12 June 2006

آرش عاشوری‌نیا: تجمعی که می‌خواست مسالمت آمیز باشد

تنم درد می‌کنه...
خیلی زیاد...
نه بابت اینهایی که تو عکسها می‌بینید...
بابت اون چیزهایی که دیدم و عکسی ازش نیست...

آذر درخشان: گنجی و نمایندگی زندانیان سیاسی قتل عام شده در تابستان 1367!

برای هزاران هزار دختر و پسر جوانی
که سران جمهوری اسلامی
تاریخ نسل قبلی را
ازآنان دزدیده اند
......................................................................................................

گنجی و نمایندگی
زندانیان سیاسی قتل عام شده در تابستان 1367!


آذر درخشان


«ساعت دوازده ظهر امروز (دوشنبه 5 جون 2006) بیش از یک هزار و 700 تن از
روزنامه نگاران از سراسر جهان در کنار سفرای بسیاری از کشورها برای اهدای جایزه قلم طلا یی انجمن جهانی روزنامه نگاران به اکبر گنجی گردآمدند. این مراسم در کاخ کرملین
در مسکو برگزار شد.»(رادیو فردا)

گنجی در نطقی که در این مراسم ایراد
کرد گفت: « این جایزه درواقع حق کسانی است که در راه دفاع از آزادی و حقوق بشر، در
قتل های زنجیره ای از طریق سلاخی به قتل رسیدند. این جایزه حق زندانیانی است که در
تابستان 1367 در زندان های سراسر کشور اعدام شدند. این جایزه حق افرادی است که در
راه اطلاع رسانی، روزنامه نگاری و دفاع از آزاد اندیشی ترور و فلج شدند. این جایزه
حق کلیه دگراندیشانی است که طی سال های گذشته زندانی و از حقوق اجتماعی محروم شدند.
این جایزه باید به افرادی تعلق گیرد که به خاطر دگراندیشی و دگرباشی مجبور به
مهاجرت از کشور شدند و در غربت غرب با خاطره ایران عمر را سپری می کنند و نمی
توانند به کشور بازگردند. این جایزه به روشنفکرانی تعلق می گیرد که طی دو دهه گذشته
ایرانیان را با اندیشه آزادیخواهی آشنا کردند. من در اینجا به نمایندگی از سوی همه
آنها این جایزه را دریافت می کنم و با این عمل خاطره مبارزات شکوهمند همه آنها را
پاس می دارم.» (رادیو فردا)


نمی توان گفت چون اکبر گنجی در تمامی دهه 60 یعنی دهه کشتار هزاران هزار جوان مبارز و آزادیخواه از خدمتگزاران رژیم جمهوری اسلامی بوده است، پس نمی تواند امروز مدافع دمکراسی شود.

نمی توان گفت چون اکبر گنجی در اوايل انقلاب محافظ شخصى خمينى بود و در تشكيل سپاه پاسداران نيز شركت فعال داشت، نمی تواند مدافع زندانیان قتل عام شده در زندان های جمهوری اسلامی در تابستان 67 باشد.

نمی توان گفت چون اکبر گنجی در سیاهترین سالهای جمهوری اسلامی در دو وزارتخانه ارشاد اسلامی وامورخارجه و هم چنین عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران همکاری داشته است، پس نمی تواند مدافع دگراندیشانی شود که بسیاری از آنان در سال 59 طی هجوم فرهنگی به دانشگاهها دستگیر، زندانی، شکنجه و کشته شدند و بسیاری نیز برای همیشه از کار و سایر حقوق اجتماعی محروم شدند.

اما می توان گفت گنجی از حداقل اصول دمکراتیک برخوردار نیست زیرا طبق این اصول گنجی باید اعلام کند از زمانی که وارد فعالیت سیاسی شده است چه نظرات و فعالیت هایی داشته است. بخصوص زمانی که او اصرار دارد خود را روزنامه نگار معرفی کند در حالی که در دهه 60 ایشان روزنامه نگار نبوده بلکه در نهادهای مهم حکومتی مشغول بکار بوده است.

اما می توان گفت که گنجی نمی تواند مخالف قتل عام زندانیان سیاسی در شهریورتابستان 1367 باشد وقتی که آیت اله خمینی را هنوز ستایش می کند و برای مخالفت خود با بخشی از حاکمیت از قاطعیت خمینی بعنوان الگو سخن می گوید. یگانه قاطعیت خمینی در فرمان قتل کسانی بود که به حاکمیت مرتجعین اسلامی تن ندادند. فرمان قتل زندانیان سیاسی ازو کلیه مبارزان آزادیخواه و کمونیست را از سال 58 به بعد و بطور خاص تابستان 67 را شخص خمینی صادر کرد و این فرمان در خاطرات آیت اله منتظری بشکل سند منتشر شده است. سئوال این است که آقای گنجی با این قاطعیت تا چه حد همراهی کرده است و از همه مهمتر چگونه می توان از قتل عام زندانیان سیاسی تابستان 67 بعنوان جنایت نام برد و هم زمان قاطعیت فردی را که فرمان این قتل عام را صادر کرد ستایش کرد؟( 1)

اما می توان گفت که گنجی نمی تواند نماینده دگراندیشانی باشد که در دو دهه گذشته زندانی و از حقوق اجتماعی محروم شدند. چرا که در سال 1359 طرح هجوم فرهنگی تحت عنوان «انقلاب فرهنگی» با ابتکار و رهبری عبدالکریم سروش باعث اخراج و دستگیری صدها دانشجو و استاد دگراندیش از دانشگاهها شد. بسیاری از دستگیرشدگان طبق قوانین اسلامی در دادگاههای شرع محکوم به مرگ شدند. (2) با این حال اکبر گنجی نه فقط کلامی از این فاجعه نمی گوید بلکه در نامه ای خطاب به "استاد ارجمند و عزیز" عبدالکریم سروش می گوید« از سال ١٣٥٨ ما بین ما دوستی آغاز شد که هیچگاه پایان نیافت ما همیشه از شما چیزهای تازه می‌آموختیم. انصاف آن است که شما حق بزرگی برگردن نسل ما دارید.» (3) ستایش از سروش را باور کنیم یا نمایندگی دگراندیشان را؟

اکبر گنجی نمی تواند مدافع حقوق دگراندیشانی شود که « به خاطر دگراندیشی و دگرباشی مجبور به مهاجرت از کشور شدند و در غربت غرب با خاطره ایران عمر را سپری می کنند و نمی توانند به کشور بازگردند.» چرا که هنوز حاضر نیست از کلمه تبعید که اجبار به ترک کشور و فرار از مرگ توسط جلادان جمهوری اسلامی است استفاده کند و تصور می کند که با استفاده از کلمه مهاجرت می تواند این جنایات را نرمتر و معتدلتر تصویر کند.

گنجی نمی تواند مدافع کسانی باشد «که در راه دفاع از آزادی و حقوق بشر، در قتل های زنجیره ای از طریق سلاخی به قتل رسیدند.» چرا که در حلقه دوستان نزدیک او عطاله مهاجرانی قرار دارد. فردی که در کتاب «توطئه آیات شیطانی» از فتوای قتل سلمان رشدی دفاع می کند و در همان کتاب توضیح می دهد که قتل هر فرد مسلمان زاده ای که از اسلامی روی برگرداند جایز و ضروری است. همان قانون شریعتی که طبق آن هزاران زندانیان سیاسی در سال 67 محکوم به مرگ شدند. اکبر گنجی نمی تواند مدافع دگراندیشی باشد اما در مورد تفکر آیت اله خمینی و سایر مرتجعین اسلامی حاکم بر ایران را مبتنی بر قتل «مرتد» و «کافر» سکوت کند و بطور غیرمستقیم با گفتن شفافیت، قاطعیت و صراحت دمکراتیک ستایش کند. (4)

گنجی نمی تواند مدافع جامعه ای دمکراتیک باشد مادامی که تلاش دارد جنایات جمهوری اسلامی را به یک فرد یعنی خامنه ای تقلیل دهد (5 ) و بدین طریق کلیه عامران و عاملان قتل های از سال 58 تا قتل عام زندانیان سیاسی و قتل های زنجیره ای را از زیر ضربه مردمی که در آتش خشم و تنفر محاکمه ومجازات این افراد می سوزند نجات دهد. (6)

در جمهوری اسلامی ایران طبق قوانین اسلامی دگراندیشی جرم است قتل کافر یعنی کسانی که اسلام را قبول ندارند، یعنی کمونیستها، بی خدایان و همه کسانی که منتقد اسلام هستند یک وظیفه دینی است. یعنی آنچه که در پیشگاه مردم ایران و تاریخ، جنایت محسوب می شود از نظر خمینی، ستایشگران و همه مریدان او یک خدمت و وظیفه شرعی است که هر مسلمانی موظف به انجام آ ن است. در پیشگاه تاریخ، خمینی و همه سران جمهوری اسلامی از جمله سعید حجاریان، عبدالکریم سروش، عطااله مهاجرانی، عباس عبدی، قاسم آغاجری، بهزاد نبوی، محسن رضایی . ... (بعبارتی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بعنوان بازوی نظامی جمهوری اسلامی در اوایل سقوط رژیم شاه و پایه گذاران سپاه پاسداران ) جنایت کار هستند و باید محاکمه و مجازات شوند. کسانی که از نظر مردم ایران جنایتکار هستند، در حلقه دوستان و همفکران نزدیک گنجی هستند.

مردم ایران برای پشت سر گذاردن جمهوری جنایت و ترور باید بار دیگر مفهوم جنایت را تعریف کنند، جنایتکاران را معرفی کنند و در محکمه انقلابی محاکمه کنند. تا در فردای تغییر و تحولات جامعه دوباره کسانی پیدا نشوند تاکه بخواهند همان جنایات را با نامی دیگر تکرار کنند. برای ساختن جامعه ای آزاد ابتدا باید حقایق مربوط به جنایت و جنایتکار را روشن کرد جنایت و جنایتکار باید در افکار عمومی جامعه محکوم شوند تا تضمینی برای ساختن جامعه نوین شود و این امر مهم را نباید به مسئله انتقام تقلیل داد.

مادامی که گنجی با صراحت، گذشته خود را روشن نکند نقش خود را در تثبیت، تحکیم و تداوم این نظام جنایتکار به مردم ایران بازگو نکند، تا زمانی که گنجی از تمام اطلاعات خود در مورد جنایاتی که دوستان و همفکرانش در نظام جمهوری اسلامی مرتکب شده اند پرده برندارد و بدین طریق حقایق بیشماری را برای مردم ایران بازگو نکند، تا زمانی که گنجی رسما بخاطر همکاری با رژیم جمهوری اسلامی از مردم طلب بخشش نکند و اعلام ندامت نکند، تا زمانی که گنجی هم چنان در لباس وکیل مدافع جنایتکاران خدمت کند، نه در صف مردم بلکه در صف همدستان جنایتکارانی قرار دارد که حکومتشان بر پایه سرکوب زنان، استثمار بیرحمانه کارگران و زحمتکشان و سرکوب بیرحمانه اکثریت مردم ایران بنا شده است.

در حال حاضر گنجی با دهها مانیفست جمهوری خواهی نیز نه فقط نمی تواند نماینده ستمدیدگان و قربانیان این جمهوری زن ستیز شود بلکه با مراجعه به سه بخش مانیفست جمهوری خواهی تا کنونی اش هرچه بیشتر مطمئن می شویم که وی هم چنان خادم نظم کهن است و در مقابل روند تاریخ و روند تحولات دمکراتیک جامعه و در مقابل منافع اکثریت مردم ایران قرار گرفته است.

گنجی طی سالهای گذشته بارها نشان داده است که علیرغم مخالفت هایی که با جناح خامنه ای دارد، هم چنان مدافع نظامی مبتنی بر ستم و استثمار است. گنجی نه تنها بارها وفاداری خود را به مرتجعین و جنایتکاران اسلامی امثال حجاریان اعلام کرده است (7) بلکه در سطح جهانی نیز در مانیفست جمهوری خواهی خود سرسپردگی اش را به نظام امپریالیستی جهانی اعلام کرده است. او در این مانیفست ها به صراحت اعلام می کند که مدافع اقتصاد نئولیبرالی کنونی است، (8) مدافع دخالتگری امپریالیستهاست (9 ) بی جهت نبود که بوش رئیس جمهور آمریکا که خود مسبب قتل صدها هزار نفر مردم عراق و افغانستان و جنگ های تجاوزگرانه کنونی است رسما خواهان آزادی اکبر گنجی از زندان شد.

