30 June 2006

ناصر خالديان : به سوي بالكانيزه كردن ايران

جمعه - ۹ تير ۱۳۸۵


به سوي بالكانيزه كردن ايران
گفتارهايي پراكنده در مورد قوميت‌هاي ايران

ناصر خالديان


■ چهار نقطه‌ي مهم در ايران از نظر حجم مطالبات و شورش‌ها و جنبش‌هاي قومي به عنوان نقاط قرمز يا مناطق بحراني هميشه براي حكومت‌هاي مركزي مهم و تنش‌آفرين بوده است: كردستان، خوزستان، بلوچستان و آذربايجان. اينجا هدف بازگويي تاريخ شورش‌ها و درگيري‌ها در اين مناطق نيست كه همه به آن واقفند. فقط چيزي كه اينجا يادآوري مي‌شود اين است كه دقيقاً از مرداد سال گذشته و روي كار آمدن دولت جديد، ابتدا در مناطق كردنشين كردستان و آذربايجان غربي، سپس در حوادث خوزستان، پس از آن حوادث سيستان و بلوچستان و بعد آذربايجان ظرف همين چند ماه و در اولين سال روي كار آمدن دولت جديد، ملتهب شده و حوادث ناخوشايندي در آن رخ داده است. آيا اينها همه تصادفي است؟ مسأله‌ي داخلي و ضعف دولت مركزي است يا دخالت عاملي خارجي؟ آن 75 ميليون دلار كذايي؟ تئوري توطئه؟ يا تراكم مطالبات قومي؟ در زمينه تئوري توطئه تفسيرش با صاحب‌نظران. شايد بهتر باشد در مورد مطالبات قومي بگوييم كه حداقل عيان است و نياز به شاهد و مدرك ندارد.

■ چرا قوميت‌هاي مختلف ايران در سده‌هاي اخير عليه حكومت‌هاي مركزي شورش كرده‌اند؟ چرا اقوام ايراني كه اكثراً خود را ايراني مي‌دانند، عليه نظام مركزيت‌گرا مي‌شورند؟ پاسخ به اين سؤال را صدها نفر ايراني و خارجي از زواياي گوناگون بررسي كرده‌اند كه البته جانبداري يا حب و بغض‌هاي مرسوم در قضاوت نيز در آن بي‌تأثير نبوده است و بسياري نيز از خود همان مردم نبوده و تنها فيل در تاريكي ديده‌اند يا با ديد تعصب نگاه كرده‌اند. بايد علت‌ها را ديد و از تاريخ عبرت گرفت. اينجا كاري به تئوري‌هاي فلسفي سياسي و واژه‌هاي مطنطن يا تاريخ درگيري‌هاي گذشته نداريم و اين رخدادها را از منظري اجتماعي و زمان حال و به صورت كلي و تيتروار مرور مي‌كنيم.
اين سوالي است كه فرضاً خيلي از ايرانيان نمي‌كنند يا فكر مي‌كنند به سرنوشت آنان ربطي ندارد: چرا كرد و بلوچ به قاچاق و آن‌سوي مرز پناه مي‌آورد؟ چرا عليه تبعيضات موجود سر به شورش برمي‌دارند؟ براي اين كه جدا از نقض اصل پانزده قانون اساسي در تمام دستگاه عريض و طويل دولت راهي براي تقسيم قدرت با آنان نگذاشته‌اند، براي اين كه تبعيض نژادي و مذهبي برخلاف تمام پوسته‌هاي ظاهري آن به طرز شرم‌آوري در برخورد فرهنگ‌ها وجود دارد. براي اين كه راه نان درآوردن و تأمين آينده فرزندان‌شان را بر آنها بسته‌اند. در سراسر اين مناطق به اندازه‌ي شهر كوچك ساوه كارخانه‌اي نيست. در سيستان و بلوچستان خشكسالي كمر مردم را شكسته. روستانشينان به شهر مي‌آيند كه از فقر بگريزند. در شهرها نيز وقتي همه چيز در چنبره‌ي دولتي است معيارها بر اساس مذهب و سياست تعيين مي‌شود و كرد و بلوچ و ترك بيچاره هم كه تنها موقع انتخابات صاحبان اصلي و سر و دم ايران زمين محسوب مي‌شوند، ناگزيرند به قاچاق يا روش‌هاي زيان‌بار براي تمام كشور پناه ببرند كه مستقيماً بر آينده‌ي همگان تأثير مي‌گذارد.

■ آخرين تصويري كه از كردستان به ياد دارم مدتي پيش بود. خانواده‌اي سر جاده ضجه مي‌زدند. ستاد مبارزه با قاچاق كالا پدر خانواده را به ضرب گلوله كشته بودند و خون دلمه بسته‌ي او بر آسفالت جاده ريخته بود. اين صحنه‌ها معمولاً از ديد رسانه‌ها و ديگران پنهان مي‌ماند. از قاچاقچيان عمده كه بگذريم، بسياري از آنان به اصطلاح قاچاقچيان خرده‌پا هستند. آنها به اميد نجات خانواده‌شان از فلاكت يا كار براي افراد عمده‌تر، از آن سوي مرز تركيه و عراق از اشنويه و پيرانشهر و سردشت و بانه و مريوان و پاوه چند طاقه پارچه و دو سه كارتن چاي و صابون مي‌آورند و دردمندانه كشته مي‌شوند. نام اين كار «قاچاق» است. مي‌گويند به اقتصاد ضربه مي‌زند. اين درست است. بايد با قاچاق كه سرطان اقتصاد است برخورد شود. قاچاق نشانه‌ي يك بيماري اقتصادي و اجتماعي است. دوستي از اساتيد دانشگاه مي‌گويد: اما كدام اقتصاد عزيز جان!؟ اين اقتصاد بيمار و بيعار؟ از آن سو كشتي كشتي اجناس چيني و آسياي جنوب شرقي وارد مي‌شود كه پدر اقتصاد را درآورده و از اين سو هموطنان مستأصلت را به نام مبارزه با قاچاق به خاطر چهار طاقه پارچه و دو كارتن چاي و موز با روش‌هاي ضدانساني به گلوله مي‌بندي بي اين كه نان آنان و آينده‌شان را تأمين كني و بي اين كه حتي مشكل مين‌هاي مرزي باقيمانده از جنگ را كه هر سال تلفات مي‌دهد برايشان حل كرده باشي. چرا در سرخس و آستارا و ديگر مرزها اين‌طور نيست كه آن هم مشكل قاچاق كالا را دارد. آيا رونق و ساماندهي بازارچه‌هاي مرزي و ساخت منطقه آزاد تجاري بر آنان حرام است؟
اينجاست كه مي‌گويي كردستان ناامن و لانه‌ي ضدانقلاب است تا برخي از اين نان خونين نيفتند. اينجاست كه كرد ايراني همان كردي كه توسط ارتش بعث در عراق و ارتش تركيه به خاطر به‌جا آوردن آيين ايراني نوروز سلاخي و تيرباران مي‌شد، همان كردي كه رنج سال‌ها جنگ و گلوله‌باران و تاول‌هاي شيميايي و داغ آوارگي و محروميت را به جان خريد تا هويتش به عنوان يك انسان محفوظ بماند، آواره‌ي سرزمين‌هاي ديگر مي‌شود يا وقتي مي‌بيند دور او و در خانه‌اش ديواري آهنين از تبعيض‌هاي مكرر كشيده شده سكوت مي‌كند و اين فنري كه مدام آن را در مشتت مي‌فشاري بالاخره با خسته شدن اين مشت، روزي باز مي‌شود و ويران مي‌كند هر آنچه را كه در اطرافش هست و كردستان نيز بيش از يكصد سال تجربه و سابقه‌ي جنبش ملي و قومي دارد. عرب‌هاي خوزستان، بلوچ‌ها، آذربايجاني‌ها و تركمن‌ها نيز همين‌طور. با خشونت دوجانبه و تهديد و تحديد و ارعاب چيزي حل نخواهد شد.
ببينيد! واقعيت اين است كه در چنين كشوري با اين طرز نگاه، «بحران» يك چيز دائمي و غيرقابل اجتناب و غير قابل ريشه‌كني است، مهم مديريت بحران است كه بسياري مبنا را بر سركوب گذاشته‌اند. اين در هر حكومتي در حال و آينده پيش خواهد آمد و در صورت ادامه همين رويه تفاوتي نخواهد كرد كه چه حكومتي باشد.

■ در مورد مذهب گفتن نيز آن‌قدر تابو و ضد آن به وجود آمده كه كسي جرات شكستن هر دو حريم را ندارد! فقط اشاره‌اي مي‌شود به اين نكته كه ضدفرهنگ‌هاي بسياري در خانواده‌هاي ايراني نسبت به اقليت‌هاي قومي و مذهبي وجود دارد كه اين به عنوان شاخصه‌ي مهم تعليم و تربيت كودكان ودر حقيقت به صورت نوعي تعصب به جامعه و سپس حكومت‌ها تزريق مي‌شود. نظير مراسم و اعتقادات خرافي و بي‌پايه كه به صورت آموزه‌هاي خرافي در بسياري از خانواده‌هاي ايراني هست و هيچ ربطي به دين ندارد. بحث بسيار گسترده‌تر و تنش‌انگيزتر از اين كلي‌گويي است و عاقلان نيز مقصود را درك خواهند كرد.

