمانی آسوده شده و قرن هاست که شادمان و بی هراس دريافته نجات دهنده ای به نام آزادی و دمکراسی نمی تواند از آسمان به زمين بياید ـ روشنفکران ما تازه به فکر قرائت تازه از مذهب افتاده اند ـ آن هم نه در حوزه و مسجد و برای تصحيح مذهب (که خيلی هم خوب است)، بلکه برای هدف های سياسی و ايجاد حکومتی دموکرات!

راستی چه شد که روشنفکران انقلاب مشروطیت توانسته بودند ويروس بيدادگری های جامعه ما را بشناسند و ما جرات نداريم حتی از آنها حرف بزنيم؟

چه شد که سرزمين ما سرزمين تاريکی و ترس و مرگ شد؟ چه شد که ما حتی نمی توانيم قبول کنيم يک ذره هم تقصیر ما است ـ به عنوان يک فرد و به اندازه يک فرد؟

ديروز به اسماعيل نوری علا می گفتم که باز عزيزی را از دست داده ايم و شروع کرده ايم تقصیر را به گردن هم انداختن. گفتم چگونه است که ما مرتب ديگران را مقصر می دانيم و اصلا حاضر نيستيم تقصيری هم برای خودمان بشناسيم؟ و او گفت: «برای اين که ما نه تصميم گيرنده ايم و نه اراده تصميم گيری داريم؛ و آدمی که نمی تواند تصميم بگیرد نه خود را مسئول می بيند و نه مقصر. او بايد بگردد و تصميم گیرنده ای پيدا کند و مقصرش بداند.» من اين سخن منطقی او، به عنوان يک جامعه شناس، را باور دارم. ما هيچ کدام قدرت تصميم گيری نداريم. و طبيعی است که انسان بی تصميم و اراده نمی تواند سرنوشت خويش را به دست گيرد.

ولی چه شد که ما فرمانبردار شديم و به اطاعتی کورکورانه تن داديم؟ چه شد که قبول کرديم «مرده ای باشيم در دست مرده شوی که به هر سو بخواهد ما را بگرداند»؛ چه شد که مريد بودن چشم و گوش بسته را ارزشمند می دانيم و امت بودن را ثواب؟ آيا اين ها همه از ديد جامعه شناسی پيشرفته ی امروزی بيماری نيستند؟ ويروس های کشنده ی اجتماعی نيستند؟ تعارف را کنار بگذاريم و قبول کنيم که ما بيمار هستيم و در جامعه ای بیمار زندگی می کنيم. چه خوش مان بياید چه نياید.

اما چه بايد کرد؟ برای تشخيص بيماری جامعه خودمان چه بايد بکنيم؟ آيا کافی است که همچنان به شعار و ناسزا و «مرگ بر» و «زنده باد» قانع باشيم؟ همچنان اشک بريزيم و داد و فغان راه بيندازيم؟ همچنان مقصر بسازيم و انگشت اشاره به سوی هم بگيريم؟ يا ...

يا بياييم و بدون رودربايستی و ملاحظه کاری سياسی و مردم فريبی و خود فريبی، قبول کنيم که ريشه ی بيماری ما در بخشی از فرهنگ و تاريخ ما نهفته است و ما ـ برای زنده ماندن و رشد کردن و سلامت بودن ـ به قطع آن ريشه های فاسد و فسادآفرين نيازمنديم.

طبيعی است که بررسی ريشه های بيداد در فرهنگ و تاريخ يک سرزمين بايد از سوی کسانی باشد که قرن ها از مرحله وقت تلف کردن در نوانديشی ها و قرائت های تازه از مذهب برگذشته باشند و تنها اعتقاد و باورشان به انسان باشد، به قدرت تصميم گیری و مسئوليت پذيری او، و به نقش بنيادين خواست و نظر او در تنظيم همه ی امور اجتماعی..

سوم اگوست 2006
داريوش همايون:


جنگی ميان امريکا و جمهوری اسلامی




رويداد کم اهميت حمله ‌حزب‌الله لبنان به پاسگاهی مرزی در خاک اسرائيل نشتری بود که به دمل بزرگی خورد. بحرانی که از دو دهه پيش در بخش کوچکی از لبنان کوچک در حال ساختن بود اکنون سرباز کرده است. بازی خونينی درگرفته است با "داو"‌های بزرگ، و ما ايرانيان مستقيما در سود و زيان آن انباز هستيم. فاجعه انسانی جنگی که در گرفته است ــ جنگ‌ها ميان نيرو‌های نظامی روی می‌دهند ولی غير نظاميان بيشتر قربانی می‌شوند ــ بزرگ است و به آسانی می‌تواند هر ملاحظه‌ای را زير سايه بگيرد. "لبنان دارد نابود می‌شود" و ديگر هيچ چيز اهميت ندارد. ولی با احساسات بشردوستانه ناظرانی که تنها ابراز احساسات می‌کنند دست کم در کوتاه مدت هيچ مسئله‌ای برطرف نمی‌شود. کسانی که در تهران و دمشق و برج البراجنه بيروت (ستاد حزب الله لبنان) جنگ را با محاسبات دقيق راه انداختند اتفاقا بی خبر‌ترين از چنان احساساتی هستند و آنچه در خيالشان نمی‌آيد سرنوشت مردم لبنان است. هنگامی که انسان نام الله را بر خود و کرده‌های خود می‌گذارد همه اجازه‌ها را به خويش می‌دهد.

اينک گوشه هائی از يک تصوير پيچيده:
۱ ــ ‌حزب‌الله سراپا ساخته جمهوری اسلامی است. گروهی است که با صرف وقت و پول زياد بدست سفير وقت رژيم اسلامی در دمشق و به ياری صد‌ها ماموران نظامی و امنيتی آن با ماموريت برقراری جمهوری اسلامی در لبنان پس از شکست و بيرون راندن سازمان آزاديبخش فلسطين از لبنان در حمله ارتش اسرائيل سازمان داده شد. در بيست و چهار ساله گذشته ميليارد‌ها دلار کمک نظامی و مالی ايران به سوريه و ‌حزب‌الله (وسوريه برای نگهداری ‌حزب‌الله) از آن گروه دولتی در داخل دولت لبنان بدرآورده که ۲۵ درصد خاک و ده درصد جمعيت آن کشور را کنترل می‌کند. دولتی است گوش به فرمان جمهوری اسلامی و سوريه که لبنان را به هيچ نمی‌گيرد.

۲ ــ تروريسم اسلامی، ايدئولوژی و سلاح و سياست و وسيله تبليغاتی ‌حزب‌الله است که کار خود را با گروگانگيری و هواپيما ربائی آغاز کرد و بمب افکنی انتحاری را به جهان اسلام هديه داد. در سرزمين‌های حکومت ‌حزب‌الله اين ايدئولوژی از دبستان در ذهن کودکان جاگير می‌شود و رهبر اين حکومت آشکارا سودای تسلط بر خاور ميانه را در سر می‌پروراند. جمهوری اسلامی در ترتيباتی فرامليتی و به عنوان بخشی از امت شيعی، حزب الله را با خود يکی کرده است و در پيشبرد سياست‌هايش بيدريغ پشت آن ايستاده است.

۳ ــ هم جمهوری اسلامی و هم ‌حزب‌الله از برد محدود پيام شيعی خود در ميان اکثريت سنی عرب و بويژه بنيادگرايان سلفی آگاهند و چاره را در پوشيدن ردای ضد اسرائيلی تا حد اعلام‌های جنايتکارانه مقامات رژيم اسلامی، و بلند شدن روی دست اعراب ديگر می‌بينند. ‌حزب‌الله با حمله به پاسگاه اسرائيلی، جبهه دومی به ياری حماس گشود که به دليل مشابهی زير اتش اسرائيل در آمده بود. گذشته از اين، جمهوری اسلامی اميدوار بود با افروختن آتش بحرانی تازه فشار را از پرونده اتمی خود بردارد. البته نه حماس، نه ‌حزب‌الله و نه جمهوری اسلامی هيچ کدام ارزيابی درستی از شدت واکنش اسرائيل نکرده بودند. آنها در نبود کسانی مانند شارون و موفاض در مقام نخست وزيری و وزارت دفاع اسرائيل، جانشينان غير نظامی آنان را دست کم گرفته بودند.

۴ ــ حملات حماس و ‌حزب‌الله به پاسگاه‌های اسرائيل، فرصتی طلائی به اسرائيليان و امريکائيان داده است که در لبنان مشکل بيست ساله را به بهترين صورتی که می‌توانند بگشايند. در غزه نيرو‌های اسرائيلی بی دشواری زياد حماس را از آسمان انتظارات دور از واقع خود به زمين آورده‌اند. تا اينجا (پايان ژوئيه) حملات متقابل سنگين اسرائيل سبب شده است که از سوئی هفت سازمان مسلح فلسطينی، از جمله حماس، در ميان خود به درجه‌ای از تفاهم برسند و از سوی ديگر ميان حکومت نخست وزير (هانيه) و حکومت رئيس جمهوری (عباس) و هشت سازمان امنيتی و انتظامی که زير کنترل کامل هيچيک نيستند همکاری‌هائی برقرار شود. هردو دگرگشت (تحول) را می‌بايد خوشامد گفت. نخستين پيامد اين توافق‌ها اعلام گروه‌های فلسطينی است به اينکه موشک‌های خود را به خاک اسرائيل شليک نخواهند کرد. شايد سرانجام فلسطينی‌ها به بيهودگی راه حل نظامی پی‌ببرند.