اکبر گنجی مانند دیگر همفکران دوم خردادی اش تلاش دارد تا بر پایه تحریف و جعل تاریخ خود را قهرمان دمکراسی خواهی جا بزند. اما شاید بتوان برای مدتی کوتاه برخی مردمان را فریب داد. اما با اوجگیری مبارزات اقشار و طبقات جامعه از زنان گرفته تا کارگران و دانشجویان و ملل تحت ستم، بار دیگر نسلی به میدان آمده است که تشنه تجارب مبارزاتی نسل پیشین خود است. تاریخ نسل پیشین خود را جستجو می کند. تا جایی که گنجی امروز پس از گذشت بیش از 18 سال لب به سخن گشوده و از قتل عام زندانسان سیاسی یاد می کند. بقول معروف می خواهد دست پیش بگیرد تا پس نیفتد. می خواهد روایتی از این جنایات بدهد که تا هرچه کمتر مرتجعین اسلامی حاکم "هزینه" بدهند. در روایت گنجی خبری از جنایت ترکمن صحرا و به قتل رساندن رهبران خلق ترکمن نیست. در روایت گنجی صحبتی از به خاک و خون کشیدن مردم کردستان در بهار 1358 نیست. سرکوب خلق عرب نیست. بستن دانشگاهها و به خاک و خون کشیدن دهها سازمان و حزب سیاسی نیست. در روایت او زندانی و شکنجه و قتل هزاران زندانی سیاسی و تجاوز به زنان زندانی سیاسی در سیاهچالهای جمهوری اسلامی نیست. در روایت او اعدام های روزانه هزار هزار در فاصله زمستان 59 تا اواخر سال 60 نیست. در روایت گنجی فرمان حجاب اجباری خمینی و سرکوب سیستماتیک زنان نیست و .... . زیرا در روایت واقعی تاریخی 27 سال گذشته پای گنجی و همفکرانش در جنایات هولناک رژیم جمهوری اسلامی از ابتدای به قدرت رسیدن آن به وسط می آید و بقولی "چون پرده بیفتد، نه تو مانی و نه من" اما اگر گنجی نتوانست حیله گرانه با زندانی شدن و اعتصاب غذا حقانیتی برای خود و عوامفریبی هایش دست و پا کند با جایزه قلم طلایی هم نخواهد توانست. با قلم طلایی نمی توان تاریخ هزاران هزا ر زن و مرد را که برای ساختن جامعه ای آزاد و دمکراتیک نظام ستمشاهی را سرنگون کردند، تحریف کرد. تاریخ زنان و مردانی که به فرمان خمینی به قتل رسیدند.

خمینی با همدستی "گنجی" ها نظام قرون وسطایی جمهوری اسلامی را بر روی اجساد هزاران هزار زن و مرد کمونیست، انقلابی و آزادیخواه بنا کردند. نسل جوان نیز جامعه نوین را بر خاکستر ارتجاع جمهوری اسلامی و نظم پوسیده اش برپا خواهد کرد. گنجی با جایزه قلم طلایی و بی قلم طلایی متعلق به همان جهان کهنه و پوسیده است که مدتهاست ناقوس مرگش به صدا در آمده است.

...........................................................................................
توضیحات:

1 – گنجی در مانیفست جمهوری خواهی و هم چنین نامه هایش از زندان مرتب از گفته های خمینی برای حقانیت حرف های خود نقل قول می آورد "اما شفافيت و صراحت، ذاتى عرصه سياست دموكراتيك است. از اين رو، آقاى خمينى به صراحت تمام مى گفت: "شاه بايد برود" اينك هم به صراحت و روشنى تمام بايد گفت: "آقاى خامنه اى بايد برود" چرا؟ براى اين كه بنا بر نظريه آقاى خميني، آقاى خامنه اى اينك از رهبري، خود به خود ، عزل شده است. آقاى خمينى مى گويد: "هر فردى از افراد ملت حق دارد مستقيما در برابر سايرين، زمامدار مسلمين را استيضاح كند و او بايد جواب قانع كننده دهد و در غير اين صورت اگر برخلاف وظايف اسلامى خود عمل كرده باشد، خود به خود از مقام زمامدارى معزول است." (آيت الله خميني، صحيفه نور، جلد 4، ص 190) نامه اکبر گنجی از زندان جمعه 31/4/84

2 – به نوشته محمد ملکی در این مورد مراجعه کنید. دکتر محمد ملکی ریاست شورای مدیران دانشگاه تهران را از ابتدای قدرت گیری خمینی تا تعطیلی دانشگاهها در اردیبهشت 59 بعهده داشت. نوشته محمد ملکی در مورد "انقلاب فرهنگی" تحت عنوان «ریشه ها و پی آمدهای انقلاب فرهنگی» در مجله "اندیشه و جامعه" ابان 1381 به تفضیل در مورد نقش عبدالکریم سروش، جلاالدین فارسی، شمس آل احمد و ربانی املشی بعنوان رهبران این هجوم فرهنگی توضیح می دهد.

3 – نامه اکبر گنجی به عبدالکریم سروش شنبه ١/٥/١٣٨٤ چهل و سومین روزاعتصاب غذای گنجی در زندان «از سال ١٣٥٨ ما بین ما دوستی آغاز شد که هیچگاه پایان نیافت ما همیشه از شما چیزهای تازه می‌آموختیم. انصاف آن است که شما حق بزرگی برگردن نسل ما دارید»

4 – در این مورد به کتاب «توطئه ایات شیطانی» نوشته عطااله مهاجرانی مراجعه شود. وی در این کتاب به تفضیل شرح می دهد که چرا فتوای قتل سلمان رشدی یک رکن مهم و ضروری برای حکومت اسلامی است. در همین کتاب پی می بریم که طبق چه قانونی و چگونه هزاران زندانی سیاسی در تابستان 67 در محاکمه ای چند دقیقه ای محکوم به مرگ شدند.

5 – نامه اکبر گنجی به عبدالکریم سروش شنبه ١/٥/١٣٨٤ چهل و سومین روزاعتصاب غذای گنجی در زندان «خامنه‌ای باید برود، چون صدها استاد ایرانی مانند دکتر سروش درایران حق تدریس و اشتغال ندارند و بجای تعلیم و تربیت جوانان ایرانی، باید جوانان دیگر ملل را آموزش دهد. خامنه‌ای باید برود، چون آمران قتل‌های دگراندیشان و عاملان قتل زندانیان تابستان ١٣٦٧ را حاکم کرده است.»

6 – در این خصوص به خاطرات ایرج مصداقی از زندان های جمهوری اسلامی مراجعه شود بویژه دراین مجموعه چند جلدی با نام برخی از عاملان و عامران قتل عام های تابستان 67 اشنا می شویم.

7 – سعید حجاریان از طراحان اصلی پروژه دوم خرداد، از دست اندرکاران اطلاعات نخست وزیری و از موسسین وزارت اطلاعات است. تا سال 1368 در پست معاونت وزارت اطلاعات مشغول بکار بود و سپس در معاونت سیاسی مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری مشغول شد. به گفته برخی زندانیان آزاد شده، در دهه 60 وی شخصا در بازحویی زندانیان سیاسی شرکت می کرد.

9 – گنجی در فصل چهارم مانیفست جمهوری خواهی تحت عنوان پیش شرط های دمکراسی بر اقتصاد بازار آزاد تاکید می کند: «بنیاد دموكراسی‌های‌ مدرن‌ و آزاد، نظام‌ اقتصادی‌ آزاد (بازار رقابتی‌) است‌ كه‌ خود مبتنی‌ بر حقوق‌ و آزادیهای‌ فردی‌ (حقوق‌ بشر) است..... اقتصاد مدرن‌ مبتنی‌ بر بازار، احساسی‌ از خود مختاری‌ و استقلال‌ شخصی‌ را پدید می‌آورد كه‌ ارزش‌ دموكراتیك‌ بنیادینی‌ است‌‌» در این بخش شباهت حیرت انگیزی بین بحث گنجی در مورد ضرورت اقتصاد آزاد با بحث تجارت آزاد در "سند راهبرد امنیت ملی آمریکا" در مارس 2006 دیده می شود. در بخش 6 این سند تحت عنوان "ایجاد دوره جدید رشد اقتصادی از طریق بازارهای آزاد و تجارت آزاد" نوشته شده است: «ارتقا آزادی و تجارت آزاد مدت های مدیدی است که شالوده سیاست خارجی آمریکا را تشکیل می دهد. ایجاد آزادی اقتصادی بیشتر هرگز جدا از آزادی سیاسی نیست. آزادی اقتصادی به افراد قدرت می بخشد و افرادی که قدرتی بیشتر می یابند بیشتر خواستار آزادی سیاسی میس گردند.....»

8 – از کتاب مانیفست جمهوری خواهی گنجی فصل چهارم «زمانی‌ كه‌ گرایش‌ منطقه‌ای‌ یا جهانی‌ به‌ سوی‌ دموكراسی‌ وجود دارد و زمانی‌ كه‌ بازیگران‌ قدرتمند خارجی‌ گسترش‌ دموكراسی‌ را هدف‌ آشكار سیاست‌ خارجی‌ خود اعلام‌ می‌نمایند، فرایند دموكراتیزاسیون‌ تسهیل‌ می‌شود.» در زمینه نقد کتاب جمهوری خواهی گنجی سلسله مقالاتی در نشریه حقیقت شماره 7، 8، 10 و 11 ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست – لنینیست – مائوئیست) درج شده است که درک روشنتری از این مانیفست را به خواننده می دهد.

21 خرداد 1385
Azar_darakhshan@yahoo.com

حزب ملت ایران: خواب آشفته اي که هرگز تعبير نخواهد شد


پيوند جاودانه آذربايجان با تمامي سرزمينهاي ايراني از کهن ترين روزگار تا زمان حاضر
آذربايجاني ترك زبان است نه ترك نژاد
نقش بيگانگان درضربه زدن به ايران و منافع ملي آن در گذر تاريخ
برنامه بيگانگان در جهت تضعيف روحيه ملي و اختلاف افکني در دوران معاصر
نتيجه گيري و راه حل


خواب آشفته اي که هرگز تعبير نخواهد شد

حزب ملت ایران


بار ديگر صداي مردم آذربايجان در پهنه ايران طنين انداز شد و همگان آنرا شنيدند اما در ميان نداي حق طلبي مردم آذربايجان، برخي اصوات تفرقه افکنانه وبيگانه پرست و افراط گرا شنيده شد ،اين ناسازواران با آزاديخواهان آذربايجان آنچنان خيال پردازيهايي را ساز کردند که قواي ذهني دلسوختگان واقعي ايران را به پرسش واداشتند وآنان را به سر حد ترديد رساندند که همان هدف واقعي بيگانگان در برون مرز براي راه اندازي بساط بگير و ببند در داخل مي باشد.

حزب ملت ايران پس از بيانيه قبلي خود و به دليل شرايط حاد ملي و منطقه اي و سوء استفاده بيگانگان از اين وقايع و سوق دادن جريانات اصيل به سمت انحراف به بازخواني مجددي از مسير مبارزات واقعي مردم آذربايجان پرداخته تا در شرايط کنوني که گرد و خاک ها فرو نشسته، مسير واقعي مبارزات مردمي در آذربايجان را مورد تحليل قرار گيرد تا از اشتباهات احتمالي در آينده جلوگيري شود.

پيوند جاودانه آذربايجان با تمامي سرزمينهاي ايراني از کهن ترين روزگار تا زمان حاضر:

آذربايجان(= آتورپادکان،آذرآبادگان،....) نام سرزميني است در جنوب رود ارس و مشرق آناتولي و آسياي صغير و غرب درياي مازندران و در تاريخ ايران همواره يکي از بخشهاي گرانبها و پرشوکت ايران زمين به شمار رفته است. خاندان آترو پات و برگزيده آنان ، سردار بزرگ ايران آريو برزن و اسپهبدان برجسته اثر ساسانيان، همگان برخاسته از اين خطه دلاور پرور ايران بوده اند. آتشکده آذرگشسب ، يکي از سه آتشکده بزرگ ايران باستان ونيز درياچه مقدس چيچست در کنارچشمه هاي آب جوشان منطقه« تخت سليمان» آذربايجان، به اين سرزمين تقدس آييني داده است و بر پايه بسياري از داده هاي تاريخي مورد بحث، خاستگاه زردشت پيام آور ايراني، در همين ارض اهورايي بوده و در سروده هاي شاعران ايراني ، خاصه در عرصه جديد به آن توجه بيشتري شده است.

در دوره اسلامي ، بسياري از مرزبانان آذربايجان به گونه مدافعان آيين جديدو حقوق مردم در سراسر ايران نام بردار شده اندو هريک از شهرهاي اين خطه ( تبريز، اروميه، اردبيل،مراغه، خوي.....) در بناي پرشکوه فرهنگ و تمدن ايران اسلامي ، نقش برجسته اي داشته اند و مشاهير و معاريف بسيار در زمينه هاي علوم ديني و فلسفه و ادبي و طبيعيات و رياضيات نام ايران را در سراسر جهان بلند آوازه کرده اند.

زماني که خليفگان عباسي و اميران ستمگر عرب ، به دور از آموزشهاي راستين اسلام، ستم و اجحافگري نژادگرايانه خود را بر ملتها و قومها ي مسلمان بنياد نهادند، دلاوران آذربايجاني با قيامهاي خونين خود عليه ستمگري تازيان قد مردانگي برافرا شتند؛ بابک خرم دين و قيامهاي او و ديگرشورشهاي مردم آذربايجان در ان برهه تاريخي ، جايگاه والايي پيدا کرده است.