■ ما احساسات عمومي داريم تا افكار عمومي. گاهي واكنش‌هاي حيرت‌آور جمع، تمام تحليل‌ها و تفسيرها و پيش‌گويي‌هاي رسانه‌ها و تحليل‌گران و كارشناسان را چنان به هم مي‌ريزد كه تا مدت‌ها شوك ناشي از آن بر جا مي‌ماند. بسيار پيش آمده كه در مسائل سياسي و اجتماعي، مردم ايران به دليل عدم يكدست بودن بافت قومي و افكار عمومي، «حماسه»ها! خلق كرده و تمام تحليل‌ها و تفسيرها را نقش بر آب كرده‌اند! آن‌قدر با افكار عمومي (همان احساسات عمومي) مردم در طول اين سال‌ها به انحاء مختلف از سوي رسانه‌هاي مختلف بازي شده كه هيچ يكدستي و قابليت پيش‌بيني براي آن باقي نمانده است. مي‌بيني يكباره گروه‌ها يا افرادي كه مدت‌ها در بدترين شرايط و اهانت‌ها و ستم‌ها سكوت كرده‌اند در يك رويداد ساده آن‌چنان برمي‌آشوبند كه بسياري فكر مي‌كنند «اصل» ماجرا همان بوده و با پاك كردن صورت مساله، همه چيز حل خواهد شد.
شايد اگر اين توده‌هاي مردم به اندازه‌ي همين جزئيات در ديگر مسائل اجتماعي و سياسي حساسيت داشتند و مطالبه‌ي حق مي‌كردند و خواستار ارائه‌ي حق و اجراي قانون درست بودند، ما امروز اين وضعيت را نداشتيم. اما اين جرقه‌ها در تراكم مطالبات است كه انفجار به وجود مي‌آورند و اين نشان مي‌دهد كه مديريت بحران و توزيع عدالت يك جاي كارش مي‌لنگد.

● دوستي تعريف مي‌كرد ميان اهالي ساده‌دل منطقه‌اي شايع كرده بودند كه «پرتقال خوني» كه تازه به آن منطقه آمده بود محصول جمهوري اسلامي است كه براي كشتن اهالي آنجا، نشسته‌اند و به پرتقال‌هاي معمولي خون مسموم تزريق كرده بودند! سال‌ها گذشت تا مردم مطمئن شدند كه آن محصول پيوند پرتقال و انار بوده. در چنان فضاي به شدت عصبي و مخالفت‌گرايانه نيز كه همه همرنگ جماعت مي‌شوند، معمولاً درك واقعيت و انصاف مشكل است. مردم ساده‌دل شايعات ساده و عاميانه را زود باور مي‌كنند و مي‌پذيرند اما «واقعيات» و رخدادهاي اصلي و حقيقي برايشان مفهومي ندارد. آنجاست كه «شايعه» و گسترش آن به عنوان مهم‌ترين منبع خبري جوامع سنتي كه بر اساس «راويت شفاهي» است، ويران مي‌كند و عصبيت مي‌انگيزد.
شايعه پديده‌ي بسيار وحشتناك و ويرانگري است. مانند يك گلوله كوچك برف كه از بلندي سرازير مي شود و به تدريج بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود و بعد تبديل به بهمني مي‌شود كه سر راه خود هر چيزي را وحشيانه و بي‌مهابا نابود مي‌كند. بسياري افراد به خاطر شايعات مختلف جان باخته‌اند و برخي شورش‌ها كه از يك رخداد ساده آغاز مي‌شود و به تدريج افراد به آن شاخ و برگ و ابعاد حيرت‌آوري مي‌دهند، از همان فرهنگ توسعه‌نيافتگي رسانه مي‌آيد. از همان فرهنگ سانسور مركزيت‌گرايي مي‌آيد كه خود را اكثريت تصور مي‌كند در حالي كه اقليت‌ها بيشتر در اكثريتند.

■ اينترناسيوناليست بودن و جهان‌وطني فكر كردن يك ايده و مكتب انساني است. ناسيوناليست بودن و ملي‌گرايي و حب وطن نيز همين‌طور. اما بعضي در اين موارد (به ويژه احزاب سياسي مختلف) در هر دو جنبه افراط و تفريط مي‌كنند. تا جايي كه از يك سو به جاي جهان‌وطني و همزيستي مسالمت‌آميز با ديگر ملت‌ها، نوعي اختگي ملي را پيشنهاد مي‌كنند كه هر چه ديگران مي‌كنند درست است و ما غلط! يا با قياس با ديگر سرزمين‌ها القا مي‌كنند كه آنها هر چه مي‌كنند فرهنگ ايراني نيز بايد همان‌ها را انجام دهد، چون دنيا دهكده جهاني است! و بر عكس آن به دامن شووينيسم و عصبيت قومي و ملي افتادن و يا تظاهراتي چون راسيسم و ملي‌گرايي افراطي و يا در شكل مذهبي افراطي خود را جزئي از امت واحده مسلمان ديدن! كه همه‌ي اينها در جهانِ نيازمند به مسالمت و ارتباط به دور از تعصب مطرود است. مخصوصاً اين كه اين «بازار» است كه نرخ و ارزش ملت‌ها را تعيين مي‌كند نه اعتقادات و نژادها. نگاه به عربستاني كه حدود 9 درصد ثروت ايالات متحده را در دست دارد يا كويت و امارات مسلمان را با نگاه به ديگر كشورهاي مسلمان از جمله ايران بنگريد تا تفاوت را احساس كنيد.

■ اشتراكات فرهنگي و زبان فارسي به عنوان پيوندي ميان اقوام ايراني قرن‌هاست به خوبي عمل كرده و اين مجموعه را به نام ايران پايدار نگه داشته است. اگر چه برخي فدراليسم را در شكلي افراطي تعريف كرده و موجب گمان تجزيه‌طلبي شده‌اند و نقدهايي هم به فدراليسم وارد است اما در شكل تفريطي آن يعني سانتراليسم موجود، به عنوان هيولايي كه تمام امكانات را در مركز ايران و در شهر تهران متمركز كرده، با افزايش جمعيت، خطرات بيشتري را براي آينده مردم در پي خواهد داشت. محسن رضايي كانديداي انصرافي رياست جمهوري دوره قبل طرحي با عنوان فدراليسم اقتصادي و تقسيم كشور به ده منطقه با اقتصاد فدرالي ارائه داد كه در ميان هياهوي انتخابات گم شد و شايد مي‌شد روزنه و نقدي بر آن باز كرد. هر چند برچسب تجزيه‌طلبي در ادبيات سياسي ما هنوز مرسوم است و به كرات از آن استفاده مي‌شود اما اگر اين فكر و عقيده از سران نظام و از بالا تقويت شود شايد بهتر از ده‌ها نوع شعار و راديكاليسم باشد كه ما در پايين به آن نرسيديم. تهران با آن سانتراليسم لجوجانه‌اش در حال احتضار است. شايد حوادثي رخ دهد كه شاهد فاجعه انساني بزرگي در آن باشيم. شايد مجموعه‌اي اين سوءمديريت‌ها و سوءرفتارها و سوءفرهنگ‌ها ايران را به سمت بالكانيزه شدن سوق دهد. شايد از ميان اين جوامع توده‌وار با انديشه‌هاي گوناگون نسلي ظهور كند و ايران را به اين راه بكشاند و آن وقت شايد اين تاسف بر جا بماند كه چرا از فرصت‌ها و زمان استفاده نشد كه در چهارچوب فدراسيوني منطقي و همه‌پذير، ايراني واحد حفظ شود و شايد جز نگهداري اين مجموعه‌ي غيرقابل كنترل با شعار بي‌ثمر وحدت ملي، همين دو راه در آينده پيش رو باشد: يا بالكانيزه شدن يا فدراليسم.

*بالكانيزه شدن Balkanization
تقسيم يك كشور به مناطق جغرافيايى كوچك‌تر. در اين تئورى، اقتدار يك حكومت مركزى با ايجاد بخش‌هاى كوچك‌تر استقلال يافته تضعيف مى‌شود. اين سياست پس از جنگ جهانى اول مطرح شد اما در پى فروپاشى اتحاد شوروى و بروز بحران بالكان، بار ديگر ظهور يافت و همان گونه كه ديديم مسائل قومي نظير جنگ‌هاي خونين در يوگسلاوي را موجب شد. اين با فدراليسم كه بر اساس وحدت ملي در چارچوب مرزي واحد است و نه جدايي‌خواهي، تفاوت دارد.


سایت نقطه ته خط
http://noqte.com/blogs/blog.php?code=202

29 June 2006

علی جوادی: " نه" به رژیم اسلامی : ۳۰ خرداد ۶۰، ۱۸ تیر ۷۸


در تاریخ تلاش و تقلاهای جامعه برای آزادی و برابری آن ”نه“ هایی که
گلوله و طناب دار در خرداد ۶۰ به دنبال خود داشت با ”نه“ نسل جوان در ۱۸ تیر در یک
راستا و امتداد قرار دارند. مکمل یکدیگرند. اجزایی از یک تلاشند. ۳۰ خرداد ۶۰ به ۱۸
تیر متصل است.