۵ ــ ‌حزب‌الله هماوردی نيرومند‌تر از حماس است و اسرائيليان به آنچه می‌خواهند (درهم شکستن ‌حزب‌الله) نمی‌توانند رسيد. ولی به نظر می‌رسد که پس از دو هفته‌ای گلوله باران (توپ‌ها) و بمباران‌های سخت (هواپيما‌ها) هدف‌های جنگی آنها محدو تر شده است: زدن ضربتی کاری بر توانائی نظامی و زيرساخت اقتصادی و اجتماعی حزب‌الله؛ و فراهم کردن زمينه ديپلماتيک برای فرستادن يک نيروی موثر بين‌المللی به جنوب لبنان. دولت‌های مهم غربی نشان داده‌اند که می‌توانند چند گاهی به اسرائيل دست گشاده در اين راستا بدهند. در جهان بی اخلاق سياست بين‌الملل، شمار کشتگان غير نظامی هر چه بالا تر برود کاميابی ديپلماسی افزايش می‌يابد.

۶ ــ يک پيامد نا منتظر جنگ لبنان بيدار شدن محافل حکومتی در کشور‌های عربی بر خطر جمهوری اسلامی است که خود را آماج دور‌تر حمله گازانبری به اسرائيل می‌بينند. موضوع تنها "هلال شيعی" اصطلاح ملک عبدالله اردن ــ از ايران و عراق و جنوب عربستان تا لبنان و سوريه، با حکومت علوی آن ــ نيست که در خاورميانه رو به بالا دارد؛ از آن تحمل ناپذير‌تر برای آنان برآمدن ايران به عنوان ابر قدرت منطقه‌ای است. حکومت‌های عرب در فرمان آغاز جنگ که از تهران به حزب‌الله داده شد نشانه‌های اشتباه ناپذير روند آينده را ديدند. از اين پس ايرانيان خواهند بود که دستور کار اعراب را تعيين خواهند کرد. آنها قهرمانان آزاديبخش توده‌های عرب می‌شوند ــ يکی ديگر از قهرمانان بی آزاديبخشی اعراب ــ و حکومت‌ها می‌توانند بی دشواری، نوشته را بر ديوار بخوانند.

۷ ــ تراژدی انسانی جنگ (چند صد کشته غير نظامی، نيم ميليون آواره، ناچيز شدن بسياری از آنچه لبنانی‌ها در دهه گذشته ساخته‌اند ...) از اندازه گذشته است. نيروی هوائی اسرائيل تفاوتی ميان آماج‌های نظامی و غير نظامی نگذاشته است و محله‌های مسکونی را ويران کرده‌اند. هر چه هم اسرائيليان گناه را به گردن ‌حزب‌الله بيندازند مسئوليت حملات بی ملاحظه به شهر‌ها با آنهاست، ولی دو واقعيت را نيز نمی‌بايد از ياد برد:

* مسئول اصلی آنچه پيش آمده جمهوری اسلامی است که با خونسردی تمام جنگی را در سرزمين ديگری راه انداخته؛ و ‌حزب‌الله است که بی هيچ مسئوليتی با امنيت و بهروزی چهار ميليون لبنانی قمار کرده است.

* تا لبنانی ها لبنانی نشوند ــ بجای شيعه و سنی و مسيحی و دروز ــ و تا اختيار لبنان در دست سوريه و جمهوری اسلامی، و در نتيجه زير سايه هميشگی شمشير اسرائيلی، باشد، سرنوشت آن کشور تکرار سی ساله گذشته خواهد بود ــ از جنگ داخلی تا اشغال و مداخله خارجی. سی سالی پيش فلسطينی‌ها لبنان را عرصه حملات اسرائيل و جنگ ويرانگر داخلی کردند و امروز نوبت ‌حزب‌اللهيان است. آن جنگ به اشغال نيرو های سوريه انجاميد که يکی از بد‌ترين بدبختی‌هائی است که می‌تواند بر سر کشوری بيايد. اين بار می‌بايد اميدوار بود سازمان ملل متحد ــ در واقع کشور‌های اروپائی ــ به ياری بشتابند و منطقه ميانگيری (حائل) را در جنوب لبنان اشغال کنند. کار لبنان بی اشغال نمی‌گذرد.

۸ــ جنگ در لبنان درواقع ميان جمهوری اسلامی و امريکاست و تا اينجا آخوند‌ها بازنده‌اند. صدها ميليون دلار سرمايه گذاری‌هاشان در مناطق حزب‌الله به ضرب بمب‌ها پست شده است. بسيار دور است که حزب‌الله ديگر دست گشاده‌اش را در لبنان بازيابد. تهديد هميشگی موشک باران اسرائيل از جنوب لبنان در عمل بی اثری خود را ثابت کرده است. از آن بيش از هزار موشک در ده روزه نخستين جنگ که بر شهرهای اسرائيل باريد خم بر ابروئی نيامد. شکاف ميان شيعی و سنی در جهان عرب ژرف‌تر شده است. در لبنان اراده بيرون راندن سوريه و جمهوری اسلامی از سياست آن کشور نيروی بيشتر می‌گيرد. و با همه فرياد‌های محافل مترقی در غرب و "خيابان" در جهان عرب، واقعيت پيکار جهانی ميان نيروهای ترور اسلامی از يک سو و نيرو‌های دمکراسی ليبرال ــ هر چه هم در جاهائی به بی رحمی و تجاوز آلوده ــ آشکار‌تر می‌شود. در اين سو منظره همه انسانگرائی و آزاد منشی نيست، ولی در آن سو همه توحش و خشونت و واپسگرائی است.

۹ــ اکنون خطر واقعی: پس از شکست خوردن حمله گاز انبری در غزه و جنوب لبنان و بی اثر ماندن سلاح موشکی رژيم اسلامی برضد اسرائيل، وسوسه حمله به ايران چه اندازه نيرومند‌تر خواهد شد؟
دكتر كاظم وديعى:

شبح هراسناك حزب الله "ايران" بر خاورميانه
........................................................................


حمله به حماس و حزب الله پيش درآمدى است بر جنگى پر دامنه تر عليه بنيادگرايان و اسلام سياسى كه رسالت آن تنها بر عهده آمريكا نيست و سرزمين هاى اعراب مسلمان بر آن پاى خواهند فشرد و از مشاركت هاى مالى و نظامى مضايقه نخواهند كرد. ولى اين جنگ در هر كجا حتماً نظامى و مسلحانه نخواهد بود. اگر دست آمريكا در عراق بند نبود، ممكن بود آمريكا نقش مهمترى بازى كند ولى اينك آمريكا به ابتكارات اروپا و حتى روسيه ميدان خواهد داد بى آن كه كم و كسرى در كمك هاى اساسى بنهد.

برهم خوردن تعادل ها
آيت الله سيستانى در عراق عليه ولايت فقيه موضعى فكرى و سياسى گرفته است كه تازگى ندارد ولى استقبالى كه در تمام سرزمين هاى اسلامى مسلمانان از فتاوى وى به عمل آورده اند، موجب گسترش نفوذ ديدگاه هاى او در پاكستان و هندوستان و آسياى مركزى هم شده است كه اگر همدلى و همفكرى الازهر بر آن مزيد شود تعادل قواى دينى و عقيدتى در سراسر جهان اسلام به نفع صلح برهم خواهد خورد و اين مهم بيشتر به درك صحيح اخوان المسلمين دارد از شرايط جديد نيروهاى مذهبى و طرق نجات اسلام از چاه ويل استبداد دينى.
همدستى حماس و حزب الله به رهبرى خالد مشعل و كشيده شدن آنها در دام گسترده جمهورى اسلامى جز نوعى ماجراجوئى نيست زيرا نه صلح و صلاح فلسطينيان را تأمين مى كند به دست حماس و نه امنيت و استقلال لبنان را به دست حزب الله.
رفاقت و همكارى بشارالاسد سوريه با ايران احمدى نژاد ظاهرى است و سوريه خوب مى داند كه ديگر به لبنان نمى تواند برگردد و چه بهتر برادر بزرگ اين كشور باشد تا حمايت عربستان سعودى از او قطع نشود.
فرض جنگ سراسرى براى خاورنزديك نادرست است ولى از حكم ضربه هائى ظريف به نقاط حساس بنيادگرايان كه از حوزه ها به منبر رفته مساجد را ابتدا اسلحه خانه ساخته و سپس در دل كوه هاى جنوب و شمال لبنان هر جا توانسته اند ذخايرى بسيار از موشك ها و سلاح هاى مدرن ايجاد كرده اند و دست ايران احمدى نژاد ضد يهودى را در همه جا باز گذاشته اند صرفنظر نخواهند كرد.
همه جا جوامع سنى خود را در خطر تروريسم شيعه حس مى كنند و در عراق جنگ شيعه و سنى علنى است. عربستان و اردن و اميرنشين ها از توسعه طلبى و تندروى هاى حكام ايرانى به ستوه اند پس حماس در تضادى است قطعى كه ناگزير است بين دامن زدن به جنگ و مصالح و منافع ملى انتخابى به عمل آورد. به بهانه دريافت كمكى ناچيز از ايران فلسطين و دستاوردهاى مبارزان دو نسل را به هوس برادران دروغين فروختن و قرارداد اسلو را زير پا نهادن دور از هوشمندى و محاسبات ملى فلسطين و فلسطينى هاست ولى كار از كار گذشت.
اگر در رهبران حماس عرق ملى گُل كند و اگر در رهبران حزب اللهى خفت آلت دست شدن حس شود و به دليل مشاركتى كه در حكومت و پارلمان لبنان دارند قدرى لبنانى فكر كنند هيچ مشكلى بر جبران خسارات و ورود به عصر جديدى در تاريخ تمدن اسلامى وجود نخواهد داشت.