از دوره سلجوقيان و ترکمانان ، به دلايل جغرافيايي اين سرزمين همواره ايراني ،بيش از ديگر منطقه هاي ايران زمين در مسير تاخت و تازو قتل و غارتهاي ترکان مهاجم قرار گرفت،و اندک اندک زبان مهاجمان بر ساکنان منطقه اثر گذاشت. نخست واژه هاي ترکي وارد گويش اصيل آذري شدو نام کوهها ،رودها ، چشمه ها و جز اينها به ترکي در آمدند و پس از آن در استمرار حکومت ترکان ، زبان ترکي با واژه هاي پهلوي ،آذري فارسي و عربي در گويش تاريخي مردم آذربايجان و سرزمينهاي شمالي رود ارس که اران ناميده مي شدنفوذ پيدا کردو در دوره هاي موتأخر بيش و کم زبان مردم آذربايجان وآران گرديد. در تمام اين مراحل تاريخي ، هيچگاه پيوندهاي ملي و ديني و فرهنگي مردم آذربايجان با ديگر ساکنان ايران زمين قطع نشد. سلسه هاي پس از ايلغار مغولان و تيموريان، چون ترکمانان قره قويونلو و آق قويونلو ، همواره خواهان حکومت بر سراسر ميهن(ايران زمين ) بودندو سلسله صفويان كه برخاسته ازاين خطه بودوحدت ملي و استقلال ايران را پديد آورد، به گونه اي که در تاريخ پس از اسلام، ( با آنکه ايران شرقي آسيبهايي را متحمل شد) بيش از همه سلسه ها و حکومتها درخشندگي يافت.

در دوره معاصر، از زمان هجوم روسها و جنگهاي آنان در دوره ناتواني حکومت در ايران که قفقاز به صورت منطقه هاي کوچک خان نشين، ملک نشين و سلطان نشين محلي در آمده بود، يکي پس از ديگري زير سلطه روسيه تزاري قرار گرفت و سرانجام در پي جنگهاي نا برابر که دسيسه هاي استعماري بريتانياي کبير نيز در آنها ديده مي شده است. برپايه معاهده هاي ننگين گلستان و ترکمنچاي آذربايجان نيز زيانهاي فراواني را تحمل کردو با تمام قدرت نه تنها زير سلطه تزارها و عثماني ها در هماهنگي با سياستهاي متجاوزانه انگلستان، قرار نگرفت، بلکه پس از تهران بزرگترين و توانمند ترين کانون مبارزه با استعمار و استبداد و خودکامگي حکومت شدو به راستي پرچمدار آزاديخواهي و مردم سالاري ايران به شمار مي آمد.

سرداران بزرگ چون ستارخان و باقر خان، روحانياني حق طلب چون ثقة الاسلام تبريزي و شيخ محمد خياباني، مجاهدان با اخلاص چون کربلايي علي مسيو، حاجي علي دواچي، حاجي مهدي کوزه کناني و صدها مبارز باور مندو ميهن دوست ديگر، همه از قهرمنان پر افتخار ايران زمين هستندکه در آسمان تابان آذربايجان طلوع کردند و استقلال ميهن عزيز را صميمانه پاسدار و نگهبان بودند.

آذربايجاني ترك زبان است نه ترك نژاد

زبان وسيله تفاهم و تفهيم، پيوند انسان با انسان، معنا بخشيدن به احساس و انديشه و نياز متکلم است، آموزشي است تقليدي و تابع محيط زيست انسانها

صدها هزار زن و مرد متولد آذربايجان که به تأسي از پدر و مادر و سنن محل، متکلم به اين زبان بوده اند ، آنگاه که به ديگر نقاط کشور رفته وصاحب فرزند و خانواده شده و اولاد آنان بنا به اقتضاي محيط زندگي ، فارسي ياد گرفته اند لذا در اين ميان نه آن زن و همسر از نژاد ترک هستند و نه فرزندانشان از تبار ديگر بلکه همه ايراني مي باشند زيرا که زبان ايجاد مليت و نژاد نمي کند اگر سخن گفتن مردم آمريکا به زبان انگليسي براي آنان نژاد آنگولا ساکسون ايجاد مي کند سخن گفتن به زبان آذري ( که نشان دهنده آذر به معناي آتش مي باشد) موجب ترک شدن اهالي آن منطقه مي شود.

فراموش نکنيم زبان مردم مناطق مختلف ايران هر چه باشد ميهن آن ايران است و ايراني بودن به زبان و نژاد ربطي ندارد اين مطلب در خصوص سادات ، ترکمن ها و عرب زبانان نيز صادق است و به خوبي قابل مشاهده مي باشد لذا اصطلاح ترک فقط جنبه زباني دارد و از هرگونه معني نژادي عاري است واصولا هر گونه نژاد پرستي در جهان معاصر از هرگونه آن منحط و محکوم به شکست است.

نقش بيگانگان در ضربه زدن به ايران و منافع ملي آن در گذر تاريخ

نقش بيگانگان در تاريخ اين سرزمين و ضربه به منافع کشور سخني دير آشنا براي مردمان مظلوم اين سرزمين تب دار است اما ذکر مصاديق آن در گذر زمان هرچند دردآور اما عبرت آموز بويژه براي نسل معاصرميباشد.

بيگانگا ن مي دانسند که ضربه به آذربايجان ومحدود کردن آن کليد تصرف و تجزيه ساير استانها علي الخصوص استانهاي جنوبي ايران است و بدون ضربه به آذربايجان هرگز نخواهند توانست به کل ايران ضربه بزنندو به همين دليل بود که دولت انگلستان به خوبي مي دانست که تصرف آذربايجان به وسيله روس يا عثماني کليد تصرف و تصاحب استانهاي جنوبي و عملا راه جلوگيري از حمله ايرانيان به دروازه هاي انگلستان در هند است لذا دسايس روس و انگليس در به شکست کشاندن سپاه عباس ميرزا و فرماندهان و سربازان آن که آذربايجاني بودند بر همگان مبرهن است. اين بيگانگان با راه اندازي عمال خود در سراسر ايران به تخطئه فرهنگي آذربايجان در سراسر ايران دست زده و مي زنند و از مسائل عادي سياسي وسرزميني هر ملتي آنچنان غولي ميسازند که باعث بحرانهاي کشدار و طولاني در ايران شود.

جنجال ترک و فارس از بزرگترين آنها بود ملت ايران هنوز درد قتل امير کبير را در بطن خود دارد و فراموش نکرده استکه پس از به شهادت رساندن وي عمال انگلستان اعلام کرده بودند که کار رجال ترك به پايان رسيده و کار به دست رجال فارس افتاده است و توطئه ها ادامه يافت و هرروزشکلي تازه به خود گرفت و تا به امروز ادامه دارد لذا با قاطعيت بايد گفت که اين مردم ايران نيستند که از آذربايجان نفرت و انزجار دارند بلکه عمال بيگانگان زخم خورده از آذربايجان هستند که اين توطئه ها را ساز مي کنند .

در يک برهه تاريخي مردم اين خطه را مردمي زورگو و ظالم خطاب مي کردند تا از اختلاف مردم بهره ببرندو امروز مشکلاتي را که در ديگر استانهاي کشور بر اثر ضعف مديريتي بوجود آمده است را دو چندان نشان دهند تا توطئه اي جديد ساز کنند

مردم آذربايجان فعاليتهاي ميسيونرهاي آمريکائي را درآذربايجان به خاطر دارند که چگونه اين ميسيونرها با ترفندهائي که از دولت روسيه و انگلستان نشأت مي گرفته مسيحيان آذربايجان را وادار به مهاجرت کردند و در نهايت الحاق کليساي نستوريان ايران را به كليساي ارتودکس روسيه باعث گرديدند .

مردم اروميه را در خاطر دارند که چگونه اين مدارس کارمند براي روسها تربيت مي کردو اين خدمتگزاران اجتماعي، تسلط اقتصادي و قبضه بازارهاي تجاري منطقه را براي دول بيگانگان به پيش مي بردند و روسها با اين ترفندها راههاي بازرگاني و ارتباطي بين ايران و عثماني را نا امن و متروک ساختند و راه ترانزيتي تبريز-ارزن الروم تعطيل گرديد و جاي خود را به راه پوتي – تفليس داد و حمل ونقل کالاهاي اروپايي به انحصاردولت روسيه درآمد و چه جالب بود واکنش مردم اروميه و انجمن مشروطه خواهان اروميه كه خواهان تعطيل و توقف اين مدارس و سپس تجهيز مدارس ملي در برابر اين مدارس و عمال آن بود.

برنامه بيگانگان در جهت تضعيف روحيه ملي و اختلاف افکني در دوران معاصر

پس از شکست فرقه پيشه وري در آذربايجان که بزرگترين حرکت خيانتکارانه تجزيه طلبانه در نام زيباي خودمختاري بود عملا حرکت ديگري از طرف استعمار گران و وابستگان همسايه متجاوز ما بر عليه اين خطه شکل جدي بخود نگرفت تاآن که شوروي فرو پاشيد و آمريکا پنجه استيلا خود را بر خزر افکند و با کار چاق کني دولت ترکيه و جمهوري آران( آذربايجان) قصد شيطنت در ايران را دارد .

فراموش نکنيم دولت همسايه آزار ترکيه در دوران صفويه ادعاي نيابت خلافت مسلمين مي کردو با تکفير قزلباشها اختلاف شيعه و سني به راه مي انداخت و با همدستي ازبکها ، تاتارها و کاهي با شريک کردن روسها به سرزمينهاي ايران لشکر مي کشيد و تجاوز ارضي مي کرد در دوره قاجار اختلاف مرزي را دستاويز قرار داده و حق کشتيراني (تالوگ) اروند رود را باسرزمين هاي نفت خيز چيا سرخ و مندلي از ايران گرفت و در اثر ناداني خويش با سه استان موصل، بصره وبغداد تقديم دولت انگلستان نمود، اين بار دولت ترکيه و مدل نفتي آن آران سوداي پان ترکيستي در سر دارند و با راه اندازي غائله ترک و فارس در پي اهداف خويش هستند اين گونه افکار افراطي ضد ميهني يقينا بصورت غير مستقيم از جانب برادران بزرگتر هماهنگ مي شود.

جاي تعجب است که بعضي از خيالپردازان و طرف داران پان تورکيزم چون هميشه در اوج مبارزات آزاديخواهانه ملت ايران از خواب بيدار شده و روياهاي ساخته شده را بازگو مي کنند و از اتحاد ترکان عالم سخن مي گويند و مي خواهند زبان و مذهب و عرف و عادت و فرهنگ ياقوت هاي شرق سيبري (نام قوم) را قاقاووزهاي اروپايي(نام قوم) يکي کنند و بدين ترتيب در مبارزات آزاديخواهانه ملت ايران اخلال ايجاد كرده و آنرا به شكست بكشانند .

زهي خيال باطل قرنهاست ملت ما از برکت فرهنگ ملي در کنار هم برادر وار زندگي کرده و استقلال کشورشان را حفظ کرده اند و اين جريانات راهي فقط به سوي تاريکي دارند.

فتوحات خانات ازبک توأم با غارت اموال و به اسارت بردن زنان و مردان مردم خراسان و سواحل درياي خزر يا دوبار چپاول بارگاه امام رضا حماسه وافتخار براي ازبکهاست يا آذربايجانيان ؟ قتل عام ارامنه توسط پيروان همين جريانات در برهه اي خاص و كتمان آن نشان از وافعيتي تلخ دارد در کجاي تاريخ اين سرزمين ايرانيان دست به چنين کشتارهايي زده اند؟ مگر هشترودي و صائب و شهريارو پروين اعتصامي ايراني نبودند؟ کي و کجا ايراني فقط به فارسي زبانان اطلاق شده اسصت؟ آيا هزاران تن از مردمان اين خطه در سالهاي جنگ در دفاع از سرزمينهاي مادري خود ايران کشته ، اسير و زخمي نشدند؟ آنان با هر عقيده و مسلکي براي کشور جنگيدند آنان در دفاع از کشورشان به هر چيزي فکر مي کردند جز اين موهوماتي که توسط عمال بيگانه رواج داده مي شود.

چگونه است که يادي از اين شهيدان آنان نمي شود؟ اگر اينان دليل آنرا کتمان مي كنندما آنرا مجددا يادآوري مي کنيم اصولا روحيه سلحشوري و آزاديخواهي و باور به خود در تضاد منافع بيگانگان قرار دارد و مردم آذربايجان سرآمد و پيشرو اين خصيصه هستند لذا بايد آنان را در هم کوبيد و در گير مسائل ديگر نمود.