علی جوادی


"نه" به رژیم اسلامی : ۳۰ خرداد ۶۰، ۱۸ تیر ۷۸

در تاریخ رویدادهای وجود دارند که بیان فشرده و چکیده اعتراضات و مطالبات نسلی از جامعه هستند و دوره های مهم تاریخی را بهم متصل میکنند. بعضا تاریخ را بهم متصل و پیوسته نگهمیدارند. ۳۰ خرداد ۶۰ و ۱۸ تیر ۷۸ چنین جایگاهی در تحولات سیاسی معاصر دارند. یکی ادامه دیگری اما توسط نسل دیگری است. هر دو به معنایی ”نه“ مردم به رژیم اسلامی را بطور ویژه ای بیان میکنند اما در دو دوره متفاوت. تشابهات و ویژگیهای این دو رویداد تاریخی کدامست؟ درسهای تاریخی این دو رویداد چیست؟
۳۰
خرداد ۶۰ یک روز خونین در تاریخ معاصر ایران است. دهها هزار تن از شریفترین انسانها را برای به شکست کشاندن نسلی و جامعه ای به پای جوخه های اعدام بردند. بنا به فرمان مستقیم خمینی اعدامها آغاز شد. برای ماهها در هر ۱۵ دقیقه یک نفر را اعدام کردند. هزاران تن اعدام شدند. نسلی شکست خورد. و بدین ترتیب نقطه پایان خونینی در دوره ای بر تلاش مردم برای آزادی و برابری و رفاه گذاشتند. نسلی شکست خورد اما تسلیم نشد. به رژیم اسلامی ”نه“ گفتند. به اسلام و حاکمیت اسلامی و تحقیر و فرودستی و نابرابری ”نه“ گفتند. و به پای جوخه های اعدام و تیرباران فرستاده شدند. این ”نه“ بیهوده نبود. تیری در تاریکی نبود.
۳۰
خرداد ۶۰ بیانگر واقعیتی دو گانه است. از یک رو بیانگر واقعیت روندی است که منجر به حاکمیت سیاه رژیم اسلامی شد و از طرف دیگر بیانگر مقاومت و ”نه“ بهترین های نسلی در اسارت اسلام به کلیت رژیم اسلامی بود. هم بخشهای مختلف رژیم اسلامی و هم جریانات سلطنت طلب و خلع ید شده در ۵۷ هر دو در حاشیه ای کردن جایگاه و اهمیت ۳۰ خرداد ۶۰ به یکسان عمل میکنند. هر دو زمان تٽبیت و استقرار حاکمیت اسلامی را نه کودتای اسلامی ۶۰ بلکه قیام مردم در ۵۷ میدانند. یکی بمنظور تخطئه انقلاب و دیگری در تلاش برای مشروعیت بخشیدن به خود.
۱۸
تیر ۷۸ نیز در یک کلام ”نه“ به کلیت رژیم اسلامی بود. اما ”نه“ نسل دیگری. نسلی که در دوران حاکمیت کٽیف اسلام چشم به حیات و پا به تحرک سیاسی گذاشته است. اما علیرغم تمام تلاشهای اسلامیستها ذره ای بدهکاری به اسلام و تحجر اسلامی ندارد. ۱۸ تیر ۷۸ سر آغاز تحرک توده ای این نسل جوان در تلاش برای سرنگونی رژیم اسلامی است. در ۱۸ تیر ۷۸ این نسل به تقلاهای مذبوحانه دوم خرداد در کنترل و اسارت حرکت اعتراضی مردم ”نه“ گفت. بر خلاف تمام تلاشهای مذبوحانه مدافعین خجول رژیم اسلامی، این نسل به اصلاحات دوم خردادی ”نه“ گفت. درست مانند نسل گذشته در نیمه راه متوقف نشد. با فریادهای ”حکومت آخوندی سرنگون، سرنگون“ اعلام کرد که هر گونه تغییری در زندگی مردم مستلزم سرنگونی رژیم اسلامی است. ۱۸ تیر نشان داد که مردم در ایستگاههای میانی که جریانات ملی-اسلامی و جریانات محافظه کار پرو غربی تلاش میکنند در سر راه مردم قرار دهند، تسلیم نخواهند شد. ۱۸ تیر فریاد ”نه“ به سازش با رژیم و توقف در نیمه راه بود.

در تاریخ تلاش و تقلاهای جامعه برای آزادی و برابری آن ”نه“ هایی که گلوله و طناب دار در خرداد ۶۰ به دنبال خود داشت با ”نه“ نسل جوان در ۱۸ تیر در یک راستا و امتداد قرار دارند. مکمل یکدیگرند. اجزایی از یک تلاشند. ۳۰ خرداد ۶۰ به ۱۸ تیر متصل است.

اما اگر ۳۰ خرداد در پایان تلاش پر تحرک نسلی قرار داشت، برعکس ۱۸ تیر ۷۸ در آغاز راه این نسل قرار دارد. ۱۸ تیر در عین حال تاریخ ویژه و متمایز خود را دارد. تاریخی که در عین حال بیانگر تعمیق ”نه“ جامعه به رژیم اسلامی است. عبور از هر ”ایستگاه“ و ”نقطه سازش“ به معنای تعمیق ”نه“ به رژیم اسلامی است. اما کدام ”نه“ به رژیم اسلامی به خواست و افق مردم در سرنگونی رژیم اسلامی تبدیل میشود؟ ”نه“ چپ یا نه راست؟ کدامیک؟

پیشروی مستلزم انتخاب است. از این مرحله باید عبور کرد. انتخاب ”نه“ چپ به رژیم اسلامی مترادف آزادی و برابری و رفاه و حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش است. انتخاب ”نه“ راست در بهترین حالت و با بیشرین ارفاق به معنای نوعی دیگری از سرکوب و بی حقوقی و نابرابری و تبعیض در جامعه است. انتخاب راست به معنی حاکمیت سرمایه بر مقدرات مردم و فعل و انفعالات اقتصادی در جامعه است. یعنی نوعی دیگر از دخالت مذهب در زندگی و شئونات جامعه و مردم. غلبه افق راست بر تحولات جامعه در عین حال میتواند همراه با یک سناریوی سیاه در تحولات آتی جامعه باشد. تحولات عراق و افغانستان در این زمینه درسهای بسیاری برای تحولات سیاسی در ایران دارند.

راست و چپ دو افق متفاوت، دو ”نه“ متفاوت در شرایط حاضر میباشند. اما رویدادهای اخیر نشان داده است که جامعه دارد به چپ میچرخد. ”نه“ چپ به رژیم در حال تٽبیت در جامعه است. ۱۶ آذر ها، ۱۸ تیرها، ۸ مارس ها، اول ماه مه ها، همگی نشان چپ را بر خود دارند. این پروسه باید به فرجام کامل برسد.
۱۸
تیر ۸۵ باید گامی در این راستا باشد. باید فریادهای ”نه“ به رژیم اسلامی، ”نه“ به اسلام، ”نه“ به آپارتاید جنسی، ”نه“ به حجاب، ”نه“ به نابرابری، ”نه“ به هر گونه ستم و استبداد، ”نه“ به جنگ و تروریسم همه گیر شود.

28 June 2006

آدر ماجدی: گنجی کی به 30 خرداد میرسد؟



اکنون ما با پدیده ”توابیت“ از نوع دوم روبروئیم


آدر ماجدی

یکی از ارکان نظام سرکوب جمهوری اسلامی بر شکستن انسان ها و تبدیل آنها به ”تواب“ بنیان گذاشته شده است. شکنجه و اسارت در زندان های مخوف، اعدام های دستجمعی و گورهای دستجمعی کافی نبود. باید انسان ها میشکستند، خرد میشدند و بر اعتقاداتشان نفرین میفرستادند. این سیستم اسلامی سرکوب است. این نظام سیستماتیک سرکوب خشن و خونین اسلامی از 30 خرداد 60 تثبیت شد. بیش از صد هزار اعدام یکی از محصولات نظام اسلامی است. اکنون چند سالی است که پدیده ”تواب سازی“ از دستور رژیم خارج شده است. زیرا شرایط متحول شده است. توازن قوا بنفع مردم تغییر کرده است. ”تواب سازی“ دیگر نه میسر است و نه کارساز.

اما اکنون ما با پدیده ”توابیت“ از نوع دوم روبروئیم. گنجی یکی از اینها است. گنجی یکی از عناصر اولیه سرکوب و سازمانیابی جمهوری اسلامی است. از همان ابتدای سرکار آمدن رژیم اسلامی گنجی با تمام وجود به خدمت این رژیم درآمد. از سازمان دهندگان سپاه پاسداران بود. در زمان کشت و کشتار 30 خرداد بخشی از گشت سپاه و بازجوی اوین بود. بعدا ”روشنفکر“ شد. پاسدار-ژورنالیست شد. ”ولتر“ اسلامی شد. بعد از کنفرانس برلین به زندان افتاد. در زندان ”صدای انقلاب“ مردم را شنید. اول قتل های زنجیره ای را محکوم کرد. بعد از سکولاریسم دفاع کرد. اخیرا امامزاده خواب نما شده و به سالهای 67 رسیده. اعدام های سال 67 را هم محکوم کرده است.

باید دید کی وقت 30 خرداد میرسد. آیا هیچگاه نوبت 30 خرداد میشود؟ آیا هیچگاه به جنایات خود اعتراف خواهد کرد؟ آیا هیچگاه از مردم، از قربانیان کشتار رژیم در 30 خرداد و پس از آن بخشش خواهد خواست؟ آیا جنایاتی را که خود در آن نقش مستقیم داشته است محکوم خواهد کرد؟ عقب نشینی های گنجی به جلو نه نتیجه آزادیخواهی او، بلکه محصول پیشروی جنبش مردم برای آزادی و برابری است. گنجی وقتی به 30 خرداد میرسد که محاکمات سران رژیم آغاز شده است.■

وبلاگ فهم: دور تازه‌ی تلاش اصلاح‌طلبان، برای کشاندن مردم به پای صندوق‌های رای

دور تازه‌ی
تلاش اصلاح‌طلبان،
برای کشاندن مردم
به پای صندوق‌های رای


پس از آنکه در انتخابات‌های گذشته، نظام جمهوری اسلامی با ترفندهای بسيار پيچيده، مردم را به پای صندوق‌های رای کشاند و رای‌شان را به سمتی هدايت کرد که می‌خواست، اينک، دوباره اصلاح‌طلبان سر از تابوت‌های خود برآورده‌اند و مردم را به سوی خود می‌خوانند. ياد فيلمی اسکاتلندی می‌افتيم که در آن مردگان، بارها و بارها از خاک سر در می‌آوردند و جسم انسانها را به عاريت می‌گرفتند و در زمين به سير و سياحت می‌پرداختند. معلوم نيست چطور بايد از دست اين اطلاح‌طلبان راحت شد، آن فيلم نشان می‌داد که در يک آن (لحظه) همگی آنها را با ضربات مهلک کشتند. البته اين مسئله موجب شد که يکی از فريب‌خوردگانی که خود را به عاريه داد بود نيز تلف شود، اما او نيز مقصر بود.