سوريه در خطر
سوريه در معرض انتخاب بزرگى است. اينكه نظام در صلح بماند يا برود در جنگ با اسرائيل و قدرت را به اخوان المسلمين بسپارد كه سالهاست انتظار آن را مى كشند. حمايت ايران احمدى نژاد از سوريه لاف و گزاف است. ايران در داخل مرزهاى خود مشكلاتى عظيم دارد كه فقط كمى از مرزهايش پا فراتر بگذارد چنان انفجارى را موجب مى شود كه حتى همفكرى هاى رفسنجانى و پوتين از عهده آن برنخواهد آمد. رهبر خامنه اى بر اين مانع آگاه است و بسيار مى ترسد از اين كه رشته ها پنبه شود. از آن جو سياسى كه ايران مى توانست با تكيه بر احساسات ضد آمريكائى همه مخالفان بنيادگراى سرزمين هاى اسلامى را جذب رهبرى خود كند به دور شده ايم.
سوريه نمى تواند لبنان را به خود ملحق كند به دليل ملت بسيار ترقى جو و استقلال طلب لبنان و به دليل حمايت قطعى فرانسه و آمريكا از لبنان، حتى اگر- و به فرض محال- روزى حزب الله در لبنان به حكومت رسد حزب الله استقلال لبنان را فداى دوستى با سوريه نمى كند. روياى لبنان بزرگ نقشى است برآب. به عكس همكارى با لبنان براى سوريه سودآور است. لبنان يعنى تمدن صور و صيدا و سرزمينى كه يونان باستان هم به آن حرمت داشت. در اين كشور استعمار پايش لنگيد و اسرائيل محال است نظر ارضى بر اين ۴۰۰/۱۰كيلومتر ساخت داشته باشد. بزرگى و سود قطعى سوريه سنى در پذيرفتن هديه هاى مسموم رژيم احمدى نژاد نيست. اين مرد خيالاتى در رؤياى خلافت ايرانى است و از عقلانيت دولتى هيچ نياموخته است. آيا ترس بشاراسد از پرونده قتل رفيق حريرى او را به دام انداخته است؟! شايد.

حزب الله
كدام كشور را مى شناسيد كه در آن حزبى بنام خدا تا دندان مسلح باشد و ارتش ملى را كنار زند و بنام خود قشون و نظامات رزمى و ارتش داشته باشد. كل قواى انتظامى لبنان به چهل هزار نفر نمى رسد ولى حزب الله كه جزئى است از اين قدرت حكومتى پنج تا شش هزار تن قابل بسيج دارد. وقتى بدانيم كه اين حزب تمام قدرت مالى و سلاح خود را از ايران اسلامى ضد يهود مى گيرد درمى يابيم كه اين اسلحه براى تأمين امنيت لبنان نيست، بلكه براى در خطر انداختن آن است و وقتى به گواه اخبار روز دريابيم كه حوزه تحت نظارت حزب الله تا بعلبك و فراتر از آن مى رود، مى فهميم كه هدف غائى حزب الله در غلطانيدن لبنان به كوره استبداد ولايت فقيه است و نه حرمت دموكراسى نسبتاً معتبر لبنان.
حسن نصرالله رهبر دربست در اختيار ايران ولائى در محله برج البراجنه جنوب بيروت ديده شده و احتمالاً زخمى و بسترى است ولى اين كه صدائى از او برخاسته نيست شايد صلاحديد تهران است. تهرانى كه رفته رفته از حدت تبليغات خود عليه غرب كاسته و در مشورت با روسيه به سر مى برد. مصاحبه نصرالله با الجزيره اعتبار ندارد.
برخلاف سپاهيان مؤتلفان آمريكا در افغانستان و عراق، ارتش اسرائيل وجب به وجب منطقه نفوذ و قلمرو حزب الله را مى شناسد و حركات نظامى سوريه را زير نظر دارد. حزب الله تلويزيونى دارد كه در حمله اسرائيل، منفجر شد.
اگر سازمان كشورهاى عرب اسلامى در سكوت اند به اين دليل است كه تا حد زيادى از افراط كارى ها و مواضع سياسى حماس و حزب الله در عذاب اند. ولى اين سكوت به زيان مردم لبنان است و ممكن است جرأت تازه اى به رزمندگان حزب اللهى دهد. دنيا منتظر اظهارات سخنگوى آن سازمان است.

فرار سالم
اين كه دولت هاى جهان اتباع خود را به سرعت از لبنان خارج كرده اند مى تواند نشانى بر وخامت اوضاع در لبنان و طولانى شدن جنگ باشد. ولى تنها وقتى نخست وزير اسرائيل از بحث در باب آتش بس مضايقه مى كند درمى يابيم كه ممكن است طرح اسرائيل و طرح هاى اروپا و آمريكا در باب مبارزه با تروريسم به يك نقطه تلاقى رسيده باشند. در اين صورت با اراده سياسى تازه اى سر و كار داريم كه تقاضاى آتش بس متكى وزيرخارجه ايران را به ريش خند مى گيرد. حرف هاى احمدى نژاد در جهت تهديد است و در تضاد با متكى.

هدف ۱ و ۲
هدف اول اسرائيل دست نهادن بر يا محو تمامى موشك هائى است كه حزب الله از ايران و سوريه دريافت كرده است. ظاهراً نيمى از اين سلاح هاى اهدائى ايران (به بركت پول نفت) نابود شده است ولى اسرائيل به بهانه كشف خفيه گاه آن دو سرباز ربوده شده فعلاً به كار خود از هوا و زمين ادامه مى دهد.
جامعه شيعيان لبنانى به سبب بذل و بخشش هاى ايران و تعليمات افراطى در تعصبى سخت به سر مى برند. اينها قربانى واقعى اند و چه از لحاظ عقيدتى و چه من باب انسانى استثمار شده اند.
اينك اميدى هست بر آتش بس سازمان ملل ولى كوفى عنان قطعاً در تدارك ارتشى است قوى و مؤثر تا در جنوب لبنان بعد از آتش بس بتواند مستقر شود. اين مسئله در گرو توافق آمريكا و فرانسه و روسيه است. اين مسئله در گرو كمك هاى مؤثر عربستان هم هست. تا اسرائيل هدف هاى اوليه رسد بايد تنها شاهد وضع بود. بحث درباره تاريخ جنگ هاى اسرائيل و حزب الله و فلسطين خوراك مهم رسانه هاى بزرگ جهان است ولى مسئله اصلى تضعيف بنيادگرائى است در اين منطقه و استقرار ارتش قانونى لبنان در جنوب لبنان.

۲۴ جون ۲۰۰۶
چگونه اين جنگ شروع شد؟ وقتى هانيه و عباس نخست وزير و رئيس دولت فلسطين در مذاكره براى صرفنظر كردن از رفراندوم بهم نزديك شدند بعضى از تندروان حماسى از مسير تونلى كه سه ماه قبل حفر شده بود به ارتش اسرائيل شبيخون زدند، چند تن سرباز اسرائيلى را كشتند و يكى را هم به گروگان بردند. آنها مى خواستند مانع جو مصالحه ملى شوند. پس از آن حزب الله كه نه در خطر بود و نه مورد تجاوز دست به حمله زد و دو سرباز اسرائيلى را ربود. عكس العمل اسرائيل هم مطالعه شده بود و جنگ واقعى روى داد (۳۲۹ نفر لبنانى- ۳۰نفر اسرائيلى تلفات هفته اول).

وساطت اروپا
فرض اول بر وساطت فرانسه و ايتاليا بود تا حزب الله را قانع كنند. تدابيرى به كار رفت و اقدامات بى ثمر بماند. احمدى نژاد آن را حمل بر ضعف كرد و بركرسى خطابه نوع زرقاوى و بن لادن نشست كه واى اگر به سوريه حمله شود. در چنين شرايط دست اسرائيل باز و حمايت آمريكا حتمى شد به ويژه كه شوراى امنيت و اروپا و سازمان ملل چندان كارى از پيش نبرده اند.

شبح ايران توسعه طلب و ضد يهود
تجهيزات جنگى حزب الله نشان مى دهد كه وسيع و پر پشتوانه اند. رزمندگان به شمار ۶ تا ۱۰ هزار نفرند و موشك ها وسيله رادارهاى C.802 هدايت مى شوند و اين فناورى تازگى دارد. راكت هاى زمين به زمين به شمار ۱۲۰۰۰ هستند و ساخت ايران كه به حيفا هم پرتاب شدند و تل آويو را هم مى توانند هدف گيرند. پس حزب الله نيروى منصرف كننده داشت. بسيارى مى پرسند چه شد كه اين نيرو به حركت درآمد و پاسخ مى گيرند كه دست ايران در كار است. اثبات آن مشكل نيست. شبح ايران جنگ طلب در سراسر خاورميانه اذهان را به خود مشغول داشته است. آتش افروزى هاى رئيس جمهور ايران از انتقاد و اتهام هاى تند به «هل من مبارز» تبديل شده است. اين جنگ را مدتهاست ايران احمدى نژاد آغاز كرده است و او تا به آخر مى رود.
اين شبح كشورهاى عرب سنى را به تداركاتى وسيع تشويق و وادار مى كند. در رأس آنها ملك عبدالله عربستان سعودى در صدد است كه اسلام وهابى يا سلفى را در حوزه و قلمرو حزب الله گسترش دهد كه از ستونى به ستون ديگر فرجى باشد در تعصبات دينى. ولى اگر ارتش لبنان موفق به استقرار در جنوب لبنان شود و حزب الله خلع سلاح گردد شايد از گسترش مدارس قرانى به شيوه عربستان سعودى كاسته شود و اين به صلاح همه است.