دولت سکنه جنوبي و شرقي ماوراء قفقاز که امروز جمهوري آران( آذربايجان) خوانده مي شود صحنه گردان ديگر اين فتنه هاست چه جالب است که محمد امين رسول زاده پايه گذار اين جمهوري پس از سقوط اين جمهوري توسط بلشويكها و پناهندگي وي به خارج، اشتباه بودن اين انتخاب را پذيرفت و تصديق نمود که آلبانيا (آذربايجان شوروي سابق) ، ازآذربايجان(آذربايجان ايران) متفاوت است. از اين گذشته او در نامه اي به تقي زاده اشتياق خود را براي انجام هر کار ي که از ناخوشنودي بيشتر ايرانيان جلوگيري کند اعلام داشت. اين امر مطلبي است که هرگز توسط اين عمال بيگانه بدان اشاره نمي شود.

نخبگان اين خطه پس از جدايي متوجه شدند که نه تنها استقلال کشوري و خان نشيني نيز ندارند بلکه صرف وجود فيزيکي مردمان ، کل حيات ملي ، مباني معنوي و سنن ديرينه در خطر نابودي قرار گرفته است . اين خطه در مراحل بعدي نظامهاي مختلف سياسي تزارها تا کنون در مثلث حملات مليت زدايي ، اسلام زدايي و جمعيت زايي قرار داشته است و باورهاي ديرينه مردم آن به هم ريخته است و همواره در تاريخ معاصر و پس از يافته شدن منابع نفتي در اين خطه مورد توجه دول روس و سپس آمريکا قرارگرفته است و شاخصهاي توسعه انساني در اين سرزمين از پايين ترين شاخصها در دنياست ومويد نظريات ما مي باشد.

از ديگر مطالب مهم قدرت نفت در جمهوري آذربايجان و اختلاف افکني د رايران، پول شرکتهاي نفتي : CHEVRON-AMOCO-EXXON-MOBIL مستقر در باکو بوده و اينان هستند که با ايجاد شبکه هاي راديويي ، ماهواره اي و نشر مجلات در اروپا و آمريکا بر اين آتش نفت مي پاچيدنداما آذربايجاني ها از سرنوشت افغانهاي جدا شده از ايران و حال روزگار قفقازيهاي 186 سال مهجور از اين کشور آگاهند. پس اي دشمنان اين سرزمين فکر جاي ديگر کنيد.

نتيجه گيري و راه حل

حزب ملت ايران بر اين باور است فلسفه ايراني هويت، انسان را اصل و حقيقت مي شمارد، اين فلسفه اين وظيفه را براي انسان ايراني شناخته است که ريشه شخصيت ملي، قائم به ذات هر فرد از سر چشمه فرهنگ و تمدن وانديشه و باورهاي ايراني سيراب مي شودو هر فرد خود را وجود سرافراز و کوشا و برابر مي شمارد که وظيفه دارد براي پايداري هويت خويش و هم براي بهتر و شادمانه زيستن خود و ديگران همه گونه تلاش بعمل آوردلذا اعتقاد به اصل اصالت انسان ، باورمندي به فرهنگ ملي و برابري تمامي ايرانيان بايد در تمامي ارکان اين سرزمين جاري و ساري گردد و امکانات زيستس، اجتماعي اقتصادي و فرهنگي متعلق به تمامي افراد اين سرزمين بوده و بايد به همگان اختصاص يابد.

ايران کشوري است که هويت خود را در چار چوب فرهنگ مشترک، ريشه زباني مشترک ، نظام اداري مشترک، آداب و سنن مشترک، خاطرات سياسي مشترک و ارتباطات اقتصادي مشترک مي جويد.و اين هويت متعلق به تک تک ايرانيان بوده و مختص به گروه يا قومي نمي باشد.

حزب ملت ايران بر اين باور است که سه عنصر تشکيل دهنده کشور ، ملت، سرزمين و حکومت مي باشد، اصل جدايي ناپذير ملت ،سرزمين و حکومت ناشي از رابطه اي است که اراده ملت را به حکومت منتقل مي سازد براي اداره سرزمين.

و آن چيزي نيست جز مردم سالاري ، راه حل اين سرزمين مردم سالاري است و بس، زيرا از مسير مردم سالاري است که ملت اراده خود را به حکومت براي اداره سرزمين منتقل مي سازد، لذا مشکلات پيش آمده در جاي جا ي کشور مبني بر رعايت نکردن اين اصل است.

حزب ملت ايران بر اين باور است مردم آذربايجان با مرداني چون باقر خان و ستارخان و شيخ محمد خياباني همواره خود را وقف آزادي و شکوه ايران ساخته و معتقد است اگر مباحث و خواسته هاي مردم اين خطه به افراط کشيده نشوند به صورت قطعي همدردي و پشتيباني ديگر آزاديخوان ايران را خواهد داشت ويقينا درغالب مطالبات ملي سريعتر مي توان به آمال جامه عمل پوشاند امري که تا کنون د رمسير مبارزات اين کشور وجود داشته است.

حزب ملت ايران بر اين باوراست كه امروز اين عوامل بيگانه باسر دادن شعارهاي موهوم قسمت اعظمي از مبارزان راستين و پرشمار آذربايجان را روانه زندان کرده و در آستانه اتهامات خانمان بر انداز قرار داده اند لذا بخشي از اين ناراحتي ها متوجه اين جريانات است لذا بايد در اين خصوص پاسخگو باشند.

حزب ملت ايران بر اين باور است که اعمال حرکات تند و احکام قضائي نا بجا پس از دستگيري مردم بجان آمده در غالب اتهامات گوناگون فقط اوضاع پيچيده مردمان اين سرزمين را پيچيده تر مي کند و در صدمين سالگرد خيزش مشروطيت آثار رواني و سياسي بدي براي مردم اين خطه که گوهر تابناک اين خيزش بوده اند بر جاي خواهد گذاردو بر سناريوي در هم کوبيدن تاريخي مردم آذربايجان صحه خواهد گذارد.

حزب ملت ايران بر اين باوراست که آزادي دستگير شدگان بايد در دستور کار تمامي نيروهاي مترقي وآزاديخواه قرار گيرد لذا اين حزب آزادي سريع اين عزيزان را خواستار است.

پيروز باد ملت
استوار باد همبستگي همه قوم هاي ايران زمين
درود بر مبارزان راه آزادي و استقلال ايران

دبير خانه حزب ملت ايران
تهران – بيست ودوم خرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد وپنج

11 June 2006

علی ناظر: حال بياييم سر آن چيزي که اکبر گنجي مي خواهد مردم ببخشند!

فرض بگيريم که مردم رژيم را بخشيدند، حالا چي؟ آيا همه اين
حرفها بر سر اين بود که مردم «انسان» بودن خودشان را ثابت کنند؟

مردم 27 سال جنايت را ببخشند که يک تار موي زنان بيشتر
ديده شود؟ آيا بخشش مردم دستاورد بيشتري خواهد داشت؟ چه دستاوردي؟



خلط مبحث

-علی ناظر -

برخي سعي بر اين دارند که با وارونه جلوه دادن واقعيات و نگرش ها، افکار عمومي که به سوي راديکاليزه شدن در حرکت است را به بيراهه بکشانند.

رژيم تک پايهء جمهوري اسلامي، از همان اوائل انقلاب با پناه بردن به اين ترفند، توانست براي خودش وقت خريده، و نيروهاي راديکال را به انزوا هُل دهد. آزاديخواهان کُرد را اشرار، مجاهدين خلق را منافق، خاتمي را دروازهء جديدالتأسيس تمدن، دانشجويان دفتر تحکيم را کمونيست، رژيم را ضد امپرياليست، نوري و کرباسچي و عبدي و حجاريان و عبادي و گنجي را پيشتاز، پروژه دستيابي به سلاح اتمي را دفاع از منافع ملي، تروريسم را دفاع مشروع ناميد.

نمونه اين ترفند، اکبر گنجي که تنها بخاطر يک سفر ناقابل به برلين و شرکت در يک کنفرانس ناقابل تر از آن گرفتار و تا سرحد مرگ و اعتصاب غذا کشانده شد، و در نامه نگاري ها و مانيفست هايش علنا خواهان عزل خامنه اي - «رهبر مسلمانان جهان») شد، به ناگاه مي بينيم در دوران احمدي نژاد که مهرورزي اش معرف حضور همه است، اجازه خروج مي گيرد. اجازه سفري که از پيش برنامه ريزي شده است و وزارت اطلاعات و ارشاد و... رژيم بخوبي مي دانند اکبر گنجي کجا مي رود، با کي ملاقات خواهد داشت، براي چه کساني (ژورناليست ها و اليت) سخنراني خواهد کرد، ولي با تمام اين وجود گنجي بازهم اجازه خروج مي گيرد.

اجازه خروجي که براي فيض مهدوي ممکن نيست، براي جهانبگلو ممکن نيست، ماسوري که خوابش را ببيند، اما اين قهرمان ملي، که سر و ته تمام رژيم را يکي کرده، و حتي رهبر امپرياليست هاي جهانخوار – جرج بوش از او حمايت کرده (از اين آمريکايي تر که نمي شود)، بدون دغدغه خاطر به روسيه مي رود و بعد هم مي خواهد به اروپا بيايد و از آخر هم سري به آمريکا بزند، و مجسمه آزادي را زيارت کند. از آنجايي که اکبر گنجي مي خواهد «فراموش» نکنيم، يادآوري مي کنيم که ايشان از مرزها فرار نکرده اند، يا حد اقل مثل فرج سرکوهي از کشور خارج نشده اند که دل آدم خوش باشد، ايشان، به عنوان زنداني تازه از بند رسته، از دولت مهرورز تقاضاي پاسپورت کرده و اجازه خروج گرفته اند، و دليل سفرشان را هم نوشته اند شرکت در کنفرانس هاي مطبوعاتي و مصاحبه هاي افشاگرانه و از اين قبيل کارها، وزارت کشور هم رضايت داده است.

ولي بازهم مي گوييم که پاسپورت از زير دست اطلاعاتي ها سُر خورده و کسي نفهميده که اين اکبر گنجي همان اکبر گنجي است. رژيم اينهمه خطا کرده اين هم روي آن.

اولين بازتاب خروج و سخنان نغز ايشان بدون اينکه بخواهم اصلا توهيني کرده باشم، «ملا خور» کردن 27 سال مبارزه مردم، به نام خودش است، درست به همان شکل که «امام» خميني رهبري قيام را به نام خود کرد، و درست با همان شيوه که انقلاب ملي و مردمي تبديل به رفورمي اسلامي شد. مثل اينکه اينها ذاتا دوست دارند همه چيز را به نام خودشان به کنند. البته اول همه چيز را بي صاحب مي کنند. اول رهبران سازمانها را به قتل مي رسانند، وقتي که قهرمانان واقعي حذف شدند، و صحنه خالي شد، با «بديل سازي» در شمايل قهرمان و راديکال و روشنفکر زنداني کشيده، با تحميق اقشار جامعه، و در نبود قهرمانان واقعي به نام «قربانيان» همين نظام، وارد صحنه شده و همه چيز را به نام خودشان مي کنند. همين جانيان، همين شکنجه گران، همين تئوريسين ها، خرس طلايي، قلم طلايي، جايزه نوبل، و کيک و کلت مي گيرند – هر کدام به يک شکل و در محدودهء کاري و تخصصي خودشان، و يکمرتبه مي شوند «نماينده مردم» (من گاهي اوقات گير مي کنم که آيا اين کلمه «نماينده» معني مشخصي ندارد؟ اسلام خميني مي شود نماينده اسلام انقلابي، تيم فوتبال مي شود نماينده مردم، خاتمي مي شود نماينده مردم، عبادي مي شود نماينده مدافعان حقوق بشر، گنجي مي شود نماينده جانباختگان. خلاصه همه و همه مي شوند نماينده مردم، به جز اپوزيسيون سراپا در خون سرنگوني طلب که لحظه اي پرچم مبارزهء آشتي ناپذير با جهل و ستم را از کف نداده است. واقعا اگر اين ها «نماينده مردم» هستند فدايي و مجاهد و ... اسم شان چيست؟ بولدوزر و راه صاف کن رژيم و فرصت طلبان؟) غم انگيز اينکه بخشي از اپوزيسيون با يک عمر تاريخ مبارزه و خود يکي از همين قربانيان رژيم، نمايندگي اين ها را مي پذيرند – هر کدام به يک شکل و در محدودهء کاري و تخصصي خودشان. دفاع غير مشروط بخشي از اپوزيسيون از اين «نمايندگان مردم» تا آنجا زمين را خالي مي کند که اکبر گنجي از مردم مي خواهد تا رژيم را ببخشند. البته لطف کرده و به ما اجازه ميدهد که فراموش نکنيم.

پيش از اين نوشته بودم که برخوردار بودن از اين همه جسارت و پررويي تقصير آنها نيست، بلکه تقصير ماست که اجازه داده ايم اين اعجوبه ها به خودشان اجازه دهند تا به «نمايندگي» از قهرمانان و شهدا و جانباختگان سخن بگويند. ماهر روز بيشتر عقب نشيني مي کنيم، و هر روز آنها بيشتر پيشروي مي کنند. ما را به گوشه اي هُل داده اند، و وقتي که اعتراض مي کنيم که اين خط سرخ است، ورود ممنوع! برخي به ما اعتراض مي کنند که چقدر غُر مي زني؟ چرا مار دو سر گذاشته اي، چرا و چرا..؟ برخي ديگر اعتراض مي کنند که ديدگاه بايد فراسازماني بماند، و موضعگيري هايي از اين قبيل فراسازماني بودن ديدگاه را خدشه دار مي کند. براي يادآوري به اين منتقدين، يکبار پيش از اين نوشته بودم که من، به عنوان صاحب امتياز و مسئوول ديدگاه، دموکرات هستم ولي نه اينقدر. بگذريم...