مهدی کروبی که در انتخابات رياست‌جمهوری به قول خودش حق‌اش خورده شد و بايد به جای احمدی‌نژاد، وی به دور دوم می‌آمد و با هاشمی رفسنجانی به رقابت می‌پرداخت، رفت و يک حزب تشکيل داد، "حزب اعتماد ملی" و برای اينکه با طيف روشنفکر و اهل مطالعه و بهتر بگوييم "دگـر انـديش" جامعه ارتباط برقرار کند، روزنامه‌ی اعتماد ملی را به همراه سايت و دفتر و دستک آن راه انداخت. اين روزها می‌بينيم که او و حزب‌اش با چه حرارتی در مورد انتخابات خبرگان رهبری سخن می‌گويند، انتخاباتی که نه خود او، نه بسياری از افراد شناخته‌شده‌ی ملا مسلکِ علی الظاهر اصلاح‌طلب نيز تمايلی به کانديداتوری ندارند، شايد هم از اين می‌ترسند که احمد جنتی و شورای فيلترينگ‌اش آنها را واجد شرايط ندادند و آنها سنگ روی يخ شوند! هرچه باشد، اين به برکت همت و تلاش هشت ساله‌ی خاتمی و اصلاح‌طلبان است، هنوز که هنوز است کار انتخابات به دست شورای نگهبان و احمدی جنتی و رد صلاحيت‌های "استصوابی" شورای تحت رياست وی است.

می‌بينيم که سران اصلاح‌طلب (مانند کروبی و خاتمی) شروع به ابراز نگرانی نسبت به برخی سياست‌های محافظه‌کاران کرده‌اند. جنتی يک روز در نمازجمعه يک صحبتی در مورد نامه‌ی احمدی‌نژاد به بوش می‌کند و کروبی شروع به نامه‌نگاری با آن سبک و سياق می‌کند و روزنامه‌ی اعتماد ملی ماموريت می‌يابد که آن را با شدت و حدّت منعکس کند، طوری که دغدغه‌ی کروبی را دغدغه‌ی همه‌ی روشنفکران و دگر انديشان معرفی کند.

خيز اصلاح‌طلبان برای انتخابات خبرگان و افزودن بر تدارکات و تبليغات در مورد آن، برای افزايش حساسيت و نشان دادن اهميت برای آن، نشانه‌ای است که آنها می‌خواهند اين بار نيز به بازويی برای رژيم، برای کشاندن مردم در انتخابات تبديل شوند.

هنگامی‌که در انتخابات رياست‌جمهوری گذشته، می‌توانستند با آوردن مير حسين موسوی، مانع از افتادن دولت در دست جريان تندرو (و يا احتمالا اکبر هاشمی رفسنجانی) شوند، ترجيح دادند که انتخابات را با آوردن مصطفی معين با آن ظاهر و تبليغات، طوری معرفی کنند که همه نوع گرايش را در برگيرد، همه می‌دانستند که شانس معين در بهترين حالت از کروبی و قاليباف نيز کمتر بود. اما آنها نياز داشتند که شعارهايی بدهند، حرکاتی انجام دهند و آرايشی از کانديداها در انتخابات نمايشی و فرمايشی داشته باشند، که نشان دهد، تمامی سلايق، نمايندگانی دارند. درست است که نمايندگانی از سلايق مختلفی حضور داشتند، اما وزنه‌ی آنها برابر نبود، بسياری از رد صلاحيت‌شدگان از نظر دور ماندند.

اصلاح‌طلب‌ها اصلا کاری ندارند که صلاحيت دوستانشان در دور قبل انتخابات مجلس، به قول خودشان فلّه‌ای رد شد، و حالا با وجودی که مطمئن هستند که صلاحيت بسياری از همفکرانش رد خواهد شد، بازهم بر حضور گسترده و قوی در انتخابات خبرگان تاکيد می‌کنند. انتخاباتی که اصلا برای مردم اهميتی ندارد، ولی آنها سعی دارند با تمام وجود، آن را با اهميت جلوه دهند.

http://fahm.blogspot.com/2006/06/blog-post_27.html

19 June 2006

شکوه ميرزادگی: زنی فراتر از جایزه صلح
















زنی فراتر از جایزه صلح

شکوه ميرزادگی















هفته گذشته نشریات مهم جهان خبر بستری شدن خانم «آنگ سان سوچی» را در بيمارستانی در کشور ميانمار («برمه» سابق) منتشر کردند و به يادمان آوردند که او سه سال اخير را در زندان خانگی گذرانده و همین یک ماه پیش هم مقامات نظامی کشورش شش ماه ديگر به زندان سه ساله ی اخيرش اضافه کرده اند و، بدين ترتيب، با توجه به شش سال زندان خانگی قبلی او (از 1989 تا 1995)، طول مدت زندانی بودن او در خانه اش مجموعاً به بیش از نه سال می رسد. اکنون نيز او را يکسره از زندان خانگی به زندان بيمارستانی منتقل کرده اند.

خانم «آنگ سان سوچی» بی تردید یکی از بزرگترین زنان زمانه ما است؛ نه به دلیل این که رهبر قدرتمند جنبش مردم سالاری سرزمین خود است، نه به دلیل این که سالیان سال برای پایان دادن به ظلم مبارزه کرده، و نه حتی از آنجا که ده ها جایزه ـ و از جمله جایزه حقوق بشر و جایزه صلح نوبل ـ را دريافت داشته است بلکه از آن جهت که او به درک واقعی مفهوم آزادی و حقوق بشر رسیده و این ادراک را نه در شعارهای تو خالی که در رفتار و اعمال نشان داده است. و من دوست دارم که این مطلب اين هفته را کلا به او اختصاص دهم و از شما خوانندگان این ستون بخواهم که به من پيوسته و سلامت و پیروزی او را آرزو کنيم؛ چرا که پیروزی چنین زنانی پیروزی انسان امروز است.












خانم سوچی در جون سال 1945 ميلادی در کشور «میانمار» (برمه) به دنيا آمد. پدرش ارتشی بود و وقتی دخترش سه ساله بود او بعنوان طراح اتحاديه مستقل برمه شناخته شد. سوچی تحصيلات دبستانی و دبيرستانی خود و همنيطور دوران ليسانسش را در سرزمينش گذراند و سپس برای تحصيل فوق ليسانس در رشته سياست و اقتصاد و فلسفه به دانشگاه آکسفور انگلستان رفت. او، پس از پنج سال، به نیویورک رفت تا در ارتباط با کار درسی اش در سازمان ملل کارآموزی کند. در مدت چهار سالی که در آنجا بود روزهای تعطیل به بیمارستان ها می رفت تا برای بیماران کتاب بخواند و به کار آنهایی که کسی را نداشتند رسیدگی کند.

در 1972 با يک انگليسی ازدواج کرد و سال بعد به انگليس برگشت و در همان سال و همانجا اولين فرزندش را و در سال 1977 فرزند دومش را به دنيا آورد. او در کنار بزرگ کردن بچه هایش به کار نوشتن و تحقیق درباره مسایل مربوط به سرزمینش نیز مشغول بود و نتيجه تحقيقاتش در سال 1984 منتشر شد.

در ماه مارچ 1988، به دنبال بيماری مادرش، به میانمار رفت و در آگوست همان سال شاهد کشته شدن هزاران نفر از نارضائيان سياسی کشورش شد. او از این ماجرا ها چنان برآشفت که از همان لحظه اولين حرکت سياسی اش را با نوشتن نامه ای سرگشاده خطاب به خواستاران حکومت چند حزبی و حمايت از آنان شروع کرد.

در 26 همان ماه اگوست 1988، آزادی خواهان ميانمار نخستين سخنرانی سياسی را برایش ترتیب دادند و او در برابر صدها هزار تن از مردمان سرزمینش خواهان حکومتی دموکرات شد. در اين سخنرانی همسر و دو فرزندش نيز با او بودند.

سخنرانی او آنقدر جاذبه داشت و آنچنان آرزوی آزادی را در دل مردمان پراکند که حکومت دیکتاتوری هراس زده شد و در سپتامبر همان سال، يعنی دو سه هفته پس از سخنرانی او، اجتماعات بيش از چهار نفر را در میانمار ممنوع کرد. در برابر اين تصميم حکومت، «آنگ سان سوچی» بلافاصله همگان را به شرکت در یک راه پيمايي آرام و به دور از خشونت به نام «راهپیمایی ملی برای دموکراسی» فراخواند.

در دسامبر همان سال مادرش چشم از جهان فرو بست و او، به جای بازگشت به خانه و خانواده اش در لندن، به دامان مادر اصلی خود، یعنی سرزمینش آويخت و تمامی وقت خود را برای رهایی آن اختصاص داد. او بزودی کمپين هايي را عليه آزار، شکنجه و کشتار ترتيب داد، بارها مورد حمله قرار گرفت، و بالاخره هم در بیستم جولای 1989 در خانه اش دستگير شد و بدون تفهيم اتهام زندانی شد. همزمان با اين ماجرا دانشجویانی نیز که همراه او بودند زندانی شدند. چند روز بعد خانم سوچی به اعتصاب غذا دست زد و از حاکمین خواست تا او را هم نزد کسانی ببرند که به خاطر او به زندان افتاده بودند.