آلت فعل
با همه اثرى كه ايران بر حزب الله دارد به سبب اين كه حزب الله مانعى بر سر راه مركزيت حكومتى در لبنان است و به سبب موضعى كه اتحاديه كشورهاى عرب مسلمان عليه حماس گرفته است من بعد اين سازمان مثل گذشته از تائيد همگانى در جهان عرب مسلمان برخوردار نخواهد بود. زيرا آن هاله مقدس كه گرد سيماى حزب الله بنام نهضت مقاومت عليه اسرائيل متجاوز سال هاى ۸۲-۱۹۹۰ بود برداشته شده است و در وابستگى ملى آن به دليل آلت فعل ايران ولائى بودن ترديد كامل است. بسيارى از حزب اللهى ها كه به سبب غيرت ملى لبنانى ابتدا به حزب الله پيوستند. امروز مى بينند كه رفته رفته آلت فعل سوريه و ايران اند پس در حال تجديد نظراند اينجاست كه سياست فرهنگى عربستان سعودى مى تواند به آنها ديد تازه اى بدهد تا مسلمان لبنانى بمانند نه آلت فعل سوريه و ايران. در خاورميانه هر جا را بنگريد حس ميهنى ارزش بزرگى در تفكرات و اعمال داشته و دارد و فعلاً همه چيز حول خلع سلاح حزب الله دور مى زند.


ايران در نظر غربى ها و اعراب مسلمان در شبحى هولناك از سيماى احمدى نژاد و رجزهاى تند و تيز وى خلاصه شده است.

3 August 2006

مهدى قاسمى:

«حزب اللهى» و «فلسطينى» ساختن سياست ايران
خيانت مسلم
به «جنبش آزاديخواهى و حقوق بشرى»
و خيانت مسلم تر به عواطف «وطنخواهانه» ملت ايران


مردم بى پناه لبنان، از كودكان خردسال تا زنان و مردان كلانسال، در آتش فتنه ى نامردمانى كه بنام خدا، جنايت را ستايش مى كنند، در لحظه هاى زمان مى سوزند و ويرانه هاى خانه و كاشانه شان به گورستان بدن هاى تكه پاره و ذغال شده تبديل مى شود. اين مردم مصيبت زده در پى غائله ى مرگبارى كه چند سال پيش سرگرفت- در كوتاه زمانى با همه ى هستى، به آبادانى سرزمين ويران شده ى خود كمر بستند و زندگى را دوباره ساختند، ولى بار ديگر و اين بار عفريت خشونت و مرگ با چهره ى كريه خود گوئى با قصد زوال اين ملت آرام و صلحجو به ميدان آمده است. در آن سوى مرزهايش نيز داس مرگ درو مى كند هر چند به دليل امكانات بيشتر، خرمن خون سبكتر است، ولى مرگ مرگ است، چه دهها و چه صدها.
يك زمان، اما نه با تأخير، از هم امروز، انسان دوستان جهان بايد بنشينند و از رهگذار علتيابى، اين چشمه ى خون را بخشكانند و در اين ميان ما مردم ايران، سهمى بزرگ از چاره جوئى به گردن داريم. زيرا يكى از آبشخوارهاى ديو اين جنايت، در سرزمين ما است و چه بخواهيم و چه نخواهيم، نام زادگاه ما، در اين سوداى زشت، به صدر فهرست ها آمده است.
پس اين پرسش بى زمينه نيست كه:
رسالت آزاديخواهان ايران در كنار اين وانفسا و در خاموش كردن اين آتش همه گير، چيست؟
چه بايد كرد تا ذهنيت دنيا را در پذيرش اين واقعيت آماده كند كه ملت ايران در اين فاجعه نه فقط سهمى ندارد كه خود ربع قرنى است به آن مبتلا است؟ ابلاغ اين واقعيت به جهانيان اگر سهل بماند، نه قصورى كه گناه سنگينى خواهد بود و خواه ناخواه به حساب ما واريز خواهد شد.... به راستى بينديشيم و از خود سئوال كنيم چه بايد كرد؟