اکبر گنجي در دومين ترفند خود، و به عنوان «نمايندهء جانباختگان مبارزهء سرنگوني طلبانه»، بحث «ببخش ولي فراموش نکن» را پيش مي کشد. البته اگر نوشته اش را خوب بخوانيم مي بينيم که اين خواست در چارچوب باور او به «دموکراتيک» بودن رژيم ارائه مي شود. يعني خواست او براي عزل خامنه اي نه از موضع سرنگوني طلبي، بلکه از همان جايگاهي است که منتظري به خميني انتقاد داشت – ولايت فقيه خوب است اما قتل عام در اين ابعاد نامعقول است. بحث بر سر تعداد کشته شدگان و جنايت است و نه خود جنايت.

با تمام اين وجود و باور به اين که اکبر گنجي يک خواست بيشتر ندارد و آن در بهترين شق رفورم نظام جمهوري اسلامي، و در بدترين حالت، وقت خريدن براي رژيم، بگذاريد در همان چارچوبي که گنجي تعيين کرده و تاري که او تنيده بحث را ادامه دهيم.

با چند مثال شروع کنم. وقتي ابن ملجم علي را مضروب کرد، نه علي و نه حسن و حسين او را بخشيدند. وقتي بيل کلينتون مي خواست روابط آمريکا و رژيم را حسنه کند، براي دخالت آمريکا در کودتاي 28 مرداد به صورتي تلويحي پوزش خواست. البته مردم ايران آمريکا را نبخشيدند. وقتي ژاپن مي خواست روابط ژاپن با کره جنوبي بهتر شود، و يا با چين روابطي سازنده تر داشته باشد، اول پوزش خواست. پوزش خواستن چند نکته را برجسته مي کند:

1- قبول تقصير،
2- قبول پرداخت تاوان،
3- قبول پايان دادن به اجحافات،
4- تعهد به شروع و تکرار نکردن خلاف.

خوب، حال بياييم سر آن چيزي که اکبر گنجي مي خواهد مردم ببخشند. براي باز شدن مبحث، شايد بهتر باشد چند سوال مطرح شود:
- چه کسي را ببخشيم؟
- چه کرده اند، خلاف شان چه بوده است؟
- آيا قبول تقصير مي کنند؟
- چه کسي بايد ببخشد؟
- چه چيزي را بايد ببخشد؟
- نتيجه بخشش چه خواهد بود؟
- نتيجه نبخشيدن چه خواهد بود؟
- آيا رژيم جمله «ببخشيد» را به زبان آورده است؟ چرا؟ چه چيزي تغيير کرده است؟

همانطور که مشاهده مي کنيم، اين سئوالات بي پاسخ اند، و فراتر از آن خط مشي سياسي پشت آن مبهم تر از درخواست «ببخش و فراموش نکن» است.

با تمام اين وجود مي خواهم يک گام فراتر گذاشته و فرض کنم که رژيم طلب بخشش کرده است. يعني به کارهاي خلاف خود اعتراف کزده است. يعني قبول کرده که جنايت کرده، آدم کشته، تجاوز کرده، زندان کرده، شکنجه کرده، در قتلهاي زنجيره اي نقش داشته، در قتل عام 67 تا گردن آغشته به خون است، و ... حالا مي خواهد مردم بزرگواري کرده و رژيم را، جنايتکاران را، متجاوزين به حقوق انسان ها را ببخشند. مادراني که ديگر فرزندانشان را نمي بينند، کودکاني که بي مادر مانده اند، دختر بچه هايي که به تن فروشي کشانده شده اند، رژيم از اينها مي خواهد که فراموش نکنند ولي ببخشند.

آيا اين پيام و خواست رژيم است که از دهان گنجي بيرون آمده است؛ يا گنجي همانطور که خودش را نماينده جانباختگان کرده، نماينده رژيم هم شده است؟ آيا گنجي مي خواهد دلال محبت بين ظالم و مظلوم شود؟

فرض بگيريم که مردم رژيم را بخشيدند، حالا چي؟ آيا همه اين حرفها بر سر اين بود که مردم «انسان» بودن خودشان را ثابت کنند؟ يا اينکه رژيم مي خواهد تغييري در روش و کارکردش بدهد؟ مثلا چه کار مي خواهد بکند؟ به زنان اجازه بدهد که به استاديوم ورزشي بروند، که زنان روسري شان کمي عقب برود و بسيجي جلوي اين خانم محترم را نگيرد؟ يعني مردم 27 سال جنايت را ببخشند که يک تار موي زنان بيشتر ديده شود؟ آيا بخشش مردم دستاورد بيشتري خواهد داشت؟ چه دستاوردي؟ آيا رژيم ِمقصر حاضر است دست از حکمراني بردارد و تن به انتخابات آزاد براي انتخاب نمايندگان مجلس مؤسسان بدهد (البته من خودم با هرگونه رفورم و انتخابات تا زماني که اين رژيم حاکم است مخالفم، ولي فقط جهت پيشبرد بحث بيان کردم). اگر رژيم همين رژيم خواهد ماند و زندان و شکنجه همين که هست، پس بخشش براي چيست؟ چه معضلي را براي قرباني (مردم) حل کرده است؟ آيا آقاي اکبر گنجي مردم را اينقدر هالو فرض کرده اند؟

بر عکس اکبر گنجي که هنوز نيامده ادعاي رهبري مي کند، من به نمايندگي از سوي مردم، نمي توانم حرف بزنم، ولي از طرف خودم مي توانم بگويم که اگر مقصر در دادگاهي بي طرف طلب بخشش کند، و به حکم دادگاه رضايت دهد (اعدام نباشد)، من او را مي بخشم. اما تنها به اين شرط که به حکم دادگاه تن بدهد.

برخلاف آنچه که اکبر گنجي ميخوهد القا کند، نيروهاي مردمي و راديکال نه انتقامجو هستند، و نه خشن و خونريز. اگر در اين راه گرفتار شده اند از بد روزگار و همه تقصير هماني است که نمي گويد «ببخشيد».

در پايان اميدوارم که اکبر گنجي پس از بازگشت به ايران مستوجب عقوبتي بدتر از گذشته نشود، فقط بخاطر داشته باشد (فراموش نکند) که مردم 27 سال مبارزه کرده اند و در اين 27 سال تجربه اندوخته اند و ديگر به هر چاه و چاله اي نخواهند افتاد، و دقيقا به همين خاطر است که رژيم خود را محتاج افرادي مثل گنجي مي بيند. اکبر گنجي بهتر است که بجاي خارج کردن مردم از مسيري سرنگوني طلبي، با پيامها و مانيفست هاي خود بر خواست به حق آنها تأکيد کند، حتي اگر ساده لوحانه فکر مي کند و يا مي خواهد القا کند که سرنگوني رژيمي جنايتکار بايد مسالمت آميز باشد، و به جاي اينکه بگويد خامنه اي بايد برود، بگويد اين نظام بايد سرنگون شود، آنوقت مي بينيم چند تا قلم طلايي به او هديه مي شود و به چند کنفرانس دعوت مي شود و رژيم پاسپورت صادر مي کند يا نه.

22 خرداد 1385

سايت ديدگاه http://www.didgah.net/

10 June 2006

شکوه ميرزادگی:

تا من هستم صدا نباشه!
.....................................................

از قرن هجدهم به بعد که مساله آزادی و برابری زنان مطرح شده، معمولا و در همه جای جهان، بیشتر زنانی که در جنبش های طرفداری از حقوق زنان حضور داشته اند زنانی بوده اند درگير کارهای اجتماعی. حتی بسیاری از زنان فعال در امور مذهبی وقتی سخن از حقوق زنان به میان می آمد در کنار زنانی قرار می گرفتند که به قوانین بازدارنده مذهب خود اعتراض داشتند و، در بسیاری از موارد، هم آنان بودند که قوانین مذهبی شان را به نفع زنان تصحیح کردند. اما یکی از خصوصیات زنانی که در جمهوری اسلامی مصدر کارهای به خصوص دولتی می شوند آن است که همیشه مقابل خواست های زنان می ایستند و خود از ابزارهای بازدارنده رسیدن آنان به حقوق انسانی خويش می شوند. متاسفانه در اين مورد وضع هر روز بدتر هم می شود؛ یعنی اگر در دو سال پیش برخی از زنان نماینده مجلس، مثل خانم فاطمه حقیقت جو، از لايحه پيوستن ايران به کنوانسيون بين المللی رفع تبعیض از زنان دفاع می کردند امروزه رییس«مرکز امور زنان و خانواده» که منصوب جديد آقای احمدی نژاد است، رسما اعلام می کند که:
«الحاق به کنوانسیون های بین المللی رفع تبعیض از زنان غیر ممکن است

دو سال پیش، وقتی که با هزار بدبختی آن لايحه به تصویب مجلس ششم رسید، فریاد وامسلمانا و وا اسلاما به آسمان رفت و ده ها اعلامیه اعتراضی از سوی «ابر آقایان» جمهوری اسلامی صادر شد که جالب ترین و در واقع صادقانه ترین آنها از آن آیت الله نوری همدانی، از مراجع تقلید قم بود. ایشان در این اعلامیه رسما اعلام کردند که :« کنوانسیون رفع تبعیض از زنان هدفی جز کوبیدن اسلام ندارد و روح این کنوانسیون نفی ضروریات اسلام است و...» و بالاخره هم شورای نگهبان از ضروریات اسلام، که همانا تبعیض علیه زنان است، پاسداری کامل نموده و آن را رد کرد.

حالا آیت الله های ما خیالشان از آن هم راحتتر شده است زیرا خانم زهره طبیب زاده نوری، پس از سه ماه در نقاب بودن و به جای همه ی آنها، شمشیر کشان از پشت پرده به در آمده و با زبان جاهلی می گویند: «من خيلى صريح حرف مى‌زنم، ما به اين موافقت نامه‌ها اصلاً نمى‌پيونديم. ‌خيالتان راحت باشد، تا وقتى كه من اينجا هستم چنين معاهداتى با ايران منعقد نمى‌شود.‌.. ما، به جاى پيوستن به معاهدات بين‌المللى، با ديد منتقدانه آنها را به نقد مى‌كشيم. ‌چون تمام اين موارد مخالف شرع اسلام است. ‌آنها حقوقى براى زنان قائلند كه عمل حرام است نه حقوق. ‌مفاد كنوانسيون‌ها و معاهدات بين المللى خلاف عمل انبيا است و ما سعى مى‌كنيم متشرع باشيم و به اين كنوانسيون‌ها نمى‌پيونديم بلكه با ديد انتقادى، اعتقادات اسلام را مى‌گوييم. ‌» و مرتب هم ـ در طی کنفرانس مطبوعاتی خود ـ توی شکم خبرنگارانی که به جوهر حرفشان توجه نمی کردندرفته اند. اما راستی هیچ فکر کرده اید که چرا کنوانسیون حرام و نفی ضروریات اسلام است؟ بیایید فقط قسمتی از ماده اول آن را دوباره و با هم بخوانیم که می گويد: «...با هر گونه تمایز، استثنا، محرومیت يا محدودیت بر اساس جنسیت که نتیجه اش خدشه دار کردن یا لغو حقوق بشر و آزادی های اساسی زنان در زمینه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مدنی و یا هر زمینه دیگری باشد... مخالف است.»

http://www.puyeshgaraan.com/Shokooh/AZNEGAAH/AZ060906.htm
از نگاه يک زن

9 June 2006

علی اوحدی: .

آنچه من نیستم!

......................................................................