آنچه که او نامش را «اتحاد ملی برای دموکراسی» گذاشته بود به سرعت رشد کرد و در سال 1990 به عنوان یک حزب به میدان آمد و با 82 در صد آرا به پیروزی رسید. اما حتی در زمان پیروزی اتحاد ملی هم «آنگ سان سوچی» همچنان در حبس خانگی به سر می برد. حکومت حاضر نشد انتخابات را به رسمیت بشناسد و حاضر به ترک قدرت نشد.

در سال 1990 جايزه حقوق بشر و در سال 1991 جايزه صلح نوبل به «آنگ سان سوچی» اهدا شد. به هنگام اعطای جايزه صلح او در خانه خود زندانی بود و، ناگزير، پسرش به اسلو رفت تا جايزه او را دريافت کند. گرفتن جایزه صلح از آن جهت او را خوشحال کرد که دید از پس دريافت آن صدای آزادی خواهی اش در همه جهان منعکس شده است.

«آنگ سان سوچی» تقریبا اکثر اوقات را به عنوان زندانی در خانه زندگی کرده است و اجازه خروج از کشورش را ندارد. او سال ها حتی اجازه نداشته که با فرزندان و همسرش تلفنی صحبت کند. در سال 1999 همسر محبوبش در لندن بیمار شد و هر دو از مقامات میانمار خواستند تا پس از پنج سال دوری و قبل از مرگ او، آنها برای آخرين بار يکدیگر را ببینند اما حکومت اين خواست را رد کرد.

اما سو باز هم آرام نگرفت. او از همان زندان خانگی به مردم می آموخت که چگونه بر ترس های خود از حکومت غلبه کنند. می گفت: «برای مردمی که ترس آنها را احاطه کرده ساده نیست که از "قانون حق با زور است" رها شوند حال آنکه در برابر شدیدترین دستگاه های زور و ارعاب نیز می توان شجاعانه ایستاد چرا که در زیر ترس زيستن وضعیت طبیعی زندگی انسان متمدن نیست.»

او، در عین حال، از اثر افکار عمومی جهانی نیز غافل نبوده و همواره با فرستادن مقاله، ویدئو و نوار صدا به خارج مرتب دنیا را در جریان وضعیت سرزمین خود قرار داده است. او گاه به توریست ها می گفت که به میانمار سفر نکنند و گاه از بازرگانان می خواست تا در میانمار دست به سرمایه گذاری نزنند و از اين راه ها به پيروزی دموکراسی در سرزمین دیکتاتور زده او کمک کنند.

گفته ها و خواست های «آنگ سان سوچی» سخت انسانی و آزادی خواهانه اند و همیشه به وسیله ژورنالیست ها انعکاس وسیعی داشته و شنوندگان وسیعی پیدا کرده اند. حکومت ميانمار در سال 2002، تحت فشار افکار جهانی، ناچار شد که اعلام کند حاضر است، در راستای کمک به روند دموکراسی، تغییراتی در قانون اساسی میانمار بدهد و خواتسار آن شد که برای این کار یک مجلس موسسان تشکیل شود، اما حزب «اتحاد برای دموکراسی» اعلام کرد که بدون حضور «آنگ سان سوچی»، که همواره بصورتی غيابی رهبر حزب شناخته می شد، حاضر نیست در انتخابات این مجلس شرکت کند. و از آن زمان تا کنون «آنگ سان سوچی» و یارانش تن به هیچگونه آشتی با ديکتاتوری نداده اند.

همانطور که گفته شد، يک ماه پيش، در پايان زندان خانگی سه ساله اخير، دولت ميانمار بدون ارائه هرگونه دليلی مدت زندان او را برای شش ماه تمديد کرد. برخی معتقدند که دلیل اين تمدید آن است که اخیرا سو نامه ای به دبیر کل سازمان ملل نوشته و پیشنهاد این سازمان را برای پیوستن «اتحادیه ملی برای دموکراسی» به روندی به نام آشتی ملی را رد کرده است.

میانمار، هنوز زیر سایه دیکتاتوری به سر می برد اما اکثر صاحب نظران سیاسی معتقدند که سخنرانی ها، مفالات، و شيوه رهبری «آنگ سان سوچی» در ارتباط با آزادی، و اعتقاد صادقانه او به لزوم دموکراسی، سبب شده است که طرفداران دموکراسی در سرزمین او از قدرت و اعتبار خاصی برخوردار باشند. او خواب راحت را از چشم ژنرال های دیکتاتور گرفته است. آن ها باور ندارند که این همه سال و این همه فشار و زندان از یک سو و این همه سانسور نظریات این زن از سویی دیگر نتوانسته باشد محبوبیت او را در میان مردم تنزل دهد. او همچنان محبوب مردم است، زیرا او همچنان و همواره از آزادی و از عشق به سرزمین خود گفته است و می گوید و، مهمتر از همه، در طول سال ها به مردم آموخته است که چگونه از ابراز خواست های خود نترسند.

یکی از زیباترین گفته های او این است: «در نظامى که وجود حقوق اساسى انسان ها را ناديده مى گيرد، ترس، قانون روز به شمار مى رود ـ قانونی که ترس از زندانى شدن، ترس از شکنجه، ترس از مرگ، حتی ترس از دست دادن دوستان، خانواده و املاک و يا وسايل امرار معاش، ترس از فقر، ترس از انزوا، و ترس از شکست را بر ما مسلط می کند؛ ترسی که گاه عقل سلیم نام می گيرد و رفتار و اعمال دلیرانه کوچکی را که به ما عزت نفس و متانت می بخشد، با عناوینی مثل ابلهانه، بی پروا، يا ناچیز محکوم می کند.»

آنگ سان سوچی، اکنون دیگر تنها به عنوان برنده ده ها جایزه ـ و از جمله جایزه صلح نوبل ـ نیست که مشهور و محبوب جهان است؛ او به عنوان يک خواهان بزرگ آزادی و دموکراسی و يک عاشق سرزمین خود مورد توجه جهانیان، و به خصوص مردمان گرفتار در سلطه دیکتاتوری های رنگارنگ
جهان است


از نگاه یک زن
http://www.puyeshgaraan.com/Shokooh/AZNEGAAH/AZ061606.htm

بررسی رسانه ها

اين نظرسنجی
به منظور دستيابی به ديدگاهای مخاطبان راديو های فارسی زبان
که از خارج از کشور پخش می شوند
طراحی شده است.

18 June 2006

داريوش همايون: نازنين و ميليون ها ديگر



مستقيم ترين راه پيشرفت و امروزی شدن، دگرگونی رويکرد به زن در جامعه است. نگاه
برابر به زن به غير جنائی شدن فرهنگ کمک می کند.


نازنين و ميليون ها ديگر

داريوش همايون


نازنين در دادگاهی در تهران به اعدام محکوم شد و اگر ديوان عالی حکم را ابرام کند به دار آويخته خواهد شد. به نوشته روزنامه اعتماد، نازنين 17 ساله روزی با خواهر زاده 15 ساله خود در پارکی در غرب تهران بودند و سه مرد به آنها حمله کردند و آنها را به زمين انداختند و قصد تجاوز داشتند. نازنين برای دفاع از خود به يکی از آنها با کاردی که در کيف داشت زخمی زد و دو دختر گريختند ولی مردان آنها را گرفتند و نازنين کاردش را به سينه يکی از آنان زد که از آن درگذشت. اگر نازنين از خود و خواهر زاده اش دفاع نکرده بود آنها را به جرم زنا به صد ضربه شلاق محکوم می کردند. در ايران که دختر 9 ساله را می توان به اعدام محکوم کرد و زنان در هر صورت محکوم اند از اين خبر بی اعتنا گذشته اند. در امريکا خانم ها kristian.hvesser@gmail.com و ليلی مظاهری lmazaheri@gmail.com برای دفاع از او به گرد آوری امضا در زير يک دادخواهی (تا کنون بيش از 170 هزار) و پول برای پرداخت به خانواده گناهکار اصلی و گرفتن رضايت آنها پرداخته اند و از ايرانيان کمک می خواهند. يک خانم ايرانی تبار ديگر، ملکه زيبائی سال گذشته کانادا نيز، به اين پيکار پيوسته است.

بايد اميدوار بود اين کوشش ها بتواند جان دخترک بيگناه را در آن سرزمين بيداد، و از آن بدتر، بی اعتنا به جان و ارزش های انسانی، نجات دهد. نازنين يکی از هزار هاست. ولی می بايد از ميليون ها، ده ها ميليون ديگر در سرتاسر جهان اسلامی و جهان سوم ياد کرد. از اينجا رشته سخن را به "ايان هرسی علی" وا می گذارم ــ همان که در هلند فيلمنامه ای درباره رفتار با زنان در اسلام نوشت و از بيم جان زير نگهبانی 24 ساعته درآمد، و مهاجری مراکشی بنا بر تکليف شرعی، "تئو وان گوگ" کارگردان فيلم را به فجيع ترين نحو در خيابان کشت. او به استناد گزارش 2004 مرکز کنترل دمکراتيک نيرو های مسلح در ژنو برپايه آمارهای سازمان ملل متحد ارقام زير را می آورد:

هر سال ميان 113 تا 200 ميليون زن در جهان از نظر جمعيت شناسی گم می شوند. چگونه؟
· سالی 5/1 تا 3 ميليون زن به دلائل جنسيتی کشته يا به مرگ واگذاشته می شوند.
· در کشور هائی که نوزاد پسر هديه، و نوزاد دختر لعنت خدايان است دختران سقط يا نابود می شوند.
· زنان می ميرند زيرا خوراک و دارو و درمان اول به برادران و پدران و شوهران و پسرانشان می رسد.
· در کشور هائی که زنان ملک مردان شمرده می شوند پدران و برادران، آنها را به دلائل "شرافتی" و "ناموسی" می کشند.
· عروسان جوان قربانی "مرگ های کابينی" می شوند زيرا پدرانشان کابين يا جهيزيه شايسته به شوهرانشان نداده اند. کشتن بسياری از آنها با سوزاندن انجام می گيرد.
· دختران جوانی که در تجارت بيرحمانه جنسی کشته می شوند بيشمارند.
· خشونت خانگی در هر کشوری علت عمده کشتار زنان است.
· جان زنان چنان بی ارزش است که سالی ششصد هزار زن سر زا می روند.
· شش هزار دختر را در هر روز ناقص می کنند. بيشترشان يا می ميرند يا در همه زندگی با دردهای فلج کننده دست به گريبانند.
· از هر پنج زن يکی مورد تجاوز يا اقدام به تجاوز قرار می گيرد.