پيشاپيش تذكارى و آنگاه توضيحى را لازم مى دانم.
يادآورى ام از اين است كه به گواهى خوانندگان، من همواره در كاربرد صفات تند و مسئوليت آور، نظير كلمه ى «خيانت» در حق آن و اين كه متأسفانه در «ادبيات» سياسى ما به آسانيِ نوشيدن يك جرعه آب رايج است و مسئوليت عرفى و اخلاقى بزرگى را در پى مى آورد، سخت پرهيز دارم و اگر اين بار پرهيز را شكستم و به كارش گرفتم، دليلى جز اين نداشت كه هر چه كوشيدم تا در پيوند با مورد و موضوع، جانشين ملايمتر و گوياترى پيدا كنم، موفق نشدم.
و «توضيحى» كه دارم، از باب رفع شبهه خصوصاً از ذهنيت كسانى است كه همچنان در فضاى دوران «جنگ سرد» و غلغله ى شعارهاى به اصطلاح «ضد امپرياليستى» و «انترناسيوناليستى» تنفس مى كنند تا آنها هم از اين پندار خالى شوند كه نويسنده ى اين سطور اگر در اوضاع و احوال كنونى، دشمنى با دولت يهود (اسرائيل) را كه مصداقى تمام عيار از يك «دشمنى بى سبب» و يا «يكسويه» است، مغاير مصالح و منافع «ملى» مى شمارد گويا گرفتار همان عارضه ى «شووينيسم» و كشش هاى افراطى ناسيوناليستى شده و «حقوق بشر» و «دمكراسى خواهى» را واپس زده است. حالا اگر اين توضيح ذهنيت آنها را صاف نكند گمان مى كنم اين حسن را دارد كه بهانه ى اتهام را از دستشان مى گيرد.
بهر روى از ديدگاه من، «دمكراسى خواهى» خصوصاً با جلوه هاى انسانى اش نه با «وطندوستى» در تقابل است و نه طبعاً با برترى جوئى هاى قومى و قبيح ترين شكل آن «نژادپرستى» خوانائى دارد و اين را هم بدانجهت مطرح مى كنم تا به لحاظ اشاراتى كه پس از اين درباره ى سياست هاى رايج «اعراب» در قبال ايران پيش خواهم كشيد اين شبهه دست ندهد كه من در داورى هاى خود، مانند بعضى، همچنان روى به گذشته ها دارم و مى خواهم قصه هاى «عرب و عجم» را زنده كنم. نه! من قوياً و قاطعاً به اصل همزيستى و برابرى حقوق اقوام و ملت ها، فارغ و فارق از هرگونه ترديدى بالاتر از اعتقاد، ايمان دارم. حرف اساسى من اين است كه در اين جهان كه به بركت توسعه ى ارتباطات و ظهور تكنولوژى حيرت انگيزى كه به داد و ستد فرهنگ ها شتاب بخشيده است؛ در ضمير به خود يا نابخود كسانى هم كه ارزش هاى انسانى را فراسوى تفاوت هاى قومى و مذهبى و عقيدتى و جنسى، در كانون باورهاى خود نشانده اند، عاطفه ى وطندوستى كه بالطبع همراه با اصرار و ايستادگى بر «مصالح ملى» است جاى خود را حفظ كرده است. زيرا اصولاً ميان اين دو كشش: «وطنخواه بودن» و «انسانى انديشيدن» تناقضى يافتنى نيست. جز اين انديشيدن، سرسپردن به «مغالطه» است و مغالطه ارزش اعتناء ندارد.
ساده ترين و ملموس ترين شكل اين واقعيت را در هفته هاى اخير، در جريان برگزارى مسابقات جام جهانى فوتبال شاهد بوديم كه چطور «رقابت ها» در عين حال به «پاسدارى از حرمت حريف» آميخته بود و چگونه برد و باخت ها- ملت هاى وابسته به هر «تيم» را در حالاتى از اندوه و شادى فرو مى برد كه گوئى مهار اختيار و اراده از كف آنها بريده است. البته اگر مورد خلافى پيش آمد (در آخرين دور مسابقات) و دو بازيگر را به جان هم انداخت اين را بايد از عموميت داورى بيرون كشيد و به حساب تزريقاتى گذاشت كه حاصل ذهن هاى همچنان فرومانده و پس گرا است.
***
در پى اين توضيح و تذكار، جوهره ى بحث من در كوتاه ترين توصيف اين است كه در عرصه اين غوغا و خصومت و مصيبت خونبارى كه قريب نيم قرن است چون آتشى به هستى ملت هاى عرب و اسرائيل افتاده و در حال به اوج اوج ها رسيده است، بنابر اصطلاح، «فلسطينى» و در شكل كلى تر آن «اسلامى» ساختن سياست هاى رژيم حاكم بر ايران، نه با آرمان هاى انسانى و از جمله «دمكراسى خواهى» به مفهوم اصيل آن خوانائى دارد و نه با منافع و مصالح «ملى و وطنى» ملت ما.
حالا از اين مقوله هم كه خود نيازمند شرح تفصيلى است مى گذرم و به همين اشاره اكتفاء مى كنم كه ما مردم ايران خاصه اگر صاحب اختيار خود باشيم اين ظرفيت و توانائى را داريم كه هم در رهگذار وطندوستى و تأكيد بر منافع ملى خود برانيم و هم بر اصالت «دمكراسى خواهى مان» بپائيم و هم با سهم پر اثرى در جستجوى آبى باشيم تا بر اين آتش همه سوز بپاشيم و آرامش و صلح و همزيستى را به منطقه بازگردانيم.
اين يادآورى را هم بى سود نمى دانم كه آنچه از اين پس به نگاه خوانندگان خواهد رسيد. مطلقاً ربطى به اراجيف جنون آميز و نامسئولانه ى «احمدى نژاد» و ساير متوليان رژيم او ندارد كه با انواع شاهدها نشان داده اند در اينگونه گير و دارها، انگيزه ملى و وطنى و انسانى كه سهل است، حتى دردِ «دين» و «مسلمانى» هم ندارند و آنچه آنها را با خود مى كَشد، لذتِ شهوت آلودِ قدرت است و قصّه ى «دفاع از اسلام» و «جنگ با صهيونيسم» رقمى است كه بر عَلَم خود نشانده اند، تا به تزويرشان چاشنى مزه آورى داده باشند و اين يك مبالغه نيست. بارها ناظر بوده ايم، هر جا كه اين «لذت» اندكى كاستى گرفته است چه آسان و چه بى پروا، بر آن اسلام كذاى اختراعى خود پا گذاشته و گذشته اند. آيا از ياد برده ايم، آن زمان را كه كودكان و جوانان و زنان و مردان بى دفاع «چچن» در زير رگبار گلوله و بمب و خمپاره ى ارتش روس تكه تكه مى شدند و صدائى حتى به يك اعتراض آبكى از اين «اولياء اسلام پناه» به گوشى نرسيد؟
آيا، به خاطر داريم، آن هنگام و هنگامه را كه اهالى شيعى مذهب شهرِ حمام در سوريه (به تخمينى تا بيست هزار) به دست سربازان حافظ اسد قربانى مى شدند، گوئى شخص خمينى و پاركابى هاى او را خفقان گرفته بود كه نه فقط بانگى از آنها به اعتراض بر آن وانفساى «شيعى كشى» برنيامد، بلكه كاروان هاى نفت رايگان و نفت ارزان همراه با محموله هاى صد و پنجاه ميليون دلارى (كمك بلاعوض) به سوى بارگاه ديكتاتور سوريه، همچنان به راه بود؟
به هر روى خطاب من نه به اين جانوران و نه در پيوند بالاطائلات احمدى نژادها است كه «انهدام و امحاء اسرائيل را از نقشه ى جغرافيا» طلب كرده اند بلكه به آن گروه از به اصطلاح «ترقيخواهانِ» خودى است كه گفتم، همچنان در فضاى دوران جنگ سرد پرسه مى زنند و فرصتى نيافته اند تا از خرگاهِ به اصطلاح «روشنفكر نشان» خود، نگاهى هم به فراتر از پيله ى جزميت هاى ميراثى بيفكنند. يك نمونه بياورم:
چندى پيش به قلم يكى از همين قماش «روشنفكرانِ» گويا «جهان نگرا» مقاله اى خواندم، در ردّ نظر كسى كه گويا در جائى نوشته بود: «آخر كجا، منافع ملى ما ايجاب مى كند تا خود را در اين سوداى جنگ ميان فلسطينى ها و كلاً (اعراب) و اسرائيل وارد كنيم و سنگ مظلوميت فلسطينى ها را به سينه بكوبيم؟»
نويسنده ى ظاهراً «مظلوم پرست» ما در مقام اعتراض به اين پرسش، «ضرورت» جانبدارى از حقوق مظلومان فلسطينى را اينگونه «توجيه» كرده بود. (نقل به معنا):
«دفاع از حقانيت مردم فلسطين كه خانه و كاشانه شان به وسيله ى اسرائيليان غاصبانه تصرف شده- خصوصاً از جانب ما ايرانى ها- پيرو اصلى است كه بر همبستگى و همدردى و همرائى ميان همه ى ملت ها و اقوامى دلالت دارد كه از ديدگاه پايمال شدن آزادى و حقوق فردى و اجتماعى به يك درد مبتلايند» و نتيجه گرفته بود: «ما كه خود در زنجير استبداد يك رژيم ستمگر گرفتاريم، اگر تنها در پيله ى خود با دردهاى خود سر كنيم و از حال و قال ديگر مردمانى كه به هر دليل قابل تصورى، به عذابى چون عذاب ما مبتلايند، غافل بمانيم، آنگاه چگونه به خود حق مى دهيم و گذشته از آن، چه روى آن داريم كه از ساير آزاديخواهان جهان، يارى و همدردى بخواهيم؟»
نخست بايد بگويم كه من نه با آن پرسش اولين، بدانگونه كه طرح شده است موافقم، زيرا با كليتى كه در آن مندرج است، بوئى از «بى تفاوتى» به مشام مى رساند و نه با «توجيه» دومى سازگارم كه آنهم با كلى بافى كوشيده است تا با تكيه به «اصلى» كه در صحت آن چون و چرائى نيست- بى توجه به اساس و ذات مسأله- حجتى براى دعوى خود بياورد و در انتها دفاع از مظلوميت فلسطينى ها و جدال و جنگ با اسرائيلى ها را توجيه كند.
ناگفته نگذارم، در مبحث من، مظلوم واقع شدن مردم فلسطين، به هيچ روى انكار نشده است. به باور من نيز هر گامى كه در راه خانمان يابى و زندگيِ بهنجار اين مردم برداشته شود، هم سزاوار است و هم انسانى و طبعاً هم خجسته. امّا در اين معادا، رقم هاى ديگرى نيز هستند كه اگر در جاى خود گذاشته نشوند، آنگاه نه تنها به نتيجه اى كه در خور منطق و به ويژه واقعيت ها است نخواهيم رسيد، بلكه آتشى را كه سر كشيده است شعله ورتر خواهيم ساخت. در يافتن آن «رقم ها» خواه ناخواه اين پرسش ها در يك ذهن سلامت جو ظاهر خواهد شد:
۱-آيا در دفع اين مصيبتى كه دامان توده هاى فلسطينى (و ظاهراً تمامى جوامع عرب) را چسبيده است با راه و روشى كه رهبران فلسطينى خصوصاً و پاره اى از دولت هاى عربى و از جمله سورى ها عموماً پيش گرفته اند ثمربخش خواهد بود؟
۲-در پيوند با اين پرسش، آيا «استراتژى» حماسى ها و ساير سازمان هاى نظير آنها (حزب الله، جهاديها، چپ هاى انقلابى مانند دار و دسته ى «جرج حبش») كه بر انهدام كامل عيار دولت يهود تعلق گرفته است، آيا با «واقعيت» بلكه با همان مفهوم اصيل دفاع از «مظلوميت» خوانائى دارد؟
فعلاً در جستجوى پاسخ به اين دو سئوال پيش مى رويم تا با مقوله ى كليدى ديگرى در اين تحليل كه همانا نقش منطقى ما در قبال اين سوداى مرگبار است، با نگاه روشن ترى مواجه شويم.
***
ناگفته پيدا است كه «راه و روشِ» رهبران فلسطينى و ساير كشورهاى عربى (خواه در سطح گروه هاى به اصطلاح انقلابى و خواه در سطح حكومت ها) دست كم در حال حاضر دوگانه و بلكه كاملاً در تضاد و تقابل است.
پس از جنگ جهانى دوم، از صبحگاه ۲۹ نوامبر ۱۹۴۷ كه مجمع عمومى سازمان ملل متحد يا قصد تشكيل دو كشور جداگانه ى «فلسطينى» و «يهودى» به تقسيم خاك فلسطين رأى داد، جنگ هاى پر مصيبت و خونبار، نخست با فتواى حاج امين الحسينى مُفتى اعظم فلسطينيان و همراه با نيروهاى پراكنده اى از اعراب سوريه، لبنان، مصر، عراق و اردن، ميان يهوديان و فلسطينيان و هموندان عرب آنها سرگرفت كه به هر حال، در چهاردهم ماه مى ۱۹۴۸ «شوراى ملى يهود» تشكيل دولت و كشور اسرائيل را اعلام كرد و دكتر وايزمن به عنوان رئيس شوراى حكومت و ديويد بن گوريون در مقام نخست وزير انتخاب شدند. مسلماً شرح حوادث اين دوران و دوره هاى پس از آن كه آگنده از افت و خيزهاى خشونت بار و دردآورند، در حوصله ى يك مقال حتى به صورت يك فهرست نمى گنجد. تشكيل سازمان چريكى الفتح با هدف انهدام اسرائيل- جنگ هاى پى در پى و از آن جمله «جنگ شش روزه» كه با شكست عرب ها و قبول آتش بس در پنجم ماه ژوئن ۱۹۶۷ ميان دو طرف و تصرف بخش هائى از خاك مصر و سوريه و اردن به وسيله ى ارتش اسرائيل انجاميد و ۶ سال بعد جنگ موسوم به «يوم كيپور» كه با حمله ى مصر و سوريه به قصد بازپس گرفتن شبه جزيره ى «سينا» و بلندى هاى «جولان» آغاز شد و سرانجام با پا درميانى آمريكائى ها و تلاش هاى «هنرى كيسينجر، (وزيرخارجه ى وقت اين كشور) منتهى به قراردادى شد كه به موجب آن، نيروهاى اسرائيلى تا خطى در شرق كانال سوئز و بخش هائى از خاك سوريه عقب كشيدند، همچنين شروع جنگ داخلى در لبنان و مداخله ى اسرائيلى ها و قرارشان در قسمت هائى از خاك اين كشور و در فواصل اين رويدادها، ترورها و كشتارها شامل هواپيماربائى ها و گروگانگيرى ها، تنها نمونه وار تصاويرى از يك مصيبت بزرگ به دست مى دهند كه خواه ناخواه در نيم قرن گذشته فضاى منطقه ى خاورميانه را تيره و تيره تر ساخته است و حتى بر مناسبات بين المللى اثر گذاشته و به قولى زمينه هاى «جنگ سرد» تازه اى آفريده است و اما در اين دوره ى نسبتاً طولانى، زمينه هاى اميدوار كننده اى نيز هر چند به حالت كورسوئى در عمق تاريكى ها ظاهر شده اند كه شايد با همه ى ضعف و كم توانى، يك زمان بتوانند، چون الگوئى براى غلبه بر اين بلاى مزمن به كار آيند.
بيگمان تاريخ، نخستين جلوه ى اين «كورسو» را بنام انورسادات رئيس جمهورى فقيد مصر ثبت خواهد كرد. او در نوزدهم نوامبر سال ۱۹۷۷ بى خبر و به صورتى ناگهانى به سوى اسرائيل پرواز كرد و با نخست وزير وقت اسرائيل «مناخيم بگين» به گفتگو نشست. چندى بعد بگين راهيِ قاهره شد و اين واقعه هر چند با مخالفت «بگين» در برابر دو پيشنهاد «سادات» مبنى بر عقب نشينى نيروهاى اسرائيل از سرزمين هاى اشغالى (در دو جنگ گذشته) و نيز مخالفت با پذيرش حق خودگردانى فلسطينى ها مواجه شد، همچنين با آن كه در كوتاه زمانى پس از اين ديدارها، به دنبال يك حمله ى چريكى (مارس ۱۹۷۸) از سوى چريك هاى فلسطينى مقيم لبنان به مواضع اسرائيل، ارتش اسرائيل بخشى از زمين هاى جنوبى لبنان را به اشغال خود درآورد و طبعاً بر مناطق قبلى اشغالى (غزه و سينا و ساحل غربى رود اردن) افزوده شد ولى كششِ آثارِ اقدام تهورآميز سادات همچنان دوام پيدا كرد، زيرا او هر چند با مخالفت گسترده ى ساير اعراب تا قطع ارتباط با مصر روبرو شد اما با عمل خود توانسته بود تابويِ (آشتى ناپذيرى در روابط اعراب و اسرائيل) را بشكند و به احتمال دستيابى به يك راه حل مسالمت آميز قوت ببخشد؛ به طورى كه در سپتامبر سال بعد (۱۹۷۸) به ابتكار رئيس جمهورى آمريكا ملاقاتى ميان بگين و سادات در كمپ ديويد مريلند درگرفت و اين بار بود كه بگين در قبال پذيرش يك پيمان صلح از سوى مصر، به بازگرداندن شبه جزيره سينا به مصر و مذاكره بر زمينه ى دادن حق خودگردانى به فلسطينى ها در ساحل غربى رود اردن و نوار غزه تن در داد و پيرو اين توافق ها، در مارس ۱۹۷۸ ضمن پيمان تازه اى مبنى بر استقرار صلح و بسط روابط سياسى، فرهنگى و اقتصادى ميان مصر و اسرائيل و نيز قبول آزاديِ رفت و آمد براى كشتى هاى اسرائيلى در تنگه ى سوئز- اسرائيل پذيرفت، بخش بزرگى از «سينا» را تخليه كند و به مصر واگذارد و مذاكره درباره ى حق خودگردانى فلسطينى ها را با جديت بيشترى پى بگيرد.
بديهى است در شرائط آن مرحله، انتظارى نبود تا چنين دست آوردهائى در كوتاه زمان به يك صلح پايدار و سراسرى منتهى شود. روشن بود كه غلبه بر اختلافاتى چنان گسترده و تودار، نيازمند زمان و بيش و پيش از آن مستلزم بُروز حسن نيت هاى صادقانه ى دو جانبه و خصوصاً ظهور تهوّرى از آنگونه خواهد بود كه در اقدام ابتكارى سادات ظاهر شد. به هر روى، فقدان چنين عوامل احياء كننده اى، سنگينى خصومت ها را حفظ كرد و سادات هم در كوتاه زمانى، تاوان جلادت خود را پرداخت و در نتيجه كشتارها و از آنجمله بى خانمانى كودكان و زنان و مردان بيگناه فلسطينى، هواپيماربائى ها و گروگانگيرى ها و بمب اندازى ها همچنان ادامه يافت ولى كتمان نمى توان كرد كه در سوى ديگر آن كورسوى اميدى هم كه به دست سادات و شكست تابويِ (آشتى ناپذيرى) رخ نموده بود، آشكار و نهان، خرده خرده گرمائى مى ساخت تا مرحله اى كه يك زمان، دنيا آگاه شد، در جريان يك سلسله گفتگوهاى پنهانى در نروژ سازمان الفتح يعنى بزرگترين جنبش «مقاومت» فلسطين، بر شناسائى موجوديت دولت يهود امضاء گذاشته است و از آن پس بود كه على رغم وجود اختلافات وسيع و كشمكش هائى كه در پى آورد، «اصل» دستيابى به تفاهم از راه مذاكره پايدار و زنده ماند كه متأسفانه در برابر اين فضاى اميدبخش، بُروز و بقاى عواملى در دو طرف و از آن شمار قتل اسحق رابين در اسرائيل و مواضع پاره اى از دولت هاى عربى و موش دوانى هاى جمهورى اسلامى، تا توانست از شفافيت آن فضا كاست و با روى كارآمدن حماس در مناطق خودگردان فلسطينى ها بار ديگر تيرگى بر روشنائى غالب شد و پيدايش حركت هاى واپسگراى اسلامى كه بدون شك ندانم كارى ها و سياست هاى ناپخته و بعضاً سلطه طلبانه ى غرب خود از عوامل پيدايش آنها بوده است- روز تا روز و تا امروز نه فقط به مشكل «فلسطين» كه حتى به پريشانى اوضاعِ منطقه و از انجمله حوادث خونبار لبنان، ابعاد تازه اى بخشيده است.
اينك به پرسش دوم رسيده ايم:
«انهدام» دولت يهود كه به «شعار اعظم» حزب اللهى ها و حماسى ها و ديگر از اين قماش و نيز به لاف متوليان جمهورى اسلامى مبدل شده است:
آيا، اولاً هيچ توجيه منطقى و واقع گرايانه اى هم دارد؟ و ثانياً با مصالح ملى ما در يكسو و صلح و همزيستى منطقه اى در سوى ديگر منطبق است؟