می گوید آقا! می دانی دلم چه می خواهد؟ می گویم؛ نه! مطمئن نیستم! به بیرون پنجره اشاره می کند و می گوید؛ آن نیمکت را کنار آب می بینی؟ دوست داشتم آنجا نشسته بودم و کنارم کسی نشسته بود که از پیش نمی دانست راه رستگاری من چیست و از کدام راه و بیراهه می گذرد! کسی که "مرغ آمین" نبود، هیچ کس نبود، جیب نداشت و کلید بهشت در جیب های نداشته اش نبود،... و حاضر نبود جهان را بخاطر خود ویران کند... و فکر نمی کرد باهوش تر و زیرک تر از همه است! ... و خیال نمی کرد عیب ها همه از دیگران است و "دشمنی" هایش را به حساب "بستانکار" نمی نوشت! ... طوری راه نمی رفت که انگار تنها شهروند جهان است! ... کسی که هر دو پایش روی زمین بود، آینه اش را گم نکرده بود و به این نیمکت و این آب و این پارک و ... همين جا فکر می کرد ...
به نیمکت خالی کنار آب نگاه می کنم و می گویم؛ خب، این روشن است که جای من یکی روی آن نیمکت نیست! اما این همه آدم هم یکجا روی آن نیمکت جا نمی گیرند! اگر هم جا بگیرند، جایی برای تو نمی ماند! می خندد! می گویم؛ شاید بهتر باشد پاهای خودت را روی زمین بگذاری و به یکی از این همه راضی شوی، تا هم روی آن نیمکت جا به اندازه ی کافی باشد، و هم زمانی برای گپ و گفتگو و لذت بردن از زندگی و ...!
این هم می شود البته که آدم همه ی عمر پشت یک پنجره بنشیند و با حسرت به یک نیمکت خالی نگاه کند و آرزو ببافد!

http://www.iruniha.persianblog.com/1385_3_iruniha_archive.html#5179351
نامه های ایرونی

کورش عرفاني: آقای اکبر گنجی، نه می بخشم و نه فراموش می کنم

باید به اکبر گنجی ها یادآور شد که در کنار تلاش آنها برای فرونشاند خشم سرخ
محرومان، بی شک ما از شعله ورتر ساختن آتش انتقام طبقاتی خلق کوتاه نخواهیم آمد.
آتشی که، در سایه ی گسترش آگاهی و شجاعت میان توده های اسیر جهل و ترس، نظام استثمار و جنایت سالاری را در آن خواهیم سوزاند.

آقای اکبر گنجی
!نه می بخشم و نه فراموش می کنم


کورش عرفاني

سخنان اکبر گنجی در مراسم جایزه قلمی طلایی در مسکو در برگیرنده ی نکته جالبی بود و آن یادآوری قتل عام زندانیان سیاسی در سال 1367 بود. قتل عامی که حجاریان ها، که وی جایزه اش را به آنها نیز اعطا می کند، در آن دست داشتند. اما نکته ی مهم تر پرداختن وی به ضرورت بخشیدن جنایت ها ولی فراموش نکردن آنهاست. وی می گوید :« خشونت ،‌خشونت به بار مي‌آورد و حتي خشونت انقلابي تر و خشك را با هم مي‌سوزاند. امروز ديگر نبايد با همان سلاح خشونت طلبان به مقابله با آنها پرداخت. بايد مقاومت صلح آميز مدني را جايگزين خشونت انقلابي كرد. شعار من براي مبارزه با ظلم و خشونت « ببخش و فراموش نكن» است.»[1]
و این درست همان گفتاری است که رژیم های جنایت سالاری مانند جمهوری اسلامی و یا دولت ضد بشری اسرائیل بدان نیازمندند تا به قتل و جنایت فکر شده، ایدئولوژیک و برنامه ریزی شده شان ادامه دهند. تلاشی برای اطمینان بخشیدن به این حکومت های که تا آنجا که می توانید بکشید و بدانید در نهایت، عفو و بخشش در انتظار شماست. بکشید و بدانید که ما نمی کشیم. به زنان و دختران تجاوز کنید. قتل عام کنید، زندان کنید، شکنجه کنید... و بدانید اینها را ما می بخشیم هرچند که فراموش نمی کنیم. گویی برای رژیم لاجوردی پرور جمهوری اسلامی این مهم است که ما جنایات او رافراموش کنیم یا نکنیم.

این دست و دل بازی های امثال گنجی که سنت دیرینه ی مخالفین درون نظامی رژیم است در هماهنگی کامل با موج روشنفکریی است که سیستم جنایت سالار سرمایه داری-صهیونیستی ساخته است و از طریق گفتمان ضد خشونت آنرا ترویج می کند. کارکرد این گفتمان از هند گاندی تا آفریقای جنوبی به خوبی پیداست. صدها میلیون فقیر و گرسنه و بیمار هندی که باید دل به داشتن «بزرگترین دمکراسی جهان» خوش کنند و در رنج و استثمار جان بکنند و هرگز هوس مبارزه ای قهرآمیز برای خروج خویش از این جهنم بی پایان را به خود راه ندهند. یا میلیونها سیاه آفریقای جنوبی که به بهانه ی مبارزه مسالمت آمیز باید دل به رهایی از تبعیض نژادی خوش سازند و برای دهه ها با حکومتی از سیاهان متعلق به طبقه بالا برده های نظام نوین تبیعض اقتصادی و اجتماعی باشند.

آری سیستم ضد انسانی سرمایه همیشه برای خود مجموعه های امنیتی فکری و فرهنگی آفریده است تا از خطر خشم انفجاری توده ها در امان بماند ؛ تا مبادا نفرت طبقاتی جامعه به بازویی مسلح مجهز شود و قلب استثمارگران دیروز و امروز و فردایش را نشانه رود. گفتمان ضد محرومین سرمایه داری تحت عنوان مبارزه ی غیر خشونت آمیز همان حرفی است که امروز اکبر گنجی دانسته یا ندانسته (؟) بازتولید می کند. یا می داند که این گفتمان در خدمت بقای نظام جنایت پیشه ی آخوندی-بازاری است و در این صورت، خائن و ضد خلق است ویا نمی داند و در این حالت، سرنوشت پرستم توده ها را اسیر جهل خود ساخته است.

واقعیت اما این است که گفته هایی همچون «بخشايش خطا را پاك نمي‌كند بلكه كينه را حذف مي‌كند، خاطره را پاك نمي‌كند بلكه خشم را از بين مي‌برد، پيكار را كنار نمي‌گذارد، بلكه از نفرت چشم‌پوشي مي‌كند.»[2]
چیزی نیست جز خاک در چشم ستمدیدگان پاشیدن، همان هایی که برای پیشبرد نبرد و پیکارشان به «خشم» احتیاج دارند. همان خشمی که امثال گنجی می خواهند از توده ها بزدایند و او را به پلنگ بی دندان شبیه سازند. خشم هدفمند، خشم معنادار، خشم مفید.

به باور نگارنده خشم مبارزاتی توده ها باید به جای محو و سرکوب شدن تبدیل به ابزار جنبش آفرینی میان توده های محروم جامعه شود. ستمکشان با بهره وری از این خشم است که می توانند به اهمیت و ضرورت نبرد قهر آمیز پی برند. نبردی که در شکل مسلحانه ی توده ای خود، یگانه راه آزادی آنها از زنجیرهای پیدا و ناپیدای سیستم بهره کشی حاکم است.

در یک گفتمان مردم گرا در مقابل حرف های تخدیر کننده اکبر گنجی باید گفت : « ما نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم. نه تنها نمی بخشیم بلکه تمامی جنایتکاران را به جزای تک تک جنایاتشان، از کوچکترین تا بزگترینشان، خواهیم رساند. نفرت از غارتگران و جنایت پیشگان را در تمام وجودمان پاس خواهیم داشت. در هر لحظه از زندگیمان این نفرت طبقاتی را تقویت خواهیم کرد. نفرتی که به طور آگاهانه و سازماندهی شده در قالب نبرد مسلحانه ی مردمی مورد بهره برداری قرار خواهد گرفت. ما به علت ها خواهیم پرداخت. ریشه ی دردها و جنایت ها را خوب شناسایی کرده و برای فراموش نکردن آنها همه را در تاریخ ثبت خواهیم کرد. لیکن برای آنکه خوب جا بیافتد که هیچ ستمکاری، دردآفرینی و رنج آفرینی آگاهانه ای نباید بدون مجازات باشد، انتقام حتی یک کشیده را که به یک ایرانی زده اید از شما خواهیم گرفت. تا ریال آخر بدست آمده از غارت و استثمار مردم را از حلقتان بیرون خواهیم کشید.»

رعایت حرمت واقعی انسان که اکبر گنجی این همه حرف آنرا می زند این است که با انتقام کشیدن عادلانه از «همه» ی جنایت ها و خیانت ها و غارت ها، حقوق پایمال شده روحی یا مادی میلیونها نفر از هموطنانمان به آنها اعاده گردد.

در پایان باید به اکبر گنجی ها یادآور شد که در کنار تلاش آنها برای فرونشاند خشم سرخ محرومان، بی شک ما از شعله ورتر ساختن آتش انتقام طبقاتی خلق کوتاه نخواهیم آمد. آتشی که، در سایه ی گسترش آگاهی و شجاعت میان توده های اسیر جهل و ترس، نظام استثمار و جنایت سالاری را در آن خواهیم سوزاند.

www.korosherfani.com

06/06/2006
-------------------------------
1- http://web.peykeiran.com/new/articles/article_body.aspx?ID=8970

2- http://web.peykeiran.com/new/articles/article_body.aspx?ID=8970

6 June 2006

مهستی شاهرخی: جمهوری نئان درتال

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


جمهوری نئان درتال



-مهستی شاهرخی-


دوران غارنشینی من از زمانی آغاز شد
که نئان درتال ها به قدرت رسیدند
روزی در میدان شهر دوره ام کردند
و به زور چماق، چادر بر سرم کشیدند

دوران غارنشینی من از زمانی آغاز شد
که به زور تو سری
دو شقه ام کردند
و من شدم نیمه ی ناقابل دوم
نیمه ی نازل غارنشین
نیمه ی خاکسترنشین شدم من

فقط گل محمد کلیدر نیستم من، بلکه حماسه مردمان بیابانی ام
دیگر شیرمحمد تنگسیر نیستم من، بلکه قیام مردم کویرم
کپر نشین ام، بیابان نشین ام
یاغی ام من، عاصی ام من

"گیله مرد" نیستم من، نهضت جنگل نیستم من
قصه و افسانه نیستم من، من فقط جنگلی ام
"دختر رعیت" نیستم من، من فقط یک لخت پاپتی ام

دوران غارنشینی ام از زمانی آغاز شد
که همه جا قانون جنگل حکمفرما شد
گرسنگی و فقر ناگهان مانند چادری سیاه
به روی زمینم افتاد و آن را پوشاند

در برابر نئان درتال ها،
هیچ امنیت نداشتیم
ماده هایمان را، زنان و دخترانمان را
حتا مادرانمان را
به اسارت می گرفتند
به جوان تر ها انگ روسپیگری می زدند
و بعد آنها را به بیگانگان می فروختند
پیرترها را هم به کنیزی

بیماری همه جا را فرا گرفته بود
بیماری خون خواهی و خون طلبی
کشتن و شهید شدن
زور و تسلیم بر همه چیز غالب شده بود
که دوران غارنشینی ام آغاز شد

نئان درتال ها،
به زور اسلحه به دستمان می دادند
به زور به خانه ی مردم شبیخون می زدیم
به زور آن ها را روانه زندان می کردیم
به زور برایشان پرونده سازی می کردیم
به زور آنها را منافق و محارب قلمداد می کردیم
به زور زندان ها را پر می کردیم
به زور می خواستیم بمانیم و برای ماندن سلاخی می کردیم

در برابر نئان درتال ها،
هیچ آسایش نداشتیم
نرهای مان را به بیگاری می گرفتند
جوان تر ها را به سربازی می بردند
می گفتند: بکشید یا کشته شوید
زیر تیغ برادرانمان سیل خون راه افتاد
می خواستند بکشند تا زنده بمانند
هر چه خون بیشتری ریخته می شد
برکت و وفور کمتر می شد
باران کمتر می بارید
زمین خشک تر می شد
گرسنگی و خشکی مدام بیشتر می شد

تمامی نداشت
از دستشان گریختیم
به پارک ها
به جنگل
به کوه
به صحرا
در بیابان

درخت شده بودیم
تا پشه ای بال می زد، زود بیحرکت می ایستادیم
هنوز استوار مانده بودیم
سگ هایشان را به جستجویمان رها کردند
سگ ها بوکشان جنگل مان را یافتند
دوره مان کردند
دیگر ول مان نکردند

در میان پارک ها بودند و در میان جنگل ها
تبر به دست مان دادند
همه ی درخت های استوار را اره کردیم
برهوتی ساختیم به وسعت سرزمین مان
برهوتی بدون آب
برهوتی بدون سراب
دیگر پشه هم پر نمی زد

در برهوت بم و طبس
زمینش بوی خون می داد
غار بزرگی ساختیم به وسعت سرزمین مان
غار بزرگی به وسعت تاریخ
غاری به وسعت زمان

در مکتب به جای سواد، بچه هایم احکام الهی می آموختند
با احکام قرون وسطایی مغز بچه هایم را از من گرفتند
مغز پسران جوانم را خوردند
و تن پاکشان را روی مین فرستادند
چاره ای نداشتیم
می خواستیم زنده بمانیم
به کوه زدیم
غارنشین شدیم

شاخه هایشان را شکسته بودند
تنه شان را سوزانده بودند
از بیخ اره شان کرده بودند
ولی هنوز سروهایمان استوار ایستاده بودند
سروهایمان را پنهانی در دل جنگل دفن کردیم
سروهایمان را زیر برف و یخ پنهان کردیم
به غارهایمان پناه بردیم

هر چه از کوه بالاتر می رفتیم
گرسنگی بود که ما را بو می کشید
تشنگی بود که دنبالمان می آمد

نان و دوغ می خوردیم
نان و کشک
نان و پیاز
نان و علف
نان مان تمام شد
فقط علف می خوردیم
علف ها هم خشکیدند