* * *

ما در اين جهان استثنائی غرب مگر به ياری چنين آمار هائی از آنچه در بيش از دو سوم جهان می گذرد آگاه شويم. اما حتا در اين جهان استثنائی نيز زن بودن خطرناک ترين موقعيت هاست (خشونت خانگی، تجارت جنسی، تجاوز ....) تفاوت در آنجاست که هنوز، و تا زمانی که مهاجران اسلامی قدرت کافی برای سوء استفاده از آزادی ها و حقوق دمکراتيک و گذراندن قوانين اسلامی بدست نياورده اند، و تا به اندازه کافی مسلمان و غير مسلمان را در اين سررمين ها نترسانده اند، می توان در اين باره ها سخن گفت. و از آزادی گفتار است که اصلاح و دگرگونی بی دست يازيدن به زور می آيد. خشونت بر زنان در اين جامعه ها رو به کاستی دارد؛ بر خلاف جامعه های اسلامی که با برآمدن بنيادگرايان روز افزون شده ااست.

چرا جامعه های ميزبان ما دربرابر جامعه های شوربختی مانند ايران استثنا هستند؟ يک نشانه-دليلش رويکرد به زنان بوده است. در تمدن يونانی-رومی-اروپائی، ما به پديده حجاب و چند زنی شرعی بر نمی خوريم. روی زن همواره گشاده بوده است؛ و زن با همه شهروند درجه دوم بودن، شهروند درجه دوم بوده است و نه يک دوم مرد و کشتزار او. بد ترين زياده روی ها و کژروی های کليسا نيز به پای احکام صريح و بيچون و چرا نرسيد. پديده ناموس در آن فرهنگ هرگز معنی و پذيرش وحشيانه ای را که در جامعه های آشنای ما هست نيافت. (ناموس واژه ديگری برای تکبر است، تکبر مردی که نگاه ديگری را بر ملک خود تاب نمی آورد، و به معنی بخشی از وجود زن که به مردان خانواده يا خاندان يا تبارش تعلق دارد بکار می رود.) سيسيلی ها، که هنوز به پای ايتاليائيان شمالی نرسيده اند، اندکی "ناموسی" تر بودند ولی تنه آنان بيش از ديگران به تنه مسلمانان خورده بود.

مستقيم ترين راه پيشرفت و امروزی شدن، دگرگونی رويکرد به زن در جامعه است. نگاه برابر به زن به غير جنائی شدن فرهنگ کمک می کند. زنان با ورود در عرصه های گوناگون و شرکت در اداره جامعه روحيه انسانی تری به آن می دهند. در جائی که زنان نيز اختيارش را در دست داشته باشند کودک کشی مگر به عنوان جنايت، که هست، نخواهد بود. اما اين تنها مردان نيستند که می بايد راه به زنان بدهند. خود زنان می بايد پيشگام شوند و از پذيرفتن، و حتی مشارکت در، تبعيض ها و جناياتی که فرهنگ مردسالار بر آنان روا می دارد سرباز زنند. آن شش هزار دختری که هر روز ناقص می شوند به دست مادران و زنان نزديک خود به چنان روزی می افتند. زنان ايران تا کنون نمايش خوبی داده اند ولی اين بس نيست. هنوز سنگر اصلی خرافات و تسليم و رضا به فرهنگ مرد سالارانه ای که نازنين ها را می کشد در توده زن ايرانی است.

نيک‌آهنگ کوثر: تبریک و تسلیت فرا رسیدن خجسته روز ۲۷ خرداد


27 خرداد به ما آموخت که چوپان دروغگو عاقبت کارش زار است، و مردم تا ابد
خالی‌بندی‌هایش را باور نخواهند کرد

نيک‌آهنگ کوثر

فرا رسیدن خجسته روز ۲۷ خرداد که نشانه ریشه دواندن اصلاحات در میان اقشار مختلف مردم ایران و پیروزی گفتمان بر کوفتمان است را به همه دوستان عزیز تبریک و تسلیت عرض می‌کنم.
این روز به یاد ماندنی شاهدی است بر اینکه اردکانی‌ها قامت دارند، استقامت ندارند!
این روز نازنین به یاد ما می‌آورد که اگر خودمان به حرف‌مان معتقد باشیم، شاید مردم هم باورشان شد!
این روز عزیز به یادمان خواهد آورد که مردم را فقط برای انتخابات و پرکردن صندوق اگر نخواهیم بهتر است.
۲۷ خرداد به ما آموخت که ازدواج دائم با صیغه ۸ ساله متفاوت است!
یک سال پیش آموختیم که اگر حکم حکومتی بد است، برای همیشه بد است، و اگر خوب است، که دیگر نباید به آن اعتراض کرد!
۲۷ خرداد به ما آموخت که چوپان دروغگو عاقبت کارش زار است، و مردم تا ابد خالی‌بندی‌هایش را باور نخواهند کرد.
این خجسته روز به ملخک آموخت که اگر یک بار جست، اگر دو بار جست، همیشه نمی‌تواند بجهد!
۲۷ خرداد به تحلیل‌گران ما آموخت که تحلیل هسته‌ای حق مسلم ماست! اینقدر تخمی و شخمی تحلیل کردند که حد ندارد!
۲۷ خرداد به ما آموخت که باید از فرصت‌ها درست استفاده می‌کردیم و دانشجویان و روزنامه‌نگاران را قربانی منافع موقت خویش نمی‌کردیم.
۲۷ خرداد برای آموزش ما نکات بسیاری دارد، اگر بینا باشیم و عاقل...البته این چنین
موجودی خدا کی آفرید؟

16 June 2006

سایه سعیدی سیرجانی: بر ماست تا گرد هم آییم و تغییر روزگار را رقم زنیم

پيام

سایه سعیدی سیرجانی

دوستان، هم میهنان، آزادگان، می دانید که با چه اشتیاقی چشم انتظار گرد هم آمدن ایران دوستانی هستم که به دور از ریا و شعار؛ به روز مردم؛ دل سپرده باشند و دام جمهوری اسلامی را برچینند. می دانید که این برچیدن فراست و نگاهی را می جوید که خود به روز باشد و با وجودی همه حس و چشم راه را از مرداب تشخیص دهد.

اینکه جمهوری اسلامی به هر سازی می رقصد و هر ترفندی را در آستین دارد تا " ثبات" خویش را از دست ندهد چون روشنی وقاحتشان بر همه مان آشکار است.اما نکته در اینجاست که " ثبات" اینان در گرو سه پایه نهاده شده: جهل مردم،
سودجویی مادی و معنوی جماعت داربست صفت
و معامله گرانی که در پی سود به ثبات دلالان قراردادهای نانوشته و نوشته شده اش .

بر ماست تا بدانیم "چه داریم" "چه از ما گرفته اند" و "چه بر ما رانده اند" تا فریب جماعت بلندگو بدست ملبس به زندانی سیاسی ببخشید نویسنده زندانی جایزه بگیر و مبازر حق بشرشان را نخوریم. در هر لباسی و به هر عنوانی. دل رنجدیده جوانی که یک پا ندارد با کف زدنها و کره از آب گرفتن جماعت هلهله زن قهرمان تلاش شکسته می شود که شکفته نمی شود.

بر ماست تا جماعت کوته بین فرصت طلب که به طمع مالی یا اعتباری به هر زیگزاک زدنی متوسل می شوند جز راه صراحت و شجاعت بدور از تقلب، و در این آخر عمری یا اول جوانی در پی نان و نمکی هستند را با حضور خودمان ؛ دستشان را از سرنوشت مردمان بدور گردانیم

و پایه سوم، تلاش گسترده و یکدست تری را می طلبد چه در صحنه جهانی معامله گران حضور دارند و در پی سود از همه چیز می گذرند. هر چند ایراد حق بشر و حق ملت را هم با جایزه دادنهایی که دیدیم سرپوش بگذارند اما تا نفس می کشیم اگر می خواهیم روز درستی را برای فرزندان ایران رقم زنیم بایست که یکدست در مقابل این سودجویی بایستیم.

من مردم ایران نه می دانم چه درآمدی دارم، نه می دانم چه سرمایه ای داشته ام و امروز چه میزانش باقی مانده؛ نه از مذاکرات دلال گونه ثبات جویان خبری دارم.

نه از نفت، نه از گاز؛ نه از مس؛ نه از زر نه از گنجینه دریای خزر از هیچ یک این حکومت دزد نه تنها آگاهم ننموده که با بازوهای چند رنگ بازش تا نوانسته ثبات و کیسه گشادش را تامین نموده

دوستان بلای سوار شدن دزدان بر سرنوشتمان را در حکومتی که قانون داشت دیدیم و کوتاه نشدن دست کیسه دوزان نفت ایران را... امروز دیگر این جماعت چند برابر گشته را که برای خودشان می برند و می دوزند صبر و امان برایمان باقی نگذاشته....