***
فراسوى دعوى مبتنى بر تعاليم توراتى كه ضمن آن «دستيابى به ارض موعود» توصيه شده است و نيز فراتر از دعوى اعراب كه حضور اسرائيل در منطقه را يك وصله ى ناجور و اختراع سياست هاى استعمارى و «صهيونيستى» تلقى مى كنند- پاسخ به پرسش اول اصولاً منفى است. «موجوديت» كشور اسرائيل را با هيچيك از اين دو ادعا نمى توان توجيه كرد. توجيه آن را در منطق بى نشان حادثه ها و در مجموعه اى از زايش هاى سير تاريخ بايد جست. به عبارت روشن تر موجوديت اسرائيل حاصلى است از روند تاريخ كه به دلايل جوراجور، ظهور و افول بسيارى از «كشورها» و «دولت ها» را سبب شده است. فهرست «تاريخى» نام كشورها، حكايت از آن دارد كه تحت تأثير حوادث (خوب يا بد)، دولت ها و كشورهائى پديد آمده و يا از ميان رفته اند و اين روند حتى تا عصر حاضر ادامه يافته است. در فهرست نام هاى قديم، با كشورهائى چون بابل و اَكَد و سومر و آشور روبرو مى شويم كه همه از ميان رفته اند و فقط نامى از آنها مانده است.
سرگذشت و سرنوشت امپراطورى هاى ايران (پرشيا)- يونان- و روم و جلوتر بيائيم امپراطورى پروس و عثمانى به كجا كشيده است؟
از كشورهائى كه تا سال هاى اخير به نام يوگسلاوى و چكواسلواكى در نقشه ى جهان ثبت شده بودند هم اكنون چند كشور بيرون آمده اند؟
از عراق و عربستان سعودى و اردن و سوريه و لبنان و شيخ نشين هاى خليج فارس، در شكل و شمايل كشورها و «دولت- ملت ها» تا لحظه ى انقراض امپراطورى عثمانى چه نشانى بود؟
در آفريقا، روى نقشه ى جغرافيائى كه تا چند سال پيش، در مدارس ما و ديگران به شاگردان ارائه مى شد در قياس با كشورهاى موجود در اين قاره تعداد «كشورها» آنهم در قالب مستمره يا تحت الحمايه از انگشتان دست تجاوز نمى كرد.
اجمالاً اين طبع تاريخ است كه حادثه آفرين است و زايش ها و مرگ ها برانگيخته است. تشكيل دولت يهود را نيز در اين رهگذار بايد علت جست. هر علت و يا حتى هر توطئه اى كه سبب ساز ايجاد آن شده است نمى تواند موجوديت آن را نفى كند. خاصه كه امروز اين كشور عضوى از اعضاء ملل متحد است و نظام هاى حكومتى جهان از چپ و راست واقعيت وجودى اسرائيل را تائيد كرده اند و گفتنى تر، اين واقعيت به تصديق بسى از دولت هاى عربى و خصوصاً بسى از مردم فلسطين نيز رسيده است، سازمان الفتح در همان زمان كه بزرگترين «سازمان مقاومت فلسطين» نام داشت، پس از گذر از يك دوران طولانيِ آگنده از خصومت و ايستادگى بر «شعار» امحاء دولت يهود، سرانجام بِنداى عقل و واقعيت گردن نهاد و موجوديت اسرائيل را پذيرفت. بنابراين هر ادعائى مبنى بر «حذف كشور يهود از نقشه ى جغرافيا» نه فقط عبث كه نشانه اى از بيگانه بودن با واقعيت هاى تاريخى است.
اما در پاسخ به پرسش دوم يعنى آنجا كه منافع ملى ما (ايرانيان) در يك طرف و مصالح صلح منطقه و استقرار حالتى كه حتى به سود مردم فلسطين است در طرف ديگر مطرح است با قاطعيت بايد گفت دامن زدن به خصومت ها و ايستادگى بر امحاء دولت يهود، نه تنها نشانه ى درگيرى با واقعيت كه به تمام معناى كلمه يك خيانت است (پيشتر گفتم: من از كاربُردِ اين كلمه سخت امتناع دارم ولى در اين مورد هيچ كلمه را به جاى آن نمى توانم بنشانم).
بگذاريد از دعوى آنها آغاز كنم كه «همدردى با مظلومان ديگر را حتى با چاشنى (دفاع از منافع ملى) آميخته اند.»- در اين باره به چكيده ى دو نظر از دو نويسنده كه پيشتر به آن اشاره كردم رجوع كنيد.
بله! دفاعِ مظلوم از مظلوم، يك اصل است. بى تفاوتى نسبت به حال وقال ديگرى كه چون ما مظلوم واقع شده است، مطلقاً در ميان نيست، خاصه كه در «همدردى» به نوعى مفهوم «يارگيرى» نيز نهفته است.
بله! اين صحيح است كه اگر ما طالب پشتيبانى آزاديخواهان جهان هستيم، حق نداريم تنها در پيله ى خود بلوليم و نسبت به سرگذشت و سرنوشت امثال خود بى اعتناء بمانيم. ولى پرسش اين است كه آيا در اين «معادله»- «همدردى» و «پشتيبانى» امرى يكسويه است؟
آيا اگر مثلاً، از يك طرف همدردى ظاهر شد و از طرفِ مقابل به جاى سپاس، دشمنى دريافت كرد، باز هم آن «معادله» سنديت و مشروعيت خواهد داشت؟
فهم مطلب را واقعيت ها آسان مى كنند.
امروز جمهورى اسلامى (پيشتر توضيح دادم كه به تزوير و دليل عينى هم آوردم). آشكارا با حذف نان از شكم ميليون ها گرسنه ى ايرانى، سالانه به هر يك از گروه هاى (به قولى تروريستى و به قولى مقاومت) نظير حزب الله، حماس و جهاد اسلامى و ديگر از اين قماش، صدها ميليون دلار آمريكائى، همراه با انواع سلاح ها و حتى نفت رايگان و ارزان و ساير لوازم زيستى كمك مى رساند تا نقش خود را در برافكندن دولت يهود ايفاء كرده باشد.
در اين جا دو مقوله ى البته متفاوت مطرح مى شود.
۱-ماهيت و هويت اين گروه ها چيست؟
آيا اين گروه ها در ذات خود، با ذات رژيم فقاهتى در ايران- يعنى رژيم سركوبگر آزادى ها- رژيم خالق فقر و فساد، رژيم واپسگراى ملايان، خويشى و سنخيت ندارند؟
آيا نمى توان پيش بينى كرد كه اگر زمام امور مردم به دست اين گروه ها قرار گيرد همان پيش خواهد آمد كه در ايران حدود ربع قرن است پيش آمده و خون و نفس گرفته است؟
۲-برخورد اين گروه ها- در اين مقوله ى خاص، بايد گفت: برخورد متأسفانه تمامى اعراب (اعم از حكومتى و يا به اصطلاح انقلابى- اسلامى) با منافع ملى ما ايرانى ها از چه قماش بوده است؟
همين جا است كه برخورد دولت اسرائيل نسبت به مصالح و منافع ملت ايران نيز در قلمرو قياس، قابل طرح مى شود و بنابر واقعيات به اين داورى مى رسد كه تاكنون اين همكيشان عرب ما بوده اند كه چشم طمع بر آب و خاك ايران داشته اند:
به شيوه اى كاملاً شوونيستى، براى كندن پاره هائى از مايملك ايران دندان تيز كرده اند، خليج فارس را خليج عربى- خوزستان ايران را «عربستان»- سه جزيره ى خليج فارس (ابوموسى و تُنب هاى كوچك و بزرگ) را متعلق به «خاندان عربى» دانسته اند و در مقابل اين اسرائيل بوده است كه در هيچ سمت و سوئى، نه فقط ادعائى از اين قبيل نداشته بلكه عملاً (بهر دليل قابل تصورى) به داشتن دوستى در منطقه چون ايران، ابراز علاقه كرده است. مى توانيد اين ابراز علاقه را به حساب مقابله با اعراب و امرى به اصطلاح (سوق الجيشى) بشماريد ولى نمى توانيد انكار كنيد كه اسرائيليان دست كم، نسبت به آب و خاك ايران خام طمعى نداشته اند. اينكه نوشتم در اين «مقوله» دولت ها و حتى سازمان هاى به اصطلاح انقلابى همخوانى داشته اند و دارند، يك حديث ساختگى نيست.
كيست آن زمان را فراموش كرده باشد كه «مرحوم» ياسرعرفات «رهبر انقلابى خلق فلسطين» صدام حسين را به آغوش كشيد چرا كه به قول همو «واقعه ى قادسيه» را تكرار كرده است؟ اين كدام دولت عربى و كدام «سازمان انقلابى» عربى است كه دعاوى مربوط به «آب و خاك» ايران را تكرار و تكرار نكرده باشد؟
***
از اين همه، چه استنتاجى دقيقاً در همان خط «آزاديخواهى»، «حقوق بشرى»، «وطندوستى»، «تأكيد بر مصالح ملى»، «تمايل واقعى به صلح و ثبات و همزيستى منطقه اى» ماهيت منطقى پيدا مى كند؟
آيا دفاع از گروه هائى چون «حماس» و «حزب الله» كه به ذات لجن هائى هستند از سنخ لجنِ «ولايت» فقيه- موجوداتى هستند به صورت و سيرت ضد آزادى و ضد حقوق بشر- با آرمان «دمكراسى خواهى» ما جور است؟
آيا دوستى با دشمنى كه دهان براى بلعيدن ايران گشوده است و دشمنى با عنصرى كه لااقل قصد تجاوزى نداشته و نپخته است، با وطندوستى و علاقه ى ذاتى به زاد و بوم خوانائى دارد؟
آرى، دفاع از «مظلوم» دفاع از «همدرد» يك اصل است ولى آن اصلى كه در آن هوائى از «تفاهم» موج مى زند.
دفاع از مردم فلسطين، دفاع از «حماس» نيست، به عكس مقابله با حماس است كه نيامده، همان سفره ى شومى را گسترده است كه هواداران آن ربع قرنى است در ايران گسترده و زنان را به بردگان، مردان را به موجودات بى نفس تبديل كرده و استبداد مخوفش را به ارتجاع آميخته و فقر و فحشاء و اعتياد را بر نسل جوان تحميل نموده اند.
دفاع از مردم فلسطين، (اگر آن طمع ها را كشته باشند) دفاع از آن گروه فلسطينى ها است كه واقعيت را پذيرفته و به صلح و همزيستى روى كرده اند.
دفاع از ارتجاع و استبداد ذاتى «حزب الله» و سركشيِ شيخ نَفورى چون شيخ حسن نصرالله كه بدلى از خامنه اى ها و مصباح يزدى ها است، دفاع از ملت لبنان نيست كه هر چه هم داشت در سايه ى منحوس حزب الله از كف داد. آيا نصرالله لبنان را همانگونه نمى خواهد كه ملايان در ايران مصيبت بار برپا كرده اند؟
اينك آيا شما هم قبول نمى كنيد كه: «حزب اللهى» و «فلسطينى» ساختن سياست ايران خيانت ديگرى به «جنبش دمكراسى خواهى» و خيانت مسلم ترى به عواطف «وطنخواهانه ى» ما است كه به دست حاكمان زورپرست و غاصب ايران ارتكاب مى شود؟