گرسنه بودیم و تشنه و از کوه بالا می رفتیم
قالی نداشتیم، حصیر زیر پایمان را خوردیم
کفش های پاره مان را از گرسنگی خوردیم
پیراهن های مندرس مان را از فرط گرسنگی جویدیم
بالا می رفتیم به سمت قله
عاری از نام و نشان
عاری از کفش و لباس
مانند نوزادی به سوی زندگی می رفتیم

میرزا کوچک خان نیستم ولی جنگلی ام
از سربداران نیستم ولی جنگلی ام
یعقوب لیث صفاری نیستم فقط یاغی ام من
حسن صباح نیستم من، فقط کوه نشینی عاصی ام
سیاهکل را ندیده ام فقط یک روستایی مبارزم
جنگلی ام، جنگلی ام

حدیث ما جایی نوشته شده است
در انحنای خمیدگی سروها
در نقش و نگار ریز و در حاشیه ی قالی ها
سروهای ما هنوز در جایی ایستاده اند

برف فراموشی مانند چادری سفید همه چیز را پوشانده بود
سرما و یخ همه چیز را منجمد کرده بود
و ما در درون غارهایمان کز کرده بودیم
دیگر همگی نئان درتال شده بودیم
چوب هایی که جمع کرده بودیم را آوردیم
سنگ ها را به هم کوبیدیم تا جرقه زد و آتش شد
کنار آتش جمع شدیم

گرسنگی به ما فشار آورده بود
سروهای سوخته و بریده مان را آوردیم
برگ شان را خوردیم
و ریشه هایشان را زیر دندان جویدیم
می خواستیم زنده بمانیم
غارنشین و جنگلی ولی زنده
نئان درتال ولی باقی

دنبال مان نگردید
ما گم نشده ایم
در همین نزدیکی هستیم
در انتهای غار تاریخ
ما جایی بوده ایم
در میان ورق های نانوشته و یا سوخته
در کنار چق چق سوختن ریشه های خشکیده
در پناه آتش ابدی
در دل صخره ها
در کنار هم
آن سوی دود و مه
ما هنوز هستیم


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای مجموعه مطالب از این نویسنده می توانید وبلاگ "چشمان بیدار" را نگاه کنید
http://chachmanbidar.blogspot.com/

2 June 2006

اسماعيل نوری علا: چرا عبارت «روشنفکر دينی» جمع اضداد و امر محال است؟


کوشش برای مخدوش کردن مرز بين علم و دين، در پی پيروزی دينکار تشيع امامی بر انقلاب 1357 تا آنجا پيشرفته است که در طی همه اين 27 سال کوشيده اند تا مرز بين
«حوزه علميه (!)» و «دانشگاه»
را از ميان بردارند و به اين خاطر انواع و اقسام دفاتر «تحکيم وحدت» را بوجود آورده و از انقلاب فرهنگی دم زده اند



چرا عبارت «روشنفکر دينی» جمع اضداد و امر محال است؟


....اسماعيل نوری علا....



اغلب اين پرسش مطرح می شود که وقتی واژه «متفکر» وجود دارد چه نيازی به ساختن واژه «روشنفکر» و استفاده کردن از آن است؟ و آيا می توان متفکران را به دو دسته تقسيم کرد و برخی شان را روشنفکر ناميد ـ لابد با اين مقصود تلويحی که آن دسته ديگر «تاريک فکر» اند؟ اساساً اين روشنائی و تاريکی از کجا می آيند و چگونه بر نوع فکر ما منطبق می شوند؟

اين پرسش، بخصوص در دوران معاصر و پس از پيروزی دينکاران اسلامی بر انقلاب 1357، از آنجا اهميت يافته است که عده ای از «اصلاح طلبان دينی» از خود با عنوان «روشنفکران دينی» ياد می کنند و معتقدند که، بقول عبدالکريم سروش، می توان هم دين داشت و هم روشنفکر بود. يعنی اگر آنان خود را به درستی «متفکران دينی» می ناميدند و اصرار نداشتند که از ترکيب «روشنفکران دينی» در مورد خويش استفاده کنند شايد مشکلی پيش نمی آمد و آنان می توانستند، بدون پيدا کردن معارض و منتقد بنيادی، به تفکر اصلاحی در امر دين خود ادامه دهند. چرا که هيچ کس نمی تواند منکر آن شود که «دين انديشی» هم گونه ای از «تفکر» است و در طول تاريخی بلند يکی از گروه های اصلی که از طريق «فکر کردن» هم سيستم های مختلف اجتماعی و فرهنگی را بوجود آورده و هم از راه آن سيستم ها بر جامعه مسلط شده اند همين «متفکران دينی» هستند که در قالب حکيم و علامه و فقيه و معلم و مدرس يکی از پر توليد ترين حوزه های فکری جوامع را برساخته اند.

همچنين، لااقل در پی پايان گرفتن قرون وسطی، مسئله اصلاحات دينی و پيدايش نحله های مختلف بازنگری اديان و نوسازی و انطباق آنها با ملزومات جهان نو، خود گستره های تازه ای را بر «تفکر دينی» گشوده و بر حجم توليدات و تأثيرات آن بشدت افزوده است و تلاش متفکران دينی دوران ما هم مولد انديشه های تازه و جالبی بوده و به سوی نوآوری های دينی گوناگونی راه گشوده است.

در جوار پذيرش تفکر دينی (يا به اصطلاح امروزيان، «دين انديشی»)، اين نکته نيز درخور توجه است که عبارت «متفکر دينی» خود نشان از آن می دهد که «تفکر» بر حسب موضوعی که برای خود انتخاب می کند قابل «تقسيم بندی موضوعی» است و، در اينجا، به لحاظ اينکه موضوع تفکر موضوعی دينی است خود آن تفکر هم تفکر دينی نام می گيرد. بر همين قياس است که می توانيم از تفکر رياضی، يا تفکر علمی، يا تفکر ادبی و نيز تفکر فلسفی نام ببريم.

اما به عبارت «روشنفکر دينی» که می نگريم می بينيم که اين گونه تفکر، اگر در واقعيت وجود داشته باشد، در تقسيم بندی موضوعی جائی ندارد و لفظ «روشنائی» نمی تواند، همچون يک موضوع تفکر، آن را از انواع ديگر فکر کردن جدا کند.

در اينگونه بحث ها عده ای بلافاصله وارد بحث لغوی و ترجمه ای و تاريخی شده و می کوشند نشان دهند که واژه «روشنفکر» از ابتدا به غلط در زبان فارسی بوجود آمده و رابطه ای معنوی بين آن و مثلاً واژه «انتلکتوئل» (که معادل فرنگی آن محسوب می شود) وجود ندارد. برخی نيز آن را به واژه «انلايتنمنت enlightenment» نسبت داده و به وجود واژه «لايت» ـ به معنای «روشنائی» ـ در آن اشاره می کنند. اما من همه اين بحث را فرعی و بی فايده می دانم، چرا که اين واژه در زبان فارسی ساخته و وسيعاً بکار گرفته شده و برابری آن هم با واژهء «انتلکتول» تسجيل گشته است.

به عبارت ديگر، اگر هزار واژهء ديگرگونه و، از نظر ريشه شناسی، نزديک و دور را برای اين مقوله انتخاب کنيم باز نمی توانيم در مورد اينکه چرا اصلاح طلبان دينی ما کوشيده اند بجای عبارت «متفکر دينی» از عبارت « روشنفکر دينی» استفاده کنند به توجيهی در خور توجه دست پيدا کنيم. حتی ديده ايم که متفکران دينی معاصر اگرچه از عبارت «روشنفکر دينی» استفاده کرده و استفاده از آن را مشروع می دانند اما خود به محض اينکه به توضيح منظورشان می پردازند آن را در معنای جا افتاده «تفکر دينی» بکار می برند و می گويند که ما هم چون فکر می کنيم پس روشنفکر هستيم و جون موضوع تفکر ما (و نه روشنفکری ِ ما) دينی است پس ما روشنفکران دينی هستيم. يعنی، در توضيح کار خويش چاره ای ندارند که ابتدا روشنفکری را با تفکر مساوی کنند و سپس توضيح دهند که ما چون متفکر هستيم پس روشنفکريم.

و به اين ترتيب، با گذر از يک دور باطل، به حدود همان پرسش ابتدای اين مقاله باز می گرديم که: وقتی عبارت «متفکر دينی» وجود دارد چه نيازی به ساختن و استفاده کردن از واژه «روشنفکر دينی» است؟

در غياب هرگونه توضيح روشنگری در اين مورد، شايد توجيه را بايد در وسوسه ای جست که در واژهء «روشنفکر» وجود دارد و متفکران دينی را وا می دارد که ـ برای امروزی نمائی و استفاده از مد روز از يکسو، و جدا کردن خط و ربط خود از «متفکران سنتی دينی»، از سوی ديگر ـ اين عبارت را به خود اطلاق کنند. البته بديهی است که اگر آنان اعلام می داشتند که ما «متفکران غير سنتی دينی» هستيم هيچ کس با آنان مشکلی نداشت. اما آنان اصرار دارند از «روشنفکری دينی» استفاده کنند و به گمان من از اين کار قصدشان مخدوش کردن معنای روشنفکری و گل آلود کردن آب است، هم برای اينکه خود را آنگونه بنمايند که نيستند و هم بر مرزی که بين «روشنفکری» و «دين انديشی» وجود دارد خط بطلان بکشند.

تفکر، بنا بر ناموس طبيعت و نيز مقتضيات زيست شناختی پيدايش مغز و ذهن انسان، دو ساحت مختلف را در بر می گيرد. نخستين ساحت به پايه تفکر مربوط می شود، به پيشنهاده ها و مطالب برآمده از ساختمان و کارکرد ذهن انسان. ذهن انسان برای پذيرش اينکه که هستی هست و اين هستی همواره در حال تغيير است و در اين تغيير سيری تکوينی وجود دارد و هر چيز در جذر و مدی دائم دست و پا می زند و بر همه اين تطورات قوانين عام علمی ـ همچون وجود سلسله پايان ناپذير علت ها و معلول ها ـ نياز به اثبات و استدلال ندارد. اما ساحت دوم (که دکارت از آن با عنوان «روش راه بردن عقل» ياد کرده) به ساختمانی مربوط می شود که ذهن ما آن را برپايه پيشنهادات و مفروضات ماقبل تفکر بوجود آورده و بالا می برد.

اختلاف بين تفکر دينی و تفکر روشنفکرانه، يا روشنفکری، به ساحت نخست بر می گردد و نه ساحت دوم. در ساحت دوم اتفاقاً متفکران دينی خود از مهمترين دهش کنندگان به پيشرفت و ابداع «روش های راه بردن عقل» اند و از اين بابت تاريخ تفکر و تمدن بشری بصورت گسترده ای مديون آنان است. اما در ساحت نخست است که راه متفکران دينی و متفکران روشنفکر از هم جدا می شود. روشنفکر در آن «پيش فرض ها و پيشنهاده ها» نيز چون و چرا می کند و هر پذيرشی را موقتی و قابل تجديد نظر می داند حال آنکه متفکر دينی آن پيش فرض ها و پيشنهاده ها را پذيرفته، در مورد آنها چون و چرا نکرده، و به موقتی بودن و قابل تجديد نظر بودن آنها اعتقاد ندارد.

در اينجا بد نيست به نکته ای که ماکس وبر، جامعه شناس آلمانی، در پيوند با پيدايش فقه اسلامی مطرح می سازد اشاره کنم. او نخست به اين توجه می کند که فقهای اين دين، در طول تاريخی هزار ساله، «اصول» (يا روش های راه بردن عقل ِ) ويژه ای را برای خود بر گزيده و نوعی روش تحقيق عقلائی را در ميان خود پرورانده اند. آنها با قبول اينکه برای استخراج احکام جديد از دل داده ها و آموزه های الهی بايد که عقل و منطق را چراغ راه خود کنند دست به تفکر زده اند. مثلاً اصول کار آنان از چهار بخش بوجود می آيد. دو «اصل» نخست به قرآن (شامل وحی آسمانی) و حديث (شامل شرح گفتار و کردار پيامبر ـ و در نزد شيعيان ـ امام های آنان) مربوط می شود و دو «اصل» ديگر عبارت اند از «اجماع» و «عقل». آنان عقل را برای استخراج احکام تازه بکار گرفته اند و چون استخراجاتشان در طول تاريخ برهم انباشته شد، جمع استخراجات يا آراء پيشينيان را با نام «اجماع» جزء اصول کارشان آورده اند. بدينسان، آنان با بکار بردن عقل ـ و به تبع آن، منطق ـ در آن سه اصل ديگر کاويده اند و با طی کردن راه هائی دراز و باريک انديشی های گاه تحسين برانگيز، ساختمان بلند و مفصل فقه اسلامی را بوجود آوردند.