اگر با رگه ای باریک می توانی به نفوذ انصاری ها در معامله ببخشید دلال گری توتال پی ببری، اگر با پیدا نمودن نام امان پور کرمانی که سالها قبل مشکل ملک املاک داشته و تا همین چند سال پیش هم به برکت اجرای برنامه تلویزیونی در دنیای آزاد غرب اعتبارکی تراشید و در مقابل ملک و مال آزاد شد پی ببری آنگاه در می یابی مشکل و گره کار ایرانی در کجا نهفته است ....

دوستان، هر چه گشته ام کمتر یافته ام. گشته ام تا ببینم آخر من مردم ایران تا چه تاریخ سرمایه ام به حراج رفته و چه تعهداتی به نامم صادر شده و چه قراردادهایی در حال بسته شدن است .. و کمتر و کم رنگ تر اثری پیدا کردم.

ببینید سود تا به کجاست که آبروتراشندگان در آب نمک نگاه داشته شان را رو می کنند تا این ور و آن ور دنیا بچرخند و از تغییر قانون حق بشر! و بخشودن جنایات این جماعت حرف می زنند
.

پف و پف که عجب پر رویانی در آستین دارند... کار ما به صحبت از این خیانت پیشگان به مردم ایران بسنده نمی شود، بر ماست تا گرد هم آییم و تغییر روزگار را رقم زنیم.

می بینید که صحبت از کمک چندرقازی کنگره آمریکا چقدر پوچ می آید وقتی ما سرگرم آن شویم و از گندآبی که برایمان رقم زده می شود بیخبر مانیم.همانطور که بیان کرده اید این گروه چشمداشت مادی به هیچ دولتی ندارد.گام را با اتکا به ستم ناپذیری بر می داریم و اگر نجاتی باشد با ایستادگی و درست ایستادتمان رقم اش خواهیم زد. دنیایی که فاجعه هیتلر را دیده نه می تواند به دام حکومت اسلامی افتد و نه با بزک کردنی خط فراموشی بر جنایات سیستم جمهوری اسلامی کشد. شیشه عمر این سیستم در رشوه و بخشیدن از کیسه ملتی است که نمی داند چه به نامش انجام می دهند. مردمی که در این سیستم از هویت خویش تهی گشته می نمایند، مردمی که به گدایی روادید رو می آورند، مردمی دارا که غارتگران کیسه گشاد و البته صد البته طرف دیگر رشوه گیرشان بلای جانشان گشته. مردم ایران، تاریخ ایران؛ از این صحنه ها کم نداشته و آن دم و آن گاه که با تکیه بر هویت ایرانی خویش بیدار گردد خود را از شر عصای موریانه خورده ای که منفعت جویان دو دستی به نگاهبانی اش مشغول بوده اند رها می گرداند. و انداختن دیو سلیمان گشته در پناه جهل و غفلت راو به بیان امروزین سیستمی تقلبی و فاسد رشوه گیر تراش را یکباره می اندازد.

امید دارم افرادی دلسوز مردم ایران معرفی شوند و هر چه در توان دارم بدلیل اهمیت و به روز بودن بحران ، به یاری گروهی می آیم که در کنار این مبارزه در پی یافتن معامله گران و قراردادهایی است که از جانب مردم بیخبر به جیب اهل ثباتان در پناه جمهوری اسلامی واریز می شود.

با امید ایجاد گروه کاری نجات ایران
سایه سعیدی سیرجانی


http://www.gozareshgar.com/?location=read&id=8547 گزارشگران

14 June 2006

جمع آوري امضا براي حمایت از زنان دستگیر شده در تجمع 22 خرداد


http://zanirani.blogfa.com/

جمع آوري امضا براي حمايت ادامه دارد

دكترحسين باقرزاده: سركوب تظاهرات زنان و نقش دفاعی خانم عبادی

اولین تظاهرات سازمان‌ یافته برای حقوق بشر (حقوق زنان) در جمهوری اسلامی از سوی زنان در ١٨ اسفند سال ١٣٥٧ صورت گرفت و مورد حمله عوامل حكومتی قرار گرفت و آخرین آن در ٢٢ خرداد ١٣٨٥ باز هم از سوی زنان با شدت بیشتری از سوی‌ حاكمیت سركوب شد.
آزادی‌ زن در جمهوری اسلامی‌ به معنای آزادی‌ مردم ایران از یوغ جمهوری اسلامی‌ خواهد بود.


سركوب تظاهرات زنان
و نقش دفاعی خانم عبادی


دكترحسين باقرزاده


تظاهرات مسالمت‌آمیز زنان، و مردان مدافع حقوق زنان، در جمهوری اسلامی یك بار دیگر با خشونت سركوب شد و ده‌ها نفر دستگیر و زندانی شدند. رژیم جمهوری اسلامی برای‌ اولین بار پلیس زن خود را در این سركوب به كار گرفت تا راحت‌تر بتواند زنان معترض را زیر ضربه قرار دهد و آنان را دستگیر كند. تصاویر منتشر شده از این جریان، به وضوح ضرب و شتم تظاهركنندگان به وسیله پلیس زن را به نمایش گذاشته است. یك روز پس از حادثه، سخنگوی قوه قضائیه تعداد دستگیرشدگان را ٧٠ نفر ذكر كرده است. پلیس هم‌چنین به خانه چند تن از فعالان جنبش زنان ریخته و یا آنان را به دادگاه احضار كرده است. اقدام مدنی زنان ایران كه خواستی جز تأمین حق انسان بودن خود نداشته اند چنان بر رژیم جمهوری اسلامی سنگین آمده است كه می‌بایست با خشونت تمام آن را سركوب كند و هزینه سنگینی از سازمان‌دهندگان و فعالان آن بطلبد.

در جمهوری عدل اسلامی ایران زن بودن جرم است، و كسی كه بر اثر تصادف كروموزمی مؤنث به دنیا بیاید باید یك عمر كیفر آن را پس دهد. در این جمهوری تبعیض‌های مختلفی نهادینه شده است. تبعیض‌های جنسی و عقیدتی در قانون اساسی آن تعبیه شده، در قوانین موضوعی تشدید شده، و در عمل به صورت فراقانونی گسترش یافته است. علاوه بر آن، در عمل تبعیض‌های قومی، فرهنگی، زبانی و سیاسی نیز به صورت فراقانونی وسیعا به كار گرفته شده است. به تحقیق می‌توان گفت كه اكثریت بسیار بالایی از مردم ایران مشمول دست كم یك یا چند مورد از این تبعیض‌ها شده‌اند. در میان اینان، اما، زنان بیشترین، شدیدترین و مضاعف‌ترین تبعیض‌ها را متحمل شده‌اند و هیچ راه فرار از این تبعیض‌ها را نداشته‌اند.

زنان بیشترین تبعیض‌ها را متحمل شده‌اند. البته تبعیض به هر شكلی ضد انسانی و رنج‌آور است و نباید رنج سایر گروه‌بندی‌های اجتماعی را كه تحت تبعیض قرار می‌گیرند دست كم گرفت. ولی صرفا برای مقایسه ، می‌توان به انواع تبعیضاتی كه سایر گروه‌‌بندی‌های دیگر اجتماعی از آن رنج می‌برند نگاهی بیندازیم و آن‌ها را د ربرابر تیعیضاتی قرار دهیم كه بر زنان تحمیل شده است. در سایر موارد،‌ تبعیض‌های قانونی معمولا در دایره زندگانی اجتماعی یا حقوقی فرد محدود می‌شود و كمتر به زندگی ‌خصوصی افراد گسترش می‌یابد. در مورد زنان، تبعیض تقریبا همه شئون آنان را در بر می‌گیرد: از محدودیت لباس در صحنه عمومی گرفته تا زندگی‌ خصوصی آنان در خانواده و زندگی‌ عمومی در جامعه، و از شمول تبعیض در سن كودكی آنان گرفته تا محدودیت‌های سفر و مسكن و تابعیت و حضانت و ارث و روابط جنسی. گفته می‌شود كه ارزش شهادت زن در دادگاه‌ها در جمهوری اسلامی نیمی از ارزش مرد است. این سخن همیشه درست نیست. درمورد قتل عمد، شهادت یك سد زن هم به اندازه شهادت یك پسر ١٥ ساله ارزش ندارد. زن در این جمهوری بی ارزش است.

زنان شدیدترین تبعیض‌ها را متحمل شده‌اند. صرف نظر از حیطه و دایره وسیع تبعیضاتی كه در جمهوری اسلامی‌ علیه زن به كار رفته است، به لحاظ كیفی نیز این تبعیض‌ها درد و رنج فراوان به همراه داشته است. اگر سایر گروه‌بندی‌های‌ اجتماعی این جا و آن‌جا با تبعیض و آثار شوم آن مواجه می‌شوند، زن همواره و از سنین كودكی‌ خود تا آخر عمر باید سند رقیت خود را در شكل یونیفورم حجاب اسلامی به نمایش بگذارد. ازدواج‌های اجباری با محدودیت حق طلاق، بسیاری از زنان را به بردگی دایم العمر محكوم می‌كند. در برابر آزادی جنسی نا محدود كه جمهوری اسلامی به مرد داده است (به صورت چندهمسری دایم یا صیغه)، هر گونه رابطه جنسی خارج از تك‌همسری زن با شلاق و اعدام و سنگسار پاسخ داده می‌شود. زن فقط با تبعیض روبرو نیست، و بلكه هرگونه اقدام او در نفی نظام تبعیض با خشونت تمام سركوب می‌شود.