1 August 2006

جمشید پیمان: ا کبر محمدی را هم کشتند... زنده باد مقاومت قهرآمیز









اکبر محمدی را هم کشتند

زنده باد مقاومت قهرآمیز
پیروزباد مبارزه مسلحانه

جمشید پیمان



در آستانه ی سالگرد کشتار زندانیان سیاسی بفرمان صریح و مستقیم خمینی هستیم. دو هفته ای بیشتر از هیجدهم تیر، سالروز هجوم پاسداران رژیم به خوابگاه های دانشجویان و سر کوب خونین اعتراض مردم بفرمان سه ریشه ی اساسی جنایت یعنی خامنه ای، رفسنجانی و خاتمی نگذشته است ، چند روز دیگر سالروزقتل عبدالرحمن برومند و دکتر شاپور بختیار بدست تروریست های اعزامی رژیمست... کسی پیدا میشود بمن نشان دهد که از سیصد و شصت و پنج روز از سال و در اینهمه سال، کدام روز را سراغ دارد که با خون آزادیخواهان ایران بدست حکام ضد بشر حاکم بر میهنمان رنگین نشده باشد؟ اکبر محمدی را هم سر به نیست کردند. فردا نوبت کیست؟ پس فردا نوبت کیست؟ و در این میانه هنوز و همچنان عدهای پیدا میشوند که ما را به مدارا و کنار آمدن با این جرثومه های جهل و جنون جنایت فرا می خوانند. چرا باید با این رژیم مدارا کرد؟ چرا باید در برابر جنایتکارانی که در این بیست و هفت سال ثابت کرده اند که با مردم ایران و بخصوص با آزادیخواهان ،زبانی جز زبان زور و خشونت بکار نمی برند و شیوه ای جز زندان و شکنجه و اعدام درقاموسشان وجود ندارد ، باید سر تسلیم بزیر افکند
...

درست در نقطه ی اوج کوبیدن بر طبلهای اصلاح طلبی، ماجرای کشتار روشنفکران و نویسندگان از پشت دیوارهای بتون آرمه ای مخفی کاری های رژیم جنایتکار آخوندی بیرون زد و یک بار دیگر چهره ی ضدبشری ملایان حاکم بر ایران را به نمایش گذاشت . همان روزها ، مانند روزها و ماه ها و سالهای پیش از آن، کسانی که ماهیت تغییر ناپذیر این رژیم دد منش را شناخته بودند خطاب به مردم ایران و جهان به تکرار گفتند که فریب بازی اصلاحات را نخورند و در چنبره ی دام توطئه های رژیم نیفتند. اما عده ای رفتند و هنوز هم میروند.
زخمی که رژیم آخوندی در جریان کشتار هزاران زندانی سیاسی در مرداد ماه 1360 بر پیکر جامعه ی ایران زد هرگز التیام نخواهد یافت. نه با بخشش و نه با اتنقام و با صراحت میگویم و نه حتی با پیروزی قطعی آزادی خواهان و تحقق آرمان آن هزاران جانباخته . این زخم بر پیکر ملت ایران جاودانه خواهد ماند و هر روز و هر ساعت بر دلهای مردم این سرزمین نیش خواهد زد و سر باز خواهد کرد. باز هم نه برای بخشش و نه برای انتقام. تنها و تنها برای اینکه این مردم، چه امروز و چه فردا و چه در درازی بیکران زمان، فراموش نکنند که برای مبارزه با زشتی و پلشتی دست در دست زشت ترین و پلشت ترین لایه های اجتماع نگذارند و عنان کارشان را به دست مشتی بیمار روانی و دیوانه نسپارند .
از خرداد سال 1360 تا امروز لحظه ای خالی از تجربه ی دردناک وحشی گری و جنایتکاری رژیم آخوندی نبوده است. رژیم در برابر هر کنشی از جانب مردم کشورمان فقط یک واکنش نشان داده است: سرکوب تمام عیار . امواج این سرکوب حتی دامان اندرونی نشینان این جنتایتکاران را هم گرفته و آنان را حد اقل از حبس و شکنجه و تبعید و بیکاری و خانه نشینی بی نصیب نگذاشته است. وقتی ملایانی چون منتظری و طاهری و اردبیلی و حتی خلخالی گرفتار غیظ و غضب این جنایتکاران می شوند، زمانی که یاران با وفا و صدیقی چون گنجی و عبدی و آخوند نوری و سروش و امثال اینها به صد روش مورد حمله و هجوم فیزیکی و روانی و قلمی قرار می گیرند ، حساب کسانی که مطالبات خود را از شیوه هایی جز سر خم کردن و تمکین نمودن پی میگیرند، البته گونه ای دیگر رقم میخورد.
دهها هزار شهید و جانباخته و هزاران زندانی عقیدتی که در سیاهچال های این رژیم ضد بشر و ضد آزادی انواع و اقسام شکنجه ها را متحمل میشوند اکنون یک پرسش را در برابر همه ی مدعیان حقیقی و مجازی آزادی خواهی و مبارزه با این رژیم قرار میدهند:
" چگونه می توان از شر این نکبت دیرینه سال خلاصی یافت ؟ "
اکبر محمدی را هم کشتند. یک زندانی دیگر قربانی شد تا پایه های بنای ستمگران حاکم بر کشوران سست نشود. پیشتر قرار بود ولی الله فیض مهدوی را بکشند. معلوم نیست چرا نکشتند. اجازه بدهید حرف دلم را بزنم. من باورم نمیشود که این جنایتکاران در اثر اعتراض های مربوطه، دست از اعدام فیض مهدوی کشیده اند. من نمیدانم اینها در سرهای مملو از خباثتشان چه میگذرد. پرونده ی زهرا کاظمی خبرنگار و عکاسی که علنا بدست این جنایتکاران بقتل رسید هنوز مفتوحست. پرونده ی قتل های زنجیره ای را کوشیده اند ببندند. وکیل بازماندگان قربانیان قتل های زنجیره ای چند سالست که در زندان بسر میبرد. تروریست های رژیم اینجا و آنجا و بی وقفه در پی شکار مخالفان ، از هر گروه و دسته و از هر قوم وقبیله ، هستند. هیچ کس از دست سرکوبگری های این رژیم در امان نیست . کار بجائی رسیده است که پرسش های اعتراض آمیز چند تا طلبه و همپالکی خودشان به آخوند رفسنجانی را هم تاب نمی آورند و اعتراض کنندگان را به حبس های دراز مدت و خلع لباس و تبعید محکوم میسازند تا دیگر کسی از این طایفه بخودش اجازه ندهد زبان به انتقاد بگشاید. تجربه های رفراندم و انتخابات آزاد و تغییر قانون اساسی رژیم و تبدیل ولایت مطلقه ب ولایت مشروطه هم که همگی دود شدند و به آسمان رفتند.
اکنون در آستانه ی سالگرد کشتار زندانیان سیاسی بفرمان صریح و مستقیم خمینی هستیم. دو هفته ای بیشتر از هیجدهم تیر ، سالروز هجوم پاسداران رژیم به خوابگاه های دانشجویان و سر کوب خونین اعتراض مردم بفرمان سه ریشه ی اساسی جنایت یعنی خامنه ای، رفسنجانی و خاتمی نگذشته است ، چند روز دیگر سالروزقتل عبدالرحمن برومند و دکتر شاپور بختیار بدست تروریست های اعزامی رژیمست. چند روز دیگر و چند روز دیگر و چند روز دیگر. کسی پیدا میشود بمن نشان دهد که از سیصد و شصت و پنج روز از سال و در اینهمه سال، کدام روز را سراغ دارد که با خون آزادیخواهان ایران بدست حکام ضد بشر حاکم بر میهنمان رنگین نشده باشد؟
اکبر محمدی را هم سر به نیست کردند. فردا نوبت کیست؟ پس فردا نوبت کیست؟ و در این میانه هنوز و همچنان عده ای پیدا میشوند که ما را به مدارا و کنار آمدن با این جرثومه های جهل و جنون جنایت فرا می خوانند. چرا باید با این رژیم مدارا کرد؟ چرا باید در برابر جنایتکارانی که در این بیست و هفت سال ثابت کرده اند که با مردم ایران و بخصوص با آزادیخواهان ، زبانی جز زبان زور و خشونت بکار نمی برند و شیوه ای جز زندان و شکنجه و اعدام در قاموسشان وجود ندارد ، باید سر تسلیم بزیر افکند و راه مجانبت در پیش گرفت.
در زیر چنین شرایطی مقاومت ، مقاومت قهر آمیز و حتی مبارزه ی مسلحانه حق مشروع و طبیعی مردم ایرانست. چرا باید بنشینیم و صبوری پیشه کنیم و دست روی دست بگذاریم تا شاید روزی و روزگاری این درخت نکبت ریشه کن شود. تاکی باید شاهد ربودن و شکنجه و قتل آزادیخواهان باشیم؟ نگذاریم حادثه یکشتن اکبر محمدی در مورد آزادیخواه دیگری تکرار شود و جنایت رژیم آخوندی تداوم یابد.
آری ، در چنین اوضاع و احوالی مبارزه قهرآمیز حقانیت دارد . یادمان نرود که هیچ آزادیخواهی در پی انتقام کشی و کین توزی نیست و هیچ کس حق نداررد حق مسلم مردم ایران برای رویارویی قهر آمیز با نظام ضدبشری آخوندی را با برابر نهادن این قهر با وازه ها و مفاهیمی چون خشونت و انتقام و کین توزی و خونریزی ، مخدوش سازد .


جمشید پیمان
مونیخ – 31-7-2006