اما ماکس وبر می گويد که اين ساختمان رفيع و ظاهراً عقلائی فقط «ظاهراً» عقلائی است چرا که پايه های دوگانه و اصلی نخست آن بر اموری غير عقلائی و چون و چرا ناپذير گذاشته شده اند. اين نکته را خود حکما و فقهای اسلامی هم قبول دارند که ذات دو اصل «قرآن» و «حديث» اموری عقلی نيستند و نمی توان از راه کاربرد عقل به آن ذات دست يافت. در واقع از يکسو مخالفت تاريخی با عقل در نزد فقها و حکمای «اخباری» و، از سوی ديگر قائل شدن به گريزناپذيری «تفسير پايان ناپذير» آن منابع، که آخرين نمودش نظريه «قبض و بسط فقه» در نزد آقای عبدالکريم سروش است، همه بر پايه اين پيشنهاده يا مفروض ساخته شده اند که «منابع الهی» بيرون از حوزه درک عقلی انسان قرار دارند.

ماکس وبر، با توجه به اين نکته، ساختار فقه اسلامی (و هر فقه نظير آن) را بنا شده بر «عقلانيت مبتنی بر مفروضات بيرون از حوزه عقل» دانسته و از آن با عنوان «عقلانيت غيرعقلائی irrational rationality» ياد می کند. يعنی، به زبان علمی خودش می خواهد بگويد که «خشت اولِ» اين ساختمان ماهيتی غيرعقلائی دارد و، در نتيجه، کل آنچه که عقل بر فراز اين شالوده می سازد هم، در پايان کاری غير عقلائی از آب در می آيد.

برخورد تخالفی با «روشنفکری»، در معنای نا محدود بودن حوزه ی چون و چرای آن، در نوع ديگر تفکر دينی ـ که «عرفان» نام دارد ـ از اين هم بيشتر است. اگر روشنفکری را کوشش برای ادراک همه چيز از طريق عقل بدانيم آنگاه در می يابيم که چرا تفکر عرفانی اين همه از استدلال و عقل منزجر است، چرا عقل را، به قول حافظ، «قطره ی محال انديش» می داند و عاقلان را در «دايره يا پرگار وجود» سرگردان می بيند و «پايش را چوبين» می يابد.

بدينسان مرز بين تفکر دينی و تفکر روشنفکرانه در آن است که آن يکی بر بنياد منابع دور از دسترس عقل قرار دارد و اين يکی می خواهد با عقل خود در همين مبانی جستجو کند و همين ها را هم خردپذير سازد. از اين منظر که بنگريم، «دين انديشی» معارض و تالی و ناسخ «روشنفکری» است و در نتيجه ترکيب دين و روشنفکری ترکيبی جمع اضداد و ناممکن است.

و ای کاش در ترکيب «روشن فکر» واژهء «روشنائی» ـ که واژه ای ارزشی ( و در نتيجه حسادت برانگيز) است ـ وجود نداشت و موجب پيدايش وسوسه ای که در دوران ما برای استخدام آن در حوزه دين وجود دارد نمی شد. البته اين داستان تازه ای نيست و متفکران دينی همواره، با استخدام واژه های متضاد با تفکر خود، کوشيده اند مفاهيم پشت آنها را پوکانده و مرز بين واژگان خود و آنها را از ميان بردارند.

نگاه کنيم به تضاد و تقابل بين دو مفهوم «علم» و «معرفت». از همان روزگاران نخست می توان ديد که «علم» حاصل تفکر عقلی است و «معرفت» (که «عرفان» از آن گرفته شد) به شهود و ادراکات قلبی مربوط می شود. اما دينکاران اسلامی از همان روزگار نخست ترجيح دادند که خود را «عالم» بنامند. به همين دليل هم هست که در زبان های عربی يا عربی زده (مثل فارسی کنونی) مرزی که تفکر دينی را از تفکر نوع ديگر (تفکر خردپايه؟) جدا کند وجود ندارد و از عبارت «اهل علم» هم تصور دينکاران در ذهن می نشيند و هم تصور کسانی که با علوم مختلف دانشگاهی کار می کنند و در فرنگی scientist خوانده می شوند.

اين کوشش برای مخدوش کردن مرز بين علم و دين، در پی پيروزی دينکار تشيع امامی بر انقلاب 1357 تا آنجا پيشرفته است که در طی همه اين 27 سال کوشيده اند تا مرز بين «حوزه علميه (!)» و «دانشگاه» را از ميان بردارند و به اين خاطر انواع و اقسام دفاتر «تحکيم وحدت» را بوجود آورده و از انقلاب فرهنگی دم زده اند.

و طرفه اينکه با همه ی اين تجاوزگری ها و جعليات محال، آنکه در اين ميانه از ديگری طلبکار شده متفکر دينی است که خود را «روشنفکر دينی» می خواند و از «روشنفکران ديگر» (که لابد کافر و مرتد و مهدورالدم هستند) می خواهد تا از اين بابت که بخاطر کوشش های او برای آنان حکم برائت صادر شده است تا بتوانند در ظل حکومت دينکاران به زندگی نکبت بار خود ادامه دهند از او متشکر باشند.

http://www.puyeshgaraan.com/ES.Notes/2006/ES.Notes.060106-religious%20intellectual.htm

1 June 2006

پرويز صياد: ستيز با اهريمن طرفدارى از جنگ نيست

فراموش نكنيم فاشيزم مذهبى حاكم- يعنى اهريمنى كه ادعا مى كند براى كشتن از جانب خداوند «كارت بلانش» يا مجوز دائمى دارد- با كارد آشپزخانه شاپور بختيار و همكارش را در پاريس تكه تكه كرد و پروانه و داريوش فروهر را در تهران. آنوقت داشتن سلاح كشتار همگانى را برايش مجاز بدانيم چون ايرانى هستيم؟



ستيز با اهريمن

طرفدارى از جنگ نيست


-پرويز صياد -

دوستى از راه دور مى پرسيد كه: آيا تو در يك نظرخواهى از حمله نظامى آمريكا به ايران طرفدارى كرده اى؟ گفتم: «من لاف عقل مى زنم، اين كار كى كنم؟».

بعد معلوم شد يك نشريه و سايت حكومتى جمهورى اسلامى با سوء تعبير از گفتگوى من با گزارشگر راديوفردا، از قول صمدآقا گفته است: «چه اشكالى دارد آمريكا به ايران حمله كند و ده هزار نفر هم در اين حمله كشته شوند»!

براى آن كه تنها به قاضى نرفته باشم اول رفتم سروقت آرشيو راديوفردا تا با دقت آنچه را از من نقل كرده اند بشنوم. چون وقتى از يك گفتگوى ده پانزده دقيقه اى فقط يكى دو دقيقه اش را نقل كرده اند بشنوم. چون وقتى از يك گفتگوى ده پانزده دقيقه اى فقط يكى دو دقيقه اش را نقل مى كنند با حذف مقدمات يك مطلب مى توان به نتايج ديگرى رسيد.

اما آنچه به درستى در رابطه با تبعات خطر حملات احتمالى از من نقل شده دقيقاً همين است كه برايتان تكرار مى كنم: «بهرحال ما گو اين كه تبعیدیان سال هاى پيش هستيم هنوز وابستگى هامان را از نظر فاميلى، احساسى و عاطفى با سرزمين مان قطع نكرده ايم... در نتيجه اين نگرانى ها كه داخل كشور هست براى ما هم به همان شكل وجود دارد. ولى من فكر مى كنم اين نگرانى هائى كه بر اثر حادث شدن جنگ دارند بعضى ها در رسانه هاى مختلف تشديد مى كنند با واقعيت به منطق نيست.... با استنباطى كه من دارم از وقايع اين بيست و هفت سال گذشته، اگر جنگى دربگيرد در ايران- كه اميدوارم درنگيرد، چون راه حل هاى ديگرى براى حل مشكلات هميشه هست غير از جنگ- ولى اگر (جنگى) درگرفت، نبايد مردم را هراسان كرد... قربانيان ترافيك در ايران بنا به گزارش مسئولين امر حدود بيست و هفت هزار نفر در سال است.

.... بيست و هفت هزار قربانى! بنابراين ما چه در جنگ باشيم يا نباشيم داريم به اندازه اى قربانى مى دهيم كه ملت هاى در حال جنگ آنقدر نمى دهند. ترس از جنگ نبايد چشم هاى ما را به روى واقعيت هائى كه در جهان امروز هست ببندد. اگر روزى- از شانس بد ما ايرانى ها- حكومت فعلى داراى نيروى هسته اى بشود به آن شكلى كه بتواند تبديلش كند به بمب اتم، به اندازه كافى براى ايران و جامعه ايرانى خطرآفرين هست خود اين امر فى نفسه، تا هر جنگ احتمالى ديگرى كه دربگيرد. براى آن كه اگر جنگى درگرفت همانطور كه مى دانيد به خاطر جلوگيرى از چنين اتفاقى است كه اگر بتوان يعنى اگر بشود با يكى دو حمله به مواضع نيروى هسته اى اين مسئله را از ميان برد- يعنى احتمال دستيابى حكومت فعلى را به نيروى هسته اى- خودبه خود خطرش در درازمدت براى ايران كمتر است از آن كه روزى همين حكومت فعلى داراى نيروى هسته اى قابل تبديل به بمب اتم بشود.

ملاحظه مى فرمائيد ميان آنچه بيان شد و نقل قول از صمدآقا كه: «چه اشكالى دارد آمريكا به ايران حمله كند و ده ها هزار نفر هم در اين حمله كشته شوند»، اختلاف فاحشى هست. حال چرا از صمدآقا نقل قول كرده اند! چون مردم به ويژه نسل جوان با خود من كه آشنائى چندانى ندارند اما در ذهنشان هنوز خاطره اى شيرين از آن روستائى ساده دل باقى است و قصد اصلى به تلخى كشاندن و ضايع كردن همان خاطره شيرين است. ضمناً از ياد نبريم در ايران نظامى بر سر كار است كه صدها هزار كشته و معلول طى هشت سال جنگ با عراق روى دست ملت گذاشت و در بافت چنين حكومتى كه بقاى خود را در مرگ و مير و كشت و كشتار مى جسته و مى جويد باشند كسانى كه هنوز يادشان نرفته باشد در اوج آن جنگ تحميل شده همين صمدآقا بود كه همه جا روى صحنه بانگ برميداشت: «به ما گفتند بريم جنگ اسلام در خطره، ما رفتيم ديدم فقط جان خودمان در خطره!».

اينكه چندين بار در يك گزارش كوتاه، آن نقل قول دروغين در نشريه و سايت حكومتى از قول «صمدآقا» مى آيد دقيقاً مخدوش كردن خاطره مردم عادى از يك صمدآقاى «ضدجنگ» است. ولى گيريم صمدآقاى ضد جنگ را به عنصرى طرفدار جنگ بدل كردند. با خود من چه مى كنند كه تا توان گفتن و قدم برداشتن دارم در عين حال كه ضد جنگ باقى خواهم ماند، از جدال با اهريمن جهل و خودكامگى و بيدادگرى باز نخواهم ايستاد؟

هيچ انسان با وجدان و فرهيخته اى فطرتاً و اخلاقاً با جنگ و خونريزى و حتى اعمال خشونت موافق نمى تواند باشد اما همين انسان هاى مخالف جنگ در شرايط خاصى سلاح برمى دارند و با آنچه ناحق و غير عادلانه مى پندارند يا مى بينند به ستيز مى پردازند. من هم به استناد هر حرف و سخنى يا هر چه در زمينه كار نمايش از من بجاست همواره فردى مخالف با اعمال خشونت و ضد جنگ بوده ام. اما جنگنده اى ضد جنگ بوده ام. جنگنده اى كه با برداشتن هر سلاحى مخالف بود اما وظيفه اى بالاتر و انسانى تر از جنگ با اهريمن را نمى شناخت و توصيه نمى كرد.

مخالف با جنگ نبايد از ما سياهى لشكر صامتى بسازد براى سپاه اهريمن. ستيز با اهريمن يك رسالت ابدى- ازلى است و مليت و قوميت و سرزمين هم برنمى دارد. اين كه اهريمن به فارسى حرف مى زند و از بخت بد ما در سرزمين اهورائى ايران به حاكميت رسيده و جاخوش كرده، دليل نمى شود ما ايرانى ها نسبت به تقويت ماشين جنگى چنين اهريمنى بى تفاوت و ساكت بمانيم يا حتى در شكلى مصيبت بارتر با آن موافقت كنيم.

فراموش نكنيم فاشيزم مذهبى حاكم- يعنى اهريمنى كه ادعا مى كند براى كشتن از جانب خداوند «كارت بلانش» يا مجوز دائمى دارد- با كارد آشپزخانه شاپور بختيار و همكارش را در پاريس تكه تكه كرد و پروانه و داريوش فروهر را در تهران. آنوقت داشتن سلاح كشتار همگانى را برايش مجاز بدانيم چون ايرانى هستيم؟ من يكى نمى دانم.

ايران دوستى، وطن پرستى، مخالفت با جنگ و هر مزيت اخلاقى را كه شما نام ببريد هم دقيقاً همين است: مجاز نشناختن جمهورى اسلامى در دستيابى به سلاح كشتار همگانى.