زنان مضاعف‌ترین تبعیض‌ها را متحمل شده‌اند. زن نامسلمان (یا ناشیعه) از تبعیض مضاعف جنسی و عقیدتی رنج می‌برد. اگر او كرد یا بلوچ باشد محكوم به تبعیضات قومی و فرهنگی و زبانی نیز هست. یك تجلی این امر در دادگاهی در یزد در سال گذشته رخ داد. زنی ‌زرتشتی در تصادف رانندگی كشته شده بود. قاضی ‌حكم كرد كه باید به خانواده مقتول دیه پرداخت شود. ولی چون دیه زن نصف مرد است و دیه نامسلمان نیمی از دیه مسلمان، قاضی دیه مقتول را یك چهارم تعیین كرد. در هرم آپارتاید مضاعف رژیم جمهوری اسلامی، در هر رده‌ای زن در زیر قرار گرفته و از حقوق كمتری برخوردار است. كافی است بیندیشیم كه یك زن بهایی بلوچ یا زن دین‌آزاد كرد در جمهوری اسلامی از چه حقی می‌تواند برخوردار باشد. داستان را باید از زبان زنان آزاده‌ای كه به دلایل عقیدتی یا سیاسی به زندان‌های‌ جمهوری اسلامی افتاده‌اند (مانند دكتر رویا طلوعی) شنید.

و زن راهی برای فرار از تبعیض ندارد. سایر گروه‌بندی‌های اجتماعی‌ دیگری‌ كه در چنبره تبعیضات جمهوری اسلامی گرفتار شده‌اند می‌توانند (اگر چه دردناك و تحقیر‌آمیز) به نحوی از شمول تبعیض بیرون بیایند. یك نامسلمان می‌تواند مسلمان شود تا بتواند با فرد مسلمان مورد نظر خود ازدواج كند. یك سنی می‌تواند شیعه شود تا بتواند به برخی از مقامات دولتی برسد. حتا یك كرد یا عرب می‌تواند چنان فارسی‌ یاد بگیرد و سخن بگوید كه اصلیت او فراموش شود و او مورد تحقیر و تمسخر و تبعیض قرار نگیرد. این فاجعه است كه فردی برای فرار از تبعیض مجبور شود به تناسخ‌ تحقیر‌آمیزی از این قبیل تن دهد. ولی‌ معدودی برای فرار از تبعیض چنین می‌كنند (برای نمونه، به گزارش‌های مربوط به «تشرف به اسلام» در حضور آیات عظام مراجعه كنید). در مورد زنان حتی این امكان نیز (عموما) وجود ندارد. زن در جمهوری اسلامی به خاطر زن بودن محكوم شده است - آن هم به محكومیت ابدی. جمهوری عدل اسلامی بر تبعیض بر اساس چنین خصوصیتی كه خود معلول یك تصادف كروموزمی است و نیمی از جامعه ما را در بر می‌گیرد استوار شده است. و این یعنی‌ كه عمده ترین خصوصیت جمهوری اسلامی و عنصر تعریف‌كننده آن زن‌ستیزی است.

از این رو، مبارزه زنان برای احقاق حقوق انسانی خود شاخص اصلی مبارزات دموكراتیك و حقوق بشری مردم ایران بشمار می‌رود. این مبارزه تعیین كننده نیز هست. موفقیت در این مبارزه، یعنی نفی عنصر تعریف‌كننده جمهوری اسلامی، یعنی نفی جمهوری اسلامی است. این سخن یاوه نیست كه یكی از آیات عظام، حجاب را نه از فروع دین كه از اصول آن شناخته است. و این بی‌دلیل نیست كه جمهوری اسلامی هیچ نوع از تظاهرات حق‌طلبانه زنان را، هرچند مسالمت‌آمیز و محدود به خواست‌ رفع برخی از تبعیضات جنسی باشد، بر نمی‌تابد. اولین تظاهرات سازمان‌ یافته برای حقوق بشر (حقوق زنان) در جمهوری اسلامی از سوی زنان در ١٨ اسفند سال ١٣٥٧ صورت گرفت و مورد حمله عوامل حكومتی قرار گرفت و آخرین آن در ٢٢ خرداد ١٣٨٥ باز هم از سوی زنان با شدت بیشتری از سوی‌ حاكمیت سركوب شد. آزادی‌ زن در جمهوری اسلامی‌ به معنای آزادی‌ مردم ایران از یوغ جمهوری اسلامی‌ خواهد بود.

زنان ایران اكنون بیش از هر زمان دیگر به شعور جنسی‌ خود دست یافته‌اند و پیشگامان آنان برای مقابله با تبعیض سازمان‌یافته‌ای كه همه شئون زندگی زنان را در بر گرفته به تلاش برخاسته‌اند. رژیم جمهوری اسلامی‌ نیز به حكم غریزی‌ حفظ بقا با تمام وجود در برابر این تلاش ایستاده، و آماده است تا آن را به هر قیمتی سركوب كند. در این نبرد نابرابر، زنان ما به هر كمكی از سوی نیروهای دموكرات و متعهد به حقوق بشر نیاز دارند. اكنون، و در شرایطی كه جهان غرب رژیم حاكم بر ایران را به خاطر فعالیت‌های اتمی آن زیر نظر دارد، باید هر چه بیشتر شرایط زنان ایران و سركوب تظاهرات آنان را به گوش جهانیان رساند و از آنان برای حمایت از حقوق زنان در ایران استمداد كرد.

جامعه جهانی البته در سال‌های اخیر نسبت به شرایط زنان در ایران حساس شده و با علاقه آن را دنبال می‌كند. اعطای‌ جایزه صلح نوبل در سال ٢٠٠٣ به خانم شیرین عبادی اقدامی در همین راستا بود. پس از این واقعه، انتظار همگانی بر این بود كه خانم عبادی، به عنوان یك زن حقوقدان و فعال حقوق بشری، در مقام سخنگوی زن سركوب‌شده ایرانی منعكس‌كننده ندای حق‌طلبانه آنان در جهان باشد و از هر امكانی برای دفاع از حقوق آنان بهره بگیرد. ایشان البته تا حد زیادی به این مهم پرداخته است و خود یكی از دعوت‌كنندگان تظاهرات ٢٢ خرداد بود. ولی اخیرا ایشان در مجامع جهانی بیش از آن كه به مسایل ایران بپردازد و دردهای آنان را به گوش جهانیان برساند به مسایل جهانی می‌پردازد و یا از سوی مردم ایران (یا مسلمانان جهان) برای كشورهای خارجی یا غربی خط و نشان می‌كشد.

مخالفت با جنگ و حمله احتمالی آمریكا با ایران وظیفه هر ایرانی میهن‌دوست و صلح‌طلب است. محكوم كردن جنایات و بدرفتاری‌های آمریكا در زندان‌های گوانتانامو، ابوغریب عراق و بگرام افغانستان نیز كاری است كه ده‌ها و شاید سدها سازمان حقوق بشری به آن پرداخته‌اند. ولی از سفیر حقوق بشری مردم ایران انتظار می‌رود وقتی از تریبون‌های بین‌المللی‌ سخن می‌گوید به مسایلی بپردازد كه كمتر به گوش جهانیان می‌رسد. آیا از دید خانم عبادی سخن گفتن از گوانتانامو در این اجتماعات مهمتر است (كه مستمعین آن بارها شنیده‌اند) یا گزارش این كه در ایران دختر ١٦ ساله فقیر تجاوزشده به فحشا كشانده شده را قاضی‌ شهر در ملأ عام به دار می‌كشد و حكومت واكنشی نشان نمی‌دهد؟ آیا سخن گفتن از فداكاری خونین مردم در برابر حمله احتمالی آمریكا بدون اشاره به شرایط وحشتناك حقوق بشر در ایران این واقعیت را از جهانیان پنهان نمی‌كند كه مردم ایران اسیر حكومتی هستند كه وزیر كشور آن در یك قتل عام خونین چندهزارنفره سال ١٣٦٧ دست داشته و كسی هنوز او را به محاكمه نكشانده است؟

زنان ایران به شكرانه جایزه صلح نوبل كه به خانم عبادی‌ تعلق گرفت از یك تریبون استثنایی بین‌المللی برخوردار شده‌اند كه اگر به صورت بهینه از آن بهره‌برداری‌ شود می‌تواند به پیشبرد مبارزات زنان كمك زیادی بكند. امید كه خانم عبادی با توجه به اهمیت نقش خود به این مهم بیشتر بپردازد و اجازه ندهد كه مأموران باتون به دست جمهوری اسلامی صدای زنان ای‍ران را با خشونت خاموش كنند. و پرسیدنی است كه اكنون با توجه به این كه تظاهرات اخیر سركوب شده است - تظاهراتی كه به دعوت ایشان و بسیاری دیگر از زنان شجاع ما صورت گرفت - آیا ایشان وظیفه سنگین‌تری در دفاع از حقوق زنان در مجامع بین‌المللی به عهده خواهد گرفت؟ از جمله، ایشان می‌تواند از كمیته جدید التأسیس زنان برنده جایزه صلح كه به ابتكار ایشان و سه زن دیگر تشكیل شده بخواهد كه دفاع از حقوق زنان در ایران را در صدر دستور كار خود قرار دهد. و یا از رژیم ایران بخواهد كه برای‌ یك بار هم كه شده اجازه دهد زنان ایران در یك تظاهرات آرام و بدون خوف از سركوب شركت كنند - و تا آن گاه كه رژیم رسما چنین تضمینی را نداده است، این موضوع را در هر تریبون بین‌المللی كه در اختیار او قرار می‌گیرد با جهانیان در میان بگذارد...